January 31, 2009

ببینم من اشتباه میکنم یا ترانه ی عقاید نوکانتی محسن نامجو از روی یوتوب برداشته شده ؟

[ 20:21 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

This is What a Feminist Looks Like

یک نگاهی به ویدئو بیاندازید

و یک نگاهی هم به کامنت های پست قبلی در همین مورد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میل آدرسی داشتم که به لطف دوستانی که اسم خود را اقلیت گذاشته اند کاملا غیر قابل استفاده شده  است .
این آقایان و خانمهای " دمکرات " بی اجازه مرا به گروه اد کرده اند و آدرسشان هم ابدا اصلا آلترناتیو ِ حذف شدن ندارد.
برایشان میل زده بودم که مرا حذف کنند و خیالم به حساب خودم راحت بود. ولی روزانه بیشتر از 20 میل از این گروه دریافت میکنم .
یکی میل میزند و ده نفر جوابش را میدهند و همینطور الا آخر .  
تصورش را بکنید ، انگار که روزی چهل تا تلفن داشته باشید که اصلا نخواهید بشنوید و یا روزی ده نفر به خانه تان بیایند که نخواهید ببینیدیشان . هر چی هم به اسپم میسپرمشان ، باز هستند . چرا که آقایان و خانمها با آدرس خودشان به این گروه میل میزنند و آدرس ایشان جزو اسپم لیست نیست.  
وقتی به ایشان میل میزنم جواب دریافت میکنم که در لیست نیستم ولی همچنان میلهای سر و ته یک کرباسشان ـ وقتی میلی ناخواسته باشد برایت سر و ته یک کرباس میشود ـ میل باکسم را پر میکند.

این گروه که ادعای دمکراسی دارد ، به درخواست آدمی که مایل نیست در گروهشان باشد اصلا اعتنایی نمیکند.

این آدرس این گروه ِ بد ِ بد ِ بد است.  ایشالا جز جیگر بزنند.

aghalyat@yahoogroups.com

بابا آدم اگر نخواد جزو گروه " دمکرات " شما ها باشد باید کی را ببیند ؟

[ 8:43 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

January 30, 2009

باز هم از سر دلتنگی... 

هفته ی پیش به رادیوی همبستگی در استکهلم گوش میکردم ، و دوستانی که فکر میکنند نخبه گان سیاسی هم هستند روی خط از " ملاخور شدن انقلاب " و " به غارت رفتن انقلاب زحمتکشان ایران " و " موج سواری خمینی " صحبت میکردند.

سی سال از انقلاب ایران گذشته است و هنوز " نخبگان سیاسی " نمیدانند که چطو شد که ایطو شد . شاید هنوز فکر میکنند که اگر خمینی نبود این انقلاب یه انقلاب سوسیالیستی بود. شاید هنوز فکر میکنند که چپ هژمونی داشت و بعد کله پا شد و خمینی قدرت گرفت.

شاید سی سال دیگر باید بگذرد تا خیلی از دوستان متوجه بشوند که انقلاب را حقیقتا ملایان از همان ابتدا رهبری کردند و هیچ وقت و هیچ وقت و هیچ وقت نیروهای چپ ، نتوانستند حتی برای لحظه ای هم هژمونی اعمال کنند.
شاید سی سال دیگر باید بگذرد تا بفهمیم که حقیقتا انقلاب ایران چگونه به وجود آمد و رشد کرد و عمل کرد. شاید سی سال دیگر باید بگذرد که بدانیم ما در انقلاب ایران تنها یک درصد بودیم ، و در تمام این سالها هم " ما " کاری نکرده ایم که بیشتر از یک درصد باشیم.  اگر تعداد مخالفان جمهوری اسلامی  امروز بیشتر از یک درصد است ، این نه به خاطر عملکرد ما بلکه به دلیل عملکرد جمهوری اسلامی است.

46 ساله شده ام. تعداد سالهایی که در تبعید گذراندم با تعداد سالهایی که در ایران گذراندم برابر شده است. 2 ضربدر 23. 
 
 چند روز پیش با دوستی در مورد یک برنامه ی سخنرانی در مورد وضعیت جنبش زنان در ایران صحبت میکردم و به ایشان گفتم که دیگر از صحبت کردن در این مورد به زبان فارسی خسته ام. و دیگر چنین نمیکنم ، به یک دلیل ساده ، ایرانیان خارج از کشور یا به این مسئله اهمیت میدهند که در آن صورت به اندازه ی کافی از وضعیت جنبش های داخل کشور و چگونگی آن و درگیری های دولتی خبر دارند ، و نیازی به دادن اطلاعات در این مورد نمی بینم ، و اگر با وجود این همه اطلاعات که به وفور در اختیار همگان گذاشته می شود از این مسئله خبر نداشته باشند ، برایشان حقیقتا اهمیتی نداشته ، و دادن اطلاعات حضوری کار بیهوده ای است.

و راستی ، این بیهوده کاری ها چه نتیجه ای دارد ، من حقیقتا شیفته ی میکروفون نیستم. شیفته ی قرار گرفتن در زیر نورافکن ها و مطرح بودن های الکی نیستم. حتی این را هم نمیگویم که هرگز نبوده ام . میگویم که  امروز نیستم.

شاید همین سالهایی که به سن اضافه میشوند است که مرا به اینجا رسانده است . باز هم در مورد تبادل اطلاعات با رسانه ها و مقامات و افراد غیر ایرانی اگر از دستم بر بیاید کوتاهی نمیکنم.و آنهم نه به این خاطر که فکر میکنم شق القمری  است ، فقط به این دلیل  که فکر میکنم فشار رسانه های بین المللی شاید بتواند رخنه های تنفسی برای کوشندگان داخل ایران فراهم آورد. ولی  انرژی گذاشتن روی تغییر دادن آدمهایی که همسن من هستند یا حتی بیشتر از من هم سن دارند و سالهاست در فضای باز خارج از کشور زندگی میکنند و هنوز به شیوه ی سی سال گذشته سنگ خود و قبیله ی خود را به سینه میزنند ، از عهده ی من خارج است.  

دوستی روزی گله میکرد که هرگز از مردان سیاسی نوشته ای دال بر اینکه به اشتباه خود در سالهای انقلاب ـ در مورد عدم حمایت از جنبش زنان و نیز کژ و مژ شدن های بی رویه در مرحله انقلاب و ... ـ واقف شده اند و به آن ازعان دارند ندیده است و من فکر کردم که مگر چنین نوشته ای از زنان سیاسی فعال در آن زمان دیده ایم ؟
چندی پیش حتی از خانمی شنیدم که میگفت که جنبش یک میلیون امضا هیچ کار نوینی ارائه نکرده است چون این خانم ـ که البته آن زمان خودش در جمع زنان فمینیست ایرانی که با نام اتحاد ملی زنان فعالیت میکردند، فعالیتی نداشته و شاید از وجودش بی خبر هم بوده است ولی با کمال میل امروز مایل است دست آوردهای آن جمع را از آن خود کند   ـ آن زمان  بروشورهایی منتشر میکرده است.
این بروشور ها کجا بود و تا چه حدی منتشر شد که حتی در اسناد این جمع هم از آن نامی نیاورده شده است  و صرفا در جهت این ادعا که " هر کسی هر کاری میکند ما قبلا کرده ایم " مطرح میشود.
و این زنان  "یک پا مرد " چرا هرگز راجع به خطاهایی که در جنبش های مردانه از خود بروز داده اند سخنی نمیگویند ؟ چرا خود را نقد نمیکنند و همیشه در زیر شنل های قربانی پنهان میشوند تا پذیرفتن روابط مردانه ی سازمانهای سیاسی را یک پارچه به دوش مردان بگذارند.
راستی این همه سالهایی که در خارج از کشور بوده ایم ، این همه سمینار و نوشته که از زنان فعال خارج از کشور دیده ایم ،  از چند زن شنیده ایم که به خطاهای خود اعتراف کنند ؟ و در این باره بنویسند ؟
مگر " رفقای مرد " به خاطر بد ذاتی و بد طینتی روابط مردانه را تبعیت میکردند و " رفقای زن " هیچ نقشی در ساختن هرم های سازمانی نداشتند ؟ 

مگر صداقت قرار است فقط از مردان باشد ؟ و مگر اشتباه فقط از مردان بود که اقرار به اشتباه فقط از مردان انتظار میرود ؟
و راستی اگر توقع صداقت از فعالان سیاسی همراه خود در سازمانها نداریم  چطور است که به خود حق میدهیم توقع صداقت از کسانی داشته باشیم که به مملکت حکومت میکنند (درحالی که اصولا منافع ایشان هم با داشتن صداقت تطبیقی ندارد )

سالهایی که در خارج از کشور گذرانده ام ، حتی فعالیتهایی که در جنبش های سیاسی  خارج از کشور داشته ام به من تنها یک چیزی را به خوبی نشان داده است که از اپوزیسیون خارج از کشور آبی گرم نمیشود.
 

