June 30, 2009

این ترانه از صبح مرا گرفته ...

از ما که بد ندیدی ، خط و نشون کشیدی
مگه نگفتی دیشب ، خواب خدا رو دیدی ؟
میگن خدا تو خواب نازه ، یه روزی بی اجازه ، میدم یه بنای خوب ، واسم خدا بسازه
یه لات ِ بی سرو پا ، با قلب  و چشم سیاه ، یه کسی که بتونه ، کارتو خوب بسازه

عمو زنچیر پر ، یه روزی از پشت در ، گورشو گم میکنه ، یواشکی بی خبر

عمو زنجیر باف ، عنکبوت بی انصاف ، هر کی که با تو بد شد ، براش یه پاپوش نباف...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شغار جدید :

وای اگر میر حسین ، مجوز بگیرد که حکم جهادم دهد .
ارتش دنیا نتواند که مجوز بستاند و جوابم دهد....

نیازمندیها :
به یک عدد  مجوز جهت نافرمانی مدنی نیازمندیم.
ستاد انتخاباتی میر حسین موسوی

میر حسین هاملت :
با مجوز ، یا بدون مجوز
مسئله این است... 

[ 21:45 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 14 ديدگاه ]

June 29, 2009

شورای نگهبان "صحت " انتخابات را تایید کرد!  

این از اینش ، وقتش رسیده که کروبی و موسوی تصمیم نهایی خودشان را بگیرند.
با مردمند یا نواله ناگزیر را گردن سر خم میکنند ؟

اگر با مردمند ، قدم بعدی چه خواهد بود ؟

اگر تسلیم میشوند ، چه بر سرِ  مردم ما ، و باور هایشان  خواهد آمد ؟

 

[ 20:04 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 13 ديدگاه ]

صد البته بر همه ی ما دانش آموزان عزیز واضح و مبرهن است که در این لحظات بحرانی باید خفه خون مرگ بگیریم و کمان ابرویی را بر بالای چشمان جنابان موسوی و کروبی که بعد از سی سال و اندی منجی بشر ایرانی شده اند نبینیم. ولی این کاریکاتور خیلی از گفتنی هایی را که ما خودمان را به خاطرش میخوریم میگوید:

جدیدا هم که حضرتشان با توجه به سوره ی مبارکه ی مزرعه حیوانات فرمودند ما گفتیم همه ی ایرانیان با هم برابرند ولی فراموش نکنید که آنها که در چهارچوب جمهوری اسلامی قرار دارند با هم برابر ترند و بقیه  خـــــــــــــــــــــــــــفــــــــــــــــه. 

*نقاشی نمیدانم از کیست ، از فیس بوک کش رفتم ، مال هر کی هست خودش بیاد بگه و اسمش رو میزارم اینجا ، ولی خدائیش خیلی آدم باذوقی است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی از دوستان  مقیم سوئد شعری برای ندا سروده و با میل برای من فرستاده که برایتان در اینجا میگذارم:

«  عروس ایران  »
       
کفتار پیر
            قلب جوانان نشانه کرد
بی چاره کوردل بود
                             ندید.
هرقطره خون
                            چگونه هزران جوانه کرد .
شکفت
گل کرد
                            عطرش جهان گرفت
و
قلب عاشقان جهان
                        به زمزمه
                            نامشان را ترانه کرد

آزادی به عشق شایسته ست .
                                     چرا به خون باید ؟
امام سیاه  ِ قهر
                              عروس ایران را
                                                     در غرقابه ای زخون
                                                     به حجله روانه کرد
                            های های دل پاره پاره ام
                            در دریای  ِ طوفانی  ِ گریه های شبانه ام
                            نام « ندا » را بهانه کرد.
                                                        

                                                     مرتضی رضوان
                                                           سوئد  خرداد 2009

 

[ 5:02 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 14 ديدگاه ]

June 28, 2009

نگذاریم که این جنبش هم ، بر سر طاقچه ی عادت ، از یاد ِ من و تو برود.

یک شعار تازه :

اسلام تان اسلام طالبانی است ، برابری حق زن ایرانی است 

برایم مهم نیست رنگ سبزی که از ابتدا در این حرکت به وجود آمد برای چه انتخاب شد. این که موسوی سید است ؟ اینکه رنگ سیدی است ؟
امروز جنبش از موسوی گذشته است ، و موسوی همراه جنبش است. خیال پرداز نیستم که ادعا کنم که موسوی سر ِ این جنبش نیست ، هست. ولی برخلاف سال 57 ، این جنبش است که سر را به همراه میبرد، نه سر که جنبش را.

و رنگ سبز ، در شناسایی این جنبش نهادینه شده است. رنگ سبز دیگر رنگ سیدی نیست. رنگ مردمی است که نه میگویند.

سبز یک نـــــــــــــــــــــــــــــه بزرگ است.

و من ابدا نمیخواهم این سبز به قرمز تبدیل بشود. تلاش دوستان خارج از کشور هم برای تبدیل رنگ ها ، و گرفتن هژمونی با سه سوت ، تلاشی مستعصل به نظر می آید.
بابا ولش کنید ، این کاره نیستید. خودتان هم میدانید. سی سال دست و پا زدن مرده گونه  در خارج از کشور به شما چیزی یاد نداده ؟
اگر خیرتان نمیرسد ، شر که میتوانید نرسانید ؟ 

راه کارهایی که برای ادامه ی جنبش پیشنهاد میشود گاهی زیبایی کودکانه ای دارد .
بادکنک های سبز در خیابان ها ی تهران ،
یکی از بچه ها در فیس بوک میگفت : از بس سیگار کشیدم و فوت کردم توی بادبادک ، ریه هایم به ...رفت. تازه بادکنک ها بلند هم نشدند .
گفتم : عوضش کلی سیگار کشیدی دیگه .
گفت : آخه من اصلا سیگاری نیستم :)))

امروز در توییتر نوشتند :
یک راه خوب برای اعتراض مدنی این است که هی زنگ بزنیم به نهاد ریاست جمهوری بگوییم: الو .. میرحسین.. 
مردم از خنده ، طبع شوخ بچه های نازنین ایران ، از شکفتن باز نمی ایستد.

احتیاط ، و سرود زندگی خواندن ، از مشخصات جوانان فعال این جنبش است.
و من گاهی مانده ام با این همه مرگ ، این همه شهید ، این همه مرده که هر روز ، هنوز چندین و چند سال بعد از جنگ در خیابانهای این دیار می گردانند ، این بچه ها چطور اینقدر زندگی را دوست دارند . در مقایسه با ما که سرود مان مرگ بود
بچه ها صبح میروند تظاهرات و باطوم میخورند. و شب قبل از رفتن به پشت بام با دوستان میروند گشت میزنند و همبرگری میخورند.
ما چنین نبودیم. برای خود شادی را جرم میدانستیم. خودمان را زجر میدادیم.
دیروز با یکی از بچه ها صحبت میکردم و گفتم : میدانی اصطلاح آکادمیک این برخوردهای ما چه بود ؟
گفت : مازوخیسم ؟
گفتم : نه . خریت.
:))

احتیاط ، از کارکشتگان بیاموزیم. از کسانی مثل امیر فرشاد ابراهیمی و سازگارا که خودشان زمانی همین کاره بودند.  مزدبگیران ظلم و بر علیه مردم. الان هنوز نمیدانم کجا ایستاده اند و آیا جایی که ایستاده اند دائمی باشد و بعد از مدتی سه پیچه نخورند ولی آموزشهایشان در مقابله با پاسداران و بسیجیان و نیروهای سرکوب قابل تعمل است و آموزنده .

نوشته ی امیر فرشاد ابراهیمی

نوشته ی سازگارا   این  ، و این جا

اگر این متن ها برایتان قابل دسترسی نیست ، برایم پیغام بگذارید  با میل آدرس ، من برایتان متون  را میل میکنم. در صورت تمایل برایم در پیغامتان بنویسید که پیامتان را منتشر نکنم و چنین میکنم

کشتگان این سال را فراموش نکنیم که عاشق ترین ِ زندگان بودند.
بچه هایی که سرود زندگی را حتی در آخرین لحظات آن خواندند.
نگذاریم عدد شوند. آنگونه که ما شدیم  
فراموششان نکنیم ....
متن زیر از اینترنت و فیس بوک جمع آوری شده است :
اطلاعات زیر به تدریج از طریق اینترنت و اهالی بالاترین و فیسبوک جمع آوری و تکمیل میشود. لطفا در این راه ما را یاری کنید.دوستان داغ کنین تا همه ببینن و لیست کامل شود- ۱)مهدی کرمی ۲) مصطفی غنیان ۳) مبینا احترامی(کوی دانشگاه تهران) ۴) فاطمه براتی(کوی دانشگاه تهران) ۵) کسری شرفی(کوی دانشگاه تهران) ۶) کامبیز شعاعی(کوی دانشگاه تهران) ۷) محسن ایمانی(کوی دانشگاه تهران) ۸)رجبی پور(دختر) ۹) رجبی پور (مادر) ۱۰) محمد(۱۲ ساله) ۱۱) طهماسبی (ساری) ۱۲) ندا اسدی ۱۳) ناصر امین نژاد ۱۴) ندا آقا سلطان ۱۵) اشکان سهرابی ۱۶) بهمن جنابی ۱۷) شلر خضری ۱۸)کیانوش آسا: دانشجوی کارشناسی ارشد شیمی از دانشگاه علم و صنعت اهل کرمانشاه محل و روز شهادت: 25 ام خرداد،مسیر میدان انقلاب به آزادی توسط لباس شخصی ها ۱۹)امیر کویری فارغ التحصیل از دبیرستان تطبیقی تهران ۲۰) فرزاد هشتی- تهران ۲۱) یعقوب بروایه- دانشجوی فوق لیسانس تئاتر-دانشگاه تهران ۲۲) کاوه علیپور- تهران

مقابله کنیم ، جنبش سبز کشور مان را فراموش نکنیم و به هیچ نگیریم. از هر طریقی که ممکن است بچه های داخل کشور را یاری کنیم.

ما همه با هم هستیم...  

[ 8:07 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

June 27, 2009

وای به روزی که چماق خوردن ، از ما چماقدار بسازد... 

انگار لازم است که شفاف تر بیان کنم. میگویند تو گفتی که خندیده ای ، میگویند تو هم که چنین و چنان... پس شفاف تر میگویم : 

من حمله به سفارت جمهوری اسلامی در استکهلم را تایید نمیکنم. من این نوع از تظاهرات را تایید نمیکنم.
بچه های ما در ایران در زیر ضربات باتوم و گلوله هایی که سر و گردن و قلب را نشان گرفته اند با پرتاب سنگ از خود دفاع میکنند.
ولی در استکهلم چنین ماجرایی نبود. یکی از شرکت کنندگان میگفت که آنها ما را تحریک میکردند. و در جواب اینکه چگونه چنین کردند گفت : هی راه میرفتند ، سیگار میکشیدند و قهوه میخوردند و به ما چپ چپ نگاه میکردند.
خودتان از جمله ی بالا میتوانید بفهمید منظور چیست دیگر.

خالی کردن دق دل ، تظاهرات نیست. کسانی که اینگونه عمل میکنند ، حرف زیادی برای گفتن ندارند.  و راستی نتیجه اش چیست بجز همان خالی کردن ِ دق ِدل ؟
میدانم که  خیلی ها با این نگاه من مشکل دارند. در روزگاری که گلوله از زمین و زمان بر جوانان ما می بارد ، شیشه شکستن و کتک زدن پرسونل سفارت شاید کار انقلابی به نظر بیاید. به نظر من اینطور نیست.

بچه ها در ایران تمام تلاش خود را میکنند که جنبشی مسالمت آمیز را سامان دهند. با سرود و ترانه. با بادکنک های رها شده در آسمان. و در اینجا به خاطر نگاه چپ چپ سفارتی ها ،..

من نمیتوانم بفهمم کسی را که شخص دیگری را کتک میزند. مهم نیست که آن شخص کیست و چه کاره است. هر کسی باشد. من کتک زدن را نمیپذیرم و نمی فهمم.
دوستی که دیروز برایم تعریف میکرد که کارمند سفارت را زده اند ، یکی از مهربانترین مردانی است که من در طول زندگی ام شناخته ام. و این برخورد او را از کینه ی بی حدش نسبت به جمهوری اسلامی که چند تن از اعضای خانواده اش را از او گرفت و جو زدگی می دانم. او که حتی در بحث با من وقتی می بیند من عصبی شده ام همیشه کوتاه می آید و میگوید تو الان ناراحتی و زمان دیگری صحبت میکنیم. نمیتوانم تصور کنم چگونه انسان دیگری را ـ هر که باشد ـ حتی یک چک زده است.
من نمیتوانم خشونت ی اینچنین را تایید کنم. سالها پیش وقتی که در استکهلم یکی از فرستاده های ایران را زده بودند نوشتم که با این برخورد مخالفم. که این برخورد را تایید نمیکنم. و امروز هم می نویسم که اگر اینگونه برخورد کنیم که وقتی میتوانیم و دست بالاتر را داریم ، آنها را بزنیم ، حق اعتراض به خشونت را از خود سلب میکنیم. 
کاری که در سفارت انجام شد ، با دفاع از خود فاصله ی بسیاری دارد و حتی در نزدیکی آن هم قرار ندارد. این کار اعمال خشونت بود. و من با اِعمال خشونت کنار نمی آیم.   

من این حرکت را قبول ندارم. دل ِ من هم پر درد است. در شبهایی که گذشت بیش از یکی دو ساعت در شب نخوابیدم. زندگی ام مختل شده و تمام وقتم پای کامپیوتر میگذرد. گاه از ترس صحبت میکنم  با دوستانی که شجاعت را انتشار میدهند. گاه برای دوستانی که از ترس حرف میزنند جک میگویم و سعی میکنم چند لحظه ای بخندانمشان.
اینها را نگفتم که منتی بر سر این مردم فداکار داشته باشم. اینها را گفتم که من نیز درد دارم.  

دل ِ من هم کمتر از هیچ کسی درد نداشت وقتی بیش از 50 بار فیلم مرگ ندا  را دیدم. دل من هم هر روز هزار بار تصمیم به ایستادن میگرفت وقتی که خبری از تظاهرات بود و منتظر پای فیس بوک می نشستم تا جنازه های خونین را در کلیپ ها تحویل بگیرم. و زار بزنم.

اما من این حرکت را تایید نمیکنم. من دفاع از خود را حق انسان میدانم. ولی با هیچ خشونتی بیعت نمیکنم.

 این بار روشن بود ؟

و این صحنه را ببینید ،مردم توانسته اند یک بسیجی را به دام بیاندازند ، او که تا لحظاتی پیش مردم را کتک میزد ، در کنار موتوری که آتش زده اند زانو زده است و التماس میکند. و دختر جوانی ، از نوع بد حجابش ، از همانهایی که همین بسیجی او را کتک میزند ، او را در آغوش گرفته و بدن خود را سپر کرده است تا مردم بسیجی را کتک نزنند.
من عاشق این دخترم ، من عاشق مردمانی اینگونه هستم.
اگر نه وقتی که عصبانی هستی و خشمت را بر سر کسی خالی میکنی ، ساده ترین کار را انجام میدهی. اندیشه ای در پی آن نیست.
چشم در برابر چشم جهان را نابینا میکند ( گاندی ).

این هم یک صحنه ی دیگر ، از جوانانی که بعد از محاصره نیروهای پلیس ضد شورش ، از آنها در مقابل حمله ی مردم خشمگین حمایت میکنند.  این مردم دلیر و مهربان ما هستند. این تجلی شور و شعور است.  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این هم یک لینک ، تحلیلی از اسلاوی ژیژک از اوضاع کنونی  . خواندنی است ، از دست ندهید

وبلاگ ابتکار مردم در امر انتشار سخنرانی های روز پنج شنبه فعال است. این سخنرانی ها به زبان سوئدی است. این وبلاگ کلا به زبان سوئدی انتشار پیدا میکند و جای آن در میان وبلاگهای خبر دهنده از مسائل ایران خالی بود. ممنون بچه ها ... 

[ 7:44 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 21 ديدگاه ]

June 26, 2009

خوب حتما تا حالا همه از حمله ی تظاهرات کنندگان به سفارت جمهوری اسلامی در استکهلم خبر شده اید.

