Incredible India 10 روزهای آخری که در گوکارن بودم یه ماساژ هم گرفتم ، سفارش ماساژ را خیلی از دوستان به من کرده بودند. این که ارزان است و خیلی خوب ماساژ میدهند. ماساژور ها دو دختر بسیار جوان بودند و شیوه ی ماساژ نسبت به آنچه من به آن عادت داشتم خیلی غیر معمول بود. تماما لخت. در حین ماساژ به خودم گفتم اگر سوئد بود اینها را به پلیس معرفی میکردم ، به جای اینکه ماساژ بدهند کتکم میزدند. شوخی نمیکنم. اما حتی کلمه ای هم نگفتم. ترس از اینکه این دو دختر بسیار جوان شغلشان را که حتما به هزار زحمت به دست آورده اند از دست بدهند مهر سکوت بر دهانم زد و وقتی لنگان و کوفته برای دادن پول دادم و صاحب مرکز از من پرسید چطور بود گفتم :خوب. کبودی ها تا مدتی بر بدنم باقی بودند. روزی که قرار بود از گوکارن بروم ، با صاحب پلاژ قرار گذاشتم که صبح ساعت 9 و نیم با یکی از آشنایانش که ریکشا داشت قرار بگذارد که بیاید دنبالم. این راننده ی ریکشا به طور معمول دختر صاحب پلاژ را به مدرسه میبرد و می آورد و صاحب پلاژ هم برایش مشتری های دیگر جور میکرد. تا ایستگاه قطار راه زیادی بود و اتوبوس هم نمیخورد و ریکشا یا تاکسی تنها راه رسیدن بود. و ریکشا همیشه ارزانتر از تاکسی است. صبج زود مثل هر روز بیدار شدم ، کوله را بسته و آماده کرده بودم ، کنار دریا کمی ورزش کردم و بعد شنا و دوش گرفتم و صبحانه خوردم و حساب کتاب ها را تصفیه کردیم و راننده ی ریکشا هم با یک ربع تاخیر رسید و راه افتادم. قطار مستقیم به پونه از گوکارن تنها دو روز در هفته حرکت میکرد و روزی که من راه افتادم یکی از آن دو روز نبود. قطار به گوا گرفتم تا با چند ساعت توقف در گوا ، به پونه بروم. در گوا تعداد بلیط قطار خریدم و متصدی به من گفت که تمام شب را در راه خواهم بود. از او خواستم که در این صورت به من بلیط اسلیپرز بفروشد که جای خواب داشته باشم ، گفت : توی قطار توی قطار و اشاره کرد که بروم کنار باد بیاید. کوله را برداشتم و به سمت صندلی های انتظار رفتم. یک مغازه ی خرت و پرت فروشی نوشته بود که اینترنت دارد ، و من قرار بود یکی دو ساعتی در اینجا بمانم . به آنجا رفتم و میل ها را چک کردم و به دوستم که قرار بود پیشش باشم میلی زدم که من ساعت 4 صبح میرسم. البته از یک تلفن عمومی ، زنگ هم زدم. به معازه ای در ایستگاه قطار رفتم و یک بستنی چوبی برداشتم که شبیه بستنی کیم است که در بچگی میخوردیم. همه جا این بستنی را 10 روپیه میخریدم. مردی که پشت پیشخوان ایستاده بود گفت : 30 روپیه . گفتم اینها همه جا 10 تاست . گفت : 30 روپیه . بستنی را روی پیشخوان گذاشتم و گفتم : مال خودت. گفت : خیلی خوب ، 10 تا بده. مردی در یک کیوسک آب میفروخت ، از او یک بطری آب خریدم و پرسیدم آیا میتواند مواظب کوله پشتی ام باشد تا من به توالت بروم ، گفت :بله برو ، راحت باش. وقتی برگشتم و ازش تشکر کردم گفت : 10 روپیه بده . توقفم در گوا همین چند ساعت بود ، ولی همین چند ساعت به من گفت که گوا با بقیه جاهایی که بوده ام بسیار تفاوت دارد. سحن آن پزشک در گوشم بود که میگفت : اگر توریست نداشتیم ، خوشبخت تر بودیم .