May 31, 2009

باز هم انتخابات

چند وقت پیش رادیو همبستگی در استکهلم با دکتر ملکی ، رئیس سابق دانشگاه ـ فکر میکنم تهران ـ مصاحبه ای داشته ، ایشان در ضمن صحبت هایشان در مخالفت با ولایت فقیه گفتند تازه اگر هم باشد باید انتخابی باشد. ( میتوانید به آرشیو مراجعه کنید و خودتان بشنوید )
من که در ضمن کارهای خانه به رادیو گوش میکردم داد زدم : What the hellllllllllllllllllllll ???

گاهی فکر میکنم که مسئله ی خیلی از ما ، اصل والی فقیه بودن ، و یا اینکه مملکتی قیم داشته باشد نیست. خیلی از ما با این آقا مخالفیم. و نه با اصل قضیه...
پرانتز : ملکی از تحریم انتخابات دفاع میکرد ، پرانتز بسته.
دوست عزیزی که مصاحبه میکرد هم ـ که من اصلا مصاحبه کردنش را خوش ندارم ـ اصلا باقی قضیه را نگرفت و به پرسیدن سوالهای از پیش آماده شده ی خود ادامه داد . دائما هم او را دکتر دکتر خطاب میکرد.
یکی از شنونده ها در قسمت پرسش و پاسخ روی خط آمد و البته خیلی پرت و پلا گفت ولی ضمن پرت و پلاهایش پرسید ایشان در چه رشته ای دکترا دارند و آقای ملکی پاسخ دادند که ایشان دامپژشک هستند.
پارادوکس جالبی بود . نه اینکه اگر دکترای علوم اجتماعی داشت تحفه ی بیشتری میشد. نه. اما کل ِ  پارادوکس جالب بود. 

مدتی پیش کاشف به عمل آمد که آقای دکتر مرتضی محیط که همه ی رادیو های خارج از کشور به عنوان کارشناس مارکسیسم از او استفاده میکنند ،و او را دکتر ، دکتر صدا میزدند ،  دکتر زنان است و پرونده ای در رابطه با تجاوز به یکی از بیمارانش در جریان داشت که در انتها از تجاوز یک درجه تقلیل پیدا کرد و به داشتن سکس در محیط کار منجر شد و موجب شد که ایشان مدتی حق کار نداشته باشند.  

* نامجو  نوشته است که برای مباهات به ایران به موسوی رای میدهد .
در نوشته ی نامجو میخوانیم : مـن بـا ايـنـكـه در دوره نـخـست وزيري آقاي موسوي در ابتداي نوجواني بودم،اما تصوير روشني ازآن دوران در ذهن دارم.تصويري كـه هـمـراه با حس ثبات وامنيت وتعادل است

آه ... که این طور ... 

آخه  نامجو جان که الهی میر حسین قربان آن گیس سشوار نکشیده ات   بشود که انگار همین الان انگشتت را از پریز برق بیرون کشیده ای. آن دهه ی شصت که در ترانه ات می خوانی  ، آن آستین کوتاه که لگد میان گرده بود ، همان دوران موسوی است که تصویر روشنی از آن داری ، آن ثبات و امنیت و تعادل برای خیلی ها گشتن در خاوران به دنبال نشان فرزندانشان بود. نامجو جان ،میخواهی رای بدهی ، برو بده . اما چرا این جوری ؟  این حرفها چیست ؟  آخه تو دیگه چرا ؟ تو که دیپلم داشتی ... 

مانده ام که واقعا این کاندیداها  ارزشش را دارند که هنرمندان ما اینقدر خودشان را به خاطر ایشان در لجن بغلتانند ؟ ای کاش از شاملو یاد میگرفتیم ...

آی مردم ، دل خوش سیری چند ؟

[ 11:09 | مهشيـد | 0 دنبالک | 18 ديدگاه ]

May 30, 2009

     گناه جلوه ی جواهری !!! 

نمیفهمم چرا اینقدر ملت خودشان را لوس میکنند و هی در نشریات اینترنتی مینویسند که گناه جلوه جواهری چیست ؟ و جلوه جواهری چه گناهی کرده است ؟
و البته منظورشان این است که به آدم و عالم جار بزنند که جلوه جواهری گناهی نکرده است و بی گناه در زندان است.
ولی حقیقت چیز دیگری است. حقیقت این است که جلوه ی جواهری گناهکار است. نه فقط خودش گناه کار است ، بلکه مادر پدرش هم گناه کارند.

گناه پدر و مادر جلوه ی جواهری این است که اگر در ایران نمی ماندند و مدتها پیش به آمریکا مهاجرت میکردند ـ این مسئله میتوانست حتی بعد از تولد جلوه ی جواهری اتفاق بیافتد ـ الان جلوه ی جواهری یک شهروند آمریکایی محسوب میشد و آنوقت از حقوق یک انسان ساکن کره ی زمین برخوردار بود. به عنوان اضافه حقوق احتمالا اوباما و هیلاری هم از او حمایت میکردند و بابت سرنوشت او ابراز نگرانی میکردند و با حلاه و جبروت آزاد میشد و سوار یک هواپیما میشد و برمیگشت همانجایی که او را به عنوان یک انسان قبول کنند.

گناه پدر مادر جلوه این است که فکر کردند که باید در ایران بمانند و کشور را آباد کنند . و گناه جلوه این است که یه جای اینکه آمریکایی باشد ، ایرانی است.
بی خودی هم نگویید که  دولت ایران حقوق شهروندی را به رسمیت نمی شناسد   ، ایران کشوری است که شهروندان آمریکایی در آن ا از تمام حقوق شهروندی برخوردارند .

پس این همه نگویید که گناه جلوه چیست ، گناه جلوه این است که ایرانی است و هیچ پاسپورتی بجز پاسپورت صادره از ایران ندارد.
پدر مادرش هم همین گناه را مرتکب شده اند . شوهرش هم همینطور ، جد  و آبادش هم از این مسئله مستثنا نیستند.
آن یکی که در زندان خودکشی شد هم همین گناه را داشت ، آن دیگری که به جرم همراهی با دوست پسرش دستگیر میشود و بعد نعشش تحویل خانواده اش میشود هم همینطور . و آن دیگری ، و آن دیگری ، و آن هفتاد و چند میلیون مردم ایران هم... 
 ایرانی بودن و شهروند این مملکت بودن ، همین مسئله کافی نیست که به عنوان متهم درجه اول در کشور خودت شناخته شوی ؟ راستی در ایران جه گناهی از این بالاتر است ؟  

[ 19:52 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

باز هم انتخابات :

چند تا چیز را نمی فهمم

*وقتی به حرفهای موسوی و کروبی و تمام آنهای دیگران که حرف از تغییر و اصلاح می زنند گوش میکنی ، می بینی که تمام مسائل مورد اعتراض مردم ، یعنی حجاب ، دیکتاتوری فقیه ، انرژی هسته ای و ...مورد تایید آنهاست ، سوال من این است که چه چیزی مورد اعتراض این نمایندگان اصلاحات است ؟ چه چیزی را میخواهند اصلاح کنند ؟ قیافه ی نسناس احمدی نزاد را ؟   

* دوستانی که مسئله ی تحریم را مطرح می کنند حرف از بی آبرویی رژیم با این کار می زنند. سوال من این است که آیا امر به این دوستان مشتبه شده است که این رژیم آبرویی هم دارد که ایشان کمر به بی آبرویی آن بسته اند ؟ چون بی رودروایسی تنها کسی که حرف از آبروی جمهوری اسلامی میزند خود ِ اینها هستند. حتی جمهوری اسلامی هم در بی آبرویی اش توهمی ندارد.
 
