March 29, 2009

برچسب ها ...

ما انسانها در زندگی همیشه با برچسب زندگی میکنیم ، اینکه چه مرتبه ای در مدرسه داریم ، اینکه چه تحصیلاتی کرده ایم ، این که چه شغلی داریم ، این که در کجای شهر زندگی میکنیم ...

مسئله ی شغل و تحصیلات بالا معمولا برچسبی است که به دفعات و با کمال میل از آن نام می بریم و مایلیم دیگران ما را به آن بشناسند.

این است که دکتر و مهندس را دیگر نه به اسم ایشان ، بلکه با دکتر و مهندس بودن ایشان می شناسیم. حالا یک خانم یا آقا میتواند یکی از اس هول های دنیا باشد ، ولی چون دکتر است یا مهندس است ، برخورد ویژه ای را  انتظار دارد و دریافت می کند.

در سوئد و اسکاندیناوی این برچسب ها کمتر از کشورهای دیگر اروپا استفاده میشود. در آمریکا که بودم ، یا در انگلیسی ، دیدم که افراد حتی با تیتر خود در رستوران جا رزرو  می کنند.در انگلیس  وقتی با دوستی برای صرف شام به رستورانی رفتیم که به رزرو نیاز داشت ، من که به داخل رستوران رفته بودم ، و میدانستم که دوستم میز را به اسم خود رزرو کرده است ، نتوانستم پیشخدمت را متقائد کنم که میز رزرو کرده ایم ، چرا که اسم دوستم را در لیست نداشت. وقتی او از پارک کردن ماشین فارغ شد و پیش من آمد و گفتم که در لیست نیستیم ، به پیشخدمت گفت دقیق نگاه کن ، دکتر... و پیشخدمت گفت : آه ببخشید ، همسرتان به من " دکتر" را نگفت .
و با خودم گفتم : همسر ؟  :))

 در میان آشنایان ، فردی را می شناختم که فکر میکردم معقول تر است و چندان مسئله ی تیتر برایش مهم نیست ،  مثلا در مصاحبه ها اصراری ندارد که " دکتر " در پیشوند اسمش ذکر شود.   اما وقتی برخوردی خصوصی با او داشتم و در میان جمع چندین بار  بدون مورد اعلام کرد که دانشجویانش  فردا چنین و چنان ... فهمیدم که او نیز در جمع قازورات  جایی برای خود پیدا کرده است. 
 خیلی دلم میخواست به او بگویم که نیازی به این گونه برخورد ندارد ، به او بگویم که این برخوردش همانقدر پاتتیک است که مثلا نجاری بی جا از چوب و تخته اش نام ببرد که در جمعی که میدانند نجار است ، نجار بودن خود را مشخص کند.
خیلی دلم میخواست به او بگویم زحمتی را برای دریافت مدرکش گرفته ، می شناسم و ارج می گذارم ، ولی او را اینقدر بیمار نمی خواهم.  
شاید هم او  مطمئن نبود که تمام جمع بدانند که او در دانشگاه درس میدهد ، و میخواست مطمئن شود که همه از برچسب او کمال آگاهی را دارند. 

برچسب ها هویت ما را می سازند. برچسب های ایده ئولوژیک ، برجسب هایی است که خود بر خود می نهیم ، کمونیست ، مارکسیست ، اسلامی ، فمینیست . و تازه با دیگری که همین برچسب را دارد هم کنار نمی آییم چرا کمونیسم او را ، مارکسیسم او را ، مسلمانی او را و فمینیسم او را قبول نداریم و بر حق نمیدانیم.

یکی از ساده ترین برچسب ها جنسیت ماست. مرد یا زن . بخش بزرگی از هویت ما را مشخص میکند.

"زن هستم و حقوقی نابرابر با مردان دارم و با ایشان می خوابم و زندگی ایشان را دلپذیر میکنم. ( یا از آن جهنمی می سازم :))"

همو سکسوالیته هم برچسب دیگری است ، "من زن هستم ولی خیال نکن با مردها می خوابم. همچین خبر هایی نیست.   من با زن میخوابم و با زن زندگی میکنم ، پس نه به این گروه بلکه به گروهی دیگر تعلق دارم."

ما با این برچسب ها زندگی می کنیم ، من نیز از این دهنیت جدا نیستم. 

در میان دوستان نزدیکم ، زنی هست که وقتی برایم تعریف کرد که همزیستش زن است ، در ذهنم برایش دنبال برچسبی گشتم:

ـ پس همو هستی ..
ـ هوم ، همزیست قبلی ام مرد بود .
ـ پس بای هستی ...
ـ هوم... نمیدانم ، من این زن را دوست دارم و با او زندگی میکنم ،قبل از او پارتنر های من مرد بودند . ولی در مورد آنها هم آن شخص بخصوص را  دوست داشتم و با او زندگی میکردم. مرد بودن یا زن بودن این انسان برایم مهم نیست ، این من هستم و  این انسان را دوست دارم. چه فرقی می کند که جنسیت او چه باشد ؟ 

 ابتدا فکر کردم او هم دچار نوعی همو فوبی است و از گذاشتن اسم هموسکسوئل یا بای سکسوئل بر خود طفره می رود.  ولی مدتها طول کشید تا بفهمم چه میگوید .مدتها طول کشید تا بفهمم که او واقعا نه هموسکسوئل است و نه بای سکسوئل .  تا بفهمم که این شیوه ای از زندگی بدون برچسب است . شیوه ای از داشتن هویت درونی و هویت را در بیرون از خود جستجو نکردن.

در میان دوستان و آشنایانی  که دارم ، تنها به اوست که گاهی  حسادت میکنم. و بسیار پیش آمده است که بخواهم مثل او باشم.
نه اینکه بخواهم با زنی همزیست یا همبستر باشم. بلکه بتوانم جدای این برچسب ها زندگی کنم ، بتوانم به انسانی فرای جنسیتش عشق بورزم و در جستجویم ، جنسیت حرف اول را نزند.

برچسب ها برخلاف آنچه فکر میکنیم ، خدمت بزرگی به ما نمیکنند ، برعکس محدودیت های بزرگی بر دوش ما می گذارند.

آزادی از تک تک برچسب هایی که ما را احاطه و محدود کرده اند ، قدم های بزرگی در رهایی شخصیتی ماست.  

 

[ 8:19 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

March 24, 2009

جمع کردن امضا ، نوعی از مبارزه یا موجه کردن پاسیویسم

قبل از شروع این نوشته لازم می بینم بگویم که منظورم از " جمع کردن امضا " ابدا جنبش یک میلیون امضا نیست . و دلیلش را نیز خواهم گفت.

در سالهای اخیر و فراگیر شدن اینترنت ، شیوه ی جدیدی از حرکت یا پشتیبانی از حرکت همه گیر شده است و آن نامه هایی است که دست به دست میگردد از میل باکسی به میل باکس دیگر فرستاده میشود با تیتر : امضا کنید. 
گروهی از ما هم به عنوان امضا کنندگان حرفه ای ، نامشان پای تمام نامه ها هست ،
در بعضی از این جمع آوری های امضا حتی حساب خودی ها و دیگران جداست ، وقتی نامه برای امضا فرستاده میشود می بینی که اسم چند نفر در نامه ذکر شده است. یا اینکه نامه هایی برای امضا بین میل باکس ها رد و بدل میشوند و بعد روی سایت ها برای امضای همگانی قرار میگیرند و ...

من دقیقا نمیدانم این امضا ها چه نقشی در پیشبرد حرکت بازی می کنند. امشب که با دوستی در این مورد صحبت میکردیم ، به خودم به عنوان یک امضا کننده فکر کردم ، و دیدم که امروزه بیشتر برای اینکه وجدان معذبی نداشته باشم ، چیزی را امضا میکنم. 
برای جلوگیری از عذاب وجدان ، برای اینکه کسی فکر نکند بی خیال شده ام ، یا اهمیت نمیدهم.
اما آیا اینها دلیل خوبی برای امضاست ؟ و آیا یک امضا پای یک نوشته که در چند سایت چاپ میشود مرا در جهتی فعالتر میکند ؟ یا پاسیو بودن مرا با این جمله که : "وب من که امضا کردم " موجه می کند ؟


حالا اگر امضا ها برای مقامات بین المللی فرستاده شوند و ایشان به مقامات ایران فشاری بیاورند یک چیزی ، ولی عمدتا امضا ها در حد همان امضا و انتشار در چند نشریه ی اینترنتی باقی می ماند و  اتفاق دیگری نمی افتد.

من خیلی از این میل ها را از زور بی چارگی امضا میکنم. این را بی تعارف میگویم. وقتی میبینی که بچه ها را گرفته اند و هیچ کاری هم از دستت بر نمی آید ، لااقل جمع کردن امضا خودش یک کاری میشود که فکر میکنی از بی کاری بهتر است.

