July 30, 2009

شهرداری رم در ایتالیا اعلام کرد که نام یکی از خیابانهای رم به " ندا  آقا سلطان " تغییر میکند .

لینک مطلب

__________________________

نوشته ای از دوستی در فيس بوک : 

شما از سبز می ترسید
از سرخ می ترسید
از صدا می ترسید
ز سکوت می ترسید
از سیاهی می ترسید
از روشنایی می ترسید
از گفته می ترسید
از نا گفته می ترسید
از شعر می ترسید
از فکر می ترسید
از نوشته می ترسید
از نا نوشته می ترسید
براستی ما چرا باید از شما بترسیم؟

____________________________

مصاحبه ای با يکی از زندانيان زندان کهريزک...
در آنجا آب را از روی زمين می ليسيديم

___________________________

آی مردم  ، اینها نشانه های مننژیت است ها ...

آخرین عکس از شهید امیر جلالی فر پس از مصدومیت پیش از تحویل در حال سی تی اسکن در بیمارستان 


 

[ 5:22 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

July 29, 2009

در کامنت های پست قبلی دوستی از من پرسیده بود که از موسوی چه میخواهم ، آیا مایلم کشته شود ، و چرا نمیگذارم سیاستمدار ، سیاستمداری کند.

این ویدئو را که دیدم ، فهمیدم چه میخواهم ، یک جو صداقت !!!

حرفهای موسوی را در این ویدئو گوش کنید. انگار نه انگار دهه ی شصتی وجود داشته که خود آقا راس دولت بوده. کشتار ها و دستگیری های اخیر را با قبل از انقلاب مقایسه میکند. انگار که سی سال است دولت جمهوری اسلامی برای  مردم شیر و عسل سرو میکند و به یکباره جبار شده . مسئله چیست ؟

مسئله ی اصلی این است که آنها که در دهه ی شصت رفتند زندان و جنازه شان تحویل شد از نظر این آقایان " خودی " نبودند و حقشان بود. امروز  به تصور ایشان " خودی " ها دارند دستگیر میشوند که حقشان نیست.

از بازگرداندن جنازه ها به خانواده ها حرف میزند ، انگار که خبر ندارد گورستانی به نام خاوران وجود دارد که هر کسی تمام گورستان را گور فرزندش میداند.  

از همه بیشتر ، این درخواست بازگشت به اصولش ...

من از یک سیاستمدار یک جو صداقت میخواهم. سیری چند ؟

پس نوشت : اشتباه نشود . من نه توقع دارم کسی بيايد و بگويد شکر خورده است و نه توقع دارم که حرفهايی بزند که بياندازندش زندان.
ولی طوری با ملت رفتار نشود انگار که تاريخ ما از انتخابات شروع شده است و قبل از آن را صفر کرده ايم.
 آقای موسوی از اينکه آمريکايی ها به دنبال استخوان های کشتگان خود ميگردند حرف ميزند ، مگر آن مادر ايرانی چه کرده بود که در خاوران قبرها را بو ميکرد تا شايد بوی بچه اش را بشنود ؟ يا شايد اينها برای آقای موسوی شهروندان ايرانی نبودند که به آمريکا سر ميزند و کشتگان دهه شصت را به آلزايمر سياسی ميسپرد ؟
از آقای موسوی توقع این را باید داشته باشیم که انسانهایی را که در یک دهه دهشتناک در تاریخ مدرن ایران جان داده اند ، جزو شهروندان این خاک به حساب بیاورد و آنها را فراموش نکند. زمانی از بخشیدن و فراموش نکردن حرف میزدند ، ولی اینگونه که امروز آمریکایی ها مثال آورده میشوند و از زجری که به شهروندان ایرانی در دهه شصت رفته است حرفی نمیزنند اینطور میرود که حتی طلب بخشش هم نمیکنند و تنها توقع دارند که همه چیز را به فراموش بسپریم . 

[ 5:35 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 21 ديدگاه ]

July 28, 2009

شادی صدر امروز به خانه برگشت و دیگر در اوین نیست.

ولی نمیدانم میشود اسمش را آزادی گذاشت یا نه...

و شادی های دیگر همچنان در اوین هستند ... 

ـــــــــــــــــــــــــــــ

اشتباه نشه ، من از اینکه شادی در خانه و نزد خانواده اش است و شب های بیشتری  را در بند های اوین نمیگذارند خیلی خوشحالم. ولی فکر میکنم با شرایطی که امروز بچه ها از زندان بیرون می آیند فرسنگها تا آزادی فاصله دارند.

[ 19:25 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

گرداب را از کار بیاندازیم
 
 http://news.political-articles.net/Group/Public/2009/July/pub00029.htm
 
04 مرداد  1388
 
سایت گرداب وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، در حال انتشار عکسهای مردم به عنوان خرابکار و اغتشاشگر است. یکی از راههای آسان مبارزه با این اقدام سایت نامبرده، معرفی آن به عنوان سایت مخرب به مایکروسافت و گوگل می باشد. جزئیات این طرح را در زیر بخوانید:
 
به منظور معرفی سایت گرداب به Microsoft، به لینک زیر رفته و این سایت را ضد حریم شخصی و غیر قابل اعتماد معرفی کنید:
 
https://phishingfilter.microsoft.com/feedback.aspx?result=none&URL=http://gerdab.ir
 
قسمت "I think this is a phishing website" ، را تأیید کنید. در جعبه پایین آن، نوشته‌ای را که در شکل می‌بینید، تایپ کنید. ودر پایان submit نمایید.
 
به منظور معرفی سایت گرداب به Google، به لینک زیر رفته:
 
http://www.google.com/safebrowsing/report_badware/
 
در قسمت URL آدرس سایت گرداب را وارد نمایید: : http://gerdab.ir
 
در جعبه پایین آن نوشته‌ای را که در شکل می‌بینید تایپ نمایید. ودر پایان کلید Submit Report را کلیک کنید.
 
برای مؤثر بودن این کار، نیازمند آن است تا این گزارش، از سوی افرادی بسیار انجام پذیرد. از اینرو دوستان و آشنایانتان را نیز به انجام این کار ارزشمند، از راه ایمیل و ... رهمنمون سازید.

[ 7:24 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

July 27, 2009

خبری از فيس بوک :

جزئیات شهادت یک زندانی دیگر: رامین قهرمانی مدتی طولانی از پا آویزان شده بود!
نوروز: رامین قهرمانی 15 روز بعد از اینکه با پای خود برای دفای از بیگناهیش رفته بود، با بدنی که آثار شکنجه بر آن نمایان بود، از زندان آزاد و پس از دو روز بر اثر جراحات وارده در آغوش مادر به شهادت رسید.

به گزارش خبرنگار نوروز، در درگیری های روزهای پس از انتخابات، ماموران از طریق دوربین مداربسته یک بانک چهره رامین قهرمانی را شناسایی شده وبرای دستگیری وی به منزلش مراجعه می کنند.

به دلیل عدم حضور رامین قهرمانی در منزل ماموران به مادر او می گویند که فرزندش هرچه زودتر خود را معرفی کند.

مادرشهید قهرمانی نیز با استناد به بیگناهی پسرش و با این استدلال که فرزندش کاری جز اعتراض آرام انجام نداده است، همراه با او به محلی که ماموران گفته بودند مراجعه می کند.

این گزارش می افزاید رامین قهرمانی 15 روز بعد از اینکه با پای خود برای دفای از بیگناهیش رفته بود، با بدنی که آثار شکنجه بر آن نمایان بود، از زندان آزاد میشود.

او پس از آزادی به مادرش گفته که چندین روز از پا او را آویزان کرده اند. شهید رامین قهرمانی پس از آزادی به دلیل لخته های خون موجود در سینه اش در بیمارستان بستری و به شهادت میرسد.

خانواده قهرمانی تحت فشار شدید برای منع انتشار خبر شهادت فرزندشان هستند. آنها تحت تدابیر شدید امنیتی فرزند خود را به خاک سپردند. تا جایی که پس از مراسم خاکسپاری به دلیل تهدیدات نیروهای امنیتی مبنی بر اینکه سر مزار فرزند شهیدشان حق ندارند با صدای بلند گریه کنند و شیون سردهند، 5 نفر از اعضای فامیل او دچار فشارهای عصبی شدید شده تا جایی که برخی از آنها کارشان به بیمارستان کشیده شده است.

شهید رامین قهرمانی متولد سال 1358 بوده و محل سکونت وی در خیابان شهرآرا است.
موسوی حرف از آمادگی پرداخت هزينه برای آينده ی حرکت ميزند.
اين هزينه ای است که مردم ما برای اين حرکت می پردازند. اما هزينه ای که موسوی میپردازد چيست ؟​پياده نشدن از خر نظام مقدس جمهوری اسلامی ؟ تاکيد بر اجرای قانون اساسی ای که از پايه ضد مردمی است ؟ چی ؟
[ 14:46 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

July 26, 2009

به عزیز ِ جوانی میگفتم :
گفتن فایده ای نداره ، اگر کسی بفهمه ، چنین کاری نمیکنه  و اگر نفهمه ، گفتن فایده ای نداره ، فقط انرژی ای از تو هدر میرود که میتواند به مصرف دیگری ، مصرف بهتری برسد.

و در حال گفتن اینها کمی مکث کردم ، و با خودم گفتم : تو که خوب لالایی بلدی ، چرا خوابت نمیبرد ؟

[ 23:15 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

در حاشیه تظاهرات :

دیروز من همچنان بنایی داشتم ، و کارگران تا ساعت نزدیک به هشت شب در خانه بودند ، به دوستانم گفته بودم که نمیتوانم در تظاهرات که ساعت 5.30 شروع میشد شرکت کنم ولی بعدا شاید بیایم و آنها را ببینم و چیزی بخوریم ـ آشپزخانه ندارم که در خانه غذا بخورم که ـ حدود ساعت 8 بنایی را تعطیل کردیم و خودم را انداختم توی قطار ، به دوستم زنگ زدم و گفت که به سمت سفارت شوروی در حرکتند و گفتم که آنجا می بینمشان.

من در جلوی سفارت شوروی به صف تظاهرات پیوستم.

شعارهای تظاهرات در جلوی سفارت مرگ بر روسیه و اینا نبود. دو شعار " روسیه در کار کشور من دخالت نکن " به سوئدی و " روسیه خجالت بکش " به انگلیسی داده میشد.
حلوی سفارت ، آقای سین ـ یکی از تدارکاتی ها ، شور حسینی اش زد بالا و خود را به بلند گو رساند و گفت : شوروی حیا کن ... رها کن ( من دقیقا یادم نیست گفت احمدی را رها کن یا جمهوری اسلامی را رها کن ) جمعیت زیاد بود و نتوانستم به آقای سین که از دوستان سابق است بگویم که این روسها با آن چشمای باباقوری شان ، فارسی بلد نیستند که هچ... حیا هم احتمالا نمیدانند چیست !!

آقای دال اینقدر داد زده بود که صدایش گرفته بود. لطفا یکی از دوستانش که این وبلاگ را میخواند برایش طرز کار میکروفون و بلند گو  ـ این مبعود همیشگی او را ـ توضیح دهد. بلندگو برای این است که جلوی میکروفون آهسته صحبت کنی ، و صدا را خودش بلند میکند. شور حسینی البته آمپر می پراند ، مسئله ساز میشود ولی میتوانستید از دختر جوانی که در تمام برنامه شعارهای سوئدی و انگلیسی را میداد یاد بگیرید. با آرامش کامل شعار میداد ! چرا ؟ چون میداند نقش بلند گو در این میانه چیست ! :))

جمعیت زیادی دیروز جمع شده بود ، و در استکهلم سابقه نداشت.