دوستان دائما دست اندر کار افشاگری هستند. افشاگری برای کی ؟ چه چیزی در این رژیم نا آشکار است که شما دائما قصد افشای آن را دارید ؟ افشا برای چه کسانی ؟ آیا آنچه پشت این حرفهای همیشگی که همه میدانند و دوستان اسمش را افشاگری گذاشتند ، آگاه دانستن خود و نا آگاه دانستن دیگران نیست ؟

آیا خواسته های ما  در شرکت در انتخابات ایران ، انتخاب کسی است یا  جلوگیری از انتخاب شدن کسی ؟

آیا خواسته های ما در تحریم ، تنها ایستادن بر سر موضع سی ساله مان است ؟ آیا هیچ راه حل عملی  برای معزلات ایران داریم ؟ یا در رویایی سی ساله غلت میزنیم ؟

اینها سوالات من هستند. و من جوابی ندارم . هیچ جوابی . 

[ 9:52 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

May 28, 2009
آیا تنهایی گریزگاه من از رابطه نیست ؟ دیواری نیست که به دور خود کشیده ام چرا که میدانم از پس رابطه بر نمی آیم ؟
 آیا برای ترس از ترک شدن است که ترک میکنم ؟ یا بن بستی که همیشه در راه تصور میکنم از شروع هر رابطه ای مرا می ترساند ؟
آیا اگر این فکرها درست باشد ، تنهایی حقیقتا اینطور که همیشه به خودم گفته ام انتخاب من است ؟ آیا با خودم صادق هستم ؟ 
[ 22:04 | مهشيـد | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

May 27, 2009
انتخاب ِ ما  !!
 
 
دیشب یکی از دوستان در جمع میگفت :
 
رضایی گفته : به تمام زنان خانه دار باید حقوق می دهم
کروبی گفته : هفتاد میلیون نفریم ،سر به فدای پست ریاست جمهوری ، آتیش زدم به مالم ، نفری 50 هزار تومن تقسیم میکنم  به مساوات
احمدی نژاد گونی گونی سیب زمینی به مردم میده و توشم یه اسکناس ده هزار تومنی میزاره
موسوی گفته من پولامو خرج نمیکنم ، عوضش بیشتر از بقیه کاندیدا ها حرف مفت به مردم تحویل میدهم  
 
[ 4:56 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

May 26, 2009
با چند تن از دوستان به کنسرت استرلا مورنته رفته بودیم. بعد از کنسرت در حالی که از استاسی موزیک هنوز های بودم ، چند تن از آشنایان را در بیرون کنسرت هاوس دیدیم. و یکی از آقایان شروع کرد به صحبت و دادن کامنت هایی در مقایسه ی موسیقی استرلا مورنته و نامجو.
 
چندان جوابی نداشتم به او بدهم. نخواستم مستی کنسرت به این زیبایی را با بحث بیهوده بپرانم. 
اما در راه ، در قطار ، داشتم شب را مرور میکردم و در مرور لحظات یاد کامنت آن آقای آشنا افتادم.  به خودم گفتم : شاهکار بود ، انگار که بیایی و مثلا پائلا ـ یک غذای اسپانیایی ـ را با باقلا قاتوق مقایسه کنی . و بعد هم بگویی یکی از دیگری بهتر است.

و راستی چرا ؟ چرا بعضی ها همیشه در کار مقایسه اند. چرا همه چیز را با همه چیز مقایسه میکنند ؟ و از این مقایسه ها چه نتایجی
  میگیرند ؟ چرا ؟
 
این که کسی از چیزی  خوشش بیاید و از چیز دیگر خوشش نیاید بستگی به سلیقه دارد و حق مسلم انسانهاست. ولی مسئله در همین حد نمی ماند. باید حتما همه مثل هم فکر کنیم ؟ و فکر کنیم که پائلا از باقلا قاتوق ـ یا باقلا قاتوق از پائلا ـ بهتر است ؟ 
 
بگذریم ، شب را هدر ندهیم... او هم شاید نیاز داشت که این مقایسه را انجام دهد ، شاید باید به خودش چیزی را ثابت میکرد ، یا شاید لازم داشت از این طریق به من چیزی را ثابت کند . یا شاید حرفی بود تا حرفی گفته شود....  

من  این توانایی را دارم که شبی از کنسرت نامجو در عرش سیر کنم و شبی از کنسرت استرلا مورنته .
و  همین خوب است...
 
  چند لینک از موسیقی این دختر 28 ساله ی اسپانیایی که یکی از چهره های به نام موسیقی اسپانیایی و فلامینگو در جهان است  بشنوید  
 
 
 
 
[ 22:20 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

May 23, 2009

باز صبرم سر اومد ، دخلمون در اومد ، وقتمون تلف شد ، ناجی ِ ما نیومد

این نوشته را به نام نامی گروه تپش 2012 و با ترجیح بند ترانه ای که به نام قدرت دانشجویان ایران منتشر کرده اند شروع میکنم ـ روی لینک کلیک کنید و ترانه را گوش کنید ـ  . ولی ماجرا همان شفاف کردن گفته های قبلی است :

از تجاوز لذت نبریم  !! 

از بالا نشینی بیزارم ، بالانشین هم نبوده ام و نیستم. وگرنه مدتها پیش میرفتم و عضو حزب کمونیست کارگری ، یا دیگر  سازمان های تکه پاره ی چپ و راست ایرانی میشدم یا در همان سازمان چریکهای فدایی خلق  و بعد شاخه ی  اقلیت که زمانی روزنامه اش را می فروختم می ماندم . از بسیاری از این آدمهای غراضه که در نقش نماینده های این سازمانها می بینم باهوش تر و منطقی تر هستم و مسلما درجات ترق تروق را خیلی زودتر طی میکردم . ولی نخواستم. نخواستم فسیلانه زندگی کنم. ـ اولین بار است که اینجا مینویسم که زمانی در اقلیت سمپات بوده ام ، میدانم. تا کنون هم به خاطر مخفی کاری نبود که نمی نوشتم . والا این حماعت ـ شخصا یا سیاسی ـ آنقدر گند زده اند که مایل نبودم کسی فکر کند هیچ نقطه مشترکی با ایشان دارم ، چون ندارم ـ اما من بالا نشین نبوده ام و نیستم. نمیتوانم در سوئد بنشینم و فرمان انقلاب کنید صادر کنم ، نمیتوانم اینجا بنشینم و بگویم عجب ملتی داریم که میروند به کی ها رای میدهند. این کاره نیستم. نمی توانم.
من تنها زمانی از انقلاب در ایران خواهم نوشت که خودم در ایران باشم . تنها زمانی تبلیغ انقلاب در ایران را خواهم کرد که به اندازه ی هر ایرانی دیگری از تهاجم نیروهای انتظامی به خانه ام در هراس باشم. اینکه در استکهلم بنشینم و غر بزنم که چرا ملت به جای شرکت در انتخابات با انقلاب کار این رژیم را یک سره نمیکنند ، حرف  من نیست. من این کاره نیستم. نمیتوانم باشم.

به خارج از کشور و نیروهای خارج از کشور هم امیدی ندارم. یک بار برای آخرین بار چند سال پیش به  یک حرکت سیاسی خارج از کشور ، جنبش جمهوری خواهان دمکرات و لائیک پیوستم چرا که این احساس را داشتم که  دوستان من در این جنبش همچنان حرفی برای گفتن دارند. و همچنان دلسوز ایران و ایرانی هستند. (هنوز هم در مورد تعدادی از این دوستان ـ و نه همه ـ این فکر را میکنم ). اما  بعد از دو سال این جنبش را برای همیشه ترک گفتم. برداشتی که از این دو سال تکاپو داشتم ، چند دوست خوب و نازنین است  ، و رسیدن به این حقیقت  که هیچ حرکتی در خارج از کشور نمیتواند پا بگیرد و سرنوشت ساز باشد.  

