
این ندای آزادی ماست. بیاییم و خیابانی را که در آن به ضرب گلوله به زندگی اش خاتمه دادند ـ خیابان کارگر ـ ،به نام او ، خیابان ندای آزادی بنامیم . نام عزیزانی را که جان از کف دادند فریاد کنیم ، داستان زندگی و مرگشان را برای هم تکرار کنیم. نگذاریم " عدد " شوند ، آنگونه که ما شدیم. نگذاریم فراموش شوند و تنها داغی بر دل پدر و مادرهایشان باشند. بیاییم و همگی داغدار این عزیزان باشیم. بیاییم و نگذاریم ندا ها مرگی باشند برای فرزندان همسایه. بیاییم و همه ،خود ِ خود ِ همسایه باشیم . ندا چند ساله بود ؟ نام خانوادگی اش چه بود ؟ تحصیلاتش چه بود ؟ چه میکرد ؟ چه رنگی را دوست داشت ؟ رویایش چه بود ؟ کسی میداند ؟ اطلاعات بیشتر در مورد ندا سلطان : بنا بر گزارش های رسیده از بستگان نزدیک دختری به نام ندا که روز ۳۰ خرداد در محله امیر آباد تهران به شهادت رسید نام کامل وی ندا آقا سلطان بوده است و متولد سال ۱۳۶۱ است وی در روز ۳۰ خرداد به همراه استاد دانشگاهش (رشته فلسفه) و چند تن از هم کلاسی هایش در تظاهرات شرکت داشته است . وی برای دقایقی از جمع تظاهر کندده عقب می افتد که دراین هنگام ۲ لباس شخصی موتور سوار (موسوم به بسیجی) قلب ندا را با کلت کمری هدف قرار می دهند . وی در دستان استادش جان می سپارد. ولی این موتور سواران توسط مردم متوقف می شوند و بنا به این گزارش توسط مردم دستگیر می شوند. و بنا بر گزارش تایید نشده ضارب اصلی کشته شده است. ظهر روز ۳۱ خرداد ( روز بعد از شهادت) پیکر ندا به خانواده اش تحویل شده است به شرط خاکسپاری سریع و محرمانه در بهشت زهرا تا قبل از غروب ۳۱ خرداد. گفتنی است که هم اکنون خانواده وی بعد از خاکسپاری ندا آقا سلطان به خانه باز گشته اند. مراسم ختم وی فردا اول تیر ساعت ۵ تا ۶.۳۰ در مسجد نیلوفر واقع در عباس آباد تهران برگزار خواهد ش .
سعید عباسی نام یکی دیگر از کشته شدگان راه عدالت و آزادی است. او فروشنده ی کیف و کفش بود. مجرد بود و در خیابان رودکی ـ سر سبیل ـ زندگی میکرد. ویدئوی لحظه ی تیر خوردن سعید نیز در یوتوب پخش شده است. لینک اطلاعات ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از پنج شنبه به این طرف که تظاهراتی باور نکردنی داشتیم که البته آقای دکتر درویش پور در همه جا آن را ارث پدری خودش معرفی کرده است ، در تظاهر کردن های استکهلم شرکت نکردم. تقریبا جای ام را در فیس بوک و تویتر انداختم ، به معنی کامل کلمات جلوی کامپیوتر قهوه و چای و غم میخورم. امروز از سر بدبختی و دلتنگی ، رفتم میدان سرگل ، مرکز استکهلم که ببینم چه اوضاعی برقرار است ، دیر تر رسیدم ، و دیدم یکی از اعضای حزب در حالی که از تعداد جمعیت ـ حدود 400 تا 500 نفری بودند ، به وجد آمده ، دارد عربده میکشد. به عمرش احتمالا اینهمه شنونده نداشته و باید استفاده میکرد. بالاخره کشته شدن بچه هامون تو ایران برای کسی اگر آب نشد ، برای خیلی ها در اینجا نان شد . قاطی جمعیت نشدم ، بالای میدان ایستادم و کم کم هم چند تا آشنا هم دیدم و با آنها سلام و علیکی هم کردم. حالم اصلا خوش نبود و راستش هیج دلیلی نمیدیدم در مقابل سوال حالت چطور است ، بگویم خوب. دوستان تازه یافته ی جوان هم همان بالا بودند و با هم به صحبت پرداختیم .گاهی گریه میکردیم و یکدیگر را بغل میکردیم و دلداری می دادیم.