طوری که من شنیدم حدود 300 نفر در مقابل سفارت تظاهراتی داشتند و مثل همیشه چند پلیس هم حضور داشتند. تعداد تظاهرات کنندگان این بار قدری بیش از معمول بود. و کنترل از دست پلیس و تظاهرات کنندگان خارج شد. تعدادی به سفارت حمله کردند و وارد ساختمان سفارت شدند. یکی از دوستانم که در این ماجرا حضور داشت گفت که هیچ شیشه ی نشکسته و هیچ وسیله ی نشکسته ای در سفارت باقی نماند. یکی از اعضای سفارت هفت تیر کشید ـ اینها به سوئد احتمالا میگویند غرب ِ وحشی ِ وحشی ـ ولی شلیک نکرد ، و به شدت کتک خورد. یکی دیگر چاقو کشید ـ چاقو کش سفارتی ـ و یک نفر از تظاهرات کنندگان را که به داخل سفارت رفته بود چاقو زد. صدمه خفیف بود و وضعیت او وخیم نیست.

دوستی که باهاش صحبت میکردم ، طوری صحبت میکرد که دلش خنک شده . ولی حس نمیکنم چیزی بیشتر از این حاصل شده باشد.
چند نفر از سفارتی ها در مقابل تمام ستمی که به مردممان میرود کتک خوردند. و وسایلشان شکست.
طبق گزارش تلویزیون سوئد دو نفر دستگیر شده اند. به دلیل ضرب و شتم و آسیب رسانی.

این طور که من شنیدم ، هنوز تظاهرات در این ساعت هم جریان دارد. ولی پلیس ده برابر شده است. و دیگر چیزی نمانده است که بشکنند.

از این بابت چندان خوشحال نیستم راستش. ولی درکشان میکنم. دق دل شان را خالی کردند. و من میدانم که چه دقی در این دلها نشسته است. توجیه نمیکنم. من هیچ خشونتی را تایید نمیکنم. ولی میتوانم بفهممشان.  

رای بچه ها را دزدیدند ، بچه ها را کتک زدند. بچه ها را کشتند و گفتند که خودشان هستند که همدیگر را می کشند.
برنامه ی هویت را روی استاد ندا پیاده کردند و او را در مقابل دوربین ضرغامی نشاندند و نمیدانم از او چه کشیدند بیرون .
میگویند ندا را هم تظاهرات کنندگان کشتند.

احتمال میدهم که آنچه  که در سفارت جمهوری اسلامی امروز اتفاق افتاد ، کار سفارتی ها بود.  
روز جمعه بود و اینها هم بی کار بودند و دیدند بچه ها تظاهرات میکنند. یک عده از تظاهراتی ها هم به دلیل اینکه هوا گرم بود تصمیم گرفتند دسته جمعی به دم سفارت بروند و بطری های آبشان را که خالی شده بود پر کنند. سفارتی ها به خروش آمدند و به عنوان اعتراض به این حرکت دسته جمعی اول زدند شیشه ها و ماشین ها و دستگاه هایشان را شکستند. و بعد هم بر سر یک اختلاف درونی ، یعنی وقتی دیدند که فقط یکی از میان آنها کلت دارد ، به همدیگر حسادت کردند و ریختند سر همدیگر و تا میخوردند همدیگر را زدند.
آره ، احتمالا اینطوری اتفاق افتاد. خودشان شیشه هایشان را شکستند و خودشان همدیگر را زدند.
شانس آوردند که پلیس بود و مانع شد، و گر نه ممکن بود خودشان همدیگر را می کشتند.

فکر میکنید آینده ای در صدا و سیمای جمهوری دروغ دارم ؟
خودم فکر نمیکنم ، چون در حین نوشتن این جملات دارم از خنده ضعف میکنم. مادرم همیشه به من میگفت دروغگوی خوبی نیستم چون وقتی دروغی میگویم ، غش میرم از خنده .

ولی ماجراهای آنجا طور دیگری است. در آنجا دروغگو های حرفه ای کار میکنند و حقایق را وارونه جلوه میدهند. شبانه روزی. و من میمانم که با این دروغگو هایی که ماست را سیاه جلوه میدهند ، قشر کم سواد و ساده ی شهرستان ها و روستا ها چه دسترسی ای به حقیقت دارد ؟ 

[ 19:38 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

یک سوال :

وضو با یه گوز باطل میشه اونوقت اینا ریدن تو انتخابات و باطل نشده ؟
 

[ 6:26 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

June 25, 2009

 

از تظاهراتی در حمایت از جنبش مردمی ایران بر میگردم . تظاهراتی که برای اولین بار در این دوره ، با موفقیت و بدون دعوا ،بدون تلاش یک عده برای دزدیدن تظاهرات و به اسم خود کردنش ، بدون تلاش برای کسب نام ،  بدون کولی گری ، بدون کتک کاری ، و بدون پف یوزی برگزار شد.

این حرکت از طرف گروهی به نام ابتکار مردمی ، بیشتر از هر چیز روی به شخصیت ها ی سیاسی و فرهنگی و روزنامه نگاران سوئدی گردانده است و در جهت کسب حمایت جامعه روشنفکری سوئد از جنبش مردمی ایران است که به حق موفق هم بوده است.

گردانندگان آن ، مایلند با نام حرکتشان ، یعنی ابتکار مردمی ، حرکت خود را پیش ببرند. و هیچ اسمی از فردی در این میان نیست.

از همین جا میتوانید خودتان حدس بزنید که افراد پف یوز که برای ثبت اسم خود تلاش میکنند و از حرکت های مردم و زحمت های دیگران برای بالا کشاندن خود استفاده میکنند در این حرکت نقشی ـ کوچکترین نقشی ـ نداشته اند.  

جمعیتی بیش از هزار نفر در میدان شهروندی Medborgarplatsen  در استکهلم جمع آمدند.

 موسیقی بود  ، رپ و موزیک زنده ، ترانه ی ندای شاهین نجفی ، ترانه ی بیا از آبجیز ، خواننده هایی مثل رپ خوان استکهلم هومان و کاوه ، گروه گلبانگ و گروه واله .
موزیسین ها ، همه با عشق به مردم می نواختند. نه چشم داشتی از مال داشتند و نه نام.
 
البته خیال نکنید مثل بعضی از حزب های خیلی مدرن که در مرگ رهبرشان خون گریه میکنند  ولی در مرگ ملت می زنند و میرقصند ،  ما هم " مدرن " شده بودیم ، نه. 
ما آدم بودیم ، موسیقی قسمتی از برنامه ای بود در بزرگداشت خاطره ی عزیزانمان ، کسی قصد خود نمایی نداشت.

صف سخنرانان بلند بود. هر کدام سه تا چهار دقیقه ، همه هم کوتاه و مختصر و مفید. هیچ کسی هم فردا نمیرود در هیچ رادیویی بگوید که کلی سال است که سیاسی است و میداند چگونه مردم را تهییج کند ـ من خودم این را نشنیدم ، ولی یکی از دوستان از قول یک پف یوز که  یک تظاهرات به پا کرد تا چندین سال بگوید که من اینجا تظاهرات کردم  به من گفت ـ. مسئله اصلا تهییج کردن مردم و یا اشک گرفتن از مردم نبود. مسئله همراهی و همگامی با جنبش مردم ما بود.

برنامه بسیار آبرومند ، بسیار دقیق و بسیار منظم برگزار شد.

شاهی ها هم بودند و با پرچم هایشان سعی کرده بودند پخش شوند دور جمعیت که احتمالا عکس میگیرند و میفرستند برای سایتشان و  نشان همه میدهند که بیایید و ببینید که ما چقدر زیادیم. به درک !!! هم خودشان میدانند عددی نیستند و هم ما میدانیم.

حزب کولی گری و چپی های آن جناحی هم  امروز تظاهرات دیگری در میدان سرگل داشتند ، ولی اعلام کردند که آن را تعطیل میکنند و در این برنامه شرکت میکنند. نه اینکه  خیال کنید یک باره آجری به سرشان خورده و  مخشان جابه جا شده باشد و دمکرات شده باشند ها ،  از این خبرها نیست ، مسئله این است که این چند روزه زیر زبانشان مزه کرده که حدود 300 / 400 نفر را در قحط الرجال توانستند جمع کنند ، و امروز میدانستند در وجود چنین برنامه ی برنامه ریزی شده ای ، ایشان می مانند و حوضشان و خودشان را سنگینتر دیدند که جمعش کنند وگرنه واقعا معلوم میشد که همان 4 تا و نصفی بیشتر نیستند. 

خلاصه خواستم تشکر کنم ، از دوستان خوبم در ابتکار مردمی تشکر کنم. از اینکه مثل همیشه تنها خواستند که حرکتی مردمی را سازمان دهند بی اینکه دنیا را از اسم های خود پر کنند. از اینکه مهربان هستند و قلبشان برای مردم ما می تپد .

خسته نباشید بچه های خوب استکهلم. خسته نباشید و پرکار بمانید. میدان را اگر خالی بگذاریم ، نباید از سلطه ی پف یوز ها گله کنیم !!! 
واقعیت این است که استکهلم ، چنین ابتکار و حرکتی را کم داشت. 

ممنون. حقیقتا ممنون  که این اجازه را به ما دادید که یک تظاهرات داشتیم ،  در جهت حمایت از مردم ایران  ،که از بابتش  خجالت نکشیم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
.
ناگفته نماند که پنج شنبه ی پیش هم دوستان دانشجوی ایرانی ما در استکهلم به همراهی جوانان نسل دوم کار خوبی ارائه دادند. ولی با تلاش پف یوزان برای کوبیدن مهر خود بر روی تظاهرات روبرو شد. از سوی دیگر عده ای دیوث دیگر برای اینکه شعارها را در دست خود بگیرند حتی چند نفر را هم کتک زدند. و خلاصه با فلاکت زیادی برنامه برگزار شده بود. آخرش هم که رادیوهای استکهلم وقت خود را به پخش پف یوزی های تظاهرات دزدها اختضاض دادند. و خلاصه آنقدر اعصاب خورد برایمان باقی گذاشتند که بچه ها از خیر تظاهرات با این وسعت گذشتند . نوشته هایش را به طور نصفه نیمه نوشته ام و در نوشته های چاپ نشده ام موجود است. هنوز تصمیم نگرفته ام به این مسئله بپردازم یا نه. نمیدانم وبلاگ را باید حتی برای مدتی به پف یوزی شخص یا اشخاص خاصی اختصاص دهم یا نه. هنوز تصمیم نگرفته ام.... 

 

[ 22:15 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

فایلی به شکل پ.دی. اف از دوستی  از ایران به دستم رسیده است.
میگذارمش اینجا ، تا در این روزهای بیم و امید ، با شهامت و طنز عزیزانمان در ایران ، نیرویی بگیریم و بزنیم بیرون ، بریم و از حق انسان ایرانی برای به دست گرفتن سرنوشتش دفاع کنیم

ببینید میتوانید فایل را باز کنید یا نه ، اگر نشد به من خبر دهید تا یه کاری بکنم .

بیانیه ی دفتر ریاست جمهوری

یا این یکی : 

Download file

 

[ 9:37 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

June 24, 2009

شعری برای ندا 
شاعر : سیروس

نقاشی : چشمهایش
نقاش  : تیم او برایان

Neda.jpg

حالا تنها نگاه است که مانده
بنگر!
این طرف، دستان شب را میگیریم
کشان، کشان
تا روز پشت دالان نماند.
میرود
بی آنکه نگاهش را پس بگیرد
پشت در، حادثه مرده بود.
روزنامه های بی تاریخ، بی تصویر تنها نام ترا نوشتند
آینه ها از شرم ترک برمیدارند
صورتها از خشم.
دیگر دستی،
سرمه به چشم نمیزند
دستها در کار چیدن رویاهایند.
آنکه حکم قتل ترا داد
از بدل چینی ترک خورده آب می خورد
نگاهت اما مانده است
همچون لای لای

~ سیروس

[ 16:49 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

 

آینده ای برای او ، تا او سی سال دیگر در خیابانها تحت تعقیب پلیس ضد شورش قرار نگیرد و ندود و باتوم نخورد .
تا او با ترس اعتراضش را فرو ندهد. یاد بگیرد انسانی است که حق زندگی و حق تایین زندگی دارد. 
تا بتواند دوست بدارد و عشق بورزد . تا زندگی کند ، بدون ترس ، بدون تحقیر .

در ایران ، تمام حرف بر سر این است. این را به کسانی که میپرسند ماجرا از چه قرار است بگویید... 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و در این گوشه ی دنیا اما جشن دیگری برپاست.  دعوای شدیدی  بر سر لحاف ملا ، جریان دارد.
ترجمه ی نوشته ی نیما درویش در روزنامه ی سیتی به فارسی منتشر شده است. بخوانید و اگراز فرار از نیروهای نظامی و  باتوم خوردن فارغ شدید و احیانا گوله ای هم نخورده بودید  ، کمی هم به حال ما گریه کنید...

آیا تکه ای پارچه از جان انسانها مهم تر است ؟

در روزی که نمیا صحبتش را میکند ، در آن تظاهرات ، هر چیزی که دلت بخواهد اتفاق افتاد. از دریوزگی آقایان دکتر و استاد دانشگاه برای شرکت در مصاحبه ی تلویزیونی یکی دیگر ، و بعد تلاشی ترحم انگیز برای دستیابی به میکروفون حتی برای چند لجظه ، از تلاش آقای دکتر برای اینکه اسم و مهر خود را به روی تظاهرات بکوبد تا باز هم مدتی بعد در سفری به یکی از کشورهای خارجی بشنوی که دکتر گفته است که من سه هزار نفر را برای تظاهرات جمع کردم ـ این ادعای آقای دکتر در تظاهرات قبلی در حمایت از جنبش دانشجویی 18 تیر بود که من از بچه های پاریس شنیدم ـ ، از بیانیه نوشتن آقای دکتر برای تظاهراتی که افرادی دیگر برنامه ریزی اش را کرده بودند و فرستادن بیانیه به همراه گزارشی از حرکت به سایت ها ـ هم الان هم این بیانیه در سایت ها موجود است. و دیگر پف یوزی هایی که دهانت باز می ماند. 
از حجوم چپی ها ـ و نه فقط حزب کمونیست کارگری ، بلکه همه با هم ـ برای اینکه تظاهرات را از آن خود کنند و شعارها را رهبری کنند. از حجوم پرچم دارها ، با مارک شیر و خورشید سرخ ، و لمپن بازی های خاص خودشان که ما بالاخره نفهمیدیم مجاهد بودند یا شاهی یا هر دو... و از کتک کاری . بله اشتباه نشنیده اید ، کتک زدن یکدیگر بر سر اینکه چه شعاری باید داده شود و چه شعاری نه .  
و از دعواهای آن شب و روز بعد که هنوز هم ادامه دارد در تمام رادیو های محلی زبان فارسی استکهلم.

و روزهای بعد ، به توافق رسیدن ها برای تقسیم میکروفون ، تکرار شعارهای سی ساله ، ادعای اینکه سی سال مبارزه کرده ایم و امروز انقلاب ایران به خاطر همین فعالیت های سی ساله ی ماست که صورت گرفته. و خواندن و دست زدن و رقصیدن در روز یک شنبه ، در روز بعد از مرگ ندا که دنیا به خاطرش گریه میکرد به این دلیل که مایلند نو آور باشند و عذاداری ـ جز در موارد مرگ رهبران بالای پنجاه ساله شان ـ برایشان معنی و مفهومی ندارد...

و ... آینده ی آن کودک که در آغوش پدر به خواب رفته ؟ ..نه ، در میان اپوزوسیون خارج از کشور ، آنقدر بر سر تقسیم ارث و میراث های خیالی جنگ است که دیگر کسی وقت ندارد به فکر گلها باشد.

راستی ، آیا همه ی اینها ربطی به این دارد که ایران ، و ویران ، هم قافیه هستند ؟ 

[ 10:26 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

June 22, 2009

مومنت 22 ، یا اره ای به کون رهبر عظیم شان ، حضرت آیت الله عظمی خامنه ای.

شما هم حتما یکی از این دو  اصطلاح  را شنیده اید. شاید هم هر دو را . نمیدانم تا به حال به این نتیجه رسیده بودید که اصطلاح " اره به کونت " که در زبان زیبای فارسی استفاده میکنیم همان اصطلاح " مومنت 22 " است که در اروپا رایج است ؟

برای همین است که هر دو را نوشتم ، تا اگر یکی برایتان آشنا تر باشد ، مجبور به توضیح بیشتر نباشم.

