April 30, 2009

تو تربچه و اناری ، سکولاری سکولاری

یا ... حالا که مورد تجاوز قرار گرفته ای ، به جای داد زدن ، سعی کن از آن لذت ببری

شوخی شوخی ، با انتخابات ریاست جمهوری اسلامی هم شوخی ...

(تیتر اول ا لطفا با آهنگ ترانه ی صد تا یه غاز پسر گوگوش ـ تو خودت نقل نباتی ، شکلاتی شکلاتی ـ خوانده شود)

جمهوری اسلامی ، از آنجایی که هیچ وقت مثل آدمیزاد رفتار نکرده است ، نه گذاشته و نه برداشته ، و مبارزات انتخاباتی اش را با با ماجرای اساس کشی من ـ بابا این بار غلط ننوشتم ـ من دقیقا و اساسی دارم اساس کشی میکنم و نه اثاث کشی  :)) ـ  توام کرده . احتمالا به این دلیل که دیده سر من گرم است و این را برگ برنده ای برای خودش می داند.
این را قبل از من البته حضرت مورچه که خانه اش با ملاقه ای آب نابود شده بود ، و فکر میکرد دنیا را آب برده هم گفته بود.

هفته ی پیش ، در برنامه ی رادیوی همبستگی ، آقای هنوز محترمی ، روی خط آمده بودند . ایشان که حرفهایشان زار میزد که از طایفه ی کسانی هستند که آنها را که مثل خود نبودند تربچه های پوک می خواندند ، اعلام کردند که در جمهوری اسلامی دو سه تا جناح کاندید انتخابات هستند و یکی از این جناح ها سکولار است. ایشان جناح خاتمی را سکولار معرفی کردند. البته وقت صحبت تلفنی برای هر شنونده در این رادیو محدود است ، وگرنه این آقای محترم ، اینطور که دور برداشته بود ، خاتمی را لائیک و لیبرال و آتئیست و ... هم میخواند.
خوب ، دروغ که خاش نیست که گلوی کسی را بگیرد.
من به گفتمان شرکت در انتخابات  به دلیل اینکه در ایران کار دیگری نمیشود کرد ، از طرف هر کسی که به آن معتقد باشد ، احترام میگذارم. قبول ندارم ، ولی چون عقیده ی شخصی است ، احترام میگذارم.  

مثلا دیروز با یکی از آشنایان صحبت میکردم و گفت که به موسوی رای میدهد ، پرسیدم چرا ؟ گفت چون آرشیتکت است و هوای ما آرشیتکت ها را خواهد داشت ،اینجا بود که فهمیدم چرا کارگران شهرداری به احمدی نژاد رای دادند :))

اما با گفته های آقای سکولاریان ، یاد آن جک قدری زن ستیز هم افتادم . ماجرا از این قرار بود که چند نفر ریخته بودند اموال خانه ای را بدزدند ، زن و شوهر در خانه بودند . آقایان دزدها مرد را کتک میزنند و دست و پایش را می بندند و به زن میگویند اگر برایمان نرقصی ، شوهرت را می کشیم. زن به شوهر نگاهی میکند و شوهر به او التماس میکند که برایشان برقص تا مرا نکشند. و زن شروع میکند به رقصیدن . دزدها هم بعد از مدتی ، اسباب خانه را بر میدارند و میروند .
فردا مرد میرود و تقاضای طلاق میکند. زن با گریه و زاری میگوید که خودت التماس کردی که برایشان برقصم ، چرا میخواهی مرا طلاق دهی ؟ مرد میگوید من مشکلی با رقص تو نداشتم . من از تو خواسته بودم برقصی و رقصیدی . ولی ناز کردن و ابرو  انداختن چشم نازک کردن و عشوه آمدن ها ابتکار خودت بود.

آقای محترم سخنگوی خط آزاد رادیو همبستگی ، به شدت شبیه آن خانم عمل میکند. که می خواهد به قول خودش نواله ناگزیری را به خاطر نجات خلق قهرمان ایران گردن کج کند و می پرد وسط میدان و شروع به رقصیدن میکند، ولی عشوه های آن چنانی هم ـ البته کاملا به ابتکار خودش ـ می آید ، و اینجاست که خاتمی ، معتقد به قانون اساسی جمهوری اسلامی و طرفدار و حامی ولایت فقیه ، با چند حرکت آرتیستیک پشت چشم ، و بالا انداختن ابرو ، میشود سکولار.

جایی حرف چرندی را خوانده بودم ،که نمیدانم از کیست .  نوشته بود که حالا که دارند به تو تجاوز میکنند ، سعی کن آرام باشی و از این سکس لذت ببری.

هر دوی این برخوردها ، چه آن که سعی میکند قورباغه ای مثل حضرت خاتمی را به جای قناری به من بفروشد چه آن که میگوید حالا که زور مقابله نداری ، راحت دراز بکش و لذت ببر ، یک چیز را به مردم ایران حقنه میکنند :

خلایق هر چه لایق

در مورد انتخابات بیشتر خواهم نوشت. غم نان اگر بگذارد... 

  

[ 9:25 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

April 29, 2009

قرار گذاشته بودیم که برای نوشتن قرارداد خانه ، در ساعت 9 شب به دفتر معاملات ملکی بروم . اما معاملاتی زنگ زد و گفت که مرد خریدار خواسته است که اگر میشود قرارداد را در خانه ی من امضا کنیم ، تا همسرش هم خانه را ببیند.
برایم خیلی تعجب آور بود که همسر مرد خانه را ندیده است. مگر قرار نبود او در این خانه زندگی کند. پرسیدم سوئدی هستند ؟ گفت نه . خارجی ...
و پیش داوری هایم شروع شد. آها .. این مردهای خارجی...

آب جوش را آماده کردم ، من قهوه جوش ندارم ، قهوه ی دلخواهم نسکافه است. و آب جوش که باشد آماده کردن چای ـ تی بگ ـ یا قهوه ساده است.

ربع به 9 بود که زنگ در خانه به صدا در آمد. پیتر ، معاملات ملکی و یک زن و شوهر هم سن و سال خودم پشت در بودند.  زن و مرد عربی حرف میزدند.
خوش آمد گفتم و آمدند تو . مرد با سر و صدای شاد خانه را به همسرش نشان میداد. گاهی هم سوئدی می پراند که من بفهمم چه میگوید. مثلا جقدر قشنگ ، چقدر تمیز ، چه با سلیقه . برای باز کردن کمد ها اشاره ای به من کرد و گفتم که اشکالی ندارد ، باز کرد و گفت : چقدر لباس ،  و وقتی یخجال فریزر را باز کرد : چقدر غذا  :))

همه گفتند که چای میخواهند. چای را آماده کردم و در ماگ های بزرگ ریختم. قند تصفیه نشده هم روی میز گذاشتم. قرارداد ها را جلوی رویمان گذاشتیم و شروع کردیم به خواندن. اما من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم . خواندن پیتر را قطع کردم و گفتم : چطور است که شما میخواهید در اینجا زندگی کنید و خانم خانه را ندیده است ؟
زن خندید و گفت : ما اینجا زندگی نمیکنیم. این خانه را برای پسرمان میخریم. این خانه برای ما کوچک است. پسرمان قرار است مستقل شود و این خانه برای اوست. میخواستیم که نزدیک ما باشد. او الان سوئد نیست ولی این خانه که آنونس شد ، دیدیم فرصت را از دست ندهیم چون این منطقه خوب است و این خانه ها کم آنونس میشوند . ضمن اینکه بازار هم برای خرید خوب است.
گفتم : و برای فروش نه :))

اما من از قیمتی که فروش رفت ناراضی نبودم. قیمتی را که بابت  خانه پرداخته ام دریافت کردم و مقداری نیز اضافه که خرج معاملات ملکی و اینها تامین شود.
مرد خوش سر و زبان بود و زیاد خرف میزد و زیاد سوال میکرد. دائم هم چیزهایی را به زبان عربی به همسرش توضیح میداد. گفت تو ایرانی هستی ، همین که خانه را دیدیم اول کتابهایت را نگاه کردم ، و فهمیدم ایرانی هستی ، ایرانی ها تمیز و منظمند ـ هی هی هی ، منظم ؟ من ؟ ـ و صادق هستند. البته نه همه شان ، ولی بیشترشان.
پرسیدم شما کجایی هستید ؟ زن خندید و گفت : ما در اصل همسایه ایم.
اهل نی نوای عراق هستند. مرد تحصیل کرده است و شرکت کوچکی در جهت تامین بهداشت در رستوران ها دارد. و زن کافه ی کوچکی را در همین نزدیکی ها می گرداند. 
آدمهای خوب و خوش مشرب و شلوغی به نظر می آمدند.
قرار داد را نگاه کردم. 3دنگ خانه به اسم مرد و 3 دنگ به اسم زن ثبت شد. مساوی :))
از پیش داوری هایم شرمنده شدم.
روز تحویل خانه را آخر ژوان تعیین کرده بودم که گفتند در سفر هستند. انداختیم 13 جولای. فکر کردم چیز زیادی نیست پرداخت نصف ماه.  
وقتی که قرارداد را نوشتیم و پیتر رفت ، مرد گفت که میخواهد رختشور خانه و انبار زیر زمین را ببیند. بردمشان و نشانشان دادم. پرسید که بعد از تعمیرات آیا چیزی زیاد آمده و نگاه داشته ام که بتواند اگر خواست تغییری بدهد استفاده کند و گفتم که در انبار هستند و برایش باقی میگذارم. یخچال و قدری وسایل دیگر هم در انبار بود که گفت آنها را هم برایش بگذارم.
از همسایه ها پرسید و گفتم که اکثرا مسن هستند ، و غرغرو. گفت : مشکل پسرم است. باید کنار بیاید. این دیگر مادرش نیست که هر سازی خواست بزند. و خندید.  
انسانهای خوبی به نظر می آمدند ، گفت که اگر چیزی را خواستی بفروشی ، ما خریداریم. مبلهایت را خیلی خوشم آمده ، و تخت...
درست چیزهایی که میخواستم از دستشان خلاص شوم. میخواهم خانه ی جدیدم را حتی المکان خلوت نگاه دارم.
گفتم : حالا باشد ، صحبت میکنیم...
گفت : زنگ میزنم.
پرسید خانه را چقدر خریده بودم و به او گفتم. و گفت :به این قیمت ؟ با این همه تعمیرات ؟  این همه هم خرج کردی ؟ البته خیلی قشنگ شده .
گفتم : من بیزنس وومن خوبی نیستم :)) 

