December 30, 2009

تو مثل من نکن ! تو مثل من نباش !

کفشهای کتانی ام را در دست گرفته بودم ، صبح زود بود و قبل از بیداری اهل خانه ، و پاورچین از اتاقم بیرون زدم و به سمت درب خروج از ساختمان رفتم. نزدیک در رسیده بودم که صدای پدر را پشت سرم شنیدم :
ـ خانم دارند کجا تشریف می برند اول صبحی ؟
برگشتم و خشک شده نگاهش کردم. چرا اینقدر از او می ترسیدم ؟
ـ سوالم این است که هیچ میدانید دارید چه میکنید ؟ مهشید تو بچه ای ، تو نمیفهمی سیاست چیست .
ـ بچه نیستم !
ـ فکر میکنی دارید چه میکنید ؟ چه کسی قرار است به جای این الدنگ ( شاه را می گفت ، پدر همیشه شاه را الدنگ صدا میکرد ) بیاید ؟ آن مرتیکه آخوند که حتی حرف زدنش را هم بلد نیست ؟
ـ من طرفدار او نیستم !
ـ میدانم ، شما چریک هستید ، چپ هستید . فکر میکنید ما نبودیم وقتی به سن شما بودیم ؟ اما کی قرار است بجز این آخوند بیاید ؟ کس دیگری هست ؟
ـ نمیدانم ، ولی مهم نیست چه می شود . هر کسی بیاید ، از این که بدتر نیست !

پدر مدتی نگاهم کرد. و رویش را برگرداند و به اتاق خودش رفت. مدتی در جایم همانطور خشک شده بودم . نمیدانستم حق داشتم بروم یا نه. اگر مرا نمیدید یه چیزی ، ولی الان ، حتی نگفت نرو. حالا چه کنم ؟
کمی این پا آن پا کردم ، نمیتوانستم بروم ازش بپرسم ، صدایش از آشپزخانه می آمد که داشت چای حاضر میکرد. اگر مادر بلند میشد کار تمام بود. با جیغ و داد و گریه روزگارم را سیاه میکرد .
روی زمین نشستم و کفشهایم را پا کردم و زدم به خیابان . جارو کش های محل داشتند جارو می زدند. صبح خیلی زود بود. و هوا نسبتا سرد. باید در خیابان می ماندم تا صبح شروع میشد و می شد کاری کرد. سه تومان پول داشتم و پنج تا بلیط دو زاری که در جیب شلوار جینم چپانده بودم و یک ورقه که شب قبل نوشته بودم و در جیب شلوار جینم گذاشته بودم. با اسم و شماره تلفن خانه ی همسایه ـ ما هنوز تلفن نداشتیم ـ و آدرس منزل.
این را بچه های دانشکده علم و صنعت گفته بودند ، که اگر بلایی در تظاهرات سرمان آمد ، بشود به خانواده خبر داد .
کاپشن گرمکن نه چندان گرمی تنم بود. سرما داشت به تنم می نشست ، اتوبوس را گرفتم به طرف میدان شهناز ، تا بعد از آن بروم جلوی دانشگاه . اگر هم تظاهراتی نبود ، حتما گروه گروه بچه ها برای بحث ایستاده بودند و حتما میتوانستم کسی را پیدا کنم و به او ثابت کنم که خدا وجود ندارد. کتاب اصول مقدماتی فلسفه پلیتسر را تازه تمام کرده بودم.
. پانزده ساله بودم

پدر طرفدار شاه نبود. هیچ وقت نبود. این او بود که به ما یاد داد که شاه سایه ی خدا در روی زمین نیست.
انقلابی نبود. هیچ وقت نبود. کله شق بود. بعضی ها میگویند کله شقی ام را از پدر به ارث بردم.

آن روزها ، در آن کیک ها ( تنش ها) ی آدرنالین ، در آن شعارهای " زنده مرده باد ، مرده زنده باد ، در آن شعارهای " اعدام باید گردد " به چه فکر میکردم ؟ یادم نیست.
از شاه و ساواکش متنفر بودم. ساواکی فحش بزرگی بود. بزرگترین فحشی که بلد بودم. یاد گرفته بودم گلسرخی را دوست بدارم و صمد را و از شاه و هویدا متنفر باشم.
به پدر گفته بودم هر کسی بیاید بهتر از اینهاست . نبود .
گفته بودم از این که بدتر نمی شود. شد .

