February 28, 2009

آی یارم بیا ...

 از امروز ظهر که برادرم آلبوم جدید گروه کیوسک ، باغ وحش جهانی ، را به من داد ،یک لحظه آرام ننشسته ام . خانه پر از موسیقی و رقص شده . ( موسیقی آنها و رقص من :))

من عاشق موسیقی گروه کیوسک و نیز موسیقی محسن نامجو هستم. و  اجرای جدیدی که این دو  از ترانه ی محلی آی یارم بیا با همکاری همدیگر کرده اند دیوانه کننده است.

رفتم و گشتم و سایتی را پیدا کردم که بتوانم شما را هم در لذت گوش کردن به این آهنگ شریک کنم

اینجا را کلیک کنید ، و بعد یک صفحه باز میشود . آنجا روی فلش سبز رنگ کنار کلمه ی کیوسک یا روی فلش خاکستری رنگ کنار کلمه ی آی یارم ، کلیک کنید. و فراموش نکنید که برقصید ، آنگونه برقص  که انگار هیچ کسی تو را نمیبیند .

محسن نامجو در ماه آپریل به استکهلم می آید. اطلاعات مربوط به تهیه بلیط را از اینجا بگیرید . آنجا می بینمتان .

 

[ 17:25 | مهشيـد | 0 دنبالک | 17 ديدگاه ]

February 27, 2009

یکی از دوستان درصدد سازمان دادن اعتراض بر علیه دستگیری های اخیر دانشجویان است

اگر مایل به حمایت هستید به این آدرس مراجعه کنید

 

[ 5:34 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

February 26, 2009

با دوستی  که دختر  جوانی است صحبت میکردم ...

میپرسد :
رابطه ای را میشناسی که طرفین با عشق و اشتیاق به هم سالها با همدیگر زندگی کنند ؟
مکث میکنم .
میگوید : فکرش را میکردم. پس آیا بهتر نیست که در رابطه ای که امنیت وجود دارد زندگی کنیم و به دنبال عشق نگردیم ؟
میگویم : اما عشق چه ؟ تو نمیخواهی بار دیگر عاشق بشوی ؟ نمیخواهی بار دیگر دلت برای کسی بتپد ؟ من هم هنوز این خواست  را کنار نگذاشتم و فکر نمیکنم که دیگر هرگز دوباره این احساس را نخواهم داشت ، هر چند که احتمالش را کم میدانم ولی غیر ممکن نه ، و تو که جوان هستی . واقعا میخواهی عشق را از زندگی خود حذف کنی ؟
ـ عشق تمام میشود .
ـ البته ، مثل هر چیز دیگری ، اما تا زمانی که هست زندگی را زیبا میکند.
ـ و وقتی تمام میشود زندگی را هم تمام میکند .
ـ تمام نه ، ولی تغییر میدهد.
ـ پس بهتر نیست که قیدش را بزنیم و به امنیت کفایت کنیم ؟
ـ اینها همه انتخاب های شخصی ماست ، تو هم به نیاز خودت انتخاب خواهی کرد ، ولی من همچنان برای تو آرزو میکنم که عاشق شوی. و آرزو میکنم که زندگی کنی ، باور کن ، انتخاب ِ امنیت برای آدمهایی به سن من است ، و حتی من هم بازیگوش تر از آنم که به این کم رضایت بدهم.  

[ 20:16 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

February 24, 2009

آآآآآآآآآآآآآآآآآآی  سانسور

زیتون نوشته بود که  داریوش ملکوت یک خاتمی نامه درست کرده و هر کی راجع به خاتمی نوشت بره و اونجا خبر بده که نوشته اش را به چاپ برساند.

من هم مثل بچه های خوب و سر به راه سرم را انداختم پایین رفتم در کامنت دونی شان برایشان اسم  و آدرس نوشتم و نوشتم که من هم نوشتم .

ولی  نوشته ی من را چاپ نکرد  :(((

ــــــــــــــــــــــــ

پس نوشت :
الان یکی از بچه ها خبر کرد و رفتم و دیدم که وبلاگ خاتمی نژاد به من هم افتخار  داده و نوشته ی من را هم چاپ کرده

امروز صبح که نوشته ی بالا را نوشتم ، چاپ نکرده بودند .

ولی به دل بد نیاریم ، احتمالا ندیده بودند ، و بعد که دیدند چاپ کردند. احتمالا این نوشته را هم ندیده بودند ، بلکه صرفا برای اعتقاد به آزادی بیان چاپ کردند!!
:)))
اما نامردی کردند ها ، تی شرت خوشگلم را که قرار است لباس ملی بشود انشالا ، چاپ نکردند ، بدجنسااااااااااااااااا !!

ضمن اینکه قسمت آخر را که نوشته ام من در این رای گیری شرکت نمیکنم چاپ نکرده اند. آخه چرا ؟
بعد اونوقت سانسور یعنی چی اگر اسم این سانسور نیست ؟
یا اینکه نباید چیزی بگم  ، ها ؟ یه خورده سانسور کرده اند. مثلا سانسور لایت !!! 

[ 5:36 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

February 22, 2009

خاتمی یا احمدی نژاد ، مسئله این نیست ، وسوسه این است.

باز خاتمی به میدان برگشت. و تب جدیدی در وبلاگشهر افتاد. تب اینکه : بااینکه ـ میدانیم ـ فرق ـ چندانی ـ ندارد ـ ولی باز هم ـ سگ زرد ـ بهتر از ـ شغال ـ است.

وبلاگشهر آینه ای بر جامعه ی ماست و آنچه در جامعه اتفاق می افتد گاه به شکل آگراندیسمان شده در وبلاگشهر منعکس میشود.
امروز وبلاگ زیتون را میخواندم و دیدم که شروع کرده است شرط و شروط گذاشتن برای رای دادن به خاتمی.

به خودم گفتم ( و برایش در کامنت ها هم نوشتم ) که معنی این شرط و شروط ها چیست ؟ چه ضمانتی بر اجرای این شرطها در بعد از انتخاب شدن وجود دارد وقتی که دیدیم که خاتمی در دوره های قبلی به قول های خودش هم وفا نکرد.
واقعیت این است که انتخاب احمدی نژاد نشان  مایوس شدن مردم از قول های تو خالی اصلاحطلبان بود و نه عشق مردم به جمال بی نظیر حاجی محمود.

خوب وقتی که اینها قول های خودشان را آب زرشک میپندارند ، به شرط و شروطهایی که با وبلاگنویسان بسته اند وفا میکنند ؟ یعنی اینقدر خنگولک هستیم ؟

مگر ندیدیم که در دوره ی قبل خاتمی قبل از انتخاب قول داد که زنی در کابینه داشته باشد و بعد از انتخاب تنها  انگشتی را بالا گرفت و به رای دهندگان حواله کرد که :  زن در کابینه ؟ خیال کردید اینجا سوئد است ؟ 
قولهای دیگر خودش را عمل کرد که برایش شرط میگذاریم و انتظار داریم عمل کند ؟ 

اما ما به چه سلاحی در مقابل خاتمی مسلح هستیم ؟ آلترناتیومان چیست ؟ تهدیدش میکنیم که  به این شرط بهت رای میدهیم وگرنه میرویم و به آبراهام لینکلن رای میدهیم ؟

فکر میکنید خود خاتمی و اصلاح طلبان نمیدانند که آلترناتیوی در اختیار این مردم نیست ؟
فکر میکنید دانستن این مسئله موجب میشود که دلشان به حال مردم بسوزد و به شرط و شروط ها عمل کنند ؟
در ایران که این فرهنک رایج است که  هر بقالی فکر میکند رئیس جمهور است و مردم همه نوکر پدر  او هستند و باید یک ساعت مجیزش را بگویند تا یک قوطی تاید در اختیارشان بگذارد  ، خیال میکنید یک نفر که به رئیس جمهوری انتخاب میشود هرگز به مخیله اش خطور میکند که این اوست که خدمتگذار مردم است و نه بر عکس ؟ و این اوست که قرار است برای منافع مردم کار کند و نه مردم برای او ؟ 