واقعیت این است که این روزها اقای خامنه ای ، هر روز با اره ای در ماتحتشان از خواب بیدار میشوند و هر قدر هم که اهل بیت و نور چشم ایشان ، مجتبی خان  سعی میکنند که این اره را یک جوری که ماتحت ایشان را ندراند بیرون بکشند یا به تو فرو کنند ، میسر نمیشود که نمیشود.

گذشتن از نفت بشکه ای خدات دلار کار راحتی نیست ، شاه بیچاره از کمترش به راحتی نگذشت و الان پسرش دارد خودش را تکه پاره میکند تا بتواند سهمش را بگیرد.

با اتفاقات بعد از 22 خرداد ، و فضولات بیش از حدی که در خطبه های  نماز جمعه همراه  با مقادیری سالاد و گوجه فرنگی تناول کردند تا به قول خودشان نتق کشی کنند ، با گفتن اینکه کار ما درسته و در این نظام اصلا امکان تقلب نیست ، و هر کسی بچه ی بدی باشد و به میل ما رفتار نکند میفرستیمش آنجا که عرب نی انداخت ، فکر کرده بود که مردم گوسفندانه به خانه هایشان میروند و منتظر میشوند تا اینها تک تک ایشان را از روی فیلمها و عکس ها شناسایی کنند و به زبح ببرند تا بلکه این شر هم کنده شود.
ولی نشد.

امروز مردم خون داده اند. و امکان اینکه مردمی که خون داده اند را با سه سوت به  خانه هایشان برگردانند تا احمدی نزاد  4 سال دیگر هم بررویشان سواری کند و  ایشان را امیدوار نگاه دارند  که بعد از این چهار سال میگذاریم یه شبه خاتمی انتخاب کنید ، بسیار کم است.

شاید ارزانترین و کم هزینه ترین راه برای خامنه ای سرکشیدن جام زهر است که قبول کند در انتخابات تقلب شده و با برگزاری انتخابات جدیدی موافقت کند. که در آن صورت با فشار مردم باید از نظارت بین المللی بهره گرفت ، و شاید ، آری شاید ، با قربال شورای نگهبانی   با سوراخ های گشادتر از سابق که در آن صورت هم فکر میکنم باز موسوی ، با این ایستادگی ای که حتی نزدیکانش هم ازش توقع نداشتند ، که در کنار مردم از خود نشان داد ، حتی اگر شخصیت های دیگری هم بتوانند کاندید شوند ـ مثلا رجاله های سیاسی استکلهم  :))) ـ مسلما شانس موسوی بیشتر از آنها هم خواهد بود.

این اره ای است که به هر حال کون حضرتشان را پاره میکند. ولی شاید بتواند تا مدتی زنده نگاهشان دارد و جانشان را نستاند. حالا حرف این است که آیا حضرتشان اینقدر عقلش میرسد که خودش به این نتیجه برسد ؟ یا کسی هست که لطف کند و آدرس وبلاگ مرا به او بدهد ؟ :)))

( حاالا این رجاله های استکهلم واسم در میارن که داره به خامنه ای رهنمود هم میدهد )

دیگر اینکه ، بی تعارف از موسوی توقع نداشتم که تا حالاش هم بایستد. نمیدانم بعد از این چه میکند ، ولی تا اینجایش را هم ازش توقع نداشتم. قصد تشکر و اینها ندارم ازش ، چون فکر میکنم وظیفه اش را انجام داده و من ابدا کسی نیستم که بابت انجام وظیفه از کسی تشکر کنم. ولی خوب دیدیم که بودند و این کار را نکردند. راه دور نرویم . خاتمی را یادمان نرفته است که چگونه به مردم پشت کرد.
من هم از سابقه ی سیاسی موسوی در دهه خون ریزان جمهوری اسلامی خبر دارم ، و یادم نرفته است. شاید به همین دلیل بیشتر متعجب شدم. و به هر حال تا الان که به نظرم جالب بوده است و یه جورایی آنقدر ها که قبل از انتخابات زشت به نظرم می امد .  برایم زشت و بد قواره نیست. زیبا نشده ، ولی از زشتی اش قدری کاسته شده . 

سوم اینکه ، این روزها نزدیک به سه چهار متری قد کشیده ام. و این تماما دست مریزادش به بچه های ایران برمیگردد. 
هرگز ایرانی بودن خود را نفی نکردم ، ولی خیلی جاها هم میشد که دلیلی نمیدیدم که بگویم ایرانی هستم. بالاگرفتن سر چندان آسان نبود وقتی که باید توضیح میدادی که در کشوری زندگی میکنی که مجبوری چنین باشی و مجبوری چنان باشی و پلیس انتظامی  هر وقت دلش بخواهد با مردان و زنان هموطنت مثل حیوانات  رفتار میکند .و آنها را با لگد به درون ماشین هایش می اندازد یا در خیابان ها به قصد کشت می زند و بعد هم آفتابه به گردن دوره میگرداند و ...
 آسان نبود توضیح دادن اینکه  در کشورت همه قربانی هستند ، و وقتی ازت میپرسیدند که آنوقت شما هیچ کاری نمیکنید بگویی مقاومت هایی هست .و بدانی که عده ای هستند که همیشه در حرکتند و در اعتراض و بند 209 زندان اوین خانه ی دومشان به حساب می آید و در آنجا یک غرفه ی اختصاصی هم به اسم ایشان باز  کردند و عده ای هستند که قطر پرونده هایشان روز به روز زیادتر میشود و بدانی که این عده چندان در اکثریت قرار ندارند و اکثریت اینگونه نیستند .
ساده نبود به اینجا رسیدن که آره ، ما زیر فشار  زور و تحقیر شب را و روز را دوره میکنیم. و حنبش های مدنی مان هم ، با همان زور و تحقیر ، کژ میشوند و مژ میشوند. و پیش میروند. به آهستگی ... 
توضیح دادن اینها ساده نیست ، برای همین پیش می آمد  که سکوت میکردم و نمیگفتم که ایرانی هستم. با قدری شرمندگی . قدری خجالت . و حتی خجالت از این که از این مسئله شرمنده ام. و شرمنده از اینکه خجالت میکشم.

اما این روزها نه . این روزها حالم خوب نیست ، اصلا حالم خوب نیست ، و ابدا هم به خودم زحمت نمیدهم به کسی که مییپرسد حالت خوب  است بگویم آری ، میگویم نه. خوب نیستم. 
ولی با قدی نزدیک به 3 متر و نیم راه میروم، قوز نمیکنم ، سرم را بالا میگیرم ، و هر جا صفحه ی روزنامه ای که در مورد ایران اطلاعات داده می بینم ، میخواهم فریاد بزنم : آهای مردم ، کشور ِ من است ها ، اینها مردم من هستند  ، می بینیدشان ؟  اینها مردم ِ من هستند. مردمی که ذلت نمی پذیرند. من از آن کشورم ، من ایرانی هستم.

و مدتها بود که اینقدر به کشورم و  مردم کشورم افتخار نمیکردم. و اینقدر به این که من هم زنی از آن کشورم افتخار نمی کردم.
  
 این سربلندی را مدیون شما هستم عزیزانم . شما مردم سربلند ایران که سربلندی را به من و دیگر هموطنان خارج از کشورم ، و به تمام هموطنان داخل کشور هدیه کرده اید.
امروز در یکی ار روزنامه های استکهلم تیتر بزرگ چیزی بود که نمیتوانم ترجمه ی خوبی از آن به فارسی ارائه دهم ولی به انگلیسی میشود :
 Enough is Enough.

و شاید معنی نزدیک در زبان فارسی این باشد : جانشان به لبشان رسیده است 
و این دقیقا همان است که بر مردم ما رفته . و این جان های شیفته ی به لب رسیده ، امروز در خیابانها سرنوشت خود را به دست گرفته اند  تا همه گی با هم قد بکشیم...

[ 22:02 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 19 ديدگاه ]

 

 

 

 

 

 

 

ترانه ای برای ندا ، به زبان انگلیسی و زیر نویس فارسی

مصاحبه ی بی بی سی با ماکان ، نامزد ندا

در روزنامه های تمام دنیا ، عکس های ندا جلد های اول را اشغال کرده . مرگ ندا در تهران ، اولین خبر دنیاست. 
روزنامه های تهران اما آنقدر کار دارند که نمیتوانند به ایم مسئله بپردازند. انگار که ندا در تهران نمرده باشد.

این بخشی از حرفهای مسیح علی نژاد است ، در سوگ ندا  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با یکی از دوستان هندی ام که در هندوستان آشنا شدم و در فیس بوک ام جزو لیست دوستانم است در چت فیس بوک صحبت میکردم. این روزها از انبوه فایل هایی که در فیس بوک شئر ـ پخش ، قسمت ـ میکنم ، راستش از دوستان غیر ایرانی گاهی خجل میشوم  که این همه فایل که نصفشان هم غیر قابل استفاده هستند چون به انگلیسی نیستند به دست ایشان هم میرسد.
ویجی میپرسید : فکر میکنی چه شود ؟
گفتم : نمیدانم ، ولی ای کاش مردم عقب نکشند . میترسم از اینکه مردم عقب بکشند. سخت است ولی اگر عقب نشینی بشود دیگر هر کاری دلشان بخواهد میکنند.  دیگر کاملا سوار مردم هستند. تمام این فیلمها و عکسها را تک تک شناسایی میکنند و تک زنی میکنند. فاجعه ای در راه خواهد بود.
گفت : راست میگویی. نباید عقب بکشیم. ما نباید تسلیم شویم.

به صفحه ی مونیتور چشم دوخته بودم و کلمات را باور نمیکردم .
We shouldnt give upp. We shouldnt  give in .
به او گفتم : 
I love the way u using WE ,
گفت :
اوه بله . ما همه با هم هستیم... من خیلی غمگین هستم مهشید ، ای کاش آنجا بودم . ای کاش پیش مردم بودم.

ویجی مثل یکی دیگر از بچه های خارج از کشوری در این روزها صحبت میکرد. مثل یک ایرانی که از وطن دور است و دلش برای مردم کشورش می تپد.
دنیای بزرگی است ، و  کوچکتر از آن است که فکر میکردیم.
 

[ 7:57 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

June 21, 2009

این ندای آزادی ماست.

بیاییم و خیابانی را که در آن به ضرب گلوله به زندگی اش خاتمه دادند ـ خیابان کارگر ـ ،به نام او ، خیابان ندای آزادی بنامیم .

نام عزیزانی را که جان از کف دادند فریاد کنیم ، داستان زندگی و مرگشان را برای هم تکرار کنیم. نگذاریم " عدد " شوند ، آنگونه که ما شدیم.
نگذاریم فراموش شوند و تنها داغی بر دل پدر و مادرهایشان باشند.
بیاییم و همگی داغدار این عزیزان باشیم. بیاییم و نگذاریم ندا ها مرگی باشند برای فرزندان همسایه.
بیاییم و همه ،خود ِ خود ِ  همسایه باشیم .

ندا چند ساله بود ؟ نام خانوادگی اش چه بود ؟ تحصیلاتش چه بود ؟ چه میکرد ؟ چه رنگی را دوست داشت ؟ رویایش چه بود ؟ کسی میداند ؟

اطلاعات بیشتر در مورد ندا  سلطان :
بنا بر گزارش های رسیده از بستگان نزدیک دختری به نام ندا که روز ۳۰ خرداد در محله امیر آباد تهران به شهادت رسید نام کامل وی ندا آقا سلطان بوده است و متولد سال  ۱۳۶۱  است  وی در روز ۳۰ خرداد به همراه استاد دانشگاهش (رشته فلسفه) و چند تن از هم کلاسی هایش در تظاهرات شرکت داشته است . وی برای دقایقی از جمع تظاهر کندده عقب می افتد که دراین هنگام ۲ لباس شخصی موتور سوار (موسوم به بسیجی) قلب ندا را با کلت کمری هدف قرار می دهند . وی در دستان استادش جان می سپارد. ولی این موتور سواران توسط مردم متوقف می شوند و بنا به این گزارش توسط مردم دستگیر می شوند. و بنا بر گزارش تایید نشده ضارب اصلی کشته شده است. ظهر روز ۳۱ خرداد ( روز بعد از شهادت) پیکر ندا به خانواده اش تحویل شده است به شرط خاکسپاری سریع و محرمانه در بهشت زهرا تا قبل از غروب ۳۱ خرداد. گفتنی است که هم اکنون خانواده وی بعد از خاکسپاری ندا آقا سلطان به خانه باز گشته اند. مراسم ختم وی فردا اول تیر ساعت ۵ تا ۶.۳۰ در مسجد نیلوفر واقع در عباس آباد تهران برگزار خواهد ش

.

سعید عباسی نام یکی دیگر از کشته شدگان راه عدالت و آزادی است. او فروشنده ی کیف و کفش بود. مجرد بود و در خیابان رودکی ـ سر سبیل ـ زندگی میکرد. ویدئوی لحظه ی تیر خوردن سعید نیز در یوتوب پخش شده است.  لینک اطلاعات

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از پنج شنبه به این طرف که تظاهراتی باور نکردنی داشتیم که البته آقای دکتر درویش پور در همه جا آن را ارث پدری خودش معرفی کرده است ، در تظاهر کردن های استکهلم شرکت نکردم. تقریبا جای ام را در فیس بوک و تویتر انداختم ، به معنی کامل کلمات جلوی کامپیوتر قهوه  و چای و غم میخورم.
امروز از سر بدبختی و دلتنگی ، رفتم میدان سرگل ، مرکز استکهلم  که ببینم چه اوضاعی برقرار است ، دیر تر رسیدم ، و دیدم یکی از اعضای حزب در حالی که از تعداد جمعیت ـ حدود 400 تا 500 نفری بودند ، به وجد آمده ، دارد عربده میکشد. به عمرش احتمالا اینهمه شنونده نداشته و باید استفاده میکرد. بالاخره کشته شدن بچه هامون تو ایران برای کسی اگر آب  نشد ، برای خیلی ها در اینجا نان شد .
 قاطی جمعیت نشدم ، بالای میدان ایستادم و کم کم هم چند تا  آشنا هم دیدم و با آنها سلام و علیکی هم  کردم. حالم اصلا خوش نبود و راستش هیج دلیلی نمیدیدم در مقابل سوال حالت چطور است ، بگویم خوب. دوستان تازه یافته ی جوان  هم همان بالا بودند و با هم به صحبت پرداختیم .گاهی گریه میکردیم و یکدیگر را بغل میکردیم  و دلداری می دادیم.

 چند نفر ، البته به نوبت و با رعایت نوبت بقیه ، میکروفون هایی را که از آسمان باریده بود بلعیدند ، و خود را کمی تا قسمتی جر دادند ، و حکومت را سرنگون کردند و نوبت را به بعدی دادند. 
با بچه ها داشتم صحبت میکردم که یک باره دیدم چند تا از بچه ها که نزدیکتر از ما به میدان ایستاده بودند شروع کردن به سوت زدن و با شصت های رو به پایین گرفته ابراز نارضایتی از اتفاقی که در میدان می افتاد کردند. صحبتم را تمام کردم و رفتم پیش آنها و پرسیدم : چه شده بود ؟
یکی شان با بغض گفت : داشتند می رقصیدند مهشید ، چند نفر داشتند می رقصیدند و چند نفر هم دست  میزدند. آخه خجالت هم خوب چیزیه . 
گفتم : جدی نمیگی ..
گفت : به خدا ، میگن ما عزا داری نمیکنیم . میگن گریه و زاری کار مذهبی هاست... باورت میشه ؟ بچه هامون رو دارن میکشن و اینا دارن میزنن و میرقصند..
گفتم : هیچ کارمون سر جاش نیست. اینا میرن دیسکو می شینن بحث میکنند  و الان که بچه هامون رو میکشند، میزنند و می رقصند . اسمش هم حتما نو آوری است.