 میدانم که نوشتن این جمله ها بسیاری از دوستان و حتی دوستان مهربان خودم را خواهد رنجاند. ولی من اینطور فکر میکنم ، و اگر شما غیر از این فکر میکنید ، و معتقدید که اندک شرری در این میانه هست هنوز ، به من هم بگویید. با دلیل  و سند بگویید که  هنوز امیدی به جنبش های خارج از کشور به عنوان کنش گرا ـ واکنش را نمیگویم ، ما سی سال است که واکنشی عمل میکنیم و در این امر دکترا و فوق دکترا هم گرفته ایم ـ باقی است و من همینطور که امروز نوشته ام که از این سازمانها و گروهها و دسته ها و سمینار ها و ... آبی گرم نمیشود ، خواهم نوشت که از این ... آبی گرم میشود.  ولی امروز این را مینویسم و از این بابت تقریبا مطمئن هستم.

[ 22:25 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

مدتی پیش ، وقتی مثل همیشه ماتیک زده بودم ، خانم فمینیستی به من گفت که ماتیک زدن به معنی چراغ زدن به مردان است. پیامی که میدهی این است که قابل دسترسی هستی.

مدتی پیش ، وقتی برای خرید به فروشگاهی رفته بودم و شورت های زنانه را نگاه میکردم ، خانم فمینیستی که در قسمت دیگری از فروشگاه ملاقات کرده بودم و با من همراه شده بود به من گفت : از این شورت های توری میپوشی ؟ بعد اسم خودت را گذاشته ای فمینیست ؟

مدتی پیش خانمی که خود را فعال جنبش زنان مینامید در حالی که توجه داشت که حرفش به گوش همه برسد میگفت که هرگز خریدش از یک ربع ساعت بیشتر طول نمیکشد و وقت بیهوده بابت گشتن در مغازه نمیگذارد ، و من مانده بودم که اگر وقت بیهوده ای بابت گشتن در مغازه ها نمیگذارد ، چرا این همه انرژی برای اینکه این خصوصیتش را ـ که دقیقا اطمینان نداشتم آیا واقعا خصوصیت شخصی اش است یا اینکه چون فکر میکند این خصوصیت خوبی است آن را از آن خود معرفی میکند ـ به اطلاع همه برساند صرف میکند.  

راستی آیا زدن ماتیک یا پوشیدن شورت توری یا بی کینی یا خرید کردن یا نکردن  از من فمینیست بدی میسازد ؟ یا نسبت به او که ماتیک نمیزند و یا آن خانم که به گفته ی خودش شورت مردانه میپوشید ، کمتر فمینیست هستم ؟

چرا به فکر این اتفاقات که مربوط به مدتها پیش هستند افتادند ، نمیدانم . شاید ربطی به سالگرد اتقلاب ایران دارد.
راستی آیا ما از هر چیزی ، از هر ایسمی ، یک مذهب نساختیم ؟
چگونه میتوانیم اتوریته ی  مذهب را نقد  کنیم و اتوریته ی ایسم دیگری قبول کنیم ؟

فمینیسم ، آتئیسم ، کمونیسم ، سوسیالیسم ، مارکسیسم ، لنینیسم ، حتی هومانیسم  ، در  دست آدمهایی که عادت به اتوریته دارند ، خود منبعی برای اتوریته میشوند. 

 

[ 20:29 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

Politically Incorrect Guide To Politics

این سری 6 قسمتی را یه نگاهی بیاندازید.

 

[ 5:22 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

January 29, 2009

توی وبسایت مدرسه  نوشته بود که فلان کتاب را بخوانید و در باره ی این مسائل به مشروح حدود 8 صفحه بنویسید و تا اول مارس برای استاد بفرستید.

من هم آرام و خونسرد رفتم کتاب را خریدم و همچی سر فرصت و دل ای دل کنان شروع کردم به خوندن تا اینکه پریشب توی جلسه که معلم هم حضور داشت گفت که اوه ببخشید ، قبلا تو کلاس گفتم ولی چون تو روزها نمیتوانی در کلاس باشی ـ و آن کلاس هم ضبط نکرده بودند که بزارند روی نت ـ متوجه نشدی که این پیپر را باید اول فوریه بفرستید.

همه اش پنج روز وقت داشتم و یک کتاب که هر قدر نگاهش میکردم بزرگتر و بزرگتر میشد و کم کم تمام آپارتمان کوچکم را اشغال کرد.

پانیک که میگن  همینه .

کی بود میگفت چرا آپ دیت نمیکنی ؟ بگیرم همچی ...

ــــــــــــــــــــــ

خوب حالا به جای آپ دیت به فیلم مراسم اهدای جایزه ی سیمون دوبوار به جنبش یک میلیون امضا نگاه کنید، دوستان چند کلیپ روی یوتوب گذاشتند ، این قسمت شعر خوانی خانم سیمین بهبهانی است .

و اینجا همه ی کلیپ ها را میتوانید ببینید

ــــــــــــــــــــــــــــــ

my idea of feminism is selfdetermination, and its very openended: every woman has the right to become herself and do whatever she need to do ( Ani Difranco)

 

[ 21:01 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

January 21, 2009

خاوران یادگار یک جنایت تاریخی است که متاسفانه در گزارش آن به جهانیان  کوشش قابل تاملی نکرده ایم.
نگذاریم خاوران ویران شود
لینک بیداران

[ 5:12 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

January 19, 2009

Incredible India 10

روزهای آخری که در گوکارن بودم یه ماساژ هم گرفتم ، سفارش ماساژ را خیلی از دوستان به من کرده بودند. این که ارزان است و خیلی خوب ماساژ میدهند.
ماساژور ها دو دختر بسیار جوان بودند و شیوه ی ماساژ نسبت به آنچه من به آن  عادت داشتم خیلی غیر معمول بود. تماما لخت.
در حین ماساژ به خودم گفتم اگر سوئد بود اینها را به پلیس معرفی میکردم ، به جای اینکه ماساژ بدهند کتکم میزدند. شوخی نمیکنم. اما حتی کلمه ای هم نگفتم. ترس از اینکه این دو دختر بسیار جوان شغلشان را که حتما به هزار زحمت به دست آورده اند از دست بدهند مهر سکوت بر دهانم زد و وقتی لنگان و کوفته برای دادن پول دادم و صاحب مرکز از من پرسید چطور بود گفتم :خوب.
کبودی ها تا مدتی بر بدنم باقی بودند.

روزی که قرار بود از گوکارن بروم ، با صاحب پلاژ قرار گذاشتم که صبح ساعت 9 و نیم با یکی از آشنایانش که ریکشا داشت قرار بگذارد که بیاید دنبالم. این راننده ی ریکشا به طور معمول دختر صاحب پلاژ را به مدرسه میبرد و می آورد و صاحب پلاژ هم برایش مشتری های دیگر جور میکرد.
تا ایستگاه قطار راه زیادی بود و اتوبوس هم نمیخورد و ریکشا یا تاکسی تنها راه رسیدن بود. و ریکشا همیشه ارزانتر از تاکسی است.
صبج زود مثل هر روز بیدار شدم ، کوله را بسته و آماده کرده بودم ، کنار دریا کمی ورزش کردم و بعد شنا و دوش گرفتم و صبحانه خوردم و حساب کتاب ها را تصفیه کردیم و راننده ی ریکشا هم با یک ربع تاخیر رسید و راه افتادم.
قطار مستقیم به پونه از گوکارن تنها دو روز در هفته حرکت میکرد و روزی که من راه افتادم یکی از آن دو روز نبود. قطار به گوا گرفتم تا با چند ساعت توقف در گوا ، به پونه بروم.
در گوا تعداد بلیط قطار خریدم و متصدی به من گفت که تمام شب را در راه خواهم بود. از او خواستم که در این صورت به من بلیط اسلیپرز بفروشد که جای خواب داشته باشم ، گفت : توی قطار توی قطار و اشاره کرد که بروم کنار باد بیاید.
کوله را برداشتم و به سمت صندلی های انتظار رفتم. یک مغازه ی خرت و پرت فروشی نوشته بود که اینترنت دارد ، و من قرار بود یکی دو ساعتی در اینجا بمانم . به آنجا رفتم و میل ها را چک کردم و به دوستم که قرار بود پیشش باشم میلی زدم که من ساعت 4 صبح میرسم.  البته از یک تلفن عمومی ، زنگ هم زدم.   
به معازه ای در ایستگاه قطار رفتم و یک بستنی چوبی برداشتم که شبیه بستنی کیم است که در بچگی میخوردیم. همه جا این بستنی را 10 روپیه میخریدم. مردی که پشت پیشخوان ایستاده بود گفت : 30 روپیه . گفتم اینها همه جا 10 تاست . گفت : 30 روپیه . بستنی را روی پیشخوان گذاشتم و گفتم : مال خودت. گفت : خیلی خوب ، 10 تا بده.
مردی در یک کیوسک آب میفروخت ، از او یک بطری آب خریدم و پرسیدم آیا میتواند مواظب کوله پشتی ام باشد تا من به توالت بروم ، گفت :بله برو ، راحت باش. وقتی برگشتم و ازش تشکر کردم گفت : 10 روپیه بده .  
توقفم در گوا همین چند ساعت بود ، ولی همین چند ساعت به من گفت که گوا با بقیه جاهایی که بوده ام بسیار تفاوت دارد. سحن آن پزشک در گوشم بود که میگفت : اگر توریست نداشتیم ، خوشبخت تر بودیم .و میگفت : توریسم در هند خیلی ها را حقیرتر کرده است