بیاییم و واقعیات را نگاه کنیم :

خاتمی مدافع تمامیت جمهوری اسلامی است. نه مایل به سرنگونی این رژیم است و نه مخالف ولایت فقیه . وقتی به خاتمی رای میدهیم به یکی از همین رژیم جمهوری اسلامی رای میدهیم و نه به فردی که نیازهای مردم را در اولیت  قرار میدهد.
خاتمی یک دمکرات و یک آزادیخواه نیست، نه به آزادی های فردی معتقد است و نه به آزادی های اجتماعی . اگر غیر از این فکر کنیم کلاهمان پس معرکه است.
دوران خاتمی قدری بهتر بود ، مردم یکی یکی و دو تا دوتا سرکوب میشدند نه خروار خروار.
دانشجویان یکی یکی و دو تا دوتا از طبقه ی سوم روی آسفالت خیابان ارشاد میشدند و نه اینکه کرور کرور  با لگد به پشت ماشین ها انداخته شوند و کسی هم از احوالشان خبری نداشته باشد.
زنان یکی یکی و دو تا دوتا دستگیر میشدند و نه 20 تا 20 تا .
زنان اکتیویست  حکم میگرفتند ولی اجرا نمیشد. نه به این دلیل که به حقوق زنان احترام میگذاشتند ، نه. احتمالا به این دلیل که ایشان را ضعیفه میدانستند و فکر میکردند که زندان جای مردان است.
زندانیان اعتصاب غذا میکردند و تا پای مرگ هم میرفتند  ولی چندان مجبور به خود کشی نمیشدند. 
روزنامه ها یکی یکی بسته میشدند و نه چند تا چند تا.  

پس بر همه ی ما وبلاگ نویسان عزیز و ارجمند واضح و مبرهن است که دوران خاتمی قدری از دوران احمدی نزاد کمتر بد  بود.
اگر این برای کسی کافیست که برود و به خاتمی رای بدهد ، خوب بگذارید رای اش را بدهد ، دیگر چرا خرش را میگیرید که مثل زیتونک بیاید و خودش را توجیه کند که من شرط میزارم و رای میدهم ؟ 
جمهوری اسلامی به هیچ نوع آزادی ای اعتقاد ندارد ، من و تو که میگوییم مدافع آزادی های فردی هستیم ، آزادی رای دادن را نیز به رسمیت بشناسیم و از مردم نخواهیم هزار تا آسمان و ریسمان ببافند تا بتوانند عمل خود را توجیه کنند.
احمدی نژاد نشان داد که سگ زرد کمی بهتر از شغال است. و اگر کسی میخواهد این انتخاب را بکند ، خوب چه کارش دارید آخر ؟
نکند برنامه ی انقلابی در دست دارید که مرا بی خبر گذاشتید ؟ ها ؟
مثلا دفعه ی دیگر که میخواهید بروید دیدن مامان اینا میان رفتن به خانه ی عمه جان و دیدار خاله خانم اینا یک دو ساعت بیکاریتان را با یک عمل انقلابی تعویض رژیم پر میکنید و بعد شام را در خانه ی خاله خانم صرف میکنید ؟

حقیقت این است که ایران کشوری در دنیای موجود است و حق مردم اوست که در شرایطی که مناسب انسان قرن 21 است زندگی کند و از حقوق انسان قرن 21 برخوردار باشد و کسی به او امر و نهی نکند و کسی حق نداشته باشد به حریم خصوصی ـ و حتی عمومی او ـ دست درازی کند. حقیقت این است که انسان ایرانی نباید فرقی با انسان اروپایی داشته باشد و حقوقش و انسانیتش نباید هر روز و هر ساعت زیر پای گذاشته شود . حقیقت این است که حق انسان ایرانی بیش از آن است که انتخابش به خاتمی و احمدی نژاد خلاصه شود.  
 ولی واقعیت چیزی غیر از حقیقت است، واقعیت  همین است که هست . این که رژیم موجود در ایران رژیم جمهوری اسلامی است و هر قدر هم که ما بر سر در وبلاگهایمان بنویسیم " کار اینا تمامه " و " اینها رفتنی هستند "  اینها باورشان نمیشود و چمدانهایشان را نمی بندند.

بر مردم سخت نگیریم. اگر کسی معتقد بود که بد از بدتر قدری کمتر بد است ، به انتخابش احترام بگذاریم.
واقع بین باشیم ... چه کار میتوانیم بکنیم ؟ چه کار کرده ایم ؟ چه کار خواهیم کرد ؟

حالا هی بنشینیم و در وبلاگهایمان بنویسیم که انقلاب در راه است و با رای دادن به خاتمی سوپاپ اطمینانی بر دیگ بخاری میگذاریم که اگر نباشد میترکد ؟ بابا  خبری نیست.

همین است که داریم ، همین است که هست. و خاتمی قدری کمتر از احمدی نزاد بد است ، و فعلا انتخابی که داریم ا بر سر همین دو است. پس نه خودمان  و نه کسانی که رای میدهند را با حرفهای تو خالی آزار ندهیم.

تمام کسانی که رای میدهند هم خاتمی را تجربه کرده اند ، حافظه ی تاریخی و جغرافیایی و علوم طبیعی شان هم بهتر از من و شما کار میکند و عقلشان هم پاره سنگ بر نمیدارد و مریض و دیوانه هم نیستند و احتیاج به ارشاد های انقلابی من و شما هم ندارند و میدانند که دوران خاتمی ، قدری کمتر از دوران  احمدی نژاد بد بود ولی بزاعت ایشان بیش از این نیست ، بیش از این حق ندارند. شما اگر دارید بروید و کارستان کنید. ایشان نمیتوانند.

پس نوشت : من رای نمیدهم. شاید اگر ایران بودم انتخابم جز این بود . ولی در اینجا فکر میکنم حداقل یک حق انتخاب دارم و آن اینکه در انتخابی چنین شرکت نکنم.میدانم که  با این انتخابم منزه طلبی کرده ام و هیچ تغییری در هیچ چیزی به وجود نمی آورم ولی واقعیت من هم همین است. من هم توان به وجود آوردن تغییر را ندارم.  خواهش میکنم به این انتخاب من هم احترام بگذارید.  

این هم تی شرتی است که من فکر میکنم به عنوان لباس ملی ما میتواند مورد استفاده قرار بگیرد. 

t-shirt.jpg

[ 10:47 | مهشيـد | 1 دنبالک | 20 ديدگاه ]

February 21, 2009

مدتی است دارم به یک قضیه فکر میکنم ، آیا فحشا یک شغل است ؟ آیا میشود فحشا را به عنوان یک پیشه قلمداد کرد ؟

به من نگویید که فحشا قدیمی ترین شغل جامعه ی بشری است و از این حرفها ، اینها را میدانم. اما آیا پیشرفت یک جامعه در این است که فحشا به عنوان شغل شناخته شود ؟

در پونه ، هندوستان  که بودم ، دوستی که در مرا به محله ی لاکشمی رود برده بود ، گفت که ای کاش در ایران هم چنین محله ای میداشتیم. و من به فکر فرو رفتم. راستی آیا وجود محله ای برای فاحشه ها و فاحشگی در یک جامعه مثبت است یا منفی ؟

خوب میدانم که برخورد مردها و زنها با مسئله ی فاحشگی متفاوت است. بخصوص مردان ایرانی ـ البته من چندان با مردان غیر ایرانی در مورد فاحشگان صحبت نکرده ام و نظرشان را نمیدانم ـ  . شاید یکی از دلایل آن این است که نخستین تجربه های جنسی شان را نه به طور طبیعی بلکه با فاحشگان کسب کرده اند. و همچنین فیلمهای فدیمی ایرانی را که نگاه کنی . همیشه زن فاحشه یا رقاصه ی  " با معرفتی " هست که قهرمان اول فیلم از دست آدم بدهای فیلم به او پناه می آورد و او با مهربانی بر زخم های او مرهم میگذارد. این یکی از معمولی ترین سناریو های فیلم های ایرانی است . که البته قهرمان فیلم هم معمولا زن را از دست جاکش های بد طینت نجات میدهد ، یا حد اقل کاری میکند که کمتر کتک بخورد. 