من از تحریم حرف نمیزنم ، از رای دادن هم حرف نمیزنم. حرف من فقط یک چیز است :

انتخاب عقلانی و احترام به انتخاب عقلانی  افراد.

  قرار شد شفاف حرف بزنم تا کسی باز نیاید و در کامنت ها بگوید : هنوز دنبال ناجی هستید ؟

برای همین شاید بهتر است از همین ابتدای نوشته بگویم ، ناجی ای در کار نیست. کسی قرار نیست بیاید . منتظر نباشیم...

انتخاب عقلانی یعنی بدانیم که چه میکنیم و به چه دلیلی

انتخاب عقلانی یعنی که درگیر شور حسینی نشویم ، رگ غیرتمان بالا نزند ، جو گیر نشویم ، خودمان و دیگران را رنگ نکنیم ، تطهیر نکنیم ، چشم نپوشیم و از دیگران هم نخواهیم که چشم پوشی کنند. خطا ها را نادیده نگیریم. نادیده گرفتن خطاهای گذشته ، چراغ سبزی به تجدید خطاها و ارتکاب خطاهای جدید میدهد . از مسئولین بخواهیم که مسئول باشند و خود را خادم ملت بدانند و نه ملت را خدمه ی خود و پدرشان . از تکرار  تاریخ پرهیز کنیم.

انتخاب عقلانی یعنی که حتی اگر هم قصد رای دادن به شخصی را داریم ، به او بگوییم که دلیل انتخابش این است که در شرایط حاضر هیچ آلترناتیو مناسبی  در اختیار نداریم . بی رودروایسی به او بگوییم که او را به عنوان یک لنگه کفش کهنه در بیابان انتخاب کرده ایم و نه بیش از این. بگذاریم بداند که اگر حق انتخاب داشتیم ، او انتخاب ما نبود. بگذاریم بداند که میدانیم چه کاره است و بگذاریم بداند که انتخاب او دلیل بر حماقت ما نیست ، دلیل بر قوانین حاکم بر حکومت ابلهان است.

یادمان نرود که رئیس جمهور یک کشور تاج سر ما نیست ، او انتخاب میشود که برای ما کار کند ، و قرار نیست که ما برای او کار کنیم. یادمان نرود که رئیس جمهور یک عروسک شیک برای پز دادن به دیگران نیست. از او کار بخواهیم و در مقابل انجام ندادن کار او را مسئول بدانیم. با سلب مسئولیت از رئیس جمهور حقیقتا از خود سلب مسئولیت میکنیم. با انتخاب خود مسئولانه برخورد کنیم.  

شنیدن سرود جاودانه ی " قد و بالای تو رعنا رو بنازم " که هر از چند یک بار مردم ما برای کسی سر میدهند دلم را به درد می آورد. اینکه کسی می آید و بعد از این همه سال  باوجود آنچه از خاتمی دیده است ، ادعا میکند که خاتمی از سرِ این ملت زیاد بود و باید در یک دنیای مدرن حکومت میکرد دلم را به درد می آورد.

اگر رئیس یک دولت نتواند قوانین دنیای مدرن را در دولتش پیاده کند یا باید استعفا بدهد و برود دنبال کارش ، یا اگر می ماند و همچنان میخواهد رل مترسک را بازی کند باید سرش را بگذارد و بمیرد. من کاری ندارم به این که خاتمی چه قد و بالایی داشت ، چه لبخند ملیحی داشت و چند بار در روز حمام میکرد. اینها شاید نکته هایی باشد که لازم است   در انتخاب دوست پسر  ـ یا دوست دختر ـ مورد توجه قرار بدهیم . ولی یادمان نرود که رئیس جمهور کارش چیز دیگری است.  

کشور ما شرایط ویژه ای دارد ، کسی که کاندید ریاست جمهوری در این کشور می شود ، اگر قصدش سازندگی باشد ، با وجود این شرایط ویژه این کار را به عهده میگیرد. 
نگاهی که دوستان در مورد خاتمی دارند ، اینکه بگویند خاتمی اگر در یک دنیای مدرن و در یک دولت دمکراتیک انتخاب میشد خوب کار میکرد ، نگاهی غیر واقعی است. 
کمی واقع بینانه نگاه کنیم . اگر ما دنیایی مدرن و دمکراتیک داشتیم ، دیگر خاتمی انتخاب ِ ما نبود ، و  خاتمی نمی تواند حرفی برای دنیای مدرن داشته باشد.
 دنیای مدرن به یک آخوند معتقد به ولایت فقیه ، حتی اگر خود را سکولار بنامد ـ که من اصلا نمیفهمم چگونه یک انسان عاقل و بالغ  میتواند سکولار و معتقد به ولایت فقیه در آن واحد باشد ـ  ، نیازی ندارد . دنیای مدرن به شخصی که سرکوب مخالفان را تایید میکند نیازی ندارد . دنیای مدرن به کسی که با قول مشارکت زنان در کابینه روی کار می آید و سپس حرفش را پس میگیرد و هیچ زنی را در کابینه اش راه نمیدهد نیازی ندارد. دنیای مدرن به یک شارلاتان سنتی نیاز ندارد ـ دنیای مدرن به اندازه کافی شارلاتان مدرن دارد که با اسم سیاستمدار دارند کار میکنند ـ.
 
با این حرفها خود را و دیگران را فریب ندهیم . خاتمی تنها در جمهوری اسلامی میتواند رئیس جمهور باشد.

واقع بین باشیم ، خاتمی ، کروبی ، موسوی ، اینها زائده های جمهوری اسلامی هستند. اینها در یک جامعه ی مدنی حرف زیادی برای گفتن ندارند. اینها تنها در جمهوری اسلامی است که می توانند کاندید شوند. و طرفدار هم داشته باشند.  اینها چغندر هایی هستند مناسب با دیگ جمهوری اسلامی. 

واقع بین باشیم ، عقلانی عمل کنیم ، عقلانی رفتار کنیم و عقلانی انتخاب کنیم.  

سعی کنیم طرفداری هایمان را با منطق همراه کنیم. سعی کنیم موج سوار نباشیم و سواری هم ندهیم. 

جمهوری اسلامی سالهاست که سعی میکند گفتمانی را در ما جا بیاندازد. ما را از لولوی پشت شیشه ها می ترساند که اگر به فلانی رای ندهی فلانی رئیس میشود و آنوقت وای به حالت.

سعی کنیم گفتمان دیگری را جا بیاندازیم ، سعی کنیم نه خواست جمهوری اسلامی بلکه خواسته های خود را مقدم قرار دهیم. 
گروهی از زنان ، با تمام مشکلات و اشکالات و انتقادهایی که به کارشان وارد است ، شکسته بسته ، دارند چنین کاری را شروع میکنند .این کار بسیار ابتدایی است ، بسیار کمبود دارد و حتی در بسیاری موارد دارای عقب افتادگی هایی نیز نسبت به سطح جنبش های مدنی ایران است . ولی گسترده تر کردن این شیوه ی کار ، پایه قرار دادن خواسته های مردم و نه درگیری های این یا آن کاندیدا با این یا آن جناح و اصلی کردن این شیوه برخورد و این گفتمان قدم بزرگی است. این که ترس از لولوی پشت شیشه انگیزه ی ما نباشد ، بلکه با خواسته های خود شرکت کنیم.  