فقر، فرهنگ خود را به همراه می آورد. تلاش برای زنده ماندن در فقر گاه هیچ حد و مرزی نمیشناسد و از این رو از پرنسیپ های انسانی خارج میشود و با ذلت توام میشود .  این تلاش در مناطق توریستی گاه  شکل قابل ترحمی  به خود میگیرد. فقری که با حقارت توام شود ،رقت انگیز است . حقارتی که سانجی را آزار میداد ، هر انسان هوشمندی را مجروح میکند. 

در ایستگاه قطار روی یک نیمکت نشستم و کتابم را در آوردم و در انتظار قطار به خواندن مشغول شدم. کوله ام در کنار نیمکت روی زمین بود. یک مرد و دو زن جوان هندی با لباس های اروپایی کنارم نشستند ، با اینکه هندی بودند ، با هم انگلیسی حرف میزدند. به ایشان گفتم : آیا مدتی در اینجا مینشینید ؟ مرد جواب داد که آری . گفتم : میتوانید چشمی بر کوله پشتی من داشته باشید ؟ من باید چند سنبوسه برای ناهار بخرم. گفت که حتما. و من به مغازه رفتم و چند سنبوسه خریدم و برگشتم. به آنها تعارف کردم و گفتند که ناهار خورده اند. سنبوسه هایم را خوردم و یک پیراشکی گوشتی  که تند نبود را با سگ ولگردی که با نگاه مشتاق به من خیره شده بود قسمت کردم . مرد از من پرسید که از کجا هستم و گفتم که در سوئد زندگی میکنم. گفت : میتوانم سوالی بکنم ؟ گفتم حتما. گفت تو که رفتی ، بچه ها از من پرسیدند که این چطور به ما اطمینان کرد و کوله پشتی اش را به امید ما گذاشت ؟ خندیدم و گفتم : بدون اعتماد زندگی برایم ممکن نیست و مهم هم نیست چند بار سر خورده میشوم. اینطور بار آمدم.
 
صحبتمان گرم گرفت . دانشجوی فیزیولوگی بودند و برای سمیناری از بنگالور  به پونه میرفتند.و اینجا قطار عوض میکردند . از آنها پرسیدم که چرا هندی صحبت نمیکنند و گفتند که همه هندی نمیدانند ، آنها از ایالات مختلف هند بودند و زبان های همدیگر را نمیدانند و همه هم هندی نمیدانند و انگلیسی زبان مشترکشان میشود. مرد راجیو اسم داشت و یکی از دخترها اسم سختتری داشت ولی دیگری اسمش نسرین بود. راجیو از من پرسید که کدام واگن هستم و گفتم در بلیط من از این خبرها نیست . بلیطم را گرفت و گفت : آه تو جای خواب نداری ، چطور می شود ؟ گفتم : مرد بلیط فروش گفت توی قطار با متصدی قطار صحبت کنم. گفت اینطور نمیشود ، باید جای خواب را اینجا بخری . با او دوباره صحبت کن. گفتم : دو بار صحبت کردم و انگار زیاد از من خوشش نمی آید. او و دخترها خندیدند ، گفت : من میروم و برایت درستش میکنم . رفت و بعد از مدتی برگشت و گفت : باید توی قطار و از متصدی قطار بگیری . من و دخترها زدیم زیر خنده و او هم خندید . گفت : به واگن ما بیا ، آنجا برایت درست میکنیم که با ما باشی. وقتی قطار بعد از حدود نیم ساعت تاخیر رسید ، با آنها به واگنشان رفتم و متوجه شدم که تمام تخت ها ـ در قسمت درجه دو /اسلیپر ، در هر قسمت شش تخت میزنند ، این تعداد در درجه یک کمتر است و جهار تخت دارند. به راجیو گفتم من بهتر است متصدی قطار را پیدا کنم و قبل از اینکه تمام تخت ها فروش رود جای خواب پیدا کنم. پرسید : میخواهی همراهت باشم ؟ گفتم : نه مرد جوان ، من از پس این کارها بر می آیم.

DSC06120.jpg
یک پرانتز  
این عکس را برای اینکه دیدی از قطار درجه دو داشته باشید برایتان اینجا میگذارم. مردی که در عکس می بینید چای فروش است، )فروشندگان قهوه یا غذا که استخدام خود راه آهن هستند هم همین لباس را به تن دارند ، البته فروشندگان دیگری در ایستگاه ها سوار و پیاده میشوند و اجناس خود را میفروشند.
نیمکت ها با تشک های پلاستیکی پوشیده شده است.
همانطور که می بینید یک نیمکت در پایین قرار دارد که هم جای نشستن است و هم شبها تخت میشود ، یک تخت هم بالاست. پشتی نیمکت در شب بالا کشیده میشود و به عنوان تخت استفاده میشود و به این صورت سه تخت در یک ردیف قرار میگیرند.این تعداد در درجه یک دو تاست که با دوتای روبرویش چهار تا میشوند. البته درجه یک از دستگاه های خنک کننده هم برخوردار است.  این البته امکاناتی است که در قطار های اکسپرس موجود است، قطارهای معمولی که فاصله ی کوتاهتری را طی میکنند اکثرا صندلی ها چوبی است و بخش درجه سه ی قطارهای اکسپرس هم صندلی های چوبی دارد. اما قطار ارزانترین وسیله مسافرت و به نظر من یکی از لذت بخش ترین هایش است. چون در قطار آدمهای زیادی را ملاقات میکنی و کلی صفا دارد. )
 

پیدا کردن متصدی قطار کمی به طول انجامید ، از چای فروشها سراغش را گرفتم و هر کدام واگنی را آدرس میدادند و آخر سر او را در واگن هشت گیر آوردم. تختی در طبقه ی بالا به من داد ، گفتم که اگر لطف کنی و تختی در طبقه اول به من بدهی ممنون میشوم ، دلیلم این بود که قطار درجه دو نردبان ندارد و باید یه جورایی بندبازی کنی و بری بالا ، و طبقه ی بالا خیلی نزدیک سقف است و دچار خفگی میشوم. گفت که طبقه ی اول فقط تخت های کناره موجود است و گفتم که بهتر از این نمیشود. چرا که تماما پنجره دارم و نفس تنگی نمیگیرم  . گفت به یاد داشته باش که شب سر میشود و اینجا درجه دو است و از پتو و ملافه خبری نیست ، چیزی با خودت داری؟  به شال گرمی که دوستم در سوئد به من هدیه داده بود فکر کردم و گفتم : عیبی ندارد ، شال همراه دارم.
بعد از خریدن جای خواب به نزد بچه ها رفتم و به ایشان گفتم که در واگن هشت جای گرفتم و بهتر است بروم تا جای دیگران را نگیرم. با ایشان خداحافظی کردم و به جای خودم رفتم.  
جایم واقعا خیلی خوب بود . صندلی های کناره بود که با یک بخش اضافه به هم چسبانده میشد ، البته همانطور دو تا تخت بالای سرم قرار میگرفت اما تماما پنجره در کنارم بود . این عکس ها را از همان پنجره گرفتم :
DSC06110.jpg
قطار سریع السیر شمس العماره :))