شاید این ها چند تا از دلایلی باشند که موجب میشود برخورد مردان ایرانی نسبت به فاحشگان مثبت تر باشد. شاید هم دلیل دیگرش این باشد که هر مردی  حداقل یک بار هم شده است با فاحشه ای سر و کار داشته ، و کارش را راه انداخته اند.

اما آیا فحشا شغل است ؟ آیا اگر اسمش را فروش سکس بگذاریم مسئله عوض میشود ؟ 

آیا  حقیقتا همین مردان که نگاه مثبتی به حضور فاحشه خانه در شهرهایشان دارند ، به فحشا به عنوان یک شغل نگاه میکنند ؟

وقتی میگویم شغل ، یعنی شغل ، یعنی کاری که خود ایشان راضی باشند انجام دهند و بتوانند راجع به آن صحبت کنند. مثلا وقتی با دوستی دارند شام میخورند ،با عجله خداحافظی کنند و بگویند امشب شیفت شب فاحشه خانه با من است ، الان هم برای یک مشتری بوک کرده ام و  ببخش که باید زود بروم ولی  دیرم میشود . یا مثلا به راحتی بتوانند بگویند مثلا خواهرم  در یک مغازه لباس فروشی  کار میکند و برای کسب درآمد اضافی هفته ای دو شب هم در یک فاحشه خانه کار میکند. این یعنی شغل.

آیا مردی را میشناسید که این نگاه را به فحشا داشته باشد ؟ 

بی رودروایسی بگویم ، تنها در این صورت است که میتوانم بپذیرم که این مردها نگاهی انسانی به فاحشه دارند. وگرنه میتوانم تنها حدس بزنم که به دنبال آبریزگاه های جنسی رسمی برای خود و همجنسانشان میگردند.

نکته ی بالا را در مورد زنانی که معتقدند فحشا یک شغل است هم میتوانم بگویم. هر وقت این زنان به راحتی بتوانند این شغل را برای خودشان بپذیرند و به راحتی هم اعلام کنند ، معتقدم که فحشا برای ایشان یک شغل است. وگرنه نگاه کردن به فحشا به عنوان شغل پستی که برای انسانهایی که لیاقتش را دارند وجود دارد ، چندان تفاوتی با آنچه امروز هست نمیکند.

در آخر باید بگویم که وقتی فحشا و تن فروشی و تن فروش وجود دارند ، به نظر من باید از تمامی امکانات رفاهی اجتماعی و امنیت برخوردار شوند. ولی نه به این دلیل که من این کار را به عنوان شغل میشناسم. بلکه به این دلیل که زندگی امن تری برای زنان و مردانی که به هر دلیلی این عمل را برای کسب درآمد انتخاب کرده اند به وجود آوریم.

در سوئد فروش سکس جرم مخسوب نمیشود ، بلکه خرید سکس است که جرم است. زمانی فکر میکردم این قانون به این جامعه کمک میکند که بار اخلاقی ای که بر فحشا سنگینی میکند بر دوش متقاضیان گذاشته شود. اما هنوز بعد از سالیانی که از تصویب و اجرای این قانون میگذرد می بینیم که فاحشه از همان ارزشی که خریدار سکس در مقابل قانون دارد برخوردار نیست. فاحشه اگر چه مجازات نمیشود ولی به عنوان شخص بی اهمیتی در مقابل جامعه قرار دارد در حالی که خریداران سکس در میان سیاستمداران و عالی رتبه گان اجتماع با پرداخت قدری هزینه ، از مطرح شدن اسمشان خودداری میکنند.

شما چه فکر میکنید ؟ راستی فحشا شغل است ؟ اگر اینطور فکر میکنید ، آیا شغلی هست که شما مایل باشید زمانی به آن بپردازید ؟ اگر نه ، چرا ؟

 

[ 20:01 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

February 20, 2009

به خاطر می آورید سالهای اول انقلاب را که رئیس جمهور منتخب مردم هنوز در پوزیسیون پز میداد و اپوزیسیون نشده بود و کاشف شد که موی زنها اشعه دارد ؟
از آن سالها سی سالی گذشته است. آقای بنی صدر دیگر در اپوزیسیون پز میدهد و هر چه آنموقع گفته و کرده را کتمان میکند. و احتمالا موهای دور و وری هایش نیز قدرت اشعه پراکنی خود را از دست داده اند چون دختر خودش هم بی حجاب میگردد.

ولی دست اندر کاران رژیم اسلامی همچنان در صدد یافتن مراکز پخش اشعه در بدن و لباس زنان هستند.

یک روز سارافن است که اشعه پخش میکند و  برادران مسلمان را حالی به حالی میکند. روز دیگر مانتوهای کوتاه موجب راست شدن آلات لای پای  برادران با تقوا میشود و روز دیگر امت نرینه ی همیشه در صحنه ی اسلام به خاطر شلوارهای سه ربع اب از همه جایشان راه می افتد. اما آخرین کشفیات این امت این است که  چکمه ی زنانه سلاح مخربی بر علیه تقوا و پاکدامنی مردان مسلمان است و باید از صحنه ی روزگار پاک شود.

این سربازان امام زمان که جلوی زیر شکمشان را به هیچ وجه من الوجوه نمیتوانند بگیرند ، حتی از یک مادر 67 ساله هم نمیگذرند و با دیدن چکمه در پای این مادر ، کلاه ها را به جلوی شلوارها میگیرند تا لکه های بزرگی که بر شلوار نقش میبندد دیده نشوند . حالا فکر کنید اگر سرباز امام زمان دم بزنگاه کلاهی نداشته باشد چه گهی باید بر سرش بمالد ؟  مسلم است با وجود چنین امتی که با یک بخ اختیار از کف میدهند باید جلوی زنان را بگیرند تا تنبان  اسلام لکه دار نشود.

داستان دستگیری زنان چکمه پوش در تهران را بخوانید

اگر لینک باز نشد اینجا را کلیک کنید

http://www.persiangulfjournal.com/2009/feb-09/letter_from_Tehran.html 

طبق آخرین خبرها برای جلوگیری از تحریک برادران معتقد و همیشه در صحنه داستان گربه ی چکمه پوش به گربه ی نعلین پوش تغییر خواهد کرد .

[ 18:46 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

February 15, 2009

Incredible India 12

آخرین قسمت

هندوستان بهشت مهاراجه ، هندوستان جهنم هندو *

در این سفر شش هفته ای ، قسمت زیادی از هندوستان بزرگ را ندیدم. اگر  میشد آمار ساعتی گرفت ، فکر میکنم بیشتر وقت بیداری ام در اتوبوس ها و قطارها میگذشت. در کل قسمتهایی از سه ایالت هندوستان ، کرالا ،کاناتاکا و مهاراشتا را  دیدم.

سیستم اداری هندوستان همان سیستم اداری ای است که انگلیس برجای گذاشته ، دیسیپلین سخت انگلیسی که وقتی به هندوستان میرسد قدری سافت میشود ولی به هرحال باقی است و کارآیی دارد.

فقر در هندوستان شکلی بجز آنچه در ایران دیدم دارد ، فقر در آنجا فلاکت است . و این فلاکت به طور مشخص تر در شهرهای بزرگ مشهود است.
انسانهایی که حتی کارتن خواب هم نیستند ، حتی کارتنی برای خوابیدن بر رویش ندارند. زنان و بچه های بی خانمان ، انسانهایی که در خیابان زاده میشوند و در خیابان بزرگ میشوند و در خیابان می میرند.  

