« کاملا بی ربط | Main | با روسری یا بی روسری »

Incredible India 9

Incredible India 9 

DSC06044.jpg

پلاژها یکی بعد از دیگری ، ردیف قرار داشت. ولی من از گروه پلاژها دور شده بودم ، آفتاب به گرمی می تابید و آب آشامیدنی ام تمام شده بود. قرارگاهی حصیری در دور دیده میشد و نشان از کافه ای داشت ، یا پلاژی دور افتاده شاید. نزدیکتر که شدم ، دیدم حدسم درست بود. به کافه رفتم و روی سکویی که حصیر پهن کرده بودند نشستم. جوانی جلو آمد و با صدایی که تقریبا در نمی آمد گفتم : لطفا یک سودا لیمو ی خیلی خنک برای شروع. تا یه خورده حالم سر جا بیاید و ببینم چه میخواهم . گفت : البته ، و لحظه ای دیگر با منوی غذا و شیشه ای آب معدنی و یک لیوان که درونش آب لیموی تازه چلانده شده بود ، آورد و روی میز گذاشت.
اشتهای غذا خوردن نداشتم. به سالاد هم در اینجاها اطمینان نداشتم که چگونه سبزیجات را می شورند. یک لیوان چای ماسالا سفارش دادم و گفتم : برای شروع فعلا کافی است.
این موقع بود که متوجه مردی شدم که در آن سوی کافه ی ساحلی در روی سکوی روبرو نشسته بود. لیوانش را به عنوان سلام بلند کرد و با سر سلامش را جواب دادم.
در هوای گرم میان روز ، شنا کردن بدترین تصمیمی است که میشود گرفت. به آب زدن همان و سوختن همان.
شنای من به صبحهای زود ، از طلوع آفتاب تا ساعت حدود 9.5 و بعد از ظهر از 4 تا پاسی از غروب گذشته محدود میشد. ساعتی را به تمرین یوگا در کنار ساحل میپرداختم و بعد شنا. اینجا بود که فهمیده بودم در روی شنها حتی به دشکچه ی یوگا هم احتیاجی نیست.
ساعت نیمه روز را با پیراهن خنکم و شالی بر سرشانه ها به پیاده روی در ساحل میپرداختم. گاهی هم به دهکده میرفتم و میوه ای چیزی میخریدم. صاحب پلاژ گفته بود که هر چه بخواهم برایم تهیه خواهد کرد ، و مطمئن بودم که چیز زیادی رویش نمیکشد. اما خرید کردن از بساط میوه فروشان خودش کیف داشت.
از بساطم که روی سکو ولو کرده بودم کتابی بیرون کشیدم . جوان با لیوان ماسالا چای پیش آمد و من از او تشکر کردم و مشغول خواندن شدم. صدای مرد را شنیدم که از نزدیکتر می آمد . میپرسید : شما انگلیسی صحبت میکنید یا آلمانی ؟مزاحم نیستم ؟
نگاه کردم و کنارم ایستاده بود. گفتم : انگلیسی ،  نه ؟ کاری از دستم بر می آید ؟
ـ لازم است با شما حرف بزنم ؟
ـ با من ؟
ـ با یک زن ، احتیاج دارم با یک زن حرف بزنم .
نگاهی به دور و برم کردم . آلترناتیو دیگری نبود. کتاب را بستم و گذاشتم کنار.
ـ با یک زن ؟
ـ بله ، شما آلمانی بلد نیستید ؟
ـ نه ، اما انگلیسی شما خوب است. البته فهمیدم که آلمانی هستید.  منظورتان چیست با یک زن ؟
ـ ببخشید ، نمیخواهم مزاحمتان باشم . میدانم که شما چند روزی هست که به گوکارن آمدید.
ـ میدانی ؟
ـ با این پیراهن ، ندیدن تو چندان ممکن نیست ؟
ـ ببخشید ممکن است بگویید راجع به چی صحبت میکنید ؟ پیراهن ِ من ؟
ـ نه ، قصد توهین نداشتم ،اما پیراهن زیبایی است . به چشم می آید.
ـ آها...یک پیراهن ؟ در این ساحل بزرگ که تقریبا همه ی زنان غیر هندی  پیراهن میپوشند. به چشم می آید ؟ اوکی. 
ـ انگار اذیتتان کردم. قصدم اصلا این نبود. البته اینجا ساحل بزرگی است ولی جمعیت زیادی ندارد. ورود یک نفر جدید برای کسانی که اینجا قدیمی تر هستند به چشم می آید. و این پیراهن هم. ببخشید. قصد آزار نداشتم . من میخواستم فقط با شما حرف بزنم.
ـ راجع به چی ؟ چرا با من ؟
ـ میگویم راجع به چی ، و بعد هم متوجه میشوید چرا با شما.
ـ خوب اگر کامنت دیگری راجع به لباس من ، یا شال من ، یا دمپایی های من ندارید ، من گوش میکنم.
مرد خندید و گفت : نه ، دیگر راجع به شما کامنتی نمیدهم.
چیزی نزدیک به پنجاه سال داشت ، شاید هم همسن خودم بود. نپرسیدم . داستانش اینگونه بود :