DSC06125.jpg

شب که رسید ، دیگر نگاه کردن به بیرون از پنجره های میله ای فایده ای نداشت ، کتابم را در آوردم و مشغول خواندن شدم . بعد از مدتی صدایی شنیدم که میگفت : پس اینجا هستی ؟ راجیو بود ، من که راحت با خودم خلوت کرده بودم کمی جمع و جور کردم و از او خواستم بنشیند ، پرسید که چرا اینطرف و کناره را گرفتم و به او گفتم که حوصله ی بند بازی نداشتم و در آن بالا احساس خفگی میکنم . فورا پرسید که ایا کلاسترو فوبی دارم و گفتم  که دارم ولی با تراپی ای که سالها پیش رفته بودم  بهتر شده و الان میتوانم آسانسور سوار شوم یا در اتاق های دربسته که چندان کوچک نباشد بمانم و بخوابم و ... ولی سقف کوتاه همچنان آزار دهنده است .
راجیو نشست و کلی گپ زدیم ، از پدرش گفت که کشیش هندو است و خودش که کاملا راهش را از خانواده جدا کرده ، طوری که انگار اعتراف بزرگی را به من میکند کمی اینور و آنور را نگاه کرد و گفت که حتی چند بار گوشت هم خورده است . و این حقیقتا برای کسی که در خانواده ای مذهبی هندو بزرگ شده باشد مسئله ی بزرگی است. راجیو بسیار مهربان بود ، به او گفتم که همسن دخترم است و از من در مورد زندگی ام پرسید . خیلی کوتاه گفتم که دختری دارم که در لندن مشغول تحصیل است و خودم مجرد هستم. قدری متفکر به نظر آمد ولی چون دید توضیح بیشتری نمیدهم ، سوال بیشتری هم نکرد.
هر فروشنده ای که رد میشد با مهربانی میگفت : بخرم برایت امتحان کنی ؟ و تشکر میکردم و میگفتم نمیخواهم . سرانجام از فروشنده ای چیزی خرید ، از همین چیزهایی که در روغن سرخ میکردند ، و یکی را به من داد . خوردم و فریاد زدم : این فلفل است . فلفل سرخ شده ؟ خندید و گفت : آره ، خوشمزه است. گفتم : شما فلفل را سرخ میکنید ؟ آخه چرا ؟ قهقهه اش به هوا بلند شد. مسافران دور و بر هم کلی خندیدند .
از زنی هم یک بوته خرید که به آن چیزهایی شبیه نخود سبز وصل بود و میکنیدم و میخوردیم. مزه ای نداشت ، من خوردن نخود سبز خام را  دوست دارم ولی این مزه ی نخود سبز را هم نمیداد. همینطور که داشتیم گپ میزدیم و میخوردیم گفتم : راجیو اونوقت  ما اینها را برای چی میخوریم ؟ گفت : واسه تفریح . گفتم : آها ،خوب شد پرسیدم وگرنه قسمت تفریحش را کاملا میس میکردم . :))

راجیو گفت که الان هم کار میکند و هم درس میخواند و میخواهد دکترای خود را بگیرد و مطب باز کند. الان هم در بیمارستان مشغول کار است. گفت که مایل نیست به این زودی ها ازدواج کند و اگر هم روزی ازدواج کند مایل است خودش همسرش را انتخاب کند و انتخاب ِ پدر و مادرها نباشد. از من در مورد روابط زن و مرد در سوئد پرسید و اینکه آیا دوست پسر دارم یا نه و اینکه آدمها اینجا چطور زندگی میکنند و برایش توضیح دادم که ضرورتا همه با هم ازدواج نمیکنند و همزی یا جدا زی در سوئد خیلی معمول است . آه کشید و گفت : تا ما به آنجا برسیم سالها طول میکشد.

دخترها با زنگ زدن های دائم به راجیو خبر دادند که شامشان را آورده اند. راجیو از من پرسید که چرا شام من را نیاورده اند و گفتم که گرسنه نیستم و شام سفارش نداده ام. اصرار کرد که با او همراه شوم تا شام را با آنها بخورم ، گفتم که واقعا گرسنه نیستم و جابجا کردن کوله پشتی و بند و بار به خاطر یک همراهی کمی غیر ضروری به نظر میرسد. با من خداحافظی کرد و به واگن خود برگشت. 
قطار قرار بود ساعت 4 صبح به پونه برسد ، زنی که در نزدیکی ام بود گفت که او هم آنجا پیاده میشود و اگر بیدار بود خبرم میکند. دیدم که اطمینانی به او نیست و موبایل را روی ساعت ربع به 4 کوک کردم ، او که موبایل را دید از من خواهش کرد بیدارش کنم.
خواب نسبتا راحتی داشتم ، گاهی همسایه ی بالایی ام دستش از تختش پایین می افتاد ولی همه گان هم خر و خر میکردند اما من چندان حساس نیستم و کما بیش خوابیدم .
وقتی که موبایل زنگ زد با زحمت زن را بیدار کردم ، خوابش سنگین بود ، به دست شویی رفتم که شدیدا بوی ادرار میداد ، با این همه دست و صورتم را شستم و دندانهایم را مسواک کردم ، شال و کتابها را جمع و جور کردم و کوله را بستم و با ایستادن قطار پیاده شدم . از یک ریکشا خواستم که مرا به خانه ی دوستم برساند و پس از مدتی بالا پایین کردن خانه را پیدا کرد ، با موبایل به او زنگ زده بودم و گفته بود که پایین می آید ، اسکناسی را هم که همراه داشتم خیلی بزرگ بود و ریکشا ران کلی از دستم شاکی شد و او گفت که مبلغ 50 روپیه را همراه خود میاورد ـ الان یادم افتاد ، انگار من پولی را که از این طفلک بابت پول ریکشا قرض گرفتم هرگز به او پس ندادم ها ـ و ریکشا در مقابل خانه ی او ایستاد ، ساعت حدود 5 صبح بود. لنگ لنگان با پایی که تازه از گچ باز کرده بود انتظارم را میکشید و من بعد از مدتها صحبت اینترنتی ، دوست قدیمی ام را برای اولین بار میدیدم .

ادامه دارد...
 

[ 5:36 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

January 18, 2009

Bye Bush

و امیدوار باشیم ، امیدوار باشیم که با یک رئیس جمهور سیاه پوست در آمریکا معجزه ای رخ دهد و " امید " و " تغییر " واقعی باشد .
و امیدوار باشیم که سکوت این رئیس جمهور سیاه پوست در مقابل جنایتی که در غزه رخ میدهد گربه است .
به او شانس این را بدهیم که خود را نشان دهد و  امیدوار باشیم که چهار یا هشت سال بعد ،به دنبال  آهنگی مشابه را در مورد او بر روی یوتوب نگردیم .

چندی پیش در روزنامه خواندم که بسیاری از کمپانی ها از کلمات و عباراتی که اوباما در کامپین انتخاباتی خود استفاده میکرد برای تبلیغات استفاده میکنند. این کمپانی ها از جمله ایکه آ ی سوئدی و مک دونالد بودند و کلمات و عبارات از این قرارند :
Hope , Change , Yes We Can .

پس نوشت : پخش مستقیم کنسرت برای اوباما را که در پای مجسمه ی لینکلن اجرا شد در تلویزیون دیدم. کنسرتی بسیار هیجان آور که انگار آتشی بر زیر دیگ احساسات پاتریوت آمریکایی ها روشن کرده است.
از حق نباید گذشت ، سخنرانی اوباما ، رتوریکش بی نظیر بود . اوباما سخنران بسیار خوبی است ، تمام سخنرانی را ـ که مسلما توسط نویسندگان مخصوص نطق برایش نوشته شده است ـ از حفظ خواند و حرکات بدنش در حال سخنرانی بسیار حساب شده بود. 
اوباما حداقل باهوش و با شعور است و از این یک نظر با جرج بوش بسیار متفاوت است .
 
یکی از آمریکایی های که در هند دیدم به من گفته بود که زندگی با رئیس جمهوری احمق بسیار سخت است ، گفتم : به من میگویی ؟ ما نه تنها رئیس جمهور احمقی داریم ، رهبر مذهبی خری هم داریم.  
و واقعا درد بزرگی است که رئیس مملکتت یک احمق بی شعور باشد .