قانع بودن شاید یکی از مشخصات کشورهایی است که فقر در آن گسترده است. با پسر جوان ریکشا رانی که انگلیسی را به خوبی صحبت میکرد و میگفت که فرانسه را هم تا حدی بلد است حرف میزدم و از او پرسیدم چرا کار دیگری ، مثلا به عنوان گاید برای توریست ها برای خودش دست و پا نمیکند و گفت که از کارش زاضی است ، روزانه چیزی حدود 200 روپیه ـ 4 دلار ـ دستش را میگیرد و برای گذراندن زندگی خود و زن و دو بچه اش کافی است. 25 ساله بود و دو بچه ی 2 و 3 ساله داشت.

دختر 15 ساله ای که در دکه ی کوچکی که وسایل مورد علاقه ی توریست ها میفروخت ، سواد خواندن و نوشتن نداشت ولی انگلیسی را بسیار خوب صحبت میکرد، کمی روسی و کمی آلمانی هم میدانست. او ماهانه 500 روپیه ـ 6 دلار ـ دریافت میکرد و میگفت که اگر فروش نداشته باشد صاحب دکه از حقوقش کم خواهد کرد. میگفت که پدر و مادر ندارد و با خواهرش که او هم در دکه ای مشابه کار میکرد زندگی میکند. آرزویش ازدواج با مردی بود که بتواند زندگی را تامین کند.

یکی از مسائلی که خیلی اذیت میکند ، حس حقارتی بود که در میان مردم احسا میکردی. اینکه خود را از تو که توریست هستی و از کشوری دیگر آمده ای حقیرتر میدانند. این که خارجی برتر باشد.
این مسئله تا جایی که من فهمیدم از طرف دولت ارائه نمیشود. تحصیل کردگان هندی در گرفتن مشاغل ارجحیت دارند. و امکانات اجتماعی در وحله ی اول در اختیار شهروندان هندی قرار میگیرد.

این نگاه تحقیر خود آیا از دوره ی انگلیس برجاست ؟ مسلما تاثیر به سزایی در آن داشته اند.

هند کشور جوانی است، درصد جوانها در این کشور به شدت بالاست ، بالابودن آمار زاد و ولد و مرگ های زودرس دلایل این جوان بودن جمعیت است. اما  امکانات تحصیل و رشد اجتماعی برای همه گان وجود ندارد .

کشوری که یکی از بزرگترین ارتش های منطقه را در اختیار دارد و بمب اتمی دارد ولی هنوز نتوانسته است آب آشامیدنی مورد نیاز مردمش را در گوشه و کنار این کشور به رایگان در اختیارشان بگذارد.

مردان زیادی برای کار به کشورهای عربی میروند و تمام عمر خود را در کارهای نه چندان جذاب در آنجا میگذرانند تا مخارج زندگی همسر و بچه ها را در دهکده ای در هندوستان تامین کنند. این شیوه ی زندگی مردانی است که تحصیلات چندانی ندارند ولی به قناعت هندی هم پایبند نیستند و در پی به وجود آوردن شرایط بهتر زندگی و تحصیلی برای خانواده ی خود هستند. اینها در قبال کاری که در کویت و دبی و عربستان سعودی میکنند ، چیزی حدود 5 تا 6 برابر حقوق همان کار در هندوستان را دریافت میکنند که امکان یک زندگی راحت تر و شرایط تحصیلی بهتر برای بچه ها را فراهم میکند.  دو تن از این مردان را در قطار دیدم. سالی سه هفته نزد خانواده می آیند و شاید بتوانند یک بار در سال هم خانواده را به محل اقامت خود ببرند. و وقتی با آنها صحبت میکنی ، رضایتشان از شرایط آشکار است. الترناتیوی که در مقابلشان است ، جایی از نارضایتی باقی نمیگذارد.

وضعیت زنان در هندوستان چیزی در حد اسفناک است. جامعه و مذهب و فرهنگ هیچ حقی برای زن قائل نیست . قوانین هرچند حقوق زنان را به رسمیت میشناسند اما تا عقب نشینی سنت در مقابل قوانین راه درازی مانده است.

در شهرها شرایط زنان قدری بهتر است. زنان جوان با پوشیدن بلوز و شلوار و یا بلوز و دامن به سبک اروپایی قدری چهره ی شهرها را متفاوت کرده اند. کوتاه کردن موها هم کم کم دارد باب میشود. در مرکز خرید پونه که به شکل آمریکایی ـ مال ـ درست شده است دو دختر را دیدم ، یکی همچون دیگر دختران موهای بلندش را در پشت سر با گل سری بسته بود و دیگری موهایش را بسیار کوتاه و پسرانه اصلاح کرده بود. از پشت به آنها نزدیک شدم و بر شانه ی دختر موکوتاه زدم و وقتی برگشت به او گفتم :
beautiful, beautiful haircut
دخترک جیغ کوتاهی کشید و گفت : 
oh my god, tank u, u made my day.

ازدواج های قراردادی ، درصد بسیار پایین تحصیل و  اشتغال زنان.  قبیح  بودن طلاق ...
موج تغییر در شرایط زنان به کمک ان جی او ها و زنان فعال در حرکت است. این حرکت بسیار کند و گاه غیر ملموس است و بسیار به طول خواهد انجامید. ولی این تغییرات به هر حال پشتیبانی  دولت و قانون را به همراه دارد.

کاست های مختلف در هندوستان دلیل دیگری است بر ثبات اجتماعی . زمانی که در فرهنگی به دنیا بیایی که به تو میگوید که این هستی و نه حق و نه امکان تغییر در شرایطتت وجود دارد ، شاید قانع تر باشی.
مذهب نیز یکی از دلایل این قناعت و شناختن جایگاه خود و عدم اعتراض به شرایط است. مذهبی که مریدان را قانع میکند که شرایطی که در آن زندگی میکنند عذابی است از سوی خدایان  برای آنچه در زندگی قبلی بودند  و یا جاده صاف کن زندگی بعدی است. چنین تفکری پذیرفتن شرایط را ساده تر میکند.

توریسم در هندوستان قدری متفاوت است. هندوستان کشوری است که توریسم در آن میتواند با بودجه ی توریست کنار بیاید. شرایط متنوع زندگی ، از هتل های لوکس درجه اول و هتل های درجه دو و میهمان خانه های بی درجه ، هزینه ی سکونت را به انتخاب خودت واگذار میکند. این هزینه میتواند از شبی هزار دلار در بهترین هتل های هند و سوئیت های لوکس تا شبی دو و سه دلار در مهمانخانه های بی تحلل نوسان داشته باشد.

سفرهای چارتر به مناطق ساحلی در سالهای اخیر بسیار رواج یافته . در گوا و وارکالا دولت با کم کردن مالیات ، امکان فروش مشروبات وارداتی الکلی ـ که در غیر این صورت در دیگر شهرها بسیار گران است ـ به قیمت ارزان را به وجود آورده تا توریست های بیشتری را جلب کند. ارزانی غذا و مشروب و امکانات تفریحی موجب شده که  سفرهای چارتر از کشورهای اروپایی برای یک یا دو هفته آفتاب و گرما ، در سالهای اخیر بسیار محبوب شده است. 

اما توریسم دیگری در هندوستان جریان دارد ، توریست های جستجو گر ، و حقیقتا آلترناتیو های جستجو به اندازه ی خود جستجوگران متفاوت است. واقعیت این است که هر کسی به دنبال چیزی میگردد. و هر کسی نحوه ای از زیستن را در آنجا انتخاب میکند. به طور متوسط زندگی در هتل هایی به قیمت شبی 50 نا 80 دلار با روم سرویس و ایر کاندیشن در میان توریست های اروپایی متداول تر است. واقعیت هم این است که چنین هتل هایی اگر در کشوری اروپایی می بود ، مسلما هزینه اش بسیار بالاتر از این بود و کلا  هزینه ی سفر بسیار ارزانتر تمام میشود. گاه از خودم میپرسیدم اگر هند برای توریست ها اینقدر ارزان نبود ، آیا اینچنین طرفدار میداشت ؟

گروهی هم مثل متیو ، دوست درویش مسلک من ، زندگی مرا در میهمان خانه های شبی سه دلاری لوکس قلمداد میکرد و با هزینه ی نصف آن یعنی یک و دو دلار زندگی میکرد.

