December 28, 2008
Incredible India 6
DSC05982.jpg 
-فکر میکردم اکر آمده باشی ، حتما اینجا  پیدایت می کنم.
صدا آشنا بود. روی برگرداندم و دیدمش . آنجا ایستاده بود با کوله بارش بر دوش.
گفتم : سلام. و تو مسافری.
گفت : مدتی است که اینجا هستم. ولی  تو انگار نه. هر روز اینجا را سر مزدم!
- دیشب رسیدم. جدی میگویی ؟
-چی را ؟
- که سر میزدی ... یعنی برای ...
- برای ... خوب اینجا را دوست هم دارم دیگه ..
- خیلی قشنگه . آرامش عجیبی داره..
- و میدانستم اگر اینورها باشی ، حتما دنبال یه همچی جایی میگردی و حتما هم پیدایش میکنی. و حدسم هم درست بود. بهترین جا را هم که برداشته ای .
 
روی حصیر کمی جابجا شدم  . کوله اش را از دوش بر زمین گذاشت و روی حصیر چار زانو نشست. پیشخدمت میز کوچکی  - مثل مال من - جلویش گذاشت تا غذای - احتمالا - سفارشی اش را رویش بگذارد .
پرسیدم : چند وقته اینجایی ؟
- همان روز که تو رفتی ، من هم شبش راه افتادم.
- اما گفته بودی می مانی..
- اما نماندم. تو گفته بودی میایی اینجا...
- در راه نظرم عوض شد. یک استرالیایی را در راه دیدم و از وارکالا تعریف کرد.
- پس شنا هم کردی ..
- ساحل قشنگی دارد. آرام است. ولی بجز ساحل چیز دیگری نیست . برای استراحت خوب است ، ولی من حسابی سوختم .
- دیگر کجاها رفتی ؟
- همان طور توی راه... آخریش بنگالور بود. پیشنهاد نمیکنم. شهر کثیف و شلوغی است. کثیف و شلوغ . بوی شاش و اخ وتف حالت را به هم میزند. یک بار هم نزدیک بود بروم زیر ماشین. توجه کرده ای با این همه ترافیک ، و اینطور که اینها میرانند. بدون چراغ راهنمایی و ... نمیگویم اصلا ، ولی من تصادف ندیده ام. تو دیده ای ؟
ـ حالا که میگویی ، هوم... نه . ندیده ام. تا به حال نه.
ـ البته در راه مونار جایی بود که ماشینها ایستاده بودند و میگفتند یک خودرو شخصی به ته دره رفته. میگفتند چهار نفر کشته شده اند. ولی این با تصادف رانندگی فرق دارد. شاید سهل انگاری راننده بود یا .... ، 
ـ آره، مونار هم بودی پس ، قشنگه ؟ .
- خیلی ، از دست نده . طبیعت معرکه ای دارد. کوهستانی ...وقتی هم که راننده مثل قاطر اتوبوس را از دم پرتگاه میراند چشمهایت را ببند و مدیترا کن.
خندید. به همان شیوه ای که عادت داشت بخندد...
ـ دعوا هم ندیدم .
ـ چی ؟
ـ دعوا
ـ یعنی چی ؟
ـ آخه تو ایران ، اون موقع ها دعوا زیاد بود. الان میگویند خیلی بیشتر است و مردم در خیابانها خیلی با هم خیلی دعوا میکنند. من دعوا ندیدم در اینجا.
ـ تو همه اش اینجا را با ایران مقایسه میکنی ؟
ـ خوب با کجا مقایسه کنم ؟ سوئد ؟ اونجا که همه اش نه میلیون جمعیت داره ، یعنی یک شهر کوچک اینجا. هر چند که جمعیت یک شهر بزرگ اینجا تقریبا به اندازه تمام ایران است. ولی منظورم از این مقایسه ها یک سری شرایط مشابه است. اینجا هم میگویند که تقریبا نیمی از جمعیت زیر خط فقر هستند. شلوغی ، فقر ، ترافیک و رشوه...
با حضور پیشخدمت صحبتمان قطع شد. پرسید : تو چی سفارش دادی ؟
ـ  اسفناج و پنیر با برنج.
به پیشخدمت گفت : برای من هم از همین بیاور.و یکی هم از این سودا با  لیمو.
هر دو به درختی که پشتمان قرار داشت تکیه دادیم .و مشغول تماشای منظره شدیم. 
پرسیدم : مقصدت کجاست ؟
ـ مایسور ، بیا بریم .
ـ من دیشب رسیدم. هنوز چیزی از اینجا ندیدم .می مانم.
ـ  همراه شو دخترک ، کمی هم همراهی در مسافرت را تجربه کن.
ـ یادته چقدر از مزایای تنها سفر کردن لاف زدیم ؟ که هر وقت خواستی هر جا خواستی میری ، و مسیر عوض میکنی. بزار باشه.
کمی از هامپی برایم گفت ، و از آنسوی رودخانه .
ـ آره ، فکر کردم فردا بروم ، عجیبه که اینجا یک پل نساخته اند .فقط این قایق فکسنی و آن هم از ساعت ده صبح تا شش بعد از ظهر .
ـ آن سوی رودخانه خودش اتوبوس دارد با فاصله ای از این ده ، شهرک بزرگتری هم هست. پل را اما دارند می سازند. شاید تا سال دیگر حاضر شود.
ـ این نزدیکی ها نیست . ندیدم
ـ نه ، آن طرف است. همین جاده ی رستوران درخت انبه را باید بگیری و مستقیم بری.
ـ از ماجرای ترور خبر داری ؟
ـ دیوانه کننده است ، همچنان ادامه داره .
ـ دیشب در رستوران با یکی از پیشخدمت ها صحبت میکردم ، میگفت که پلیس اینجا به اندازه کافی اسلحه نداره ، اگر هم اسلحه داشته باشه گلوله نداره ،
ـ جلیقه ی ضد گلوله هم یکی در میان دارند .
ـ تازه اونایی هم که داشتن به خاطر گرما در آوردند. دیوانه کننده است...
غذایمان را آوردند.  
متیو ، مسافر آمریکایی که  خود را آمریکایی شرمنده معرفی میکرد ، انسان منحصر به فردی بود. نگاهی باز و همه جانبه به دنیا داشت ، پیش داوری هایش اندک و مهربانی هایش بی حد بود. بی نیاز بود ، یکی از بی نیاز ترین انسانهایی که در عمرم دیدم. حدس میزدم که به راحتی از لباس تنش هم میگذرد. آمده بود که 7 ماه در هند بماند. هرگز از او نپرسیدم شغلش چیست و چگونه زندگی اش را میگذراند ولی با بی نیازی ای که در روحش بود ، نباید زیاد سخت باشد.
وقتی از او در آشرام ِ آما جدا شدم فکر نمیکردم باز او را ببینم. و الان اینجا بود. در رستوران ِ درخت مانگو  در هامپی.