این هم از این.  

[ 4:35 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

April 27, 2009

بعد از کار  تصمیم گرفتم که در فاصله ای که تا کلاس یوگایم وقت دارم ، به کونگزتردگورد ، یا همان باغ شاه بروم و آنجا در آفتاب بنشینم و کتابم بخوانم. 
درختهای گیلاس ژاپنی همه شکوفه کرده بود و باغ بسیار زیبا شده بود.

Bild007.jpg
بازی شطرنج خیابانی در زیر شکوفه های گیلاس ، باغ شاه ، استکهلم

دو نفر روی نیمکت کنار من نشسته بودند و با هم به صدای بلند حرف میزدند. حرف که نه ، دعوا میکردند. سیاه پوست بودند ولی از یک کشور نبودند ، و همزبان نبودند ، به همین دلیل به سوئدی حرف میزدند. 
در میان حرفهایشان شنیدم که اولی سر دومی داد زد  : تو چی میگی ؟من از 9 سالگی کمونیست بودم ، در 13 سالگی برای آموزش به شوروی فرستاده شدم ، در دارفو بودم ، در ...
نگاهی به چهره اش کردم ، در حدس زدن سن و سال نژاد های آفریقایی چندان خبره نیستم ولی فکر میکنم چیزی در حدود 40 سال داشت.
میگفت که از 9 سالگی کمونیست بوده ، و این مسئله برایش اصلا هم عجیب نمی آمد ، حتی به این مسئله افتخار هم میکرد.از سوئدی ای که حرف میزد هم میشد حدس زد که حداقل نیمی از عمرش را در سوئد گذرانده. با این وجود کمونیست بودن یک کودک ـ که در اینجا خودش بود ـ اصلا برایش عجیب به نظر نمی آمد.

داد های ایشان بالا گرفت و لاف زدنهای دو طرف حوصله ام را سر برد. بلند شدم و  نگاهی به نیمکت های پر کردم که شاید جای خالی ای پیدا کنم. چند نیمکت آنطرف تر ، کنار مرد نسبتا جوانی جایی خالی بود. کیف و کتابم را جمع کردم و رفتم آنجا و مشغول خواندن کتاب شدم.
مرد به من گفت : سیگار داری ؟
ـ سیگاری نیستم.
ـ من هم احتمال قوی ترک خواهم کرد. پرتقال که بروم این را هم ترک میکنم.
ـ برای ترک سیگار میخوای بری پرتقال ؟
ـ نه ، برای ترک مشروب. ولی سیگار را هم ترک میکنم. وقتی برگردم همه چیز عوض میشود. زندگی را از سر میگیرم.
ـ متوجه منظورت نمیشوم .تو برای ترک مشروب داری میروی پرتقال ؟ چرا ؟ برای چند وقت ؟
 ــ خودم نمیروم ، اداره تامین اجتماعی مخارجم را تامین میکند. من الان  در خیابان زندگی میکنم. به مدت یک سال میفرستندم پرتقال . از معتاد بودن خسته شدم و ازشان کمک خواستم. 
ـ سر و وضعت نشان نمیدهد که خیابان خواب باشی .
ـ سعی میکنم همیشه تمیز بمانم من بیش از یک سال است که خیابان خواب هستم.
 چرا اینجا نه ؟
ـ اینجا گروه خودم را دارم. نمیتوانم ازشان ببرم. بلاخره آدم تو خیابان خوابی هم یه سری همدم پیدا میکند و آنها همه همین هستند. امکان این را ندارم که یک باره از همه ببرم.  
ـ میتونم ازت بپرسم که چرا کارت به خیابان کشید ؟
ـ هر چی بخواهی میتوانی بپرسی.  زندان که بودم شنیدم که  خانه ام را از من گرفته بودند ، و اثاثیه ام را هم در خیابان ریخته بودند.  از زندان که برگشتم جایی نداشتم. سوسیال هم نداشتم. یک سال و نیم خیابان خوابی ، زندگی خشنی است. 
تیپش اصلا خشن نبود. آرام و حتی خجالتی به نظر می آمد. به الکلی ها هم شبیه نبود.
ـ چرا زندان افتادی ؟
ـ برای کتک زدن یک نفر.
ـ آه...نگو که همسرت را ...
ـ همسر ندارم. نه. با یه نفر دعوایم شد و همدیگر را زدیم. اما به من 10 ماه زندان دادند چون من او را بیشتر زدم. مست بودم و حقیقتا نفهمیدم چقدر دارم میزنم. 
ـ شغلت قبل از این ماجرا ها چه بود ؟
ـ پیانیست هستم ؟
تقریبا فریاد زدم : ـ چی ؟؟؟؟
خندید و گفت : پیانو میزنم. جاز ، در پاب ها و بار ها با یک گروه کار میکردم. پیانیست خوبی هم هستم.  اگر این لعنتی را کنار بگذارم.  
گفتم : بابا خودت را جمع و جور کن دیگر ، تو جوان هستی ، نا امید نشو. تلاش کن.
گفت : میدانم. هفته ی دیگر میروم. باید سعی خودم را بکنم. سخت است ، باید  از اول شروع کنم.
ـ اما ارزشش را دارد. 
ـ آره ، ارزشش را دارد. 

ساعت داشت نزدیک هفت میشد. شروع کردم به جمع کردن وسایلم و گفتم : من باید بروم .
گفت : مزاحم کتاب خواندنت هم شدم. 
ـ نه ، مزاحم نبودی. خوشخال شدم با تو صحبت کردم. 
ـ من بیشتر ، زندگی در خیابان زندگی ِ تنهایی است.
ـ چیزی میخواهی ، چیزی لازم داری ؟ یک ساندویچی ؟ قهوه ای ؟
ـ نه ، این شبها را تا هفته ی دیگر در اورژانس سوسیال میخوابم. غذا هم آنجا به من میدهند. اگر می ماندی شاید یه قهوه ای با هم میخوردیم ،
ـ باید بروم ، کلاس دارم . ولی میتوانم پول یک قهوه را بهت بدهم.
ـ بهتره این کار را نکنی. به خودم اطمینان ندارم. من هنوز یک الکلی هستم.
ـ اوکی ، پس به امید دیدار ، تلاش کن. نا امید نشو.
ـ سعی میکنم.

اسمش استفان بود. فامیلش را نپرسیدم. روی نیمکت زیر درخت های گیلاس باقی ماند و نگاهش به حوض وسط باغ خیره بود.  
و من هنوز هم در فکرم : آیا میتواند ترک کند ؟ آیا روزی به زندگی باز خواهد گشت ؟

[ 21:17 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

April 25, 2009

دوستی زنگ زد و با داد و فریاد های دوستانه !! از من به خاطر این پست انتقاد کرد ، و گله اش خصوصا روی این جمله بود :

او  باهوش ، منطقی ، سخاوتمند، با مسئولیت   و مهربان است ، یک انسان آزاده ، و این خصوصیاتش را من مدیون رشد او در جامعه آزاد هستم.

میگفت که تو به ملت ایران توهین کرده ای ، و میشود از این نوشته این را استنباط کرد که جوانانی را که در ایران رشد کرده اند منطقی ، سخاوتمند ، با مسئولیت و مهربان و آزاده نمیدانی.

و من بعد از صحبت های او مدتی سر این مسئله فکر کردم. با چند دوست بودم و قدری سر مسئله صحبت کردیم. و به این نتیجه رسیدم که اشتباه از من بوده .