ـ در کودکی دوستی داشتم که با هم خیلی رفیق بودیم. در یک محله زندگی میکردیم ، او دو کلاس بزرگتر از من بود و مثل برادر بزرگ ِ من بود. با هم به یک مدرسه میرفتیم و مواظب همدیگر بودیم. یعنی در اصل او مواظب من بود. دوستی ِ خوبی داشتیم تا دبیرستان . ما در دهکده ای نزدیک ... زندگی میکردیم. نزدیکترین شهر مشهور به ما دوسلدورف بود که شاید اسمش برایش آشنا باشد. او دبیرستان را در دهکده رفت ولی من دو سال بعد برای گذراندن دبیرستان به نزد یکی از اقوام در دوسلدورف رفتم و تقریبا از هم جدا شدیم. اوایل نامه میدادیم ولی میدانی که چگونه است. و ما هم جوان بودیم . خلاصه راهمان از هم جدا شد. من از دوسلدورف برای تحصیل به هامبورگ رفتم و ... تا اینکه حدود 15 سال پیش دوباره همدیگر را پیدا کردیم. او بود که مرا پیدا کرد از طریق جستجو از طریق اطلاعات تلفنی. خلاصه همدیگر را پیدا کردیم . در دو شهر مختلف و دور از هم زندگی میکردیم ولی سالی سه چهار بار همدیگر را میدیدم. و راستش وابستگی مان به هم بسیار زیادتر از دوره ی اول شده بود. خوب بتدریج هم مسئله ی اینترنت و میل آدرس و تماس اینترنتی آمد و موجب شد که بیشتر با هم تماس نزدیک داشته باشیم و ...
چند ماه پیش خبر داد که برای کاری راهی سوئیس است و قادر نیست در قراری که داریم حاضر شود. شش ماهی بود همدیگرا به دلیل مشغله ی هر دو ندیده بودیم. . من هم فکر کردم که سفرش کاری است ، تا اینکه ماه پیش از سوئیس تماس گرفت و از من خواست پیشش بروم. او هرگز با چنین لحنی از من چیزی نخواسته بود. این بود که همان بعد از ظهر بلیطی تهیه کردم. شغل من آزاد است و رئیس خودم هستم ، از این نظر مانعی نداشتم. رفتم دیدنش و او را نحیف و ضعیف در بیمارستانی یافتم. طوری که برایم گفت بیماری اش ـ بیماری را گفت ، به انگلیسی نمیتوانست بگوید و من هم آلمانی اش را متوجه نشدم ولی نوعی از سرطان پیشرفته بود، دقیقا از چگونگی و نوعش نتوانستم مطع شوم ـ  در حال پیشرفت بود و آخرین جوابها را از دکتر های سوئیس بعد از دکترهای آلمان گرفته بود و میدانست که چیزی به پایان عمرش باقی نمانده.
وقتی بعد از چندین سال دوستم را دوباره پیدا کردم ، متوجه شدم که او از شیفتگان هندوستان است. و حداقل دو سال یک بار به هند می آمد. من هرگز به هند نیامده بودم و هر بار هم قرار میگذاشتیم با هم بیاییم ، جور نمیشد.
از من خواست او را به هند بیاورم ، به واراناسی ، میخواست در اینجا بمیرد و میخواست او را به سبک هندویان بسوزانم. ما چند روز بعدش از سوئیس به مقصد هند راه افتادیم.  هفته ی پیش خاکستر او را در واراناسی به رودخانه سپردم. و بعد هم به سفارش او به اینجا آمدم ، خودش اینجا را به من پیشنهاد کرده بود. گفت به آرام شدنم کمک میکند. و گفت حتی توریست های اینجا هم متفاوت هستند. و راست هم میگفت. 