اگر هم می خواهیم در انتخابات شرکت کنیم ، به دلیل عشق به چشم و ابروی کسی او را انتخاب نکنیم که برروی مخالفان شمشیر بکشیم و ایشان را تخطئه کنیم .  کسی را برای دوره ای انتخاب کنیم ، و وقتی که خواسته های ما را برآورده نکرد ، تطهیرش نکنیم. 

به قول برتراند راسل ، تفاوت یک دیکتاتوری با یک دمکراسی این است که در دمکراسی احمق ها  هم حق  انتخاب دارند  ، ولی در دیکتاتوری احمق ها حکومت می کنند.

کشور ما یک دیکتاتوری است. و خنده دار تر از یک دیکتاتور ، دیکتاتوری است که فکر میکند دیکتاتور نیست.

پس بیاییم و انتخاب کننده باشیم. بیاییم و مهره هایی در دست ابلهان حکومت گر نباشیم. بیاییم و یک قدم جلوتر از آنها حرکت کنیم و با هر حرکت خود به ایشان نشان دهیم که این آنها هستند که قرار است برای ما کار کنند. نه برعکس !  

دوستان ، عزیزان ، خاتمی ، موسوی ، رفسنجانی ، کروبی ....  تمام اینها پرونده های سنگین مالی و حقوق بشری دارند. اینها انتخاب مردم ما در یک دنیای آزاد نخواهند بود. من کسی را برای رای دادن به این ها سرزنش نمیکنم ، اما  اینها لنگه کفش های کهنه ای هستند که فقط و فقط  در بیابان برهوت جمهوری اسلامی ، در جایی که غربال تنگ جمهوری اسلامی اجازه رد شدن و " تایید
صلاحیت " به کسی نمیدهد ،  غنیمت شمرده می شوند. این را فراموش نکنیم.

به تجاوز خو نکنیم ،یاد نگیریم از تجاوز لذت ببریم ، این تنها شیوه ی زندگی نیست.

نگذاریم انتخابات جمهوری اسلامی ما را در مقابل یکدیگر قرار دهد . نگذاریم این انتخابات  کینه و دشمنی در میان ما به وجود آورد. 

انتخاب عقلانی یکدیگر را اخترام بگذاریم . و صفوفی از رای دهندگان و رای ندهندگان در مقابل یکدیگر ایجاد نکنیم.

ما تنها تر از آنیم که تنهاتر شویم.
 

____________________________________________

پس نوشت : در مورد خاتمی هم بیاییم و عاقلانه قضاوت کنیم. من هم سعی میکنم چنین کنم.
به نظر من خاتمی در جای خودش حتی مفید هم بود. اینکه اندکی طنابی را که بر حلق ملت بود شل کرد تا نفس بالا بیاید کار بدی نبود. اینکه روزنامه ها را آزاد گذاشت که بعد بتواند آنها را ببندد و  روزنامه نگارانشان را دستگیر کند نکته های مثبتی هم داشت . ولی بیاییم و عقلانی به خاتمی نگاه کنیم.
خاتمی در کنفرانس های بین المللی از آزادی ادیان ، حتی از آزادی بی دینی حرف میزند. در حالی که زیر گوش خودش بهایی ها را به سیخ میکشیدند و صدایش در نمی آمد .  میگویید نمیتوانست چیزی بگوید وگرنه خودش هم به سیخ کشیده می شد ؟ گیرم که  این باشد که شما میگویید  . اما نقش رئیس جمهور در یک کشور چیست ؟ مگر قرار نیست  نگاهبان حقوق کسانی باشد که منتخبشان است ؟ در کامنت ها هم برای دوستی نوشتم . خاتمی نقش ملایی را داشت که در خانه برق ندارد و به جای برق کشیدن به خانه ، به کوچه میرود و انگشتر گم شده اش را زیر برق خیابان جستجو میکند. خاتمی یک بزدل محافظه کار بود. و از این بزدل ها که کاغ های کاغذی را با حرف تا ثریا می برند زیاد داریم.
واقع بین باشیم. خاتمی در زمان خود آنقدر همراه داشت و آنقدر طرفدار داشت  ـ در ایران و در مجامع بین المللی ـ که اگر در دفاع از حقوق شهروندی مردم در مقابل حکومت می ایستاد ، اتفاقی برایش نیافتد. ولی قصد خاتمی دفاع از حقوق شهروندان نبود. این کاره نبود.
واقع بین باشیم. خاتمی هر چند با لبخند های ملیحش   دل مردم را می برد و با آن یه قل دو قل بازی میکرد. اما به میل خودش ، سطح کار خودش را در حد یک تدارکچی پایین آورده بود. این انتخاب او بود. واقع بین باشیم ، تطهیرش نکنیم.

 

[ 12:11 | مهشيـد | 0 دنبالک | 30 ديدگاه ]

May 22, 2009

نمیدانم چرا این روزها هر کسی که به من میرسد از من میپرسد : کسی را پیدا کرده ای یا نه ؟

جریان چیست  ؟ کسی گم شده ؟

 

[ 19:59 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

May 21, 2009

سنت   بالاتر می رود ، احساس تنهایی بیشتر می شود ، و نیازت به عشقی متفاوت ، عشقی عمیقتر بیشتر می شود.

آی عشق ، آی عشق ، رنگ آبی چهره ات پیدا نیست ... 

[ 19:12 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

May 17, 2009

اگر مورد تجاوز قرار گرفتید  و نتوانستید مقاومت کنید، سعی کنید از تجاوز لذت ببرید !! 

546.jpg

اول اینو بگم که به این حرفها اعتقاد ندارم که باید به تمام اعتقادات مردم و انتخاب مردم احترام بگذاریم.

خمینی و خامنه ای اعتقاد مردم هستند و احمدی نزاد هم انتخاب مردم است. حمس هم انتخاب مردم است. و بوش هم انتخاب مردم است.  

اگر از من میخواهید به انتخاب مردم احترام بگذارم ، لطف کنید و با دیدن میکس عکس احمدی نزاد و میمون لبخند نزنید. چون میدانم که می زنید. من در مقابل این کار را نمیکنم. چون فکر میکنم مشکل من قیافه ی احمدی نزاد نیست. .

و معتقدم اگر مورد تجاوز قرار گرفتیم و نمیتوانیم مقاومت کنیم ، نیازی نداریم که تظاهر کنیم که از این تجاوز لذت می بریم ، حداقل  باید فریاد بزنیم. این کاریست که من میکنم. همیشه کرده ام. و معمولا هم دوستانی هستند که خوششان نمی آید.

چند سال پیش علی اکبر امید مهر در استکهلم به مناسبت انتشار کتابش برنامه داشت. کتاب او ، گزارش به مردم ، در زمان خاتمی نوشته شده بود. او که در دوران بحرانی پناهجویی ها یکی از دیپلمات های پاکستان بود ،و کسی نیست که نداند که سفارت های جمهوری اسلامی در آن زمان چگونه نقشی در شناسایی و تک زنی فعالان سیاسی در خارج از کشور داشتند ،  گفت که در رجوع به سفارت خانه دیدم که دارند سعی میکنند که از روی موزاییک ها خون  را بشورند. خیلی ناراحت شدم و رویم را آن ور کردم. از او پرسیدم که رویتان را آن ور کردید ؟ کار دیگری نکردید ؟ گفت : چه کار از دستم بر می آمد ؟ گفتم : در انتها میتوانستید شغلتان را ترک کنید یا نه ؟ گفت : آنوقت زن و بچه ام را چه می کردم ؟ زنم را بر میداشتم می آوردم تهران با یه حقوق بخور نمیر تو دو تا اتاق زندگی کنه ؟
انتخاب او این بود که خون را ببیند و روی خود را آن سو کند ولی یه لقمه نان و بوقلمون را از خود و خانواده اش دریغ نکند.
علی اکبر امید مهر  انسان بزدلی بود که از سال 58 تا 75 در سفارت خانه های مختلف جمهوری اسلامی به خوردن نان و بوقلمون خود ادامه داد و با اوج گرفتن جنبش های مردمی ایران احساس نا آرامی کرد و به اروپا پناهنده شد و الان با چاپ کتابش که دلیلی برای پناهندگی اش هم شد ،  به خوردن نان و ماستش در یکی از کشورهای اروپایی مشغول است.
او خود میگفت که دستش خون آلود نیست ، فقط خون " حالش را بد میکرده " و رویش را آن ور کرده است. او از جلادان یک قدم عقب تر ایستاده بود و فقط دستورات ایشان را اطاعت میکرده.  یک بزدل منفعت طلب که زندگی مرفه را به انسان بودن ترجیح داده است. در جلسه ی علی اکبر امید مهر کنسول جمهوری اسلامی در استکهلم ، مردانی بلند شدند و او را قهرمان خواندند. من بلند شدم و او را همدست جانیان خواندم ، و از او خواستم خودش را قهرمان من نداند.  

