« بی دی اس ام. سادومازوخیسم ، فتیشیسم ! | Main | ما را به کم فرا نخوانید ! »

مهاجرت و خانواده ، 16

خانه ی جدید نوساز بود ، و بزرگتر  و گرانتر !
در سوئد خانواده هایی که بچه دارند ، اگر کرایه خانه ی بالا یا درآمد پایین داشته باشند ، میتوانند از کمک هزینه ی مسکن استفاده کنند که در آن زمان به ما حدود ماهی هشتصد کرون  ـ وقتی که کار داشتم البته ـ تعلق گرفت.
اتاق بزرگتر به دخترم رسید و من اتاق کوجکتر را برداشتم. این تقسیم اتاق را نه از خودگذشتگی می دانم و نه فداکاری ، دخترم نسبت به من مدت زمان بیشتری را در اتاقش صرف می کرد ،  ضمن این که کمی تا قسمتی ـ نسبتا خیلی زیاد ـ شلخته بود و ریخت و پاش می کرد و این بسیار طبیعی بود که اتاق بزرگتر را او داشته باشد .
برخورد من با دخترم و ریخت و پاشش این بود که سعی میکردم هر قدر ممکن است ، فشاری رویش نیاورم و درگیر نشوم. عمدتا ازش می خواستم که در اتاقش را ببندد تا ریخت و پاشش دیده نشود. گاهی به وقت نظافت ، او هم کمی جمع و جور می کرد ، و جارو می کرد . اما عمدتا سعی میکردم هر چه کمتر تنش داشته باشیم.
یکی از مسائل بگو مگویمان سر شستن ظرف ها و یکی دیگر سر بیرون بردن سگ بود . مدتی بعد ، یک ماشین ضرف شوری کوچک خریدم و دیدم که این مسئله چه ساده حل شد و به خودم دشنام دادم که چرا این کار را زودتر نکردم تا سر این مسائل بگو مگو های مادر و دخترانه نداشته باشیم.
توصیه ی من به مادران ـ یا پدرانی ـ که در شرایط من قرار دارند این است که سعی کنیم که مسائلی را که به طور دائمی موجب تنش  می شود را به حداقل برسانیم. زندگی به عنوان تک والد کلا آسان نیست ، و  موارد زیادی در بجث و گفت وگو و دعواهای کوچک پیش می آید . اگر یک ماشین ضرف شوری بتواند بگو مگو ها را به حداقل برساند ، هزینه ی بسیار کمی در مقایسه با آرامشی است که کسب می شود .
 
روزهای اول اقامتمان در خانه ی جدید با گشتن دنبال مدرسه و انتقال دخترم به مدرسه جدید توام شد. مدرسه ای که او دوست نداشت.
او هیچ چیزی از محل جدید ، محله ی جدید ، و مدرسه ی جدید را دوست نداشت و دائما تهدید می کرد که وقتی 16 ساله شد به یوتبوری و نزد دوستانش بر میگردد. دعوا و التماس نمیکردم. هر وقت این تهدید را می کرد ، با خنده به او می گفتم : خاطرت جمع ، 16 سالت شد چمدانت بسته دم در منتظرت است .
 
پیدا کردن کار برای من سخت تر از پیدا کردن مدرسه ی دخترم بود . یک پایم در اداره ی کار بود و یک پایم خانه . قبل از این در کارهای ساده که درخواست خاصی به تحصلات نداشتند کار پیدا میکردم و کار در این زمینه زیاد هم بود. کار به عنوان نظافتچی ، یا در بیمارستان ، و نگهداری از سالمندان ، یا در آشپزخانه ی مدرسه یا بیمارستان ...کارهایی که برای مهاجرانی که تحصیلات اروپایی ندارند قابل دسترسی است . کارهایی که همسر سابقم ، که البته دیپلم دبیرستان را نیز تمام نکرده بود و بدنبال تحصیل هم نبود  کسر شان خود می دانست .  یک بار در بگو مگویمان که میگفت او حاضر نیست چنین کارهایی را بکند ، به او گفتم اگر او فکر میکند حق انتخاب دارد برای این است که من دارم همین کارها را می کنم و زیر پوشش سوسیال نیستیم تا فشار روی او بیاورند که البته در جوابم گفت : خلایق هر چه لایق !