چند سال پیش در پاریس از یکی از دوستان شنیدم که دکتر دال ادعا کرده که در استکهلم 3000 نفر را به میدان سرگل آورده است.
برای او توضیح دادم که چنین تظاهراتی فقط در جریان هجده تیر رخ داد ، و این آقای دکتر نبود که این جمعیت را به میدان آورد. این جمعیت به دلیل همبستگی از جرکت دانشجویان در ایران به میدان آمدند.

کسی که چنین ادعایی میکند ، موجود قابل ترحمی است. امیدوارم در عرض این چند سال حالش کمی بهتر شده باشد و این ادعا را در مورد تظاهرات دیروز ، از او نشنویم! 

تدارک یک تظاهرات ، کاری در حد حمالی است. اگر تظاهراتی به خوبی برگزار شد ، تدارکاتی ها حمالان خوبی بوده اند. این که این مسئله را پوئنی برای خود و شخصی برداشت کنند ، بیماری است که با توجه به علم روانشناسی امروز  قابل علاج است.

بچه هایی را که اعتصاب غذا کرده بودند دیدم ، عجب جانی داشتند ، که بعد از سه روز اعتصاب غذا ، از ساعت 5 تا نزدیک 9 شب ایستادند و راه رفتند. دمشان گرم ! سایتشان در فیس بوک را نگاه کنید

شور و شعور جوانان در تظاهرات دیروز قابل تماشا بود. جالب تر این است که پرچم های سه رنگ و شیر و خورشید دار همه جا بود  و دیگر کسی را اذیت نمیکرد. چه خوب ، پرچم مان را پس گرفتیم از هر کسی که آن را از آن خود میدانست ! راستش شیر و خورشید رو هم پس گرفتیم !

و یادمان نرود ، یادمان نرود ، یادمان نرود که آنچه ما میکنیم  ، در حمایت از جنبش ایران است. و اینکه مدتی از وقت و انرژی خود را صرف چنین حرکتی کنیم ، کمترین کاری است که میتوانیم در حمایت از مردم ما که زندگی و جان خود را هزینه میکنند انجام دهیم.

اگر کسی فیلم یا عکس بیشتری از تظاهرات دیروز دارد ، خبر دهد لینک بدهم

 

[ 8:55 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

July 25, 2009

 


بیش از 5000 نفر در میدان اصلی استکهلم برای همبستگی با مردم ایران  جمع شدند . این تظاهرات یکی از بزرگترین تظاهراتها در استکهلم بوده ، و امیدوارم اینقدر شعور در میان برنامه ریزان این برنامه باشد که بفهمند که این تظاهرات به خاطر مردم ایران بود. که بفهمند که کسی که توانست این مردم را در این میدان گرد هم آورد ، حرکت مردم ایران بود . نه آقا یا خانم فلان...
امیدوارم که این شعور وجود داشته باشد ، ولی اگر هم نباشد مهم نیست  .
همه ی ما که امروز آنجا بودیم این را میدانیم که  تنها حرکت مردمی مردم ایران است که میتواند چنین شوری در مردم به وجود آورد . و نه هیچ چیز دیگر. 
  

عکس از داگنز نی هتر

[ 23:06 | مهشيـد راستی | 1 دنبالک | 2 ديدگاه ]

بگذار برخیزد !
زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمه ی صافی
زاری بر لقاح شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراع بلند نسیم
زاری بر سپیدار سبز بالا بس تلخ است .
بر برکه ی لاجوردین ماهی و باد چه می کند این مدیحه گوی تباهی ؟
مطرب گورخانه به شهر اندر چه می کند

زیر دریچه های بی گناهی ؟
بگذار برخیزد مردم بی لب خند
بگذار برخیزد

بامداد
ــــــــــــــــــــــ

بامداد اگر امروز بود  ، در شعرهایش دیگر  دختران انتظار نمیکشیدند  و باد دامن هایشان را تکان نمیداد.
بامداد اگر امروز بود ، در شعرهایش دیگر کار دختران  صیقل دادن سلاح آبایی برای روز انتقام نبود.
بامداد اگر امروز بود ، نه فقط از عموهایت ، که از عمه هایت هم میگفت.

یادش به خیر که نمیشود فارسی بدانی و سرودهایش را زمزمه نکنی. 
یادش شاد که به ما این فرصت را داد که هم زمان ِ او باشیم.
یادش سبز ...

[ 6:25 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

July 24, 2009

دیروز خبر شدم که اعتصاب غذایی هم در استکهلم در جریان است و امروز سری به چادر بچه ها زدم. اعتصاب غذا دیروز شروع شده است و تا فردا ادامه دارد ، مثل تمام شهرهای دیگر و کشورهای دیگر . و حدود 18 نفر در این اعتصاب غذا شرکت میکنند. عمدتا جوان هستند و گروه سنی از 18 سال است ، ولی یک آقای 65 ساله هم جزو اعتصابیون هست.

البته تا آنجایی که من متوجه شدم این اعتصاب غذا از تظاهرات و جدال همیشگی " الیت های سیاسی " استکهلم بر سر یک وجب میکروفون ، جدا است. از بچه ها پرسیدم و با تظاهرات روز شنبه ابراز همبستگی کردند.  

برایم جالب است که اکثر این بچه ها را نمیشناختم و در هیچ کدام از جلسات سیاسی استکهلم ندیده بودم. وقتی که سوال میکردم دیدم که قدری با شک چواب میدهند و گفتم که برای وبلاگم میخواهم. یکی از بچه ها پرسید اسم وبلاگتان ؟ گفتم : زنانه ها !
یکی دیگر از بچه ها پرسید : چرا زنانه ها ؟
گفتم : چرا نه ؟
گفت : یعنی منظورم اینه که شما سیاسی هستید ؟
گفتم : البته که سیاسی هستم. من فعال حقوق زنان هستم و این یعنی سیاسی !

در فیس بوک این گروه را میتوانید زیر نام : زندانی به وسعت ایران  ، پیدا کنید.

دو تا عکس هم گرفتم ، ولی تو این هیر و ویر و کارتن هایی که دارم توشون زندگی میکنم ، نمیتونم سیم رابط موبایلم را پیدا کنم. خلاصه این بار بی عکس قبول کنید ، بعدا با هم حساب میکنیم !!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هواپیماهای روسی با مسافران ایرانی زرت و زرت سقوط میکنند و آتش میگیرند ، ولی حق مسلم ما در حال حاضر انرژی هسته ای است.
قرار شده رهبر به تدریج یک حق دیگر هم به شهروند ایرانی بدهد ، و آن هم این که شهروند ایرانی این حق را داشته باشد که بعد از سوار شدن به هواپیما ، از آن پیاده هم بشود.

ولی فعلا باشید تا به حق مسلم خودمون یعنی انرزی هسته ای برسیم. اون در اولیت قرار دارد. و تا اون موقع لطفا بی داد و بیداد بمیرید.
چند روز پیش چیزی خواندم در باره ی هواپیمایی که به ترکیه پرواز کرده بود و به دلیل نقص فنی ، بارهای مسافرین را نبرده بود ، و مسافرین در فرودگاه ترکیه هاج و واج مانده بودند .
این مسئله به عنوان یک انتقاد مطرح شده بود و من بی تامل به خودم گفتم بروید خدا رو شکر کنید سقوط نکرد و زنده اید. آلترناتیوش میتوانست این باشد که به جای هاج واج بودن در فرودگاه در مقصد ، اصلا نرسید و سقوط کنید. 
این شده است وضعیت هواپیمایی ایران ، و البته تنها چیزی که کم داریم این نیست که هواپیماهای مدرن و نونوار بخریم تا سقوط هواپیما ها کمتر بشود ، بلکه این است که انرژی هستی داشته باشیم تا احمدی نژاد و رهبر بتوانند به یکدیگر شیاف کنند.
 

[ 19:17 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

July 23, 2009

استفاده از اسمهای عزیزان دستگیر شده ای  که شهرت جهانی دارند برای جلب توجه مطبوعات غرب به مسئله ی دستگیری های ایران یک چیز است ولی  راستی بر سر دستگیر شدگان گمنام چه می آید ؟ چرا اگر بعضی سایت ها را باز کنیم احساس میکنیم فقط چند چند تن معدود در ماجراهای اخیر دستگیر شده اند ؟ اینجا هم رفیق بازی باید بچربد ؟ من میدانم که این رفیق بازی ها از طرف همان عزیزانی که این سایت ها تمام فعالیت خود را به آن اختصاص میدهند تایید نمیشود. پس چه مسئله ای پشت این گونه حرکت ها قرار دارد ؟

بعضی سایت ها هم دارند از میان شهدا یار کشی میکنند و عکسهایی را که به دست می آورند ، با مهر و مارک خودشان منتشر میکنند.

رفیق بازی ، جانب داری ، یار کشی ، تقسیم ارث و میراث سنتی است که قسمتی از فعالان  خارج از کشوری از سالهای انقلاب با خود همراه دارند .

در ایران اما مردم به پیش میروند . و تا آنجا که ديده ميشود سنت هايی که  رفقا از سالهای انقلاب به دوش ميکشند در حرکتشان نقش مهمی ايفا نميکند. چه خوب است که اين تفاوت آنقدر وجود دارد که حس ميشود و لمس ميشود.

______________________

از اينکار داريوش خوشم آمد. حمايت و تبعيت کورکورانه از هر چيزی را بايد کنار بگذاريم. بايد ياد بگيريم که انتخاب کنيم. بايد ياد بگيريم که نه بگوييم ، خيلی چيزها را بايد ياد بگيريم . و اين حرکت داريوش ، شروع بسيار خوبی است.

[ 5:45 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

July 22, 2009

این روزها بیشتر برای پشت صحنه ام مینویسم ، بدون پابلیش کردن می نویسم و می نویسم و میگذارم در کشوی مجازی ام خاک بخورد.
صحبتی با دوستی نو یافته داشتم در چند روز پیش که وقتی چند صفحه مینویسم ، یاد حرف او می افتم : چرا چنین میکنی ؟ مگر فکر میکنی میتوانی کسی را عوض کنی ؟
و دستانم روی کی بورد می لرزد. نه ، حقیقتا فکر نمیکنم بتوانم کسی را عوض کنم. نه با این سن و سالی که دارند...

با همان دوست گفت و گویی داشتیم ، در مورد رفتار کودکانه ی آدمها برایش گفتم ، در مورد "مهد کودک فمینیستی" که به نام میلینگ لیست داشتیم ، در مورد بچه ی لوس و مبصر لوس  و خانم معلم بی انصاف . و متوجه شدم که همه ی این خانمها را می شناسد ، و به من به شوخی اشاره ای به کودک درون کرد.
گفتم : من والا با کودک درون مشکلی ندارم ، این نره خر بیرون است که مسئله ساز است.*
:))

نه ، نمیشود کسی را عوض کرد ، و چیزی را هم نمیشود عوض کرد. انسانها قبیله ای زندگی میکنند و قبیله ها همیشه بر پایند. تو نمیتوانی رفتار قبیله ای مردمان سالخورده را تغییر دهی . این قبیله ها ریشه دارند. مثل درختان...چیزی را نمیتوانی عوض کنی ، و کسی را هم نه . 

چیز دیگری دارم می نویسم ، در مورد حنبش مردمی ایران و آنچه من انتظار دارم...تا به زودی .

ــــــــــــــــــــ

* اولین بار این اصطلاح را از شهریار قنبری شنیدم . 

