دیواری که فرو ریخت!

اکنون که این کلمات را می نویسم ، دقایقی از سالگرد یکی از استثنائی ترین حوادث قرن بیستم گذشته است. اتفاقی که تا چند ماه پیش از آنکه به وقوع بپیوندد ، غیر واقعی می نمود. ولی این اتفاق رخ داد.
دیوار برلین فرو ریخت. مردم با چکش و قاشق و جنگال به جان آن افتادند ، مدتها بعد وقتی که برای اولین بار به برلین رفتم ، تکه های آن را در مغازه های سوقاتی فروشی ، به قیمت یکی دو یورو میشد خرید. و تکه ای از آن دیوار که جان هزاران نفر را گرفت و رویاهای صدها هزار نفر را بر باد داد ، هم اکنون روی میز تحریر من است. قیمت آن یکی دو یورو بیشتر نبود. شاید 5 یا شش یورو ، یادم نیست. یادم هست که میخواستم داشته باشمش ، و می خواستم همیشه به یاد دیواری باشم که انسانها را از هم جدا کرد ، می خواستم به یاد بیاورم که چگونه یک ایده ، یک عقیده ، و یک مشت ابله که از آن پیروی می کنند ، به خود این اجازه را میدهند که هزاران هزار انسان را در بند نگاه دارند ، و به خود این اجازه را میدهند که خود را دائمی ، ابدی بدانند.
و می خواستم به یاد داشته باشم که هر قدر هم که قدرتمند باشند ، هر قدر هم سلاح و پلیس علنی و مخفی داشته باشند . هر قدر هم که مردم را با ارعاب و ترس به فرمانبرداری وادار کنند ، تمام خواهند شد.
این روزها این تکه سنگ ، معنای بیشتری برای من دارد. قسمتی از آن سیمانی است و برجسته است ، و قسمتی از آن صاف است ، و رنگین.
دیوار برلین از یک سوی آن نقاشی شده بود. پر از گرافیتی های مختلف ، یادگاری ، شعار ، شعر ، و از یک سوی آن بیرنگ.
به حدس زدن نیز نیاز ندارد. ناگفته مشخص است که آن سوی که سمت آلمان غربی بود ، پر از شعر و نقاشی و رنگ و شعار بود و آن سوی که سمت برلن شرقی بود ، لکه ای نیز نداشت.
این روزها به این تکه سنگ که نگاه میکنم ، ندا را می بینم ، سهراب را می بینم ، آن پسر زخمی شده را می بینم که خانمی به او می گفت نگران نباشد ، به او میگفت که همه چیز با خودش به تظاهرات آورده است. و آن دختری را می بینم که مقابل آن دروازه بزرگ زرد رنگ با باتوم بسیجی که بر سرش کوبیده شد ، نقش بر زمین شد. آن پسری را می بینم که برای کمک به دخترک جلو رفت و بسیجی دیگری موهایش را در مشت گرفت و او را از میانه به در کشید ، و زنی را می بینم که بدن خود را سپر آن پسر جوان کرد. شاید حتی اسمش را هم نمیدانست.
این تکه سنگ نمایی از تمام ظلم های تاریخ است که به مردمان آزادی خواه می رود . و نمایی از فروپاشی ظلم.
بیست سال پیش ، در چنین روزهایی ،دیوار برلین معنای خود را از دست داد. سربازانی که با سلاح هایشان برای محافظت از این دیوار ایستاده بودند ، گیج و مبهوت به مردمانی نگاه کردند که یکدیگر را از دیوار بالا می کشیدند و بر بالای دیوار به پایکوبی می پرداختند.
دیروز یکی از دوستان در کامنت ها از من پرسید : نکند بیست سال بعد هم دیگرانی بیایند و بگویند که ما امروز گه زیادی خوردیم. این حرفش مرا به فکر انداخت. و فکر میکنم جوابش را دارم
تنها به یک طریق است که می توانیم از این تکرار این پشیمانی ها دست بکشیم . و آن این است که هدف اصلی خود را منافع مردم قرار دهیم.
نه برای ایده ی خاصی ، نه برای ایده ئولوژی خاصی ، نه برای سازمان یا حزب خاصی و نه برای اندیشه ی خاصی ، نه برای فرد خاصی یا افراد خاصی . برای هیچ کدام از اینها قدمی برنداریم ، چرا که همه ی اینها در عرض ده یا بیست سال بیهوده خواهند نمود.
برای مردم ، برای آزادی مردم . برای آزادی بی قید و شرط مردم ، و برای اینکه مردم بتوانند آن باشند که می خواهند ، آن طور رفتار کنند که مایلند و صحیح می دانند. برای اینکه هیچ کسی ، هیچ احدی ، هیچ فکری و هیچ اندیشه ای نتواند خود را به مردم تحمیل کند و به ایشان بگوید که چه کنند و چه نکنند. چگونه فکر کنند و چگونه رفتار کنند. چگونه کودکان خود را پرورش دهند و به چه ایمان داشته باشند یا نداشته باشند.
اگر هدف ما این باشد . فکر میکنم دور تکرار پریشانی های تاریخی مان را پشت سر میگذاریم.
دیوار برلین فرو ریخت . دیوار ایران نیز فرو میریزد ، امروز دیگر مسلم است و صحبت تنها بر سر زمان است.
اما مهم فقط فروریختن این دیوار نیست. مهم این است که دیوار دیگری در پی این دیوار بنا نکنیم.
به این هم فکر کنیم. این مسئله شاید حتی مهم تر از فروریختن دیوار کنونی است.