در یک سری جمع آوری های امضا می بینم که بعضی از دوستان می نویسند " در صورتی که کلمه ی فلان را با فلان کلمه عوض کنید و یا فلان جمله را حذف کنید ، امضا میکنم.
و همیشه با خواندن این نوشته ها از خودم می پرسم : راستی این دوستان فکر میکنند این امضا ها چه تاثیری دارد ؟

مثلا یکی از مسائلی که همیشه مراتب اعتراض دوستان خارچ از کشور را پیش می آورد ، نامه نوشتن به مقامات ایران و درخواست آزادی اشخاص است. همیشه هم بیان میکنند که مثلا نامه ی درخواست آزادی فلانی چون خطاب به فلان مقام جمهوری اسلامی نوشته شده است من امضا نمیکنم.
که در این جور موارد من شخصا شاخ در می آورم. راستی آیا باید درخواست آزادی یک زندانی سیاسی در زندان های ایران را خطاب به مقامات ژاپنی  بنویسیم ؟

 بدتر از همه این که پای این امضا ها به فیس بوک هم رسیده است ، راستی اگر من بیایم و در فیس بوک عضو گروه " فلانی را اعدام نکنید " بشوم ، آیا قدمی است در جهت لغو اعدام فلانی ؟ یا با یک امضا و با یک عضویت در فلان صفحه فیس بوک باری را که بر شانه هایم گذاشته شده است زمین میگذارم و راحت تر زندگی میکنم ؟

همانطور که ابتدا نوشتم ، به نظر من جمع آوری امضای یک میلون امضا فرق بزرگی با تب امضاهای اینترنتی دارد. اول اینکه این امضاها به صورت غیر دیجیتال و با بجث و گفت و گو و حضوری جمع آوری میشود و بسیاری از افراد را در زمینه ی حقوق زنان فعال کرده است و مسائل حقیقی و حقوقی زنان را در سطح جامعه باز کرده است. این شیوه بسیار متفاوت است با این که میلی دریافت کنی و نوشته ای را خوانده یا ناخوانده امضا کنی .

اما راستی این امضا ها چه تاثیری در اصل قضیه دارند ؟ چه تاثیری در فعالتر شدن امضا کنندگان دارند ؟ چه تاثیری در حساسیت بیشتر امضا کنندگان به پی گیری یک قضیه یا حساستر شدن ایشان در موارد مشابه دارند ؟ یا اینکه امروز امضا کردن معنی دیگری پیدا کرده است ، به عبارتی "من امضا میکنم ، پس من هم هستم " .

[ 21:03 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

March 21, 2009

بهاران خجسته باد و اینا

قرار گذاشتم که سال را تحویل نگرم ، یعنی گفتم که خوب که چی ما هر سال تحویلش میگیریم و خودشو لوس میکنه و هر سال یه گندی بالا میاره ، امسال اصلا تحویلش نمیگیرم تا روش کم شه .

بر خلاف بقیه ی ایرانی های همکار هم ، امروز را سر ِ کار رفتم. میخواستم سال تحویل برای مادر شمعی روشن کنم و چون خانه نبودم از وقت ناهارم استفاده کردم و به کلیسای زیبایی که در نزدیکی محل کارم است رفتم و چند شمع روشن کردم و قدری در روی نیمکت نشستم. 

Bild012.jpg


دوستی به من گفته بود که برای آرامش به کلیسا بروم و شمعی روشن کنم ، گفته بود که کمک میکند. 
اما ما آدمها متفاوتیم. من از مسجد بدم می آید ـ این را بی اغراق میگویم ـ  یعنی با دیدن مسجد یاد کمبود و کوپن و یخچال و کپسول گاز می افتم . اگر جایی بروم که یک مسجد تاریخی داشته باشد هم یاد همین چیزها می افتم و  معمولا از آن صرف نظر میکنم ، و مسلما اینها از معجزات امام است.
ولی از کلیسا بدم نمی آید. کلیسا ها قشنگ هستند و در آن به یاد قحطی نمی افتی و در آن همیشه صدای گریه و یا قرائت قرآن که آن هم صدای گریه میدهد نمی آید . اما  آن آرامشی را که دیگران توصیفش را میکنند در کلیسا نمی یابم. 

وقتی به خانه آمدم ، بدون اینکه فکر کنم تلفن را برداشتم که زنگ بزنم  ایران ، ولی بعد گذاشتمش سر جایش . مادر دیگر نیست . و حوصله ی زنگ زدن به بقیه را هم امروز نداشتم. و گفتم : بگذار برای فردا.

استکهلم در این یک هفته هوای خوبی داشت. تقریبا همه ی برف ها در این حوالی آب شده اند و آفتاب هم هست.

اینطوری هاست که بهار به اینجا هم سر میکشد ، و زندگی رویه ی خود را از سر میگیرد.

بهار بر همه ی شما مبارک باد .  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پس نوشت : از همه ی دوستان بابت میل های تسلیت یا تبریک تشکر میکنم .
ممنون بابت همدردی ها که درد را تسکین میدهد و ممنون بابت یاد آوری اینکه زندگی با همه ی کمی هایش باز جریان دارد و باز زیباست.

قردا قرار است آفتابی باشد و روزهای بعدش هم ، یا آفتابی است و یا ابری است . یا خورشید می تابد و یا باران می بارد .

و من با خودم قرار گذاشتم که همچنان "  ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدوم ".

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پس نوشت دو : دنبال یک ویئدئوی بهاری میگشتم برای شما بزارم اینجا ، و باور کنید آلترناتیو ها به اندازه ی آلترناتیو های انتخابات ریاست جمهوری محدود است.

دلم نمیخواست آن کلیپ های کلیشه ای را که یعنی آی بهار آمد و اینا و بهاران خجسته باد و این چیزها را برایتان بگذارم. برای همین هم گشتم و این ویئدئوی محمد خردادیان و جمیله با ترانه ای با صدای سیما بینا را پیدا کردم.

اینجا ببینید.

اگر انصاف داشته باشید می بینید که بهترین آلترناتیو است.  جمیله در این ویدئو مثل دخترهای چهارده ساله می ماند  که البته تحرک بدنی اش را میتواند یکی از مزیت های شغلی ایشان دانست. و این نشان میدهد که بهار و رقص  و جراحی پلاستیک اگر دست به دست هم بدهند میتوانند معجزه کنند.
محمد خردادیان هم دیگه محمد دوم خرداد نیست که انصراف بدهد و بعد ندهد و بعد بدهد و بعد ندهد و بعد بدهد و بعد هم آخرش خودش هم نفهمد که میدهد یا نمیدهد و مردم هم نفهمند که داده یا نداده .
البته این ممد آقا هم زمانی زیر بار زور رفته است ، ولی دلیلش این بود که زور ، پر زور بود.

صدا هم که صدای سیمای بینا است ، که خوش میخواند   و ناله نمیکند و شیون نمیکند وداد و بیداد نمیکند و  توی سر خودش نمیزند که آی مردم ..بهار آمد. و حالا چه خاکی به سرمان بریزیم ؟
آلترناتیو بهتر از این اگر سراغ داشتید رو کنید :))  

پس نوشت سه :
خودم یه آلترناتیو پیدا کردم که هر چند مثل آهنگ قبلی شاد نیست ولی رقص زیبای بنفشه صیاد معرکه اش میکند.
اینجا ببینید 
پس به همه ی ما واضح و مبرهن است که این انتخاب مثل انتخابات ریاست جمهوری ایران غزمیت نیست.
  

[ 1:15 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

March 18, 2009

سوگ مراحل مختلف دارد که یادم نمی آید کدام ها هستند و اصلا هم نمیدانم که آیا طبق برنامه جلو میروم یا نه  .

از آنجایی که هر چه خوبان همه دارند ، بنده یک جا دارم و هیچ کارم مثل آدمیزاد نیست و قرار نیست که الان هم برخلاف این قائده رفتار کنم ، همه چیز را قاطی پاتی میکنیم و هیچ کاری را سر جای خودش انجام نمیدم تا محتاج خلق نشم :))

یکی از بچه ها برایم نوشت که اینقدر مادرش را اذیت کرده است که اگر برایم بگوید ، به جای مادر خودم می نشینم و برای مادر ِ او زار زار گریه میکنم.  و چند نمونه از اذیتهایش را نوشت. که برای من تنها نمونه ی تغییر ، تفاوت ، و تکامل بود.  

و آنوقت به فکر افتادم ، اگر مادرم رفتار متفاوت مرا اذیت و آزار می پنداشت آیا من مقصرم  ؟ اگر من چنان نمیکردم و چنان نبودم آیا این بودم که هستم ؟

چرا مادرها سرکشی های فرزندانشان را شخصی تلقی میکنند و آزار می بینند ؟ چرا مادر ها و پدرها هم  مایل هستند که بچه ها طبق خواست ایشان رفتار کنند ؟ مگر اگر هر کسی طبق خواست و الگوهای والدینش باشد ، پیشرفتی در نسل ها به وجود خواهد آمد ؟

مادر رفت ، ولی فکر میکنم بهترین کاری که من میتوانم بکنم این است که هرگز برای دخترم چنین حسرت هایی را باقی نگذارم.

این که دخترم هرگز بعد از من فکر نکند که مادرم آنگونه که مایل بود زندگی نکرد.

و این که دخترم هرگز تصور نکند که باید طبق الگوی درخواستی من رفتار کند. اینکه حس کند آزاد است که امتحان کند و انتخاب کند و انتخابش آزاری به من نمیرساند.  اینکه بداند که من انتخابش را پشتیبانی میکنم و اشتباهاتش را برایش لازم میدانم و به رویش نمی آورم.

به این ترتیب فکر میکنم تقریبا موفق بوده ام . نه کاملا ، ولی تقریبا و مسلما از این بهتر هم میتوانم باشم !!

راستی ، سال نو مبارک

[ 22:18 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است.

 اگر سهراب نبود ، زندگی  ِ من یکی که دفنتلی چیزی کم داشت.

و اگر شاملو نبود ، و اگر فروغ نبود هم.

چقدر با مادر بدجنس بودم ، چقدر از اختلافات او و پدر سوء استفاده میکردم.
این انقلاب اسلامی ایران هم ـ که البته ما آن موقع هنوز نمیدانستیم انقلاب اسلامی است وگرنه عمرا از این غلطها بکنیم ـ اک گذاشت و نوجوانی من خر مملکت را گرفت و به همراه همه ی چیزهای دیگر ، نوجوانی من و تمام برو بچه ها را به باد داد. ( شانس آوردیم البته که تمام عمرمان را از ما نگرفت ، با هزاران نفر از هم سن و سالهای من اینقدر سخاوتمندانه رفتار نکرد ) و خلاصه یک نوجوان یک لا سواد میشود یک انقلابی تمام عیار.
مادر و پدر همیشه با هم اختلاف داشتند و  هیچ تصمیمی هم نداشتند که  در مورد تربیت ما حرفشان را یکی کنند. این بیشتر به این دلیل بود که به هیچ وجه همدیگر را قبول نداشتند و دائما هم مایل بودند به من و بچه ها ثابت کنند که آن دیگری در اشتباه است. و من در رشته ی سوء استفاده از اختلافات آنها در همان مدت  یکی دو تا پی اچ دی گرفتم.