مهمتر از هر چیز این است که هندوستان معمولا تغییر قابل ملاحظه ای در مسافرانش به وجود می آورد. با هر ایده ای که به هندوستان سفر کنی ، در جستجوی هر چه باشی ، هندوستان با گشاده دستی تو را پذیرا میشود و تاثیری که توریست و هندوستان بر یکدیگر میگذارند شگفت انگیز است.

یکی از مورد ملاحظه ترین مسائل سفرم ، سفر به عنوان زنی تنها در هند بود.  هرگز در هیچ کجای دنیا اینقدر در یک سفر تنها امنیت احساس نکردم. هرچند از طرف مردم با سوال مواجه میشدم که چرا تنها سفر میکنم و چرا شوهر ندارم و چرا... ولی هرگز  و هرگز با تعرضی مواجه نشدم و از برخوردهای مردان عرب در رابطه با زن تنها ابدا در هندوستان خبری نبود. برای این مردم هرقدر هم که زیر سوال باشی ، شناسایی حریم شخصی ات جزئی از فرهنگ مترقی سلوک و تولرانس ایشان است.

در مورد سیستم حکومتی و گروه بندی های داخل حکومت چیزهای ضد و نقیضی شنیدم. از اعتقاد به دمکراسی کامل تا جنایت کشتار هزاران سیک توسط اراذل و اوباش اجیر شده توسط راجیو گاندی به انتقام خون مادر که مسلما بدون اطلاع حکومت صورت نگرفته است ولی خبر آن در هیچ کجا انتشار پیدا نکرده. از هجوم های دولتی به بهانه های مختلف به مراکز سیک ها و به توپ بستن آنها . جنایت در هندوستان ابعاد گسترده ای دارد و بسیار فجیعتر صورت میگیرد.  

و در  آخر  صحبتی در مورد  فرهنگ سلوک و تولرانس موجود در هند  که اگر نبود ، فکر نمیکنم کشوری مثل هندوستان میتوانست کارآیی داشته باشد. 
کشوری با بیش از یک میلیارد جمعیت ، با این همه زبان و نژاد و مذهب متفاوت ، اگر فرهنگ سلوک و تولرانس در آن جا نیافتاده باشد ، ابدا نمیتواند وجود خارجی داشته باشد. و این فرهنگ رواداری ، از هندوستان و هندی  چهره ای متفاوت نسبت به دیگر کشورهای فقیر منطقه ارائه میدهد. چهره ای که هر قدر هم با آن مشکل داشته باشی نمیتوانی دوستش نداشته باشی. 

هندوستان با تمامی این خصوصیات ، یک کشور منحصر به فرد است. جایی که میشود دیگربار و دیگر بار رفت و دید و هر بار کوله باری تازه از خاطرات و گفتنی ها با خود به همراه آورد.

و یک مسئله برای من قطعی است ، من به هندوستان بر میگردم. 

اگر شما هم مسافر هند هستید ، در صورتی که امکان اقامت در هند به مدت طولانی تر از یکی دو هفته برایتان وجود دارد توصیه میکنم که  حتما یک جا نمانید ، حتما حرکت کنید و شهرهای مختلف را ببینید. حتما به روستاها بروید ، و حتما مدتی را در یک آشرام که تنها به اروپایی ها تعلق ندارد زندگی کنید ، سعی کنید محل های اقامت ساده تر را انتخاب کنید ، کمی هم به خود این فرصت را بدهید تا در هندوستان زندگی کنید و از رفاه توریستی فاصله بگیرید. در این کشور چیزی کمتر از 10 درصد مردم از ایرکاندیشن و آب گرم در حمام ها برخوردار هستند. در تمام میهمان خانه ها پنکه ی سقفی وجود دارد و عادت کردن به هوای موجود ، قدری از ریسک مبتلا شدن به ییماری ها کم میکند.  همه ی اینها  کمک میکند  تا درک بهتری و نگاهی قدری از درون به هندوستان داشته باشیم ، و نگاهی از بالا به پایین. قصدم این نیست که ریاضت کشیدن را تبلیغ کنم ، ولی هندوستان ترکیبی است از همه ی آنچه هندوستان را ساخته است. و سادگی یکی از آنهاست ،  ساده زندگی کردن در مدت کوتاهی که در هندوستان هستی ، در ادامه ی زندگی هم کمک موثری خواهد بود. 

تمامی عکسهای هند در اینجاست ،  با اینکه باز هم قبلا به آن لینک داده ام ، ولی اگر خواستید نگاهی دوباره به آن بیاندازید.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

  این جمله را از  کیومرث منشی زاده به عاریت گرفتم. 

[ 8:57 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

February 14, 2009

ارزش انسان بیش از هر ایده و عقیده ای است

دیشب استکهلم میزبان خانم شهرنوش پارسی پور و خانم لعبت والا بود.

جلسه ی داستان خوانی و شعر خوانی دیشب را گروه واله با موسیقی زیبای خود آغاز کرد و پایان بخشید.

گروه واله از سه مرد ایرانی  هنرمند مقیم استکهلم تشکیل شده است ، حسن که تار زیبایی  میزند ، امین  و انگشتان سحرآمیزش بر
پوست  دف و مشتاق با ضربه هایش بر  تن تنبک و دایره.

خانم پارسی پور قسمتی از کتاب در حال انتشار خود در مورد آسیه را خواند. آسیه ، زنی زیبا که سالها در خانه ی تیمسار کلفتی  میکند و به خاطر یک لقمه نان و خامه ای که سر یحچال میخورد ـ نان و خامه ای که حق و سهم ارباب است ـ از خانه رانده میشود .و به پیشنهاد آقای نشاط ، به همراه دختر 13/14 ساله اش به خانه ی آقای نشاط میرود به این خیال که همسر او شود و از بچه هایش نگاهداری کند. اما آسیه خود را در حد آقای نشاط نمیداند ،زهرا دختر زیبا و جوانش را به آقای نشاط که فقط قصد صیغه کردن داشت پیشکش میکند تا مکان آرامی را که یافته است از دست ندهد. زهرا هم ناراضی نیست. مادر و دختر سهم خود را از زندگی بیش از این نمیبینند...
کتاب به زودی منتشر میشود. بخوانیم و ببینیم چه میشود.

در جلسه متوجه شدیم که خانم لعبت والا خاله ی خانم پارسی پور است. او که یکی از قدیمیترین شاعران و داستان نویسان و ترانه سرایان زن ایرانی است، دیشب در جلسه ی استکهلم چند شعر از کتاب فردایی دیگر را برای حاضران خواند.

در جلسه ی پرسش و پاسخ که جلسه ی صمیمانه ای بعد از پاس 15 دقیقه ای بود ، خانم پارسی پور در مورد چگونگی زندانی شدن خودش و مادرش صحبت کرد ، سودابه اردلان که در جلسه حضور داشت در مورد محبوبیتی که خانم والا در میان زندانیان داشت و از اینکه وقت رفتن او تمام این هفتصد نفر زندانی ابراز احساسات میکردند  صحبت میکرد.

خانمی در جلسه حضور داشت و از خانم پارسی پور پرسید که چرا خود را فمینیست نمیداند ، و خانم فمینیست چیزهایی در مورد اینکه زنان نمیتوانند در حال حاضر قدرت را دست بگیرند گفت و اینکه زنان قرار نیست برتر قرار بگیرند و ... گفت .و آن خانم در حالی که با هیجان سعی داشت خانم پارسی پور و جمعی را که برای ایشان دست زدند را متقاعد کند که فمینیسم این نیست و آنچه او میگوید است ، گفت که " از شما نا امید شده ام ".

آقایی در جمع او را متهم کرد که در کار بازتولید ستم جنسی بر زنان است.