این حرفها را ابتدا با بغض و بعد با گریه میگفت. حرفهایش بسیار مفصل تر از این بود و گفتن و شنیدن آن حدود دو ساعت به طول کشید. گفته هایش را به غیر از وقتی که راجع به بیماری دوستش میگفت قطع نکردم.
وقتی حرفش به کلی تمام شد گریه اش به هق هق تبدیل شد .
به او گفتم : میخواهی بغلت کنم ؟
گفت : بله ، لطفا...

او را در آغوش گرفتم و با هم ساعتی گریستیم.در آن کافه ی دور افتاده ی ساحلی ،  او برای دوست از دست رفته اش و من ، شاید برای تمامی دوستان از دست از رفته ام ، برای تمام کسانی که زمانی در زندگی ام نقشی داشتند . چه  آنها که دیگر در دنیا نیستند و چه آنها که دیگر در زندگی من نیستند، و برای همه ی غم های سالها و یا همین هفته ها شاید در دلم انبار شده بود  گریه میکردیم. و اغراق نمیکنم اگر بگویم این اشکها شاید به همان اندازه که او را سبک میکرد ، مرا هم تخلیه میکرد.
 پسرک کافه چی چند بار آمد که بداند چه شده و با اشاره متوجه اش کردم که مسئله ای نیست و راحتمان بگذارد. مدتی طول کشید تا مرد آرام گرفت . گفت : حالا دانستی برای چه میخواستم با تو حرف بزنم ؟
ـ تو میخواستی با زنی حرف بزنی ، بله ، حالا فهمیدم.

آفتاب مدتی بود غروب کرده بود. و شب چتر سیاهش را بر همه جا پهن کرده بود  . 

گفت : میتوانم به شام دعوتت کنم ؟
گفتم : گرسنه نیستم. و اگر راه نیافتم بدون چراغ قوه پیدا کردن پلاژ محل اقامتم سخت خواهد بود.
گفت : تو در پلاژ سوریا زندگی میکنی . من تو را تا آنجا همراهی خواهم کرد.
گفتم : و لازم هم نیست بدانم که تو از کجا میدانی که من آنجا زندگی میکنم ؟
ـ بدبین نباش ، آن روز که دنبال پلاژ میگشتی ، به پلاژی که من در آن اتاق دارم آمدی ، ولی انگار خوشت نیامد و رفتی.
ـ من به خیلی پلاژ ها رفتم.و از میان آنها یکی را انتخاب کردم ،  نمیدانم آنکه تو حرفش را میزنی  کدام است.
ـ وقتی به پلاژ ما آمدی ، چند مرد در روی صندلی ها نشسته بودند . تو با صاحب رستوران صحبت کردی و او اتاقی را به تو نشان داد و بعد تو رفتی . مردها شروع کردند مزه ریختن که : نه! نه! نه! ، نرو! نرو ! نرو ! و تو برگشتی و به آنها لبخند زدی ولی به هرحال رفتی.
ـ آها یادم آمد. در انتخاب آنجا دودل بودم. به مرد صاحب پلاژ هم گفتم چند جا را نگاه میکنم و اگر چیزی پیدا نکردم بر میگردم چون پشه بند نداشت و گفت که نمیتواند تهیه کند. ولی وقتی برخورد آن مردها را دیدم قید آن پلاژ را زدم.  تو جزو آن مردها بودی ؟
ـ نه ، من جدا از آنها نشسته بودم. اما متوجه تو شدم.آن مردها هم مردهای بدی نیستند. همه هم در آن پلاژ مسکن ندارند. با هم که می افتند کمی شلوغ و شیطان میشوند.  بعد هم متوجه شدم که در پلاژ سوریا که چند پلاژ آنطرفتر است جا پیدا کردی. گاهی هم تو را کنار دریا میدیدم که یوگا یا شنا میکنی. من معمولا به این کافه ا می آیم. همانطور که می بینی خیلی خیلی خلوت است. پلاژ خودم و پلاژهای اطراف معمولا مشتری دارند. اینجا خیلی خلوت است. این است که معمولا اینجا می آیم. امروز که دیدم آمدی اینجا ، گفتم با تو حرف بزنم. احتیاج داشتم با یکی حرف بزنم. یکی که گوش بدهد. ممنون که گوش کردی.