وقتی پدر شرکت در تظاهرات را برای من ممنوع میکرد ،منت مادر را می کشیدم و  مادر میگفت : ولش کن ، من خودم باهات می آیم.
و وقتی مادر میگفت سرم بره نمیزارم امروز از خانه بیرون بروی ، دم ِ پدر را میدیدم که مگر شما خودتان در جوانی ات سمپات سازمان جوانان نبودید ، خوب اونا غلط زیادی کردند ولی ما از کارهای آنها درس گرفته ایم و این اشتباهات را تکرار نمیکنیم  ـ آره اروای عمه جان محترم ـ و پدر کت و شلوار میپوشید و میگفت : من باهاش میرم. 
این البته در مواقعی بود که هیچ چاره ای نداشتم ، و بجز مواقعی بود که دزدکی و پاورچین در حالی که کفشهایم را در دست گرفته بودم که کسی صدای پایم را نشنود ، خانه را ترک میکردم و فاصله ی خانه تا سر کوچه را به سرعت و با یک سوت طی میکردم تا نتوانند دنبالم بیایند و برم گردانند.

آن موقع هم موبایل و اینا نداشتیم ـ امکانات نبود ـ و گم کردن پدر و یا مادر و ملحق شدن به دوستان دیگر چندان کار سختی نبود.
یک بار مادر در حالی که یکی از ابروهایش از آن دیگری بالاتر قرار گرفته بود به من گفت : ببینم تو چطور مرا که همراهت بودم گم کردی و دوستانت را که نمیدانستی اصلا می آیند !!! در آن هیر و ویر پیدا کردی ؟
و من با شیطنت گفته بودم : همینو بگو ، بازم میگن خدا نیست .دین و ایمون ندارن که :)) 

مادر زندگی سختی داشت ، ولی به قول دخترم ، کمتر کسی از هم نسل های او زندگی  و آرامش را به شیوه ی مدرنش جستجو میکردند و آرزو میکردند. 
مادر هر چند به من سخت میگرفت و از من گله داشت که مثل دیگر دخترهایی که آرزویشان را داشت نیستم ، با این وجود تفاوت مرا تحمل میکرد .  من سر سختی و کله شقی را با مادر تمرین کردم ، خیلی اذیتش کردم ، ولی همین تمرین ها بود  شاید که از من انسان سر سختی ساخته که نواله ی ناگریز را گردن کج نکنم.  
من نه زندگی ام را ، که سر سختی ام را ـ و به قول مادر پوست کلفتی ام را ـ هم مدیون مادر هستم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

دوستی ها را دست کم  نگیریم ، انسانهایی را داوطلبانه غمت را با تو قسمت میکنند تا شب سر شود و سحر را با هم به انتظار بمانید.

زنگ تلفنی از چند تا کشور آن طرفتر ، که میپرسد چگونه ای !

دوستی که از چند کشور آن طرفتر زنگ میزند و میگوید کاش آنجا بودم و یک بطر شراب باز میگردیم و تاصبح گپ می زدیم.

دوستی که وبلاگت را میخواند و زنگ میزند که ... یا پیام میگذارد ، یا میل میدهد . بی تعارف فکر نمیکردم که همدردی تا به این حد درد را کم میکند. 

دوستی که از آن سوی شهر به نزدت می آید تا ساعتی را کنار هم باشید و نان و پنیر و نعنا را با هم قسمت کنید.

و اینها همه به تو میگوید هر چند زخمهایی هم به دل داری ولی در انتخاب همه ی دوستانت هم اشتباه نکرده ای.

دوستی هایم به من این را نشان داده که انسانهایی که همیشه خود را 100 درصد محق میدانند ، هرگز قابل اعتماد نیستند. انسانهایی که در روابط و برخوردهایشان  درصدی را برای اشتباه خود باقی نمیگذارند ، هرگز نمیتوانند دوستان خوبی باشند . انسانهایی که حرمت دیگران را در مقابل تو به نگاه نمیدارند ، حرمت تو را نیز در مقابل دیگران پایمال میکنند. 

خساست یکی از بدترین صفت های آدمی است ، بعضی از آدمها اینقدر خسیسند که حتی غمشان را هم با تو شریک نمی شوند . چنین آدمهایی تمایلی به شریک شدن در  غمهای تو هم ندارند.

با مرگ راحت نمیتوانم کنار بیایم ، شاید به این دلیل است که حقیقتا  شک و تردیدی در نبودن دنیای دیگری ندارم.
فکر میکنم با مرگ راحت تر میتوانم کنار بیایم اگر قدر عزیزانم را در زمان زنده بودنشان بدانم. آنگاه در نبودنشان حسرت ها و ای کاش هایم کمتر است . 
قدر انسانهای مهربانی را که در زندگی داریم بدانیم.
مرگ را گریزی نیست ، راهی است که همه می رویم ، زندگی را با یادهای خوب و خاطرات خوب پر کنیم و قدر یکدیگر را در بودنمان بدانیم .

و مهربان باشیم ، فردا که با هفت هزار سالگان سر به سر شدیم ، مهربانی خاطره ای است که از ما به جا می ماند.

 

[ 4:49 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

March 16, 2009

میگویند زنی هراسان و بر سر کوبان  با فرزندی در آغوش به نزد بودا میرود و  از او میخواهد که فرزند در حال مرگش را شفا دهد. بودا  به زن میگوید که شفای بیمار از عهده ی او خارج است و مرگ را گریزی نیست و اتفاقی است که برای هر کسی می افتد ولی زن نمیپذیرد ، زار میزند و فغان میکند و از بودا میخواهد که از مرگ کودکش جلوگیری کند. بودا از التماس زن مستاصل میشود و به فکر  فرو میرود  و سرانجام به زن میگوید که در صورتی میتواند کودک را شفا دهد که چیزی را که به او میگوید تهیه کند و برایش بیاورد. زن از جا میپرد و فریاد میزند هر چه باشد...
بودا از زن میخواهد که برای او قدری چای بیاورد ، و زن هراسان قصد میکند که به دنبال آنچه بودا گفته است برود تا هر چه زودتر فرزندش شفا بیابد. بودا به او میگوید  : فراموش نکن که این چای  را باید از سه خانه ی مختلف تهیه کنی . زن فکر میکند که راحت تر از این نمیشود ، که اکنون به در سه خانه میروم و کیست که قدری چای را از زنی که فرزندش در حال مرگ است دریغ کند و قصد میکند که راه بیافتد و بودا میگوید : فراموش نکن که چای را از خانه ای بگیری که تا کنون هیچ کسی را از دست نداده باشند. هیچ کسی در آن خانه و در میان اعضای  آن خانواده نمرده باشد.
زن به راه می افتد  ، هر دری را که میزند و داستان خود را میگوید ، ساکنان خانه با مشتی چای به پیش او می آیند و به او پیشکش میکنند و هنگامی که زن  از آنها میپرسد که آیا کسی از خانواده آنها مرده است یا نه ، تمام چشمها گریان است. 
زن  خانه به خانه و کوچه به کوچه  تمام شهر را زیر پا میگذارد  و خانه ای را نمی یابد که مرگ قبل از او درب او را نزده باشد و دست خالی به نزد بودا و فرزندش باز می گردد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از شما ممنونم. از پیامهایتان ، میل هایتان ، تلفن هایتان و حضورتان ،از اینکه با این همه محبت به من نشان دادید که خانه ای در شهر نمانده که مرگ قبل از من درب آن را نزده باشد. برخلاف آنچه فکر میکنیم ، دانستن اینکه تو تنها رونده ی این راه نیستی ، در جای خود تسلای بزرگی است. 
برایم از خواهرتان گفتید و بردارتان ، مادرتان و پدرتان ، که این راه ناگزیر را رفته اند.
مرا ببخشید اگر تک تک میل ها را جواب نمیدهم و تشکر نمیکنم. بدانید که تمام میل ها و پیام ها را میخوانم و از بودنتان سپاسگذارم.
 
در غربت  یا در کنار عزیزانمان  ، مرگ در همه جا هست ، جزئی از زندگی است.

همانگونه که دوستی نوشت : زندگی در  اکنون است و مرگ جزئی از آن که همه ی ما را انتظار میکشد.

مادر در یک سال و نیم اخیر ابدا قابل تماس  نبود. آلزایمر مدتها بود که او را از ما گرفته بود.  از سالها پیش گفت و گو با او سخت شده بود و بیش از یک سال و نیم بود که دیگر گفت و گویی وجود نداشت.
تا سه چهار سال پیش زنگ که میزدم ، گله میکرد که همسایه ها میگویند که تو آمدی و به من سر نزدی ، و هر بار اشکم را در می آورد و خود را موظف میدیدم که برایش توضیح دهم که من به ایران نمی آیم. ولی بعدها شیوه ی دیگری را انتخاب کردم. وقتی میگفت چرا به من سر نمیزنی میگفتم : من که دیروز پیش تو بودم و او هم میپذیرفت و از من میخواست که به همه بچه هایم سلام برسانم ! اینطوری نه او گریه میکرد و نه من ـ حداقل نه همزمان با صحبت با او  ـ .
آلزایمر بیماری عجیبی است ، میگویند که مرگ راحتی است برای بیمار که کنتاکتش را با پیرامونش به کل از دست میدهد و پردرد تر است برای اطرافیانش.