من فمینیست هستم ، معتقدم که فمینیسم یک اعتقاد هومانیستی است ، معتقدم که فمینیسم نه برای جانشین کردن زن سالاری به جای مرد سالاری ، بلکه ایده ای برای ریشه کن کردن سالار منشی است.
میدانم که همه ی فمینیست ها هم اینطور نیستند و اینطور فکر نمی کنند.

اما من بیش از اینکه از خانم پارسی پور و نظرشان نسبت به فمینیسم ناراحت بشوم ، از صحبت های آن خانم فمینیست و نیاز او به متقاعد کردن خانم پارسی پور و کسانی که با دست زدن او را تایید میکردند ،  برآشفته شدم.
نه به این دلیل که بگویم کسی حق ندارد نظر مخالف خود را بگوید  ، نه . بلکه امروز  این نیاز انسانها  به متقاعد کردن مردم به اینکه  اعتقاد من اعتقادی برتر است برایم شگفت انگیز است.  

راستی ما کی هستیم که به خود اجازه دهیم به کسی بگوییم از او نا امید شده ایم ؟ آیا جایگاه مقابل این نا امیدی این نیست که به دنبال کسی میگردیم که به او امیدوار باشیم ؟ ناامید از چه ؟ امیدوار به چه ؟

خانم پارسی پور زنی است که بیش از 60 سال زندگی را گذرانده است ، وقتی داستان زندگی او را  میشنوی ، میبینی که او شصت سال را با پرنسبپ های انسانی و شرافت انسانی زندگی کرده است. و بر خلاف تمام امواجی که او را از حرکت باز میداشتند ، کج شد و مج شد و نوشت و نوشت.

داستانهای شهرنوش پارسی پور  بازگو کننده ی رویای یک جامعه ی بهتر نیست. داستانهایش بازگو کننده ی همین دنیای اکنون است. اگر زن در حاشیه ی این جامعه  قرار دارد ، در داستان پارسی پور زن در حاشیه قرار میگیرد و شق القمر نمیکند.
در کتاب ماجراهای کوچک روح ساده ی درخت ، حسین وقتی زحمی و  خون ریزان به درب خانه ی احمد میرود ، احمد از او میخواهد تا دم درب آپارتمان جدیدش بایستد و آنجا خون بریزد تا او مقداری روزنامه و زیر انداز بر موکت بیاندازد تا موکت از خون حسین کثیف نشود.
این آن نگاه قهرمانانه به یک مبارز نیست که آی نفس کش گور بابای موکت و خونه ، من کنار تو ایستاده ام و جان و مالم فدای تو. این نگاهی رئالیستی است . همان که در جامعه ی ما میگذرد. همان واقعیت اصلی که وقتی کسی روی موکت تو خون میریزد ، تو نگران موکت و چگونگی تمیزکردنش هم هستی...

من با نگاه خانم پارسی پور به فمینیسم موافق نیستم. ولی با شنیدن حرفهای خانم پارسی پور من از او ناامید نشدم ، چرا که بر خلاف آن خانم ، من امیدی به کسی نبسته ام. 

وقتی که حرفهای خانم پارسی پور در رادیو زمانه یا مصاحبه هایش را میشنوم و میخوانم ، از صداقت او در شگفت می شوم. از اینکه با صداقت کم نظیری از نیازش به لمس شدن توسط یک مرد حرف میزند . او این حرف را که دو زن در صمیمیت ی برای هم میگویند ، در مصاحبه ای با همان صداقت و صمیمیت بیان میکند ، کاری که شگفت انگیز است. کاری   که با برخورد ابلهانه ی   بسیاری از آقایان و نیز خانمها روبرو شد. از اینکه در برخوردهایش و حرفهایش اصلا نیازی احساس نمیکند که پولیتیکال کورکت بودن را حفظ کند و حرف خود را میزند، بی اغراق لذت میبرم و از جنجالی که به پا میکند شادمان میشوم .  حرفش در مورد صیغه و در تایید صیغه موجب شد که بسیاری از خانمها به انتخاب شدن او به عنوان زن سال در یکی از کنفرانس های زنان اعتراض کنند.
نظر خانم پارسی پور در مورد صیغه هیچ شباهتی به نظر من ندارد. ولی از جنجالی که بین  دوستان " فمینیستم " به پا کرد خنده ام گرفت. او به عنوان زن سال در آن کنفرانس انتخاب شد ، و این خانمها داشتند خودشان را تکه پاره میکردند که او " پرفکت " نیست. مگر قرار بود باشد ؟ مگر زن سال باید همه ی عقاید و نظراتش موافق نظرات ما باشد ؟ خانم مکرمه هم در یک سال زن سال این کنفرانس زنان شد ، آیا کسی میداند خانم مکرمه چطور فکر میکرد ؟

 خانم پارسی پور نیامده است که من به او امیدی ببندم یا از او نا امید بشوم ، او یکی از نویسندگان بسیار خوب ماست  ، زنی که در سخت ترین شرایط ، مشغله ی اصلی اش ، نوشتن را فراموش نکرده است. 

او خود را سوسیالیست میداند ،و آن دیگری نگران است که او چرا خود را فمینیست نمیداند . 
  من او را یک انسان خوب و اندیشمند میدانم . یک انسان اندیشمند که نیازی نمی بیند حرفی را از او انتظار میرود بگوید یا بنویسد. و برای تفکر مستقل خود  ارزشی بیشتر از بیان آنچه جمع و جماعت  " صحیح" میداند قائل است .  
ایده ئولوژی ، عقیده ، می آید و میرود . آنچه می ماند انسانهایی هستند که بی پروا و بی ترس از قضاوت ها ، آنچه فکر میکنند را به زبان می آورند. 
خانم پارسی پور یکی از اینگونه زنهاست ، شناگری برخلاف جریان آب.

 او اینجا نیست که موجب امید یا نا امیدی من و شما باشد. او چنین نیازی ندارد ، اگر من و شما چنین نیازی داریم ، باید برای خود متاسف باشیم. نه برای خانم پارسی پور.   

[ 8:18 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

February 8, 2009

یک لغت ، و یک مکانیزم روانی

 Displacement

In psychology, displacement is an unconscious defense mechanism whereby the mind redirects effects from an object felt to be dangerous or unacceptable to an object felt to be safe or acceptable.[1] For instance, some people punch cushions when they are angry at friends; a college student may snap at his or her roommate when upset about an exam grade.

Displacement operates the mind unconsciously and involves emotions, ideas, or wishes being transferred from their original object to a more acceptable substitute. It is most often used to allay anxiety.

In scapegoating, aggression is displaced onto people with little or no connection with what is causing anger.

Displacement can act in a chain-reaction, with people unwittingly becoming both victims and perpetrators of displacement. For example, a man is angry with his boss, but he cannot express this so he hits his wife. The wife hits one of the children, possibly disguising this as punishment (rationalization).

