June 22, 2009

مومنت 22 ، یا اره ای به کون رهبر عظیم شان ، حضرت آیت الله عظمی خامنه ای.

شما هم حتما یکی از این دو  اصطلاح  را شنیده اید. شاید هم هر دو را . نمیدانم تا به حال به این نتیجه رسیده بودید که اصطلاح " اره به کونت " که در زبان زیبای فارسی استفاده میکنیم همان اصطلاح " مومنت 22 " است که در اروپا رایج است ؟

برای همین است که هر دو را نوشتم ، تا اگر یکی برایتان آشنا تر باشد ، مجبور به توضیح بیشتر نباشم.

واقعیت این است که این روزها اقای خامنه ای ، هر روز با اره ای در ماتحتشان از خواب بیدار میشوند و هر قدر هم که اهل بیت و نور چشم ایشان ، مجتبی خان  سعی میکنند که این اره را یک جوری که ماتحت ایشان را ندراند بیرون بکشند یا به تو فرو کنند ، میسر نمیشود که نمیشود.

گذشتن از نفت بشکه ای خدات دلار کار راحتی نیست ، شاه بیچاره از کمترش به راحتی نگذشت و الان پسرش دارد خودش را تکه پاره میکند تا بتواند سهمش را بگیرد.

با اتفاقات بعد از 22 خرداد ، و فضولات بیش از حدی که در خطبه های  نماز جمعه همراه  با مقادیری سالاد و گوجه فرنگی تناول کردند تا به قول خودشان نتق کشی کنند ، با گفتن اینکه کار ما درسته و در این نظام اصلا امکان تقلب نیست ، و هر کسی بچه ی بدی باشد و به میل ما رفتار نکند میفرستیمش آنجا که عرب نی انداخت ، فکر کرده بود که مردم گوسفندانه به خانه هایشان میروند و منتظر میشوند تا اینها تک تک ایشان را از روی فیلمها و عکس ها شناسایی کنند و به زبح ببرند تا بلکه این شر هم کنده شود.
ولی نشد.

امروز مردم خون داده اند. و امکان اینکه مردمی که خون داده اند را با سه سوت به  خانه هایشان برگردانند تا احمدی نزاد  4 سال دیگر هم بررویشان سواری کند و  ایشان را امیدوار نگاه دارند  که بعد از این چهار سال میگذاریم یه شبه خاتمی انتخاب کنید ، بسیار کم است.

شاید ارزانترین و کم هزینه ترین راه برای خامنه ای سرکشیدن جام زهر است که قبول کند در انتخابات تقلب شده و با برگزاری انتخابات جدیدی موافقت کند. که در آن صورت با فشار مردم باید از نظارت بین المللی بهره گرفت ، و شاید ، آری شاید ، با قربال شورای نگهبانی   با سوراخ های گشادتر از سابق که در آن صورت هم فکر میکنم باز موسوی ، با این ایستادگی ای که حتی نزدیکانش هم ازش توقع نداشتند ، که در کنار مردم از خود نشان داد ، حتی اگر شخصیت های دیگری هم بتوانند کاندید شوند ـ مثلا رجاله های سیاسی استکلهم  :))) ـ مسلما شانس موسوی بیشتر از آنها هم خواهد بود.

این اره ای است که به هر حال کون حضرتشان را پاره میکند. ولی شاید بتواند تا مدتی زنده نگاهشان دارد و جانشان را نستاند. حالا حرف این است که آیا حضرتشان اینقدر عقلش میرسد که خودش به این نتیجه برسد ؟ یا کسی هست که لطف کند و آدرس وبلاگ مرا به او بدهد ؟ :)))

( حاالا این رجاله های استکهلم واسم در میارن که داره به خامنه ای رهنمود هم میدهد )

دیگر اینکه ، بی تعارف از موسوی توقع نداشتم که تا حالاش هم بایستد. نمیدانم بعد از این چه میکند ، ولی تا اینجایش را هم ازش توقع نداشتم. قصد تشکر و اینها ندارم ازش ، چون فکر میکنم وظیفه اش را انجام داده و من ابدا کسی نیستم که بابت انجام وظیفه از کسی تشکر کنم. ولی خوب دیدیم که بودند و این کار را نکردند. راه دور نرویم . خاتمی را یادمان نرفته است که چگونه به مردم پشت کرد.
من هم از سابقه ی سیاسی موسوی در دهه خون ریزان جمهوری اسلامی خبر دارم ، و یادم نرفته است. شاید به همین دلیل بیشتر متعجب شدم. و به هر حال تا الان که به نظرم جالب بوده است و یه جورایی آنقدر ها که قبل از انتخابات زشت به نظرم می امد .  برایم زشت و بد قواره نیست. زیبا نشده ، ولی از زشتی اش قدری کاسته شده . 