امکاناتی که در سوئد در اختیار من و فرزندم گذاشته شده است ، با امکانات دیگر ایرانیان برابر است. شاید در بعضی موارد امکانات مالی که در اختیار داشتم کمتر از خیلی های دیگر  هم باشد چرا که من سعی کردم بسیار زود وارد بازار کار شوم تا از کمک هزینه های اجتماعی استفاده نکنم. دوران دانشجویی من در تنگدستی شدید گذشت ، چرا که با پول دانشجویی که یک دانشجوی معمولی تنها زندگی میکند ، من و دخترم با هم زندگی میکردیم. و بسیاری سختی های دیگر البته که لازم به گفتن نیست. چرا که انتخاب ِ من بود که طلاق بگیرم و انتخاب ِ من بود که اینگونه باشم.  
رشد در جامعه ی آزاد تنها در اختیار من و فرزندم نبود. در اختیار همه ی شهروندان و افرادی که در این جامعه زندگی میکنند بود. چه سوئدی باشند و چه ایرانی و چه از کشورهای دیگر. اما همه ی ما یکسان از این امکانات استفاده نمی کنیم.  
 دریافتی های ما از جامعه ی خود متفاوت است و بستگی به پیشینه ی فکری و زیستی ما دارد. 

در همین سوئد بارها شنیده ام که از همزیستی دخترانشان با پسران دیگر جلوگیری کرده اند و این همزیستی را مشروط به ازدواج کرده اند.  دختران ایرانی زیادی ی که در همین سوئد بزرگ شده و یا حتی به دنیا آمده اند ، در ازدواج با پسران ایرانی ، مهریه مطالبه کرده اند و حرفشان هم این بوده که اینطوری صدای فامیل در نمی آید و من همیشه تعجب میکردم چرا برای یک دختر جوان که در این جامعه بزرگ شده است ، در آمدن صدای فامیلش اینقدر مهم است ؟

از طرف دیگر در ازدواج های ایران  هم شنیده ام که دخترانی مهریه را از حذف کرده اند و حق طلاق را جایگزین آن کرده اند. این تعداد بسیار اندک هستند ، و عمدتا در میان دختران تحصیل کرده که به برابر حقوقی اجتماعی معتقدند صدق میکند. ولی به هر حال هستند .

من در نوشته ام اشتباه کردم.
بارها که با دخترم صحبت میکنم ، از آزادنگری او در رابطه با مسائل اجتماعی حیرت می کنم و به خود میگویم که من وقتی همسن دخترم بودم این چنین فکر نمی کردم. ولی از طرف دیگر این مسئله را هم باید در نظر بگیرم که وقتی من هم سن دخترم بودم کمتر کسی اینطور فکر میکرد. 
در جوانی من ، مسئله ی حقوق زنان و حقوق همجنسگرایان و حقوق کودک و حقوق بشر به  شکل امروز مطرح نبود. مسئله ی دموکراسی و آزادی و برابری و سکولاریسم و دیگر آزادی های بشری در جوانی من چندان نقشی بازی نمیکرد. مسلما در دهه 80 اروپا این مسائل وجود داشت ولی تا پخته شدن آن و رسیدنش به ایران که در آن زمان جامعه ی بسیار بسته ای محسوب میشد ، مسئله ی ساده ای نبود.
وجود اینترنت و دیگر رسانه های گروهی ، نقش بسیار موثری در تبادل نظرات و صیقل دادن عقاید داشته. و این رسانه ها از اواسط دهه 90 در ایران نیز همه گیر شده.

رشدی که من آن را ناشی از زندگی در جامعه ی آزاد میدانم ، مسلما در وحله ی اول ناشی از زندگی در خانواده ای است که درب های ذهنش را به روی جامعه ی آزاد نبسته است.
دختر من از نوجوانی با دوستان همجنسگرای من آشنا شد و حضورشان را به عنوان دوستان مادرش در خانه پذیرفت و یاد گرفت که انسان همجنسگرا انسانی است مثل هر انسان دیگر. این بود که وقتی یکی از دوستانش در جمع اعلام کرد که متوجه شده است که همجنسگراست ، هیچ مشکلی در ادامه ی دوستی با او برایش به وجود نیامد.
  
در همان زمان نیز خانمهای ایرانی ای بودند که   از لمس بدن یک انسان همجنسگرا دچار رعشه میشدند و دستشان را چنان که به چیز نجسی خورده باشد پاک می کردند.

مسیری که من طی کردم ، موجب شد که این باشم که هستم. با تمام نقاط ضعف و قوت.
این مسیر در سوئد و در جامعه ی باز سوئد توانست آزادی عمل و انتخاب بیشتری داشته باشد. ولی دریافت ها و فراگیری های من نیز با توجه به پیشینه و طرز فکرم ، از بسیاری از دیگر ایرانی ها ، و حتی دیگر سوئدی ها متفاوت بوده و هست.
اگر من توانستم از آزادی های اجتماعی در سوئد بهره ی نسبی  ببرم ، به این معنی نیست که همه بتوانند چنین کنند. به این معنی هم نیست که من  استثنائی نایاب هستم که نظیرش یافت نشود . مسلم دارم که بسیاری  هستند که بهتر از من بوده اند.
همانطور که بسیاری از دوستان ایرانی را دیده ام که با حق و حقوق انسانی ، آنچنان بدیهی برخورد میکنند که جزئی از زندگی شان است.

قصد من توهین به ایران و ایرانی نبود. اگر چنین تصوری پیش آمد، حقیقتا عذر می خواهم.
اما این را هم کتمان نمیکنم که معتقدم انسانها در جامعه ی آزاد ، جامعه ای که مجبور به سانسور خود نباشند و مجبور نباشد برای بقاء خود دروغ بگویند ، بهتر و بیشتر رشد خواهند کرد.   
 

[ 22:16 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

احساسات بهاره ...

Bild003.jpg

Bild002.jpg

این چند روزه هوای استکهلم بسیار خوب است. دیروز بعد از کار ، قدم زنان به محله ی خانه ی جدیدم و کنار دریاچه ام رفتم ، دریاچه مملو از پرندگان است و برای شنا مناسب نیست ولی بسیار زیباست. در کافه ای که کنار دریاچه است آبجو سفارش دادم و نشستم و کتابم را خواندم و بعد پیرامون دریاچه قدم زدم، جای خوبی برای تمرین یوگا پیدا کردم  و این عکسها را هم برای شما گرفتم تا ببینید چه دریاچه ی خوبی خریده ام :))

هوا خوب است و همه جا دختر و پسرها را می بینی که در بغل هم آرمیده اند و یا دست در دست هم ، یا کنار هم راه می روند. کسی هم برایشان حرفی در نمی آورد .

مکالمه ی زیر را از چند نفر که جلوی من راه می رفتند شنیدم :

دختر : امشب میای خونه ی من ؟ پیش هم باشیم ؟
پسر : هوم... اه... آخه میدونی  ..
دختر : بستنی هم دارم ـ این را گفت و لبخند نازی زد .
پسر : بستنی ؟ با چه مزه ای ؟ شکلاتی ؟
دختر : هوم ،  شکلاتی هم هست.
پسر با خوشحالی : خوب آره ، حتما میام .

دختر و پسر دست در دست همدیگر راه میرفتند و به هم لبخند می زدند. موهایشان لخت و بور  بود و چهره هایشان شاد و بهاری. 
چند قدم جلوتر ، مادرهایشان با کالسکه های خالی  ، با هم حرف میزدند و راه  میرفتند. 
دختر و پسر  ، بیشتر از 3 یا 3 و نیم  سال نداشتند .  

[ 5:57 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

April 22, 2009

این بیچاره هم زندانی است ... مطلبی از مجتبی سمیع نژاد 

نه اینکه بگویم برایم مهم نباشد ،ولی برای رکسانا صابری چندان نگران نیستم. نگرانی ام برای زندانی هایی است که بی نام و بی نشان در پشت درب های بسته خاموش میشوند. برای کسانی که کلینتون و اوباما از بابت شرایط ایشان اظهار نگرانی نمی کنند. برای کسانی که اسمشان را جز چند تن دوستان و بستگان  نزدیکشان کسی نشنیده و نمی شنود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با دخترم صحبت میکردم. دوربین عکاسی اش خراب شده بود و اینجا که بود دوربین مرا استفاده کرد ، گفت که یک دوربین نو خریده است ، که مشخصات خوبی دارد.
بهش گفتم خوب شد که دوربین نو خریدی ، تو عکسهای خوبی میگیری ...
گفت : هوم... پس چی :))
ـ در حقیقت میدونی ، تو هر کاری را که مادرت میکند ، انجام میدهی ، متنها بهتر :))
ـ آره ، احتمالا یه چند نسلی که بگذره ها ، نرمال میشیم 
ـ اه...  نرمال بودن خیلی خسته کننده است دخترم. 
 ـ :))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر در زندگی ام از یک بابت از خودم متشکر باشم ، آنهم این است که با ترک ایران و آمدن به سوئد ، امکان رشد در جامعه ی آزاد را برای دخترم فراهم کردم.  اینکه او از کودکی در دنیایی بزرگ شد که توانست مستقل بیاندیشد و اندیشه اش را بدون ترس و اضظراب بیان کند. اینکه امروز بتواند در  رشته ای که مایل است و حقیقتا دوست دارد تحصیل کند ، نه در رشته ای که برایش جا باشد یا پذیرفته شود. و اینکه بتواند در انتخاب شریک زندگی اش هم حق انتخاب داشته باشد ، حق داشته باشد امتحان کند ، حق داشته باشد حتی اگر بخواهد با کسی مدتی زندگی کند و وقتی دیدند با هم تناسب ندارند ، هر کدام راه خودشان را بروند.
او  باهوش ، منطقی ، سخاوتمند، با مسئولیت   و مهربان است ، یک انسان آزاده ، و این خصوصیاتش را من مدیون رشد او در جامعه آزاد هستم. هر چند که ابدا تاثیر خودم و تربیت را بر او نفی نمیکنم. ولی میدانم که شرایط محیطی او سهم به سزایی در ساختن شخصیت او داشته.
  
