December 31, 2008

 

سال 2009 بر همه مبارک

 

DSC06041.jpg

the runner, Gokarn beach

 

 

امیدم این است که این سال ، کم درد تر از سالهای قبل باشد.
اینکه غم باشد ، ولی کم باشد.

برای  تو که میهمان وفادار این خانه هستی هدیه ای دارم

کودکان هند

رنگهای هند

هندوستان آنگونه که من دیدم

در آستانه ی سال نو برای خودم و تو ، آرزوی قلبی مهربانتر ،دانایی بیشتر ،  نگاهی وسیعتر و ذهنی بازتر دارم .

و در سوگ تمام جنگ ها ، تمام کشتارها ، تمام کشته ها ، و به امید اینکه روزی پایانی بر این خودشیفتگی ها و قدرت طلبی ها ، اعمال قدرت ها و سرکوب آنکه دیگری است بیابیم  به سئود ماسی گوش کنیم 

ترانه ی راوی

و سلامی مخصوص برای چند دوست عزیز
برای گلناز و گربه هایش و رویاهایش
برای کامیار و کبریت هایش که هرگز پیدا نمیشوند
برای گلنازی دیگر و تخیل خارق العاده اش که به هر موجودی زبان گفت و گو میدهد
و وی جی که فارسی نمیداند و این نوشته را نمیخواند .

دوستی شما یکی از زیباترین و ماندنی ترین  یادگارهای سفرم است.

ناماسته

[ 11:24 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

December 30, 2008

غزه در آستانه ی سال نو  بار دیگر رنگ خون به خود گرفت.
موشک های  عربی و بمب های اسرائيلی تنها روح و جان انسانها را نشان گرفته است و آتش جنگ را افروخته تر ميکنند.
نميشود يکی را کمتر از ديگری محکوم کرد. قربانی هر کسی که ميخواهد باشد. از هر دين و هر آئينی . مرگ يک اسرائيلی همانقدر غم انگيز است که مرگ يک فلسطينی . هيچ کشته ای ، کشتاری ديگر را توحيه نميکند. و هیچ کشتاری دلیلی بر حقانیت هیچ کدام از طرفین نیست. جنگخواهان نه برای نجات انسانها که برای اعمال سلطه از جان انسان مايه ميگذارند.
کشتار در هر کجا که باشد محکوم است. چه با موشک های عربی صورت بگيرد چه با بمب های اسرائيلی .

[ 9:37 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

December 28, 2008
Incredible India 6
DSC05982.jpg 
-فکر میکردم اکر آمده باشی ، حتما اینجا  پیدایت می کنم.
صدا آشنا بود. روی برگرداندم و دیدمش . آنجا ایستاده بود با کوله بارش بر دوش.
گفتم : سلام. و تو مسافری.
گفت : مدتی است که اینجا هستم. ولی  تو انگار نه. هر روز اینجا را سر مزدم!
- دیشب رسیدم. جدی میگویی ؟
-چی را ؟
- که سر میزدی ... یعنی برای ...
- برای ... خوب اینجا را دوست هم دارم دیگه ..
- خیلی قشنگه . آرامش عجیبی داره..
- و میدانستم اگر اینورها باشی ، حتما دنبال یه همچی جایی میگردی و حتما هم پیدایش میکنی. و حدسم هم درست بود. بهترین جا را هم که برداشته ای .
 