این را هم ببینید  

و این را

و این را

و این  

و این یکی را

و بهتر است اوباما فراموش نکند 

Every thing that happens , stays in Youtube 

[ 18:38 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

January 17, 2009

کمی تنبل شده ام در نوشتن سفرنامه و نمیدانم چرا. دلیل خاصی ندارد جز کار و کار و غم نان . که آن هم بگذرد.
دوستان زیادی سفرنامه را دنبال میکنند ، و برایم جالب است. در این ور و آن ور کسانی را می بینم که میگویند سفرنامه را خواننده اند که باورم نمیشد اصلا از وجود این وبلاگ خبری داشته باشند.

باید خر خودم را بگیرم و این سلسله نوشته را تمام کنم. این خط و این هم نشان.

غیر از این بگویم که تاثیرات سفر را در روح و جسمم به خوبی حس میکنم. بی دغدعه تر شده ام ، و کمی از تولرانس بزرگ هند در من هم اثر کرده است. با دوستی امشب صحبت میکردم و گفت که تو قبلا هم اسپیریتوال بوده ای . شاید راست میگوید ، خودم که همیشه میگویم خدا را شکری هنوز آتئیست هستم. ولی در برخوردهایم و انتخاب روابطم دقیقتر شده ام. به سادگی روابط پر زحمت و آزاردهنده را انتخاب نمیکنم.
چندی پیش 46 ساله شدم، و دقیقا 23 سال از عمرم را در خارج از کشور و 23 سال را در داخل کشور گذرانده ام.
فکر میکنم یک سوم از عمر مفیدم باقی مانده است. و فکر میکنم برای گذراندن این زمان آرامش نقش اصلی را دارد.
اینکه خود را مرکز جهان ندانی و آن را که خود را مرکز جهان میداند هم تنها نظاره کنی و بگذری . اینکه حقیقت را تنها پیش خود ذخیره نبینی و برای کسی که حقیقت را از آن خود و هم قبیله ها میداند وقتی بیش از تاسفی برای چند دقیقه نگذاری .

زندگی بسیار کوتاه است ،و به هر حال میگذرد. بهتر است آن را با کار خوب و مفید پر کنیم و در انتخاب روابط خود و حفظ آرامش هر چه بیشتر دقت کنیم.

امروز به کلاس رقص آفریقایی رفتم و پاهایم تاول زده اند. به محض اینکه تاول ها بهتر شد ، نوشتن را از سر میگیرم تا قبل از آغاز جدی مدرسه ، این سلسله نوشتار را به پایان برسانم .
( حالا یکی احتمالا پیدا میشه میگه پاهات تاول زده اند چه ارتباطی به دستات و نوشتن دارند ، خوب نمیدونی دیگه ) 

[ 20:57 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

January 14, 2009

این فایل توسط یک دوست به دست من رسید و بعد از اینکه یک ساعتی خندیدم ، روی یو توب آن را آپ لاود کردم

این بچه بیش از حد ناز است

[ 20:20 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

January 13, 2009

کلمات قصار : برای اینکه بدانی چیزی  نمیدانی ، باید یه چیزایی بدانی ، وگرنه خیال میکنی خیلی میدانی !

[ 22:46 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

January 10, 2009

Bild052.jpg
عکس را با  موبایل  گرفتم. 
 
گفتند نزدیک به هشت هزار نفر در تظاهرات امروز جمع شده اند. و فکر میکنم حتی بیشتر هم بودند. 
سازماندهندگان به خوبی شعارها را کنترل میکردند و سخنرانان به خوبی موضع تظاهرات را در جهت بایکوت اسرائیل و محکوم کردن کشتار غزه روشن کردند.
چند پرچم حزب الله هم بود ولی در جمعیت گم بودند. یک پرچم حماس را دیدم که آنهم در جمعیت گم شد. شعارهایشان را هم فقط خودشان میدادند . کمی سعی کردند دعوا به وجود بیاورند ولی به خوبی از طرف سازماندهندگان کنترل شدند.  
تظاهرات بسیار موفقی بود. یکی از بهترین تظاهراتی که در طول سالهایی که در سوئد بودم در آن شرکت کردم. و از شرکت در این تظاهرات بسیار راضی هستم. 

[ 19:34 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

January 8, 2009

روز شنبه در میدان سرگل تظاهراتی در اعتراض به حمله ی اسرائیل به غزه در جریان است. میدانم که با شرکت در این تظاهرات حالم بد خواهد شد. شرکت در تظاهراتی با پرچم های حزب الله و عکسهای سران حزب الله حالم را بد میکند.

اما در مورد غزه و فشاری که بر این مردمان میرود نمیدانم چه باید بکنیم. رئیس جمهور جدید آمریکا که اینهمه مجیزش را میگویند کاملا سکوت کرده است. مک دونالد سود دوهفته ی خود را به اسرائیل بخشیده است ( راستی قرار است مک دونالد را بایکوت کنیم ، من که مدتهاست بایکوتش کرده ام ، ولی شمایی که مک دونالد خور هستید لطفا بایکوت کنید ، برگر کینگ بخورید خوب که خوشمزه تر هم هست ) و مردم غزه همچنان تلف میشوند.
هر کار کوچکی ، بهتر از بیکاری است. و من اگر روزی به این نتیجه برسم که این تظاهرات ها دیگر فایده ای ندارد ، آنوقت دیگر کاملا امید را از دست میدهم.
روز شنبه ساعت یک بعد از ظهر در میدان سرگل. من برای اعتراض به  ظلم و خشونت در خاور میانه میروم . از هر سویی که باشد و به هر کسی که اعمال شود.
حماس نه نیروی دمکراتیکی است و نه آزادیخواه. من به حمایت از حماس در هیچ تظاهراتی شرکت نمیکنم. اما به حمایت از مردم چرا... 

پس نوشت : دروغگو دشمن خداست و من خداراشکری هنوز آتئیست هستم :))
نوشتم که مدتهاست مکدونالد را بایکوت کرده ام . یادم آمد که هفته ی پیش داشتم تو برف راه میرفتم و سردم شد و یک مک دونالد دم دست بود و پریدم آنجا و یک قهوه و پای خوردم. شرمنده.

پس نوشت : این جریان کمک مگ دونالد به اسرائیل انگار منبع جدی ای ندارد و شایعه است. ولی به هر حال مک دونالد را همیشه میشه بایکوت کرد . خلاصه همینطوری به بایکوت مک دونالد ادامه بدیم بهتر است. ضرر نمیکنیم.  

[ 22:36 | مهشيـد | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

January 7, 2009

 GOLSHIFTE.jpg

گلشیفته فراهانی ، با روسری یا بی روسری ، مسئله این است. 

والا قصد خاصی نداشتم ، داشتم دنبال یک فیلم میگشتم تو سایت آی ام دی بی ، این عکس گلشیفته فراهانی را دیدم گفتم از آنجایی که این دختر بیچاره به ناموس ملت ایران ملقب شده است ، عکس را بزارم اینجا شاید آقایان انتلکتوال مملکت با دیدن این عکس  خوششان بیاید و رضایت بدهند که زنها  لااقل در خارج از کشور روسری شان  را بردارند و هی نگویند آنطوری قشنگتر بود.

همین دیگه ... 

