July 5, 2009

از آسمان میکروفون میبارید حبرا  ، گوساله هم یکی را بلعید سهوا

آقای دکتر دال  در تلاش همیشگی به دنبال سهمی از میکروفون ، سهمی از نورافکن ها و دوربینهای  تلویزیونی ، با زبانی الکن  که خجالت میکشی وقتی میبینی در زیر اسمش در تلویزیون سراسری سوئد نوشته است دکتر و استاد دانشگاه ، و میبینی که مصاحبه گر تلویزیون جمله هایش را تمام میکند و تصحیح میکند و دائما به او کلمات جدید میدهد ، تلاشی در جهت گسترش خزینه ی لغاتی که با سه سوت تمام میشود.
و آقای دکتر دال ، همچنان به دنبال میکروفون به دنبال سهمی از نورافکن های و دوربین های تلویزیونی

آقای سیامک حزب کمونیست کارگری شاخه ی جگر زلیخا ، که می آید تا بعد از اینکه سهم خود را از میکروفون گرفت ، آن را به تساوی در میان خواستارانش تقسیم میکند تا ساعتی که مجوز میدان سرگل را به اسم خود دارند ، این میدان  را با اراجیف صد تا یه غاز خود پر کنند.

آقاـ خانم لیلا قاف ، در تلاش همیشگی اش به دنبال میکروفون برای کشیدن جیغ بنفش ، و احتمالا در ساعتهایی که گوشهای ملت را با جیغهایش مزین میکند ، چند ساعت اضافه کاری هم برای خودش کارت میزند ، تا از توبره ی باز استکهلم و دیوار های کمک به زنان کتک خورده ی پناهنده ، چند پله ای بالاتر رود و از آن بالا به زنان " بدبختی " که سرکردگی شان را به عهده گرفته ـ با حقوق فول تایم یک فرد تحصیل کرده ،  بدون نیاز به تحصیلات و فقط نیاز به پف یوزی به اندازه کافی ـ نگاهی بیاندازد.

آقاـ خانم  شین ،کسی که با بهانه ی مبارزه دانشجویی ـ در سن بالاتر از پنجاه ـ در ماجرای بعد از 18 تیر در استکهلم پناهندگی گرفت ، و مصرانه  جایگاهی در میان گوساله های میکروفون گرا می جوید ، و در یکی از تظاهرات ها ، از کنار من رد میشود و میگوید جواب آن که در وبلاگت نوشتی ، حالت را میگیرم .
شاید نمیدانست که میدانم و  یکی از سرافکندگی های من هم این است که این قوم به حج رفته هم جزو خواننده های وبلاگ من هستند. شاید نمیدانست که با اینکه میدانم ، در مورد همه شان و دریوزگی هایشان مینویسم. و شاید نمیدانست که اگر از تهدیدهایشان میترسیدیم ، سالها پیش درب وبلاگ را تخته کرده بودم تا مثل بقیه پشت سر دیگران حرف بزنم و در رویشان بخندم و تظاهر کنم که هیچ اتفاقی نیافتاده و از عاشقان دلخسته ی همه گان هستم.  
شاید مرا مثل خود فرض میکرد. خوب... او هم آدم است ، اشتباه میکند دیگر.

می شنوی که گروهی که تحصن نشسته کرده اند در جلوی پارلمان سوئد به دو یا چند دسته تقسیم شده اند. و خرج خود را سوا کرده اند و در سویی نشسته اند. میشنوی که فلانی سلطنت طلب شده و فلانی با او همراه است چون در یک گروه با هم آواز میخواندند و فلانی اسم بچه اش را گذاشته آریامهر.  