با این بحث های اخیر  در مورد موسوی یاد آن شب شوم سخنرانی و گفته های علی اکبر امید مهر برایم تازه شد .
و  باز یاد آن جک قدیمی کمی تا قسمتی ضد زن افتادم که چند وقت پیش آن را در وبلاگ نوشته بودم ، که زن و شوهری در دام چند دزد خانگی اسیر میشوند و دزدها برای نکشتن آنها از زن میخواهند برقصد و زن با زور و اجبار شروع به رقص می کند و فردایش شوهرش طلاقش میدهد و در جواب زن که گفته بود دیدی که مجبور بودم و خودت خواستی که برقصم ، به او میگوید رقص را مجبور بودی و ابرو انداختن و عشوه های زمان رقص را مجبور نبودی...

سید حسین موسوی در دوران کشتار های دهه شصت ، نخست وزیز ایران بوده است. یعنی شخص سوم مملکت.
کشتار زندانیان سیاسی سال 67  به دستور شخص خمینی و توسط دولت جمهوری اسلامی انجام شد.
سید حسین موسوی فرد دوم دولت بوده است. بقال سر کوچه نبوده که بی خبر باشد و نقشی نداشته باشد.  

دوستان عزیز ، مرا ببخشید که صریح الحن هستم. اگر به دلایلی که برای خود دارید مایلید در انتخابات شرکت کنید ، من به شما این حق را میدهم و به تصمیمتان احترام میگذارم . اگر فکر میکنید  موسوی سید جسین موسوی  تنها گزینه است ، اگر نواله ی ناگزیری است که به اجبار آن را می پذیرید. تصمیم خودتان است. ولی فکر نمیکنید سبز کردن او و یا گفتن این که سرود سر اومد زمستون ارث پدر کسی نیست و این حرفها ، همان ابرو انداختن های زنی است که به اجبار می رفصد ؟
به هر دلیلی که به موسوی رای میدهید ، او را تطهیر نکنید.
موسوی سبز نیست ، موجود تو زردی است که در مقابل دانشجویانی که با تمام جرات و جسارت از او می خواهند در مورد کشتار 67 جواب بدهد سکوت میکند.
دانشجویان با چهره ها و اسم های علنی خود از او میخواهند که جواب دهد. این انسانهای شریف زندگی خود را ریسک می کنند برای طرح چنین سوالاتی . با تطهیر موسوی به این شجاعت ها دهن کجی نکنیم. حتی اگر خود ما بنا بر ضروریاتی این جرات را نداریم که سوالی مطرح کنیم ، با افتادن در دام های پوپولیستی به تطهیر موسوی اقدام نکنیم.
موسوی در جنایت بزرگی شریک است. حتی اگر او را انتخاب می کنید ، این مسئله را فراموش نکنید.

احساس میکنم که باز دارم سر بر در های بسته می کوبم 

و این آهنگ ، این آهنگ ، در گوشم زنگ میزند 

ببین  که دیازپام ده خورانده اند ....

ای کاش ای کاش ای کاش ، داوری...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته ی پویا در همین مورد را اگر مایل بودید ، بخوانید 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پس نوشت : خودتان قضاوت کنید ، وبلاگی راه انداخته اند به اسم جنبش سبز موسوی ، بالای وبلاگ زده اند " میخواهیم کار بزرگی بکنیم " ، و مشغله ی ایشان چیست ؟ که بر عکس آرم کوکاکولا توهین به مقدسات ایشان است ؟
این میشود ستاد انتخاباتی ما ؟ این میشود جنبش سبز ما ؟ این میشود کار بزرگ آقای موسوی ؟ تحریم کوکاکولا کار بزرگ موسوی است ؟ خدا را شکر مشکلات حل شد....
لینک 

با تشکر از دوست خوبم برای فرستادن لینک .  از دیدن این لینک و این " کار بزرگ آقایان " بدجوری حال تهوع بهم دست داد. .

با پوزش از تمام کسانی که زرد را دوست دارند ، باید توضیح بدهم که عکس موسوی را  فقط به این دلیل زرد کردم  که به رنگ قهوه ای گهی دسترسی نداشتم .

از تمام کسانی که به اجبار به موسوی رای میدهند هم معذرت میخواهم. از من دلگیر نباشید ، مسئله را شخصی نکنید. هیچ مشکلی با هیچ کدام از شما ندارم .  ولی این را حق خودم می دانم که وقتی مورد تجاوز قرار میگیرم حداقل فریاد بزنم .

[ 7:19 | مهشيـد | 0 دنبالک | 44 ديدگاه ]

May 16, 2009

 

546.jpg 

Fuck the green , this guy is going  yellow

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رکسانا صابری آزاد شد ، و همه میدانیم آزادی رکسانا صابری نه ربطی به حسن نیت دولت ایران دارد و نه مسئله ی حقوق بشر و رعایت آن موجب آزادی رکسانا شد . همه ی ما میدانیم که  اگر تذکر اوباما نبود رکسانا صابری آزاد نمیشد.

 نمیشد  این  اوباما یه تذکری در مورد آزادی مردم ایران میداد، فکرشو بکنین ، اگه می شد چه دوغی می شد  :))

[ 7:38 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

May 14, 2009

فکر میکنم پست قبلی را به زبان ژاپنی نوشتم که اعم دوستان متوجه نشدند منظور من چیست.

ببینید ، حرف من سر تحریم نیست ، بحث من سر این نیست که من تبلیغ رای ندادن کنم.

یکی پرسید راه حلت چیست ، بگذارید بگویم راه حل من چیست. من فکر میکنم تا وقتی که همدیگر را اینطور می دریم ، وضعیتی بهتر از این نداریم.

بابا ایهالاناس ، حرف من فقط این است که من نمیخواهم در این انتخابات شرکت کنم. این حق را به من میدهید ؟ یا مرا فراری و جون خودشو برداشته در رفته ـ نمیدانم اگر من هم در خاوران خوابیده بودم چه دردی از این مملکت حل میشد ـ میخوانید یا میگویید که چون اروپا هستم برایم اهمیت ندارد  و میگم بگذار مردم بدبختیشونو بکشن .

این چند روزه دو برخورد کاملا مشابه همدیگر را از دو جناح می بینم.

دوستان خارج از کشور میگویند که شرکت در انتخابات قوی تر کردن پایه های جمهوری اسلامی است. و هر کسی که در این انتخابات شرکت میکند ، به معنی طرفداری از جمهوری اسلامی به حساب می آید. وقتی هم قرار است راه حل ارائه دهند ، از یک رادیوی محلی در استکهلم میگویند : مگر انقلاب چه اش است ؟ 

دوستان داخل کشور میگویند که شرکت نکردن در انتخابات به معنی رای دادن به اجمدی نژاد است.