میدانم که  شیوه ی زندگی خودم هم برایش الگوی بدی نبوده . او تلاش مرا در جهت باز سازی زندگی دید ، و نیز دید که وقتی هیچ راهی برای ساختن وجود نداشت ، سوختن و ساختن را پیشه نکردم تا بعد از او طلب کار باشم که " من به خاطر تو بود که با پدرت ساختم" . اینکه طلاق را نه شکست تصور کردم و نه پیروزی ، بلکه قسمتی از زندگی . و یک راه حل برای جلوگیری از درگیری و کشمکش های فرسایشی. 

بارها به دخترم گفته ام که " تو بهترین و زیباترین اتفاق زندگی من هستی " و میدانم که میداند که حقیقت را میگویم.

هیچ چیز زیباتر از دیدن رشد و شکل گیری شخصیت کودکی نیست که تو در زندگی اش نقش داری. 
پدر ها ـ و احیانا مادرهاـ یی را که فرزندشان را ترک میکنند و یا او را در درجه دوم قرار میدهند را درک نمیکنم. راستی ما که روزی ادعای تغییر دنیا و ساختن دنیایی بهتر را داشتیم ، چگونه از ساختن دنیایی بهتر برای فرزند خودمان عاجز هستیم ؟ و با کین ورزی و یا مشکلات شخصی خود ، زندگی این انسانها را خراب میکنیم ؟

من بهترین مادر دنیا نبوده ام. این را هم خودم میدانم و هم  همیشه به دخترم گفته ام. و او آنچنان آزاده و بزرگ منش است که همیشه به من میگوید که : تو تمام سعی خودت را کرده ای ، و این از همه چیز مهم تر است. 

و وقتی بچه های  بعضی از اطرافیان را می بینم ، متوجه میشوم که درک همین مسئله هم باز میگردد به شناخت بالای او و بخشنده بودنش.

گاه که با دوستانی هم سن و سال دخترم صحبت میکنم و از زندگی شان مطلع میشوم، گریه ام میگیرد . راستی ما پدر و مادر ها با نادانی هایمان چه به روز بچه هایمان آوردیم ؟ و چرا هرگز نتوانستیم از آنها بابت تمام کمبودها و کوتاهی هایمان ، عذر خواهی کنیم ؟ من مطمئنم که تمام بچه های دنیا ، اگر بدانند که پدر یا مادرشان ، از صمیم قلب بابت کوتاهی ها و نادانی ها و ناتوانی های خود از آنها معذرت خواهی میکند. آنها را می بخشند.
اما این به شرطی است که دیر نشده باشد. به شرطی که گذشت زمان ، کدورت ها را به کینه های عمیق تبدیل نکرده باشد.

پدران و مادران ، روزهایی را که در زندگی بچه هایمان از دست داده ایم ، نمیتوانیم باز گردانیم.
قهر ها و اخم و تخم های بعد از طلاق ، اینکه بگوییم " اگر تو رفتی بچه ات را نمیخواهم ببینم " یا اینکه بگوییم " باید بگردم و خودم را پیدا کنم " ـ حتی اگر ضروری باشد ـ موجب به از دست دادن روزهایی در زندگی فرزندانتان میشود. روزهایی که میگذرند و باز نمیگردند. اگر این روزها بدون حضور ما بگذرند ، فرزندانمان به هر حال با چیز دیگری آن را پر خواهند کرد. چیز یا چیزهایی که لزوما سالم و مفید نخواهند بود.

این روزها را نمیتوانیم برگردانیم. این فرصت های از دست رفته را نمیتوانیم پس بگیریم. اما قبل از اینکه دیر شود ، قبل از اینکه بار کینه و کدورت و پیشمانی همه ی ما را زیر فشار خود له کند و از ما انسانهای واخورده ای بسازد. در جهت بازسازی روابط تلاش کنیم.

یادمان نرود. بچه هایمان همیشه ارزشش را دارند . تلاش کنیم !! 

[ 21:08 | مهشيـد | 0 دنبالک | 14 ديدگاه ]

April 21, 2009

چند نکته  :

اگر پنجره ها را هر از چند وقتی ـ میگن یه سال یه دفعه هم کافیه ـ پاک کنی ، دنیا اینقدر تیره و تار به نظر نمیاد .
( پنجره هایم را بعد از سه سال پاک کردم :)

اگر گلها را هر از چند یک وقت آب بدی، دیگه زرت و زرت نمی میرند ، وقت زیادی هم نمیگیرد.

کی میگه که من خانه دار خوبی نیستم ؟ من همین الان که این خطوط را تایپ میکنم ، عوض یکی ، دو تا خانه دارم .

این هم عکسهایی از خانه ی من که معاملات ملکی برداشته تا برای فروش خانه آگهی کند. وسایل خانه ام ساده و بی زرق و برق هستند. ولی من دوستشان دارم.  

vardagsrum.jpg

sovrum.jpg 

 k%C3%B6k.jpg

[ 18:46 | مهشيـد | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

[ 5:14 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

April 19, 2009

یکی از همکارانم از من پرسید : هند چطور بود ؟
گفتم  : عاشقش شدم.
ـ پس اونطور هایی که میگن کثیف نیست ؟
فکر کردم و گفتم : هست!
ـ پس اونقدرها شلوغ نیست ؟
ـ بیشتر از اون که فکر کنی .
ـ هوا ؟
ـ در شهرهای بزرگ آدمها ماسک میزنند یا شالشان را جلوی صورت می پیچند تا دود نخورند  و گرما بیداد میکند
ـ غذا ؟
ـ هر چی بخوری همچی میسوزندت که میدوی
 ـ اما فقر و نداری اونقدر که میگن نیست لابد ؟
ـ فقر ؟ ما در ایران فقر داریم ، ولی من در هند نوعی از فقر را دیدم که در جای دیگر ندیده ام. فلاکت است.
ـ حقوق شهروندی ؟
ـ هوم ، شوخی میکنی ؟
ـ پس چی ؟
ـ نمیدانم ، هند همه ی اینها که میگویند هست. کثیف ، شلوغ ، فقیر ، نابرابری ، ، ظلم ،ولی من عاشق این کشور شده ام.
ـ تو دیوانه ای !
ـ خبر جدید چه داری ؟

دلم برای هند آنقدر تنگ میشود که اشکم در میاید. روزها میشود که ساعت ها روی یوتوب آهنگ های بالی وود را گوش می کنم .
کابی خوشی کابی غم ...
اینقدر دلتنگ ایران نمی شدم . شاید برای اینکه منطقم همیشه از دلتنگی ام جلوگیری میکند. منطقم به من میگوید که جایی که نمیتوانی بروی ، دلتنگش هم نمیشوی. شاید برای اینکه میدانم سهم من از کشورم همان چند هزار پایی است که سایه ای از شهرها و از دریاچه مازندران را ببینی ، یا نبینی و به خودت بگویی که دیده ای. سهم من از کشورم همان نگاه از چند هزار پایی است ، در فاصله ی پرواز  بین استکهلم و بمبئی .

هندوستان همه ی آنها که فکر میکنید هست. ولی در هندوستان قلب ها می تپد. زن دست فروش اول با تو چانه میزند تا انبه را گرانتر بفروشد و بعد که سر قیمت به توافق رسیدید ، دست میکند و از بساطش که بساطی نیست دو تا موز  هم میگذارد در پاکت ، چرا که وجدانش راحت باشد که گران نفروخته.

زن فقیری که در ایستگاه قطار با تو منتظر است ، به راحتی یکی از دو سمبوسه ی خودش را به تو می دهد. و با گشاده رویی چایی را که برایش خریده ای پذیرا میشود.

در هیچ جای دنیا ، مردمی با قلب های تپنده و سخاوتمند آنگونه که در هندوستان بودند ، ندیده ام.  

دلم برای هند تنگ شده .

اومرا جان ، سلام

[ 7:12 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

April 18, 2009

زیبایی ...