روز تعطیلی  که شمع هایت را برمیداری و به میدان سرگل میروی تا سوگت را با دوستانت قسمت کنی. تا انفجار سینه ات تسکین بیابد ، شمعی روشن میکنی در کنار عکسهای ندا ، و گلها و آرام گوشه ای می ایستی ، و جنگ پرچم و جنگ کوفت و جنگ درد ، و جنگ بی شخصیتی ملت را نظاره میکنی >
آقایی که این بار بی میکروفون ، گلویش را جر میدهد و سخنرانی مفتش را با این جمله شروع میکند :
ما در اینجا جمع شده ایم که ...
و معطل میمانی ، یعنی حضرتشان فکر میکند که من نمیدانم چرا به اینجا آمده ام ؟ یعنی فکر میکند در روز تعطیلی ام داشتم از اینجا رد میشدم با بسته ای شمع و اینها را دیدم و الان ایشان دارد خودش را تکه پاره میکند که به من بفهماند من برای چی اینجا " جمع " شده ام ؟ و آقا بعد از سخنان مفتش تشکر میکند از اینکه آمده ای ، انگار که تظاهرات مال اوست. تشکر ؟ از اینکه آمده ام ؟ پ...
 و دلت میخواهد که کاش در ایران بودی، کاش آنجا بودی و باتوم های پلیس ضد شورش را میخوردی ، ولی از باتوم هایی که در تظاهرات های اینجا بر مغزت فرو می آید مصون می ماندی.   

آقا ها و خانم های دیگر ، دربدر بدنبال سهمی در پای میکروفون ، سهمی در زیر نورافکن ها ، برای ثبت مجوز تظاهرات ها به نام خود تا تظاهراتی به نام خود ثبت کنند. 
آقاها و خانمها با اگوهایی به اندازه ی هر دو قولوی برج های دوقولوی نیویورک ، در صف برای تقسیم میراث مرده ای که هنوز نمرده است.

این است استکهلم ، و آنگونه که فهمیدم ، کلن هم این است و برلن و فرانکفورت و پاریس و ونکوور و تورنتو و لندن و لس آنجلس و ...
اپوزیسیون تهوع آور خارج از کشوری که از اپوزیسیون بودن فقط پز دادن و میکروفون بلعیدن های گوساله وار را آموخته است.  
گوساله هایی که دلت نمی سوخت اگر حرفی برای گفتن داشتند. ولی ندارند. هیچ ندارند نه برای گفتن و نه برای مملکتشان که برایش اشک تمساح میریزند.

صحبت از اشک تمساح شد ، این ویدئوی نیم پهلوی را دیده اید ؟ اشک تمساح اگر میگویند به این میگویند. که البته بیشتر از دماغش میریزد .  و آن الاغ  کیست که با دیدن این صحنه  شروع میکند به  کف زدن ؟ فکر میکنید پولی هم گرفته یا مفتی خ..مالی میکند ؟

نیم پهلوی حدود دو سالی سال از من بزرگتر است ، کسی که امروز پشت میکروفون ها و پروژکتور  ها برای " ندا که تنها گناهش این بود که آزادی میخواست " اشک تمساح میریزد ، زمانی که من و هم سن هایم در خیابانهای تهران باتوم میخوردیم و از گاردی ها فرار میکردیم  ، زمانی که پدرش ملت را در میدان 17 شهریور به گلوله بست ، اشکی نمیریخت و رفته بود فوتبال بازی کند.
ای کاش به بازی فوتبالش ادامه میداد ، در آن صورت شاید در 49  سالگی  شغلی  بجز طلب ارث پدرش را میداشت ، و اینقدر هم فربه نمیشد. 
مطمئن نیستم که رضا پهلوی هم مثل رجاله های استکهلم ، وبلاگ مرا بخواند ، وگرنه برایش مینوشتم : هر کی میگه نون و پنیر ، تو یکی خفه ...
 