[ 19:44 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

January 4, 2009

Incredible India 9 

DSC06044.jpg

پلاژها یکی بعد از دیگری ، ردیف قرار داشت. ولی من از گروه پلاژها دور شده بودم ، آفتاب به گرمی می تابید و آب آشامیدنی ام تمام شده بود. قرارگاهی حصیری در دور دیده میشد و نشان از کافه ای داشت ، یا پلاژی دور افتاده شاید. نزدیکتر که شدم ، دیدم حدسم درست بود. به کافه رفتم و روی سکویی که حصیر پهن کرده بودند نشستم. جوانی جلو آمد و با صدایی که تقریبا در نمی آمد گفتم : لطفا یک سودا لیمو ی خیلی خنک برای شروع. تا یه خورده حالم سر جا بیاید و ببینم چه میخواهم . گفت : البته ، و لحظه ای دیگر با منوی غذا و شیشه ای آب معدنی و یک لیوان که درونش آب لیموی تازه چلانده شده بود ، آورد و روی میز گذاشت.
اشتهای غذا خوردن نداشتم. به سالاد هم در اینجاها اطمینان نداشتم که چگونه سبزیجات را می شورند. یک لیوان چای ماسالا سفارش دادم و گفتم : برای شروع فعلا کافی است.
این موقع بود که متوجه مردی شدم که در آن سوی کافه ی ساحلی در روی سکوی روبرو نشسته بود. لیوانش را به عنوان سلام بلند کرد و با سر سلامش را جواب دادم.
در هوای گرم میان روز ، شنا کردن بدترین تصمیمی است که میشود گرفت. به آب زدن همان و سوختن همان.
شنای من به صبحهای زود ، از طلوع آفتاب تا ساعت حدود 9.5 و بعد از ظهر از 4 تا پاسی از غروب گذشته محدود میشد. ساعتی را به تمرین یوگا در کنار ساحل میپرداختم و بعد شنا. اینجا بود که فهمیده بودم در روی شنها حتی به دشکچه ی یوگا هم احتیاجی نیست.
ساعت نیمه روز را با پیراهن خنکم و شالی بر سرشانه ها به پیاده روی در ساحل میپرداختم. گاهی هم به دهکده میرفتم و میوه ای چیزی میخریدم. صاحب پلاژ گفته بود که هر چه بخواهم برایم تهیه خواهد کرد ، و مطمئن بودم که چیز زیادی رویش نمیکشد. اما خرید کردن از بساط میوه فروشان خودش کیف داشت.
از بساطم که روی سکو ولو کرده بودم کتابی بیرون کشیدم . جوان با لیوان ماسالا چای پیش آمد و من از او تشکر کردم و مشغول خواندن شدم. صدای مرد را شنیدم که از نزدیکتر می آمد . میپرسید : شما انگلیسی صحبت میکنید یا آلمانی ؟مزاحم نیستم ؟
نگاه کردم و کنارم ایستاده بود. گفتم : انگلیسی ،  نه ؟ کاری از دستم بر می آید ؟
ـ لازم است با شما حرف بزنم ؟
ـ با من ؟
ـ با یک زن ، احتیاج دارم با یک زن حرف بزنم .
نگاهی به دور و برم کردم . آلترناتیو دیگری نبود. کتاب را بستم و گذاشتم کنار.
ـ با یک زن ؟
ـ بله ، شما آلمانی بلد نیستید ؟
ـ نه ، اما انگلیسی شما خوب است. البته فهمیدم که آلمانی هستید.  منظورتان چیست با یک زن ؟
ـ ببخشید ، نمیخواهم مزاحمتان باشم . میدانم که شما چند روزی هست که به گوکارن آمدید.
ـ میدانی ؟
ـ با این پیراهن ، ندیدن تو چندان ممکن نیست ؟
ـ ببخشید ممکن است بگویید راجع به چی صحبت میکنید ؟ پیراهن ِ من ؟
ـ نه ، قصد توهین نداشتم ،اما پیراهن زیبایی است . به چشم می آید.
ـ آها...یک پیراهن ؟ در این ساحل بزرگ که تقریبا همه ی زنان غیر هندی  پیراهن میپوشند. به چشم می آید ؟ اوکی. 
ـ انگار اذیتتان کردم. قصدم اصلا این نبود. البته اینجا ساحل بزرگی است ولی جمعیت زیادی ندارد. ورود یک نفر جدید برای کسانی که اینجا قدیمی تر هستند به چشم می آید. و این پیراهن هم. ببخشید. قصد آزار نداشتم . من میخواستم فقط با شما حرف بزنم.
ـ راجع به چی ؟ چرا با من ؟
ـ میگویم راجع به چی ، و بعد هم متوجه میشوید چرا با شما.
ـ خوب اگر کامنت دیگری راجع به لباس من ، یا شال من ، یا دمپایی های من ندارید ، من گوش میکنم.
مرد خندید و گفت : نه ، دیگر راجع به شما کامنتی نمیدهم.
چیزی نزدیک به پنجاه سال داشت ، شاید هم همسن خودم بود. نپرسیدم . داستانش اینگونه بود :

ـ در کودکی دوستی داشتم که با هم خیلی رفیق بودیم. در یک محله زندگی میکردیم ، او دو کلاس بزرگتر از من بود و مثل برادر بزرگ ِ من بود. با هم به یک مدرسه میرفتیم و مواظب همدیگر بودیم. یعنی در اصل او مواظب من بود. دوستی ِ خوبی داشتیم تا دبیرستان . ما در دهکده ای نزدیک ... زندگی میکردیم. نزدیکترین شهر مشهور به ما دوسلدورف بود که شاید اسمش برایش آشنا باشد. او دبیرستان را در دهکده رفت ولی من دو سال بعد برای گذراندن دبیرستان به نزد یکی از اقوام در دوسلدورف رفتم و تقریبا از هم جدا شدیم. اوایل نامه میدادیم ولی میدانی که چگونه است. و ما هم جوان بودیم . خلاصه راهمان از هم جدا شد. من از دوسلدورف برای تحصیل به هامبورگ رفتم و ... تا اینکه حدود 15 سال پیش دوباره همدیگر را پیدا کردیم. او بود که مرا پیدا کرد از طریق جستجو از طریق اطلاعات تلفنی. خلاصه همدیگر را پیدا کردیم . در دو شهر مختلف و دور از هم زندگی میکردیم ولی سالی سه چهار بار همدیگر را میدیدم. و راستش وابستگی مان به هم بسیار زیادتر از دوره ی اول شده بود. خوب بتدریج هم مسئله ی اینترنت و میل آدرس و تماس اینترنتی آمد و موجب شد که بیشتر با هم تماس نزدیک داشته باشیم و ...
چند ماه پیش خبر داد که برای کاری راهی سوئیس است و قادر نیست در قراری که داریم حاضر شود. شش ماهی بود همدیگرا به دلیل مشغله ی هر دو ندیده بودیم. . من هم فکر کردم که سفرش کاری است ، تا اینکه ماه پیش از سوئیس تماس گرفت و از من خواست پیشش بروم. او هرگز با چنین لحنی از من چیزی نخواسته بود. این بود که همان بعد از ظهر بلیطی تهیه کردم. شغل من آزاد است و رئیس خودم هستم ، از این نظر مانعی نداشتم. رفتم دیدنش و او را نحیف و ضعیف در بیمارستانی یافتم. طوری که برایم گفت بیماری اش ـ بیماری را گفت ، به انگلیسی نمیتوانست بگوید و من هم آلمانی اش را متوجه نشدم ولی نوعی از سرطان پیشرفته بود، دقیقا از چگونگی و نوعش نتوانستم مطع شوم ـ  در حال پیشرفت بود و آخرین جوابها را از دکتر های سوئیس بعد از دکترهای آلمان گرفته بود و میدانست که چیزی به پایان عمرش باقی نمانده.
وقتی بعد از چندین سال دوستم را دوباره پیدا کردم ، متوجه شدم که او از شیفتگان هندوستان است. و حداقل دو سال یک بار به هند می آمد. من هرگز به هند نیامده بودم و هر بار هم قرار میگذاشتیم با هم بیاییم ، جور نمیشد.
از من خواست او را به هند بیاورم ، به واراناسی ، میخواست در اینجا بمیرد و میخواست او را به سبک هندویان بسوزانم. ما چند روز بعدش از سوئیس به مقصد هند راه افتادیم.  هفته ی پیش خاکستر او را در واراناسی به رودخانه سپردم. و بعد هم به سفارش او به اینجا آمدم ، خودش اینجا را به من پیشنهاد کرده بود. گفت به آرام شدنم کمک میکند. و گفت حتی توریست های اینجا هم متفاوت هستند. و راست هم میگفت. 

این حرفها را ابتدا با بغض و بعد با گریه میگفت. حرفهایش بسیار مفصل تر از این بود و گفتن و شنیدن آن حدود دو ساعت به طول کشید. گفته هایش را به غیر از وقتی که راجع به بیماری دوستش میگفت قطع نکردم.
وقتی حرفش به کلی تمام شد گریه اش به هق هق تبدیل شد .
به او گفتم : میخواهی بغلت کنم ؟
گفت : بله ، لطفا...

او را در آغوش گرفتم و با هم ساعتی گریستیم.در آن کافه ی دور افتاده ی ساحلی ،  او برای دوست از دست رفته اش و من ، شاید برای تمامی دوستان از دست از رفته ام ، برای تمام کسانی که زمانی در زندگی ام نقشی داشتند . چه  آنها که دیگر در دنیا نیستند و چه آنها که دیگر در زندگی من نیستند، و برای همه ی غم های سالها و یا همین هفته ها شاید در دلم انبار شده بود  گریه میکردیم. و اغراق نمیکنم اگر بگویم این اشکها شاید به همان اندازه که او را سبک میکرد ، مرا هم تخلیه میکرد.
 پسرک کافه چی چند بار آمد که بداند چه شده و با اشاره متوجه اش کردم که مسئله ای نیست و راحتمان بگذارد. مدتی طول کشید تا مرد آرام گرفت . گفت : حالا دانستی برای چه میخواستم با تو حرف بزنم ؟
ـ تو میخواستی با زنی حرف بزنی ، بله ، حالا فهمیدم.