نوبت او را انتظار میکشیدیم ، نمیتوانم خود را فریب دهم.
آنچه به قلبم چنگ می زند ، تنهایی و غریبی  اش بود.
آنچه بر شانه هایم سنگینی میکند عدم حضورم در بودن اوست. 
آنچه دلم را به درد می آورد این است که او بهای انتخابی را داد که انتخاب او نبود.
انتخاب من بود ، انتخاب دیگر بچه هایش بود. ولی انتخاب او نبود. و امروز دیگر مهم نیست که آیا این  انتخاب  به من تحمیل شده است یا نه. مهم این است که انتخاب ِ من است و نه او .  


مادر ، خوب زندگی نکرد. اصولا هرگز متوجه نشدم که آیا میدانست خوب زندگی کردن چه بود یا نه.
آیا خودم میدانم ؟

نه آنکه فقط خوشبخت نبود ، که حتی شک دارم میدانست خوشبختی چیست.
آیا من میدانم ؟

در نوجوانی ، تنش های من و مادر بسیار زیاد شد. یک روز پنج شنبه بعد از تظاهرات ، وقتی که بسیار دیرتر از ساعتی  که تعیین کرده بود به خانه بر میگشتم ، در راه یک شاخه گل میخک برایش گرفتم. امیدوار بودم که این شاخه گل از طعنه ها و دعواها کم کند. ولی مادر با دیدن شاخه گلی که به سویش دراز کردم ، تمام دعوا کردنهایش یادش رفت و مثل یخی آب شد. 
درست نمیدانم ، اما شاید اولین بار بود که مادر از کسی گلی میگرفت.
آن زمان گل گرفتن چندان باب نبود.لااقل در خانه ی ما . گلدان البته داشتیم ولی کسی برای کسی گل نمیخرید.  گل چیز زائدی به نظر می آمد و پول حرام کن. چون چند روز بعد می پوسید و راهی زباله دان میشد. 
آن روز با دیدن مادر که تا آن حد نرم شده بود ، تصمیم گرفتم که آخر هفته ها برایش به ازای گناهانی که در طول هفته انجام داده بودم ، شاخه گلی بگیرم. و این شیوه تا مدتی هم کار میکرد
او هم مثل هر زن دیگری که زندگی اش در شوهر و بچه ها خلاصه میشد ،زنی که سایه وار در زندگی بچه ها و شوهرش حضور داشت ولی دیده نمیشد ، تشنه ی توجه ، تشنه ی محبت بود. یک شاخه گل برایش آنقدر ارزش داشت که تمام گناهان مرا می بخشید ، چرا که میدید که کسی او را می بیند .
ای کاش بیشتر او را می دیدم ، ای کاش بیشتر محبت میکردم ، ای کاش بیشتر توجه میکردم...

ما مثلا خانواده ی مدرنی بودیم!!! وقتی بچه بودیم ،  همیشه روز مادر ـ 25 آذر ـ را جشن میگرفتیم.
پدر ما  سه تا را به صف میکرد و به فروشگاه میبرد. و برای مادر هدیه میخریدیم. مادر خودش قبلا به ما گفته بود چه احتیاج داشت.
قابلمه یا ماهی تابه ی تفلون ، آب میوه گیری ، چرخ گوشت ، سرویس کیک خوری و سرویس چای خوری و ضرف های بلور و یا چینی شیرینی خوری یا میوه خوری یا یک چیزی خوری دیگر.  یک سال هم مبلغ هدیه ی هر سه نفرمان روی هم گذاشته شد و یک ماشین لباس شوری که خودش سفارش داده بود تهیه کردیم.  همیشه چیزی برای خانه هدیه های او را تشکیل میداد. چیزی برای خانه ، انگار که او هم چیزی جزو خانه بود. دردناکتر از همه این که خود نیز همین باورش شده بود.

یک سال که بزرگتر شده بودم و به جای سفارش مادر یک عطر کوچک برایش خریدم ،پدر با غر و لند پول عطر را داد ، میگفت : خوب آخه این چه فایده ای دارد دختر ؟ و  مادر تشکر بی رمقی کرد و به سراغ بسته های هدیه ی پسرها رفت ، و شادمان چیزهایی را که سفارش داده بود از بسته بیرون آورد.
آن عطر مصرف نشد. روی دکور لرزان خانه قرار گرفت که اتاق پذیرایی را ـ که ملافه های روی مبلهایش تنها در صورتی که مهمان داشتیم بر داشته میشد ـ از هال ـ یا  نشیمن که مادر برای مبلهایش روکش دوخته بود و وقتی مهمان داشتیم روکش ها برداشته میشد ـ جدا میکرد . این دکور آنقدر بد ساخته شده بود که هر بار کسی دربی را محکم می بست تکان میخورد و چیزهایی که رویش بود می افتاد و میشکست. و به همین دلیل دیگر چیزی رویش قرار نمیدادند.
شیشه عطر یک روز با یک ضربه ی محکم در از روی دکور پایین افتاد و شکست. خانه تا مدتی بوی خوش عطر پاریسی می داد.
این را نگفتم که پدر را متهم به مردسالاری کنم. قصدم این نیست. پدر البته مرد سالار بود. اینگونه تربیت شده بود و اینگونه تربیت میکرد. اما قصدم با نوشتن این مسئله محکوم کردن او نیست. الان که فکر میکنم اصلا حتی به یاد هم نمی آورم که برای پدر هیچوقت هدیه ای خریده باشیم. هرگز. ...

از زمانی که خودم و مادر را شناختم ، لباس تیره به تنش دیدم.خاکستری ، سرمه ای ، قهوه ای ، سیاه...
 از همان کودکی ، همیشه از او میشنیدم که رنگ روشن از او گذشته است. پیراهن گلدار مناسب او نیست. او دیگر سنی ازش گذشته .و این سن میتوانست 30 باشد یا 40 یا 50.. عدد ها تفاوتی نداشتند . مهم این بود که از او " سنی " گذشته بود.

عکسهای دوران تحصیلش و قبل از حاملگی اش را که میدیدم که در آن بسیار لاغر بود ، باورم نمیشد که مادری که همیشه از چاقی زائد خود رنج میکشید زمانی این هیکل را داشته. همیشه از چاقی خود در رنج بود ، از این بابت مورد شماتت پدر هم قرار میگرفت و این مسئله او را بسیار می آزرد. اما تلاش جدی ای در جهت حل کردن این مشکل نمیکرد.گاه فکر میکردم که  برای او مشکلات برای غم خوردن بودند و نه برای حل کردن.

 این اعتماد به نفس را نداشت که تصمیمی در جهت عوض شدن زندگی و شرایطش بگیرد ؟ چرا به امنیتی که در عدم تغییر بود تن میداد و آن را به بهای  از دست دادن "خود" تحمل میکرد.
از دستش عصبانی بودم ، همیشه از دستش عصبانی بودم ، از اینکه به " خانه دار بودن " تن داده بود . از اینکه رویاهایش را فراموش کرده بود. از دستش عصبانی بودم.
ای کاش آن زمان  میفهمیدمش ، میفهمیدم که انتخاب های او اندک تر از آن بود که من فکر میکردم.  

همیشه میگفت که خودش را و زندگی اش را فدای بچه هایش کرده است. روزی که فریاد کنان به من میگفت که همه چیزم را به پای تو و برادرانت ریختم ، پرسیدم : چرا ؟مگر بدون اینکه خودت را فدای من و بچه ها بکنی هیچ شیوه ی دیگری برای زندگی و بزرگ کردن ما نداشتی ؟ فریادهایش قطع شد. بهت زده مدتی مرا نگاه کرد و بعد فریادش دو برابر شد و مرا قدر ناشناس و سنگدل خواند.

بعدا  یکی دو بار  سعی میکردم در زمان دیگری بجز مواقعی که عصبانی بود ،  به آرامی با  او صحبت کنم و به او بگویم که به نظر من بچه دار شدن قرار نیست با فدا شدن یکی باشد و به نظر من او کار درستی نکرده است اگر خود را و خواسته های خود را فدای ما کرده است ، اما او با گریه و دعوا به این بحث خاتمه میداد.  مرا ناسپاس و قدر ناشناس میدانست. دیدم که متوجه منظورم نمیشود و دیگر این بحث را با او ادامه ندادم .اما مطمئن هستم که  مادر تا لحظه ای که اسم مرا به یاد می آورد مرا ناسپاس و قدرناشناس میدانست.
من هم آنروزها آگاهی امروزم را نداشتم تا بتوانم منظورم را به او بهتر برسانم. از اینکه چنین در نقش قربانی فرو رفته است دلم میشکست و عصبانی بودم. شاید اگر میتوانستم بهتر برخورد کنم ، رابطه ی بهتری هم با هم میداشتیم. ای کاش میتوانستم ، ای کاش میداشتیم...