و میگفت : توریسم در هند خیلی ها را حقیرتر کرده است. فقر، فرهنگ خود را به همراه می آورد. تلاش برای زنده ماندن در فقر گاه هیچ حد و مرزی نمیشناسد و از این رو از پرنسیپ های انسانی خارج میشود و با ذلت توام میشود . این تلاش در مناطق توریستی گاه شکل قابل ترحمی به خود میگیرد. فقری که با حقارت توام شود ،رقت انگیز است . حقارتی که سانجی را آزار میداد ، هر انسان هوشمندی را مجروح میکند. در ایستگاه قطار روی یک نیمکت نشستم و کتابم را در آوردم و در انتظار قطار به خواندن مشغول شدم. کوله ام در کنار نیمکت روی زمین بود. یک مرد و دو زن جوان هندی با لباس های اروپایی کنارم نشستند ، با اینکه هندی بودند ، با هم انگلیسی حرف میزدند. به ایشان گفتم : آیا مدتی در اینجا مینشینید ؟ مرد جواب داد که آری . گفتم : میتوانید چشمی بر کوله پشتی من داشته باشید ؟ من باید چند سنبوسه برای ناهار بخرم. گفت که حتما. و من به مغازه رفتم و چند سنبوسه خریدم و برگشتم. به آنها تعارف کردم و گفتند که ناهار خورده اند. سنبوسه هایم را خوردم و یک پیراشکی گوشتی که تند نبود را با سگ ولگردی که با نگاه مشتاق به من خیره شده بود قسمت کردم . مرد از من پرسید که از کجا هستم و گفتم که در سوئد زندگی میکنم. گفت : میتوانم سوالی بکنم ؟ گفتم حتما. گفت تو که رفتی ، بچه ها از من پرسیدند که این چطور به ما اطمینان کرد و کوله پشتی اش را به امید ما گذاشت ؟ خندیدم و گفتم : بدون اعتماد زندگی برایم ممکن نیست و مهم هم نیست چند بار سر خورده میشوم. اینطور بار آمدم. صحبتمان گرم گرفت . دانشجوی فیزیولوگی بودند و برای سمیناری از بنگالور به پونه میرفتند.و اینجا قطار عوض میکردند . از آنها پرسیدم که چرا هندی صحبت نمیکنند و گفتند که همه هندی نمیدانند ، آنها از ایالات مختلف هند بودند و زبان های همدیگر را نمیدانند و همه هم هندی نمیدانند و انگلیسی زبان مشترکشان میشود. مرد راجیو اسم داشت و یکی از دخترها اسم سختتری داشت ولی دیگری اسمش نسرین بود. راجیو از من پرسید که کدام واگن هستم و گفتم در بلیط من از این خبرها نیست . بلیطم را گرفت و گفت : آه تو جای خواب نداری ، چطور می شود ؟ گفتم : مرد بلیط فروش گفت توی قطار با متصدی قطار صحبت کنم. گفت اینطور نمیشود ، باید جای خواب را اینجا بخری . با او دوباره صحبت کن. گفتم : دو بار صحبت کردم و انگار زیاد از من خوشش نمی آید. او و دخترها خندیدند ، گفت : من میروم و برایت درستش میکنم . رفت و بعد از مدتی برگشت و گفت : باید توی قطار و از متصدی قطار بگیری . من و دخترها زدیم زیر خنده و او هم خندید . گفت : به واگن ما بیا ، آنجا برایت درست میکنیم که با ما باشی. وقتی قطار بعد از حدود نیم ساعت تاخیر رسید ، با آنها به واگنشان رفتم و متوجه شدم که تمام تخت ها ـ در قسمت درجه دو /اسلیپر ، در هر قسمت شش تخت میزنند ، این تعداد در درجه یک کمتر است و جهار تخت دارند. به راجیو گفتم من بهتر است متصدی قطار را پیدا کنم و قبل از اینکه تمام تخت ها فروش رود جای خواب پیدا کنم. پرسید : میخواهی همراهت باشم ؟ گفتم : نه مرد جوان ، من از پس این کارها بر می آیم.  یک پرانتز این عکس را برای اینکه دیدی از قطار درجه دو داشته باشید برایتان اینجا میگذارم. مردی که در عکس می بینید چای فروش است، )فروشندگان قهوه یا غذا که استخدام خود راه آهن هستند هم همین لباس را به تن دارند ، البته فروشندگان دیگری در ایستگاه ها سوار و پیاده میشوند و اجناس خود را میفروشند. نیمکت ها با تشک های پلاستیکی پوشیده شده است. همانطور که می بینید یک نیمکت در پایین قرار دارد که هم جای نشستن است و هم شبها تخت میشود ، یک تخت هم بالاست. پشتی نیمکت در شب بالا کشیده میشود و به عنوان تخت استفاده میشود و به این صورت سه تخت در یک ردیف قرار میگیرند.