براه افتادیم و ساعتی بعد به نزدیکی پلاژ رسیدیم. گفت : میتوانی به من اجازه بدهی که فردا ناهار مهمانت کنم ؟
گفتم : فردا از اینجا میروم. قرار است به نزد دوستی به پونه بروم. 
چیزی نگفت . به جلوی پلاژ رسیدیم و بغلش کردم و از او خداحافظی کردم.
گفت : من حتی اسمت را نمیدانم. نمیدانم اهل کجایی !
گفتم : مگر فرقی هم میکند ؟
ـ هوم... نه . حق داری.

فردا صبح بعد از یوگا و شنای صبح ، سفرم را به سوی پونه آغاز کردم.

 

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.zananeha.com/cgi-bin/MT/mt-tb.cgi/2307

Comments (8)

مهشید عزیز بسیار زیبا سفرت را ترسیم کردی طوری که به من خواننده احساس حضور در کنارت را میدهد.آیا در این سفر آنچه را که در جستجویش بودی یافتی؟
__________________
در موردش خواهم نوشت کتایون جان
یه خورده کار دارم این روزها.
اما چند قسمت از این سفرنامه مانده است
مهشید

Him:

با یک زن ، احتیاج دارم با یک زن حرف بزنم .


me 2 !
این نوشته رو لمس کردم

شهره:

هميشه به اينكه مي توان با ديگران بخصوص جنس مخالف چنين ارتباطي را داشت باور داشته ام هر وقت هم با ديگران راجع به آن صحبت ميكردم باورم را زير سوال مي بردند حالا ديگر خوشحالم ميدانم كه اشتباه نكرده ام.

سلام؛ نه اصلا نفهمیده بودم؛ به چیزی در این خصوص بر نخوردم!؛ ولی فکر نکنم زیادم فرق بکنه چون واقعا مطالبش جالبه؛ خصوصا برای من که خودم اینجام؛
به هر حال موفق باشید.
__________________
نه از اون نظر که فرقی نداره
فقط از نظر اینکه گفتم یه سالی طول میکشه گفتم
شاد باشی
مهشید

پویا:

سلام؛
چقدر دلم تنگ شده بود برای اینجا!؛
سال دیگه؟؟؟ مگه چند وقت هند هستین؟؟ حالا جالب اینکه جناب صابخونه پول پیش خونه رو نداره بده منم داداشمو از ایران دعوت کردم بیاد بریم مث شما دور هندو بگیردیم؛ وقتی اومد ازتون تقلب میکنم ببینم کجاهاش بهتره اونجاهارو فقط بریم؛
این ماجرا که با این آقا داشتید چقدر جالب بود واقعا؛ منو که ساعتها تو فکر برد و هنوز هم گاهی بهش فکر میمکنم؛ اگه میشد این رابطه -ینی منطق حاکم بهش- بین اکثریت افراد جامعه وجود داشت چقدر زندگی مسیر ساده تر و صحیح تری رو(از نظر من البته) طی میکرد. بعضی تجربه ها مثل این آدمو برای همیشه عوض میکنه...؛ آدم همون آدم قبله با یه تجربه ای که عمیقا مجبورش میکنه طور دیگه ای فکر و رفتار کنه؛
منتظر عکسای قشنگتون هستمممممممممممممممم؛
________________
ببین تو متوجه نشدی که من برگشته ام و الان از استکهلم این خاطرات را مینویسم ؟
مهشید

چقدر جالبه اینجوری...یکی رو ببینی، باهاش حرف بزنی، و بعد هم خداحافظی و همه چی تموم بشه.
خیلی خوب بود.این سفرنامه، حس خوبی به ما هم که می خونیم می ده :)

چای تلخ:

نازنینم. مهشید جان: شاید بدون اینکه بدانی و او بداند یکی از جابترین دوره های پالایش روح در یوگا را از سر گذرانده ای. در یاما خواهی آموخت بدون هیچ پیشینه ای از دیگران میتوانی دیگرانی را که غریبه اند و گاهی ترسناک در آغوش بگیری و دردت را بگویی. تبریک می گویم

الهه:

باید بگویم خاطره ی فوق العاده زیبا و لطیفی بود! فوق العاده! دارم به این فکر می کنم که چنین دیدارها و گفتگوها و همدلی هایی در هیچ جای دیگری از دنیا جز هند می تواند اتفاق بیفتد؟

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)

About

This page contains a single entry from the blog posted on January 4, 2009 1:45 PM.

The previous post in this blog was کاملا بی ربط.

The next post in this blog is با روسری یا بی روسری.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35