DSC05928.jpg
برایش ماجرای دختر انگلیسی هم اطاقم را گفتم و از خنده روده بر شد. برایم از هم اتاقی اسپانیایی اش گفت که همه اش انتظار داشت متیو برایش ترجمه کند.
ـ چی را ترجمه کنی ؟
ـ نمیدانم ، او انگلیسی نمیدانست و من هم که اسپانیایی بلد نیستم .
ـ پس چی ؟
ـ خوب نکته هم همینجاست دیگه ...
ـ هوم...
ـ کدام میهمان خانه هستی ؟
ـ دیشب یکی بودم که امروز عوضش کردم. طرف گفت که آب گرم را صبح برایم می آورد ولی صبح که از آنها آب گرم خواستم گفت که 30 روپیه بدهم. سی روپیه زیاد نیست ولی من از آدمهای بی پرنسیپ خوشم نمی آید. من هم اتاقم را عوض کردم و جای دیگری گرفتم. مهمانخانه ی گانش . بد نیست . 
ـ لابد با همان لوکس ِ خودت،
ـ من باید توالت و حمام را شخصی داشته باشم. تازه وقتی اتاق را تحویل میگیرم حسابی توالت و حمام را میشورم. من اصلا نمیفهمم تو چطور با توالت عمومی میسازی. 
ـ خوب مدت زیادی قراره بمونم. اینطوری خیلی خرجم میشه و بودجه ام نمیرسه.
ـ میدانم. ولی با این همه. سخته .
ـ نه زیاد. عادت میشه. بیا بریم مایسور ،
ـ تازه امروز یک دوچرخه اجاره کردم
ـ آها ، پس دوچرخه ی تو بود که بیرون پارک کرده بودی ؟
ـ آره ، نمیزارن توی باغ بیارم ، خلن ، مجبور شدم اونجا بگذارم . ولی پسر سنگتراش گفت که مواظبش است. دوچرخه خوبه ، هم همه جا را به اختیار خودت میبینی ، هم این ریکشاوالا ها هی دنبالت داد نمیزنن ریکشا میخوای یا نه. خیلی هم ارزونه ، روزی نیم دلار. 
ـ آره فکر خوبی کردی. نمیدونم چرا به فکر من نرسید. راستی اون کتاب که سفارشش رو کردی گیر آوردم و خریدم. بادبادک باز رو. این رو هم خریدم .
و کتاب حافظ را به زبان انگلیسی از کیفش بیرون کشید.  کتاب زیراکس بود. اینجا همه ی کتابها را زیراکس میکنند بدون توجه به کپی رایت و خیلی ارزان میفروشند. به قیمت سه یا چهار کرون. کمی شعرها را خواندم و خنده ام گرفت.
ـ به چی میخندی ؟
ـ حافظ را تا حالا به انگلیش نخوانده بودم . آخ نمیدانی ، خود شعرها اینقدر زیبا هستند که نگو. اینطوری نمیشه . اینطوری نمیرسونه.
ـ من مولوی را قبلا به انگلیسی خوانده بودم و خیام را ، ولی حافظ را اینجا گیر آوردم. یعنی راستش اصلا نمیشناختم اگر تو آن شب اسمش را نیاورده بودی. دنبالش نبودم. و آن روز که در بساط کتاب فروش دیدم خریدم. میدانم که خودِ شعر نیست ، ولی من لااقل اینطور معنی اش را میفهمم.
ـ و مهم هم این است. البته آهنگ شعرش هم زیباست.
ـ بقیه ناهار را در سکوت خوردیم. و نفری یک چای ماسالا هم بعد از غذا. 
برق هنوز نیامده بود ، باران هنوز نم نم می بارید. در هامپی هر وقت باران ببارد ، برق ها میرود. این را مرد مهمانخانه دار میگفت. باید سر راه برگشت به مهمانخانه ، شمع بگیرم. میدانم که اگر از مهمانخانه دار بپرسم نخواهد داشت.
گفتم :راستی رستوران ایتالیایی کنار تمپل را امتحان کردی ؟
ـ غذایش را ؟ نه ، میدانی که من گوشت نمیخورم.
ـ غذا نه ، قهوه اش را . من امروز صبحانه آنجا خوردم . قهوه با آناناس . قهوه را  توی کاپ سرامیک سرو میکنند. و مزه ی قهوه هم میدهد. من داشتم فراموش میکردم قهوه چه مزه ای دارد. 
خندید : نه ، پس از دست دادم.   
ـ کی راه می افتی ؟
ـ اتوبوس ساعت 4 را میگیرم. دیگر هم ازت نمیپرسم که با من بیایی.
ـ مستقیم به مایسور ؟
ـ سعی میکنم. ولی خودت که راهها را میشناسی.
ـ اوهوم.  نزدیک مایسور یک معبد بودیسم است. اگر خواستی یه سر بزن. تعریفش را شنیده ام.
ـ میتونم  چند تا عکس ازت بگیرم ؟
ـ اوکی ، ولی بیا با دوربین خودم هم بگیر. من از خودم زیاد عکس ندارم. من هم از تو چند عکس میگیرم.
ـ پس تو هم چند تا از من بگیر. من هم زیاد عکس ندارم از خودم.
DSC05930.jpg
به گیرنده های خود دست نزنید ، عیب از عکاس است :)) 