چیزی که معمولا از مردان ـ و یا زنان ـ ی که به نحوی با من مخالفند یا از من خوششان نمی آید ـ که کم هم نیستند ـ می شنوم ، نظراتی راجع به شکل ظاهری ام است. اینکه زشت هستم ، اینکه قیافه ای ندارم و چه و چه ها...
یک بار آقایی که سبیلهایش از بناگوشش دررفته بود ـ این را جدی می گویم ، سبیل های ناصرالدین شاهی دارد، و البته وقتی فکر میکنم کار درستی کرده است. اگر او این سیبیل ها را نداشت ، من اصلا متوجه زنده بودنش هم نبودم :)) ـ وقتی  از صحبت من خوشش نیامد ، با حرص گفت : میمون هرچی زشت تر ، بازیش بیشتر... و من که  به زور جلوی خنده ام را گرفته بودم ، گفتم : آخه چه ربطی داره ؟

این را هم بگویم که اصلا لازم نیست برایم کامنت بگذارید و به من قوت قلب دهید. اولا که من در خانه ام آینه دارم ـ آنهم چند تا ـ ، دوما اعتماد به نفس خوبی  دارم ، سوما واقع بین هستم. پس میدانم کی هستم و چه قیافه ای دارم. و هیچ وقت هم مشکلی با قد و بالایم ، قیافه ام ، یا حتی صدایم که در صورت لزوم میشود برای شکستن دیوار صوتی از آن استفاده کرد ندارم :)) 

آنچه برایم مشکل پیش می آورد این است که این آقایان ، یا خانمها ، دقیقا چه چیزی را مورد حمله قرار میدهند ؟

چرا فکر میکنند با زشت خطاب کردن  بک رن  ؛ او را  آزار میدهند ؟ چه تصوری از یک انسان زن دارند که فکر میکنند اگر او را زشت خطاب کنند دنیای او را به هم می ریزند و او را زخمی میکنند ؟

زیبایی از نظر این آقایان و خانمها چیست ؟ چه نقشی دارد ؟
آیا ذره ای از حرفهای اینان از عقل ناشی می شود ؟ 

and dont they know that i dont care anymore ?

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گزارش به مردم :

در حال گذراندن دوره ی Genesis  و فیل کالینزی ام هستم

 این ، و این ، و این ، این  و خیلی های دیگر  :)))

[ 9:17 | مهشيـد | 0 دنبالک | 14 ديدگاه ]

April 16, 2009

این نوشته ی دوست خوبم ناصر رحیم خانی را که در یادبود فریدون آدمیت نوشته است از دست ندهید.

گزارش اندیشه ی ترقی

[ 17:02 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

April 15, 2009

یک بار و برای همیشه  ـ امیدوارم ـ ، و نیز یک سوال از دوستان

یکی از بدترین مجازات های  دنیا این است که دشمنانت احمقان باشند. و من انگار کار بدی کردم که مجازاتم این شده که دشمنم ابله  تمام عیاری است.

مردی در استکهلم که زمانی به دلیل درگیری های فیزیکی  با همسرش  و ضرب و شتم او ،من هم پایم به وسط کشیده شد ،او  که البته و صد البته سیاسی هم هست ، گناه مشکلات خانوادگی خود را از چشم من می بیند و هر از چند بار در رادیو های استکهلم اعلام میکند که من جاسوس سفارت ایران هستم و چه و چه ها.

چند روز پیش دیدم که در فیس بوک با اسم الکی ، تقاضا کرده است که به لیست دوستان من افزوده شود . این اسم الکی اش را از پالتالک می شناختم ،او یکی از مبارزان پالتالکی است که شبانه روز از پشت مونیتور خودش ، جنبش گوسفندانی مثل خودش را رهبری میکند. و جالب این است که با این اسم پالتالکی ، پتیشن ها را  امضا هم میکند. مثلا اگر  شما در گوگل این اسم الکی را سرچ کنید ، کلی از پنیشن ها را پیدا میکنید که امضا کرده است. 
 خلاصه در فیس بوک بعد از دریافت تقاضای دوستی ، برایش نوشتم که وقاجت هم اندازه دارد و او را حذف کردم.

نام او در فیس بوک پویان آزادی است ـ جریان کچل هایی که اسم خود را ذلف علی میگذارند را که  شنیده اید  ـ و امروز این پیام را در فیس بوک برای من گذاشت :

مهشید جان من از دوستان ابراهیم هستم! شما من را هم بسیار خوب میشناسید ! یک روز دوستی به من گفت این سفارت جمهوری اسلامی داره به برخی وام میده ! ولی شرطی هم گذاشته 1 وبلاگ داشته باشه و گزارشات را از طریق وبلاگ بده 2 حدود 1 یا2 ماه به هند برود به عنوان توریست ولی آموزش کامل از فعالیت را یاد بگیرد ! یک بار هم در سفارت باید بیاید چرا را نمیدانم ولی می دانم از این آدمها سندهائی میگیرند تا از دستشان در نرند .آدمهائی را که انتخاب می کنند یا باید بسبار بیچاره ترد شده از جامعه باشند به دلیل خود نمائی ها ! و با آدمهائ که خودت بهتر میدانی چون در این موضوعات اطلاعات دقیق داری و در جریان هستی!
سئوالی هم دارم ؟! شما فعالیت سیاسی نداشتی : چگونه ناگهان از جوانی در ایران فعال شدی در جمهوریحواهان در " کمیته مرکزی" فغال شدی . چرا ظرف این چند سال این همه فعال شدی! چرا هر کسی با شما دوستی می کند فورا از دستت فرار می کنه ؟ کمی هم از مسافرت خودت از هند بگو یا چرا به سفارت جمهوری اسلامی رفتی !؟ اینکه مادرم مریض بود یا پدرم تنها بود یا قرار بود امصائی بدم اینها کهنه شده ! حالا بگو چرا این همه ضد چپ ویا چرا از حمهوریخواهان بیرونت کردند ؟ چرا این همه علاقه داشتی این بچه های فعال و شناخته شده را به سوئد دعوت کنی !؟ بله جالا بگوببینم تو شریفی یا تو ...... بله  

اخوب معلوم است که به شدت هم نوشته های من را دنبال میکند . اما  حتی در اینجا هم همه را مثل خودش فرض کرده و کماکان میخواهد به زندگی مخفی اش ادامه دهد و میگوید که دوست فلانی است ،  ولی از گفتن چرندیاتی که در رادیو ها با اسم اصلی خودش میگوید کوتاهی نمیکند.  
من برایش این پیغام را پس فرستادم :

آقای ابراهیم
شما یه چیزی را باید از برنامه غذایی خودتان خذف کنید .
آنهم خوردن گه های زیادی است.
خیلی پروار تر و احمق تر از اینکه هستید می کندتان.

بعد از این پیغام او را بلوک کردم و نیز گزارش آزار و اذیتش را به فیس بوک سنتر فرستادم.

حالا از شما می پرسم ، با چنین گاو گند چاله دهان هایی  چه باید کرد ؟
بسیار عصبانی ام ، از اینکه چنین زمانی با چنین احمق هایی درگیر شدم ، از اینکه آدمهای اینقدر ابله خود را سیاسی  و مبارز هم می نامند. از اینکه حماقتشان قدرت دیدن اینکه این خودشان هستند که زندگی شان را به کثافت کشیده اند را از ایشان گرفته است و  از اینکه  لجن پراکنی هایش در پالتالک و در رادیو های استکهلم برایش کافی نیست و حتی در فیس بوک که من سعی کرده ام به شدت خصوصی و در حوضه ی دوستان شخصی ام نگاهش دارم هم راحتم نمیگذارد. با فاضلاب هایی مثل آقای " پویان آزادی " که بوی تعفنشان را هر از چند گاه  به دماغت می رسانند چه باید کرد ؟

پس نوشت : لطفا از اتیک و اخلاق و اینکه این مسئله خصوصی است با من حرفی نزنید. این مسئله ابدا خصوصی نیست. من که با این آقا رابطه ی خصوصی ای نداشتم که سالهاست به آزار و شایعه پرانی در مورد مشغول است. من فقط در درگیری خانوادگی ایشان توسط همسرشان پایم وسط کشیده شد، اما حرفهایی که اینجا در این یادداشتنش نوشته ، در تمام رادیو های اینجا بارها و بارها گفته است. بعضی ها مثل رادیو همبستگی ، مرا میشناسند و ایشان را هم میشناسند و با ایشان درجا برخورد کردند ، بعضی از رادیو ها که دست کمی از خود ایشان ندارند ، به او اجازه میدهند که هر چه میخواهد بگوید.
این مسئله نه خصوصی است ، و نه من اتیکی را زیر پا گذاشته ام. 

این را هم میدانم که به پارس سگ نباید جواب داد ، اما سگ حیوان باهوشی است ، وقتی بهش محل نمیگذاری ، میداند که داری بی محلی میکنی. این آدم اینقدر ابله است که وقتی کسی به پارس کردن هایش جواب نمی دهد ، فکر میکند از ترسش است .و اینکه آدم ابلهی فکر کند که من از او می ترسم ، و خیال کند با این تهمت ها  میتواند دیگران را ساکت کند  مرا بیش از هر چیز دیگر عصبانی میکند.  

