July 11, 2009

دوستان خوب

با مریضی ، بسته بندی وسایل به سختی انجام شد  ، ولی امروز همه چیز به سرعت گذشت. خانه ی ای که در آن بودم در طبقه ی سوم بود و آسانسور داشت ، و خانه ای که به آن نقل مکان میکردم در طبقه ی دوم ، بدون آسانسور . که البته چون خانه قدیمی است و سقف ها بلند ، در اصل تعداد پله ها به اندازه ی دو و نیم طبقه میشود. ناگفته نماند که در اینجا طبقه ی همکف شماره نمیگیرد و طبقه ی دوم در اصل طبقه ی سوم است ، آخ...خیلی پیچیده شد :)) خلاصه دلم نیامد مایه ی دردسر دوستان به خاطر حمل این همه بار سنگین با این همه پله بشوم. به همین دلیل از یکی از دوستان خواسته بودم تا برایم کمک خبر کند. سه نفر ، نفری 500 کرون . ولی چون پله ها زیاد و کتاب هم سنگین است ، به آنها نفری 600 کرون دادم ،کار را به سرعت در  4 ساعت  انجام دادند و از پولی که دریافت کرده بودند راضی به نظر می رسیدند. البته این پرداخت ها سیاه و بدون مالیات است.
یکی از دوستانم رانندگی ماشین را به عهده گرفت ، و یکی دیگر از دوستانم که مردان را خبر کرده بود ، تا مدت زیادی همراهی کرد تا همه چیز خوب پیش برود. وقتی بارها را به ماشین زدیم ، و دوستم پشت فرمان نشست ، گفت که فرمان اتوماتیک عادت ندارد و ماشین گاه تکان میخورد . یکی از مردان که کنار ما نشسته بود ، با بدبینی به او نگاه میکرد، بهش گفتم : الان به خودش میگه : زن که بشینه پشت کامیون ، از این بهتر نمیشه :))

وسایل را در آپارتمان گذاشتیم و قرار بود مقداری از وسایل را که نیازی نداشتم ، برای چند تن از آشنایان ، نزد دوستی بگذاریم ، و فرصت را غنیمت شمردیم و با همان کامیون بارها را به دم خانه ی او هم بردیم. بعد از اینکه بارها را خالی کردیم ، ما را به ناهار مهمان کرد و او و دوستی که در خانه اش بود گفتند که حاضرند برای کمک در جمع و جور کردن خانه با ما بیایند. من در جمع و جور کردن اصلا زرنگ نیستم ، و چنین پیشنهادی را نمیشد راحت رد کرد. 
به خانه ی جدید برگشتیم ، و بقیه ی بارها را به خانه آوردیم ، مقداری از اثاثه را در انباری زیر شیروانی جای دادیم و بچه ها دست به کار شدند و به سرعت برق سر و سامانی به خانه دادند. 
به بچه ها گفتم که میخواهم کامپیوتر و اینترنت را راه بیاندازم. وصل کردن میز کامپیوتر عالمی داشت ، قسمتی از میز کامپیوتر که شبیه قفسه ای بزرگ است   در اسباب کشی شکسته بود ،  و ما سه زن ایستاده بودیم و هی پیچ ها را شل و سفت میکردیم که ببینیم چطور میشود میز را دوباره بست . و هر سه هم حرف میزدیم  ـ البته یکی از ما بیشتر از دو تای دیگر  :)) ـ به یک باره هر سه یاد صحنه ای از فیلم بازگشت اثر آلمادوار افتادیم ، که سه زن دارند فریزر بزرگی را که مردی در آن مدفون است جابجا میکنند و کلی شلوغش میکنند.

آنقدر گفتیم و خندیدیم که حالم هم کمی بهتر شد. و کمتر سرفه میکردم و کمتر ضعف میکردم.  

خلاصه میز راه افتاد، بچه ها رفتند تا کامیون را تحویل بدهند ، و من ماندم خانه . گفتم چند خطی برای شما بنویسم و بعد بروم و در کنار دریاچه ی زیبایی که در چند دقیقه ای خانه ام است قدم بزنم. 
خانه هنوز خیلی کم و کسر  دارد ، آشپزخانه هنوز راه نیافتاده و به همین دلیل کارتن های آشپز خانه در اتاق نشیمن و اتاق خواب ردیفند. به دلیل همین شلوغی هنوز کتابها را هم نمیتوانم باز کنم و ....
ولی این خانه ام را دوست دارم. فکر میکنم میتوانم اینجا خوشحال باشم. 
اولین نوشته ام را با نام دوستان خوب در این خانه ی نقلی و قشنگم برایتان مینویسم. دوستانی که به زندگی ات معنی میدهند. و زندگی ات را زیباتر میکنند.
همه ی دوستان خوب ، دستهایی که برای کمک به سویت دراز میشوند ، وقتی که به آن نیاز داری .شانه هایی که سرت را در خود پناه میدهند ، وقتی که دنبال پناه گاهی هستی. و آغوشی باز به سوی تو  ، وقتی که حتی خودت فکر میکنی مستحق آن نیستی.
این دوستان خوب زندگی را می سازند ، و به تو کمک میکنند که فراموش کنی زخم هایی را که از نامهربانی ها بر تن داری. 

این چند خط برای شما ، شما که خواننده ی من بوده اید در تمام این سالها ، در روزهای تنهایی و ناامیدی و شادی و امیدواری .
برای شما که خود ، انگیزه ای هستید برای اینکه این وبلاگ همچنان زنده بماند و نویسنده ی آن همچنان قلم بزند.

ساعت نزدیک یازده شب است. خورشید تابستان استکهلم مدتی است غروب کرده ولی هوا روشن است. میروم تا ساعتی در کنار دریاچه ی زیبایم به دوستان خوبم فکر کنم. به همه ی خوبی های دنیا . به همه ی خوب های دنیا.    

[ 21:05 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]


Powered by MT3.35