جمهوری اسلامی فکسنی ، سفیر فکسنی هم لازم دارد.
این قطعه فیلم مصاحبه تلویزیونی  را نمیدانم تا چه مدت روی سایت تلویزیون سوئد باقی می ماند. تا از کفتان نرفته تماشا کنید خوب.
این مصاحبه به دلیل عمل قهرمانانه اپوزیسیون غیور بوق ، در تسخیر سفارت جمهوری اسلامی در استکهلم صورت گرفته است.  
اولش آقای دکتر دال است که ذکر خیرش در بالا شد. طفلکی تلاش میکند سوئدی حرف بزند. نگران نباشید از اینکه سوئدی نمی دانید. باور کنید چیزی از دست نداده اید. بجز قدری خجالت البته از اینکه کسی با تیتر استاد دانشگاه نیاز دارد که مصاحبه گر جمله هایش را کامل کند و حرف توی دهنش بگذارد تا سر و ته مصاحبه را هم آورد.
دکتر دال ، در اینجا به عنوان تظاهر کننده شرکت دارد و اگر بخواهم خلاصه ای از صحبت هایش را بنویسم میگوید که کارمندان سفارت ، تظاهرات کنندگان را تحریک کردند . مصاحبه کننده میپرسد چطوری : دکتر دال میگوید : یکی از آنها مثل شاه روی ماشین چمن زن  نشسته بود و ماشین چمن زن را می راند و میشد برداشت کرد که اصلا به تظاهرات کنندگان اهمیت نمیدهد ـ آقای دکتر دال انگار توقع داشت که سفارتی ها به تظاهرات و تظاهرات کنندگان اهمیت بدهند و با ایشان همدردی هم بکنند ـ و برداشت دیگر این است که نمیخواستند صدای تظاهر کنندگان را بشنوند ـ آقای دکتر دال توقع داشت آنها برای تظاهرات ایرانیان گوش شنوا داشته باشند ـ و جند تن  از تظاهرات کنندگان گفتند  که حس کردند که آنها فکر میکنند که ما چمن هستیم که میخواهند ما را بچینند. مصاحبه کننده میپرسد : که تظاهرات کنندگان علف هرز هستند ؟ دکتر دال مگوید : کاملا، و خیلی تحریک کننده بود ، ضمن اینکه برخوردهای تحدید کننده ای هم داشتند  که از ساختمام می آمدند بیرون و داشتند و جو  بدی به وجود آمد و  ...
دکتر دال اضافه میکند که تظاهرات کنندگان احساس میکردند که سفارتی ها نسبت به آنها بسیار بی توجه هستند ـ دکتر دال اینجا هم انتظار توجه داشت :))ـ آنها میخواستند به ما نشان دهند  که شما برای ما اهمیتی ندارید. ـ و انتظار ایشان از سفارتی ها لابد غیر از این بود دیگه که میاد در تلویزیون ملی ، البته با کمک و از رو دست مصاحبه گر دیدن اینطور میگوید ـ .  
تلاش دکتر دال برای اینکه افتخار این تظاهرات را از آن خود کند ، و نیز خود را شخصی مخالف خشونت نشان دهد قابل ترحم است. 
توجه کنید ، دکتر دال دکتر جامعه شناس است در یکی از دانشگاه های حومه ی استکهلم ، برگ چغندر نیست ها...
خوب این از دکتر مملکت ..

بعد از آن بلافاصله مصاحبه ای می شنوید با آقای رسول اسلامی ، سفیر فکسنی جمهوری فکسنی اسلامی.
آقا سفیر است ، ولی حتی یک زبان خارجی هم نمیداند. سوئدی سرش را بخورد. بچه های فیس بوک و توییتر ایران انگلیسی را مثل بلبل حرف میزنند. اما آقا نخیر. فارسی برایش کافی است.
به صحبت هایش توجه کنید. حتی خودش هم حرف نمیزند. یکی اون پشت هی بهش میگه این رو بگو و اون رو بگو.