متوجه شدید یعنی چی ؟

خوب بزارین ساده تر بگم ، یعنی من. یعنی همین کاری که من میکنم ، وقتی قراره یک کار ضروری  انجام بدهم ، مثلا یک کار مهم  مدرسه  ، مثلا یک پیپر بفرستم . همه کار میکنم الا اون کار . کارهایی که سالا سال انجام نمیدم ها ، اک ویرم میگیره که این کار را باید اول انجام بدم.
مثلا چی ؟ تمیز کردن شیشه ها ، عوض کردن خاک گلها ، تمیز کردن خانه ، پختن نان ، پختن غذا..
گفتم که ...کارهایی که سال تا سال انجام نمیدم .
خلاصه هر پیپری که قراره بفرستم برای مدرسه ، خونه مثل دسته گل میشه :))

[ 14:21 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

February 6, 2009
[ 23:31 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

February 5, 2009

ببخشید ها ، خیلی معذرت میخوام. البته قصد توهین ندارم ، فقط روی کنجکاوی میخوام بدونم که چطو شد که سرود ملی " ایران ـ درخشان ، درخشان ـ ایران " دیگه در وبلاگشهر خونده نمیشه ؟
حسین درخشان آزاد شده و من خبر نشده ام ؟ پس چرا دیگه کسی دوره نمی افته و از همه نمیخواد برای این asshole خودشان را تکه پاره کنند ؟ نکنه اتفاقی افتاده که ما خبر نداریم ، یا  دیگه دفاع از حسین درخشان شیک نیست ؟
چرا تب ها اینقدر زود عرق میکنند ؟

[ 12:00 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

February 4, 2009

Incredible India 11

پونه  ( یا پونا )

دوستم شب را نخوابیده بود و با گربه هایش منتظر من بود. پایش  که خودش به کمک چاقو و اره دستی  تازه از گچ باز کرده بود هنوز درد میکرد و می لنگید. ماجرای شکستن پایش را برایم تعریف کرد ولی میدانستم که دردناکتر از آن شکستن باورش به دوستی ای چندین ساله بود که با پایش شکسته بود.
راستی چند تن از ما همیشه درد شکستن دوستی های چندین ساله را با خود حمل میکنیم ، و آیا بجز ساده گی خود مقصر دیگری در این میانه وجود دارد ؟
سپیده زده بود و با هم به رستوران جرمن بیکری رفتیم  و برای صبحانه چند نوع  کیک و قهوه  سفارش دادیم.

گ.  دوست چندین ساله ی اینترنتی ام بود. از زمانی که ایران بود همدیگر را میشناختیم و بعد هم که رفت هند با هم از طریق میل و اینترنت تماس داشتیم. همسن دخترم است. اما آنچه مرا عذاب میداد این بود که ابدا حس نمیکردم که با دختری 26 ساله در تماس هستم. آیا او مسن تر از سن خود بود یا من جوانتر از سن خودم ؟ مدت زیادی از وقتی را که با خود فکر میکردم به این مسئله گذراندم . به دوستان دیگری که تقریبا همسن او بودند و در ایران بزرگ شده بودند و آنها را در سوئد یا جاهای دیگر دنیا دیده بودم فکر کردم. اکثرا همین خصوصیت را دارند. آیا بزرگ شدن زودتر از موقع آنچیزی است که رشد کردن در جمهوری اسلامی به بچه های ما هدیه کرده است.

حرفهایمان زیاد بود و فرصت خوبی داشتیم تا با هم گفت و گو کنیم. شیطنت های دخترم را نداشت . فقط یک بار که در پاسخ من زبان در آورد و زبان درازی کرد ، کارهای دخترم را به یادم آورد.  آنقدر از این کارش خوشحال شدم که میخواستم بپرم و بغلش کنم.
خوشبختانه تقریبا به اندازه ی من نامرتب بود و نامرتبی من چندان آزارش نمیداد. به عبارت دیگر یک فمینیست به تمام معنی ، لنگه خودم :))

در با دو دوست دیگر که از طریق وبلاگ شناخته بودم آشنا شدم. 
زن جوانی ـ  او را  ب بنامیم ـ که در پونه دوران دکترای خود را میگذارند و مرد جوانی ـ اسمش را  س بگذاریم  ـ که او هم دانشجو بود.   

وقتی با س قرار گذاشتم با موتور گازی اش آمد و قرار شد با هم کمی در خیابانها بگردیم. به من چند آلترناتیو پیشنهاد کرد و از میان آلترناتیو ها از او خواستم که مرا به لاکشمی رود ، محله ی رسمی فاحشگان در پونه ببرد.
دیدن این محله باور نکردنی بود. من که حتی در مرکز کمک به فاحشگان در سوئد مدتی فعال بودم ، چنین چیزی ندیده بودم. قدری قابل مقایسه با تصاویری بود که از تایلند در تلویزیون سوئد به نمایش میگذاشتند. و من با ناباوری به چپ و راست زل میزدم ، آنقدر که س چند بار از من خواست که اینقدر خیره نشوم.
یک بار هم که از کیفم چیزی را میخواستم در بیاورم ، با وحشت گفت که : عکس نگیری ها ... دیگه پاک خیال میکرد با هالو طرف است.

ساختمان سفیدی را نشان داد که گفت معمولا محل مراجعه ی ایرانیان است.
زنان در دو سوی خیابان ، با آرایش بسیار غلیظ و لباسهای رنگارنگ که معمولا مدل اروپایی بودند در انتظار مشتری بودند. نرخ به گفته ی س از 200 تا 300 روپی بود. یعنی 4 تا 6 دلار آمریکا.
از او پرسیدم که آیا دختران ایرانی در اینجا هستند یا نه. گفت که در پونه چند دختر ایرانی هستند ، اما در اینجا کار نمیکنند و محل کار ایشان هتل ها است. 
بسیاری از چهره ها به نژاد زرد شبیه بود ،س توضیح میداد که  آنها دختران تبتی هستند که فروخته شده اند.

بعد از مدتی قدم زدن در محله ، به محله ی دوستم برگشتیم.

ب را بیشتر دیدم ، دختر نازنینی و مهربانی بود. حس کردم خیلی بیش از حد تنهاست. ای کاش آنقدر دور از همه جا زندگی نمیکرد. ولی  احساس کردم که این دوری را خود انتخاب کرده است . شاید او نیز زخمی از دوستی ها را به تن داشت که امید داشت فاصله در بهبود آن مفیدتر باشد. 

گ. دوستان خوبی داشت. اینکه تنها نیست خیلی مثبت بود ولی اینکه دوستانی به این خوبی دارد ، که میشد به آنها اعتماد کرد خیلی مهمتر بود. دوستی های خارج از کشور در بسیاری از موارد برای پر کردن لحظات تنهایی است ـ این را البته من در مورد بعضی دوستی هایم مدتها بعد فهمیدم ـ حالا اگر در کشوری باشی و دوستان خوبی پیدا کنی که نه فقط برای رفع تنهایی بلکه برای ارزشی که برایشان داری و برایت دارند با آنها دوستی میکنی ، روابط را بسیار با ارزش میکند. 
و گ چند تایی از  دوستان از این دست داشت ، دوستانی که حتی یکی شان میتواند برای  زیبا تر کردن یک زندگی کافی باشد.

هند دنیای حیرت انگیزی است. میشود گفت یک organised chaos
از روز دومی که به نزد دوستم رسیدم ، گاز تمام شد . و یکی از برنامه های ما در طول روز این بود که سری به مرکز پخش گاز که در نزدیکی او بود میزدیم و از ایشان میپرسیدیم که چرا گاز را که قول داده بودند نمی آورند. و جواب این بود :
tommorow for sure mam, tommorow for sure.
تحویل گاز بیش از یک هفته به طول انجامید.

DSC06148.jpg 
گاومیش ها در خیابان

دوستم مستخدم داشت. که اول کمی برایم عجیب بود. اما بعد متوجه شدم که مسئله ی داشتن مستخدم چیزی معمولی است. در حقیقت داشتن مستخدم بسیار ارزانتر از خرید جاروبرقی و ماشین لباسشویی و هزینه ی برق اینها در می آمد. و غیر از این نوعی کار هم تولید میکرد. این بود که تقریبا همه ی افراد طبقه متوسط در آنجا مستخدم داشتند. برای نظافت و شست و شوی لباس و شستن ظرف و احیانا پختن غذا.

توی این بی گازی من غیرت گیلکی ام گل کرد و نه گذاشتم و نه برداشتم که الی و بلا میخوام میرزا قاسمی درست کنم. این بود که شال و کلا کردیم و رفتیم به خانه ی دوستی که در نزدیکی خانه ی گ بود و  بادمجان ها را بار گذاشتیم. 
گ گیاه خوار بود و بقیه ی بچه ها هم در خانه فقط غذای گیاهی میخوردند ، روزی که با او به شیواجی مارکت رفتیم که بوی گوشت گندیده تا محله های دور و برش هم کشیده بود ، فهمیدم که از چه روست که کسی گوشت نمیخرد. مصرف گوشت همان به خوردن غذا در رستوران مختصر میشد. حقیقتا هم اینقدر سبزیجات در اینجا زیاد است که نیاز زیادی به بودن گوشت در غذا حس نمیشد.

