Incredible India 7
دوسا بدون ماسالا

در بنگالور صبح زود دنبال جایی برای خوردن صبحانه میگشتم ، نزدیک لاله باغ رستوران نسبتا خوبی را پیدا کردم. نزد پیشخوان رفتم و گفتم : من یک دوسا میخوام ، بدون ماسالا. و یک چای ماسالا ، لطفا.
گفت : پس دوسا را میخواهی با چی بخوری ؟
ـ کمی عسل ، لطفا.
مرد جوان نگاهی با تردید به من کرد و گفت : پول ِ ماسالا به هر حال همراه ِ دوسا است. و عسل هم هزینه ی اضافه دارد.
ـ مانعی ندارد. من آنجا می نشینم. و میزی را در کنار رستوران نشان دادم
دوسا غذایی است که به عنوان صبحانه میخورند. به همراه ماسالای دوسا که در عکس می بینید چند نوع سوپ لوبیا و غیره است که بسیار تند هم هست. آنروز راستش از خوردن غذای تند در صبح زیاد دل خوشی نداشتم.
بعد از مدتی مرد دوسا را همراه کمی عسل آورد جلوی روی من قرار داد . خودش هم آنجا ایستاد.
سعی کردم او را نادیده بگیرم ولی همانجا ایستاده بود و به من زل زده بود. با قاشقی که به من داده بود مقداری عسل روی دوسا ریختم و سعی کردم شروع به خوردن کنم ولی او همانجا ایستاده بود.
پرسیدم : چرا اینجا ایستاده ای ؟
ـ میخوام ببینم تو چطوری این رو میخوری ؟
در حالی که قطعه ای دوسا را به زور با قاشق جدا کردم گفتم : ببین ، مثل پن کیک . این را به جای پن کیک میخورم ، با عسل ، خوب پن کیک نیست ، ولی یعنی این که مثلا پن کیک است دیگه .
شانه هایش را بالا انداخت و گفت : هر جور که دوست داری ، ولی باز نمیفهمم چرا اینقدر خودت را زحمت دادی ، خوب میتوانستی پن کیک سفارش دهی . ما در این رستوران پن کیک هم داریم. و منو را که بالای پیشخوان زده بود نشان داد. پن کیک در آنجا هم قید شده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــ
تمام هتل ها ، مهمان خانه ها ، محل های اقامت پاسپورت را میخواهند و شماره پاس پورت ، تاریخ و محل صدور و شماره ویزا و تاریخ و محل صدور را یادداشت میکنند.
پاس پورت من سوئدی است ، و نیازی نمیدیدم که برای هر کسی زندگی نامه ام را توضیح بدهم. در پاسپورتم نوشته شده است که من سوئدی هستم و من هم چیزی غیر از این نمیگفتم.
یک صبح در یکی از مهمانخانه ها از خواب بیدار شدم و پنجره را باز کردم تا ببینم امکان شستشوی لباسهایم هست یا نه ـ سنگ شستشو و طناب خالی ـ و در مقابلم در پنجره ی مقابل چیزی بسیار غیر عادی دیدم . پرچم بزرگ سوئد از بالکن اتاق مقابل آویزان بود. به خودم گفتم : WOWWWWW
لباسهایم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم و از پله ها پایین آمدم و شنیدم که صاحب مهمانخانه به کسی به انگلیسی میگفت :
ـ اینهم مهمان ِ دیگرمان از سوئد که برایتان تعریف کردم .
و رو به من کرد و گفت : این آقا و همسرشان از سوئد هستند . مثل تو !
به آن آقا نگاهی کردم و با لبخند به زبان سوئدی صبح به خیر گفتم و حالش را پرسیدم . آقا به من نگاه کرد و گفت :
ـ اوه.... اما تو که سوئدی نیستی !!
ـ گفتم : هوم.... پس صاحب پرچم به آن بزرگی و دلیل آن را فهمیدم. نه آقا در اینجا همه ما foreigner ـ خارجی ـ هستیم .

Comments (3)
I lived in India for quite some time and it was a very good experience...It changed me alot and life is my easier..Anyways about meditation and ashrams..my understanding is that it has become a very big business and Indians have made it quite commercial......Its far away from its original practices.
I lived and enjoyed my stay in India but I will never go back.
Posted by Anonymous | January 3, 2009 11:35 AM
Posted on January 3, 2009 11:35
راستش من هرچی نگاه کردم فرق این نون هندی رو با پنکیک حداقل از عکسش که متوجه نشدم. در مورد اون آقای سوئدی هم باید بگم WoW!
ـــــــــــــــــــــــــــــ
اصلا مشابه با پن کیک نیست ،
هم خمیرش فرق داره و هم پختش
اصلا تخم مرغ هم درش استفاده نمیشه
مهشید
Posted by Kimia | January 1, 2009 8:09 PM
Posted on January 1, 2009 20:09
Happy New Year
Posted by حسین | January 1, 2009 4:22 PM
Posted on January 1, 2009 16:22