پس نوشت دو : دیشب از فیس بوک  چند پیام دریافت میکردم که آقای " پویان آزادی " دارد خودش را تکه پاره میکند که برای من پیام بگذارد ، ولی از آنجا که بلوکش کرده بودم ، کیفش قمصور ماند.و فیس بوک تنها خبری که میداد این بود که کسی که بلوک کردی برایت پیامی میدهد که روانه ی سطل آشغال شده. دم فیس بوک گرم.  
حالا هم آمد و اینجا برای من پیام فحش گذاشت که روانه خانه ی ابدی ایشان یعنی سطل آشغال شد.
اما بامزه این بود که نوشته بود : من زنم را میزنم ؟ زن من شریف ترین آدم دنیاست. 
افسوس که دشمنان من از میان ابله هانند. 
جناب ، با هوش سرشاری که داری ، تو که انگلیسی و سوئدی نمی دانی  ، امیدوار بودم که این زبان مادرزادی ات را بتوانی بخوانی و بنویسی و این هم که از تو بر نمی آید. آخه چه ربطی دارد ؟ تو را و رفتاری را که با خانواده ات داری که همه در استکهلم می شناسند. من به همسرت چیزی نگفتم و نمی گویم ، من میگویم خودت شرف نداری ،
شما بارها در این جا و آن جا چه در برخورد با من چه در برخوردهای دیگرتان که دیگران را جاسوس نامید ، پای همسرتان را به وسط کشیده اید که او شریف است و چه. سعی کنید با فهم ناچیزتان مرا درک کنید. من با همسر شما مشکلی ندارم. درک زنانی که با وجود امکانات اجتماعی در رابطه های خشونت آمیز باقی می مانند و قدمی بر نمی دارند و تنها در حد غر زدن و نق زدن باقی می مانند برای من بسیار مشکل است. و از اینکه زمانی رابطه ای که با او  در یک کار گروهی داشتیم ، برای مدت کوتاهی شکلی از دوستی به خود گرفت ـ متاسفانه بعد از برخورد با شما یاد گرفته ام که باید چنین روابطی را در حد حرفه ای نگاه داشت ـ بسیار پشیمانم ، ولی باز هم مشکل من با او نیست. این خود شما هستید که شرف ندارید آقا. این را به چه زبانی باید به شما بگویم که بفهمید ؟ امان از دست آدم نفهم...
 
در همان پیام نوشته که این پیام را او ننوشته ، بلکه کسی به خانه او آمده ـ احتمالا همین دیشب :)) ـ  و این پیام را نوشته و او دارد در به در دنبالش می گردد تا پیدایش کند :))  این کلک ها تاریخ مصرفشان گذشته است ، ولی خوب این آقا تاریخ مصرف سرش نمیشود.   

آقای نامحترم ، دوباره لجن پراکنی هایت را شروع کرده ای ؟ و میدانم که با وقاحتی که داری چیزی برای از دست دادن نداری ، ولی این بار دیگر من کوتاه نمی آیم تا فکر نکنی با دو تا توهین و لجن پراکنی از تو می ترسم ،  بگرد تا بگردیم.  
راستی اینجا هم دیگه نمیتوانی پیام بگذاری ، چون آی پی ات را به سطل آشغال سپردم :)))

پس نوشت سه : این نوشته را در گوگل در رابطه با آقای پویان آزادی پیدا کردم. این نوشته را خانم لیلا قرائی ـ که اصلا هم دل خوشی از هم نداریم ، نوشته است. فکر میکنم دستتان می آید که چه جور آدمی است.
همانطور که گفتم من ابدا با این خانم رابطه ای ندارم ، نه کارشان را قبول دارم ، نه شیوه تفکرشان را . و نه هیچ چیز دیگر.  اما وقتی این آقا در همه جا گفت که ایشان جاسوس هستند ، من پتیشنی را که این خانم درخواست کرده بودند ، امضا کردم.  

[ 17:52 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

April 14, 2009

دخترم میگوید : میدونی مامانی ، تو به جای اینکه خانه تکانی بکنی ، اسباب کشی میکنی !!

برایم قشنگ است که اینقدر خوب مرا می شناسد.

چهار روز تعطیل بودم به مناسبت عید پاک. بجز جمعه که دختری را راهی کردم ، سه روز را با خانه جنگیدم و از سر تا پایش را شستم ، امروز قرار است بیایند و عکس بگیرند و برای فروش آگهی بدهند. بحران اقتصادی در سوئد هم آمده است و اگر بتوانم قیمتی را که بالای خانه پرداخته ام دریافت کنم ، کلاهم را هفت آسمان می اندازم.

خانه ی دیگری هم خریده ام. آپارتمانی کوچکتر از این یکی و خیلی  گرانتر از این یکی  ، که به تعمیراتی هم نیاز دارد. و خلاصه هزینه ی زندگی ام را بالا می برد ،  اما در جای قشنگی است.  دریاچه ی زیبایی به فاصله ی پنج دقیقه ای ـ پیاده ـ در نزدیکی منزلم قرار دارد.

عکس دریاچه ای را که نزدیک خانه است به دوستانم میل زدم و گفتم بی خیال خانه ، دریاچه را صفا ...
یکی از بچه ها برایم نوشت : پس بگو دریاچه را خریدی ...

شما هم نگاهی بیاندازید و ببینید چه دریاچه ای خریدم :)))

[ 5:03 | مهشيـد | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

April 12, 2009

مدتی پیش دوستی که از طریق وبلاگ با من ارتباط گرفته بود میلی فرستاد و خود را بیشتر معرفی کرد تا صحبت خصوصی تر و بیشتری با هم داشته باشیم. در آن میل خود را فردی مذهبی معرفی کرد ، که مذهب را انتخاب کرده است.

برای او هم نوشتم ، و  در این وبلاگ هم بارها گفته ام :

من هیچ احترامی برای هیچ مذهبی قائل نیستم. من برای انسان احترام قائلم و اینکه انسان فکر یا مذهب یا ایده ی خاصی را پیروی میکند به خودش مربوط است . من برای او احترام قائلم و حاضرم تمام تلاشم را بکنم که او قادر باشد خود را و عقایدش را بیان کند. اما احترام من به عقاید مذهبی و ایده ئولوژیک انسانها در همین جا تمام می شود. من هیچ دلیلی برای احترام به عقاید عقب مانده مذهبی یا ایده ئولوژیک نمی بینم.
در عین حال هیچ مذهبی را نمی شناسم که عقب مانده نباشد.

به نظر من دمکراسی و باور به دمکراسی هیچ ربطی به احترام گذاشتن به عقاید دیگران ندارد. بلکه پذیرفتن حق انسانهاست در اینکه عقاید خود را داشته باشند و در ابراز عقیده هیچ خطری تهدیدشان نکند.  

این ویئدئو را یکی از دوستان برای من فرستاد. به درستی بیان کننده احساسی است که من نسبت به مذهب دارم.

If you tolerate this , then ur children will be next.

part 2  

[ 22:36 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

April 11, 2009

کسی میدونه چرا ویدئوی  جدید امی نم ـ ما شما را ساختیم ـ در اروپا فیلتر شده ؟ توی یوتوب وقتی دنبالش میگردم میگه در کشور شما قابل دسترسی نیست. حرف مفت ...
یعنی حالا آزادی های اجتماعی در آمریکا بیشتر از اروپا شده ؟ بزنم همچی ...
من میخوام این ویدئو رو ببینم و میخوام درتی ورشن اش را هم ببینم. به کسی چه مربوطه ؟ اینا کین که بخوان برای دیدن یا ندیدن من  تصمیم بگیرن آخه ؟ گیرم که دیدم و گفتم خوشم نمیاد. ولی بیخودی چرا حق انتخاب را از ملت میگیرند ؟ کی به اینها این حق را داده ؟

این ویدئو را چطور میتونم گیر بیارم ؟ احتمالا اگر فیلتر نبود مشکلی نداشتم ولی حالا که فیلتر شده دارم دق میکنم.  با فیلتر شکن سعی کردم و نشد.

من اگر ایران بودم و دم به دقه یه پیغام فیلتری به دستم میرسید لابد الان دیگه هفت کفن پوسانده بودم .

ــــــــــــــ

پس نوشت : پیدایش کردم  خدا پدر گوگل را بیامرزه که مرا از دق مرگ شدن نجات داد.  پیدا کردن هی چیزی برایش آب خوردن است.
 شعار روز : زنده باد گوگل ، مرگ بر یوتوب.
ویدئو هم همچی مالی نبود این همه این یوتوب شلوغش کرده. من یکی از بقیه ی ترانه های امی نم خیلی بیشتر از این خوشم میاید. ترانه انتقادی نسبت به لایف استایل ستارگان راک و هالی وود است ولی ویدئو اگر فیلتر نبود احتمالا چندان سوکسه ای به پا نمیکرد. 

[ 14:27 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

April 10, 2009

 صبح ها پاورچین راه رفتن تا عزیزت بیدار نشود ، بعد از کار به سرعت به خانه آمدن و غذایی روبراه کردن .
این روزها تقریبا هر چیزی را که میشد سوزاند ، سوزاندم. برنج ، نان ، خورشت ، سکنجبین ، تخم مرغ نیمرو و حتی تخم مرغ آب پز.
آشپزی هم مثل هر کار دیگری ، در اثر تمرین بهتر میشود و من در زندگی مجردی ام ، تمرین را کنار گذاشته ام.

دخترم چند روزی پیش من بود. و هر بار چیزی را می سوزاندم سرش را  شماتت آمیز تکان میداد و جفتمان می زدیم زیر خنده.  