هر جند سابقه ی کار در سوئد را داشتم اما پیدا کردن کار در رشته ای که تحصیل کرده بودم بدون داشتن سابقه در این زمینه چندان ساده نبود. سوسیال اما با توجه به شرایطم چندان فشار نمی آورد.میگفتند که شاهد هستند که فعالانه دنبال کار هستم و اگر طول بکشد چندان مشکلی ندارند.  مایل بودم در رشته ی خودم  ـ علوم آزمایشگاهی ـ کار بگیرم چون میدانستم که اگر با وجود تحصیلات دانشگاهی ام باز دنبال کارهای همیشگی بروم ، یافتن کار برایم  در رشته ی خودم سخت تر خواهد بود. بعد از یکی دو هفته به اداره ی کار رفتم و گفتم : یعنی هیچ راهی نیست که شما به من کمک کنید تا کاری پیدا کنم ؟ گفتند که اگر دو سه ماهی بیکار ماندی ، میتوانیم برایت یک محل پراکتیک بگیریم با این شرط که 80 درصد حقوق را ما میدهیم و بیست درصد را صاحب کار . گفتم خوب این امکان  را چرا الان به من نمیدهید ؟ که بتوانم زودتر از زیر پوشش سوسیال بیرون بیایم؟ و گفتند که خوب تو دراز مدت بیکار نبوده ای ، و این شرایط بیکاران دراز مدت است. احساس می کردم با کسانی که کمی تا قسمتی خنگ هستند روبرو شده ام . به آسیستانم در وزارت کار گفتم که ببینید ، من میدانم که این بودجه ها از جاهای مختلف تامین می شود. ولی من الان از سوسیال میگیرم و کاری هم بابتش نمیکنم. اگر این امکان را به من بدهید ، من بابت پولی که دریافت میکنم کار هم میکنم ـ و سابقه ی کار هم برایم محسوب می شود . اما زیر بار نمیرفتند .
هفته ی بعد  از آسیستان سوسیالم خواستم که اگر میتواند  به اداره کار فشار بیاورند تا با دادن پراکتیک به من موافقت کنند. گفت سعی میکند با آنها صحبت کند و قانعشان کند ولی بد نیست که من هم دنبال جای پراکتیک باشم .
سر راه به خانه به اداره کار رفتم و آدرس چندین لابراتوار را پرینت گرفتم و برایشان نامه نوشتم .
فردایش به مرکز درمانی مرشتا مراجعه کردم و از ایشان پرسیدم که آیا نیازمند متخصص لابراتوار هستند یا نه . خانمی که رئیس مرکز درمانی بود از من سابقه کار خواست و گفتم که ندارم ، ولی اگر اداره کار به من پراتیک بدهد که آنها فقط 20 درصد از حقوقم را بپردازند میتواند قبولم کند یا نه . با کمی فکر گفت قبول است. سر راه به خانه به سوسیال رفتم و خبر را دادم . او گفت با اداره کار تماس خواهد گرفت و از هفته ی بعد من یک کار داشتم .
 