یاد ماجرای مرگ منصور حکمت افتادم ، کسی آنجا به فکر نو آوری نبود. همه شان خون گریه میکردند.  هیجکس نرقصید و هیجکس برایش دست نزد. چرا ؟ آیا به این خاطر که  منصور حکمت  برایشان عزیز بود ؟
آیا در مرگ عزیزانشان موسیقی میگذارند و دست میزنند و میرقصند ؟ آیا اگر یکی از عزیزان خودشان به این شکل از بین برود سرود خانمها رقص آقایون دست ، حالا برعکس را میخوانند ؟ آیا اگر چنین اتفاقی بیافتد ، و کسی بلند شود و بگوید بابا بزنیم و برقصیم ، ما مذهبی نیستیم ، واکنش ایشان چه خواهد بود ؟
 
اینها چه مرگشان  شده است ؟ چرا هیچ کارشان مثل آدمیزاد نیست ؟

نمیدانم راستش ، شاید این برخورد دلیل دیگری هم داشته باشد . شاید به این دلیل که حرکتی که در ایران شکل گرفته و جریان دارد  ، حرکت دلخواه آنها نیست. تعدادی رای دادند و اکنون به تقلب اعتراض میکنند و خواستار انتخابات مجدد هستند ، و بعد هم پای حرفشان میروند و کشته هم می شوند. 
ولی عمرا مثل اینها شعور انقلابی ندارند و رادیکال نیستند. و مانترائی را که این ها سی سال است تکرار میکنند ، نمی خوانند. پس میشود در مرگشان رقصید.

یکی از بچه ها مردی را با پلاکاردی با عکس مارکس نشانم داد و گفت : ما میگوییم انتخابات مجدد انجام شود . او چه میگوید ؟
گفتم : ببین ، تو که اینجا بزرگ شدی ، دانشجو هم هستی ، قرار نیست اینقدر خنگ باشی. خوب عکس رئیس جمهوری را که می خواهد در انتخابات آینده به اش رای بدهد آورده دیگر.  

از دو حالت خارج نیست ، یا اینها مشکل اساسی دارند ، یا من.

پارتی در حدود ساعت 6 تمام شد. هر کس که عقده ی بلند گو داشت ، توانست عقده اش را گشایش کند و شب با خیال راحت بخوابد. اکثریت  راضی از مبارزه در کافه های پیرامون میدان سرگل پخش شدند.
یکی از بچه ها گفت : باز هم خوب است. لااقل بچه های ایران می بینند و میگویند که استکهلم هم کاری میکند. 
گفتم : همینطور است. باز هم خوب است. و مدتها بود که این دوستان اینقدر داد نزده بودند و  آدرنالین کیک نگرفته بودند. این هم برایشان خوب است.
مرگ و میر در ایران، اگر برای کسی آب نشد. برای خیلی ها در اینجا نان شد. و مهم هم این است. مگر نه ؟ 
 

[ 20:37 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 16 ديدگاه ]

ندا نترس ، ندا نترس ، ندا بمون ، بمون ، بس کن ، بس ککککککککککککن ، ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا

n655913728_7165.jpg

ندا نماند ، ندا رفت ، ندا با چشمان باز رفت .

و پدر ، پدر که در کنارش زانو زده و صدایش میکرد و میخواست که نترسد ، و میخواست که بماند .

پدر ، چگونه بی ندایت به خانه بر میگردی ؟ دست خالی تر از همیشه .
پدر ، چطور اینها را میبخشی که نگذاشتند کلاه فارغ التحضیلی بر سر ندایت ببینی، که نگذاشتند  در پیراهن تازه ای که خریده  برایت چرخ بزند و  کت والک برود  و صدای خنده هایش  در خانه طنین بیاندازند ؟
پدر خانه ات امشب چه گونه است ؟ به مادر ندا چه میگویی ؟ چطور شکستن و تا شدنش را شاهد میشوی ؟ خواهر و برادری داشت ؟ به آنها چه خواهی گفت ؟
پدر ، چگونه بدون ندا زنده میمانید ؟

فیلم رفتن ندا را اگر تحملش را دارید ببینید

بیاییم و خیابان کارگر ، خیابانی را ندا با چشمان باز در آن راه رفت ، دوید ، و بس نکرد خیابان ندای آزادی بنامیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تظاهرات در فیس بوک و وبلاگ ها : 
یادداشتی برای  خامنه ای :
تو که هیچ هر آیت اللهی که حالا خفقان گرفته و ندا را نمیبیند و نمایش تو را میبیند لعن همیشگی ایران زمین را خریده است. عجب مردک حقیری هستی که خجالت را برای فرزندانت به ارث گذاشتی. حالا که بنا بود تو این جانور از آب درآیی، کاش هر دو دستت از کار افتاده بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نام عزیزانی را که جان از کف دادند فریاد کنیم ، داستان زندگی و مرگشان را برای هم تکرار کنیم. نگذاریم " عدد " شوند ، آنگونه که ما شدیم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
 

در میدان اصلی استکهلم ، گوساله ها ، همچنان بر سر گرفتن بلند گو ، بر سر بالا رفتن از پله کان ندا ها ، بر سر اینکه کدام شعار انقلابی است و کدام شعار بوی طرفداری جمهوری اسلامی را میدهد ،کی نقاب زده و میشود او را مشکوک و بسیجی خواند و کی با موهای ژل زده و کرواتی که بر شکم گنده اش  تاب برداشته سعی میکند در تمام عکسها باشد و خوب معلوم شود تا در مبارزات انتخاباتی بعدی خود بتواند از آن استفاده کند ،  و بر سر اینکه کی با کدام شبکه ی تلویزیونی مصاحبه داشته باشد و مشهورتر  شود و به کدام رادیو زنگ بزند و تظاهرات را از آن خود بداند  ، خشتک همدیگر را جر میدهند . تف

بوی کپک و تعفن دنیای کوچک اینها را سرشار کرده است. همه شان را میشناسم و ای کاش نمیشناختم .

من از این قوم نیستم ایهالناس. مرا با این قوم که دست نطاول به خود گشاده  یکی ندانید. مرا پناه دهید ، عقم میگیرد ، عق... 

آ

[ 6:24 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 14 ديدگاه ]

June 20, 2009

از آسمان میکروفون می بارید
گوساله هم یکی را بلعید

 محسن نامجو ~

See_Speak_Hear_Blogger.png 

در خواست کمک از همشهریان استکهلمی : 

در این دوره که مردم ما زیر گلوله برای حقوق خود می جنگند ، درگیری های شهر استکهلم بر سر لحاف ملا فجیغ و گریه آور است. مشتی فسیل ریخته اند تا ارث مرده ای را تاراج کنند. کاری که سی سال است دارند میکنند و هرگز هم آدم نمیشوند. و در این میان چند نفری هم هستند که خواب رئیس جمهور شدن و چند نفری خواب پست و مقامی در دولت آقای رئیس جمهور را می بینند .
خنده دار نیست. گریه آور است درد بزرگ حقارت نسلی که خودش را نشناخته است... 

دوستان عزیز ، توسط دوستی خبر شدم که  امروز در رادیوی استکهلم ، خانمی صدای ضبط شده ی   آقای دکتر مهرداد درویش پور دکترای جامعه شناسی و مدرس دانشگاه سوئد ،  در یکی از رادیو های محلی را که در آن دانشجویان ایرانی را به تلافی  از اینکه در تمام طول برنامه ی روز پنج شنبه میکروفون را به دست او ندادند ، بسیجی و سپاهی و مزدور جمهوری اسلامی میخواند ، پخش کرده است. اما مجریان این برنامه اجازه ندادند مدت زیادی از این صدا پخش شود.
من به این فایل یا نوار احتیاج دارم.  
من از شما خواهش میکنم اگر این خانم را می شناسید ، یا خود این خانم وبلاگ من را میخواند ، با من تماس بگیرید و نسخه ای از این فایل را در اختیار من قرار دهید.
به چنین توهین ها و تهمت هایی در استکهلم باید خاتمه دهیم. آقای مهرداد درویش پور و دار و دسته اش به اندازه کافی در تمام این سالها در جهت منافع شخصی و مطرح شدن خود تلاش کرده اند و از پله های دیگران بالا کشیده اند تا خود را نشان دهند . اکثر برخوردهای ایشان ، مثل اینکه وقتی میشنود دوستی با تلویزیون سوئد مصاحبه دارد ، خودش را سرخود برای مصاحبه دعوت کند و آویزان شود ، نشان از عقده های درونی او دارد . ولی برای رفع عقده های درونی ، روانپزشک موجود است. دوستان جوان من نباید بهای عقده گشایی های موجوداتی این چنین را بدهند. 
دکتر درویش پور و افرادی مثل ایشان  معرف حضور اکثریت خارج از کشوری ها که مثل خود ایشان نیستند ، هستند. و  تا کنون ارزش آن را نداشتند که بجز چند برخورد تمسخر آمیز ، برخورد دیگری با ایشان بکنم.  
اما وقتی که حرمت و حثیت دوستان جوان دانشجو پیش می آید. باید مقابل این بی شرافتی ایستاد. نباید اجازه دهیم اینطور با پف یوزی با جوانان ما برخورد شود.

ماجرای درویش پور در این چند روز و دسته ای را که برای خودش راه انداخته است بعدا شاید بنویسم. الان وقتش نیست. فقط به این فایل به شدت احتیاج دارم. و خواهش میکنم اگر امکانش را دارید ، به من کمک کنید.

متشکرم.... 

[ 17:36 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

حماسه ی خاک و خس ... 


 

امروز روز دیگری است ، روز بهتری است ، روزی که کمی قد بکشیم ، روزی که به ایرانی بودن خود افتخار کنیم .

ظلم بس . ایرانی را گوسفندان رمه ی ولی فقیه تصور کردن بس. دروغ بس . یاوه بس.

مقصد آزادی است .

شرمنده ام که در ایران نیستم. شرمنده ام که خسی از این  سیل خروشان حاک و خس کشورم نیستم .  

شرمنده ام...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی به من میل زده که تو ؟ تو از موسوی حمایت میکنی ؟ حیف از تو نیست ؟

پریروز زنگ زدم به یکی ، شنیدم او بود که در تظاهرات توسط شاهی ها کتک خورد و میخواستم حالش را بپرسم، گفت که او نبود. ولی بعد گفت : پس ما اعلام کنیم که مهشید طرفدار موسوی است ؟ ها ؟

کسی که زمانی آرزوی تجهیز سپاه پاسداران به سلاح سنگین و اعدام امیر انتظام را بر تراکت های سازمانی اش پخش میکرد به من گفت خوشحالم که به هم نزدیکتر شدیم. گفتم : آن سوی تر بایست ، من هرگز به تو نزدیک هم نمیشوم. نزدیکتر توی سرت بخورد.


از تهران خبر میرسد که تانگ ها را به خیابان آورده اند. و ما اینجا همانطور که سالها عمل کرده ایم ، شمشیر بر یکدیگر میکشیم و  همدیگر را به این یا آن متهم میکنیم
این فاصله ای است که همیشه اپوزیسیون ایرانی خارج از کشور با مردم ایران داشته.
اگر کسی اصرار دارد این فاصله را حفظ کند. ، مشکل من نیست 

راستش برایم ذره ای اهمیت ندارد که گاو گند چاله دهانان چه میگویند. هیچ وقت نداشت ، چرا الان شروع کنم ؟ 

شرمنده ام که در آنجا نیستم. و اشک امانم نمیدهد .

ای کاش با شما بودم ، ای کاش این سیل مرا با خود می برد. ای کاش خسی از این خاک و خس بودم.
این آرزوی من است. نه اینکه خانم فلان یا آقای بسار مرا هم موضع خود بداند . 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خبر رسید که دکتر دال  ، در رادیو های اینجا به انتقام اینکه میکروفون را در روز تظاهرات دریافت نکرده ، دانشجویان را که صورت خود را پوشانده بودند اعادی حمهوری اسلامی خوانده است. نمیدانم تا چه حد صحت دارد . من شخصا حد و مرزی برای پف یوزی او تجسم میکردم. ولی او همیشه میتواند دیگران را با حد و مرز پف یوزی هایش سورپرایز کند . امروز نمیخواهم انرژی ای روی او بگذارم. ولی تمام ماجراهای دریوزگی ایشان  را بعدا خواهم نوشت.

[ 6:26 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

شب بدی است ، خیلی بد.

با بچه های فیس بوک و توییتر خبرها را قسمت میکنیم و ترانه ها را دوره میکنیم.

خواب در چشمان ِ تر همه شکسته است...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این هم یکی از عکسهای امروز که از حامیان دلخسته ی احمدی نژاد در نماز جمعه گرفته شده است.   

[ 2:10 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

June 19, 2009

شعار مردم در تظاهرات تهران :

کشته ندادیم که سازش کنیم ، صندوق ِ دست خورده شمارش کنیم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

برای اولین بار در عمرم نشسته ام پای خطبه های نماز جمعه تا ببینم این دیوث ( سوپریم لیدر ) چه گهی میخورد . 
این دیوث نصف حرفهایش را به عربی میزند. این ملت عربی بلدند یا برایشان مهم نیست چه میگوید ؟
با عرض معذرت از خوانندگان خوبم ، این روزها زبانم خیلی جاده خاکی میزند.

نمیدانم چه جمعیتی در نماز جمعه تخمین میزنند. اما کم نبودند. 10 یا 15 هزار نفر حتما بودند.
حقیقتا نمیدانم آیا این من هستم که مدتهاست از این فرهنگ به دورم ؟ یا مشکل دیگری است. هنوز هم باور نمیکنم آنچه را به چشم دیدم.
این دیوث یه دقه داشت صحبت میکرد . و همه الله اکبر میگفتند. از انگلیس گفت  و همه خندیدند.
به فاصله یک دقیقه گفت : من یه جان ناچیزی دارم . و همه زدند زیر گریه . دوربین روی چهره ها میگشت و همه گریه میکردند. جوان بسیار خوشتیپی به پهنای صورتش اشک میریخت.... ای بابا ...

تو تمام حرفایی که امروز زد همین یک جمله درست بود و دروغ نبود و فریب نبود. و همه زدند زیر گریه .
به قول یکی از بچه ها انگار که این مردم روبات هستند. انگار با دکمه کنترل میشوند.
اینها کی هستند ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 این چند روزه ، به قول یکی از بچه ها ، جامونو انداختیم تو فیس بوک و تویتتر و  نیز چند سایت دیگر خبری اینترنتی  
همانجا میخوریم و همانجا می خوابیم ، خبرها را دریافت میکنیم و با دیگران قسمت میکنیم و... و  احساس بیچارگی میکنیم 
کاش میتوانستیم کاری بیشتر از این بکنیم . چقدر دوری از مرکز حادثه سخت است برای کسانی که دلشان در آنجا می تپد. 

[ 10:02 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 13 ديدگاه ]

June 17, 2009

دعوت به تظاهرات به حمایت از جنبش مردمی ایران

فردا ، میدان سرگل در مرکز شهر استکهلم ساعت 4 بعد از ظهر.

برنامه ریزان این تظاهرات دانشجویان ایرانی محصل در استکهلم و چند تن از جوانان نسل دوم مهاجران ایرانی در سوئد هستند. هیچ کدام از افراد سیاسیون کار کشته ، سیاسیون الیت ، متخصص ها و تحلیل گران مسائل ایران در برنامه ی فردا نقشی بازی نمیکنند. 

امیدوارم همدیگر را  فردا در ساعت 16.00 در میدان سرگل  ببینیم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ،

یکی از دوستان برای من میلی زده  و لینکی فرستاده است  و پرسید که  جریان چیست و چرا این سایت شعارهای تظاهرات را مشخص کرده است. . 
من هم با دیدن لینک گیج شدم. البته کمی که دقت کردم فکر کردم احتمالا یک سوء تفاهم به دلیل زبانی که استفاده شده است می باشد. این دوستان به احتمال قوی شعارهای مردم در تظاهرات ایران را نوشته اند ، که این سوء تفاهم را پیش آورده است که ایشان شعارهای فردا را نوشته اند.

فکر میکنم چنین قصدی نباشد. و احتمالا هم نیست. ولی نوشته ی ایشان  این سوء تفاهم را به سادگی پیش می آورد  

 

[ 23:45 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 13 ديدگاه ]

 دوستتان دارم آی ، مردمان ِ صبور  

[ 5:38 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

بعضی از دوستان شکایت کرده اند که چرا وبلاگ ها در این ماجرا مثل چند سال پیش و جریان 18 تیر خبر رسانی نمیکنند.
هر واقعه ای ابزار های خود را می طلبد، ابزار های خبررسانی در حال حاضر وبلاگ ها نیستند. دوستانی که از نداشتن خبر شکوه دارند تشریف بیاورند فیس بوک و توییتر ، خبر ها آنجاست.

برای فیس بوک به حلفه ی دوستان نیاز دارید ولی توییتر را بدون آن هم میتوانید استفاده کنید و از خبرها مطلع شوید . باید ثبت نام کنید. عکسها ، فیلم ها ، خبرها . همه قبل از اینکه به میل ها برسد در آنجا پخش می شود. سریع و بسیار تاثیر گذار.  