این تعداد در درجه یک دو تاست که با دوتای روبرویش چهار تا میشوند. البته درجه یک از دستگاه های خنک کننده هم برخوردار است. این البته امکاناتی است که در قطار های اکسپرس موجود است، قطارهای معمولی که فاصله ی کوتاهتری را طی میکنند اکثرا صندلی ها چوبی است و بخش درجه سه ی قطارهای اکسپرس هم صندلی های چوبی دارد. اما قطار ارزانترین وسیله مسافرت و به نظر من یکی از لذت بخش ترین هایش است. چون در قطار آدمهای زیادی را ملاقات میکنی و کلی صفا دارد. )
پیدا کردن متصدی قطار کمی به طول انجامید ، از چای فروشها سراغش را گرفتم و هر کدام واگنی را آدرس میدادند و آخر سر او را در واگن هشت گیر آوردم. تختی در طبقه ی بالا به من داد ، گفتم که اگر لطف کنی و تختی در طبقه اول به من بدهی ممنون میشوم ، دلیلم این بود که قطار درجه دو نردبان ندارد و باید یه جورایی بندبازی کنی و بری بالا ، و طبقه ی بالا خیلی نزدیک سقف است و دچار خفگی میشوم. گفت که طبقه ی اول فقط تخت های کناره موجود است و گفتم که بهتر از این نمیشود. چرا که تماما پنجره دارم و نفس تنگی نمیگیرم . گفت به یاد داشته باش که شب سر میشود و اینجا درجه دو است و از پتو و ملافه خبری نیست ، چیزی با خودت داری؟ به شال گرمی که دوستم در سوئد به من هدیه داده بود فکر کردم و گفتم : عیبی ندارد ، شال همراه دارم. بعد از خریدن جای خواب به نزد بچه ها رفتم و به ایشان گفتم که در واگن هشت جای گرفتم و بهتر است بروم تا جای دیگران را نگیرم. با ایشان خداحافظی کردم و به جای خودم رفتم. جایم واقعا خیلی خوب بود . صندلی های کناره بود که با یک بخش اضافه به هم چسبانده میشد ، البته همانطور دو تا تخت بالای سرم قرار میگرفت اما تماما پنجره در کنارم بود . این عکس ها را از همان پنجره گرفتم :
 قطار سریع السیر شمس العماره :))

شب که رسید ، دیگر نگاه کردن به بیرون از پنجره های میله ای فایده ای نداشت ، کتابم را در آوردم و مشغول خواندن شدم . بعد از مدتی صدایی شنیدم که میگفت : پس اینجا هستی ؟ راجیو بود ، من که راحت با خودم خلوت کرده بودم کمی جمع و جور کردم و از او خواستم بنشیند ، پرسید که چرا اینطرف و کناره را گرفتم و به او گفتم که حوصله ی بند بازی نداشتم و در آن بالا احساس خفگی میکنم . فورا پرسید که ایا کلاسترو فوبی دارم و گفتم که دارم ولی با تراپی ای که سالها پیش رفته بودم بهتر شده و الان میتوانم آسانسور سوار شوم یا در اتاق های دربسته که چندان کوچک نباشد بمانم و بخوابم و ... ولی سقف کوتاه همچنان آزار دهنده است . راجیو نشست و کلی گپ زدیم ، از پدرش گفت که کشیش هندو است و خودش که کاملا راهش را از خانواده جدا کرده ، طوری که انگار اعتراف بزرگی را به من میکند کمی اینور و آنور را نگاه کرد و گفت که حتی چند بار گوشت هم خورده است . و این حقیقتا برای کسی که در خانواده ای مذهبی هندو بزرگ شده باشد مسئله ی بزرگی است. راجیو بسیار مهربان بود ، به او گفتم که همسن دخترم است و از من در مورد زندگی ام پرسید . خیلی کوتاه گفتم که دختری دارم که در لندن مشغول تحصیل است و خودم مجرد هستم. قدری متفکر به نظر آمد ولی چون دید توضیح بیشتری نمیدهم ، سوال بیشتری هم نکرد. هر فروشنده ای که رد میشد با مهربانی میگفت : بخرم برایت امتحان کنی ؟ و تشکر میکردم و میگفتم نمیخواهم . سرانجام از فروشنده ای چیزی خرید ، از همین چیزهایی که در روغن سرخ میکردند ، و یکی را به من داد . خوردم و فریاد زدم : این فلفل است . فلفل سرخ شده ؟ خندید و گفت : آره ، خوشمزه است. گفتم : شما فلفل را سرخ میکنید ؟ آخه چرا ؟ قهقهه اش به هوا بلند شد. مسافران دور و بر هم کلی خندیدند . از زنی هم یک بوته خرید که به آن چیزهایی شبیه نخود سبز وصل بود و میکنیدم و میخوردیم. مزه ای نداشت ، من خوردن نخود سبز خام را دوست دارم ولی این مزه ی نخود سبز را هم نمیداد. همینطور که داشتیم گپ میزدیم و میخوردیم گفتم : راجیو اونوقت ما اینها را برای چی میخوریم ؟ گفت : واسه تفریح . گفتم : آها ،خوب شد پرسیدم وگرنه قسمت تفریحش را کاملا میس میکردم . :)) راجیو گفت که الان هم کار میکند و هم درس میخواند و میخواهد دکترای خود را بگیرد و مطب باز کند. الان هم در بیمارستان مشغول کار است. گفت که مایل نیست به این زودی ها ازدواج کند و اگر هم روزی ازدواج کند مایل است خودش همسرش را انتخاب کند و انتخاب ِ پدر و مادرها نباشد. از من در مورد روابط زن و مرد در سوئد پرسید و اینکه آیا دوست پسر دارم یا نه و اینکه آدمها اینجا چطور زندگی میکنند و برایش توضیح دادم که ضرورتا همه با هم ازدواج نمیکنند و همزی یا جدا زی در سوئد خیلی معمول است . آه کشید و گفت : تا ما به آنجا برسیم سالها طول میکشد. دخترها با زنگ زدن های دائم به راجیو خبر دادند که شامشان را آورده اند. راجیو از من پرسید که چرا شام من را نیاورده اند و گفتم که گرسنه نیستم و شام سفارش نداده ام. اصرار کرد که با او همراه شوم تا شام را با آنها بخورم ، گفتم که واقعا گرسنه نیستم و جابجا کردن کوله پشتی و بند و بار به خاطر یک همراهی کمی غیر ضروری به نظر میرسد. با من خداحافظی کرد و به واگن خود برگشت. قطار قرار بود ساعت 4 صبح به پونه برسد ، زنی که در نزدیکی ام بود گفت که او هم آنجا پیاده میشود و اگر بیدار بود خبرم میکند. دیدم که اطمینانی به او نیست و موبایل را روی ساعت ربع به 4 کوک کردم ، او که موبایل را دید از من خواهش کرد بیدارش کنم. خواب نسبتا راحتی داشتم ، گاهی همسایه ی بالایی ام دستش از تختش پایین می افتاد ولی همه گان هم خر و خر میکردند اما من چندان حساس نیستم و کما بیش خوابیدم . وقتی که موبایل زنگ زد با زحمت زن را بیدار کردم ، خوابش سنگین بود ، به دست شویی رفتم که شدیدا بوی ادرار میداد ، با این همه دست و صورتم را شستم و دندانهایم را مسواک کردم ، شال و کتابها را جمع و جور کردم و کوله را بستم و با ایستادن قطار پیاده شدم . از یک ریکشا خواستم که مرا به خانه ی دوستم برساند و پس از مدتی بالا پایین کردن خانه را پیدا کرد ، با موبایل به او زنگ زده بودم و گفته بود که پایین می آید ، اسکناسی را هم که همراه داشتم خیلی بزرگ بود و ریکشا ران کلی از دستم شاکی شد و او گفت که مبلغ 50 روپیه را همراه خود میاورد ـ الان یادم افتاد ، انگار من پولی را که از این طفلک بابت پول ریکشا قرض گرفتم هرگز به او پس ندادم ها ـ و ریکشا در مقابل خانه ی او ایستاد ، ساعت حدود 5 صبح بود. لنگ لنگان با پایی که تازه از گچ باز کرده بود انتظارم را میکشید و من بعد از مدتها صحبت اینترنتی ، دوست قدیمی ام را برای اولین بار میدیدم . ادامه دارد...
|