December 25, 2009

من تغییر میکنم ، پس من هستم !

کریسمسانه

DSC06495.JPG 

سنبل های روی میز رشد کرده اند و گل داده اند. عطرشان خانه ی کوچک را پر کرده است. به زودی کج میشوند و باید قطعشان کنم و در آب بگذارمشان .
 چمدان دخترک در گوشه ای از هال ولو است و چند روز دیگر می بندد و روانه ی سرزمین دیگری میشود . این چند روز را برای گذراندن تعطیلات کریسمس به استکهلم آمد . دیشب بعد از میز کریسمس کوچکی که با هم چیدیم ، تلفنش زنگ زد و بعد از کمی صحبت از من پرسید: 
ـ از من نا امید میشی اگر برم بیرون ؟
ـ نه ، از بودنت در اینجا خوشحالم ، ولی زنجیر مادری به پایت هرگز نبسته ام. هیچوقت نیازی هم ندارد عذاب وجدان داشته باشی. برو با دوستانت خوش باش.

مرا بوسید ، شام تند و تاکیدی خورد و دوستش آمد دنبالش که بروند خانه ی یکی دیگر از دوستان و فیلم ببینند. دوستان خوبی در استکهلم دارد که با این فرصت کم ، حقش نیست تمام او را برای خودم بخواهم.
درسش هم زیاد است و خیلی رعایت میکند که وقتی در خانه هستیم ، وقتی را با هم بگذارنیم و همه اش پای کتاب و لپ تاپش نباشد.

الان هم دوباره رفت خانه ی دوستش چون دیشب شارژر کامپیوترش را در آنجا جا گذاشته بود و برای درس خواندن ، به کامپیوترش احتیاج دارد.

در این روزهای آخر سال ، معمولا با خودم خلوت میکنم . به سالی که گذشت نگاهی میکنم. به دنیا ، به خودم ، به پیرامونم.
آیا به اندازه کافی مهربان بودم با دوستانم ؟
آیا به اندازه کافی سرسخت بوده ام ، با آنها که  همچنان که تو را می بوسند ، در ذهن طناب دارت را می بافند ؟
بچه که نیستم دیگر ، به زودی 47 ساله خواهم شد ، و آنقدر زنده بوده ام که بدانم این دنیا پر از چنین آدمهایی است.
به خودم توهم ندارم. میدانم کیستم و کی نیستم. و میدانم که زیاد بودن تعداد این افراد به من مربوط نیست. میدانم که اینها همه جا هستند و وقتی در حرکتی ،  پایت را روی دمهایی که در میان جاده بی مهابا ولو شده اند می گذاری.
راستی آیا به اندازه کافی سرسخت بوده ام ؟

به خودم وفادار بوده ام ؟ قول هایی را که به خودم داده ام وفا کرده ام ؟
تصمیم داشتم مهربانتر باشم ، بوده ام ؟
بیشتر بخوانم ، خوانده ام ؟
بیشتر بدانم ، دانسته ام ؟
تصمیم داشتم آدمهای خوب بیشتری را بشناسم ، شناخته ام ؟
و از آدمهایی که دنیا را با میزانهای خود می سنجند فاصله بگیرم ، گرفته ام ؟ به اندازه کافی گرفته ام ؟

می بینم که تغییر کرده ام ، تغییر همیشه در من بوده و مانعی برای تغییر در من وجود نداشته . اما امسال  خیلی بیشتر از سالهای گذشته.

راستی دلم برای کسانی که همیشه یک مانترا را می خوانند « ما این حرفها را سی ساله که داریم میگیم » می سوزد ، آخر ای دوست  چطور است که امروز همان حرفی را میزنی که سی سال پیش میگفتی ؟ و اگر این حرفت را به نشان مدرن بودن و مترقی تر از دیگران بودن میگویی ، چطور است که  سی سال پیش این حرف را میزدی و  امروز  چیز بهتری برای گفتن نداری ؟

سالی که گذشت ، اتفاق بزرگتری را هم به همراه داشت.
جنب و جوش تازه ای  کشورمان  به وجود آمد. مردمان بی لبخند ما روزنه های تنفسشان را گسترده تر خواستند و برخواستند.
از " رای من کجاست " شروع شد و به " دوست من کجاست " و " کشورم را رها کن " و ... ادامه یافت.
و لبخند را دوباره بر لب مردمان خوب کشورمان دیدیم .

در تمام دنیا این حرکت را به اسم جنبش سبز میشناسند. U2 صحنه ی بزرگ کنسرتش را به رنگ سبز جلا داد و غیر ایرانی ها ، سبز صدایش می کنند.
در میان دوستان ایرانی ام ، میان علما و فقها اختلاف است و جنبش اعتراضی ، جنبش دموکراسی خواهی ، جنبش رنگین کمان ، جنبش... نامش داده اند.

من میگویم :
Call it what the fuck u want , it is there and thats the only thing that matters.

این جنبش اینجاست و این مهم است  ، هر چه میخواهی صدایش کن.

در این روزهای سال همیشه می ایستم و به عقب نگاه می کنم . و همیشه پشیمانی هایی دارم ، همیشه چیزهایی هست که باید عوض میشد ، باید جور دیگری رفتار میکردم .  امسال  احساس میکنم که هیچ چیزی در سالی که گذشت نبوده که از آن پشیمان باشم.هیچ چیزی نبوده که بخواهم جور دیگری میشد.

everything that i am

تو چطور ؟ تو هم می ایستی و به عقب نگاه میکنی ؟ 

[ 10:45 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]


Powered by MT3.35