روزی ، وقتی هنوز در ایران بودم مادر به خانه ی من آمده بود. هرگز نمیگفت که برای دیدن من آمده است. میگفت آمده ام بچه را ببینم. و حقیقتا دخترم را عاشقانه دوست میداشت.
دخترکم در آن زمان 2 یا سه ساله بود. ـ در چهارسالگی دخترم از ایران خارج شدیم ـ من به آشپزخانه رفتم تا برای مادر چای بیاورم و یک باره صدای فریاد مادر را شنیدم. هراسان به اتاق برگشتم و دیدم که مادر به بچه اشاره میکند و چیزهایی میگفت که من الان دقیقا به یاد نمی آورم. آن زمان هم نمی شنیدم چون فکر کردم بلای بزرگی سر دخترم آمده. ولی به دخترکم که نگاه میکردم ، در حالی که مداد رنگی اش دستش بود و کنار دفترچه نقاشی اش نشسته بود و با وحشت به مادربزرگش نگاه میکرد چیزی سرم نمیشد. دخترک که به نظر من حالش خوب بود. از دادهای هیستریک  مادر هم سر در نمی آوردم. فقط در میان حرفهایش میشنیدم که میگفت : دستش ... و هراسان دخترم را بغل کردم و دستهایش را معاینه کردم. طوری اش نبود. او را به زمین گذاشتم و مادر را آرام کردم و پرسیدم که چی شده ؟ و مادر که قدری آرام شده بود گفت : تو مگر نمی بینی که او با دست چپ نقاشی میکند ؟ و من که تا آن زمان نگران بودم نفسی به راحتی کشیدم و گفتم : خوب برای اینکه چپ دست است . مادر گفت : و برایت مهم نیست ها ؟ برای تو هیچ چیزی مهم نیست مگر نه ؟ نه زندگی من و نه زندگی دخترت ؟بی خیال و بی تفاوتی ،  آن از دختری ات و این هم از مادری ات ؟
تلاش من برای اینکه به مادر ثابت کنم که چپ دست بودن هیچ عیب و نقصی نیست و دخترم با نوشتن با دست چپ بدبخت نخواهد شد بی فایده بود. مادر تصمیم خودش را گرفته بود. من همانگونه که برای او دختر خوبی نبودم برای دخترم هم مادر خوبی نبودم

همیشه از این قبیل برخوردهای  او شگفت زده میشدم ، به او میگفتم که مشکلات به اندازه کافی هستند ، از چیزهایی که مشکل نیستند ، مشکل نسازیم و زیر بارش خودمان را از پای در نیاوریم. مادر به من میگفت که سرد و بی خیال و بی تفاوت هستم و هیچ چیزی برایم مهم نیست.بارها میگفت که برایت مردن ِ من هم مهم نیست. و نمیدانستم چگونه به او بگویم که زندگی اش برایم اهمیت دارد و از دیدن زجرهایش زجر میکشم. ای کاش میتوانستم به او بگویم... 

در نوجوانی روزی که در زیر زمین به دنبال روزنامه های قدیمی میگشتم دفترجه ای قدیمی نظرم را جلب کرد ،  من عاشق دفترچه بودم و پیدا کردن دفترچه ای قدیمی کم چیزی نبود. بازش کردم و دست خط مادر بود ، شعر ، خاطره ، نوشته های گاه گاه.
این دفترچه دفترچه ی خصوصی مادر در زمان نوجوانی اش بود. شعرهای پروین دولت آبادی ، و از این قبیل در آن بود. شعرهایی که سلیقه ی من نبود ، اما از پیدا کردن این دفترچه بسیار گریستم. آن روز بود که فهمیدم مادرم مثل هر دختر جوان دیگری آرزوهایی داشته ، آرزوهایی که فدای عادت ، امنیت و تحمل شدند و از او زنی ساخته بود تلخ و متوقع.
آن دفترچه به خوبی پنهان شده بود و تنها فضولی مثل من میتوانست آنقدر کاوش کند که پیدایش کند. از پیدا کردن آن دفترچه با مادر صحبتی نکردم. با شناختی که از او داشتم فکر میکردم با من دعوا میکند ، و به این طریق غم خود را در از دست رفتن آرزوهایش پنهان میکند . آن زمان نمیدانستم آیا یادآوری اینکه زمانی رویاهایی داشته برایش مفید میبود یا نه. امروز هم نمیدانم. ای کاش میدانستم...  

مادر زندگی خوبی نداشت ، هرگز خوشبخت نبود. میدانم که نگاه او به زندگی خوب و خوشبختی با نگاه من بسیار متفاوت بود. آنچه او خوشبختی مینامید به نظر من خوشبختی نبود و او همیشه به نگاه من به دید تحقیر می نگریست.

اما من همیشه از غم او ، و از اینکه احساس بدبختی میکند در عذاب بودم. حتی آن وقتها که بچه بودم این آرزو را داشتم  که  آنگونه که میخواهد و درست میداند زندگی کند. و مادر هرگز آنطور که میخواست زندگی نکرد.

حرفهای بسیاری در میان ما ناگفته باقی ماند. حرفهایی که هرگز نتوانستم به او بگویم. این سالهای آخر که گفت و گویی نداشتیم ولی آن زمان که میتوانستیم هم نمیشد حرفی با هم بزنیم و به دعوا و فریاد منجر نشود.
مادر تلخ بود، زندگی ای که ناخواسته شروع کرد و ناخواسته ادامه داد او را تلخ کرده بود.  
بارها به او گفتم و نوشتم که دوستش دارم ، اما باور نکرد ،
گله میکرد که مثل دختر های دیگر نیستم  . که  هیچ دختری اینقدر به مادرش سختی نداده است که من داده ام.
زندگی راحتی نداشت ، و بسیار هم سخت میگرفت ، و همیشه دنبال کسی میگشت که گناه سختی ها را به گردن او بیاندازد. بارها به شوخی به  او گفتم که گناه تمام ناملایمات زندگی اش ، و حتی تقصیر جنگ های ممه سنی  را هم میپذیرم. از شوخی هایم آزرده میشد و قهر میکرد. کاش میفهمیدم که شوخی کردن فایده ای ندارد و مادر تصمیم خودش را در مقصر دانستن من گرفته است. کاش با او شوخی نمیکردم ای کاش اینقدر سربه سرش نمیگذاشتم و اذیتش نمیکردم .
  
ای کاش باور میکرد که دوستش داشته ام . ای کاش باور میکرد که حتی دختری که با دخترهای دیگر فرق دارد هم میتواند مادرش را دوست بدارد. شاید در آن صورت اندکی کمتر تلخ می بود و اندکی کمتر غم داشت.  ای کاش ...

 

DSC06234.JPG

میرن آدما ، از اونا فقط ، خاطره هاشون ، به جا می مونه !!

 

[ 10:59 | مهشيـد | 0 دنبالک | 29 ديدگاه ]

March 14, 2009

میرن آدما... 

نه اینکه انتظارش را نداشته باشی ،  داشتی . اما باز از بهتت کم نمی کند  

که هر وقت این تلفن صاحب مانده ی خانه زنگ میزد ، دلت میلرزید .
و هی خبرها را میگرفتی ، که دیگر کسی را نمیشناسد و دیگر چشمهایش نمی بیند و ...
تا آخر سر وقتش رسید . وقتش رسید که تلفن زنگ بزند و تو با تردید به تلفن نگاه کنی و گوشی را برداری به امید اینکه دوستت باشد که از آلمان زنگ بزند  و سرت غر بزند که چرا چنین و چنان نمیکنی !

و صدایی از آن سوی خط حال تو را بپرسد و حال دخترت را بپرسد و تو هی بگویی من خوبم ، مادر ...؟ و هی بگویی دختری خوبه ، مادر ... ؟ و هی بگویی آره هفته پیش نزدش بودم ، خوب بود. مادر ..؟
و آن سوی خط سکوت کند و بعضت  بترکد ، و او بگوید ... خب دیگه ...

و پاهایت سست شود و زانوهایت توان وزنت را نداشته باشد و بر زمین مچاله شوی و صدای آن سوی خط که میگوید  : این راهی است که همه ی ما می رویم. گریه نکن عزیزم.
و بگویی : بجز گریه چه میتوانم بکنم ؟

و مانده ای که کدامتان غریب ترید ، او که در مملکت خودش تنها و بی کس  می میرد و بدون دیدن و همراهی بچه هایش به زیر خاک میرود ،بدون دخترش  و بدون  پسرانش ، که بشنوی  دو پسر ناشناس به جای دو پسرش زیر تابوتش را  گرفتند و بدانی که اینها را میگوید تا تو حال بهتری داشته باشی ...
یا تو که در خانه ات ، در استکهلم ، و در جلوی مونیتور زار میزنی...

      مادر هم رفت ( در 68 سالگی )... 

****************

***************

 

[ 18:21 | مهشيـد ]

یکی یه جایی با طعنه از من پرسید : حالا تو می ترسی بری ایران بگیرنت ؟ 

گفتم : نه ، می ترسم بروم ایران و نگیریندم.

با تعحب به من نگاه میکرد و ادامه دادم :  آخه فکرش را بکن ، من به این گندگی !!! تو فرودگاه مهرآباد بایستم و نه تنها کسی دستگیرم نکند ، حتی یکی هم نیاد و بگه بچه آشغال نریز ، افت نداره جون من ؟

میدانم که آن یکی منظورم را نفهمید. شناختی که از او داشتم ، حتی اگر بدون این سارکاسم هم صحبت میکردم باز هم حرف ِ من را نمی فهمید . و من هم مدتی است که یاد گرفته ام که برای" آن کس که نداند و نداند که نداند" زیاد وقتی نگذارم. ولی حرف من اینجا با کسانی است که درب این خانه را هر از چند گاهی می گشایند و به حرفهایم گوش میدهند و به من یاد میدهند که بهتر از این هم میتوانم باشم. با شما...

سفر نکردن به ایران یک امتیاز نیست که امروز آن را بر پیشانی خود قاب کنیم ، سفر نکردن به ایران یک محرومیت است. محرومیتی که تعدادی از ما به دلایل مختلف به آن دچار هستیم.

رفتن به ایران نه نشانه ی وطن دوستی است و احساس داشتن به خانواده و بستگان است و نه نشانه ی آدم فروشی و همکاری با جمهوری اسلامی.

این خط کشی های احمقانه تنها از کسانی برمی آید که در حال و هوای سالهای 57 دست و پا میزنند و هنوز اگر پوسته هایشان را بخراشی شعار اصلی شان مرده زنده باد و زنده مرده باد است.
بزرگترین شعار انقلاب و انقلابیون ایران در سالهای 57 و اوج انقلاب شعار " مرگ بر ... " بود. انسانهایی که متفق القول مرگ شخص یا اشخاصی را طلب کنند انسانهای آزاده و دمکرانی نخواهند بود.