آفتاب مدتی بود غروب کرده بود. و شب چتر سیاهش را بر همه جا پهن کرده بود  . 

گفت : میتوانم به شام دعوتت کنم ؟
گفتم : گرسنه نیستم. و اگر راه نیافتم بدون چراغ قوه پیدا کردن پلاژ محل اقامتم سخت خواهد بود.
گفت : تو در پلاژ سوریا زندگی میکنی . من تو را تا آنجا همراهی خواهم کرد.
گفتم : و لازم هم نیست بدانم که تو از کجا میدانی که من آنجا زندگی میکنم ؟
ـ بدبین نباش ، آن روز که دنبال پلاژ میگشتی ، به پلاژی که من در آن اتاق دارم آمدی ، ولی انگار خوشت نیامد و رفتی.
ـ من به خیلی پلاژ ها رفتم.و از میان آنها یکی را انتخاب کردم ،  نمیدانم آنکه تو حرفش را میزنی  کدام است.
ـ وقتی به پلاژ ما آمدی ، چند مرد در روی صندلی ها نشسته بودند . تو با صاحب رستوران صحبت کردی و او اتاقی را به تو نشان داد و بعد تو رفتی . مردها شروع کردند مزه ریختن که : نه! نه! نه! ، نرو! نرو ! نرو ! و تو برگشتی و به آنها لبخند زدی ولی به هرحال رفتی.
ـ آها یادم آمد. در انتخاب آنجا دودل بودم. به مرد صاحب پلاژ هم گفتم چند جا را نگاه میکنم و اگر چیزی پیدا نکردم بر میگردم چون پشه بند نداشت و گفت که نمیتواند تهیه کند. ولی وقتی برخورد آن مردها را دیدم قید آن پلاژ را زدم.  تو جزو آن مردها بودی ؟
ـ نه ، من جدا از آنها نشسته بودم. اما متوجه تو شدم.آن مردها هم مردهای بدی نیستند. همه هم در آن پلاژ مسکن ندارند. با هم که می افتند کمی شلوغ و شیطان میشوند.  بعد هم متوجه شدم که در پلاژ سوریا که چند پلاژ آنطرفتر است جا پیدا کردی. گاهی هم تو را کنار دریا میدیدم که یوگا یا شنا میکنی. من معمولا به این کافه ا می آیم. همانطور که می بینی خیلی خیلی خلوت است. پلاژ خودم و پلاژهای اطراف معمولا مشتری دارند. اینجا خیلی خلوت است. این است که معمولا اینجا می آیم. امروز که دیدم آمدی اینجا ، گفتم با تو حرف بزنم. احتیاج داشتم با یکی حرف بزنم. یکی که گوش بدهد. ممنون که گوش کردی.

براه افتادیم و ساعتی بعد به نزدیکی پلاژ رسیدیم. گفت : میتوانی به من اجازه بدهی که فردا ناهار مهمانت کنم ؟
گفتم : فردا از اینجا میروم. قرار است به نزد دوستی به پونه بروم. 
چیزی نگفت . به جلوی پلاژ رسیدیم و بغلش کردم و از او خداحافظی کردم.
گفت : من حتی اسمت را نمیدانم. نمیدانم اهل کجایی !
گفتم : مگر فرقی هم میکند ؟
ـ هوم... نه . حق داری.

فردا صبح بعد از یوگا و شنای صبح ، سفرم را به سوی پونه آغاز کردم.

 

[ 13:45 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

January 3, 2009

کاملا بی ربط به سلسه نوشته های سفر هند .

مصاحبه ی کتبی ای با سایت" شبکه ی همبستگی با زنان..." انجام داده ام که در آن حرفهای عاقلانه ی زیادی زده ام.
اگر حوصله ی خواندن مصاحبه ی عاقلانه دارید ، اینجا را کلیک کنید.

خودم هم بهتر است بعد از این مصاحبه و حرفهایی که زده ام تا مدتی برای حفظ جان در امکان عمومی ای که دوستان فمینیست در آن حضور دارند آفتابی نشوم :)))

ـــــــــــــــ

دوستی در وبلاگش نظرخواهی ای در مورد کتابخوانی انجام داده است که خوب است اگر حوصله اش را دارید دو دقیقه ای وقت بگذارید و در این نظرخواهی شرکت کنید. من خودم رای ام را دادم ( اوا ، قرار نیست آدم بگه به چی رای داده که ) ولی مایلم ببینم نتیجه ی این نظرخواهی چه از آب در می آید.
برای شرکت در نظرخواهی روی این لینک کلیک بفرمایید لطفا . مرسی.

[ 18:42 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

Incredible India 8

DSC06070.jpg
زنی در دهکده ی گوکارن

از هامپی اتوبوس را به قصد هاسپت گرفتم. در هاسپت به داروخانه ای مراجعه کردم و از آنها خواستم کرم یا محلولی برای تاول های پایم بدهند. داروخانه چی به من گفت که بهتر است به دکتر مراجعه کنم. البته محلولی هم به من فروخت. دکتری که پیشنهاد کرد دو سه ساختمان آنطرفتر از داروخانه بود. رفتم پیشش و قدری پایم را فشار داد و چیزی را که میدانستم به من گفت : یک واکنش آلرژیک.
گفتم : میدانم. ولی برای گرفتن دارو انگار به ملاقات با شما نیاز داشتم. گفت : برایت قرص مینویسم.و روی کاغذی که ابدا شباهتی به نسخه نداشت بلکه یک ورقه کاغذ عادی بود اسم دارویی را نوشت و کنارش هم نوشت 6.
گفتم : ممنون، چقدر باید بدهم.
سه انگشتش را بالا گرفت و به من نشان داد . گفتم : سیصد تا . اوکی .
و از کیف پولم سیصد روپیه در آوردم و به سمتش گرفتم. سیصد روپیه چیزی معادل 60 کرون سوئد است .
او گفت : نه ، و باز هم سه انگشتش را بالا گرفت .
در حالی که حرصم گرفته بود که تو که میتوانی انگلیسی حرف بزنی چرا اینقدر فیلم می آیی گفتم : سه هزار روپیه ؟ یه خورده زیاد نیست برای یک ملاقات سه دقیقه ای ؟
خوب من اولین بار با یک دکتر به عنوان بیمار ملاقات میکردم و اصلا اطلاعی از حق ویزیت دکترها نداشتم.
دکتر خندید و گفت : نه ، سی روپیه .
گفتم : فقط سی روپیه ؟ ( چیزی در حد شش کرون ) این حق ویزیت شماست ؟ چطور زندگی را می رسانید ؟
دکتر گفت : خیلی از دکترها از توریست ها چیزی بیشتر از هندی ها میگیرند. ولی من از تو همانقدر میگیرم که از مریض های هندی ام.
سی روپیه را به او دادم و تشکر کردم کاغذ را با نام دارو از او گرفتم و به داروخانه رفتم و از بسته ای ، یک ورقه قرص بیرون کشید و 6 قرص را با قیچی جدا کرد و گفت : بیست روپیه.
پول را دادم و قرص ها را گرفتم و یکی را همانجا خوردم و در جایی نشستم و محلولی را که قبلا از همان داروخانه به قیمت 40 روپیه خریده بودم به روی تاول ها مالیدم از مغازه ای هم قدری سمبوسه و موز های مینی  خریدم و به سمت مرکز اتوبوسها راه افتادم.  مقصدم گوکارن ـ یا آنگونه که برای راحت تر گفتن توریست ها اسمش را تغییر داده اند ، گوکارنا ـ بود.
رسیدن به گوکارن سختتر از آن بود که فکر میکردم. با اتوبوس و قطار و ... خلاصه شب به هوبلی رسیدم و دیگر اتوبوس یا قطاری به جایی راه نمی افتاد.
شب در همان هوبلی اتاقی در هتلی ارزان قیمت گرفتم و صبح از انجا راه افتادم. بعد از جند اتوبوس عوض کردن به گوکارن رسیدم. کوله پشتی ام را نزد فروشنده ای گذاشتم و با گشتن در میان پلاژ ها ، اتاق تمیزی با توالت و حمام به قیمت روزی  30 کرون  پیدا کردم. 

DSC06082.jpg
مرد در  ساحل گوکارن

DSC06083.jpg
یکی از پاتوق های من در گوکارن مغازه ی این دوستان بود. در عکس شیوا ،سباستین و گانش را می بینید. سباستین فرانسوی بود و گانش چای بسیار خوشمزه ای درست میکرد. و هر بار نزد این دوستان به چای و گپ و گفت و گو مهمان بودم. این دو برادر خیاط بودند و آرزویشان یافتن بازاری در اروپا بود.  