روی حصیر کمی جابجا شدم  . کوله اش را از دوش بر زمین گذاشت و روی حصیر چار زانو نشست. پیشخدمت میز کوچکی  - مثل مال من - جلویش گذاشت تا غذای - احتمالا - سفارشی اش را رویش بگذارد .
پرسیدم : چند وقته اینجایی ؟
- همان روز که تو رفتی ، من هم شبش راه افتادم.
- اما گفته بودی می مانی..
- اما نماندم. تو گفته بودی میایی اینجا...
- در راه نظرم عوض شد. یک استرالیایی را در راه دیدم و از وارکالا تعریف کرد.
- پس شنا هم کردی ..
- ساحل قشنگی دارد. آرام است. ولی بجز ساحل چیز دیگری نیست . برای استراحت خوب است ، ولی من حسابی سوختم .
- دیگر کجاها رفتی ؟
- همان طور توی راه... آخریش بنگالور بود. پیشنهاد نمیکنم. شهر کثیف و شلوغی است. کثیف و شلوغ . بوی شاش و اخ وتف حالت را به هم میزند. یک بار هم نزدیک بود بروم زیر ماشین. توجه کرده ای با این همه ترافیک ، و اینطور که اینها میرانند. بدون چراغ راهنمایی و ... نمیگویم اصلا ، ولی من تصادف ندیده ام. تو دیده ای ؟
ـ حالا که میگویی ، هوم... نه . ندیده ام. تا به حال نه.
ـ البته در راه مونار جایی بود که ماشینها ایستاده بودند و میگفتند یک خودرو شخصی به ته دره رفته. میگفتند چهار نفر کشته شده اند. ولی این با تصادف رانندگی فرق دارد. شاید سهل انگاری راننده بود یا .... ، 
ـ آره، مونار هم بودی پس ، قشنگه ؟ .
- خیلی ، از دست نده . طبیعت معرکه ای دارد. کوهستانی ...وقتی هم که راننده مثل قاطر اتوبوس را از دم پرتگاه میراند چشمهایت را ببند و مدیترا کن.
خندید. به همان شیوه ای که عادت داشت بخندد...
ـ دعوا هم ندیدم .
ـ چی ؟
ـ دعوا
ـ یعنی چی ؟
ـ آخه تو ایران ، اون موقع ها دعوا زیاد بود. الان میگویند خیلی بیشتر است و مردم در خیابانها خیلی با هم خیلی دعوا میکنند. من دعوا ندیدم در اینجا.
ـ تو همه اش اینجا را با ایران مقایسه میکنی ؟
ـ خوب با کجا مقایسه کنم ؟ سوئد ؟ اونجا که همه اش نه میلیون جمعیت داره ، یعنی یک شهر کوچک اینجا. هر چند که جمعیت یک شهر بزرگ اینجا تقریبا به اندازه تمام ایران است. ولی منظورم از این مقایسه ها یک سری شرایط مشابه است. اینجا هم میگویند که تقریبا نیمی از جمعیت زیر خط فقر هستند. شلوغی ، فقر ، ترافیک و رشوه...
با حضور پیشخدمت صحبتمان قطع شد. پرسید : تو چی سفارش دادی ؟
ـ  اسفناج و پنیر با برنج.
به پیشخدمت گفت : برای من هم از همین بیاور.و یکی هم از این سودا با  لیمو.
هر دو به درختی که پشتمان قرار داشت تکیه دادیم .و مشغول تماشای منظره شدیم. 
پرسیدم : مقصدت کجاست ؟
ـ مایسور ، بیا بریم .
ـ من دیشب رسیدم. هنوز چیزی از اینجا ندیدم .می مانم.
ـ  همراه شو دخترک ، کمی هم همراهی در مسافرت را تجربه کن.
ـ یادته چقدر از مزایای تنها سفر کردن لاف زدیم ؟ که هر وقت خواستی هر جا خواستی میری ، و مسیر عوض میکنی. بزار باشه.
کمی از هامپی برایم گفت ، و از آنسوی رودخانه .
ـ آره ، فکر کردم فردا بروم ، عجیبه که اینجا یک پل نساخته اند .فقط این قایق فکسنی و آن هم از ساعت ده صبح تا شش بعد از ظهر .
ـ آن سوی رودخانه خودش اتوبوس دارد با فاصله ای از این ده ، شهرک بزرگتری هم هست. پل را اما دارند می سازند. شاید تا سال دیگر حاضر شود.
ـ این نزدیکی ها نیست . ندیدم
ـ نه ، آن طرف است. همین جاده ی رستوران درخت انبه را باید بگیری و مستقیم بری.
ـ از ماجرای ترور خبر داری ؟
ـ دیوانه کننده است ، همچنان ادامه داره .
ـ دیشب در رستوران با یکی از پیشخدمت ها صحبت میکردم ، میگفت که پلیس اینجا به اندازه کافی اسلحه نداره ، اگر هم اسلحه داشته باشه گلوله نداره ،
ـ جلیقه ی ضد گلوله هم یکی در میان دارند .
ـ تازه اونایی هم که داشتن به خاطر گرما در آوردند. دیوانه کننده است...
غذایمان را آوردند.  
متیو ، مسافر آمریکایی که  خود را آمریکایی شرمنده معرفی میکرد ، انسان منحصر به فردی بود. نگاهی باز و همه جانبه به دنیا داشت ، پیش داوری هایش اندک و مهربانی هایش بی حد بود. بی نیاز بود ، یکی از بی نیاز ترین انسانهایی که در عمرم دیدم. حدس میزدم که به راحتی از لباس تنش هم میگذرد. آمده بود که 7 ماه در هند بماند. هرگز از او نپرسیدم شغلش چیست و چگونه زندگی اش را میگذراند ولی با بی نیازی ای که در روحش بود ، نباید زیاد سخت باشد.
وقتی از او در آشرام ِ آما جدا شدم فکر نمیکردم باز او را ببینم. و الان اینجا بود. در رستوران ِ درخت مانگو  در هامپی.