امروز هم در تبعید خط کشی های خود را با همان تفکر رسم میکنند :
کجا برویم که کسانی که به ایران میروند نباشند. با کی ها بگردیم و با کی ها نگردیم ، کی به ایران میرود و کی نمی رود. 

من هم به ایران رفتم ، در سفرم به هند در رفت و بازگشت ، هواپیما از خطه هوایی ایران رد شد و من برای چند لحظه در هوای ایران بودم .  دریای خزر را زیر پای خود دیدم و مثل یک بچه گریستم . پاسپورت سوئدی خودم را نگاه کردم که درب همه ی دنیا را برایم باز کرده است و درب کشورم را نه.

اینکه چرا من به ایران نمیروم از من یک انسان بهتر نمیسازد و به من این حق را نمیدهد که خودم را برتر از دیگری بدانم . و اینکه آن دیگری به ایران میرود هم به او این حق را نمیدهد که با من به طعنه سخن بگوید.
ایران نرفتن من یک امتیاز برای من محسوب نمیشود ، همانطور که رفتن آن دیگری نیز نه امتیاز است و نه سرشکستگی. اینها هر دو انتخاب های ماست، انتخابی که عمدتا به ما تحمیل شده است ، از کی تا به حال انتخابهایمان به میل خودمان بوده ؟ اما بهای این انتخاب را خود  می پردازیم... 

خطکش های کوته نظری  را بشکنیم و خط کشی های غیر انسانی را پاک کنیم. در تبعید زندان و زندانبانی دیگر نسازیم و به تفتیش فکر و عمل انسانها نپردازیم. از این ایزوله سازی ها و بایکوت ها نفعی به هیچ کسی نمی رسد. رهایش کنیم.  

ما تنها تر از آن هستیم که تنهاتر شویم . 

[ 14:40 | مهشيـد | 0 دنبالک | 17 ديدگاه ]

March 11, 2009

خشونت بر علیه زنان  

من یک شنبه برگشتم سر خونه و زندگی ام  ، ولی بحث نوشتار قبلی در مورد تحمل خشونت خانگی از جانب زنان  را نمیخواستم قطع کنم. به این فکر افتادم که شاید عده ای از دوستان کامنت ها را نخوانند ، به همین دلیل کامنت ها را که به نظرم بسیار مهم هستند ، در اینجا میگذارم.

کوشا :
سلام بحثی که مطرح کردی برای من بسیار آشناست در واقع خواهر خودم در همین حال حاضر هم قربانی آن هست. او از 20 سالگی در اروپاست و بعد از تحصیل پزشکی دندانپزشکی خوانده و بلحاظ استقلال اقتصادی و درآمد در این کشور در بالاترین رتبه هست. بخاطر کار خوب و رفتار بسیار مهربان خود نزد بیمارانش در محله ای فقیر بی اندازه محبوب و موفق هست. در روابط خانوادگی و فامیلی همواره پشتیبان و غمخوار همه و مورد گرمترین احترامهاست. دو سال پیش با هزار آرزو با شخصی با هزار ادعا ازدواج کرد و بچه دار شد. طرف یک شارلاتان بی کاره و سادیسمی از اب درآمد. شخصیت قوی و بشاش وی در عرض این دو سال بقدری خرد شده که در قدم اول دیگر برق شادی و لبخند از رخش پر بسته و بی اندازه مستاصل و شکننده شده. یعنی فردی بدون کمترین مشکل موفقیت اجتماعی و اقتصادی و خانوادگی در عرض مدتی کوتاه و غیر قابل باور خرد شد. از طرفی چون بدون هیچ شرطی ازدواج کرده تمام استقلال مالی اش را از دست داده همینطور بی اندازه خود را اسیر آینده فرزندش می بیند. خلاصه تبدیل شده به کارگر و نان آوری که ناچار هست هر تحقیر و سرکوب روزمره ای را هم تحمل کند و دم بر نیاورد. منطقا باور کردنی نیست اما عملا جز این از او برنمی آید. هر صحبت و استدلالی را از ما میشنود و میپذیرد اما توان واکنش ندارد و بناچار ادامه میدهد. از جزئیات رفتار روزانه طرف چیزی نگفتم اما همین بس که شخصا با وجود اینکه در بین آشنایان به آدمی صبور و آرام شناخته میشوم حتی سلام و علیک با وی برایم غیر قابل تحمل هست. طبعا هیچ ناظری هم چنین رابطه ای را تحمل نمیکند اما ما که خانواده او هستیم که نمیتوانیم بدلایل حتی منطقی قطع رابطه کنیم و چون بخود اجازه نمیدهیم بجای وی تصمیم بگیریم یا حتی کمترین واکنش فردی بر خلاف خواست او انجام دهیم بنوعی ما هم اسیر ضعف او شده ایم. و اما اینکه منشا این ضعف کجاست بنظرم چیز پنهانی نیست اما اینکه چگونه میتوان حلش کرد به تجربه و در عمل می بینی که اصلا کار ساده ای بنظر نمی رسد. این موضوع بقدری ذهن مرا مشغول کرده که از الان در رابطه با اولویتها در تربیت دخترک دو ساله ام ساعتها به فکر فرو رفته ام. کامنت بسیار طولانی شد بعدا سر میزنم. موفق باشی 

لیلا :
بیشتر از 1.5 سال توی رابطه ای بودم با خشونت روانی خیلی بالا . تحقیر شدن های مداوم، خیانت و ... خودم می دونستم که رابطه ام اعتماد به نفسم رو زیر صفر آورده ، کتاب خوندنم رو کنار گذاشته بودم ، هیچ فیلمی نگاه نمی کردم ، انرژیم کاملا تحلیل رفته بود و ضعف شدید درسی . یک دوره کوتاه مدتی هم کات کردم ولی دوباره  برگشتم .
اما اینکه چی میشه آدم بر می گرده یا توجیه می کنه خودش رو ، در مورد خودم حس میکردم طرف مقابلم خیلی تحت فشار روحی هست و برای همین من نباید تنهاش بذارم ویا خودم یک فشار مضاعف نباشم براش . برای هرکار و رفتارش توجیه خاصی می آوردم در واقع خودم رو توجیه می کردم . در حالی که خودم می دونستم توی رابطه اشتباهی هستم ، به دیگرانی که رابطه های خوبی نداشتن ، می گفتم که خودتون رو از رابطه ناسالم خارج کنید و خیلی روزا هم می گفتم باید خودم رو از رابطه ناسالم خارج کنم ولی نمی تونستم یعنی با دیدن کوچکترین نقطه امیدی حس می کردم دوباره می تونیم به روزای اوج رابطمون برسیم . 
فکر می کنم در مورد علت این برگشت نمیشه دلایل خیلی خاصی شمرد ، یک روزایی ترس از تنهایی ، یک روزایی ترس از شکست ، یک روزایی دوست داشتن یک روزایی نیاز به سکس ، یک روزایی نیاز به حرف زدن با آدمی که بیشتر از بقیه می شناسه تو رو و خیلی روزا همه اینا باهم .
این رابطه رو در 26 سالگی تجربه کردم و نمی تونم بگم که بی تجربه بودم .

پویا :
Ok, A lot of issues
1. they were in the court yesterday so I don't know how some   newspaper said they were back together 
2. what happened was a shame, I feel sorry for our society that witnessed this BUT just because Rihanna got the bruises doesn't mean she wasn't involved or starter of the physical contact as I read the story she slapped him first because of an unknown text message on his cell (IF A MAN HAD DONE THAT IT WOULD BE HARASSMENT) and we all know in these cases it's not about physical pain it is about humiliation of being beat up so that's were we see this double standard the just because she is a women she pretends as a victim AGAIN I AM NOT DEFENDING CHRIS BROWN AND I BELIEVE HE SHOULD BE SENTENCED FOR WHAT HE DID but Rihanna is not victim and should face charges which she didn't because she is playing  AS POOR WEAK WOMEN THAT WAS VICTIM OF ASSAULT
3. About this March 8th I don't know if we believe we are equal why there should be a day for women, don't you think that means even women don't believe in themselves as equal? the most ridicules thing that I saw last year was some holding a banner saying "Zolm be zan zolm be basharuat ast" what the **** is that? gheir az ine ke ZAN HAMAN BASHARIAT AST they are 50% of "Bashariat" it is like you say "zolm be adam zolm be adam ast" does that mean anything to you? it'll mean something when you believe zan chizi joda ama vabaste be bashariat ast that I don't think that's the right interpretation 

مهیار نیلگون  :
انسان ماشین نیست و موجودی منعطف و محصول طبیعت و اجتماع است، محصول وراثت و تجربه و شاید خیلی چیزهای ناشناخته ی دیگر.
انسان با عادتها و غرایز و جسم و  عقل و حواس  و تواناییها و مقدورات محدود درست و نادرستش زندگی را تجربه می کند و بالغ می شود.
در این میان ممکن است، عادت ها و ضعفها و کاستی های او،  او را به کنش و واکنش های اشتباه بکشاند.
کتک زدن می تواند یک کنش و یا یک واکنش باشد و  بر اثر جنون آنی و یا یک باور و یا هر دلیل دیگری رخ دهد که در هر صورت کاری ناپسند و حیوانی است.
اما اینکه بخواهیم  هر انسانی را به خاطر یک اشتباه که خود بدان اعتراف دارد  از رابطه محروم کنیم و یا کینه ای ماشینی ترمیم و تجدید رابطه و تمام واقعیت  او را از زندگی خود حذف کنیم و کینه ی او را  تا گور با خود حمل کنیم و او را برای همیشه محروم کنیم، خود رفتاری غیر عادی و دگم است.
ما به دلایل و نوع رابطه ی ریحانه و ریحانه ها واقف نیستیم. اما گذشته از خیلی از زنانی که به دلیل جبر و ناتوانی و ناگریزی و ستم تاریخی-اجتماعی بارها و بارها تن به محیط خشن زناشویی میدهند، چه بسی بسیاری از زنان به علت پشیمانی مردان از رفتار جنون آمیز خود، او را میبخشند و به کانون زناشویی خویش برمیگردند تا آن را با درایت و هوش خود انسانی کنند.
محبت نتیجه ی گذشت هوشمندانه و با معرفتی است که نهایتا میتواند به بلوغ طرف مقابل منتهی شود.
اگر خصوصیات حیوانی بگذارد.
مسلما بدون اقرار به خطاکاری و بخشش زندگی بالغانه بی معنا خواهد بود 