DSC06075.jpg
 یکی از خیابانهای دهکده گوگارن

روزها صبح زود در کنار دریا و روی شن های آب خورده  تمرین یوگا میکردم ، و بعد از یوگا تا ساعت 9.5 شنا میکردم .شنا در میانه ی روز در اینجا همان و سوختگی های شدید پوستی همان ، در نیمروز کارم پیاده روی و سر زدن به دهکده و گشتن بود و بعد از ظهر ساعت سه و نیم چهار ، یوگا و شنا تا غروب آفتاب و تاریکی هوا. شبها هم در کافه ی پلاژ یا کافه های کناری به خوردن غذا و نوشیدن آبجوی هندی و صحبت با دیگران میگذشت. اوقاتی به شدت آرام و آرامش بخش را در گوکارن گذراندم.

DSC06090.jpg
 
در پلاژی که من اقامت داشتم زن و شوهری آلمانی زندگی میکردند. اینها حقیقتا آنجا زندگی میکردند. یعنی یک اتاق در اختیارشان بود و حدود سه ماه بود که آنجا بودند و قرار بود سه ماه دیگر هم بمانند.
مرد انگلیسی خوبی صحبت میکرد ، 65 ساله بود. زن نیز در همین سنین بود ولی انگلیسی نمیدانست.  پرسید کجایی هستم و گفتم که در سوئد زندگی میکنم. گفت اگر سوء تفاهمی پیش نیاید باید بگویم فکر نمیکنم سوئدی باشی . پوستت روشن است ولی موهایت ، نه ، من فکر نمیکنم!!
خندیدم و گفتم که ایرانی هستم. رالف گفت که آها... من سالها پیش مدت زیادی به ایران رفت و آمد میکردم. 
توضیح داد که در سال  1964 برای اولین بار به ایران رفته است. آن زمان فقط 22 سال داشت. مبلغ 500 مارک دریافت کرده بود تا مرسدس بنزی را به ایران ببرد. پول بنزین و پول راهش و غذایش را هم دریافت کرده بود. وقتی به ایران رسید و بنز را تحویل داد در آنجا با مهمان نوازی ایرانیان ماندگار شد.
میگفت :پنج شاگرد داشتم که روزانه نفری 20 دلار به من میدادند. فقط برای اینکه با آنها صحبت کنم. پول غذایم را هم میدادند و جای خواب هم در یکی از همین خانواده ها داشتم. این کار ِ هر ساله ی ام بود ، یک ماشین بنز میبردم ایران و تحویل میدادم. یک ماه می ماندم و اینطوری پول جمع میکردم و بعد پولها را برمیداشتم می آمدم هند . این کارِ من بود تا وقتی که ایران انقلاب شد.  
از او پرسیدم که چرا فقط اینجا مانده است. آیا نیازی به دیدن هند ندارد ؟
گفت : دوست ِ من ، در هند جایی نیست که من ندیده باشم. امروز میخواهم آرام بگیرم.
در پلاژها نوازنده و خواننده و رقصنده و ... بود که شبها را به جشنی تبدیل میکرد. جشنی بجز آن پارتی های دیسکویی پلاژهای توریستی ، جشنی با خواندن و نواختن و همراهی و همدلی.

DSC06026.jpg 
غروب آفتاب در گوکارن ، ساحل اصلی

DSC06053.jpg
آبتنی مردان در دریا  با لباس شنا

DSC06058.jpg 
و اینهم آبتنی زنان در دریا با لباس کامل

عکسهای گوکارن  را در اینجا ببینید  

پس نوشت : یکی از ناپرهیزی هایی که در گوکارن کردم ، مراجعه به یک مرکز ماساژ بود. چشمتان روز بد نبیند. به جای ماساژ کتکم زدند. این را شوخی نمیکنم. بدنم در چند جا کبود شد. اینقدر دست سختی داشت که نگو. اگر سوئد بود شاید به پلیس شکایت میکردم :)) ولی آنجا از دخترک که بسیار جوان بود تشکر هم کردم. دلم نمی آمد به او چیزی بگویم. و وقتی لنگ لنگان از مرکز ماساژ بیرون آمدم به جد و آباد خودم فحش میدادم . این اولین  و آخرین ماساژ من در هندوستان بود. دوستی از ماساژی که توسط ماسور مرد گرفته بود گفت و من متوجه شدم که تازه اوضاع من خیلی هم خوب بوده.

[ 13:15 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

January 1, 2009

Incredible India 7

دوسا بدون ماسالا

untitled.jpg

در بنگالور صبح زود دنبال جایی برای خوردن صبحانه میگشتم ، نزدیک لاله باغ رستوران نسبتا خوبی را پیدا کردم. نزد پیشخوان رفتم و گفتم : من یک دوسا میخوام ، بدون ماسالا. و یک چای ماسالا ، لطفا.
گفت : پس دوسا را میخواهی با چی بخوری ؟
ـ کمی عسل ، لطفا.
مرد جوان نگاهی با تردید به من کرد و گفت : پول ِ ماسالا به هر حال همراه ِ دوسا است. و عسل هم هزینه ی اضافه دارد.
ـ مانعی ندارد. من آنجا می نشینم.  و میزی را در کنار رستوران نشان دادم

دوسا غذایی است که به عنوان صبحانه میخورند. به همراه ماسالای دوسا که در عکس می بینید چند نوع سوپ لوبیا و غیره است که بسیار تند هم هست. آنروز راستش از خوردن غذای تند در صبح زیاد دل خوشی نداشتم.

بعد از مدتی مرد دوسا را همراه کمی عسل  آورد جلوی روی من قرار داد . خودش هم آنجا ایستاد.
سعی کردم او را نادیده بگیرم ولی همانجا ایستاده بود و به من زل زده بود. با قاشقی که به من داده بود مقداری عسل روی دوسا ریختم و سعی کردم شروع به خوردن کنم ولی او همانجا ایستاده بود. 
پرسیدم : چرا اینجا ایستاده ای ؟
ـ میخوام ببینم تو چطوری این رو میخوری ؟
در حالی که قطعه ای دوسا را به زور با قاشق جدا کردم گفتم : ببین ، مثل پن کیک . این را به جای پن کیک میخورم ، با عسل ، خوب پن کیک نیست ، ولی یعنی این که مثلا پن کیک است دیگه .
شانه هایش را بالا انداخت و گفت : هر جور که دوست داری ، ولی باز نمیفهمم چرا اینقدر خودت را زحمت دادی ، خوب میتوانستی پن کیک سفارش دهی . ما در این رستوران پن کیک هم داریم. و منو را که بالای پیشخوان زده بود نشان داد. پن کیک در آنجا هم قید شده بود. 

ـــــــــــــــــــــــــــ

تمام هتل ها ، مهمان خانه ها ، محل های اقامت پاسپورت را میخواهند و شماره پاس پورت ، تاریخ و محل صدور و شماره ویزا و تاریخ و محل صدور را یادداشت میکنند.
پاس پورت من سوئدی است ، و نیازی نمیدیدم که برای هر کسی زندگی نامه ام را توضیح بدهم. در پاسپورتم نوشته شده است که من سوئدی هستم و من هم چیزی غیر از این نمیگفتم. 
یک صبح در یکی از مهمانخانه ها از خواب بیدار شدم و پنجره را باز کردم تا ببینم امکان شستشوی لباسهایم هست یا نه ـ سنگ شستشو و طناب خالی ـ و در مقابلم در پنجره ی مقابل چیزی بسیار غیر عادی دیدم . پرچم بزرگ سوئد از بالکن اتاق مقابل آویزان بود. به خودم گفتم : WOWWWWW

لباسهایم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم و از پله ها پایین آمدم و شنیدم که صاحب مهمانخانه به کسی به انگلیسی میگفت :
ـ اینهم مهمان ِ دیگرمان از سوئد که برایتان تعریف کردم . 
و رو به من کرد و گفت : این آقا و همسرشان از سوئد هستند . مثل تو !
به آن آقا نگاهی کردم و با لبخند به زبان سوئدی صبح به خیر گفتم و حالش را پرسیدم . آقا به من نگاه کرد و گفت :
ـ اوه.... اما تو که سوئدی نیستی !!
ـ گفتم : هوم.... پس صاحب پرچم به آن بزرگی و دلیل آن را فهمیدم. نه آقا در اینجا همه ما foreigner ـ خارجی ـ هستیم .  

[ 10:22 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]



Powered by MT3.35