[ 20:19 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

July 21, 2009

تظاهرات گسترده ای در تمام دنیا در روز 25 جولای در دست تدارک است. و ایرانیان در اکثر کشورها به اعتصاب غذا دست میزنند.
در استکهلم اما از اعتصاب غذا خبری نیست. تظاهرات اما در جریان است. فکر میکنم دوستان نگرانند که اگر اعتصاب غذا کنند ، کورس مهمی را که برای دستیابی به میکروفون دارند ، از دست بدهند.
در آخرین تظاهراتی که همین گروه در استکهلم برپا کرد ، از چند تن از دوستانی که حضور داشتند شنیدم که خانمی با میکروفون خودش آمده بود و وقتی از شعارها خوشش نمی آمد ، میکروفون خودش را روشن میکرد و شعار های دلخواهش را میداد.

به این میگن خود کفایی ...و فعلا ففط در استکهلم در جریان است :)))
شاید بد نبود شعار شرکت ایران ناسیونال را هم اینگونه تغییر میدادیم : به امید روزی که هر ایرانی یک میکروفون داشته باشد.

[ 16:23 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

 سازمان عفو بین الملل ساعتي پيش اعلام کرد که در پي بيش از يكماه سركوبي شديد نيروهاي دولتي عليه مردمي كه براي احقاق حقوق خود به تظاهرات مسالمت آمیزمی پردازد, روز شنبه سوم مردادماه (25ژوييه) روز همبستگي جهاني با مردم ايران اعلام می شود... در اين روز تظاهراتي در برابر دفتر نمايندگيهاي جمهوري اسلامي در دست کم 50 شهر جهان برگزار خواهد شد. ( لطفا اطلاع رساني کنید)

_________________________

مادران سبز

Masih Alinejad: مادران داغدار ایرانی سکوت شکستند، صدایشان را به گوش دنیا برسانیم 

 

صدای هراس مادران عزاداری که دلبندانشان را در روزهای اعتراض از دست داده بودند می شنیدم. اما وقتی مادر سهراب ضجه زد و قهرمانانه بر مزار سهراب ایستاد و قاتلین را تهدید کرد هراس از دل مادر ندا و مادران داغدار دیگر رفت و مادران یکی یکی سکوت می شکنند. به همان اندازه که در انعکاس صدای موسوی، کروبی و دیگر رهبران گروههای معترض به انتخابات، احساس مسولیت می کنیم در بازتاب ، ترجمه ، انتشار و انعکاس صدای مادران شهید داده این روزهای ایران نیز احساس مسولیت کنیم که این روزها رهبر همین مادران اند که صدای مادرانه و دردمند همین مادران برای بیدار کردن مادران دیگری که بی تفاون نشسته و یا به دوبت دروغ اندک اعتمادی دارند هنوز، رسا تر از صدای همه مردان سیاست است. رهبر جنبشی که در ایران شکل گرفته همین مردم اند. صدای مردم شاید برای بیداری مردمی دیگر رساتر از صدای هر سیاستمداری باشد. هر یک از ما به اندازه یک رسانه باید در انعکاس صدای آنها در هر جای دنیا قدم برداریم . کاش می شد در روزنامه ستونی به نام مادر باز می شد و هر روز صدای یک مادر به گوش مادران دیگر می رسید.
بخوانید تکه هایی از واگویه های مادران را.
«مادران سبز مادران سرخ» :

مادر ندا

به گزارش خبرنگار نوروز، پسر عموی ندا آقا سلطان به همراه همسرش در روز عید مبعث به دیدن خانواده سهراب اعرابی رفتند. آنها اعلام کردند که قرار است روز پنج شنبه، هشتم مرداد به مناسبت چهلم ندا بر سر مزار او حاضر شوند. خانواده ندا گفتند که برای این مراسم اعلام عمومی نخواهند داشت، اما از حضور مردم استقبال میکنند. این مراسم با مراسم برخی دیگر از کشته شدگان وقایع اخیر که چهلمین روز شهادت آنها منتهی به هفته اول مرداد ماه خواهد بود در یک روز برگزار میشود. پیشبینی میشود به همین مناسبت جمعیت قابل ملاحظه ای در قطعه 257 گرد هم آیند. خانواده آقا سلطان پس از پایان مراسم در بهشت زهرا پذیرای دوستداران ندا در منزل خود خواهند بود. ساعت دقیق مراسم چهلم ندا از سوی خانواده آقاسلطان اعلام نشد. پسرعموی ندا در این دیدار از فشارهایی که پس از شهادت ندا بر خانواده او وارد شده سخن گفت. به گفته وی در روز مراسم خاکسپاری ندا آقاسلطان، ماموران امنیتی پیش از خانواده ندا در بهشت زهرا حضور داشته و پس از پایان مراسم اجازه ندادند خانواده ندا حتی برای مدت کوتاهی بر سر مزار او حضور یابند. آنها به مادر ندا که در سر مزار دخترش گریه میکرده، گفتند که " فاتحهات را که خوانده ای، بلند شو برو " !. با این حال خانواده ندا به مادر سهراب گفتند که دیگر حاضر نیستند " باب میل آنها " رفتار کنند.
به گفته پسرعموی ندا، اغلب دوستان ندا نیز مورد بازجویی قرار گرفتهاند.


مادر مسعود

پسرم خیلی به زندگی امیدوار شده بود ، هیچ وقت مسعود را تا این اندازه شاداب ندیده بودم . مسعود پسرآرام و صبوری بود بیشتر اهل هنر بود تا سیاست ولی نمی دانم چرا در این دوره انتخابات اینقدر دگرگون شده بود .

این جملات را خانم فاطمه محسنی مادر مسعود هاشم زاده که در راهپیمایی مسالمت آمیز شنبه30خرداد در خیابان آزادی تقاطع شادمان به ضرب گلوله نامردان از پای در آمده است چندین بار با آهی طولانی در بین صحبت هایش تکرار می کند.

مادر 48 ساله ای که پسربزرگ اش را از دست داده و بعد از یک ماه از شوک بیرون آمده و می خواهد حرف بزند ، فریاد بزند و از ظلمی که بر خود و خانواده اش رفته سخن بگوید .

می دانم یادآوری روزهای گذشته خیلی سخت است ، هر طوری که مایلید برایمان تعریف کنید که چه بر سر فرزندتان آوردند .

نه ، اول خیلی ترسیده بودم و حرف نمی زدم چون پسر دیگرم میلاد و دوست اش را هم دستگیر کرده بودند و ما را خیلی تحت فشار قرار داد بودند که حتی سر مزار پسرم بلند گریه نکنیم ولی حالا فکر می کنم چرا حرف نزنم چرا از پسرم نگویم .

من رشت بودم که این اتفاق افتاد . مسعود به پدرش گفته بود می روم منزل دوستم ، شاید برای اینکه پدرش نگران نشود ، میلاد پسر دیگرم تصادفا می بیند که یک نفر تیر خورده و روی دست مردم است از ساعت اش می شناسد که مسعود است و همرا مردم مسعود را می برند به اولین درمانگاه و همانجا تمام می کند .من رشت بودم رفته بودم منزل پسر دیگرم که به ما تلفن زدند که مسعود دستگیر شده ، همان موقع قلبم فرو ریخت ، گفتند بیایید تهران . ما خواستیم حرکت کنیم دوباره تلفن زدند که نیایید مجروح شده ما می آییم .

دلم گواهی بد داد دیدم فامیل ها آمدند و خانه پر شد .

پسرم میلاد بعد از اینکه برادرش تمام می کند به پدرش خبر می دهد و مسعود را با هزار مکافات با ماشین شخصی به روستای ولی آباد روستای خودمان در خشکبیجارمی آورند چون نمی خواهند مسعود به دست مامورین بیافتد .

ما هم رفتیم ولی آباد نزدیک صبح شده بود در روستای ما درمسجد غسالخانه هست و همان جا غسل می دهند برادرش گفت خودم غسل اش می کنم که مامورین ریختند و گفتند باید جسد را به پزشک قانونی ببریم و میلاد و راننده را هم دستگیر کردند و به رشت بردند در حالی که پزشک درمانگاه گواهی فوت صادر کرده بوده و مدتی هم منتظر آمبولانس مانده بودند اما چون تهران حالت عادی نداشت تصمیم گرفتند با ماشین یکی از دوستان در واقع جسم بیجان برادر را حفظ کنند .

مردم اعتراض نکردند ؟

چرا همه فامیل اعتراض داشتند ولی چون دو نفر را دستگیر کرده بودند نگران بودند که بلایی سر این دو نفر بیاورند . من هم حاضر نشدم در روستا بمانم و همراه بقیه به رشت رفتیم ، تا ساعت 1 بعدازظهر مقابل پزشک قانونی ایستادیم تا بالاخره مسعود را تحویل ما دادند . برگشتیم روستا ، مسعود آنجا را خیلی دوست داشت ، سعی کردیم نزدیک دریا

که مادر بزرگش هم آنجا دفن شده بود به خاک بسپاریم اش که باز بنا به دلایلی نشد ، بالاخره مراسم خاکسپاری تمام شد و شما تصور کنید من چه حالی داشتم خدا نصیب دشمن نکند یک پسرم را از دست داده ام پسر دیگرم با دوستش که لطف کرده و تا ولی آباد در آن شرایط سخت رانندگی کرده بازداشت شده اند و در انفرادی نگهشان داشته اند و ماموران امنیتی هم مرتب ما را تهدید می کنند که حداکثر سر مزار باید 5 نفر باشند و با صدای بلند حتی گریه نکنید .

اعلامیه مراسم سوم وهفتم را دم منزل زده اید آیا برگزار شد ؟

خیر . نگذاشتند.تمام اعلامیه ها را از دیوارهای روستا کندند و اجازه ندادند مراسمی برگزار کنیم و هر روز هم می گفتند به تهران برگردید نتوانستم حتی راحت سر خاک بچه ام گریه کنم . جواب خدا را چه خواهند داد . دلم از این می سوزد که پسرم خیلی مظلوم رفت حتی یک مراسم هم نداشتیم . البته وقتی آمدیم تهران مردم خیلی لطف کردند هر کسی فهمید آمد دیدن ما . حتی آقای موسوی . کاش خود مسعود می دید خیلی به آقای موسوی علاقه داشت . جمعه روز رای گیری با چه ذوقی من و پدرش را برد و ساعت ها هم در صف ایستادیم و خودش برگه رای را نوشت و خوشحال برگشتیم و رفتیم پارک چیتگر وقتی عصر از پارک برگشتیم رفت محل رای گیری دید تعطیل شده ، برگه نداشتند یا تمدید نشده بود خلاصه خیلی کلافه به خانه برگشت که خیلی ها نتوانستند رای بدهند .

از مسعود برایمان بگویید تا بیشتر با این عزیز که فقط جسم اش از بین رفته آشنا شویم .

نمی دانید چه موجودی بود ، آرام ، صبور و مودب . هیچ وقت کسی را ناراحت نمی کرد . همیشه سرگرم کاری بود وقتی از سر کار می آمد در اتاقش یا مشغول کتاب خواندن بود یا موسیقی کار می کرد یا فیلم می دید . دوست دارم اتاقش را ببینید صدها فیلم دارد ، فیلم های خوب . به فیلم های سینمایی خیلی علاقه مند بود . هر کاری را که شروع می کرد می خواست تا درجه استادی پیش برود . استاد سنتور و ساز دهنی بود . طراحی و نقاشی می کرد ، می خواست مجسمه سازی را هم شروع کند که ....... هر شب باید ساز دهنی می زد و یک فیلم هم می دید خیلی از وقت اش خوب استفاده می کرد .27 ساله بود ولی شاید به اندازه دو برابر سن اش تلاش کرده بود .

