من تغییر میکنم ، پس من هستم ! کریسمسانه
سنبل های روی میز رشد کرده اند و گل داده اند. عطرشان خانه ی کوچک را پر کرده است. به زودی کج میشوند و باید قطعشان کنم و در آب بگذارمشان . چمدان دخترک در گوشه ای از هال ولو است و چند روز دیگر می بندد و روانه ی سرزمین دیگری میشود . این چند روز را برای گذراندن تعطیلات کریسمس به استکهلم آمد . دیشب بعد از میز کریسمس کوچکی که با هم چیدیم ، تلفنش زنگ زد و بعد از کمی صحبت از من پرسید: ـ از من نا امید میشی اگر برم بیرون ؟ ـ نه ، از بودنت در اینجا خوشحالم ، ولی زنجیر مادری به پایت هرگز نبسته ام. هیچوقت نیازی هم ندارد عذاب وجدان داشته باشی. برو با دوستانت خوش باش.
مرا بوسید ، شام تند و تاکیدی خورد و دوستش آمد دنبالش که بروند خانه ی یکی دیگر از دوستان و فیلم ببینند. دوستان خوبی در استکهلم دارد که با این فرصت کم ، حقش نیست تمام او را برای خودم بخواهم. درسش هم زیاد است و خیلی رعایت میکند که وقتی در خانه هستیم ، وقتی را با هم بگذارنیم و همه اش پای کتاب و لپ تاپش نباشد.
الان هم دوباره رفت خانه ی دوستش چون دیشب شارژر کامپیوترش را در آنجا جا گذاشته بود و برای درس خواندن ، به کامپیوترش احتیاج دارد. در این روزهای آخر سال ، معمولا با خودم خلوت میکنم . به سالی که گذشت نگاهی میکنم. به دنیا ، به خودم ، به پیرامونم. آیا به اندازه کافی مهربان بودم با دوستانم ؟ آیا به اندازه کافی سرسخت بوده ام ، با آنها که همچنان که تو را می بوسند ، در ذهن طناب دارت را می بافند ؟ بچه که نیستم دیگر ، به زودی 47 ساله خواهم شد ، و آنقدر زنده بوده ام که بدانم این دنیا پر از چنین آدمهایی است. به خودم توهم ندارم. میدانم کیستم و کی نیستم. و میدانم که زیاد بودن تعداد این افراد به من مربوط نیست. میدانم که اینها همه جا هستند و وقتی در حرکتی ، پایت را روی دمهایی که در میان جاده بی مهابا ولو شده اند می گذاری. راستی آیا به اندازه کافی سرسخت بوده ام ؟ به خودم وفادار بوده ام ؟ قول هایی را که به خودم داده ام وفا کرده ام ؟ تصمیم داشتم مهربانتر باشم ، بوده ام ؟ بیشتر بخوانم ، خوانده ام ؟ بیشتر بدانم ، دانسته ام ؟ تصمیم داشتم آدمهای خوب بیشتری را بشناسم ، شناخته ام ؟ و از آدمهایی که دنیا را با میزانهای خود می سنجند فاصله بگیرم ، گرفته ام ؟ به اندازه کافی گرفته ام ؟ می بینم که تغییر کرده ام ، تغییر همیشه در من بوده و مانعی برای تغییر در من وجود نداشته . اما امسال خیلی بیشتر از سالهای گذشته.
راستی دلم برای کسانی که همیشه یک مانترا را می خوانند « ما این حرفها را سی ساله که داریم میگیم » می سوزد ، آخر ای دوست چطور است که امروز همان حرفی را میزنی که سی سال پیش میگفتی ؟ و اگر این حرفت را به نشان مدرن بودن و مترقی تر از دیگران بودن میگویی ، چطور است که سی سال پیش این حرف را میزدی و امروز چیز بهتری برای گفتن نداری ؟ سالی که گذشت ، اتفاق بزرگتری را هم به همراه داشت. جنب و جوش تازه ای کشورمان به وجود آمد. مردمان بی لبخند ما روزنه های تنفسشان را گسترده تر خواستند و برخواستند. از " رای من کجاست " شروع شد و به " دوست من کجاست " و " کشورم را رها کن " و ... ادامه یافت. و لبخند را دوباره بر لب مردمان خوب کشورمان دیدیم .
در تمام دنیا این حرکت را به اسم جنبش سبز میشناسند. U2 صحنه ی بزرگ کنسرتش را به رنگ سبز جلا داد و غیر ایرانی ها ، سبز صدایش می کنند. در میان دوستان ایرانی ام ، میان علما و فقها اختلاف است و جنبش اعتراضی ، جنبش دموکراسی خواهی ، جنبش رنگین کمان ، جنبش... نامش داده اند. من میگویم : Call it what the fuck u want , it is there and thats the only thing that matters.
این جنبش اینجاست و این مهم است ، هر چه میخواهی صدایش کن. در این روزهای سال همیشه می ایستم و به عقب نگاه می کنم . و همیشه پشیمانی هایی دارم ، همیشه چیزهایی هست که باید عوض میشد ، باید جور دیگری رفتار میکردم . امسال احساس میکنم که هیچ چیزی در سالی که گذشت نبوده که از آن پشیمان باشم.هیچ چیزی نبوده که بخواهم جور دیگری میشد. everything that i am تو چطور ؟ تو هم می ایستی و به عقب نگاه میکنی ؟
|