توتو :
دوستی تعریف می کرد یک بار به همراه گروهی برای شام رفتیم به یه رستوران! چند میز اون ورتر یکی از اشنایان با دوست دخترش نشسته بودن! مدتی گذشت و دختر شروع کرد به اصرار برای رفتن از اون مکان! پسر قبول نمی کرد و دختر بیشتر اصرار می کرد! اخر سر دختره حوصله اش سر می ره و بلند می شه اما بلند شدن همان و یه کشیده خوردن همان! چند روز بعد وقتی از پسره پرسیدیم که بابا ابله این چه کاری بود کردی گفت ای کاش زودتر این کارُ می کردم! رابطه مون جدی تر شده و قراره ازدواج کنیم!!!!!

شیدا :
به نظر من اين زنان اگر چه از لحاظ مالى مستقل هستند ولى از لحاظ ِ شخصيت به شدت وابسته و فاقد ثبات هستند .

اغلب اين زنان نا خواسته وارد يك رابطه شده اند ، در شكل سنتى از طريق ازدواج اجبارى و در شكل مدرن از روى تنهايى بدون شناخت و يا به لحظه كسب موقعيت اجتماعى با مردى رابطه برقرار كرده اند و حال ميترساند از اين كه موقعيت اجتماعى از دست رود يا ترس از اين دارند كه partner ديگرى پيدا نكنند يا مدتى تنها بمانند

 زیتون:
داستان ریحانه رو درست متوجه شدم اما داستان اون زن دیوث تا حدودی برام نامفهوم بود. فقط مرده خیانت می‌کرده یا زنه هم؟
بعضی زن‌ها هنوز با رگ و پوست و خونشون روابط مردسالارانه رو دوست دارن. حتی اگه زبونی بگن فمینیستن.
من زنان زیادی رو دیدم که کتک خوردن همراه با گرفتن کادوی النگوی طلا رو  با هیچ لذت دیگه‌ای  تو زندگیشون عوض نمی‌کنن.

SS:

من هم یکی از زنانی هستم که پیش از ازدواج اعتماد به نفس بالایی داشتم. خیلی بیشتر از بسیاری از دوستانم. ولی بعد از ازدواج هر چه داشتم باختم. نمی دونید چه زندگی رو برای خودم تو ذهنم می ساختم. جالبه که بعد از اطمینان از موافقت من با این ازدواج و به دلیل اینکه به خونه اش رفته بودم سوء استفاده کرد و ذات خودش رو نشون داد. فهمیدم کسیه که از بچگی سختی کشیده و خیلی عصبیه. حتی تو نامزدی چند بار دعوامون شد و من تصمیم گرفتم جدا بشم با اینکه دیگه دوشیزه نبودم ولی وقتی به بعدش فکر می کردم با اصرار خودش بر میگشتم و به خودم این طور امید می دادم که خدا منو آزمایش میکنه منم میتونم کمکش کنم گذشتشو فراموش کنه. بالاخره اومدم تو خونه ی شوهر (به قول بعضی ها) و تازه شروع شد. بد دهنی و فحشهای رکیک حتی یک بار جلوی خواهر شوهرم و بعد فهمیدم چون پدرش خیلی بد دهن بوده و به مادرش و زن دومش فحش رکیک می داده به اونم سرایت کرده بود. خیلی بهم شکاک بود حتی در مورد مردای فامیل.چند بار هم بد جور کتک زد که خودش پشیمون شد. خلاصه اینکه دلیل موندنم توی خونه (جواب چرای خیلی ها) اینکه:
1- اولیل عامل رو خودم میدونم که قبل از ازدواج رفتم خونش و جلوی حرفش نایستادم. فکر می کردم پسر روشن فکریه ولی اونم از این نقطه ضعف سوءاستفاده کرد و سر هر چیزی می گفت به بابات میگم. ای کاش نرفته بودم.
2- درست نشناختمش ، فقط تو رویا بودم. اشکال خیلی از دخترا.
3- فرهنگ و سنت خوانوادم اجازه نمی داد جدا بشم، الانم که بدتره. خوانوادم بیشتر به فکر حرف فامیلند.
4- به حرف پدر و مادرم گوش ندادم اگر چه، گفتم، کار از کار گذشته بود. ای کاش به حرفشون گوش داده بودم.
الان با اینکه شاغلم نه استقلال مالی دارم نه آزادم با دوستام رفت و آمد کنم. نه نمی گه ولی بعد اونقدر روانم رو داغون میکنه که توبه می کنم. امسال اصلا دوستامو ندیدم. کسی هم خبر نداره ، نمی خوام کسی بفهمه.
هشت مارس هم مبارک

سارا :
من فکر می کنم مساله اینه که زن های امروزی و یا زن های سنتی شرقی هرگز آموزشی در برخورد با خوشونت ندیده اند. آموزش و توضیح وقتی شروع میشه که زن تو همچین رابطه ایه یا تازه ازش اومده بیرون. زن های شرقی (از جمله خودم) که قربانشان بروم آموزش دیده اند که در مقابل خواسته های مرد شان سر تسلیم فرود بیاورند. من از وقتی بچه بودم توی تلویزیون و مجله و رادیو و . . . .  همیشه می شندیدم که فلانی طلاق گرفته، حالا با یه بچه سربار باباش شده، و زنی که برگرده خونه باباش هرگز دیگه به چشم قبل از ازدواجش بهش نگاه نمیشه. من این حرف ها را از وقتی شنیدم که بسیار کوچک بودم، آنقدر که چرای این حرف ها را حتی در قالب فرهنگ ایرانی ام نمی فهمیدم. اما زن های به اصطلاح مدرن غربی امروزی هم چنین آموزش هایی ندیده اند. این روزها تلویزیون و تاک شوهای مختلف بسیاری مسایل را مطرح می کند که برای دختران 12 13 ساله جنبه یادگیری دارد. اما اینها برای زنان بزرگتری که تحت خشونت مردی زندگی می کنند نوشداروی پس از مرگ سهراب است. و الا فکر نمی کنم مادر این هنرپیشه های معروفی که گفتی (و مادر هم نسلانشان) هرگز نشسته باشند و به دخترشان گفته باشند اگر مردی دستش یا صدایش را رویت بلند کرد، ترکش کن. یا اینکه تو، روحت و وجودت  ارزشمند تر از آنیست که اجازه بدهی مردی تو را له کند. مردان اما از بچگی این آکموزشها را دیده اند. توی سر و کله بچه همسایه و همکلاسی و . . .  زده اند. و الا من مطمئنم زنان عصبی ای که پرخاشگری فیزیکی و زبانی هم دارند وجود دارند ولی مردان حاضر به زندگی با این زنان نمی شوند، چون  مردان مواجهه با آدم خشن را بلدند، چون از بچگی هم بهشان یاد داده اند که کتک خور نباشند و هم عملاً کم و بیش توی سر و کله دوستانشان زده اند!

کیمیا :
دلایلش متعدده اما از نظر من می تونه اینا باشه:
-این دخترها خشونت رو در بچگی از پدر و مادر یا سایر اعضای خانواده تجربه کردند و همونطور که می دونی ممکنه ناخوادآگاه جذب رابطه ای بشن که باز هم توش خشونته. یا مثلا پدر و مادر داشتند که اعتماد به نفس بچه رو پایین می آوردند و حالا خود زن هم به رغم موقعیت اجتماعیش خودش رو لایق نمی دونه.

-همونطور که یکی قبلا اشاره کرده شریک گرفتن به طریق سنتی فقط ازدواج نیست. دوستی هم ممکنه به شکلی کاملا چشم بسته و با دلایل ناکافی و بدون شناخت مناسب شکل گرفته باشه.

کتایون :
آتقدر در گیر مشکلات فرهنگی خودمان هستیم و دائماً در حال بررسی فاکتهای درون مرزی هستیم که بعضی مواقع یادمان میرود که توجه بیشتری به محیطی که درش زندگی میکنیم کنیم.نمیدانم جواب سوالت چه می تواند باشد و آیا این رفتار را باید در زیر گروه رفتارهای اجتماعی طبقه بندی کرد و یا فردی. پسر بزرگ من 15 سالش است و درست در سنی است که شخصیتش در حال شکل گیری و مرتباً در حال تجربه کردن است.وقتی از دوستان دختر و پسرش و روابطشان برای من تعریف میکند و البته خودش راستش کمی وحشت میکنم.دلیل این وحشت این است که محیط تربیتیی که ما بعنوان والدین برای بچه هایمان اماده کرده ایم نسبتاً سعی کرده ایم از آنچه که بعنوان تربیت و تفکر سنتی که خود هم تا حد زیادی بهش اعتقادنداریم جدا باشد و محیط متعارفی تری را محیا کنیم.اما در خیلی از رفتار و نگرشها نکاتی را میبینم که باز بوی تفکر مردسالارانه ازش تراوش میشود و دوستان پسر آلمانیش نیز به همچنین و در مورد دوستان دختر آلمانیش نیز کمابیش شبیه دختران شرقی. وراستش ناباورانه به این نتیجه گیری میرسم که شاید رفتارهای ما بر اساس پایه های فیزیولوژیکی است که در یک محیط کمرنگتر و در دیگری پرنگتر می شود. امیدوارم که اشتباه فکر کنم و این نباشد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوب این کل نوشته ها بود ، چند نکته برایم در نوشته ها جالب بود . صحبت لیلا که میگفت در حالی که خود مورد خشونت قرار میگرفت ، به فکر این بود که طرف مقابلش تحت فشار است و نباید تنهایش بگذارد. این را در سالهایی که با مسئله ی خشونت بر علیه زنان کار کرده ام زیاد دیده ام. که زن حتی کتک میخورد ولی نقش پرستار وظیفه شناس را همچنان به عهده میگیرد.