این که کار را در همان محله ای که زندگی می کردیم گرفته بودم ، از چند نظر خوب بود . خرج رفت و آمد نداشتم ، کار نزدیک خانه بود و بعد از کار میرفتم خانه و به کارهای خانه می رسیدم. تصمیم داشتم درسم را ادامه بدهم ولی وقتی برایم نمی ماند . و به همین دلیل هم گذاشتمش برای بعد.
دخترم از مجل جدید خوشش نمی آمد. از هیچ چیزی خوشش نمی آمد و بهانه گیر و عصبی و پرخاشگر شده بود. پدرش زنگ میزد ولی معمولا شبها بسیار دیروقت که هم او و هم من خواب بودیم ، و بد و بیراه می گفت . و من به سرعت قطع می کردم . و تلفن را می کشیدم .  و خوشحال بودم که دیگر نزدیک نیست و نمیتواند بیاید و سرم آوار شود. تلفن را می شد کشید و کنترلش بیشتر بود. البته به او میگفتم این وقت شب زنگ نزند ولی مسلم بود که گوش نمیکرد و برایش اهمیت نداشت. 
از این تلفن ها به او چیزی نمیگفتم ، ولی شاید خودش می فهمید چون زنگ تلفن به هر حال وقتی مرا بیدار می کرد ، او را هم باید بیدار می کرد .
سعی میکردم به پر و پایش نپیچم ، ولی مسائل مادی هم مزید به علت می شد. در سن نوجوانی بود و لباس های مارک دار را کشف کرده بود . و درآمد من به خرج زندگی و کرایه خانه هم به سختی میرسید.
سر کار پرسیدم و گفتند که یک مرکز سالمندان در چند خیابان بالاتر هست که پرسنل میخواهند . به آنجا رفتم و تقاضای کار شب کردم . و به این ترتیب دو تا کار داشتم.
کار شبم مسلما هر شب نبود . هفته ای دو شب بعد از کار  که به خانه می آمدم ، و غذایی درست می کردم ، و بعد از این که دخترم میخوابید ـ یا گاه نمیخوابید و شاید خودش را به خواب می زد ـ به سر کار می رفتم ـ 9 شب تا 5 صبح ـ . کارم هم همان کارهای معمولی خانه های سالمندان بود . این که ببینم همه چیزشان مرتب باشد ، بعضی ها پوشک داشتند و باید عوض می شد . غذایشان و قرص هایشان را میدادیم . و در صورتی که اتفاقی برای کسی می افتاد باید می ماندیم.  پرسنل شب معمولا دو نفر بودند. که نوبتی هر کدام  می خوابیدیم  . من معمولا با دو نفر کار می کردم که هر دو می دانستند این کار اضافه ی من است و می گذاشتند من بیشتر بخوابم. ولی در دیزی باز بود ، و من گربه ی باحیایی بودم . تا صبح ساعت 5 که به سرعت به خانه می آمدم و دخترم را بیدار می کردم و به مدرسه میفرستادم و خودم به سر کار روزانه ام می رفتم.
یکی از کارهایی که هرگز فراموش نمیکردم کشیدن تلفن قبل از رفتن به سر کار در شبهایی که کار میکردم بود تا صدای تلفن دخترم را بیدار نکند. البته او میدانست که شب کاری می کنم. ولی به او نگفته بودم که این کار دیگری است و اضافه است و فکر میکرد به نوعی در ادامه ی همان کار خودم است که ساعت کارهای عجیب و غریب دارد. نگفتنش هم به این دلیل نبود که بخواهم به او دروغ بگویم ، فقط حس میکردم بزرگ شده و در سن رشد است و  نمیخواستم دلش برایم بسوزد.
الان که فکر میکنم نمیدانم چطور این شب و روز دوندگی را می کشیدم . انگار می خواستم به همه ی دنیا اثبات کنم که میتوانم زندگی خودم و دخترم را تامین کنم . و البته چاره ی دیگری هم نداشتم.

با درآمدی که از کار اضافی میگرفتم ، میتوانستم قرضی را که برای همسرم سابقم گرفتم زودتر پرداخت کنم ، و کمی کمتر به دخترم  در مقابل خواسته هایش بگویم که : " مامانی پول نداریم " 
 
اما دخترم  ، با خشمی که در درونش نسبت به من ، نسبت به پدرش ، و نسبت به وضعیت داشت ، در سن عصیان بلوغ هم بود ، و اینها هنوز ابتدای نگرانی هایم بود !
 
ادامه دارد ...

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.zananeha.com/cgi-bin/MT/mt-tb.cgi/3069

Comments (10)

azi:

