دیشب مدتی در کنار دریاچه ماندم ، نیلوفرهای آبی روی دریاچه ،انعکاس نور چراغها در رقص آب ، و خنکای شب ، منظره ی بدیعی به وجود آورده بود که خستگی را از تن بدر میکرد و سرفه های من هم خللی در آن ایجاد نمیکرد. دیروقت به خانه برگشتم ، و کمی پای اینترنت و خبرهای فیس بوک سر کردم و بعد یک سره به تخت که دوستانم مرتبش کرده بودند رفتم. صبح در یک Kaos واقعی بیدار شدم. پرده ی حمام را از میان اسباب ها پیدا کردم و به میله ی حمام وصل کردم. چند کارتن را به هم ریختم تا شامپو و بالزام و کرم دوش و شانه را پیدا کردم و حوله ها را هم بچه ها قبلا پیدا کرده و در کمد گذاشته بودند و دوش گرفتم. آب جوش کن را بالای همین کامپیوتر به برق زدم و با به هم ریختن چند کارتن دیگر بسته ای چای مانگو پیدا کردم و پنیر فیلادلفیا و کمی نان هم در یخچال بود. بساطمان رنگین است. این آهنگ را هم از آرشیو یو توب بیرون کشیدم : همه چیز درست میشه
|