  روزها در پونه به گپ زدن ، راه رفتن ، دیدن شهر  و دیدن دوستان میگذشت.

DSC06144.jpg
کاخ آقا خان در پونه  

DSC06142.jpg
محلی که خاکستر گاندی در آن دفن شده است در کاخ آقا خان.

یکی از روزها هم به آشرام اوشو رفتم. اوشو در پونه قرار دارد و برای کسانی که از بیرون این آشرام و افرادی را که به آن رفت و آمد میکنند سوالات زیادی در مورد آن وجود دارد. مرکز اوشو در سوئد هم هست. 
یکی از چیزهایی که در اوشو پراکتیک میشود تانتراست ، و مفهوم تانترا وقتی از شرق به غرب رسیده است بسیار متفاوت شده است.
اما من نمیخواهم درک خودم از تانترا را به شما انتقال بدهم. بهتر است برای اینکه درک خودتان را داشته باشید این کلمات را سرچ کنید و در موردش مطالعه کنید .
Tantra 

در مورد اوشو سنتر در پونه حرف بسیار است. بعضی آن را عشرت کده می نامند و بعضی مرکز مدیتیشن .
در مرکز اوشو در یک برنامه ی توضیحی یک ساعته خریدم. این برنامه به قیمت بیست روپیه ، برای حدود بیست نفر توضیحاتی در مورد این سنتر میدهد. این توضیحات توسط یک ویئدئوی 40 دقیقه ای داده میشود. بیش از 15 دقیقه از ویدئو به این میپردازد که چگونه میتوانید خود را به این مرکز برسانید. که وقتی در مرکز اوشو نشسته ای این توضیحات بسیار بیمورد و بیجاست. تمام افرادی که  آنجا نشسته بودند حتما میدانستند چه خاکی باید به سر خود بریزند که خود را به آن خراب شده برسانند دیگر ، یک ربع توضیح که با  هواپیما برو بمبئی و با تاکسی یا قطار بیا پونه و ... به چه معنی است ؟ احتمالا این ویئدئویی است که در کشورهای دیگر نمایش میدهند ولی همین هم که هیچ زحمت اضافه ای برای دادن اطلاعات به کسی که به مرکز مراجعه میکند نمیکشند ، به نظرم احمقانه بود.
اگر فکر میکنید باقی این ویئدئو چیز بیشتری به شما میدهد کاملا اشتباه میکنید. مصاحبه است با چند نفر از مریدان مرکز اوشو که برایت تعریف میکنند که چقدر زندگی مصیبت بار و بی معنی و  بدبختی داشتند و حالا چقدر خوشبخت هستند. 
یاد ویئدئوی ایرونیک ِ  آر ،ای ، ام افتادم
shiny happy peopel.
توضیحاتی هم در مورد مرکز و هتل محل اقامت داده میشود. اتاق مدیتیشن 5000 نفری که آی سی دارد و خیلی به همه خوش میگذرد. بعد هم یک دوری در مرکز زدیم ، استخر و ساختمانهای مرمری ، که هیچ شباهتی به آنچه از هند در نظر داری ندارد.

DSC06158.jpg 
درب ورودی اوشو اینترنشنال در کورگان پارک ، پونه

من دقیقا نمیدانم که اوشو عشرت کده است یا مرکز مدیتیشن ، اما از نظر من اوشو یک مرکز بزرگ SPA آمد که تمام امکانات با توجه به خواسته های توریستها و غربیان تنظیم شده است. از سادگی و زندگی ابتدایی هند در این مرکز خبری نیست. نمیدانم خود اوشو آیا با این اعتقاد بود که این مکتب را بنیان گذاشت یا نه ، اما آنچه از اوشوی امروز ساخته شده است ، هندی نیست. و به هند هیچ ارتباطی ندارد.

 از مسائل اوشو لباس متحد الشکل و همرنگ همگان بود. لباسهای ارغوانی و یک شکل ، برای زن و مرد. ـ البته لباسهای زنان سکسی تر از لباسهای مردان بود ـ
خلاصه من از اوشو فقط این را فهمیدم که جزیره ای است برای خارجیان، کسانی که به اندازه ی کافی پول دارند که بتوانند هزینه ی گران قیمت اوشو سنتر را بپردازند تا آرامش را به شیوه ی غربی جستجو کنند.

آنچه در هند بسیار قابل توجه بود گشاده دستی مردمان آن با وجود فقر شدیدشان بود. 
مادر و دختری که در عکس زیر می بینید بساط کوچک خرده فروشی در یکی از خیابانهای پونه داشتند. ـ وسایل پشت سرشان مال آنها نیست و از آن مرد دیگری است ـ وقتی خواستم از ایشان عکس بگیرم زن از من خواست چیزی از او بخرم و وقتی گفتم چیزی لازم ندارم رویش را آن ور کرد و چهره ای آزده به خود گرفت و گفت :
No Business, no picture.
به او گفتم : کام آن.. من مسافرم، فردا میروم. دیگر مرا نمی بینی ها..
و در میان اشیاعی که میفروخت سنگی را سوا کرد و به من داد و گفت یادگار با خود داشته باش. 

DSC06161.jpg

در موارد دیگر هم دیدم که میخواستم میوه بخرم و مثلا چند انجیر یا انبه میخردیم و فروشنده بعد از اینکه پولش را میدادم چند تای دیگر هم در کیسه می انداخت. این با وجود آن بود که تمام بساطش از چند کیلو میوه بیشتر نبود.

DSC06169.jpg 
یکی از خیابانهای فرعی کورگان پارک ، پونه

[ 17:16 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

February 3, 2009

سفرنامه ی هند ، به سوئدی

بعد از مدتها تنبلی ، وبلاگ سوئدی را با سفرنامه ی هند به روز کردم.
زرنگ شدم ها ، برم یه کوکا واسه خودم باز کنم

 

[ 10:05 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

February 1, 2009

مشق شب :

تصور کن که در جایی گیر افتاده ای  و به همراه تعدادی به گروگان گرفته شده ای و قصد ایشان کشتن تمامی گروگان هاست. هیچ کمکی در راه نیست و هیچ اتفاقی برای نجات شما نخواهد افتاد . در میان این افراد مرد و زن و بچه هستند و تو فکر میکنی کاری از دستت بر می آید و با جمع گروگان گیر شروع به مذاکره میکنی که از خر شیطان پایین بیایند و بگذارند شما بروید پی کارتان. و گروه گروگان گیر رضایت میدهند به یک شرط :
اسلحه ای به تو داده میشود که یکی از جمع را انتخاب کنی و خودت بکشی ، هر کسی باشد فرقی نمیکند. پیر یا جوان . زن یا مرد.
حق هم نداری که خودت را بکشی ـ این را گفتم تا یکی این وسط نیاد و فدائی خلق بازی در نیاره ـ حق هم نداری مسئله را با دیگران مطرح کنی و داوطلب بپذیری یکی از گروگان ها  را به انتخاب خودت  میکشی و گروگان گیرها بقیه را آزاد میکنند.

جه کار میکنی ؟ انتخابت چیست ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در سالروز انقلاب بهمن ، به یاد آوریم پروسه ی بسته بندی شدن زنان ایرانی را ، و این سوال را از خود بپرسیم که راستی چرا مسئله ی حجاب در حد مسائل فرعی باقی ماند ؟ آیا اگر پوششی بر مردان ایرانی تحمیل میشد باز هم در حد مسئله ی فرعی باقی می ماند؟  
این وبلاگ بسیار جالب است. آن را از دست ندهید :
مسئله ای به نام حجاب

 

[ 10:59 | مهشيـد | 0 دنبالک | 19 ديدگاه ]



Powered by MT3.35