ـ برای اینکه دیرت نشود کم کم باید راه بیافتیم.و به مستخدم گفتم که صورت حساب را بیاورد. صورت حساب را یکجا آورد و نصف کردیم و پرداخت کردیم. 
 با هم تا دروازه ی خروجی رستوران آمدیم.
ـ تو با دوچرخه ات میروی ؟
ـ میتوانم تا  ایستگاه اتوبوس با تو همراه باشم. پیاده میرویم.
قدری که راه رفتیم گفتم :
ـ راستی میدانی ، امروز پسر جوانی به من میگوید که هش و گرس و قارچ جادویی دارد. بهش گفتم این آخری را اصلا نمیدانم چی هست . باورت میشود ؟ به من ... آخه به قیافه ی من می آید که اهل این چیزها باشم ؟
قدری از من فاصله گرفت  و گفت : اوه آره ، دفینیتلی ؟
داد زدم : چی ؟
خندید و گفت : دلخور نشو دختر ، تیپ تو تیپ هیپی های دهه 70 ه . . معلومه که...و خنده اش بالا رفت .
گفتم : منو باش که دارم زیر این بارون با این پیاده میام.
ـ دلگیر نشو از من. مسئله را شخصی هم نگیر. به من هم پیشنهاد کرده اند. اینجا مسئله قیافه و تیپ نیست. به چشم ها دقیق نشدی ؟ اینجا خیلی ها های هستند. شخصی نگیر.
دم ایستگاه ورقه کاغذی از جیبش بیرون آورد و گفت : میل آدرس ، لطفا.
گفتم : اوکی. و آدرس ای میلم را برایش نوشتم.
نگاه کرد و گفت : خوب الان دیگه حتی اسپل اسمت را هم بلدم. و خندید.
ـ خوش به حالت !
ـ دنیا رو چه دیدی ، شاید یه میان بر هم زدم و استکهلم آمدم.
اتوبوس موتورش را روشن کرد. متیو در حال سفارش کردن جاهایی بود که میتوانستم ببینم. همدیگر را بغل کردیم و به امید دیدار گفتیم و سوار شد. اتوبوس راه افتاد.
فردای آن روز ، وقتی به آن سوی رودخانه رفتم ، تاول های درشتی روی پایم دیدم. در هامپی نه دکتر بود و نه داروخانه. نزدیکترین دکتر در شهر نزدیک بود. 
هامپی سرد بود و باران مدام فرصت گشتن را گرفته بود. شبها هم در تاریکی ده هیچ نمیشد کرد. احساس کردم این بار به اندازه کافی اینجا را دیده ام . تاول های پایم که بعدا فهمیدم یک نوع آلرژی به چیزی بود ، و سردی هوا و باران موجب شد که کوله بار بستم و به سمت نزدیکترین شهر راه افتادم.
متیو همچنان در هند است ، هر از چندگاهی میلهایش میرسد. 

DSC05916.jpg
تنها مرکز پلیس دهکده :)

DSC05914.jpg

DSC05956.jpg
[ 20:40 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]


Powered by MT3.35