سلام مهشید خانوم، من از خوانندگان قدیمی‌ بلاگ شما هستم، سالهاست تو جنوب سوئد زندگی‌ می‌کنم، چند وقتی‌ هست که دیگه واقعا تصمیم گرفتم که جدا بشم از شهرم و به استکهلم نقل مکان کنم، راستش خیلی حسّ تنهایی‌ می‌کنم، نمیدونم چرا شما تو ذهنم میاین وقتی‌ به رفتن فکر می‌کنم. از فکر کردن خسته شدم،ولی‌ از بیگدار به آب زدن هم میترسم، با اینکه تحصیلات دانشگاهی دارم هم از ایران هم از سوئد ولی‌ تو سوئد نتونستم هیچوقت کار پیدا کنم، راستش این خیلی برام آزار دهندست، به خصوص وقتی‌ که حتا برای پخش روزنامه و نامه هم رزومه بفرستی‌ و جوابی‌ نگیری... خانوادم تو ایران برای اینکه منو حمایت کنن که این تصمیم رو راحت تر بگیرم مقداری پول به حسابم ریختن، که فکر کنم برای چند ماه کافی‌ باشه، ولی‌ نمیدونم به نظر شما من همینجوری پاشم بیام استکهلم چه قدر شانس اینرو دارم که کوتاه مدت یه کاری پیدا کنم، حالا نه حتما تو رشته خودم. بعضی‌ وقتا به لندن هم فکر می‌کنم ولی‌ نمیدونم... کاش یکی‌ پیدا میشد یه کم بهم می‌تونست قوت قلب بده...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام
منظورتون از همینطوری پاشم بیام استکهلم چیه ؟
آیا خونه دارید ؟ میخواهید بخرید ؟ چطور می خواهید خانه تهیه کنید ؟
در استکهلم خانه پیدا کردن سخت است. چطور میخواهید زندگی کنید ؟ آیا ساپرت خانواده به پیدا کردن محلی برای زندگی هم می انجامد یا نه ؟
ضمن این که چرا مایلید از شهرتان بروید ؟ آیا در خطر هستید یا اینکه فقط شهرتان را دوست ندارید ؟
من در ضمینه ی کاری برای شما نمیتوانم نظری بدهم .
نه میدانم کارتان چیست نه میدانم دنبال چه کاری می گردید .
م

س م ح:

بیا مهشید این آلبوم جدید شاهین نجفی بگوش حتما خوشت میاد:
http://gitare.blogsky.com/1391/02/20/post-131/
الانم دارم از یه مبارزه میام که تندرو ها تو ایران حکم قتلشو بعد از این آلبوم صادر کردن :))
در مورد غلط های املایی ات هم من دیگه خسته شدم انقد که بهت گفتم "بزار ، نزار" رو با دال زال مینویسن (= بذار، نذار) و تو گوش نکردی دیگه نا امید شدم .
ـــــــــــــــــــــــ
کار شاهین رو شنیدم دیروز . و دیدم که امروز حکم ارتدادش را دادند.
م

elnaz:

مهشید جان ...زیادتر بنویس...به قدری به این نوشته ها احتیاج دارم...شاید امثال من ..احتیاج داریم...برای قوی بودن در این شرایط د رچنین فضایی...نوشته های تو قوت قلبه....
باز هم مرسی
_________________________
برایم جالبه که همه من را در آن زمان قوی میدانند ، در حالی که در آن زمان هر روز به این ضعیف بودن خودم دشنام میدادم
م

من و دخترانم:

سلام مهشید جان تو فرشته ای هستی که خدای مهربون برای من فرستاده. میدونی این همه شجاعتت فداکاریت قابل تحسینه. همه به من میگن خودمو دست کم میگیرم نمیدونم ولی دارم سعی میکنم قوی باشم.
تو رو خدا بگو من چه جوری فشارهایی که روم هست رو تحمل کنم و سر بچه خالی نکنم منظورم اینه که با حوصله تر باشم و بذارم این بچه هم راحت باشه.اون یکی شیرخوارس و مراقبت میخواد.برام دعا کن
ــــــــــــــــــــــــــــــ
عزیز جان با دعا که واقعا چیزی حل نمیشه .
اگر فکر میکنی داری سر بچه خالی میکنی مشکلاتت رو ، با روانپزشک تماس بگیر
م

Zahra:

من اون زهرا غلط گیره نیستما..