این را برای دوستان جوان خودم که در هر دو آدرس پایگاههای خود را با هزار نفر در نت ورک خود دارند ننوشتم. این برای جوانان قدیم است که هی راه میرن و میگن : چه خبر ؟؟؟

 

[ 5:27 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

June 16, 2009

تظاهرات در پشتیبانی از جنبش مردم ایران ، استکهلم.

جمعی بیش از 500 نفر در آنجا جمع شدند و بعد از توقف کوتاهی در مقابل در اصلی پارلمان ،  به سوی میدان سرگل حرکت کردیم. این تظاهرات را بچه های دانشجوی ایرانی که مدت زیادی نیست در سوئد زندگی میکنند سامان دادند. و من یکی از افرادی بودم که مواظب بودیم تا چند نفر از راه نرسند  و  شور  حسینی برشان دارد و  این جرکت را بی پدر و مادر تصور کنند و قصد رهبری آن را داشته باشند.
دوستانی که آنجا بودند البته چنین نمیکردند. در استکهلم البته  یه چند تایی رهبر بالفطره داریم که نیامده بودند و احتمالا رفته بودند یا گل بچیینند یا گلها را آب دهند. خلاصه عمدتا به خیر گذشت.

 

برای من کلا کار جمعی مشکل است.  این را میدانم. در جمع ها  معمولا منها هستم.  از برخوردهای بی منطق  افراد بیزارم و این موجب میشود که با خیلی ها نمیتوانم کار کنم. اما خرده کاری که با این بچه ها داشتیم بی تعارف ساده تر از کار با کارکشته های سیاسی استکهلم بود. مشکل ترس از بازگشت به ایران و خطرهای احتمالی دست و بالشان را بسته بود.  ( و بعضی وقتها  حتی فکر میکن اغراق هم می کردند ولی این رژیم ترس عمیقی در دل همه نشانده است. ) ولی درد بزرگ ایرانیان سیاسی ، یعنی ریاست و خود محوری ، هنوز خفت ایشان را نگرفته بود.  
هر چند که چند جا با چند نفر از این بچه ها هم اختلاف نظر داشتیم ولی فکر میکنم به حسن نیت من اطمینان داشتند و زیاد از من نمی ترسیدند.
مثلا روز یک شنبه که داشتیم در مورد تظاهرات دوشنه صحبت میکردیم ، یک دختر خانم ناز  گفت که پرچم جمهوری اسلامی باید بیاوریم و پرچم های دیگه موجب میشه ما را به حزب ها  بچسبانند و گفتم : بابا تو هم ، گیو می اِ برک دیگه . آخه به تیپت میخوره ؟
و بعد با هم فکر کردیم و با چند تا از بچه ها صحبت کردیم و قرار شد  به جای پرچم از بادکنک های سه رنگ استفاده کنیم. 

بچه ها نگران این بودند که حرکت آنها مورد سوء استفاده احزاب و سازمانها  قرار گیرد. نگران شعار های حزبی بودند و  یک سری شعار ها کلا در لیستشان جای نداشت. مثل شعار 30 ساله ی اپوزیسیون ، یعنی همان مرگ بر جمهوری اسلامی... حرفشان این بود که این شعار ِ مردم ایران در حال حاضر هم نیست و اگر این حرکت به حمایت از ایشان است ، باید شعارهای آنجا تکرار شود. که البته چندان مشکلی به وجود نیاورد. شعارهای مرگ بر دیکتاتور و ... از نظر خیلی ها کفایت میکرد. شخصا مشکلی با این شعار سی ساله ندارم. ولی فکر میکنم وقتی که بعد از سی سال هنوز  فکر میکنیم این تنها راه مبارزه است ، شاید وقت آن باشد که شعارها قدری هم آپ دیت شوند.
شعارهایی را که به همت دوستی ، به زبان انگلیسی بر کاغذ های بزرگ چاپ شده بود   دور میگرداندم و به ملت میگفتم شماری را بردارید که با اخلاقتان بیشتر جور باشد. 
تمام شعار ها به انگلیسی بود . بر عکس بقیه ی برنامه ی های ایرانی در استکهلم  که شعارها  عمدتا  به فارسی گفته  و نوشته می شود. 
بعضی شعار رای من کو و بعضی تقاضای به رسمیت نشناختن احمدی نزاد و استعفای احمدی نزاد را داشتند.
دو تا از انسانهای نازنین و شریفی که میشناسم ، وقتی شعارها را دیدند گفتند : اینا چیه بابا ... و یه هوا چپ چپ هم به من نگاه کردند . برایشان شعار نه به دیکتاتور  را بردم ، و لبخندی زدند و  گفتند : ها،  این خوب است  :))

البته این آقایان آن دو عزیزی که حرفشان بود نیستند ، شعارها اما همان شعارهاست.  

خلاصه کلی ناز همه را کشیدیم تا آب در دل کسی تکان نخورد و پیوندی بین این دو نسل که عمدتا همدیگر و اندیشه و شیوه های همدیگر را قبول ندارند به وجود آید. البته این نسل  قدیمی تری  که اینجا بود هم چندان نسل کله شق و گنده دماغی نبود. وگرنه من هم زجمتی به خودم نمیدادم.
شعارهای سید علی پینوشه ایران شیلی نمیشه ، رای من کو ، مرگ بر دیکتاتور . نه به دروغ نه به تقلب  را تکرار میکردیم.
شعار اصلی ، رای من کو بود. من البته گاهی میگفتم : رای ِ این کو؟ رایِ اون کو  ؟ :))
آخه افت داره وقتی آدم رای نداده بیاد بگه رای من کو ، یکی پیداش میده و میگه مگه رای دادی که دنبالش میگردی  :))

شعار دولت احمدی نژاد را به رسمیت نشناسید. احمدی نزاد رئیس جمهور ِ من نیست . کشتار دوستان ما را قطع کنید. انتخابات مجدد انجام دهید  هم تعدادی از شعار ها بود.

چند تا از بچه های جوون که اینجا بزرگ شده اند  و فارسی خوبی نداشتند  میخواندند » یه هفته ، دو هفته ، محمود حموم نرفته :))
بهشان گفتم : خوب اگر میخواهید شعر بخوانید ، بگویید : دلاور هسته ای ، بگیر بخواب خسته ای ...
گفتند : هسته ؟ هسته ی چی ؟
گفتم : بی خیال بابا  :))) 
 

یکی از شعارهایی که من فریاد کردم  این بود : مرگ بر دیکتاتور ، شاه و آخوند و دکتر .
و ملت هم  تکرار کردند. یکی از دوستان که تازه مدتی است متوجه شده کمی هم شاه دوست است.  بعد از چند بار تکرار کردن گفت : اوا ؟ این چیه  من دارم میگم ؟ :)))
بعد به من گفت : تو به شاه چی کار داری آخه ؟
:))) 

سرودهای یار دبستانی و ای ایران به دفعات خوانده شد.  

یکی از آشنایان گفت : یه عده مقابل وزارت امور خارجه ایستاده اند ، بیایید بریم آنجا . و من از ایشان تقاضا کردم اگر برایشان امکان دارد از آنها بخواهند که بیایند اینجا که بچه ها بتوانند طبق خواستشان استقلال خود را حفظ کنند.
نگاهی کرد و گفت : بگم اونا بیایند اینجا ؟ 
گفتم : آره. این حرف ِ من نیست. حرف دانشجویان است. آنها اینگونه میخواهند که " به جمعی  نپیوندند " اما اگر کسی بخواهد بیاید ، قدمش روی چشم است. 
نگاهی کرد و سری تکان داد. ولی بعد دیدم که آنها هم آمدند. فکر میکنم همین نوع برخود نوعی رشد است. وقتی سالها در اپوزیسیون خارج از کشور به دنبال داشتن هژمونی بوده ایم و دیده ایم که نتوانسته ایم نیرویی جمع کنیم ، شاید بد نباشد کمی ملایمت به خرج دهیم .  
برنامه ریزی ایرادهایی هم داشت. بچه ها استکهلم را خوب نمی شناسند و  وقتی فاصله ای گفته میشد همه میرفتند تو لب که چقدر باید راه بریم و اینا. بچه ها دسته بندی های  سیاسی را هم خوب نمی شناسند و از خیلی چیزها می ترسند. گاهی به حق گاهی نه. 
اکثر اینها برای تعطیلات تابستانی و پایان ترک دانشگاهی به ایران و به خانه هایشان میروند. و نگرانی هایشان احتمالا بی جهت نیست. 
در فاصله ی راه پیمایی که به جلوی مجلس رسیدیم ، چند نفر از  اعضای حزب کمونیست کارگری و یکی دو اقلیتی  به جمع پیوستند ، با پلاکاردهای خودشان و شروع کردند به دادن شعار مرگ بر جمهوری اسلامی دادن. تعداد زیادی  با ایشان همراه نشدند. نه به این دلیل که کسی موافق جمهوری اسلامی باشد ، بلکه به این دلیل که فکر میکردند اگر آنها از شعارهای این جمع خوششان نمی اید ، میتوانند جمع خودشان را راه بیاندازند و شعارهای خودشان را بدهند ، اینکه به جمعی بیایی و بخواهی شعار را در دست خود بگیری دیگر شیوه ی قدیمی است که چندان کار نمیکند. 
درگیری های سیاسیون استکهلم بسیار است.  
 از یکی از آشنایان که برای مخالفت با انتخابات در روز جمعه مقابل سفارت جمهوری اسلامی رفته و در تظاهرات مخالفین شرکت کرده بود شنیده بودم که  همین یکی از همین خانمها  در روز انتخابات و جلوی سفارت به دو نفر که برای رای دادن  رفته بودند بند میکند . و یکی از  آن دو   به او میگوید : تو دیگه حرف نزن ، تو که گاو و گوسفنداتون رو هم آوردی اینجا و براشون کمک مالی گرفتی از دولت سوئد. (  و خداییش دروغ هم نمیگفت  :))

Bild014.jpg

در میدان سرگل تعداد زیادی جمع شده بودند و بعد از مقداری جیغ و داد کردن ، یک باره از وسط زمین و آسمان یک بلند گوی های افکت پیدا شد و سرود های یار دبستانی و ای ایران را پخش کردند. ما مجوز نداشتیم. نیما  در صحبت های تلفنی که با هم کردیم ابراز نگرانی میکرد. گفت که یکی از آشنایان قول داده بود که بگیرد ولی صبح گفته بود که نمیرسد. و میپرسید چه کنیم. گفتم بی خیال. کاری ندارند. میدانند که اوضاع ناهنجار است و درک می کنند. من در اینجور مواقع از پلیس سوئد همکاری دیدم. و تازه ، میگیم وقت نشد چون تعجیلی بود. فهمیدم که نیما با نگرانی و نا باوری به من گوش میکند. ولی دیگر چه میشد کرد ؟ من تازه کلی با پررویی از سر کار جیم شدم. تو این موقعیت و با تعطیلات تابستانی همکاران و کمبود پرسنل و اینا...
خلاصه ما مجوز نداشتیم. و بچه ها بعد از خواندن بیانیه ها ، و کمی صحبت در مورد برنامه های بعدی تظاهرات تصمیم گرفتند برنامه را تمام کنند. خانمی ـ از همان چند نفر ـ میکروفون را گرفت و گفت که ما اینجا را تا ساعت 8 شب داریم و شما لازم نیست بروید خانه هایتان و بمانید در خیابان ها ، مردم در ایران در خیابانها هستند و شما هم بمانید. حرفش منطقی بود ، اما.....
یک باره مشغول به صحبت با کسی بودم که دیدم صدای داد و فریاد می آید. یکی از خانمهای آن طرف که مردم را دعوت میکرد تا ساعت 8 بمانند  با یکی از آقایان  شدیدا دعوا میکرد . خانمه به این آقا میگفت : تو غلط کردی رفتی رای دادی ، زنت هم غلط کرده رفته . و مرد به او میگفت به تو ربطی نداره . تو حق نداری بگی من چی کار کنم. پریدم وسط و از مرد خواهش کردم برود آن سوی تر. از زن نمیشد چیزی خواهش کرد. همچنان داشت جیغ میکشید. بچه ها را فرستادیم جلو و  مرد را به کناری کشیدند.
پلیس به نزد من آمد و گفت : لازم است ما مداخله کنیم ؟
گفتم نه . چیزی نیست.
گفت : چه شده ؟
گفتم : این خانمه به اون آقاهه  میگفت تو غلط کردی رفتی رای دادی و زنت هم همینطور.
پلیس با تعجب  گفت : به اون چه ؟
خنده ام گرفت و  گفتم : این آقاهه هم همینو میپرسید
مرد پلیس بهت زده به من نگاه کرد و گفت : در کشور شما دارند مردم  را می زنند و الان هم که گفتید کشته هم شده اند. و  شما در استکهلم دارید سر این چیزها همدیگر را تکه پاره میکنید ؟
انگار که آواری به سرم خراب شد ، ای بابا ، اینها هم فهمیدند چه دردی داریم ؟ و خیلی هایمان هنوز نفهمیده ایم ؟ 
 گفتم : نپرس ، نپرس ، نپرس....

خانمی داشت داد میزد : هی میگن دانشجو دانشجو. اینا بورسیه ای هستند ، اینا جیره خوار رژیم اند. اینا مزدورند.
بچه های دانشجو جمع شده بودند گوشه ای و داشتند سرشان را با تاسف تکان میدادند.  

گفتم : نه خانم ، این طور نیست. اینها با هزینه های شخصی اینجا هستند. اینها بورسیه ای نیستند. لطف کن و تهمت نزن به ایشان.
گفت : تو مگر همه شان را می شناسی ؟
گفتم : خیلی هایشان را . ولی  تو چی ؟تو حتی یکی را  میشناسی که اینطور توهین میکنی به این بچه ها ؟ به من نشان بده کدامشان بورسیه ای هستند که این را میگویی .؟ چه حقی داری تهمت بزنی ؟  
یکی از دوستان با عصبانیت به سمت او یورش رفت .. سرش داد زدم که بابا چه میکنی ؟ کوتاه بیا .
گفت آخه به برادر زاده من میگه مزدور . برادرزاده ی من پدرش اعدامی است. این خانم خودش کیه که هر از جند وقت رنگ عوض میکنه .
خانم ما را هم به لقب طرفدار جمهوری اسلامی  مفت خر کرد. چیزی به او نگفتم. دیگر حرف زدن فایده ای نداشت. با چنین آدمهایی حرف نمیشود زد. ولی  نمردیم و طرفدار جمهوری اسلامی هم شدیم.
 آن خانم را میشناختم.  بعد از ماجرای  18 تیر به استکهلم آمد و به نام  دانشجوی مبارز  پناهنده گی گرفت. سنش از من خیلی بیشتر است . و راستش نمیدانم چطور دولت سوئد باور کرد که او در این سن و سال دانشجو باشد. ولی بگذریم.
از وقتی هم آمده دورادور صدایش را در رادیو ها می شنوم. هر از چند وقتی  ملقی میزند و خط سیاسی اش تاب بر میدارد . از شاهی و مجاهد  گرفته تا حزب کمونیست کارگری و  من که چندان علاقه ای به پیشرفت هایش ندارم ، و آنها را دنبال نمیکنم   و نمیدانم که در حال حاضر چه خط سیاسی ای دارد ...