خوب فرق این دو برخورد با یکدیگر چیست ؟ شما فرقی می بینید ؟ من هر دو را یکی می دانم. همان ایده ای که میگوید هر کی با من هم عقیده نیست ، بر علیه من است.

امروز پستر دیگری در فیس بوک دیدم . که حتی برای خودش فان کلاب هم تشکیل داده است و میگوید : رای ندادن یعنی سرنوشت را به دست دیگران سپردن.
خوب آنطرف این معادله چیست ؟ یعنی رای دادن به معنی در دست گرفتن سرنوشت خود است ؟ آیا واقعا اینطور است ؟ آیا موسوی که الان تقریبا جلوتر از دیگران است ، سرنوشت ایرانی را آنطور که ایرانی مایل است رقم می زند ؟ یا کروبی چنین میکند ؟
" مستیم و منگ ؟ یا به تظاهر تزویر می کنیم " ( شاملو )
حالا لابد یک سری می آیند و میگویند نه ، منظور این نیست و منظور آن است.
ولی من حقیقتا نمیفهمم ، این نوشته ها که از طرف خارج از کشوری ها نیست که بگوییم فارسیشان پس رفته . این نوشته از طرف دوستانی است که فارسیشان قند و شکر است. 
مگر زبان فارسی اینقدر الکن که  دوستان مجبورند از جمله هایی استفاده میکنند که باید دنبالش بدوند و معنی اش هم بکنند ؟ آجر چرا ؟

مینویسید رای ندادن مساوی است با رای دادن به احمدی نژاد. و بعد هزار جور تعبیر و تفسیر برایش می آورید. که نه ، منظور این نیست که شما طرفدار احمدی نزاد هستید ، منظور این است که اگر رای ندهید  ممکن است باز او برنده شود.
خوب مگر فارسی کم آورد اید  که منظورتان را همان طور که هست بیان نمیکنید ؟ خداراشکر که دیگر نمیتوانید گناه را گردن سانسور بیاندازید. پس چرا  این حرف را  شفاف نمیگویید ؟

می نویسید رای ندادن یعنی سپردن سرنوشت خود به دست دیگران . و لابد باز هم تفسیرات از پیش می آیند یکه نه منظورمان این نیست که با رای دادن سرنوشت خودمان را به دست بگیریم ...اما...

انگار پستر های انتخاباتی شده اند یک قرآن کریم ، اونم از اون بزرگاش ـ آخه یکی هی لاف میزد که  قرآن رو حفظ است و رفیقش ازش پرسیده بود که از اون قرآن بزرگا یا این کوچولو ها رو میگی ـ که یک معنی دارند و هزار تا تفسیر . انگار کسی به معنی کلماتی که مینویسد کار نداره و هر کسی یک جوری به دلخواه خودش تفسیرش میکنه .

اما حرف من در نوشته ی قبلی و این نوشته  اصلا نه بر سر  رای دادن و نه رای ندادن است. حرف من سر این است که من تصمیم تو را بر رای دادن به رسمیت بشناسم و به آن احترام بگذارم و تو را مزدور و طرفدار نظام نخوانم. و تو حق مرا برای رای ندادن به رسمیت بشناسی و مرا فراری و بی خیال نخوانی و به من انگ رای دادن به احمدی نزاد را نزنی.

اگر بتوانیم این احترام را برای هم قائل باشیم ،اگر بتوانیم بدون انگ زدن و اتهام زدن و کاسه کوزه ها را سر هم شکستن ، به تصمیم یگدیگر احترام بگذاریم ،  قدم بزرگی در راه دمکراسی برداشته ایم. شاید آنوقت بتوانیم با هم صحبتی کنیم که راستی راه حل چیست ؟ شاید راه حلی باشد .  ولی واقعا مایلم بدانم آیا بحث کردن نتیجه ای دارد یا نه . و به راستی با خواندن اکثر کامنت های پست قبلی به این نتیجه رسیده ام که بسیاری از ما اصلا مطلب را نمیخوانیم و فقط مایلیم حرفهای خودمان را تکرار کنیم.

باز هم از شما خواهش میکنم نوشته ها را بهتر و بیشتر بخوانید. آیا برای دیگران همان حقی را قائل هستید که برای خود قائلید ؟   

[ 20:21 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

 

 

 

4208_195375375715_635070715_6937728_2684310_n.jpg

چندی پیش در فیس بوک این پستر منتشر شد . و من بحثی داشتم با منتشر کنندگان این تصویر.

اگر یادتان باشد ، جرج دبلیو بوش سخنرانی ای داشت که در آن گفت شما یا با ما هستید ، یا علیه ما هستید.

این حرف را بارها و به دفعات و به اشکال مختلف از دیگر دیکتاتورها شنیده ایم. خمینی ، احمدی نژاد هم از این قماش هستند.

جالب است که امروز ، دوستان طرفدار تغییر از طریق انتخابات در ایران ، از همین شیوه برای حذف کسانی که مثل خودشان فکر نمیکنند عمل میکنند.

میگویند : رای ندادن مساوی است با رای دادن به احمدی نزاد. یعنی اگر با ما نیستی ، بر علیه ما هستی .

زمان انقلاب را چند نفر به یاد می آوریم ؟ زمان رفراندم جمهوری اسلامی را ؟

جمهوری اسلامی ، آری یا نه ! و در همه جا ، رادیو و تلویزیون و مطبوعات حرفش بود که نه به جمهوری اسلامی یعنی آری به سلطنت.

من قصد توهین به  کسی را ندارم. ولی فکر میکنم ب تفکرات کودکانه را باید  در سیاست کنار بگذاریم ، کلمات را بسنجیم و ارزش و بار آنها را بدانیم.

پوستر بالا از طرف کسانی که به دمکراسی و آزادی اعتقاد دارند منتشر نشده است. پستر بالا طرز تفکر بوش ، خمینی ، خامنه ای ، و تمامی دیکتاتورهایی را که به حق انسان برای انتخاب احترام نمیگذارند تبلیغ میکند.

ما نمیتوانیم از تغییر حرف بزنیم و با چنین شیوه ای به کسانی که با ما نیستند بتازیم و ایشان را " بر ما " بخوانیم.

 این شیوه ها کهنه شده . این را من دیکتاتوری خزیده نام می گذارم. و در مقابل این تفکر ، به دیکتاتور های آشکار ، برای اینکه لااقل صادقانه آنچه را که میخواهند تبلیغ میکنند احترام بیشتری قائلم.

 

[ 5:20 | مهشيـد | 0 دنبالک | 14 ديدگاه ]

May 9, 2009
بام های کوچک خانه ی ما ..
 
مدتی است به این نتیجه رسیدم که خانه ی ما بسیار کوچک و کم عرض است ، که بام خانه ی ما مساحت بسیار کوچکی دارد ، از این روست که دائم از این سو یا آن سوی آن به پایین پرتاب میشویم. 
 
در سال 1981 ، آنیکا اوستبری ، زن جوان سوئدی ، به همراه دوست پسر آمریکایی خود به رستورانی میروند  تا مقداری گوشت دزدی شده را به صاحب رستوران بفروشند. به گفته ی آنیکا ، آنها قصد داشتند که دخل رستوران را خالی کنند چون به پول نیاز داشتند. دوست پسر آنیکا ، صاحب مغازه را می کشد و آنیکا و دوست پسرش فرار میکنند و   و در فرار دوست پسر آنیکا یک افسر پلیس را هم میکشد.