بعد از نتایج انتخابات چه حالی داشت ؟

خیلی ناراحت بود . خوب همه می فهمند که حق کشی شده . یک شب داشتم نماز می خواندم بعد از نماز دعا می کردم و با خدای خودم راز و نیاز می کردم و گریه می کردم ، بعد از نماز آمد و پرسید که مادر چرا گریه می کنی ؟ گفتم از خدا می خواهم که کمک کند مردم موفق بشوند و به حق شان برسند ، خیلی ناراحت بود و روزهای آخر در خود فرو می رفت و بیشتر فکر می کرد و کمتر حرف می زد .

مادر سهراب:



روزآن لاین : از حال و روز خودتان بگویید. از فضای خانه.

ما نسبت به دو سه روز اول خیلی آرام تر شده ایم. مردم همین طور می روند و می آیند. آن روزها که می رفتم و می آمدم، تمام شده. الان اما احساس می کنم سهراب دیگر مال من نیست. مردم این را می گویند. می گویند سهراب مال شما نیست دیگر؛ مال ماست. شما تنها او را از دست نداده اید. این بچه مال ما بوده، ما او را از دست داده ایم.



شنیدیم شمع روشن کرده اند تا دم در خانه تان.

بله در همین شهرک، تا دم در خانه شمع گذاشته بودند. همه با چشمان گریان می آیند و می روند. بیرون هستند. دیشب دیگربه آنها گفتم بروید، برایتان دردسر نشود. من ناراحت می شوم. ولی تا من آمدم بالا دوباره شعار دادند و صحبت کردند و نشستند و شمع روشن کردند و ادامه دادند.



آقای موسوی و خانم رهنورد هم امروز آمدند پیش تان.

بله امروز آمدند. صحبت کردیم.



چه گفتند؟

با ما ابراز همدردی کردند و گفتند سهراب فقط بچه شما نبوده، بچه ایران بوده. گفتند ما نمی گذاریم خون او پایمال بشود؛من هم گفتم: خودم هم نمی گذارم خون بچه ام پایمال بشود. ایشان گفتند نه فقط خون بچه شما، که خون بچه های دیگر را هم نمی گذاریم پایمال شود.



خانم رهنورد چه گفتند؟

ایشان هم درباره همه این بچه ها صحبت کردند و گفتند این نشان دهنده سطح فکر بچه های جامعه ماست. حالا سرفرصت حرف هایشان را می نویسم.



این چند روزماموران مزاحم شما نشده اند؟ نگفته اند چرا می روند، چرا می آیند...

نه؛ نه. حالا نمی دانم علتش چیست. شاید به قول معروف روش شان عوض شده؛ نمی دان. ولی کاری نداشتند.



شما داستان سهراب تان را دنبال می کنید؟

بله؛ معلوم است. برای اینکه بچه من برای من خیلی ارزش داشته. شاید برای آنها ارزش نداشته باشد، ولی برای من خیلی ارزش داشته.



آخر این بچه کاری هم نکرده؛ یک روبان سبز به دستش بسته و سراغ رایش را گرفته است.

دقیقا. من هم همین را گفتم. گفتم بچه من فقط برای اعتراض به اینکه رایش را نخوانده اند، بیرون رفته بود. نه اسلحه ای داشته، نه صدای اعتراضش وحشتناک بوده که آنها بخواهند با او چنین بکنند. بچه من خیلی ارزش داشت؛ او سرمایه این مملکت بود.



شنیدم خود را برای کنکورآماده کرده بود.

بله؛ او چون پدرش فوت کرده بود، دو سه سال سختی داشت و نتوانست خوب درس بخواند. ولی این بار خیلی خوب درس خوانده بود. زحمت کشیده بود و امید هم داشت که قبول بشود.



در این مدت روزهای سختی را گذراندید؛ نیست؟

بله؛ه مه می دانند. همه در این چند روز مرا دیدند و می شناسند. چه اداره جات؛چه مردم. همه آنها دیدند که من چه کشیدم. دلم از این می سوزد که من امید داشتم و آنها مرا ناامید کردند.



سهراب، چه جور بچه ای بود؟

به آقای موسوی هم گفتم اگر از او تعریف کنم می شوم حکایت سوسکی که وقتی بچه اش از دیوار بالا می رود می گوید قربان دست و پای بلوریت بروم. ولی سهراب واقعا بچه بسیار خوبی بود. صبور. ساکت. آرام. منطقی و بافکر بود. قبل از انتخابات خیلی تلاش کرد بقیه را متقاعد کند که رای بدهند؛ چون سرنوشت مردم ما با رای تعیین می شود. ولی متاسفانه وقتی مردم رای دادند و این بلا سرما آمد، خیلی ناراحت شد. یعنی احساس می کرد توهین عظیمی به مردم شده. به خودش توهین شده. می گفت: به من توهین شده، نمی توانم این توهین را تحمل بکنم. این کوچکترین کاری بود که ما می توانستیم برای کشورمان انجام بدهیم؛ برای خودمان انجام بدهیم. چرا این طوری شد؟ چرا باید این جوری بشود. سهراب خیلی به این مسئله حساس بود. قبلش هم که خیلی کمک بود در خانه. بخصوص که پدرش دو سال مریض و در خانه بود. همه می دانند که سهراب در آن مدت چه کمکی بود برای من. مثلا شب می دید من خسته ام، می گفت مامان تو برو بخواب من بیدارم. یا روز که از مدرسه می آمد می گفت: مامان من آمدم، بقیه کارها را بگذار من انجام می دهم. یا وقتی دنبال کارهای اداری می رفتم، او در خانه مواظب پدرش بود. من 4 پسر دارم، همه آنها را دوست دارم؛ ولی سهراب بچه فوق العاده ای بود. همه بچه هایم خوب هستند. ولی برادرهایش هم می گویند سهراب خیلی زحمتکش بود.



و این سهراب هم بس که خوب بود به سهراب تاریخ پیوست.

اتفاقا مردم هم به من همین را می گویند. می گویند اسم سهراب دوباره در تاریخ نوشته خواهد شد. سهراب در شاهنامه فردوسی، پیام آور خوبی بود، این سهراب هم همین طور بود. همین طور شد. با این حال من خوشحالم که بچه ام در راهی رفت که راه نادرستی نبود. اگر معتاد بود، اگر خلافکاربود اتفاقی برایش می افتاد، نمی توانستم سرم را جلوی مردم بلند کنم. ولی الان با افتخار می گویم بچه ام در راه نیت پاکش، در راه اعتقادی که داشته رفته. با اینکه برایم خیلی سخت است که سهرابم رفته، اما خوشحالم که با حرف و حرکات بچه هایی مثل سهراب، مردم تکان شدیدی خوردند و متوجه شدند که بچه ها دارند بیگناه کشته می شوند.
[ 13:48 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

July 20, 2009

خبر ، نکته ، لینک

 از فیس بوک :
پسر عموی ندا آقا سلطان به همراه همسرش امروز به دیدن خانواده سهراب رفتند. آنها اعلام کردند که قرار است روز پنج شنبه، هشتم مرداد به مناسبت چهلم ندا بر سر مزار او حاضر شوند. خانواده ندا گفتند که برای این مراسم اعلام عمومی نخواهند داشت اما از حضور مردم استقبال می کنند
طوری که خبر شدم دیشب مادر ندا هم به دیدار مادر سهراب رفته بود .

مادران عزادار را تنها نگذاریم.
هر طور که مایل هستید و در قدرت تان هست به مادران عذادار یاری رسانیم  و آنها را در اعتراضشان به مرگ فرزندانشان تنها نگذاریم 
با این زنان همراهی کنیم ، همدلی کنیم ، همدردی کنیم. 
به یاد داشته باشیم که این زنان عزیزترین انسانهای زندگی خود را از دست داده اند. فراموش نکنیمشان ، تنهایشان نگذاریم...
عذاداری مادران سوگوار ادامه دارد 

پروژه ی شکوه آزادی ، ببینید ، تماشا یی است با ضربه های دف و موزیک پاپ  

حمایت یکی از بزرگترین نمایشات مد ایتالیا از جنبش سبز ایران و ندا آقا سلطان

حمایت مادونا ، بانوی پاپ جهان از جنبش سبز ایران

حمایت U2 ، گروه پیشرو پاپ جهان ـ و برونوی عزیز و دوست داشتنی من ـ  از جنبش سبز ایران

،   منیرو روانی پور به صف اعتصابیون پیوست ، نوشته ی منیرو را بخوانید ، نوشته ی دردناکی است. من که معمولا گریه نمیکنم گریه ام گرفت ( البته این اواخر خیلی زر زرو شده ام و زرت و زرت میزنم زیر گریه )وقتی که خواندم که مادر سهراب از دیگرانی که عزیزان خود را از دست داده اند سوال کرده است که چگونه تاب آورده اند.

حمایت رابرت ردفورد از اعتصاب غذای نیویورک

عذر خواهی آقای نبوی از زنان به خاطر به کار بردن ادبیات مردسالار

بسیاری از عزیزان و فعالان جنبش های مدنی ایران در زندان شب ها را به سر میکنند . ژیلا ، همسرش بهمن ، مهسا ، شیوا ، شادی  ، و بسیاری دیگر که اگر نام از ایشان نمی آورم به معنی بی تفاوتی ام نیست .
برای آزادی این عزیزان تلاش کنیم ، با خانواده هایشان همدردی کنیم . آزادی تمام زندانیان سیاسی خواست ملت ماست.

جنبش سبز به بغداد هم رسید ،

موج سبز به راه افتاده است. بی اینکه موج زده بشویم ، همراه شویم . این بار با چشمهای باز ، انتقاد کنیم ، کرنش نکنیم . سازش نکنیم . جلوی پای خود را ببینیم  و حرکت کنیم.  
این موج در حرکتش جوشش و رشد به همراه دارد. همراه شویم  
 

[ 21:43 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

July 19, 2009

راستش دلم نیامد شما را از نتیجه ی نظرخواهی محروم کنم. این هم نتیجه اش : 

من نظراتی را که بعضی از دوستان در کامنت ها نسبت به نوشته ی خانم ترابی نوشتند ، به اضافه ی نظرات دو دوست دیگر که یکی در چت و دیگری در میل دریافت کرده بودم ـ بدون ذکر نام ایشان ـ  ، برای خانم ترابی فرستادم و جواب زیر را از ایشان دریافت کردم. آز آنجا که این جواب را در میل گروهی برای من فرستادند و خصوصی نبوده ، جواب ایشان را در اینجا برای شما منتشر میکنم :

خانم راستی

با تجربه و شناختی که از شما پیدا کردم، حالا دیگر خیلی خوشحالم که شما از نوشته ی  من خوشتان نیامده و یا اصلن هیچوقت از نوشته های من خوشتان نیامده، چون من اصلن این چیزها را می نویسم تا بویژه کسی مثل شما، خدای ناکرده، از آنها خوشش نیاید

همینجا از طرف خودم این بحث را پایان می برم و پوزش می خواهم از همه کسانی که شاهد ادامه ی ملال آور و بی حاصل آن بودند.

هایده 

در توضیح باید بگویم که تجربه و شناختی که ایشان به آن اشاره میکنند ، در همین چند روز شکل گرفته . 
دوستی در میل گروهی وقتی ایشان نوشته ی خودشان را برای ملاحظه به میل گروهی فرستاد نوشتند که زبان این نوشته مردانه و ضد زن است و بعد از حمله ی شخصی ای که خانم ترابی به نویسنده ی میل کردند ، من هم در میل گروهی نوشتم که من هم همین نظر را در مورد نوشته دارم و آن دوست در این مورد تنها نیست.
خانم ترابی در نامه ای که خطاب به چند نفر که نظر منفی در مورد نوشته شان داشتند ، مرا مورد نوازش قرار دادند و برایم نوشتند که با ادبیات و زبان من مشکل فوق العاده جدی و پرنسیپی دارند  . و بعد از فرستادن نظرات دوستان دیگر این نوشته...