به برادرم میگفت : دایی ، میدانی که مامان تخم مرغ آب پز را هم می سوزاند ؟
برادرم گفت : نمیدانستم میشود آن را هم سوزاند.
گفتم : برای این که سعی نکردی ، اگر قدری سعی کنی موفق میشوی.

امروز با برادرم سر غذا صحبت میکردند . برادرم معتقد است که متوجه نمیشود غذایی خوب است یا نه ، دخترم پرسید : یعنی تو حافظه ی چشایی نداری ؟ برادرم گفت : یعنی چی ؟  دخترم گفت : مثلا یک سوئدی اگر غذای مامان را بخورد فکر میکند خیلی هم خوب است چون منبع مقایسه ای ندارد. ولی تو که قبلا غذای ایرانی خورده ای ، خوب اگر متوجه نشوی که غذایی خوب درست شده یا بد ، حافظه ی چشایی نداری دیگر.
برادرم گفت : نمیدانم ، شاید.
دخترم گفت : مثلا اگر غذای مامان را با غذای یکی دیگر بخوری ،متوجه نمیشوی که کدام بهتر است ؟

دادم در آمد :
ـ آهای ، چرا همه ش پای مرا وسط می کشید ؟ از کی تا حالا من رفرنس شده ام ؟

دخترم و برادرم یه نگاهی به هم کردند و دوتایی زدند زیر خنده .

یک ربع  پیش دخترم راه افتاد .  برادرم گفت که او را تا مرکز شهر و تا ایستگاه  های اتوبوس رایان ایر همراهی میکند.

خانه خالی است. 

[ 17:51 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

April 5, 2009

شبی با محسن نامجو  

 DSC06249.JPG

کنسرت نامجو خیلی بیش از آن که انتظار داشتم بود. بر خلاف بقیه ی کنسرت های ایرانی در استکهلم ، سر ساعت و حتی دقیقه شروع کرد ، و سر دقیقه اعلام آنتراکت کرد و سر دقیقه از آنتراکت برگشت و ... اینطور شد که خاطره ی کنسرت امشب به هیچ وجه "پونس نوک تیزی زیر کفشم "نیست.

"شاید که آینده از آن ماست" :)))

سودرا تیاتر یکی از قدیمی ترین و زیباترین  سالن های تاتر و کنسرت در  استکهلم است و  انتخاب این سالن از طرف منیجر نامجو کار بسیار قابل تحسینی بود. در جایی که برنامه گذاران خواننده های قدیمی از سالن های آمفی تاتر مدرسه ها برای اجرای کنسرت ها استفاده میکنند تا به این ترتیب مخارج را کمتر و سود دریافتی را بیشتر کنند ، انتخاب این سالن که مسلما ارزان نیست ، بچز گشاده دستی مدیر برنامه ، از احترام او به هنر و هنرمند هم نشان دارد.
 
من نزدیک سن بودم  و میمیک صورت نامجو در هنگام خواندن قابل رویت بود . و بازی های عضلات صورتش حقیقتا او را زیبا میکرد. 

کنسرت برنامه ریزی خیلی خوبی داشت ، نامجو بسیاری از آهنگهای دوست داشتنی اش را به دلیل سولیست بودن نخواند ، ولی در آنهایی که خواند سنگ تمام گذاشت. کم حرف زد و وقت روی موزیکش گذاشت.

بعد از کنسرت به لطف یکی از دوستان این فرصت را پیدا کردم تا در رستورانی  بیشتر از نزدیک با او آشنا شوم. در پست قبلی راجع به اوردوس نامجو یکی از دوستان نوشته بود که به غیر از خودش کسی را قبول ندارد و ...
و من هم از همین می ترسیدم. از اینکه با آشنایی بیشتر با او دل از آهنگ هایش هم ببرم.

ولی محسن نامجو حقیقتا غیر از این است. بعد از کنسرت ساعتی را به امضای سی دی ها و گپ و گفت با طرفدارانش گذراند. مدت زیادی ایستاد و وقت گذاشت  تا با هر کسی که دوست داشت  و دوربین همراه داشت ، عکس بگیرد. حتی وقتی که داشتیم سوار ماشین میشدیم هم به اصرار یکی از بچه ها وا داد و سوار شد وگرنه باز هم به عکس گرفتن می گذشت.
 کم حرف است و بی ادعا ،من او را انسان متواضعی دیدم که با رنج آشناست و درد را میشناسد و حرفه و هنرش را جدی می گیرد و برای طرفدارانش  ارزش و احترام می گذارد. 

و چه خوب میکند که نه با تلنگر ، بلکه با  مشت و لگد به جان این موسیقی ایستای ما افتاده تا طرحی نو بیاندازد

نامجو کار دیگری هم با موسیقی ایرانی کرده است ، او طنز را وارد حوضه ی موسیقی کرده است. مسئله فقط این نیست که این بدیعه شجاعت میخواهد ، بلکه نامجو کارش را بلد است و در انجام آن موفق است.

نامجو در خانه ای که دیگران ساخته اند زندگی نمیکند ، او با دست های خودش و با خشت و گل و چوب خانه ای می سازد . گاه بی پنجره ، گاه بی در ، شاید.... ولی اوست که می سازد . 

نامجو در اتوبانی که دیگران ساخته اند راه نمی افتد که امن باشد و راحت باشد و پشت فرمان ماشین های لوکس گاز بدهد و بتازد.
او در آنجا که راهی نیست ، با دست های خودش راهی می سازد ، جاده ای خاکی شاید ، آری ، ولی این اوست که می سازد.

نازنین ، بمان و بساز و بخوان ،  " بگذار که آینده از آن ما باشد".  

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

دو تا از اجرا ها را ضبط کرده ام ، و به دلیل رعایت کپی رایت هنرمندی که دوستش دارم با مدیر برنامه ی نامجو تماس گرفتم تا اگر مشکلی نبود ، آن ها را روی یوتوب بگذارم و با شما شریک شوم. که اگر چراغ سبز را از او گرفتم ، لینکش را در همین جا می گذارم.  

پس نوشت :  ...

توضیح : به دلایلی که  احتمالا مطرح شدنشان لازم نیست ، ویدئو  را از روی یو توب برداشتم.

پس نوشت دو : بحثی در مورد نامجو در کامنت ها داشتم که برای اینکه کامنت ها برای خیلی از دوستان ایران باز نمی شود ، نظر خودم را کمی باز تر در اینجا مینویسم.
صحبت در مورد باب دیلان بودن یا نبودن نامجوست.
و من این را میگویم که :
من  برخورد شدیدی را در مورد دادن لقب باب دیلان ایران به نامجو از چند نفر شنیده ام. خودم هم با مقایسه ی افراد مشکل دارم ، ولی نه آن مشکلی که دوستان میگویند ، با این مقایسه من  مشکلی دارم که میگویم . 
من اینطور فکر میکنم که  مهم این است که ببینیم باب دیلان با موسیقی زمان خود چه کرد و نامجو با موسیقی زمان خود چه میکند.
کاری که کرده اند ، اگر بی انصاف نباشیم و بی تعصب نگاه کنیم ، شباهت زیادی با هم دارند.
همین در کلیشه ها حرکت نکردن ، در اتوبان های آسفالت شده ی پیش ساخته حرکت نکردن ، ریسک کردن و بهای ریسک را پرداختن.
مگر باب دیلان غیر از این کرد ؟
مگر نامجو غیر از این میکند ؟
این که سواد نامجو به اندازه باب دیلان باشد یا نباشد را من نمیدانم، ولی میدانم که وقتی باب دیلان ، باب دیلان شد ، سوادش به اندازه ی امروز نبود.و میدانم که نامجو راکد نیاستاده تا بگندد. او در آموزش مدام است. پا روی پا نیانداخته که به دنیا فخر بفروشد که این منم و به من سجده کنید. حرکت میکند ، یاد میگیرد. شاید زمین هم بخورد ولی باکی نیست. اشتباه نکردن از آن اوست که حرکت را نفی میکند. و حرکتی که او دارد هیچ سمت و سویی جز " پیش " ندارد.  
 
ولی من حرف دیگری هم دارم ، امیدوارم که نامجو باب دیلان ایران نباشد ، امیدوارم که نامجو ، نامجوی ایران باشد.
میدانید  چرا ؟ چون باب دیلان ، نخواست باب دیلان باشد و باب دیلان شد.
اگر نامجو بخواهد باب دیلان باشد ، نامجو نیست ، کپی ارزان قیمتی میشود از یک خواننده ی فرنگی.
حال آنکه این نامجوی سرسختی که من دیدم ، به کپی رضایت نمیدهد.
او ارگینال است. و این مهم است.
 

[ 9:30 | مهشيـد | 0 دنبالک | 21 ديدگاه ]

April 4, 2009

ای خاطره ات پونس ، نوک تیز ته کفشم ...

اما نه ، اینطوری نیست همیشه ، ولی گاهی آدمهایی در زندگی می آیند و می روند که وقتی مدتها بعد ، یک روز که از کار برمی گردی ، تصادفی روبرویت ظاهر میشوند ، احساس میکنی که پایت را  ـ کاملا برهنه ـ و همینطوری بی هوا  روی میخ زنگ زده ای گذاشته ای   و دردش  همین طوری مثل یک برق در تمام بدنت می پیچه  و روحت را به هم می ریزد.