یک نفر برگشت گفت : آخه یعنی چی ؟ اینا همه طرفدار رژیمند ، میرن رای میدهند . گفتم : دوست عزیز 80 درصد کسانی که میتوانستند رای بدهند در  انتخابات  ایران  شرکت کرده اند. یعنی به نظر تو 80 درصد مردم ایران طرفدار رژیمند ؟ گفت : آره...خاک تو سرشون ... 
گفتم : پس اگر اینطور فکر میکنی اینجا چه میکنی ؟ برای چی اومدی اینجا ؟ گفت آمده ام از حق مردم دفاع کنم . گفتم اینطوری ؟ با فحش و فضاحت ؟ یکی از حقوق مردم هم حق انتخاب است. حق رای دادن است.تو حتی به این حق اولیه احترام نمیگذاری و حالا با فحش میخواهی از حقوق مردم ایران دفاع کنی ؟ این چه دفاعی است آخر ؟ 

خلاصه همینطور با کمک یه سری بچه ها سعی میکردیم جو را آرام نگاه داریم تا حزبی ها پرچم شان  و پلاکاردهایشان را در آوردند. چند نفر به من گفتند چه کنیم ؟ و من گفتم من نمیدانم شما چه کنید. ولی من میروم خانه .
مردم با دیدن پلاکاردهایشان ، از ایشان  فاصله گرفتند دور شدند.
به آقای مو سفیدی که میگفت رفته رای داده و از خانم فحش خورده بود گفتم : چرا دعوا میکنی عزیز ؟ چه فایده ؟ مگر میشود کسی را سالهاست اینطوری عمل میکنه و اینطور فکر میکنه عوض کرد ؟  
همینطور راه میرفتم و میگفتم کوتاه بیا.
بچه های دانشجو هم خر ِ م را گرفتند. گفتند اینطور باشه ما نمیمونیم. اینا میخوان از جمع ما استفاده کنند. گفتم : نمانید. من هم دارم میرم خانه. برید و فردا بیایید. زیر پرچم کسی نرید.
گفت :اینطوری فردا هم نمی آییم. گفتم : تصمیمتان را بگیرید و به من اطلاع دهید. گفت نمی آییم ، برای خودمان یه چا جمع میشویم و شعارهایمان را میدهیم.  با این شرایط اصلانمیشود کار کرد.

خانمی آمد پیش من و گفت : اینا کی هستند ؟ که دعوا میکردند گفتم : حزب کمونیست کارگری و چند تا اقلیتی .
گفت : چند نفر که بیشتر نبودند ، برای چی آمده اند ؟ چرا اینقدر داد میزدند سر مردم ؟ خوب چرا نمیروند جمع خودشان را داشته باشند ؟   گفتم برای مبارزه با جمهوری اسلامی آمده اند . ولی چون دستشان به ایشان نرسید ، خودشان را با مبارزه با ما سرگرم کردند تا حوصله شان سر نرود.  

جمعیت متفرق شد. بیشتر و بیشتر . تا اینکه حزبی ها ماندند .. 
باور کنید که  پلیس اگر هم میخواست ، نمیتوانست به این سرعت این جمع بزرگ را متفرق کند که این حزبی ها با مبارزه شان  :))) توانستند.

وقتی که مردم را از سر باز کردند ، نشستند و با خیال راحت سرود ملی شان ، یعنی : "سیاه سیاه های خومون ، غریبه نیاد داخلمون" را به صدای بلند خواندند . بعد هم  شروع کردند به شعار دادن ، و برای اینکه آمریکا هم بتواند بفهمد  تمام شعارهایشان را به زبان زیبای پارسی دادند تا خدای نکرده کسی فکر نکند اینها زبان دیگری هم بلد هستند.

شاید فکر کنید اغراق میکنم. اینطور فکر میکنید ؟ مگر نه ؟ این که گفتم بیش از چند نفر نبودند. این که گفتم میدان را با سه سوت خالی کردند. فکر میکنید اغراق است. مگر نه ؟
فکر کردم اینطور فکر میکنید. برای همین هم از  صفوف به هم فشرده ی ایشان عکس گرفتم و برای شما اینجا بگذارم.

این میدان  مرکزی استکهلم است ، در زمان حضور مردم  


میدان استکهلم ، در حال انجام عملیات مبارزات خلقی اعضای حزب کمونیست کارگری.

Bild0316.jpg

البته این دوستان با چنین هدفی وارد میدان شده اند و تقریبا مطمئن هستند که چنین جمعیتی را در آینده ی نه چندان دور رهبری خواهند کرد :

 

ولی متاسفانه با تمام تلاش شبانه روزی در امر مبارزه ، در کشوری که آزادی بیان و فلم موجود است و ایشان چندین انجمن ریز و درشت دارند که کمک های مالی دولتی دریافت کند و تلویزیون و رادیو و سایت های مختلف و... دارند ، جمعیتی که نصیبیشان میشود ، این است :

Bild01255.jpg

این هم یکی دیگه . اشتباه نشود ، دو تا پلاکار بیشتر نبود. یکی فارسی و یکی سوئدی. آن پلاکارد بزرگه ، مال اینها نیست. تابلوی خانه ی فرهنگ است.

Bild01127.jpg 

یکی از بچه ها به من گفت : یعنی واقعا خودشان جرقه ای در مغزشان نمیزند که چه شد ؟ و جرا اینطور شد ؟ و جرا کسی با ما نماند ؟ آیا این باعث نمیشود کمی به فکر بیافتند ؟
و با خودم فکر میکردم آیا ممکن است ؟ آیا ممکن است که این همه ضربه ها موجب بیداری این خفته ی چند بشود ؟
 
با چند تن از آقایان صحبت میکردم و گفتند : اینا سی ساله این شیوه را عمل میکنند. چرا به این نتیجه نرسیده اند که این شیوه شان کار نمیکند ؟ گفتم : من میخواهم بروم و مزاحم  مبارزه شان نباشم. خدای نکرده نگن ما همین امشب داشتیم جمهوری اسلامی را سرنگون میکردیم و مهشید نزاشت .  

با دوستی به کافه ای رفتیم تا چیزی بخوریم . من چای سبز سفارش دادم ـ  چای سبز دوست دارم و موجی نیستم ـ و ساندویچ خوردیم. صبحانه و ناهار نخورده بودم و تازه فهمیده بودم دردی که تمام روز در معده ام داشتم از گرسنگی بود.

ساعت نزدیک 7 عصر  بود که به میدان سرگل برگشتیم تا قطار بگیریم و به خانه هایمان برویم.  به دوستم گفتم بزار برم یه سر بزنم ببینم اینا تا 8 مجوز داشتند و از مردم خواستند تا 8 بمانند ، آیا هنوز دارند مبارزه میکنند یا نه.
ولی کسی در میدان نبود. از  پلاکاردهایشان...اثری نبود. انگار هرگز  نبوده اند.

میدانم که ایرونی و سارکاسم در نوشته ام نسبت به برخوردها ی حزبی ها و چپولهایی که برای آزادی هم عقیده ـ و نه آزادی عقیده ـ سالهاست که تلاش میکنند تا آنجایی که کم کم خودشان هم تاریخی شده و جایشان در کنج مغازه های عتیقه فروشی است ، زیاد است.

اما من تنفری از ایشان ندارم. باور کنید. الان چند سال است که به جای تنفر  ، به این آدمها احساس ترحم دارم.
الان هم فکر نکنید به این حرکات ایشان و این بی رونقی بساطشان و این رسوب فکری شان میخندم. 
حقیقت این است که کارم از گریه گذشته است ، به آن می خندم ! 

ای کاش روزی می نشستند و به این هم فکر میکردند که اگر در طول این سی سال کارشان درست بوده و مبارزات پی گیرشان ثمری داشته ، پس چرا روز به روز کم شده اند ؟ چرا هرگز نتوانسته اند نیرویی جمع کنند ؟. 
این که رژیم جمهوری اسلامی سنبه اش پر زور است ، شکی در  آن نیست .  ولی آیا ما کارمان هیچ مشکلی نداره ؟

کاش جرقه ای در مغز ، کاش فکری ، لحظه ای اندیشیدن .

ولی برای اینها مغز لازم است. فکر ، و اندیشه .... 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پس نوشت : عکسها و فیلمهای تظاهرات را در اینجا  و اینجا  و اینجا ( فقط فیلم )  و اینجا ببینید

[ 20:11 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 16 ديدگاه ]

June 14, 2009

 

نگذاریم فاجعه ی دهه 60 تکرار شود.

دعوت به تظاهرات : فردا ، مقابل پارلمان سوئد ، ساعت 3.5 بعد از ظهر.

این تظاهرات از طرف گروهی از دانشجویان ایرانی مقیم استکهلم برنامه ریزی شده است و هیچ حزب سیاسی آن را سازماندهی نمیکند. ـ همان بهتر هم ، اگر نه تا ساعت 4 حتما دو تا انشعاب میشد ـ.

اگر امکانش را دارید در این تظاهرات  و تظاهرات های مشابه شرکت کنید. باید نظرهای دنیا را به سمت ایران متمرکز کنیم. نباید اجازه دهیم که فجایع دهه شصت تکرار شود.
مردم ِ خوب ایران را تنها نگذاریم.

دوستان عزیزی که در تظاهرات فردا شرکت میکنید  لطفا بادکنک در سه رنگ پرچم ایران به همراه بیاورید.
بادکنک هم صلح طلبانه است و هم جلب توجه میکند.
بادکنک در سه رنگ سبز و سفید و سرخ .

 

[ 22:43 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 17 ديدگاه ]

Bild027.jpg

تظاهرات دانشجویان ایرانی در استکهلم

فیلمی را که تلویزیون سوئد تهیه کرد هم اینجا ببینید

اینهم آخرین نمودار احمدی نژادی

[ 17:36 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

 

برای اعتراض به تقلب انتخاباتی ، امضا کنید لطفا ( با اسم و اسم فامیل )  و در صورت امکان منتشر کنید

http://www.ipetitions.com/petition/iranelection/

ابتکارش البته از بلوچ عزیز بود

 

 

[ 0:22 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

June 13, 2009

فردا در تمام اروپا تظاهراتی تشکیل داده شده است. شخصی پیامی راجع به تظاهرات فردا در استکهلم ، مینت توریت ، روبروی پارلمان در ساعت 12 در کامنت ها باقی گذاشت.
نمیدانم این تظاهرات از طرف چه کسانی است. ولی من فردا میروم. و اگر دیدم یه مشت حزب کمونیست کارگری ایستاده اند که سنگ خودشان و رهبرانشان را به سینه بزنند ، من برمیگردم خانه.
این را جدی میگویم. من برای حمایت از مردم ایران میروم، نه حمایت از یک مشت زبان نفهم.  برایم فرق نمیکند که چند نفر باشند. اگر این حرکت از طرف حزبی ها سازمان داده شده باشد ، من نخواهم ماند.
من زیر پرچم هر کسی نمیروم.

این هم از تبلیغ...

ــــــــــــــــــــــــ

برایم مهم نیست کی چی میگوید. بزار هر کسی که این حزب را چپ میداند من را ضد چپ خطاب کند.
یا اصلا بزار خودم بگم مسئله چیست . به قول ماگنوس بتنر من با چپ مخالفم ، با راست مخالفم ، و با هر چی که میان این دو هست هم مخالفم. وگرنه مشکلی با کسی ندارم.
اینم از این...

[ 22:58 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

شاید من اشتباه کردم. شاید هنوز کسانی هستند که جزئی از انسانیت در وجودشان باشد. هر چند در همین حاکمیت باشند.

موسوی به قرار خبرهای رسیده مردم را ترک نکرده است. او در خانه اش زندانی است.

و دفتر کروبی مورد حجوم کودتا گران قرار گرفته است.

از دولت های جهان بخواهیم چولی یک فاجعه را بگیرند.

[ 21:33 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

موسوی ، کروبی ، خاتمی ، هاشمی ... اینها یک چشم هایی هستند که در جماعت کورها قادر با پادشاهی هستند.
اگر بساط جماعت کورها جمع شود ، تاج پادشاهی اینها هم از سرشان می افتد.  دیگر نه ادعای مدرنیته میتوانند داشته باشند و نه ادعای رادیکال بودن.  خود هم میدانند.

این است که هر بار مردم را جلو می اندازند تا قدرتی به دسته ی کورها بنمایند ، و بعد وقتی می بینند مردم لرزه بر اندام این بساط انداختند ، عقب می کشند تا بساط خودشان برچیده نشود.

اینها دیکتاتورهای کوچکی هستند که بر علیه دیکتاتور های کوچک دیگر پارس می کنند تا جایی زیر عبای دیکتاتور بزرگ پیدا کنند و بتوانند فربه تر شوند.

اینها پشت مردمی که بساط جماعت کورها را تهدید میکنند نمی ایستند ، هرگز نمی ایستند. آنوقت دیگر جایی برای خودشان هم وجود ندارد .
راستی اگر مردم خامنه ای را به زیر بکشند ، اگر ولی فیقه ای نخواهند ، چرا دیگر بیایند و رای هایشان را به پای موسوی و خاتمی بریزند ؟ مگر آدم حسابی در آن مملکت قحط است ؟

رضایی خوب این را میداند.  تعداد رای اش با شمردن بیشتر آرا حتی کم هم شد ، ولی به روی خود نیاورد و  با اولین تشر رهبرش شکست را پذیرفت.
کروبی خوب این را میداند ، تحقیر شد ، با این همه اهن و تلپ به میدان آمد که من یکی از اولین انقلابیون بودم و همراه امام بودم و رایی که به او تعلق گرفت از اهل بیتش هم تجاوز نکرد. اما او خوب میداند که بدون رهبر این جامعه نیازی به او هم ندارد. به همین دلیل با چخه ی  رهبرش دیگر صدایش در نیامد.
و موسوی ، قرار گذاشت که مصاحبه مطبوعاتی میکند. نکرد. قرار گذاشت که نماز میخواند ـ نمیدانم خواند یا نه ـ و راهپیمایی میکند. نکرد. قرار گذاشت به جلوی وزارت کشور میرود و نرفت. و به جای شرکت در تظاهرات و ایستادن پشت مردمی که به طلب رای هایشان بیرون آمده اند ، فقط در خانه نشسته است و بیانیه میدهد و عر و گوز میکند.

خاتمی سعی در آرام کردن مردم دارد ، تا عبای رهبرش را باد نبرد و او زیر سایه اش بتواند خود را پست مدرن و دمکرات جا بزند.

و هاشمی ، هاشمی کجاست ؟  

اینها خوب میدانند که چون پرده بیافتد ، هیچ کدامشان برقرار نخواهند ماند. ایران اگر با قوانین قرون وسطایی اینها کنترل نشود ، نیازی به این تفاله ها نخواهد داشت.  از این است که پشت مردم را همیشه وقتی که مردم بیش از هر وقت دیگری به آن نیازمند بوده اند خالی میگذارند.

بیچاره مردم... 

[ 20:13 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

دست ها می سایم ، تا دری بگشایم ،

 به عبث می پایم ، که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان ، بر سرم می شکند

خواب ، در چشم ترم می شکند....

ـ نیما

آه... مردم ِ بیچاره

عزیزانم ، قصدم این نیست نمکی به زخمی بپاشم. زخم ها ، زخم من هم هست....
ولی چگونه فکر میکردیم کسی که خیره در چشم میلیونها نفر می ایستد و دروغ میگوید ، از عهده ی تغییر دادن نتیجه ی یک انتخابات بر نمی آید ؟  حقیقتا باورمان شده بود که دمکراسی ِ شکسته بسته ای داریم ؟

بیا باور کنیم که کسی نمی آید ، کسی نمی آید تا باغ ملی ، مزه ی پپسی ، و سینمای فردین را قسمت کند.
کسی که مثل هیچ کس نیست تویی...
از آینه بپرس ، نام نجات دهنده ی خود را...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


یک چیزی را نه می فهمم و نه می بخشم 
این که یه سری می ایستند و درد  بچه ها را به تمسخر میگیرن و با نگاه عاقل اندر سفیه میگن : ما که به شما گفته بودیم.
حالم بد میشه یه همچی چیزهایی می شنوم و میخوانم
اگر بخواهم یه هوا بدجنس باشم به اینها میگم آره ، شاه دوست ها همینو در زمانی که فکر میکردیم خمینی میاد و پول نفت و آزادی رو قسمت میکنه  به ما گفته بودند
برای بعضی ها انگار روز انتقام رسیده ، و سوراخ دعا را خیلی راحت گم میکنند. انگار فراموش کرده ایم که دشمن کیست و دوست کی .
ای کاش چاقو هایمان را جز از برای قسمت گردن بیرون نیاوریم

کسی به فکر گلها هست ؟؟؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 به آنهایی که با قیافه ی حق به جانب از اشتباه کردن ها حرف میزنند و اظهار تاسف میکنند بگوییم :
آنکه گناه نکرده ، سنگ اول را بیاندازد.
 اگر نفهمیده باشیم مردم چرا پای صندوق های رای رفته اند ، در این سی سال هیچ نیاموخته ایم 

[ 5:31 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

June 12, 2009

ایران در التهاب است و نگران  باقی ماندن احمدی نزاد برای یک دوره ی دیگر.

آمار بسیار عجیب و غریب است. خبرها بسیار عچیب و غریب.

خبرها میگوید بیش از 67 درصد رای ها تا کنون به احمدی نزاد و 30 درصد به موسوی تعلق دارند. در حالی که موسوی خودش را برنده اعلام کرده است.