این دو دستگیر میشوند. دوست پسر آنیکا خودش را قبل از دادگاه در سلول خود دار می زند و آنیکا به حبس ابد محکوم میشود.
حبس ابد به طور معمولی 25 سال است و مدتی پیش ، بعد از 28 سال زندگی در زندانهای کالیفرنیا ، با موافقت آلبرت شوارتزنگر ، آنیکا اوستبری به سوئد منتقل شد که احتمالا به زودی آزاد هم خواهد شد.

در طول این سالها ، خانواده ی آنیکا بسیار برای آوردن او به سوئد تلاش کردند ، اما دولت آمریکا با انتقال او موافقت نمیکرد. در بسیاری موارد گفته میشد که قوانین سوئد بسیار ملایم تر از آمریکاست و دولت آمریکا مایل نبود جرمی که در آمریکا اتفاق افتاده است ، با قوانین ملایم تری مورد مجازات قرار گیرد. 
آنیکا اوستربری ، 28 سال از زندگی خود را به عنوان شریک جرم در دو قتل در زندانهای آمریکا سپری کرد.
 
مدتی پیش دلارام دارابی در ایران اعدام شد. جرم دلارا اقدام به قتل دختر عموی پدرش بود. تا آنجایی که میدانم دلارا به همراه دوست پسرش به قصد سرقت به خانه ی فامیل پدر میروند و دختر عموی پدر را که زنی حدودا 60 ساله بوده به قتل می رسانند. 
قتل عمد نبوده است ، و در هیچ کجای دنیا قتل غیر عمد مجازات اعدام نمی گیرد.  در کشور گل و بلبل ما گرفت. پسرک برای اینکه از قافیه در برود  دلارا را متقاعد میکند که قتل را به گردن بگیرد ، و دلارا چنین میکند و حکم قصاص می گیرد. پسرک با حکم ده سال زنده می ماند.
دلارا اعدام میشود . و چهره ی دلارا به عنوان face OF  INNOCENCE در  اینترنت پخش میشود . 
سوال من این است : چرا ؟
خواننده های این وبلاگ میدانند که من مخالف هر گونه مجازات اعدام هستم. هیچ مشکلی هم با بزرگی و شدت جرم ندارم. مجازات اعدام باید حذف شود. بحثی سرش ندارم. 
اما مجرم باید مجازات شود. کسی که سرقت یا قتل انجام میدهد قرار نیست راست راست در خیابانها راه برود. حتی اگر قتل غیر عمد باشد. کسی که در شرایط بحرانی نتواند خودش را کنترل کند و دست به قتل انسانی دیگر آلوده کند . برای سلامت اجتماع باید از اجتماع دور نگاه داشته شود.
سرقت جرم است ، شرکت در سرقت جرم است. قتل جرم است و شرکت در قتل ، عمد یا غیر عمد جرم است.
دلارا دارابی ،در زمان انجام جرم ، 16 سال داشته . در سوئد که یکی از انسانی ترین قوانین مجازات های جنایی را دارد ، نوجوانان بعد از گذراندن 15 سالگی ، باید مسئولیت عمل خود را به عهده بگیرند. با نوجوان 16 ساله مثل بزرگسال رفتار نمیشود . ولی ایشان تحت سرپرستی بنیادهای قضایی جرائم کودکان قرار میگیرند و از محیط عادی خود جدا میشوند.
دلارا  دارابی در محل سرقت ، و در محل قتل حضور داشته است و حضور فعال او در محل سرقت از او شریک جرم می سازد. دلارا دارابی بی گناه نیست . او  شریک جرم است و شریک جرم  ، مجرم است. و اگر ایران یک جامعه ی مدنی با قوانین یک جامعه مدرن مدنی بود  ، باید به مدت مشخصی ـ بین 3 تا 5 سال  در  زندان / اقامتگاه مخصوص نوجوانان بزهکار  می ماند تا دیگر برای سرقت به خانه ی فامیل نرود و زندگی انسانها را مورد خطر قرار ندهد.
 
پدر دلارا در ویئدئویی که روی یو توب قرار داده شده است میگوید که زندان جای دخترِ من نیست. من با این مسئله موافق نیستم. به نظر من چوبه ی دار جای دلارا نبود ولی دلارا به عنوان یک نوجوان مجرم ، باید از جامعه جدا شود.
دلارا دارابی یک دختر هنرمند بود . کسی منکر این مسئله نیست. ولی در کجای دنیا یک نوجوان 16 ساله این حق را دارد که به خاطر هنرمند بودن به خانه ی اقوام برود و موجب مرگ ایشان شود و بعد هم به عنوان چهره ی بیگناهی مطرح شود ؟
 
قوانین ما قوانین دوران بربریت است. قوانین ما مستهجن و چندش آور است. این که چشم در برابر چشم کور شود دنیای نابینایی برای ما باقی خواهد گذاشت ـ گاندی ـ ولی قوانین جامعه ی مدرن و مدنی نیز به انسانها اجازه ی غارت و قتل یکدیگر را نمی دهند . انسانی که سن 15 را گذرانده باید مسئولیت اعمال خود را عهده دار شود و  فقر یا بی پولی موقت یا بی پولی دوست پسر  هیچ دلیلی برای ستاندن جان کسی و یا شرکت در آن برای یک دختر 16 ساله نیست. 
 
به نظر من دلارا دارابی به بیگناهی چهره نداده است. به نظر من نباید دلارا آزاد میشد بلکه باید مجازات میشد. ـ البته دلارا از 16 سالگی تا 22 سالگی در زندان گذرانده است و این همان مجازات عادی یک نوجوان در مورد جرم های سنگین در دنیای مدرن است ـ ولی مجازات اعدام در مورد او اعمال قوانین بربریت است. 
 
من اعدام دلارا را محکوم میکنم. و اعدام هر انسان دیگری را ، زن یا مرد.
من اعدام نوجوانان را محکوم میکنم ، ولی خواستار مجازات و باز سازی نوحوان مجرم تجت شرایط انسانی در جامعه ی مدنی هستم.
 
بیگناه شمردن یک نوجوان 16 ساله ی مجرم ، و او را چهره ی بیگناهی نام نهادن ، افتادن از آن سوی بام کوچک ماست .
 
چند روز بعد از اعدام دلارا ، ماجرای زن نگون بختی را در اینترنت میخوانیم که به جرم قتل شوهر خود محکوم به اعدام شده است. در توضیح قتل میخوانم که خانم فلان ، شوهر خود را که چندین سال از او بزرگتر بوده است به قتل رسانده. و از خودم می پرسم که آیا ذکر اینکه شوهر چندین سال از زن بزرگتر بوده است در اینجا ضروری بود ؟ آیا نویسنده مایل است حس همدردی را در من به وجود آورد. من با تمام وجود از حکم اعدام او متنفرم و تلاش خود را میکنم که این امر صورت نگیرد ـ که متاسفانه گرفت و آن زن نیز اعدام شد ـ ولی اینکه شوهر چندین سال از زن بزرگتر بود قرار است چه اطلاعی به من دهد ؟ قرار است عمل قتل را توجیه کند ؟ این اطلاعات به چه دلیلی به من داده میشود ؟
آیا این مرد زن را کتک میزده ؟ آیا زن تلاش در جدایی داشته و با قوانین صد تا یه قاز ایران نتوانسته جدا شود ؟ اینها اطلاعاتی است که می تواند  سمپاتی مرا بر انگیزد ، ولی اینکه شوهر مسن تر از زن باشد  آخر چه اطلاعاتی است و چه قصدی از دادن این اطلاعات در نوشته است ؟  
 
چند سال پیش ، در ماجرای دفاع از حق زندگی زن دیگری که به جرم کشتن همسر خود محکوم به اعدام شده بود ، یکی از احزاب تیکه پاره ی اینجا نوشت که : ما خواستار آزادی بی قید و شرط فلان خانم هستیم. و دهان من از تعجب باز ماند : آزادی  آنهم از نوع بی قید و شرطش ؟ برای یک قاتل ؟ آخر چرا ؟
 
 
بیاییم و برای داشتن قوانین مدنی دنیای مدرن تلاش کنیم. بیاییم و تلاش کنیم تا مجرمین به طرز انسانی مجازات شوند. از مجرمان قهرمان نسازیم. 
 