زمانی نوشته ای از فریدون تنکابنی خوانده بودم که نوشته بود دولت های بلوک شرق البته اجازه انتقاد میدهند ، ولی از انتقاد به شدت می رنجند.

فکر میکنم آنچه خانم ترابی نوشت ، به خوبی حاکی از روحیه ی ورزشکاری ایشان است.
نوشته ی تنکابنی عزیزم نه فقط دولت ها ، که ملت ها را هم در بر میگیرد.

اینم از این... فردا روز دیگری است، آغاز هفته ای نو  ، میشود دشمن های تازه ای برای خود  دست و پا  کرد ... 

_________________________

پ. ن : 

از شما خواهش ميکنم برخورد خانم ترابی را با برخورد آقای نبوی مقايسه کنيد. 
آقای نبوی هم طنز نويس است. و مطلبی نوشته بود به نام آقای يزدی شما اين وسط چه کاره ايد و در نوشته اش جمله ای بود که مورد اعتراض چند تن از دوستان شد.
آن جمله اين بود :

فعلا خلبان حالش خوب نیست همه کار می تواند بکند جز این که ترتیب آن خانم را بدهد.

و اين هم پاسخی که آقای نبوی در مقابل اين اعتراضات داده است :

" سلام
 
من عمیقا از نوشتن اين جمله از شما عذر می خواهم
و سعی می کنم تکرار نشود
 
ارادتمند
ابراهیم نبوی
"

اين طور هم ميشود برخورد کرد ، مگر نه ؟‌ اما يک وقت خدای نکرده فکر نکنيد دارم مقايسه ميکنم ها. نعوذ از اين حرفها...  جايی برای مقايسه نيست . يعنی خوب سن و سال در مورد برخوردهای انسان جای خاصی بازی ميکنند. و من فکر ميکنم برای اينکه اينطور انتقاد را بپذيريم و با منتقد به مثابه ی کسی که ارث پدرمان را خورده و پس نداده برخورد نکنيم  لازم است که حداقل طرف مرحله ی مهد کودک را گذرانده باشد. اينطور نيست ؟.

پ.ن دو :

این هم متن عذرخواهی ابراهیم نبوی در رابطه با نوشته اش... 

[ 22:36 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

July 17, 2009

هیچ وقت در طول زندگی ام ، از اینکه خبر عزیزی را از زندان اوین بشنوم ، و از اینکه بدانم او زندانی زندان اوین است ، اینقدر خوشحال نشده بودم .

صبح بود که میلی گرفتم و روی فیس بوک انتشار دادم ، یکی از دوستان ایران نوشته بود :
"شادی صدر در راه رفتن به نماز جمعه توسط لباس شخصی ها ربوده شد. لطفن منتشر کنید

و من در فیس بوک نوشتم که این خبر را همین الان گرفتم ، جون هر کی دوست دارید بیایید و بگویید دروغ است.
با یکی از بچه ها که آن لاین بود صحبت کردم. گفت که حقیقت دارد. میل های بعدی سرازیر شد. گفتند که حقیقت دارد. لباس شخصی ها شادی را در راه رفتن به نماز جمعه جلوی چشم دوستان همراه با خشونت و ضرب و شتم دزدیدند.

دنیا جلوی چشمم سیاه شد، زنگ زدم به یکی از بچه ها و از آنها خواستم که به خبرنگاران سوئدی زنگ بزنند.
خودم هم لیست تلفنم را جلوی رویم گذاشتم. زنگ زدم به یک ژورنالیست آزاد سوئدی  که شادی را می شناخت. و با او صحبت کردم. گفت که تلاش خودش را میکند. زنگ زدم به زنی که در تلویزیون سوئد می شناسم . گفت که در تعطیلات است . گریان از او خواستم که کمک کند. گفتم که مطمئن نیستم که شادی در این لحظه حتی زنده باشد ولی باید تلاش کنیم. گفت که منتظر باشم و به من زنگ خواهد زد.
زنگ زدم به روزنامه نگار دیگری در یکی از روزنامه های کثیر الانتشار سوئد و گفت که در تعطیلات است ، از او خواستم که کمکم کند و گفت که منتظر باشم و تماس میگیرد.

از آن سو هم با بچه های ایران تماس گرفتم و تقاضای شماره تلفن هایی که بشود اطلاعات گرفت کردم...
تا چند ساعت بعد با سه ژورنالیست در رادیو تلویزیون و روزنامه ها صحبت کردم. اینها مشغول به کار بودند. و قرار شد مسئله را پوشش بدهند. همه از اینکه دستگیر نشده و ربوده شده بود به شدت ابراز نگرانی میکردند.

تا ساعت نزدیک دوازده و خورده ای بود که خبر رسید شادی با خانه تماس گرفته و خبر داده که زندان است و نفسم بالا آمد.
هرگز فکر نمیکردم خبر زندانی بودن یک دوست اینقدر مرا خوشحال کند.
با خوشحالی در فیس بوک منتشر کردم و به روزنامه نگارانی که با آنها تماس داشتم هم زنگ زدم و خبر را دادم و تلفن ها که تمام شد در کنار میز کامپیوتر سر کار روی زمین نشستم و با صدای بلند و هق هق گریه کردم.

هرگز از خبر زندانی بودن دوستی اینقدر خوشحال نشده بودم. اینکه بدانم شادی  زنده است ، این که بدانم شادی در زندان است در مواقع دیگر خبر بسیار بدی بود. ببین با ما چه میکنند که چنین خبری برایم شادی آور شده .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آقایان سرکردگان با دهها محافظ این سوی و آن سو میروند در حالی که عزیزان ما روز روشن در خیابانها دزدیده میشوند.
اینگونه دارند سرهای  جنبش های مدنی را قطع میکنند. راه چاره چیست ؟ تشکیل محافظ های مردمی ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستی در کامنت ها نوشت :

لطفا هرجا مي توانيد در وبلاگ ها؛ فيس بوك؛ بالاترين... بنويسيد كه از زنها با نقش مهمشان نبايد بگذريم و شعار برادر شهيدم رايتو پس مي گيرم رو تبديل كنيم به: هموطن شهيدم رايتو پس مي گيرم.(پيشنهاد يك دوست). از خواهران شهيد و دربندمان حمايت كنيم.

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوست دیگری در کامنت ها نوشت :

ایران قراره ماهگرد 30 خرداد رو 30 تیر بگیریم
و همه به خیابون بیان
حتی گفته اند که اگه میترسید قاطی جمعیت و شلوغی شید فقط به خیابون بیاید تا خیابون ها شلوغ باشه حالا هرکجا که شد .شما اونجا ها برنامه ای ندارید؟
اگه تونستی واسه این قضیه یه اطلاع رسانی بکن

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز بعد از کار کمی رفته بودم قدم بزنم ، حدود ساعت 4 و نیم بعد از ظهر از کنار میدان سرگل رد میشدم ، حدود 10 ، بیست نفری در میدان با چند پرچم جورواجور ایستاده بودند. شعارها عمدتا فارسی بود . گاهی هم زیر لبی شعار مرگ بر جمهوری اسلامی را به زبان سوئدی میگفتند. ولی عمدتا حرفها و شعارها به فارسی بود. 
من بالای میدان ایستادم . آن سو پرچم جزب کمونیست کارگری را زده بودند و چند پرجم شیر و خورشید هم بود. 
یک باره شنیدم که آهنگ مایکل جکسون را گذاشتند. آن آهنگ they dont realy care about oss بود .
البته چند تا از بچه ها روی این آهنگ کلیپ جالبی با عکسهای جنبش سبز ایران گذاشتند ، که اگر تصویر بود شاید معنی ای هم داشت. ولی پخش موزیک مایکل جکسون در میدان سرگل ، با چند نفر که خودشان را کمکی هم می جنباندند ... هوم...
 
چند سوئدی با شنیدن آهنگ مایکل جکسون جلو آمدند و نگاهی کردند. من از نرده ها فاصله گرفتم و داشتم میرفتم. یکی از من پرسید : برای مرگ مایکل جمع شده اند ؟
آمدم بگویم نه . بعد فکر کردم خوب وقتی خودشان سوئدی حرف نمیزنند و نمیخواهند کسی بداند برای چی جمع شده اند ، چرا من این مخفی کاریشان را به هم بزنم ؟ شاید دلشان نخواهد من تبلیغی برایشان بکنم. گفتم : احتمالا .
یکی گفت : ولی پرچمهای عجیبی دارند. خیلی هم مسن تر از طرفداران مایکل جکسون به نظر میایند
یکی گفت : روی آن یکی پرچمشان نوشته ایران .
بازم دلم نیامد این همه زحمت را برای مخفی کاری دوستان نقش بر آب کنم  
گفتم :  شاید انجمن ایرانیان  عزادار مایکل جکسون در استکهلم باشند 
و به راه خودم ادامه دادم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شبی  که خبر مرگ مایکل جکسون  منتشر شد در فیس بوک نوشتم :
ممنون مایکل ،برای موسیقی ای که به ما هدیه کردی...
and i ment it.

______________________________

از شما خواهشی دارم ، این نوشته را بخوانید. من نظرم را در مورد آن به شما نمیگویم. اما بحثی با خانم نویسنده ی این نوشته داریم که فکر میکند هر کسی که نظر مثبتی به نوشته اش ندارد شعور ندارد و فمینیست هم نیست و عقل هم ندارد .
شما آن را بخوانید و اگر لطف کنید نظرتان را راجع به آن برایم بنویسید.

  http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=4599

 

[ 19:50 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 20 ديدگاه ]

July 14, 2009

برای امضای باندرول سبز در کشورهای مختلف به این وبلاگ مراجعه کنید :
http://www.greenscroll.blogspot.com/

مثلا دو نفر از دوستان که سوال کردند یکی از اسلو که میتواند اطلاعات مربوط به شهرش را در اینجا گیر بیاورد :
http://greenscroll.blogspot.com/2008/04/blog-post_26.html

و ایرلند دوبلین :
http://greenscroll.blogspot.com/2008/04/blog-post_12.html

در کنار وبلاگ آدرس شهرها وجود دارد ، کشور خود را پیدا و روی شهر خود کلیک کنید و راه تماس یافت میشود.

ـــــــــــــــــــــــــــ

لطفا اگر کسی میتواند به طریقی تماس با وکلای بدون مرز و روزنامه نگاران بدون مرز را میسر کند با من تماس بگیرد. به شدت نیاز است.

ـــــــــــــــــــــــ

تار نمای کتاب فارسی به کار افتاد

بسیاری از کتابهای فارسی موجود را در این تارنما میتوانید بیابید. و بیشتر هم می شوند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست ، نوشته ای از هما سرشار

فایل پی دی اف تمام یک صفحه را نشان میدهد و نوشته ی هما سرشار در دو ستون کوچک زیر صفحه است.

[ 8:50 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 22 ديدگاه ]

July 13, 2009

فردا چهارده نفر در زاهدان اعدام میشوند

چرا آقایان موسوی ، خاتمی ، کروبی  در مقابل این همه اعدام ها  سکوت کرده اند ؟؟
همه اش میگویند اینها گوشتشان زیر دندان خامنه ای است و هیچ نمیتوانند بگویند ، حالا که خامنه ای دیگران را به دندان میدرد چرا اینان سکوت میکنند ؟ مگر خون اینان رنگین تر از عزیزان ماست ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ماجرای چگونگی  مرگ سهراب در روز منتشر شده است.  دروغ و فریب حتی در خبر مرگ

مراسم خاکسپاری سهراب

 

[ 17:58 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

در آوار خونین گرگ و میش ...

