گاه با خود مي گويم: سهم ما پنداري شادي نيست. لوح پيشاني ما مهر كه را خورده؟خدا يا شيطان؟ باز مي گويم: "هر چند دائما مرثيه اي هست كه بنويسي يا غريو دردي كه دل ات را بچلاند در مشت اش و به هر حالي هست دائما اشك غمي گرده شكن در چشم كه سرا پاي جهان را لرزان بنگري از پشت اش- هر چند نا بكاراني هستند ان سو (چيره دستاني در حرفه ي ”كت بسته به مقتل بردن") و دليراني دريادل در اين سو ( چرب دستاني در صنعت "زيبا مردن") همه جا هست اگر چند (به خود مي گويم باز) پل متروكي بر بستر خشك ابي در يكي جاده ي كم امد و شد كه پسين منزل و پايان ره مردم دريا دل باشد باز زير پل دريا از جوش نمي ماند زير پل دريا پر صلابت تر ميخواند."
احمد شاملو
|