سوم اینکه ، این روزها نزدیک به سه چهار متری قد کشیده ام. و این تماما دست مریزادش به بچه های ایران برمیگردد. 
هرگز ایرانی بودن خود را نفی نکردم ، ولی خیلی جاها هم میشد که دلیلی نمیدیدم که بگویم ایرانی هستم. بالاگرفتن سر چندان آسان نبود وقتی که باید توضیح میدادی که در کشوری زندگی میکنی که مجبوری چنین باشی و مجبوری چنان باشی و پلیس انتظامی  هر وقت دلش بخواهد با مردان و زنان هموطنت مثل حیوانات  رفتار میکند .و آنها را با لگد به درون ماشین هایش می اندازد یا در خیابان ها به قصد کشت می زند و بعد هم آفتابه به گردن دوره میگرداند و ...
 آسان نبود توضیح دادن اینکه  در کشورت همه قربانی هستند ، و وقتی ازت میپرسیدند که آنوقت شما هیچ کاری نمیکنید بگویی مقاومت هایی هست .و بدانی که عده ای هستند که همیشه در حرکتند و در اعتراض و بند 209 زندان اوین خانه ی دومشان به حساب می آید و در آنجا یک غرفه ی اختصاصی هم به اسم ایشان باز  کردند و عده ای هستند که قطر پرونده هایشان روز به روز زیادتر میشود و بدانی که این عده چندان در اکثریت قرار ندارند و اکثریت اینگونه نیستند .
ساده نبود به اینجا رسیدن که آره ، ما زیر فشار  زور و تحقیر شب را و روز را دوره میکنیم. و حنبش های مدنی مان هم ، با همان زور و تحقیر ، کژ میشوند و مژ میشوند. و پیش میروند. به آهستگی ... 
توضیح دادن اینها ساده نیست ، برای همین پیش می آمد  که سکوت میکردم و نمیگفتم که ایرانی هستم. با قدری شرمندگی . قدری خجالت . و حتی خجالت از این که از این مسئله شرمنده ام. و شرمنده از اینکه خجالت میکشم.

اما این روزها نه . این روزها حالم خوب نیست ، اصلا حالم خوب نیست ، و ابدا هم به خودم زحمت نمیدهم به کسی که مییپرسد حالت خوب  است بگویم آری ، میگویم نه. خوب نیستم. 
ولی با قدی نزدیک به 3 متر و نیم راه میروم، قوز نمیکنم ، سرم را بالا میگیرم ، و هر جا صفحه ی روزنامه ای که در مورد ایران اطلاعات داده می بینم ، میخواهم فریاد بزنم : آهای مردم ، کشور ِ من است ها ، اینها مردم من هستند  ، می بینیدشان ؟  اینها مردم ِ من هستند. مردمی که ذلت نمی پذیرند. من از آن کشورم ، من ایرانی هستم.

و مدتها بود که اینقدر به کشورم و  مردم کشورم افتخار نمیکردم. و اینقدر به این که من هم زنی از آن کشورم افتخار نمی کردم.
  
 این سربلندی را مدیون شما هستم عزیزانم . شما مردم سربلند ایران که سربلندی را به من و دیگر هموطنان خارج از کشورم ، و به تمام هموطنان داخل کشور هدیه کرده اید.
امروز در یکی ار روزنامه های استکهلم تیتر بزرگ چیزی بود که نمیتوانم ترجمه ی خوبی از آن به فارسی ارائه دهم ولی به انگلیسی میشود :
 Enough is Enough.

و شاید معنی نزدیک در زبان فارسی این باشد : جانشان به لبشان رسیده است 
و این دقیقا همان است که بر مردم ما رفته . و این جان های شیفته ی به لب رسیده ، امروز در خیابانها سرنوشت خود را به دست گرفته اند  تا همه گی با هم قد بکشیم...

[ 22:02 | مهشيـد | 0 دنبالک | 19 ديدگاه ]


Powered by MT3.35