نمیدانم چه میشود. اما بچه های ایران بسیار نگران و آشفته هستند.

آدمهایی را که ژست عاقلانه میگیرند و با نگاه عاقل اندر سفیه به ملت میگویند ما که به شما گفته بودیم ، تازه اگر هم پیروز میشدید پیروزی ای نبود .... را نمیتوانم بفهمم. نمیتوانم بفهمم کسی اینگونه نمک به زخم ملتی بپاشد که از حقوق بی حقوقی خود در کمترین امکانات خود استفاده کرده تا رخنه های تنفسی برای خودش به وجود بیاورد.

اگر از شادی مردم شاد نشوی و غم مردم غمگینت نکند ، چطور اسم خودمان را آدم میگذاریم ؟

[ 23:08 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

بیچاره مردم ...
ميگفت : مردم در خيابان ميزدند و می رقصيدند  و پليس ها نگاه ميکردند. به يکی شان گفتم : نميخواهيد بگيريدشان ؟ گفت : نه ، همين چند روز است.بزار فعلا حال کنند...

بيچاره مردم...
 پشت خط راديويی دعوت به تظاهرات جلوی سفارت میکرد و ميگفت: ميخواهيم نه محکمی به جمهوری اسلامی بگوييم ...
و من فکر ميکردم : پس اين سی سال نه نگفتيم ؟ يا محکم نگفتيم ؟ مشکل کجا بود ؟و این بار چه فرقی میکند ؟ وقتی که تعداد   شرکت کنندگان این انتخابات از حد انتظار حکومتیان هم خارج شده ، حضور چند ده نفر جلوی سفارت چگونه نه ای است و جقدر محکم است ؟
مردی  ميگفت: ميخواهيم تظاهرات آبرومندی داشته باشيم. خانمی گفت : وقتی پای جمهوری اسلامی در ميان است ، من بی آبرو می شوم.
و من فکر میکردم : بی آبرو میشوی ؟ آبروی خود را می بری ؟ آبروی جمهوری اسلامی را ؟ ـ آبرویی را میشود برد که وجود داشته باشد ،  چه کسانی به آبرومند بودن جمهوری اسلامی معتقدند و بر این باورند که آبرویش را با حضور چند ده نفری می برند  ؟ ـ یا آبروی کسانی را که میخواهند رای بدهند. راستی آبروی چه کسی را نشان گرفته اند ؟
 
اينکه بری و جلوی سفارت بايستی و به مردمی که ميروند رای ميدهند - اگر کسی باشد - فحش بدهی و هو کنی... اينکه در مقابل مردم قرار بگيری و انتخاب آنها را تاييد نظام بدانی . نه. من اين حق را به خودم نميدهم. زندگی بیش از ۲۰ سال در سوئد حداقل این را به من یاد داد که به انتخاب مردم  احترام بگذارم...

بيچاره مردم...
شادی برای چند روز ، تا صبح در خیابانها بودن ، خنده های بی بهانه ، سرخوشی برای چند روز و نگرانی ، نگرانی ، نگرانی... اینکه میدانی زندگی بعد از روزهای انتخابات ادامه دارد ... حق اين مردم  خوب بيشتر از اينهاست...

به خودم میگویم : بگذار برای چند روز هم شده در خیابانها دست بزنند و برقصند ، بیش از اینها حق  ِ این مردم  است. و پیغام دوستی در فیس بوک  : دیشب یه گاز اشک آوری خوردیم ، جات خالی  :)
یاد اولین بار که گاز اشک آور زیر پایم افتاد. نفسی که بالا نمی آمد و وقتی پایین میرفت تمام سلولهای بدنت را می سوزاند. و باید میدویدی ، تا جان در بدنت بود میدویدی تا گیر گاردی ها نیافتی که آن وقت معلوم نبود چه به سرت خواهد آمد . باید می دویدی ، تا جان داشتی میدویدی با نفسی که بالا نمی آمد و وقتی پایین میرفت درد و سوزش تمام بدنت را میگرفت. بعدها یاد گرفتیم و با سیگارهایی که دست به دست میچرخید  سوزش گاز را کم کردیم و نفس گرفتیم  و میدویدیم. تا جان در تن داشتیم می دویدیم...

بیچاره مردم... 

میگفت : این مردم بی غیرت ، چرا کاری نمیکنند ، اگر همه شان نیایند و رای ندهند ، کار یک سره میشود .
میگویم : چه گونه یک سره میشود ؟
ـ حکومت میفهمد که طرفدار نداره
ـ حالا گیرم که ندونه ، وقتی فهمید چی میشه ؟
ـ هوم..خوب.. بالاخره یه طوری میشه دیگه . اما این مردم نمیزارن. با رای دادنشان. اینها پایه های رژیم را مستحکم میکنند. .
ـ و اگر رای ندهند ؟ قشون منظم اپوزیسیون پشت در ایستاده تا ایران را آزاد کنه ؟ نه جدی می خواهم بدانم؟ یا من و تو داریم پایه های رژیم را صبح و شب می لرزانیم. به من بگو. میخواهم بدانم. ما چه میکنیم برای این مردم؟ احتمالا خامنه ای و احمدی نزاد صبح به صبح میل هایشان را چک میکنند تا میلی از تو نداشته باشند و  و پایه های رژیمشان نلرزد  و بعد هم نگاه میکنند که  من بلاگ را آپ دیت کرده ام یا نه و سکته میکنند ؟ راستی ما چه کرده ایم که این مردم نمیکنند ؟ و آنها حافظ رژیم میشوند و من و تو متسلسل کننده ی آن ؟ 
رو بر میگرداند و میرود ...
و با خودم میگویم : سی سال ... چه به این مردم دادیم که اینهمه طلب داریم ؟
بیچاره مردم...

نگرانی های بچه ها : کد فلان کاندیدا فلان است. مواظب باشید که برگهای معرفه مهر مخصوص داشته باشد ، از خودکار های خودتان استفاده کنید و به کسانی که خودکار همراه ندارند قرض بدهید و نگذارید از خودکارهای حوزه استفاده کنند .
و من فکر میکنم : عوض کردن باکس های پر از رای برای اینها چه کاری دارد وقتی ناظر های بین المللی حضور ندارند ؟ و ناظرهای بین المللی چگونه میتوانستند حضور داشته باشند وقتی که انتخاب دمکراتیک نیست ؟
 
بيچاره ايران ، بيچاره مردم خوب ايران. حق این مردم ِ خوب  بسیار بیش از اینهاست ...

[ 15:57 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

June 11, 2009

اندر روایت شستن گه با شاش ...

در ولایت ما ، شمال ایران ، مثلی است که میگویند فلانی گه را با شاش می شورد ، معنی آن روشن است.
انتخابات ایران مصداق این مثل است.

در نوشته ی قبلی نوشتم که قصد توهین ندارم ، و خانمی با عصبانیت شدید برایم نوشت که حرف چرندی میزنم. ولی حقیقتا قصد توهین به ملتی که حق انتخاب از او گرفته شده است نبود. اگر توهینی صورت گرفت به کسانی بود که به اسم روشنفکر ایرانی ـ در اینجا بهنود ـ این بی انتخابی را انتخاب و این انتخاب بین بدتر و بدترین ها را  حق انتخاب نمایان میکنند. کسانی که در طول سالها با قلم شیوا و زیبای خود سعی کردند قورباغه را به جای قناری خوش آوا به مردم به قیمت منصفانه ای بفروشند.

من به مردم ایران توهین نمیکنم. ملتی که بار تحقیر را 30 سال است که بر دوش کشیده ، ملتی که خسته است. خسته از تحقیر های شبانه روزی داخلی و خسته از انتظارهای شبانه روزی که نقش او را در حد گوشت های جلوی گوله پایین می آورد و فریاد برپاخیز و از جا کن و لنگش کن سر میدهد .

انتخابات ایران در حد یک کمدی تراژدی در رسانه های  خارج از کشور  نقش بازی میکند. سوالات زیادی مطرح میشود .این سوال که  چرا ملتی که به خیابان ها می ریزند نمیتوانند شعارهای بهتری را ـ مثلا  مرگ بر خامنه ای و مرگ بر جمهوری اسلامی و مرگ بر ولایت فقیه ـ را مطرح کنند. و کسی از بهایی که برای فریاد زدن این شعارها پرداخت میشود جرفی نمی زند. و کسی از مردمی که به خیابان ها ریخته اند سوال نمیکند که آیا حاضرند این بها را بپردازند یا نه. 

ملت چند دسته شده اند. دیگر آن دو دستگی سابق ، طرفداران و مخالفان رژیم وجود ندارد. امروز طرفداران رژیم در دسته ی جدیدی قرار میگیرند ، دسته بندی ها دو گانه و چند گانه شده اند. تحریمی های انتخابات و غیر تحریمی ها.

و تو اگر نمیتوانی به این انتخاب بین چهار دزد و قاتل قانع شوی ، در صف مقابل مردم قرار می گیری.. بی آنکه بخواهی...

در جایی خواندم که کسی نوشته بود ، که انگار چهار نفر به خانه ات  حمله کرده اند و دارند به تو و خانواده ات تجاوز میکنند و تو چون حق بیرون کردن ایشان از خانه را نداری ، به این مشغول شده ای که ببینی کدام یک از این چهار نفر خوش تیپ تر است.

و حق انتخاب ما در همین حد باقی مانده است. انتخاب اینکه کسی را انتخاب کنی که تجاوز به تو را به شکل آبرومندانه تری صورت دهد. در اینجا قربانی ملت بی دفاعی  است ، و این انتخابات در اصل یک جنایت بین المللی است. بگذار آقای بهنود سعی در جلای این حنایت داشته باشد و انتخاب را در حد انتخاب بین غذاهایی که دوست داریم و نداریم جلوه دهد. من و تو میدانیم که چه بر سرمان میرود.

خسته ام. و در انتظار...

انتظار رسیدن روز 13 یا 14 ژوئن و روشن شدن نتیجه انتخابات . انتظار رسیدن روزی که من و تو باز کنار هم قرار بگیریم و خط های قرمزی که میان ما کشیده اند از میان برداریم. و با هم به رنجی که میکشیم اعتراض کنیم.

این نیز بگذرد ...

ـــــــــــــــــــــــــــ

توضیح  و تصحیح :

در نوشته انگار بیان من الکن بود که موجب سوء تفاهم شد.
من نمیگویم چرا مردم شعارهای مرگ بر خامنه ای و مرگ بر حمهوری اسلامی را نمیدهند. من میگویم که مردم حق دارند نخواهند این شعارها را بدهند . میگویم کسانی که میگویند چرا مردم این شعار و آن شعار را نمی دهند ، هرگز از مردم نمیپرسند آیا حاضر هستند که هزینه ی این حرفها را بپردازند یا نه. حرف من این است که کسی حق ندارد شعاری را به مردم تحمیل کند ، وقتی که خودش حاضر نیست هزینه ی آن را بپردازد.
امیدوارم روشن شده باشد... 

[ 4:48 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 26 ديدگاه ]

June 10, 2009
[ 5:28 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

June 7, 2009

 

%D8%A7%D9%86.jpg 

باز هم انتخابات  

مناظره ها را که نگاه میکنم ، کروبی را با وجود شعارهای رادیکال ترش ، چندان منطقی و آگاه نمیابم. بعد از این همه سال که در مجلس نشسته است حتی مناظره کردن هم نمیداند . در حرف طرفش می پرد و وقت را رعایت نمیکند و تکه می پراکند و وقت می سوزاند و به جای گوش کردن به سوالات ، به اینکه چطور جواب بدهم حالش را بگیرم فکر میکند و به خیلی چیزها که به صرفش نیست جواب هم نمیدهد و نشنیده میگیرد.  . احمدی نزاد اما صبر میکند و با حوصله یادداشت بر میدارد و در حرف طرف نمیپرد.

در مناظره ی موسوی و احمدی نژاد ، مسئله بر عکس بود. موسوی بسیار با ملایمت و منطقی بحث میکرد تا آنجا که اگر نمیدانستم چه کاره بوده و دست در چه جنایاتی داشته ، میشد حتی فکر کرد که آدم حسابی هم هست.

چیزی که مرا متعجب میکند بی منطقی این هر دو نفر در این انتخابات است. اینها که خود را نمایندگان تغییر و اصلاحات میدانند ، چرا سعی در تقسیم کردن رای مردم دارند ؟ مردمی که به اصلاح طلبان رای میدهند به این دو تقسیم شده اند ـ و دارند کم کم به روی هم شمشیر هم می کشند ـ در حالی که رای های احمدی نزاد ثابت است. اگر هر دو غم ایران و نه غم خود را به سینه دارند ، میباید از تقسیم آراء جلوگیری میکردند.

حرفهایی که از طرف طرفداران موسوی می شنوم بسیار اسفناک است.
ایشان وقتی جرف از پیشرفت های اقتصادی میزنند ، از دولت موسوی ، دولت هاشمی ، دولت خاتمی و دولت احمدی نزاد حرف میزنند در حالی که وقتی مسئله ی مسئولیت آقا زاده به عنوان نخست وزیر در کشتارها و سرکوب های دهه شصت و کشتار زندانیان سیاسی در سال 67 به میان می آید ، شتر مرغ بازی در می آورند و آقا را هیچ کاره می دانند. 
در مورد انقلاب فرهنگی هم که آقا جزو کمیته اش بوده ، طوری جواب میدهند که انگار انقلاب فرهنگی تلاشی در جهت باز کردن دانشگاه ها بوده و نه بستن آنها و دستگیری های دانشجویان.

یکی از افرادی که در لیست یکی از دوستان من در فیس بوک ـ و نه در لیست دوستان من ـ حضور دارد دیروز در رابطه با کشتار های 67 برای من چنین نوشت :

اولا کشتار های دهه 60 ( یعنی نه فقط اعدام های 67 - ترور ها و خشونت چپی ها رو فراموش کردید ) مسئله ای است که باید در بستر زمانی خودش بررسی بشه اگرچه اعم از اعدام و ترور قابل پذیرش نیست . در اون دهه که دهه خوشنت های بعد از انقلاب بود گروهی از چپی ها دست به اسلحه داشتند و قوه قضاییه ایران هم دست به اعدام زد . این مسئله از هر دو جهت محکوم و غیر قابل پذیرشه . این وسط دولت موسوی مشغول اداره کشور در زمان جنگ بود تا مردم قحظی و گرسنگی را نفهمد....

شخصی که این چیزها را نوشته است  حدودا 27ـ 8 ساله است و به گفته ی خودش در ستاد موسوی کار میکند. و طرفداران اصلاح نظام است.

سوالی که برای من پیش می آید این است که چگونه میشود حرف از تغییر و اصلاح زد وقتی که این چنین دست به توجیه خشونت میزنند ؟
مقایسه ی عملیات ترور پاسداران مسلح توسط نیروهای چریکی در کردستان ـ که من آن را هم تایید  نمیکنم ـ با کشتار دسته جمعی زندانیانی که به عنوان گروگان های رژیم ، حکم های زندانی خود را گرفته بودند و تعداد زیادی از آنها هم حکمهایشان تمام شده و ملی کشی میکردند تنها اشتباه نیست. توجیه جنایت است. 
مسئله ی کشتارها و سرکوب سالهای 60 دیگر هولوکاست نیست که در کشور دیگری اتفاق افتاده باشد و از آن چیزی ندانیم. این مسئله 30 سال ازش نمیگذرد . توجیه آن اشتباه نیست. شرکت در جنایت است.
زندانیانی که حکم گرفته بودند به دلیل داشتن کتاب یا روزنامه دستگیر شده بودند یا شرکت در جلسات و یا سمپات بودن سازمانها زندانی بودند و نه به دلیل شرکت در عملیات تروریستی. کسانی که با اسلحه دستگیر شده بودند درجا اعدام شدند. کشتن انسانهای بی دفاعی که با یک سوال مسلمان هستی یا نه و نماز میخوانی یا نه به صف های اعدام سپرده میشدند  جنایت است.  مقایسه آن با ترور پاسداران پا تا به سر مسلح ، و نتیجه گرفتن که هر دو یکی بودند جنایت است. توجیه جنایت ، جنایت است.  