آن روزها هرگز به این فکر نمی کردم که سی سال بعد ، پشت کامپیوتر ، بعد از هر تظاهرات ، این مونیتور تنها ارتباط من با قهرمانی های تو باشد . فکر نمیکردم که پشت این مونیتور بنشینم و جسد های دوستانت را تحویل بگیرم و برای دیگران بفرستم و اشک بریزم. فکر نمیکردم که اینچنین از روی تو و دوستانت شرمنده باشم ، فکر نمیکردم که هر بار که باتومی بر سرت و دست و پایت کوبیده می شود ،عذاب وجدان درد تن تو را در قلبم بنشاند و بغض گلویم را فشار دهد و زیر لب به تو بگویم : ببخش ، ما را ببخش ، ما نمی دانستیم چه میکنیم. ما نمیدانستیم که چنین می شود. نمیدانستیم که چنین زندگی ای را به تو و هم نسلانت تحمیل میکنیم .
بگذار چیزی را به تو بگویم ، ما طرفدار دمکراسی نبودیم. طرفدار آزادی نبودیم. هیچ شناختی از آن نداشتیم .
دسته ی ما دسته ی انسانهایی بود آرمان گرا بود ،خود را آزادیخواه می دانست. وقتی الان حرف از آن میزنم ، نمیدانم چطور آن زمان خود را آزادیخواه می نامیدیم . چگونه است که گروهی بتواند خواستار دیکتاتوری باشد و اسمش را آزادیخواهی بگذارد .
اسمش بود دیکتاتوری پرولتاریا. و پرولتاریای ما کی بود ؟ کارگران شرکت نفت و کارگران ایران ناسیونال .
ما از دیکتاتوری پرولتاریا چه میدانستیم ؟ احتمالا به همان اندازه که کسانی که اکنون از آن دفاع می کنند میدانند .
میگفتیم که این نوع دیکتاتوری ، دیکتاتوری اکثریت به اقلیت است. یعنی عین دمکراسی.
یکی نبود بیاید و بگوید زرشک ، دیکتاتوری ، دیکتاتوری است و در رژیمی که کوچکترین ناحقی را در حق بزرگترین حنایتکاران انجام دهد ، هیچ تضمینی وجود ندارد که بزرگترین جنایات در حق بهترین فرزندان مردم انجام نشود.
یکی نبود بیاید و بگوید مگر پرولتاریا ـ اگر وجود می داشت ـ چند درصد از جامعه ی ایران را تشکیل میداد تا بتواند دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت را تشکیل دهد ؟
دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت ما به ثمر ننشست. بگذار به تو بگویم ، از این بابت ناراحت نیستم.
من آدم دمکراتی نبودم ، شاید اگر همفکران من پیروز می شدند امروز دست من بود که به خون هموطنم آلوده بود. شاید امروز در جلسه ای در خارج از کشور ، شخصی از میان جمعیت بلند می شد و مرا مورد بازخواست جنایت بر علیه بشریت قرار میداد . چه تضمینی وجود داشت که چنین نباشد ؟
آرمان ما آلبانی و تا حدی کوبا بود. میپرسی چرا آلبانی ؟ چون هیچ از آن نمی دانستیم ، چون هیچ کس دیگری هم از آن هیچ نمیدانست.

من اعتراف می کنم !

من قدم در راه نادانسته ای گذاشتم ، من بدون شناخت از سران جنبش ، آن را حمایت کردم. بدون شناخت از توانایی های خودم ، فکر کردم که اگر غیر از خواست من شد ، تغییرش میدهیم. من از اعدام سران رژیم ناراحت نشدم. من هرگز فکر نمیکردم که نوبت ما هم میرسد. من ندانستم ، من نتوانستم . من نشناختم.
بگذار اعترافم را تکمیل کنم .من طرفدار حقوق بشر نبودم. هر کسی که بگوید بوده ، چرت میگوید. نبودیم !!!
شعارهایی را دادم که مخالف حقوق بشر و حقوق انسانی بود.
من حقوق بشر ، حقوق کودک ، حقوق زنان را در اینجا ، در کشوری که جان شهروندش ارزش دارد و حقوقش به رسمیت شناخته می شود آموخته ام.

تو مثل من نکن ، تو مثل من نباش !

امروز عکسهای تو را می بینم ، فیلمهای تو را ، وقتی که باتوم میخوری .وقتی که سر خونینت را پانسمان می کنند ، وقتی که سیگار به دهان میگیری تا گازی که استنشاق کرده ای کمتر ریه هایت را بسوزاند. وقتی که ماشین پلیس به بدنت می کوبد و ماشین پلیس دیگری از رویت رد می شود. و می گریم و از رویت شرمنده ام.

نادانی و نا آگاهی و ناتوانی موجب شد که سی سال ، هر کدام در یک سوی این دنیا این مصیبت را تحمل کنیم.
میدانم که بارها پیش خودت گفته ای که کرد و گذاشت برای من و رفت برای خودش راحت زندگی اش را می کند . و نمیخواهم خودم را تبرئه کنم. و فرقی هم نمیکند اگر بگویم که هرگز زندگی راحتی دور از تو نداشتم.

امروز دیگر سال 57 نیست که کتاب اصول مقدماتی فلسفه را تکه تکه و ورق ورق تحویل بگیری تا بخوانی. امروز اطلاعات به شکل گسترده در اختیار خواستاران آن قرار میگیرد. خودت هم میدانی که اگر بخواهی ، میتوانی.

من به آینده فکر نکردم . تو میکنی ؟
من فکر نکردم چه کسی قرار است بیاید ، و چه نظامی . تو میکنی ؟
من به این فکر نکردم که حقوق بشر ، تمامی اصول حقوق بشر ، آزادی های فردی و مدنی و جنسیتی و سیاسی و غیر سیاسی ، بدیهی است و باید همه گان از آن برخوردار باشند. تو میکنی ؟

آیا اتفاق افتاده که فکر کنی : بدتر از این که ممکن نیست ؟ که هر کس بیاید از اینها بدتر نمیکند ؟ که هر چیزی از اینها بهتر است ؟
من چنین بودم ، من چنین کردم. و امروز تو آنجایی و باتوم و گلوله می خوری ، و من اینجا می گریم !

تو مثل من نکن ، تو مثل من نباش !

شاید تو نیازی نداشته باشی که از فرزندان آینده ی مملکت شرمنده باشی !!!

 

[ 21:56 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 34 ديدگاه ]


Powered by MT3.35