مرگ ندا در مقابل دوربین تلویزیون جهانی را لرزاند. ولی سهراب در مقابل دوربین ها نمرد. مرگ سهراب با معمای عجیبی روبروست. و من هرچه میکنم نمی توانم از فکر مادر سهراب اعرابی بیرون بیایم ، نمیتوانم به او فکر نکنم و اینکه او امروز چه حال و روزی دارد .
سهراب در روزهای شلوغی   مفقود شد و مادرش با عکس او در دست در مقابل زندان اوین به دنبالش میگشت و سرانجام جسد او را تخویل گرفت. روایتی از مرگ سهراب زیر شکنجه حرف میزند و تو از این سفاکی در عجب هستی که آخر یک پسر 19 ساله که شال گردن سبز به گردن داشت مگر شکنجه کردن هم دارد ؟ آخر چه اطلاعاتی از او میخواستند که خود به او دیکته نکرده باشند ؟ چرا ؟
روایت دیگر از مرگ سهراب در تظاهرات میلیونی حرف میزند. از اینکه او توسط همان بسیجی ای که از بالای ساختمان بسیج در کنار میدان آزادی به مردم شلیک کرده بود ، کشته شد. گلوله ای زیر قلب ، و اینکه روی بدنش جای شکنجه نبود ولی جای دیسک های شک الکتریکی به منظور احیا سازی بوده. و تو می مانی که آیا سهراب دقیقا درجا مرده ؟ یا به بیمارستان رسید ؟ اگر به بیمارستان رسید چگونه ، در آن شلوغی چطور او را به بیمارستان رساندند ؟ و آیا در زمانی که به بیمارستان رسید زنده بود ؟ سهراب چطور مرد ؟
و بعد فکر میکینی ... سهراب چطور زیست ؟ سهراب که بود ؟
مادرش از مادران صلح بود. این را جایی خوانده ای. سهراب ... آیا نام شاعر محبوبش را بر پسرکش گذاشته بود ؟ سهراب با شالی سبز بر دور گردنش در جمع سبز برای تغییر کام میزد. سهراب را چگونه و کی دستگیر کردند که به زندان ببرند ؟ بر سر سهراب چه آمد ؟
شنیده ای نام مادرش پروین است. این روزها بر پروین چه میرود ؟
سهراب که بود ؟ چه رشته ای را خوانده بود ؟ شنیده ای کلاس کنکور میرفت ، در چه رشته ای میخواست ادامه ی تحصیل دهد ؟  عاشق شده بود  ؟

سهراب فقط 19 ساله بود .
آیا دهه شصت در حال تکرار است ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باندرول های سبز در همه ی کشورهای دنیا در حال تهیه است ، که امضا ها جمع شود و در یکی از کشورها به همدیگر دوخته شوند و بر فراز یکی از ساختمان های بلند دنیا ، احتمالا برج ایفل آویزان شوند. بلندترین تومار دنیا بر علیه یکی از منفورترین رئیس جمهورهای دنیا.

انقلابی ترین کار جهان نیست این باندرول ، اما تعدادی دارند برایش زحمت میکشند ، کاری جالب است و نمایشی . بهترین کار دنیا نیست ، بهترین شیوه ی اعتراض نیست. ولی یکی از شیوه هاست.

در این میان تعدادی به غر زدن مشغولند . چرا چنین میکنید و کار بهتری نمی کنید ؟ چرا کار مشخص تری انجام نمیدهید که نتیجه ی بهتری داشته باشد ؟ چرا نیروها را بر چنین کار بی مصرفی متمرکز میکنید ؟ چرا ؟ چرا؟...

و سوالم این است که چه کسی جلوی ایده های دیگر را گرفته ؟ چرا به جای مخالفت با یک ایده ، ایده ی دیگری را معرفی نمیکنیم و به عمل نمیرسانیم و پیش نمی بریم ؟ مگر آدم قخط است یا کم است برای پیشبرد دو یا ده ایده ؟ چرا ایده ی خود را ارائه نمیدهند  ؟ و صرفا به گفتن اینکه " چرا کار دیگری نمیکنید " کفایت میکنند  و فکر میکنند که این شیوه ی جالبی برای مخالفت است ؟

و بعد قدری بیشتر فکر کردم . آیا این تمام کار اپوزیسیون در تمام این سالها نبود ؟ و تمام مشکل آن هم ؟
کمتر پیش آمد که  ایده ی بکری از اپوزیسیون بیرون  بیاید و نیرویی جمع کند که رویش کار کنند. بیشتر کارش  و نیرویش به غر زدن و به قول خودش " انتقاد " از کارهای دیگران خلاصه میشد. همیشه هم میگفتند که " کار دیگری " بکنید ، ولی نه خود پیش قدم میشدند ، نه در بسیاری موارد حتی ایده ی جالبی را میتوانستند مطرح کنند. کار به همین خلاصه میشد که بگویند : این کارتان بد است و کار بهتری انجام دهید ، معمولا نظری هم راجع به کار بهتر وجود نداشت.
این مسئله در مورد اکثر کارهایی که در ایران انجام شده ، یا شروع شده ، یا ایده ی آن از ایران آمده وجود دارد.
اگر مسئله ی جنبش یک میلیون امضا به وجود می آید ، اینجا داد میزنند که آهای چرا این نیرو را روی این کار هدر میدهید و کار دیگری نمیکنید.
اگر مسئله ی جنبش ضد سنگسار است ، همین جشن برپاست ،
اگر مسئله ی تجمع های مختلف زنان است ، همین جشن برپاست.
جنبش نق نقوی اپوزیسیون چرا مشخص و معین نمیگوید چه باید کرد و فقط غر میزند و از اتلاف نیروها می نالد ؟ و چرا فکر میکند اگر کسانی کار دیگری میکنند ، کاری که او نظرش است " که برای جالبتر شدن ماجرا آن را مخفی هم میکند و نمیگوید نظرش چیست تا همه در خماری بمانند " بی پشتیبان می ماند ؟ چرا این عزیزان تمام عمر را به نهی از منکر گذرانده اند ؟ پس امر به معروف تان چه شد ؟  
راستی چرا ؟ 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لطفا این خبر را منتشر کنید : 

عفو بین الملل از همگان می خواهد اطلاعات خود را در باره دستگیری ها، قتلها و دیگر موارد نقض حقوق بشر در ایران به هر زبانی که مایل هستند به نشانی  های زیر  بفرستند. در مورد تمام اطلاعات به صورت محرمانه عمل خواهد شد

iranalert@amnesty.org
iran.alerts@googlemail.com.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این خبر هم چند لحظه قبل به ای میلم رسید. با چنین خبرهایی میانه ی خوشی ندارم . چنین جلساتی اگر انجام شوند بسیار محرمانه است و وقتی از رده بالای سپاه سخن میگوییم ، افرادی کاملا سر سپرده هستند. پس چه کسی این خبر را منتشر کرده است که اینقدر هم موثق معرفی اش میکنند ؟ نکند خود آقا مجتبی نفوذی بوده ؟

ولی این خبر را منتشر میکنم. چرا که احیانا اگر پشه ای به این احمدی نزاد لگد بزند ، نمیخواهم به عنوان شهید مرده ـ در جمهوری اسلامی شهید دو ورشن دارد ، زنده و مرده  ، آقایان دارند ورشن شهید نیمه جان را هم سفارش میدهند ـ مطرح شود . گندش بزنند همین مانده است که شهید هم بشود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک پیشنهاد مشخص از طرف جمعی از دوستان : 
بیاییم تلاش کنیم از تکرار دهه شصت برای نسل جوان ایران پرهیز کنیم. یک پیشنهاد مشخص شکایت از خامنه ای و احمدی نزاد به عنوان رئیس جمهور وقت و رهبر به دادگاه لاهه است. در مورد سرکوب و کشتار به اندازه کافی مدرک است. مدارک را جمع کنیم و با وکلای مشهور در خارج از کشور تماس بگیریم. بیایم و عمل کنیم به جای غر زدن. 

[ 6:52 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

July 12, 2009

دیشب مدتی در کنار دریاچه ماندم ، نیلوفرهای آبی روی دریاچه ،انعکاس نور چراغها در رقص آب  ، و خنکای شب ، منظره ی بدیعی به وجود آورده بود که خستگی را از تن بدر میکرد و  سرفه های من هم خللی در آن ایجاد نمیکرد.

دیروقت به خانه برگشتم ، و کمی پای اینترنت و خبرهای فیس بوک سر کردم و بعد یک سره به تخت که دوستانم مرتبش کرده بودند رفتم.
صبح در یک Kaos واقعی بیدار شدم.
پرده ی حمام را از میان اسباب ها پیدا کردم و به میله ی حمام وصل کردم. چند کارتن را به هم ریختم تا شامپو و بالزام و کرم دوش و شانه را پیدا کردم و حوله ها را هم بچه ها قبلا پیدا کرده و در کمد گذاشته بودند و دوش گرفتم.
آب جوش کن را بالای همین کامپیوتر به برق زدم و با به هم ریختن چند کارتن دیگر بسته ای چای مانگو پیدا کردم و پنیر فیلادلفیا و کمی نان هم در یخچال بود.
بساطمان رنگین است.
این آهنگ را هم از آرشیو یو توب  بیرون کشیدم :

همه چیز درست میشه

[ 9:04 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

July 11, 2009

دوستان خوب

با مریضی ، بسته بندی وسایل به سختی انجام شد  ، ولی امروز همه چیز به سرعت گذشت. خانه ی ای که در آن بودم در طبقه ی سوم بود و آسانسور داشت ، و خانه ای که به آن نقل مکان میکردم در طبقه ی دوم ، بدون آسانسور . که البته چون خانه قدیمی است و سقف ها بلند ، در اصل تعداد پله ها به اندازه ی دو و نیم طبقه میشود. ناگفته نماند که در اینجا طبقه ی همکف شماره نمیگیرد و طبقه ی دوم در اصل طبقه ی سوم است ، آخ...خیلی پیچیده شد :)) خلاصه دلم نیامد مایه ی دردسر دوستان به خاطر حمل این همه بار سنگین با این همه پله بشوم. به همین دلیل از یکی از دوستان خواسته بودم تا برایم کمک خبر کند. سه نفر ، نفری 500 کرون . ولی چون پله ها زیاد و کتاب هم سنگین است ، به آنها نفری 600 کرون دادم ،کار را به سرعت در  4 ساعت  انجام دادند و از پولی که دریافت کرده بودند راضی به نظر می رسیدند. البته این پرداخت ها سیاه و بدون مالیات است.
یکی از دوستانم رانندگی ماشین را به عهده گرفت ، و یکی دیگر از دوستانم که مردان را خبر کرده بود ، تا مدت زیادی همراهی کرد تا همه چیز خوب پیش برود. وقتی بارها را به ماشین زدیم ، و دوستم پشت فرمان نشست ، گفت که فرمان اتوماتیک عادت ندارد و ماشین گاه تکان میخورد . یکی از مردان که کنار ما نشسته بود ، با بدبینی به او نگاه میکرد، بهش گفتم : الان به خودش میگه : زن که بشینه پشت کامیون ، از این بهتر نمیشه :))

وسایل را در آپارتمان گذاشتیم و قرار بود مقداری از وسایل را که نیازی نداشتم ، برای چند تن از آشنایان ، نزد دوستی بگذاریم ، و فرصت را غنیمت شمردیم و با همان کامیون بارها را به دم خانه ی او هم بردیم. بعد از اینکه بارها را خالی کردیم ، ما را به ناهار مهمان کرد و او و دوستی که در خانه اش بود گفتند که حاضرند برای کمک در جمع و جور کردن خانه با ما بیایند. من در جمع و جور کردن اصلا زرنگ نیستم ، و چنین پیشنهادی را نمیشد راحت رد کرد. 
به خانه ی جدید برگشتیم ، و بقیه ی بارها را به خانه آوردیم ، مقداری از اثاثه را در انباری زیر شیروانی جای دادیم و بچه ها دست به کار شدند و به سرعت برق سر و سامانی به خانه دادند. 
به بچه ها گفتم که میخواهم کامپیوتر و اینترنت را راه بیاندازم. وصل کردن میز کامپیوتر عالمی داشت ، قسمتی از میز کامپیوتر که شبیه قفسه ای بزرگ است   در اسباب کشی شکسته بود ،  و ما سه زن ایستاده بودیم و هی پیچ ها را شل و سفت میکردیم که ببینیم چطور میشود میز را دوباره بست . و هر سه هم حرف میزدیم  ـ البته یکی از ما بیشتر از دو تای دیگر  :)) ـ به یک باره هر سه یاد صحنه ای از فیلم بازگشت اثر آلمادوار افتادیم ، که سه زن دارند فریزر بزرگی را که مردی در آن مدفون است جابجا میکنند و کلی شلوغش میکنند.