اونوقت می مانی که چرا ؟ چرا اینطوری ؟
خوب دروتنینگ گاتان یک محل عبور عمومی است ، و او هم حق زندگی دارد و قرار نیست به خاطر اینکه زمانی در رابطه اش با تو اس هول بازی در آورده ، از زندگی هم محروم باشد.

جرا اینطوری ؟ چرا گیر میدی ؟ چرا گیر میکنی ؟ چرا رها نمیکنی ؟

کسی فهمید چی میگم ؟

بی خیال ، نامجو را عشقه ،حداقل فعلا .

دوستی برایم نوشت از خودش خیلی راضیه و اینا. نمیدونم درسته یا نه . نامجو را تا حالا از نزدیک ندیدم . امیدوارم نباشه. چون خصوصیات فردی آدمها برایم مهم است. مثلا وقتی بدانم یکی اس هول است ، حتی اگر بهترین تئوری های اجتماعی را هم بنویسد ، من یکی نمی خوانمشان. و وقتی بدانم یکی اس هول است ، حتی اگر بهترین موزیک را هم داشته باشه ، من یکی گوش نمیکنم.

میدونم این فیلتری که دارم درست نیست، ولی اینجوری ام دیگه !

ــــــــــــــــــــــ

در استکهلم  خریدن خانه به شیوه ی غیر آدمیزادی پیش میرود . خانه کم است و متقاضی زیاد ، و همه رو دست هم پیشنهاد قیمت میدهند و قیمت ها تا نجوم میرود.
وقتی این خانه را خریدم ، وقتی معاملات ملکی به من زنگ زد و گفت بالاترین قیمت را من پیشنهاد داده ام و پیشنهاد دیگری نیامده و از این رو خانه مال من است ، حالم دگرگون شد و به توالت دویدم و بالا آوردم.
در تمام مدتی که سوئد بودم فرصت خرید خانه برای من زیاد پیش آمده بود، اما من آدم مقتصدی نیستم . حساب کتاب درست و حسابی ندارم. و فکر میکردم اجاره کرده ام و پایبندی ای ندارم.
یکی از آشنایان که آن موقع دوستم بود و امروز دیگر نه او جشم دیدن مرا دارد و نه من  هیچ نیازی به دوستی و دیدن او دارم ،  با فرضیات خودش می خواست مرا دلداری دهد و برایم از مالکیت خصوصی گفت و به من گفته بود که با یک خانه خریدن سرمایه دار نمیشوی . اما درد من چیز دیگری بود. چیزی که در حوضه ی درک او نبود.
  
در سوئد موقتی بودم ، در همه جای سوئد موقتی بودم . با اینکه نزدیک به نیمی از زندگی ام اینجا گذشته بود ، باز موقتی بودم. یک جایی بود که  خانه من بود ، یک جایی آن سوی آبها ، و یک رویا که برمی گردم.  
وقتی صدایی در آن سوی تلفن به من گفت که این آپارتمان فکسنی با پول بانک از آن من است ، انگار یکی پاهایم را از آسمان هفتم پایین کشید و محکم به زمین کوبید و گفت :رویاهایت را فراموش کن ، بازگشتی وجود ندارد .  اینجا خانه ی تو است.تو اینجا می مانی و پیر می شوی.
و من بالا آوردم . هر کسی وقتی بهش می گویند تو برنده شدی و خانه مال توست خوشحال و خندان می شود ، و من بالا آوردم.
مادر همیشه می گفت : تو هیچ کارت مثل آدمیزاد نیست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
 

داشتم میرفتم لندن ، هواپیمایم را از دست دادم.
راستش به مناسبتی ، تمام افکارم به هم ریخته بود و برنامه ریزی درست زمانی برای رسیدن به هواپیما نکردم ، ولی بدتر از همه این که یه جورایی فکر کرده بودم که بریتیش ایر ویز ، همون ترانسپورت شمس العماره است و اگر دنبالش بدوم ، نیگه میداره و میتونم بلاخره نفس زنان یه پیت حلبی بگیرم و بشینم تا برسم هیتروی لندن. اینطوری نشد :))
وقتی اومدم بلیط جدیدی بگیرم که با پرواز بعدی برم ، خانم مسئول گفت : زیاد غمگین نباش ، فقط یک سرش را از دست داده ای ، پرواز برگشت را از دست نداده ای که. گفتم : هنوز نه ، ولی دارم رویش کار میکنم. 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلایل ملا حسنی برای عدم دعوت از جمهوری اسلامی در کنفرانس 20 بسیار معقول و منظقی است. مگه نه ؟

[ 9:30 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

April 3, 2009

محسن نامجو در استکهلم

فردا 4 آپریل محسن نامجو در یکی از سالن های زیبای استکهلم کنسرت دارد و من از امشب دارم با ترانه هایش اور دوس میکنم

شما اگر میتوانید بیایید و نمی آیید ، از کفتان رفته

اگر در استکهلم نیستید و نمی توانید بیایید ، من به جای همه تان سعی میکنم کیف کنم

  بیایید در این اور دوس نامجو با من همراه باشید

ای خاطره ات پونس ، نوک تیز ته کفشم  

آی یارم بیا ، دلدارم بیا ، دل میل تو داره ، سزاوارم بیا

 این که زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی  

  چه گوارا ، پیدا کنیدش دوباره ، بگو دوباره بمیرد...

چون که دارم پیپ می کشم

عقاید نو کانتی از آن من ، شقایق نرماندی از آن تو

ای کاش ای کاش ای کاش داوری در کار بود ؟

آه ، که این طور .... 

عشق همیشه در مراجعه است

شاید که آینده از آن ما ...

ای ساربان

و یه عالمه ی دیگه ...

[ 22:21 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

April 1, 2009

دست خودم نیست ، این کولی وشی را در ذاتم دارم ، یه جا بند نمی شم . یعنی زندگی ام همیشه همین بود.

اون از بچه گی که به خاطر شغل پدر همیشه اسباب ها بسته بود و از این شهر به آن شهر کوچ می کردیم. بی ریشه شدم ، بچه ی هیچ محلی نیستم.

اون از جوانی و فراری بودن . این محل به آن محل ، این خانه به آن خانه ،

اون از مهاجرت  ، این کمپ به آن کمپ ، این شهر به آن شهر ، تا آخر سر که جا افتادم و طلاق ، و مدتی که طول کشید تا متوجه شدم که با آقای همسر سابق نمیتوانم در یک شهر ـ سالم ـ زندگی کنم. و کوچ کردم به استکهلم. از این کمون ِ استکهلم به آن کمون ، آخرین اسباب کشی را دخترکم یک ماه با من قهر بود و حرف نمی زد.

تا وقتی که خودش از خانه کوچ کرد و مستقل شد و من این آپارتمان فکسنی را خریدم و با هزار مکافات هم تعمیرش کردم که شرحش در آرشیو و تابستان و پاییز 2006 موجود است.

و الان ، باز هم دلم هوای رفتن کرده. امروز با یک دوست نازنین صحبت می کردم . گفت :

ـ ببین الان با این اوضاع اقتصادی ، خیلی گران است ، تو هم که خونه ات را خودت درست کردی و قشنگ است ، چرا میخواهی بفروشی و باز بیشتر بری زیر قرض. فکر این بحران را هم بکن ، امکان بی کاری و اینا رو در نظر بگیر.  
ـ آخه اینجا را اصلا دوست ندارم ، میخوام برم یه جایی که  قشنگ باشه  ، که آدم بتونه مناظر قشنگ ببینه وقتی قدم میزنه و وقتی دوچرخه سواری میکنه. میدونی چقدر حال آدم خوب می شه ؟ اینجا باید نیم ساعت با دوچرخه پا بزنم تا برسم به آب. و زمستون که هوا سرده و یخ بندونه چی ؟ هیچ جای قشنگی نیست که آدم بره قدم بزنه.  
ـ خوب برای اینکه نزدیک آب باشی حتما لازم نیست گرون باشه ، 
ـ خوب میخوام منظقه ای باشه که حالت شهری هم داشته باشه دیگه ، اینجا یک فاکینگ هول ه ، ساعت 6 شب همه جا می بنده ، یه جای درست و حسابی باز نیست که آدم بره بشینه یه شرابی بخوره ...
ـ اوضاعت چطوره ؟
ـ اوضاع چی ؟
ـ وضغ مالی ات ، چقدر پول داری ؟
ـ هیچی
ـ ها ؟
ـ خوب آره ، همه اش از بانک می گیرم .و تا آخر عمر بهره میدم .

ـ بزار ببینم درست فهمیدم یا نه ، میخوای جای خوش منظره زندگی کنی ، شهریت هم داشته باشه ، یه قرون هم پول نداری ؟

ـ من واسه همین تو رو این همه دوست دارم دیگه ، همیشه حرف من رو خوب می فهمی :)))
 

[ 18:27 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

کی میگه بعضی  آقایون فقط با آلت تناسلی شون فکر میکنند ؟

این فیلم نشان میده که کارهای دیگه هم می کنند.

 

[ 5:32 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]



Powered by MT3.35