زیتون از نوعی مازوخیسم در میان زنان حرف میزند ، زنانی که لذت کتک خوردن و هدیه گرفتن را با چیز دیگری عوض نمیکنند. من با زیتون موافق نیستم ، در عین حال زنان زیادی را دیده ام که به شدت کتک خورده اند و بعد هدیه ای گرفته اند و تصور کردند که طرف پشیمان است ، و آنوقت برایم این سوال پیش می آید که راستی چرا به این پروسه کتک و تظاهر به پشیمانی عادت میکنند. 
آیا این مازوخیسم است ؟ آیا این زنان واقعا نمیدانند که هیچوقت وقتی در رابطه ای خشونت جسمی وارد میشود ، تمامی ندارد ؟

صحبت های مهیار در مورد کنس و واکنش و جنون آنی  را نمیپذیرم.
تجربه نشان داده است که مردانی که در مورد زنان خود دچار " جنون آنی " میشوند ، وقتی که رئیسشان کاری کند که ایشان را عصبانی کند ، در رابطه با او واکنشی مثل کتک زدن رئیس را به خرج نمیدهند. چرا که احتمالا میدانند که مسجد جای شاشیدن نیست. اگر چنین باشد دیگر مسئله ی واکنش و جنون آنی تنها یک توجیه است. اینطور نیست ؟
ضمن اینکه من دقیقا نمیدانم چرا باید به رابطه ای که در آن خشونت وارد شده ، ادامه داد. مهیار میگوید که نباید کسی را به خاطر خشونت اگر خود به آن اعتراف کند ، از رابطه محروم کرد. 
اینجا هم صحبت شد و من هم بارها دیده ام که مردانی که خشونت به کار میبرند ، ابراز پشیمانی میکنند و با خریدن کادو و گل به قول خود تلافی میکنند. اما خشونت سر جای خود باقی است ، شاید کادو ها گرانتر شوند.
آیا این رابطه را به دلیل پشیمانی مرد باید ادامه داد ؟ آیا این مرد که به دلیل عصبانیت از همسرش دست روی او بلند کرده است اگر در محل کار از کسی ناراحت شود هم او را کتک میزند ؟ چرا در یک جا میتواند خود را کنترل کند و در جای دیگر نه ؟ و چرا باید به چنین انسانی که مسلما انتخاب میکند و از کتک زدن به منظور اعمال قدرت استفاده میکند شانس های مجدد داد ؟

جرف در این مورد زیاد است . نظر شما در مورد نظرات دوستان چیست ،  بیاییم و با هم در این مورد بی پرده تر صحبت کنیم.  

[ 22:26 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

March 6, 2009

هشت مارس در راه است . هشت مارس سال 2009.
قرن بیستم جای خود را به قرن بیست و یکم داده ، لپ تاپ های امروزی در قطع های 9 اینچی به بازار می آیند و تلفن های دوربین دار به اندازه ی یک کارت ویزیت در آمده اند.
اما اینها فقط پیشرفت های تکنیک است ، در پیشرفتهای انسانی هنوز زنان جنس دوم به شمار می آیند و هنوز بیشترین قصاوت ها در حق ایشان روا داشته میشود.
چند روز پیش در روزنامه های صبح سوئد عکسی مرا تکان داد. عکسی از ریحانه ، خواننده ی مشهوری که به دلیل اینکه مورد ضرب و شتم توسط دوست پسرش قرار گرفته بود مجبور شد تمامی کنسرت هایش را لغو کند. این عکس ریحانه را نشان میداد که به نزد دوست پسرش بازگشته است.
و به یاد دیگر زنان مشهوری افتادم که زیر لگد شوهران و دوست پسرانشان کبود شدند. تینا ترنر ، دایانا روس ، ویتنی هاوستن.
و مردان مشهوری که به جرم کتک زدن زنانشان دستگیر شدند.
و زنان و مردان مشهوری که اصلا صدایشان در نیامده است و خشونت را در خانه ها مدفون میکنند.

راستی مقصر کیست ؟ مردی که کتک میزند یا زنی که بعد از اینکه یک فصل کتک خورد پیش مردی که او را کتک زده است باز میگردد ؟
چه مکانیزمی زنانی را که تا این حد مستقل هستند و نیازهای مادی شان ایشان را به کتک خوردن و خاموش بودن محکوم نمیکند به این جهنم باز میگرداند ؟

قصدم مجکوم کردن زنان کتک خورده نیست ، اینها که پرسیدم واقعا سوال است. سوالهایی که در مغزم پیچ میخورد.
چند سال پیش زنی را میشناختم که در جنبش زنان فعال بود ، با مردی آشنا شد و مدت زیادی رابطه داشتند که من او را آقای دیوث مینامم ، چون واقعا دیوث به تمام معنی بود. این دو هر کدام زندگی مستقلی داشتند و با هم در یک خانه هم زندگی نمیکردند و هیچ وابستگی مالی هم به هم نداشتند. در رابطه ی ایشان البته خشونت فیزیکی به آن شکل وجود نداشت . اما خشونت روانی کم از خشونت فیزیکی ندارد.
در رابطه ی این دو من از مرد آنقدر شاکی نبودم که از زن. او یک اس هول بود . با او  هرگز ارتباط دوستانه ای نداشتم مگر آن ارتباطی که توسط آن خانم که آن زمان دوستم بود به من تحمیل میشد . ولی به تدریج ارتباطم با آن خانم هم قطع شد. دیگر تحمل توجیه های او را در مقابل دیوثی های آن مرد و ماندن او در رابطه نداشتم.

راستی چگونه مردی میتواند اعتماد به نفس زنی را به صفر برساند ؟ آیا اعتماد به نفس ما زنان واقعا پایه محکمی در روان ما دارد که اینقدر زود و با گفته های مردانی که گاه حتی در حرف زدن هم در مانده اند به هیچ میرسد ؟
به من از تربیت زنان و اینها نگویید ، من خودم همه ی این تئوری ها را حقیقتا فوت آبم و هم خوانده ام و هم به دیگران بازگو کرده ام. ولی سوال بزرگی همیشه برایم بی جواب مانده است .

چرا ؟ چرا ریحانه ها نزد دیوث ها بر میگردند و چرا زنی که در خانه های زنان و با زنان کتک خورده کار میکند ، دیوثی های یک دیوث را برای دوستانش ـ و در اصل خود را و رابطه را ـ توجیه میکند  

آیا هر زنی میتواند به اینجا برسد ؟ آیا این اتفاق برای هر زنی می افتد ؟
اینها سوال است ، سوالات خودم  که با شما در میان میگذارم.

چند روزی نیستم ، میروم پیش دخترم تا هشت مارس ـ روز تولدش را ـ با او بگذرانم.
چندان به اینترنت دسترسی ندارم ولی برمیگردم و اگر چیزی نوشتید ، منتشر میشود.
بیاییم با هم بی پرده تر در مورد این مسئله صحبت کنیم. بدون اینکه تئوری های قدیمی ـ تقصیر زنان است و بعضی زنان مازوخیست هستند یا تقصیر مردان است و ... ـ کنار بگذاریم . این حرفها را سالهاست که همه ی ما گفته ایم و شنیده ایم. حرف نویی بزنیم.
اینکه مسئولیت خشونت به عهده ی کسی است که خشونت را اعمال میکند و این اوست که باید مجازات شود  زیر سوال نیست ،  سوال من چرای پذیرفتن رابطه های بیمار و ماندن در آن از طرف زنان  در شرایطی  است که قراردادهای جهان سومی مثل عدم استقلال زنان و غیره وجود ندارند.

بیاییم و سر این مسئله منصفانه گفت و گو کنیم. 
راستی شما هرگز در چنین رابطه ای بوده اید ؟ آیا در رابطه ماندید یا آن را ترک کردید ؟ چرا ؟ چگونه ؟

هشت مارس بر همه ی زنان و نیز مردانی که به برابر حقوقی انسانها باور دارند مبارک باد .

[ 7:46 | مهشيـد | 0 دنبالک | 18 ديدگاه ]

March 4, 2009

این ترانه پیش تبریک 8 مارس است

ترانه ی بسیار زیبایی است . مرا یاد خانمی انداخت که چند سال پیش دیده بودم . ایشان از کشور دیگری برای سمیناری اینجا آمده بودند و من آنزمان فعالیت بیشتری با گروه همجنسگرایان داشتم. او خودش همجنسگرا بود و مدتی بود که بیرون آمده بود. به من گفت : تو هم لزبین هستی و با خنده گفتم : نه متاسفانه !
گفت : ما رو گرفتی ؟
و متوجه شدم برای او هم ، دو راه بیشتر باقی نیست. و زنی که تنها زندگی میکند و "سایه ی مرد بالای سرش نیست" و فعال هم هست ، پس باید لزبین باشد. راه سومی برای او هم وجود نداشت.
ولی برای من چرا !!! 

Happy without the boy

 

[ 5:28 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]



Powered by MT3.35