من  با تمام نفرت و اشمئازی که نسبت به گنداب قوانین قضایی کشورمان دارم ، آرزو میکنم که ای کاش بام خانه ی ما اینقدر کم عرض نبود که هر روز شاهد از این سو و آن سو افتادن خودمان  از روی آن باشیم.

 
[ 7:39 | مهشيـد | 0 دنبالک | 31 ديدگاه ]

May 8, 2009

دوستان عزیز ، با تشکر از میل ها و ابراز نگرانی هایتان بابت وبلاگ. راستش این وبلاگ ما بعد از اینکه نجات پیدا کرد  یه مدتی خراب بود و نمیشد پست جدید فرستاد که یکی از دوستان خوبم به دادم رسید و این را هم درست کرد. خلاصه همسایه ها یاری کردند تا من وبلاگ داری کنم.

ماجرای انتخابات ایران را ، نماینده ها بد جوری جدی گرفتند. از میل های شخصی که به وبلاگ نویسان میفرستند ـ فهمیدم به وبلاگ نویسان می فرستند چون به میل آدرسی فرستادند که مال وبلاگ من است ـ تا دزدی سرود ها و ترانه های مورد احترام مردم.

آقای موسوی در این میانه برای اینکه پس نیافتد از هیچ آهنگ و ترانه ای نمی گذرد. ترانه سرود سر اومد زمستون را دزدید و ترانه سرود یار دبیرستانی را هم بالا کشید.

حالا من یه پیشنهادی برای این آقایان دارم. حالا که به ترانه سرودها و خاطرات مردم رحم نمیکنید و ریخت گند خود را بر سرودهای ما میکوبید ، چند تا ترانه را پیشنهاد میکنم که برایش کلیپ درست کنید و به عنوان کامپین انتخاباتی از آن استفاده کنید.

ترانه ی سکینه دایقزی  که میشود بنا به شرایط به زهرا  دایگیزی تغییرش داد. برای کامپین آقای موسوی  

ترانه ی خوشگلا باید برقصن .برای آقای کروبی یا آقای احمدی نژاد  

 ، ترانه ی ابرو به من کچ نکن ، کج کلا خان یارمه ، مختص آقای احمدی نژاد

ترانه ی یک دل میگه برو برو ، یک دلم میگه نرو نرو ، برای آقای خاتمی ـ اگر کاندید شد ، و بعد نشد ، و بعد شد ، و بعد نشد ...

ترانه ی باباکرم ، برای تمام کاندیداها ی فعلی  و بعدی

در ضمن خوب شد این انتخابات شد و کاندیداهای ریاست جمهوری یادشان آمد چقدر زنشان را دوست دارند.

این صفحه را نگاه کنید و ببینید چقدر اینا خاطر زناشون رو میخوان ، آقای موسوی که زهرا خانوم را سفت گرفته در نره.  احمدی نژاد هم خودش شده یه هاله دور سر زنش :))
با یه همچی عکسایی ، کی میتونه به اینا رای نده  ؟
وقتی این دو تا عکس را دیدم یاد یک صحنه از مبارزه انتخاباتی خانم هیلاری افتادم که هیلاری داشت حرف میزد و دوربین رفته بود روی صورت شوهرش ، بیل کلینتون فیکس شده بود که نگاهی اهورایی به هیلاری میکرد و زیر لبی هی میگفت : آی لاو یو ، آی لاو یو .
و احتمال قوی البته بعدش که دوربین دیگه روش فیکس نبود بر میگشت و به دور و بری هایش میگفت : اند یو ، اند یو ، اند یو ....

به نظرم جالب است. اگر قوانین ما قوانین عهد بربریت هستند ، اگر مردم ما به جرمی که در هیچ جای دنیا جرم نیست محاکمه و محکوم میشوند و کتک میخورند ، اگر  مملکت در عهد دقیانوس به سر می برد  ، ولی شارلاتان بازی های انتخاباتی را به خوبی از دنیای مدرن یاد گرفته اند.

 

 

[ 22:56 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

May 4, 2009

سازمان عفو بین الملل ـ امنستی اینترنشنال ـ  در کشورهای مختلف برنامه هایی جهت اعتراض به اعدام غیر منتظره ی دلارا دارابی را تهیه دیده اند. از ساعت و چند وچون آن میتوانید با تماس با امنستی اطلاع پیدا کنید.

ـــــــــــــــــــــــــ

به دلیل 40 درصد سهل انگاری ، 40 درصد دل مشغولی ، 15 درصد خریت و 5 درصد متفرقه ، نزدیک بود وبلاگم فاکد آپ شود که این بار هم به خیر گذشت.
ممنون از این که به یادم بودید و جویا شدید.

ــــــــــــــــــــــــ

روز جهانی کارگر بی رونق تر از سالهای پیش در استکهلم برگزار شد. سازمانهای ایرانی هم در گوشه کنار باغ شاه ، برای خود حجره ای به پا کرده بودند. من قول داده ام به خودم که دیگه به حزب کمونیست کارگری ها چیزی نیندازم ، اینها به شدت به خود زنی مشغولند و دیگه به زدن من اختیاجی نیست. ولی راستش وضعیت خنده داری درست کرده بودند. سالهای قبل یک میز داشتند که تمامی اعضا و هواداران ـ یعنی چهارده ـ پانزده نفر ـ دورش جمع میشدند و سرود "سیا سیاهای خومون، غریبه نیاد داخلمون " را میخواندند.  به تدریج و به میمنت انشعابات همان راسته را با اسم های منشعبین ، میزها را جدا کردند . الان دیگر تقریبا راسته پر شده و هر کسی از این چهارده پانزده نفر برای خودش یک میز دارد و دارد آموخته های حکمت خان را دوره میکند. سرود ملی شان را هم تغییر داده اند به " بچه ها تیکه تیکه ، یک بازی قشنگه ".

 

[ 20:33 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

May 1, 2009

دلارا دارابی ، با وجود تلاش های فعالان حقوق بشر ، اعدام شد.

پویا و آسیه مدتی پیش فلشی از نقاشی های  دلارا تهیه کردند .

دنیای حقیری است ، وقتی که سرنوشت  انسانها با کینه های انسانها رقم میخورد. دنیای حقیری است اگر قانون چشم در مقابل چشم ، دنیای کوری باقی بگذارد.

دوستان زیادی صحبت میکردند از اینکه باید سعی کنیم خود را به جای خانواده ی قربانی بگذاریم و آنها را درک کنیم.

مرا ببخشید اگر هیچ قتلی را ـ چه قانونی چه غیر قانونی ـ درک نمیکنم و با هیچ قاتلی همدردی ندارم.

مرا ببخشید اگر حماقت را درک نمیکنم. مرا ببخشید اگر نمی فهمم چگونه میشود تقاص فرزندی را با تاب خوردن فرزند دیگری بر سر دار گرفت و کینه های خود را التیام بخشید.

قوانین مستهجنی در کشور ما حکم فرماست . و مردم مستهجنی خواستار اجرای این قوانین مستهجن می شوند.

تف ...

 

[ 18:48 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]



Powered by MT3.35