چند نفر ، البته به نوبت و با رعایت نوبت بقیه ، میکروفون هایی را که از آسمان باریده بود بلعیدند ، و خود را کمی تا قسمتی جر دادند ، و حکومت را سرنگون کردند و نوبت را به بعدی دادند. با بچه ها داشتم صحبت میکردم که یک باره دیدم چند تا از بچه ها که نزدیکتر از ما به میدان ایستاده بودند شروع کردن به سوت زدن و با شصت های رو به پایین گرفته ابراز نارضایتی از اتفاقی که در میدان می افتاد کردند. صحبتم را تمام کردم و رفتم پیش آنها و پرسیدم : چه شده بود ؟ یکی شان با بغض گفت : داشتند می رقصیدند مهشید ، چند نفر داشتند می رقصیدند و چند نفر هم دست میزدند. آخه خجالت هم خوب چیزیه . گفتم : جدی نمیگی .. گفت : به خدا ، میگن ما عزا داری نمیکنیم . میگن گریه و زاری کار مذهبی هاست... باورت میشه ؟ بچه هامون رو دارن میکشن و اینا دارن میزنن و میرقصند.. گفتم : هیچ کارمون سر جاش نیست. اینا میرن دیسکو می شینن بحث میکنند و الان که بچه هامون رو میکشند، میزنند و می رقصند . اسمش هم حتما نو آوری است.
یاد ماجرای مرگ منصور حکمت افتادم ، کسی آنجا به فکر نو آوری نبود. همه شان خون گریه میکردند. هیجکس نرقصید و هیجکس برایش دست نزد. چرا ؟ آیا به این خاطر که منصور حکمت برایشان عزیز بود ؟ آیا در مرگ عزیزانشان موسیقی میگذارند و دست میزنند و میرقصند ؟ آیا اگر یکی از عزیزان خودشان به این شکل از بین برود سرود خانمها رقص آقایون دست ، حالا برعکس را میخوانند ؟ آیا اگر چنین اتفاقی بیافتد ، و کسی بلند شود و بگوید بابا بزنیم و برقصیم ، ما مذهبی نیستیم ، واکنش ایشان چه خواهد بود ؟ اینها چه مرگشان شده است ؟ چرا هیچ کارشان مثل آدمیزاد نیست ؟
نمیدانم راستش ، شاید این برخورد دلیل دیگری هم داشته باشد . شاید به این دلیل که حرکتی که در ایران شکل گرفته و جریان دارد ، حرکت دلخواه آنها نیست. تعدادی رای دادند و اکنون به تقلب اعتراض میکنند و خواستار انتخابات مجدد هستند ، و بعد هم پای حرفشان میروند و کشته هم می شوند. ولی عمرا مثل اینها شعور انقلابی ندارند و رادیکال نیستند. و مانترائی را که این ها سی سال است تکرار میکنند ، نمی خوانند. پس میشود در مرگشان رقصید. یکی از بچه ها مردی را با پلاکاردی با عکس مارکس نشانم داد و گفت : ما میگوییم انتخابات مجدد انجام شود . او چه میگوید ؟ گفتم : ببین ، تو که اینجا بزرگ شدی ، دانشجو هم هستی ، قرار نیست اینقدر خنگ باشی. خوب عکس رئیس جمهوری را که می خواهد در انتخابات آینده به اش رای بدهد آورده دیگر. از دو حالت خارج نیست ، یا اینها مشکل اساسی دارند ، یا من. پارتی در حدود ساعت 6 تمام شد. هر کس که عقده ی بلند گو داشت ، توانست عقده اش را گشایش کند و شب با خیال راحت بخوابد. اکثریت راضی از مبارزه در کافه های پیرامون میدان سرگل پخش شدند. یکی از بچه ها گفت : باز هم خوب است. لااقل بچه های ایران می بینند و میگویند که استکهلم هم کاری میکند. گفتم : همینطور است. باز هم خوب است. و مدتها بود که این دوستان اینقدر داد نزده بودند و آدرنالین کیک نگرفته بودند. این هم برایشان خوب است. مرگ و میر در ایران، اگر برای کسی آب نشد. برای خیلی ها در اینجا نان شد. و مهم هم این است. مگر نه ؟
|