آنقدر گفتیم و خندیدیم که حالم هم کمی بهتر شد. و کمتر سرفه میکردم و کمتر ضعف میکردم.  

خلاصه میز راه افتاد، بچه ها رفتند تا کامیون را تحویل بدهند ، و من ماندم خانه . گفتم چند خطی برای شما بنویسم و بعد بروم و در کنار دریاچه ی زیبایی که در چند دقیقه ای خانه ام است قدم بزنم. 
خانه هنوز خیلی کم و کسر  دارد ، آشپزخانه هنوز راه نیافتاده و به همین دلیل کارتن های آشپز خانه در اتاق نشیمن و اتاق خواب ردیفند. به دلیل همین شلوغی هنوز کتابها را هم نمیتوانم باز کنم و ....
ولی این خانه ام را دوست دارم. فکر میکنم میتوانم اینجا خوشحال باشم. 
اولین نوشته ام را با نام دوستان خوب در این خانه ی نقلی و قشنگم برایتان مینویسم. دوستانی که به زندگی ات معنی میدهند. و زندگی ات را زیباتر میکنند.
همه ی دوستان خوب ، دستهایی که برای کمک به سویت دراز میشوند ، وقتی که به آن نیاز داری .شانه هایی که سرت را در خود پناه میدهند ، وقتی که دنبال پناه گاهی هستی. و آغوشی باز به سوی تو  ، وقتی که حتی خودت فکر میکنی مستحق آن نیستی.
این دوستان خوب زندگی را می سازند ، و به تو کمک میکنند که فراموش کنی زخم هایی را که از نامهربانی ها بر تن داری. 

این چند خط برای شما ، شما که خواننده ی من بوده اید در تمام این سالها ، در روزهای تنهایی و ناامیدی و شادی و امیدواری .
برای شما که خود ، انگیزه ای هستید برای اینکه این وبلاگ همچنان زنده بماند و نویسنده ی آن همچنان قلم بزند.

ساعت نزدیک یازده شب است. خورشید تابستان استکهلم مدتی است غروب کرده ولی هوا روشن است. میروم تا ساعتی در کنار دریاچه ی زیبایم به دوستان خوبم فکر کنم. به همه ی خوبی های دنیا . به همه ی خوب های دنیا.    

[ 21:05 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

July 10, 2009

در میان سرفه هایی که امانم را میبرد ، و ضعف شدید بدنی ، اسباب ها را جمع میکنم تا برای فردا که روز اسباب کشی است آماده باشم.
در خانه ی جدید آشپزخانه یک فاجعه ی بزرگ است و تا مدتی قابل استفاده نیست، و راهرو را  به طور موقت رنگ زده ام . اما اتاق نشیمن و اتاق خواب فعلا قابل سکونت است.  
تا چند روزی احتمالا دسترسی به اینترنت نخواهم داشت و از جهان بی خبر خواهم ماند.

تا به زودی

[ 16:44 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

July 9, 2009

 

هجده تیر ، روز سرکوب جنبش مدنی دانشجویی و به خون کشیدن دانشجویان . دولت می باید جوابگویی تمامی خشونتی که بر علیه شهروندان ایرانی روا داشته باشد.و یک مسئله را فراموش نکنیم : 18 تیر در زمان دولت خاتمی اتفاق افتاد. اگر خواستار جوابگویی دولت ها نسبت به پایمال کردن حقوق شهروندی هستیم ، اول از پرچمدار اصلاحات شروع کنیم. 

تظاهرات ابتکار مردمی به مناسبت بزرگداشت 18 تیر ، امروز ، مینت توریت ، ساعت 5.30 بعد از ظهر. با لیست بلند سخنرانان و شعر خوانان . برای اطلاع از اینکه چه کسانی در لیست هستند از وبلاگ ابتکار مردمی ( به زبان سوئدی ) دیدن کنید.
پروژه ی گرین اسکرول هم توسط چند تن از دوستان داوطلب در استکهلم شروع به کار کرده است و پارچه ی سبز برای امضا در محل حاضر است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

* ذیروز که  با درد های شدید از خواب بیدار شدم ، یاد این شعر سهراب افتادم :

کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و عشق ، پی آواز حقیقت بدویم.

و از خودم خنده ام گرفت ، که کارم شده است ، میان باوهاس و آیکه آ ، و در میان کارتن های اسباب و اثاثیه و قوطی های رنگ پی تعمیر جایی دویدن که قرار است خانه ام باشد.
سرمای بسیار بدی خورده ام ، و از دیشب تا حالا ریه هایم را هزار بار با سرفه های هیستریک تکه پاره کردم. امروز دیگر باید سری به دکتر بزنم تا برای برآورده کردن پروژیه اسباب کشی کمک بگیرم.

و هیچ چیز غمگین تر از اینم نمیکند که همه ی اینها با هم برنامه ی این روزهای من در هفته ی اخیر بوده  است. و نمیتوانم آنگونه که باید در حرکت های این روزها ـ راستش هم عمدتا همین تظاهرات امروز مینت توریت ، وگرنه تظاهرات های دیگر برایم اصلا ارزشی ندارند ـ شرکت کنم.


 

[ 5:38 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

July 6, 2009

دعوت به تظاهرات

گروه ابتکار مردمی ، به مناسبت بزرگداشت 18 تیر و برای حمایت از جنبش مردمی ایران ، از همه ی ایرانیان آزادیخواه درخواست میکند تا در روز پنج شنبه 9 جولای ، ساعت 5.5 بعد از ظهر در روبروی مجلس ـ مینت توری یت ـ  سوئد گرد آییم.

از وبلاگ گروه ابتکار مردمی به زبان سوئدی دیدن کنید و از برنامه های این گروه توسط این وبلاگ باخبر شوید.

این هم یک کلیپ از آخرین تظاهرات  این گروه که با همکاری گروه ابتکار ایران برنامه ریزی شد

 

 

[ 22:58 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

July 5, 2009

از آسمان میکروفون میبارید حبرا  ، گوساله هم یکی را بلعید سهوا

آقای دکتر دال  در تلاش همیشگی به دنبال سهمی از میکروفون ، سهمی از نورافکن ها و دوربینهای  تلویزیونی ، با زبانی الکن  که خجالت میکشی وقتی میبینی در زیر اسمش در تلویزیون سراسری سوئد نوشته است دکتر و استاد دانشگاه ، و میبینی که مصاحبه گر تلویزیون جمله هایش را تمام میکند و تصحیح میکند و دائما به او کلمات جدید میدهد ، تلاشی در جهت گسترش خزینه ی لغاتی که با سه سوت تمام میشود.
و آقای دکتر دال ، همچنان به دنبال میکروفون به دنبال سهمی از نورافکن های و دوربین های تلویزیونی

آقای سیامک حزب کمونیست کارگری شاخه ی جگر زلیخا ، که می آید تا بعد از اینکه سهم خود را از میکروفون گرفت ، آن را به تساوی در میان خواستارانش تقسیم میکند تا ساعتی که مجوز میدان سرگل را به اسم خود دارند ، این میدان  را با اراجیف صد تا یه غاز خود پر کنند.

آقاـ خانم لیلا قاف ، در تلاش همیشگی اش به دنبال میکروفون برای کشیدن جیغ بنفش ، و احتمالا در ساعتهایی که گوشهای ملت را با جیغهایش مزین میکند ، چند ساعت اضافه کاری هم برای خودش کارت میزند ، تا از توبره ی باز استکهلم و دیوار های کمک به زنان کتک خورده ی پناهنده ، چند پله ای بالاتر رود و از آن بالا به زنان " بدبختی " که سرکردگی شان را به عهده گرفته ـ با حقوق فول تایم یک فرد تحصیل کرده ،  بدون نیاز به تحصیلات و فقط نیاز به پف یوزی به اندازه کافی ـ نگاهی بیاندازد.

آقاـ خانم  شین ،کسی که با بهانه ی مبارزه دانشجویی ـ در سن بالاتر از پنجاه ـ در ماجرای بعد از 18 تیر در استکهلم پناهندگی گرفت ، و مصرانه  جایگاهی در میان گوساله های میکروفون گرا می جوید ، و در یکی از تظاهرات ها ، از کنار من رد میشود و میگوید جواب آن که در وبلاگت نوشتی ، حالت را میگیرم .
شاید نمیدانست که میدانم و  یکی از سرافکندگی های من هم این است که این قوم به حج رفته هم جزو خواننده های وبلاگ من هستند. شاید نمیدانست که با اینکه میدانم ، در مورد همه شان و دریوزگی هایشان مینویسم. و شاید نمیدانست که اگر از تهدیدهایشان میترسیدیم ، سالها پیش درب وبلاگ را تخته کرده بودم تا مثل بقیه پشت سر دیگران حرف بزنم و در رویشان بخندم و تظاهر کنم که هیچ اتفاقی نیافتاده و از عاشقان دلخسته ی همه گان هستم.  
شاید مرا مثل خود فرض میکرد. خوب... او هم آدم است ، اشتباه میکند دیگر.

می شنوی که گروهی که تحصن نشسته کرده اند در جلوی پارلمان سوئد به دو یا چند دسته تقسیم شده اند. و خرج خود را سوا کرده اند و در سویی نشسته اند. میشنوی که فلانی سلطنت طلب شده و فلانی با او همراه است چون در یک گروه با هم آواز میخواندند و فلانی اسم بچه اش را گذاشته آریامهر.  

روز تعطیلی  که شمع هایت را برمیداری و به میدان سرگل میروی تا سوگت را با دوستانت قسمت کنی. تا انفجار سینه ات تسکین بیابد ، شمعی روشن میکنی در کنار عکسهای ندا ، و گلها و آرام گوشه ای می ایستی ، و جنگ پرچم و جنگ کوفت و جنگ درد ، و جنگ بی شخصیتی ملت را نظاره میکنی >
آقایی که این بار بی میکروفون ، گلویش را جر میدهد و سخنرانی مفتش را با این جمله شروع میکند :
ما در اینجا جمع شده ایم که ...
و معطل میمانی ، یعنی حضرتشان فکر میکند که من نمیدانم چرا به اینجا آمده ام ؟ یعنی فکر میکند در روز تعطیلی ام داشتم از اینجا رد میشدم با بسته ای شمع و اینها را دیدم و الان ایشان دارد خودش را تکه پاره میکند که به من بفهماند من برای چی اینجا " جمع " شده ام ؟ و آقا بعد از سخنان مفتش تشکر میکند از اینکه آمده ای ، انگار که تظاهرات مال اوست. تشکر ؟ از اینکه آمده ام ؟ پ...
 و دلت میخواهد که کاش در ایران بودی، کاش آنجا بودی و باتوم های پلیس ضد شورش را میخوردی ، ولی از باتوم هایی که در تظاهرات های اینجا بر مغزت فرو می آید مصون می ماندی.   