داستان زندگیت خیلی‌ اموزندس ،منم ب خوندنشون معتاد شدم،

کاش زودتر از اینها مینوشتی..
mamnoon
ــــــــــــــــــــــــــ
اون اسمش در اصل زهرا نیست . به شادی مشهوره ،
البته اسمش شادی هم نیست
:))
زهرا خانم یه اصطلاح شده
یه خانم فالانژی بود در زمان انقلاب . که مثل شعبان بی مخ بود .
زهرا خانم در حد اون بودو هر کی مثل اون عمل میکنه رو زهرا خانم صدا می کنیم
:))
ممنون بابت این که می خونید
م

الناز:

چطور می تونستی اون همه صبور باشی با دخترت؟ خواب کم فشار عاطفی از همسر و فشار مالی و ترس و همه اینها چطور می تونستی همه چیز رو ازش پنهان کنی؟ می خوام بدونم جمله ای توی ذهنت داشتی؟ یا الگو؟ یا تربیت خانوادگی؟ یا حتی تربیت انقلابی؟ چی از تو یک آدمی با این همه صبر و توانایی ساخت؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمیدونم راستش
اون موقع فکر نمیکردم که کار شاقی می کنم .
فکرم این بود که من زندگی عادی را که حق هر بچه ای است از او گرفته ام و باید سعی کنم که جبران کنم .
من خودم بچه گی خوبی نداشتم ، و همیشه دلم میخواست یک بچه گی خوب به دخترم بدهم.
همین .
الان هم فکر نمیکنم که کار شاقی کردم.
من مادر او بودم و وظیفه ام این بود و هست که یک زندگی خوب برای او فراهم کنم.
فکر میکنم این کاری است که هر کسی در شرایط من می کرد
یک چیز دیگرش هم شاید حرف مردم بود
حرف مردم نه به اون نوع سنتی اش
بلکه حرف مردم از این نوعش که میدانستم خیلی ها نشسته اند که من زمین بخورم و بگن دیدی طلاق گرفت و نتونست موفق بشه . دیدی طلاق گرفت و خودش و بچه اش را بیچاره کرد .
و میخواستم شاید ثابت کنم که میشه طلاق گرفت و بچه ات آمار بچه های طلاق را در مجرمین بالا نبره و ...
میشه آزاد زندگی کرد و زندگی کرد .
شاید اینها بود .
ولی نمیدونم راستش .
:)
م

مرسی مهشید جان .

سیندخت:

مهشید عزیز، لازم نیست این کامنت را منتشر کنی، فقط خواستم یک اصلاحیه کوچک در رابطه با این متن را یادآوری کنم: ضرف درست نیست، املای درستش ظرف هست :)
امیدوارم دلخور نشوی! چون یادم هست که قبلا یکبار سر اینکه کسی ازت غلط املایی گرفته بود خیلی شاکی بودی! کسی بود تو مایه های "زهرا خانوم" ؟ یا یک همچین اسمی :))

راستی! این ماجراها مثل یک سریال دنباله دار مرا معتاد کرده است، و در هر قسمت با روش هایی که برای حل مشکلات پیدا می کنی شگفت زده و خوش حال می شوم :)
و گیرایی قلمت هم که دیگر خودت خوب می دانی و لازم نیست من اضافه تر تعریف کنم...
ــــــــــــــــــــــــ
نه بابا من از اینکه غلط های املایی ام رو گوشزد کنند دلخور نمیشم .
من همیشه املایم بد بوده . حالا که این همه سال خارجم بدتر هم شده .

مسئله ی اون زهرا خانم اینه که واقعا زهراخانومه :))
تو کنفرانس امسفورت برگشته میگه : اینایی که میرن تو وبلاگاشون همه اش با غلط املایی می نویسن :)))))
بعد خودش تو تلویزیون بی بی سی دروغ میگه و بهش میگم چرا دروغ میگی میگه من بعد از اون کلی مصاحبه کردم
:))
مرسی که گفتی . تصحیح کردم
م

Mojtaba:

بسیار زیبا و آموزنده می‌‌نویسید. کلمه "ضرف" از نظر املا مشکل دارد. لطفا "ظرف" بنویسید.
ــــــــــــــــــ
مرسی ، تصحیح کردم
م

یادم نمیاد آخرین بار کی و کجا کامنت گذاشتم. اونقدر این متن عالی و ساده و صمیمی بود که نتونستم کامنت نذارم. شاد باشی همیشه.

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)

About

This page contains a single entry from the blog posted on May 7, 2012 10:00 PM.

The previous post in this blog was بی دی اس ام. سادومازوخیسم ، فتیشیسم !.

The next post in this blog is ما را به کم فرا نخوانید !.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35