آحه دیوث ، درسته اون پف یوزی که بغلت نشسته نقش مترجمت رو بازی میکنه  جلو دوربین ، ولی چهار تا غیر ایرانی هم این مصاحبه را می بینند گوساله . اینقدر احمقی که حرفهایت را هم تنظیم نکردی و مجبوره اطلاعاتی یه بهت تقلب برسونه ؟ از رختخواب که نکشیدنت بیرون هل شدی . پس این حقوق رو واسه چی بهت میدهند ـ بجز دیوثی البته ـ ؟ خوب چهارتا مصاحبه اینجا و اونجا رو باید از پسش بر بیایی دیگه .

و صدای  پف یوز را میشنوی که در مصاحبه به دیوث تقلب میرساند که بهشان بگو که خودشان خودشان را چاقو زدند ـ مثل ندا که خودش را با گلوله کالیبر 6 کشت ـ ، بگو که اینها تو فرانسه هم خودشان را آتش زده اند.
من نمیدانم آقای رسول اسلامی قادر به جویدن لقمه های خودش در موقع صرف غذا هست یا پف یوز آنجا هم میجود  و در دهان دیوث میچپاند  تا سرویس کامل شود.

در ادامه ی ویدئو ، تعدادی از کسانی که در حمله به سفارت ایران در استکهلم دچار آسیب های جسمی شده اند ، آسیب ها را در جلوی دوربین به نمایش گذاشتند. ـ نترسید ، فقط همین ها بودند. کس دیگری آسیب ندیده است ـ و من در تماشای ویدئو چهره ی آشنایی دیدم ، آقایی که با نام مستعار پویان آزادی در پالتالک و اینجا و آنجا مرا مامور سفارت میخواند ـ در این نوشته هم برخوردی را که در فیس بوک با او که تازه پروفیلی درست کرده بود و بعد آن را بست پیش آمده بود و نامه نگاری های او تهمت زدن هایش به خودم را نوشتم ـ  در دقیقه ی 0742 دست خودش را  که اوف شده است نشان میدهد. او البته  شاخه ی پفیوزیسیون ِ اپوزیسیون است ، از آنها که  معتقد است راه آزادی از انقلاب میگذرد و باید برای انقلاب خون داد.  الان هم به همه ی شما نشان داد که سهمش را در انقلاب ادا کرده است. دیگر چه میخواهید ؟ 
 

اینها ماجراهای استکهلم است و من به روز اسباب کشی ام نزدیک میشوم. خانه تعمیراتی لازم دارد ، دیروز با دوستی که برای تعمیرات کمکم میکند سوار ماشین بودیم بین ایکه آ و باهاوس برای خرید رنگ و بقیه چیزها ، در ماشین رادیو همبستگی روشن بود و آقایی که البته من او را مهربان میدانم در مورد حمله به سفارت میگفت : ما چون ضد خشونت هستیم ، خشم خود را به وسیله شکستن شیشه و پرتاب کردن بطری نشان دادیم.
و من مانده بودم که اگر ایشان طرفدار خشونت بود چه میکرد ؟ :)))

او را البته همانطور که گفتم انسان مهربانی می دانم. ولی خوب...اپوزیسیون خارج از کشور است دیگر.


ماجراهای اینجا بسیار نا امید کننده است. و اگر تماس با بچه های داخل ایران و امیدهایی که آنها در دل من روشن میکنند نبود. تا حالا دق کرده بودم.

این را هم ناگفته نگذارم که حرکت های خوبی هم در استکهلم انجام شده است. تا کنون دو تا ، یکی از طرف گروه ابتکار مردمی ،و دیگری ابتکار ایران که عطای اپوزیسیون ایرانی خارج از کشور را به لقایشان بخشیده اند و روی خود را به جامعه ی  سوئد گرفته اند  و تا کنون چند حرکت آبرومند  ، از جمله دیروز ، انجام داده اند. در حرکت دیروز به علت حمالی حضور نداشتم ، ولی تعریفش را شنیدم و به دوستان برنامه گذار تبریک میگویم.   

 

[ 5:12 | مهشيـد | 0 دنبالک | 21 ديدگاه ]


Powered by MT3.35