جانیان مایل به تغییر چه چیزی به چه چیزی هستند ؟ 

احمدی نژاد در صحبت هایش به اختلاس ها ، فسادهای مالی ، رشوه خواری های کاندیداها و بستگانشان اشاره میکند .
خوب آخه یکی نیست بهش بگه مردک الدنگ ، مگه  تو بوقی ؟ یا فقط میتوانی مدافعان حقوق بشر را زندانی کنی و هزینه ی مبارزات ایشان را سنگین تر کنی ؟ اگه فاسد هستند خوب بگیرشان ، جرا از فیلتر ردشان میکنی که کاندید شوند آخه ؟ شما که هی میگویید که فیلتر برای مصلحت نظام است ، خوب چند نفر را که از از این فیلتر رد کرده اید همگی به گفته ی خودت  مفسد فی العرض و متقلب و دروغگو هستند. پس به جای کاندید کردن ، دستگیرشان کنید .

نمودار هایی که احمدی نژاد از وضعیت اقتصادی نشان میداد با نمودار هایی که در اینترنت وجود دارد بسیار متفاوت است. و کروبی به جای نمایش نمودار های واقعی ، به او میگوید که من از کجا بدانم که نمودارهای شما درست باشد. این شیوه ی برخورد یک کاندید  ریاست جمهوری آگاه است ؟ از کجا بدانم چیست دیگر ؟ اطلاعات در اختیار مردم هم قرار گرفته ، تو به آن دسترسی نداری ؟ این درحالی است که آقا میخواهد رئیس جمهور شود و یک جو تحقیق نمیکند که دو تا نمودار اقتصادی و تورم را بیاورد و دست آقا را رو کند.

%D9%86%D9%85%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B1%20%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C%20%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA%20%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C%20%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF.jpg

طرح بالا بعد از مناظره ی دیشب روی نت در حرکت است . 

در مناظره ی شب گذشته احمدی نژاد به کروبی گفت : چرا از شهرام جزایری 300 میلیون رشوه گرفتی ؟ و کروبی میگوید که او داد من هم گرفتم. اگر شما هم بدید میگیرم. و وقتی احمدی نزاد می پرسد این پولها را چه کردی ، میگوید که خرج کرده است .

احمدی نزاد از ماجرای زندان درست کردن در بنیاد شهید میپرسد و کروبی اصلا به گوش نمیگیرد. 
 

آخر این مناظره است یا شوی ساعات خوش ؟ این چه مناظره ای است ؟ اگر این اتفاقات در دنیای مدرن می افتاد همه ی اینها از پشت میز مناظره صاف میرفتند زندان . اما آقایان مناظره شان را تمام میکنند و بعد هم به ملت میگویند که به ایشان رای دهند ؟

بعد آقای بهنود می آید میگوید اینکه بگویید کاندید خوب وجود ندارد پس من رای نمیدهم یعنی که بگویید چون غذا خوشمزه نیست من نمیخورم.
نه خیر آقای بهنود . مسئله خوشمزه بودن یا نبودن غذا نیست. آنچه در روی این خان نعمت سرو میشد گه است. شما میتوانید انتخاب کنید و  بگویید که مایل به خوردن آن هستید. ولی آیا این حق را هم دارید که آن را به همه تعارف کنید و از کسانی که از خوردن آن اجتناب میکنند  انتقاد کنید ؟

من قصد توهین به مردم ایران را ندارم. به انتخاب شما هر چه که باشد ، رای بدهید یا ندهید احترام میگذارم و تلاشم در آینده هم دفاع از حقوق انسانی شهروند ایرانی است. من برای  کسی نسخه نمی پیچم که چنین کن یا نکن. من از این بی حقوقی انسان ایرانی که بین مار غاشیه و اژدها مجبور باشد یکی را انتخاب کند و از مغلطه های روشنفکران ما که این انتخاب را سهم انسان ایرانی میدانند ، دلم خون است...

دیگر اینکه... این را هم باید برای شما بنویسم ،  من در انتخابات امروز سوئد در رابطه با انتخاب نمایندگان پارلمان اروپا  شرکت نکردم. مدت چند روز  کاندیداهایی مختلف و احزاب مختلف  را بررسی کردم و راستش کسی را که بتوانم کاندید خودم بدانم پیدا نکردم. تازه این بیچاره ها نه سابقه ی اختلاس دارند و نه سابقه ی قتل و جنایت.
امروز جواب سوالی را که مدتها بود از خودم می پرسیدم پیدا کردم. من اگر در ایران هم بودم در این انتخابات شرکت نمیکردم. عدم شرکت من به این دلیل نیست که فشار مستقیم را متحمل نمی شوم. من فکر میکنم این حق را دارم که کاندیدایی را که انتخاب میکنم  نماینده ی خودم بدانم و چنین کسی را در لیست های مختلف پیدا نکردم. مدتی به حزب راهزنان هم فکر کردم ، ولی این حزب نسبتا راست است و تنها یک مسئله ای ـ اینترنت ، داون لاد فایل های اینترنتی ، حقوق فردی در رابطه با مسئله ی کنترل عمومی اینترنت و...ـ و این هم جوابگوی من نبود.  
در این کشور هم زندگی میکنم و پارلمان اروپا در زندگی من بسیار موثر است. ولی این حق را برای خودم قائلم که اگر کسی نمیتواند مرا نمایندگی کند ، به خاطر ناچاری انتخابش نکنم.

من رای ندادم ، ولی برای دیگران هم نسخه نمی پیچم ، و کسانی را که رای میدهند هم سرزنش یا مجکوم  نمیکنم. نه در سوئد ، نه در ایران. 
این مقایسه بسیار ناعالانه است . این را میدانم. ولی هیچ چیز این دنیا عادلانه نبوده . 

 این انتخاب من است.  چیزی  در حد انتخاب صوفی ... 

[ 18:33 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 33 ديدگاه ]

June 6, 2009

Bild019.jpg 

حضور احمد باطبی در استکهلم ، شرمندگی بزرگی به دوش ما ایرانیان استکهلم باقی گذاشت. 

وقتی به ساختمان آ . ب. آف رسیدم ، و اکران روی در ورودی را در رابطه با اعلام اتاق محل جلسه دیدم . غری به دوست زدم که آخه چرا این سالن کوچک را گرفتی ، باید سالن زد ـ حدود 200 نفری ـ را میگرفتی ، آنچا هم تازه کم می آمد .  مردم را کجا میخواهی جا بدهی . صندلی باقی نخواهد ماند.

و نگاهی به دور و برم انداختم و متوجه شدم که دارم بیراه میگویم.ساعت ده دقیقه به شش بود و مقداری وقت هم برای خرید شاخه گلی که مایل بودم به باطبی بدهم بیرون بودم. و تعداد شرکت کنندگان بسیار ناچیز بود.

باطبی به دعوت اردلان شکرابی به  استکهلم آمده بود . اردلان شکرآبی جوان فعال ایرانی است که یکی از نمایندگان سوسیال دمکرات های سوئد برای پارلمان اروپاست.
فردا ، روز انتخابات سوئد برای فرستادن نمایندگان سوئد به پارلمان سوئد است. و من هنوز تصمیم نهایی ام را برای رای دادن نگرفته ام. نظرم روی حزب سبزها ـ نه سبز سیدی مال به گهی موسوی نژاد ـ و حزب چپ میگردد. شاید هم لج کنم و به حزب راهزنان ـ Piratparty -  رای بدهم . ولی انتخاب من اردلان شکرآبی نیست.

اردلان نماینده ی سوسیال دمکرات های سوئد است. پسر خوبی است. یه جورایی بچه مثبت ، خوش صحبت و خوش برخورد. اما رای به او ، رای به سوسیال دمکراسی سوئد است. و او حتی در لیست انتخاب من هم قرار ندارد.

نمیدانم آیا به دلیل دعوت اردلان بود یا چه چیز موجب شد که شبی با باطبی بی رونق بماند یا عدم تبلیغ درست باعث آن بود ـ من خودم روز قبلش متوجه شدم ـ  ولی از بابت خالی بودن صندلی ها بسیار شرمنده شدم.

وقتی که شاخه گل سرخ را به باطبی دادم ، نتوانستم از ریزش اشکهایم خودداری کنم. این جوان رعنا با قدی حدود ده و نیم متر  جلوی رویم ایستاده بود . چهره اش همانقدر معصوم و دوست داشتنی بود که بر تصویری آشنا مدتها بر همه ی سایت ها نقش بسته بود. اما بسیار آرام تر  بود .در حقیقت آرامش باطبی بسیار زیبا بود. آرامشی ساختگی نبود. واقعی بود. هر کسی هر سوالی را حتی بر ضدش هم میگفت از او با نهایت احترام تشکر میکرد و با آرامش کامل  سوالش را پاسخ میداد.

صحبت های باطبی در مورد انتخابات ایران همان بود که فکر میکردم. اینکه با فتوای رای بدهیم یا تحریم کنیم قرار نیست ما برای مردم ایران نسخه بپیچیم ، و اینکه رای مردم را هر چه که بود قبول کنیم و در جهت دفاع از حقوق بشر در ایران فعالیت کنیم.

از او پرسیدم که بهای سنگینی برای حرکتی که خود انگیخته و بدون برنامه ریزی انجام داده بود پرداخت، و آیا در تمام این سالهای سیاه زمانی بود که از کرده اش پشیمان بوده باشد.
گفت هزار بار ، هر لحظه به خودم میگفتم چه غلطی کردم ، ولی باز به خود میگفتم حال که به اینجا کشیده ، تا آخرش باید بری...
مدتها بود که چنین صداقتی را از نزدیک لمس نکرده بودم.

شخصی در سوالی کتبی نوشت که فکر میکند باطبی نادانسته به دعوت سوسیال دمکرات های سوئد به اینجا آمده . و فریب خورده است. باطبی اعلام کرد که سنش از سی گذشته است و برای گول خوردن کمی دیر است. گفت که تحقیقات لازم را در مورد شخص اردلان و حزبش انجام داده است و به این دلیل که معتقد است از طریق اتحاد اروپا میشود روی سیاست های ایران تاثیر گذاشت ، تصمیم به دفاع از کاندیداتوری اردلان گرفته است.
و من داشتم فکر میکردم که چگونه آدمی میتواند به خود این اجازه را بدهد که شعور انسانی را نادیده بگیرد و حرکت های او ندانم کاری و را فریب خوردگی بنامد ؟ای کاش جراتش را داشت و به جای سوال کتبی ، سوال را شفاهی مطرح میکرد. چرا که وفت کافی برای طرح سوالها بود. 
اما نه ، مگر از این نوع آدمها کم دیده ام و کم می شناسم ؟ شناختن یکی کمتر و یا بیشتر چه تاثیری می توانست داشته باشد ؟ 


درکی که من در این مدت کوتاه از برخورد با احمد باطبی داشتم ، این بود که انسانی است که دلش برای مردم می تپد ، انسان دوست و شریف و نجیب  است.
در دنیای امروز شریف بودن و شریف ماندن کار ساده ای نیست. انسانی که تلاش میکند شرافت خود را حفظ کند انسان نجیبی است. نجابت به نظر من همین است و فکر میکنم  مصرفی که در فرهنگ ما از آن میشود مصرف اشتباهی است.

احمد باطبی اکنون دیگر به شهر محل اقامتش برگشته. دیدنش از نزدیک به من امید داد. امید ِ اینکه  سیاست و سیاسیون در ایران تغییر خواهند کرد. اگر نه در نسل من ، اما در نسل بعد از ما. نسل دخترم ، نسل احمد ، نسل انسانهایی که آزادی را می شناسند و آن را پاس میدارند.

به امید این تغییر ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پس نوشت : این تیکه ی قد ده متر و نیمی را نوشتم و مثلا کنایه ی طنز آمیز آمدم ،که انگار بی مزه بود و  بچه ها گیر سه پیچه می دهند. 
باطبی البته قد بلندی دارد. فکر میکنم بالای یک و نود باشد. ولی مهمتر از قد فیزیکی اش برای من این زیبا است که کوتوله نمانده و در اجاقی که اشیاع کهنه و بیهوده می سوزند درجا نمیزند... از این اجاق های مغزی ، در گوشه کنار همان سالن خلوت هم زیاد می دیدم. در اینجا هم خودتان میتوانید نمونه اش را در کامنت ها شاهد باشید

پس نوشت دو : انتقاد بزرگی که به جلسه وارد بود ، بجز مسئله ی کم کاری هایی که در تبلیغات شد. نبودن امکان درست و حسابی برای ترجمه ی صحبت ها برای غیر فارسی زبانها بود.
دوستان برنامه گذار باید روزی به این فکر بیافتند که استکهلم یکی از شهرک های ایران نیست و در اینجا زبانی غیر از زبان فارسی زبان اصلی است.
متاسفانه چند نفر سوئدی ای که مایل به شرکت در برنامه بودند ، با دیدن کمبودهای این برنامه در ترجمه به زبان سوئدی سالن را ترک کردند. این برنامه ریزی   با توجه به اینکه باطبی به زبان انگلیسی تسلط دارد به نظر من خجالت آور است.  

پس نوشت سه : اینطور که خبر دار شدم ، چند تا از رادیو های صد تا یه غاز استکهلم حرکت وسیعی را در مخالفت با اردلان شکر آبی به راه انداختند و در برنامه هایشان باطبی را فریب خورده و سوء استفاده شده خوانده اند. یکی از این شیرین کاری ها را در سایت استکهلمیان میشود خواند. 
نظر به این تبلیغات سوء ، بد هم نشد که سوالی در این مورد از باطبی شد و او هم به این مسئله پاسخ گفت.  

[ 23:02 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

June 4, 2009

 

احمد باطبی در استکهلم

فردا  جمعه ، 5 ماه ژوئن ، در  آ. ب. اف مرکزی

ABF , Svavägen 43

ساعت 6 بعد از ظهر .
نه 6.5 ، نه 7 ، نه ده دقیقه به هشت.

لطفا سر وقت بیایید .

____________________________

این کلیپ تبلیغاتی محمود احمدی نژاد از همه تبلیغ های انتخاباتی که من دیده ام تا حالا بهتر است

با دیدن این کلیپ کسی هست که نخواد به احمدی نزاد رای بدهد ؟

 

[ 20:07 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

امیدوارم هر چه زودتر ، یعنی تا طرفداران موسوی و کروبی همدیگر را تیکه پاره نکرده اند ، این جمعه سر برسه و نتیجه ی انتخابات معلوم بشه .

هنوز هیچی نشده فراموش کرده ایم که انتخاب ما بین بدتر و بدترین است ، فراموش کرده ایم که این هر دو مدافعان همان چیزهایی هستند که ما مخالف آن هستیم. و فکر میکنیم این ها اگر قدری کمتر از احمدی نزاد بد هستند پس  خوبی یعنی همین و دیگر نانمان در روغن است...

فراموشی ، در هوا جریان دارد. و چند سال بعد باز سرخوردگی ها از وعده های سر خرمن . از انتظار کسی که نمی آید ...

این چه دردی است که ما به آن دچار شده ایم ؟

[ 4:55 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

June 2, 2009

این نوشته ی محمد رضا نیکفر را حتما بخوانید

ـــــــــــــــــــ

عزیزی را در هند پیدا کردم. میگویم پیدا کرده ام نه این که از قبل می شناختم ، میگویم پیدا کرده ام چرا که وقتی شناختمش دیدم که انگار سالهاست می شناسمش.
موهایش با وجود اینکه سن زیادی نداشت به سفیدی زده بود . و وقتی با او صحبت میکردی ابدا احساس این را نداشتی که مردی سی ساله در مقابلت است.
امروز دیدم که در مقابل یادداشت یکی از دوستانش که نوشته بود : من رای نمیدهم ، بدون هیچ توهین و بی احترامی ، با مهربانی خاص خودش نوشته بود :  بهت تبریک میگم که در موقعیتی هستی که اینکه چه کسی رئیس جمهور ایران بشه در زندگیت تاثیری نداره.

این یادداشت کوچکش مرا تکان داد.
راستی اگر در ایران بودم عملکردم در مورد انتخابات ایران چگونه بود ؟
آیا رای ندادنم به این دلیل است که از این مزیت برخوردارم که همین تفاوت کوچک بین احمدی نزاد و مثلا کسی مثل موسوی یا کروبی تفاوت فاحشی در روزمرگی هایم ندارد ؟ آیا این لوکسی که در زندگی ام دارم ، مرا نسبت به زندگی مردمم بی تفاوت کرده است ؟ آیا این حق را دارم ؟

سرم درد گرفت . انگار که دیوارهای دور و برم بر سرم خراب شده اند.

اگر ایران بودم چه میکردم ؟

[ 21:41 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 22 ديدگاه ]



Powered by MT3.35