آقا ها و خانم های دیگر ، دربدر بدنبال سهمی در پای میکروفون ، سهمی در زیر نورافکن ها ، برای ثبت مجوز تظاهرات ها به نام خود تا تظاهراتی به نام خود ثبت کنند. 
آقاها و خانمها با اگوهایی به اندازه ی هر دو قولوی برج های دوقولوی نیویورک ، در صف برای تقسیم میراث مرده ای که هنوز نمرده است.

این است استکهلم ، و آنگونه که فهمیدم ، کلن هم این است و برلن و فرانکفورت و پاریس و ونکوور و تورنتو و لندن و لس آنجلس و ...
اپوزیسیون تهوع آور خارج از کشوری که از اپوزیسیون بودن فقط پز دادن و میکروفون بلعیدن های گوساله وار را آموخته است.  
گوساله هایی که دلت نمی سوخت اگر حرفی برای گفتن داشتند. ولی ندارند. هیچ ندارند نه برای گفتن و نه برای مملکتشان که برایش اشک تمساح میریزند.

صحبت از اشک تمساح شد ، این ویدئوی نیم پهلوی را دیده اید ؟ اشک تمساح اگر میگویند به این میگویند. که البته بیشتر از دماغش میریزد .  و آن الاغ  کیست که با دیدن این صحنه  شروع میکند به  کف زدن ؟ فکر میکنید پولی هم گرفته یا مفتی خ..مالی میکند ؟

نیم پهلوی حدود دو سالی سال از من بزرگتر است ، کسی که امروز پشت میکروفون ها و پروژکتور  ها برای " ندا که تنها گناهش این بود که آزادی میخواست " اشک تمساح میریزد ، زمانی که من و هم سن هایم در خیابانهای تهران باتوم میخوردیم و از گاردی ها فرار میکردیم  ، زمانی که پدرش ملت را در میدان 17 شهریور به گلوله بست ، اشکی نمیریخت و رفته بود فوتبال بازی کند.
ای کاش به بازی فوتبالش ادامه میداد ، در آن صورت شاید در 49  سالگی  شغلی  بجز طلب ارث پدرش را میداشت ، و اینقدر هم فربه نمیشد. 
مطمئن نیستم که رضا پهلوی هم مثل رجاله های استکهلم ، وبلاگ مرا بخواند ، وگرنه برایش مینوشتم : هر کی میگه نون و پنیر ، تو یکی خفه ...
 

جمهوری اسلامی فکسنی ، سفیر فکسنی هم لازم دارد.
این قطعه فیلم مصاحبه تلویزیونی  را نمیدانم تا چه مدت روی سایت تلویزیون سوئد باقی می ماند. تا از کفتان نرفته تماشا کنید خوب.
این مصاحبه به دلیل عمل قهرمانانه اپوزیسیون غیور بوق ، در تسخیر سفارت جمهوری اسلامی در استکهلم صورت گرفته است.  
اولش آقای دکتر دال است که ذکر خیرش در بالا شد. طفلکی تلاش میکند سوئدی حرف بزند. نگران نباشید از اینکه سوئدی نمی دانید. باور کنید چیزی از دست نداده اید. بجز قدری خجالت البته از اینکه کسی با تیتر استاد دانشگاه نیاز دارد که مصاحبه گر جمله هایش را کامل کند و حرف توی دهنش بگذارد تا سر و ته مصاحبه را هم آورد.
دکتر دال ، در اینجا به عنوان تظاهر کننده شرکت دارد و اگر بخواهم خلاصه ای از صحبت هایش را بنویسم میگوید که کارمندان سفارت ، تظاهرات کنندگان را تحریک کردند . مصاحبه کننده میپرسد چطوری : دکتر دال میگوید : یکی از آنها مثل شاه روی ماشین چمن زن  نشسته بود و ماشین چمن زن را می راند و میشد برداشت کرد که اصلا به تظاهرات کنندگان اهمیت نمیدهد ـ آقای دکتر دال انگار توقع داشت که سفارتی ها به تظاهرات و تظاهرات کنندگان اهمیت بدهند و با ایشان همدردی هم بکنند ـ و برداشت دیگر این است که نمیخواستند صدای تظاهر کنندگان را بشنوند ـ آقای دکتر دال توقع داشت آنها برای تظاهرات ایرانیان گوش شنوا داشته باشند ـ و جند تن  از تظاهرات کنندگان گفتند  که حس کردند که آنها فکر میکنند که ما چمن هستیم که میخواهند ما را بچینند. مصاحبه کننده میپرسد : که تظاهرات کنندگان علف هرز هستند ؟ دکتر دال مگوید : کاملا، و خیلی تحریک کننده بود ، ضمن اینکه برخوردهای تحدید کننده ای هم داشتند  که از ساختمام می آمدند بیرون و داشتند و جو  بدی به وجود آمد و  ...
دکتر دال اضافه میکند که تظاهرات کنندگان احساس میکردند که سفارتی ها نسبت به آنها بسیار بی توجه هستند ـ دکتر دال اینجا هم انتظار توجه داشت :))ـ آنها میخواستند به ما نشان دهند  که شما برای ما اهمیتی ندارید. ـ و انتظار ایشان از سفارتی ها لابد غیر از این بود دیگه که میاد در تلویزیون ملی ، البته با کمک و از رو دست مصاحبه گر دیدن اینطور میگوید ـ .  
تلاش دکتر دال برای اینکه افتخار این تظاهرات را از آن خود کند ، و نیز خود را شخصی مخالف خشونت نشان دهد قابل ترحم است. 
توجه کنید ، دکتر دال دکتر جامعه شناس است در یکی از دانشگاه های حومه ی استکهلم ، برگ چغندر نیست ها...
خوب این از دکتر مملکت ..

بعد از آن بلافاصله مصاحبه ای می شنوید با آقای رسول اسلامی ، سفیر فکسنی جمهوری فکسنی اسلامی.
آقا سفیر است ، ولی حتی یک زبان خارجی هم نمیداند. سوئدی سرش را بخورد. بچه های فیس بوک و توییتر ایران انگلیسی را مثل بلبل حرف میزنند. اما آقا نخیر. فارسی برایش کافی است.
به صحبت هایش توجه کنید. حتی خودش هم حرف نمیزند. یکی اون پشت هی بهش میگه این رو بگو و اون رو بگو.

آحه دیوث ، درسته اون پف یوزی که بغلت نشسته نقش مترجمت رو بازی میکنه  جلو دوربین ، ولی چهار تا غیر ایرانی هم این مصاحبه را می بینند گوساله . اینقدر احمقی که حرفهایت را هم تنظیم نکردی و مجبوره اطلاعاتی یه بهت تقلب برسونه ؟ از رختخواب که نکشیدنت بیرون هل شدی . پس این حقوق رو واسه چی بهت میدهند ـ بجز دیوثی البته ـ ؟ خوب چهارتا مصاحبه اینجا و اونجا رو باید از پسش بر بیایی دیگه .

و صدای  پف یوز را میشنوی که در مصاحبه به دیوث تقلب میرساند که بهشان بگو که خودشان خودشان را چاقو زدند ـ مثل ندا که خودش را با گلوله کالیبر 6 کشت ـ ، بگو که اینها تو فرانسه هم خودشان را آتش زده اند.
من نمیدانم آقای رسول اسلامی قادر به جویدن لقمه های خودش در موقع صرف غذا هست یا پف یوز آنجا هم میجود  و در دهان دیوث میچپاند  تا سرویس کامل شود.

در ادامه ی ویدئو ، تعدادی از کسانی که در حمله به سفارت ایران در استکهلم دچار آسیب های جسمی شده اند ، آسیب ها را در جلوی دوربین به نمایش گذاشتند. ـ نترسید ، فقط همین ها بودند. کس دیگری آسیب ندیده است ـ و من در تماشای ویدئو چهره ی آشنایی دیدم ، آقایی که با نام مستعار پویان آزادی در پالتالک و اینجا و آنجا مرا مامور سفارت میخواند ـ در این نوشته هم برخوردی را که در فیس بوک با او که تازه پروفیلی درست کرده بود و بعد آن را بست پیش آمده بود و نامه نگاری های او تهمت زدن هایش به خودم را نوشتم ـ  در دقیقه ی 0742 دست خودش را  که اوف شده است نشان میدهد. او البته  شاخه ی پفیوزیسیون ِ اپوزیسیون است ، از آنها که  معتقد است راه آزادی از انقلاب میگذرد و باید برای انقلاب خون داد.  الان هم به همه ی شما نشان داد که سهمش را در انقلاب ادا کرده است. دیگر چه میخواهید ؟ 
 

اینها ماجراهای استکهلم است و من به روز اسباب کشی ام نزدیک میشوم. خانه تعمیراتی لازم دارد ، دیروز با دوستی که برای تعمیرات کمکم میکند سوار ماشین بودیم بین ایکه آ و باهاوس برای خرید رنگ و بقیه چیزها ، در ماشین رادیو همبستگی روشن بود و آقایی که البته من او را مهربان میدانم در مورد حمله به سفارت میگفت : ما چون ضد خشونت هستیم ، خشم خود را به وسیله شکستن شیشه و پرتاب کردن بطری نشان دادیم.
و من مانده بودم که اگر ایشان طرفدار خشونت بود چه میکرد ؟ :)))

او را البته همانطور که گفتم انسان مهربانی می دانم. ولی خوب...اپوزیسیون خارج از کشور است دیگر.


ماجراهای اینجا بسیار نا امید کننده است. و اگر تماس با بچه های داخل ایران و امیدهایی که آنها در دل من روشن میکنند نبود. تا حالا دق کرده بودم.

این را هم ناگفته نگذارم که حرکت های خوبی هم در استکهلم انجام شده است. تا کنون دو تا ، یکی از طرف گروه ابتکار مردمی ،و دیگری ابتکار ایران که عطای اپوزیسیون ایرانی خارج از کشور را به لقایشان بخشیده اند و روی خود را به جامعه ی  سوئد گرفته اند  و تا کنون چند حرکت آبرومند  ، از جمله دیروز ، انجام داده اند. در حرکت دیروز به علت حمالی حضور نداشتم ، ولی تعریفش را شنیدم و به دوستان برنامه گذار تبریک میگویم.   

 

[ 5:12 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 21 ديدگاه ]

July 4, 2009

حمایت هنرمندان بین المللی از جنبش مردمی ایران

U 2 و سبزی ی سن و کلمات فارسی ، در اجرای آهنگ یک شنبه ی خونین

جون باوز ، در اجرای آهنگ ما پیروز میشویم

بون جویی در اجرای آهنگ با من بمان  البته من اصلا از اندی خوشم نمیاد ها  :))

مامس تیلور و چند تن از هنرمندان ایرانی  در ترانه ای برای ندا

ترانه ای برای ایران ، خواننده را نمی شناسم

ترانه ای دیگر برای ایران ، خواننده نا آشنا

 ترانه ی جانی برای ندا ، اولین ترانه ای که برای ندا ساخته شد و روی یو توب قرار گرفت  

 باز هم ترانه ی دیگر برای ندا

و یکی دیگر ، ترانه ی ندا

و این لیست همچنان ادامه خواهد داشت ، این مسلم است. 

ما تنها نیستیم ، ما همه با هم هستیم

[ 21:17 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

July 1, 2009

عقب می مونی از ما ، شکل ما نیستی اصلن
بد میاری ، خیل بد ، می بازی مطمئنا

[ 18:52 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]



Powered by MT3.35