DSC05928.jpg
برایش ماجرای دختر انگلیسی هم اطاقم را گفتم و از خنده روده بر شد. برایم از هم اتاقی اسپانیایی اش گفت که همه اش انتظار داشت متیو برایش ترجمه کند.
ـ چی را ترجمه کنی ؟
ـ نمیدانم ، او انگلیسی نمیدانست و من هم که اسپانیایی بلد نیستم .
ـ پس چی ؟
ـ خوب نکته هم همینجاست دیگه ...
ـ هوم...
ـ کدام میهمان خانه هستی ؟
ـ دیشب یکی بودم که امروز عوضش کردم. طرف گفت که آب گرم را صبح برایم می آورد ولی صبح که از آنها آب گرم خواستم گفت که 30 روپیه بدهم. سی روپیه زیاد نیست ولی من از آدمهای بی پرنسیپ خوشم نمی آید. من هم اتاقم را عوض کردم و جای دیگری گرفتم. مهمانخانه ی گانش . بد نیست . 
ـ لابد با همان لوکس ِ خودت،
ـ من باید توالت و حمام را شخصی داشته باشم. تازه وقتی اتاق را تحویل میگیرم حسابی توالت و حمام را میشورم. من اصلا نمیفهمم تو چطور با توالت عمومی میسازی. 
ـ خوب مدت زیادی قراره بمونم. اینطوری خیلی خرجم میشه و بودجه ام نمیرسه.
ـ میدانم. ولی با این همه. سخته .
ـ نه زیاد. عادت میشه. بیا بریم مایسور ،
ـ تازه امروز یک دوچرخه اجاره کردم
ـ آها ، پس دوچرخه ی تو بود که بیرون پارک کرده بودی ؟
ـ آره ، نمیزارن توی باغ بیارم ، خلن ، مجبور شدم اونجا بگذارم . ولی پسر سنگتراش گفت که مواظبش است. دوچرخه خوبه ، هم همه جا را به اختیار خودت میبینی ، هم این ریکشاوالا ها هی دنبالت داد نمیزنن ریکشا میخوای یا نه. خیلی هم ارزونه ، روزی نیم دلار. 
ـ آره فکر خوبی کردی. نمیدونم چرا به فکر من نرسید. راستی اون کتاب که سفارشش رو کردی گیر آوردم و خریدم. بادبادک باز رو. این رو هم خریدم .
و کتاب حافظ را به زبان انگلیسی از کیفش بیرون کشید.  کتاب زیراکس بود. اینجا همه ی کتابها را زیراکس میکنند بدون توجه به کپی رایت و خیلی ارزان میفروشند. به قیمت سه یا چهار کرون. کمی شعرها را خواندم و خنده ام گرفت.
ـ به چی میخندی ؟
ـ حافظ را تا حالا به انگلیش نخوانده بودم . آخ نمیدانی ، خود شعرها اینقدر زیبا هستند که نگو. اینطوری نمیشه . اینطوری نمیرسونه.
ـ من مولوی را قبلا به انگلیسی خوانده بودم و خیام را ، ولی حافظ را اینجا گیر آوردم. یعنی راستش اصلا نمیشناختم اگر تو آن شب اسمش را نیاورده بودی. دنبالش نبودم. و آن روز که در بساط کتاب فروش دیدم خریدم. میدانم که خودِ شعر نیست ، ولی من لااقل اینطور معنی اش را میفهمم.
ـ و مهم هم این است. البته آهنگ شعرش هم زیباست.
ـ بقیه ناهار را در سکوت خوردیم. و نفری یک چای ماسالا هم بعد از غذا. 
برق هنوز نیامده بود ، باران هنوز نم نم می بارید. در هامپی هر وقت باران ببارد ، برق ها میرود. این را مرد مهمانخانه دار میگفت. باید سر راه برگشت به مهمانخانه ، شمع بگیرم. میدانم که اگر از مهمانخانه دار بپرسم نخواهد داشت.
گفتم :راستی رستوران ایتالیایی کنار تمپل را امتحان کردی ؟
ـ غذایش را ؟ نه ، میدانی که من گوشت نمیخورم.
ـ غذا نه ، قهوه اش را . من امروز صبحانه آنجا خوردم . قهوه با آناناس . قهوه را  توی کاپ سرامیک سرو میکنند. و مزه ی قهوه هم میدهد. من داشتم فراموش میکردم قهوه چه مزه ای دارد. 
خندید : نه ، پس از دست دادم.   
ـ کی راه می افتی ؟
ـ اتوبوس ساعت 4 را میگیرم. دیگر هم ازت نمیپرسم که با من بیایی.
ـ مستقیم به مایسور ؟
ـ سعی میکنم. ولی خودت که راهها را میشناسی.
ـ اوهوم.  نزدیک مایسور یک معبد بودیسم است. اگر خواستی یه سر بزن. تعریفش را شنیده ام.
ـ میتونم  چند تا عکس ازت بگیرم ؟
ـ اوکی ، ولی بیا با دوربین خودم هم بگیر. من از خودم زیاد عکس ندارم. من هم از تو چند عکس میگیرم.
ـ پس تو هم چند تا از من بگیر. من هم زیاد عکس ندارم از خودم.
DSC05930.jpg
به گیرنده های خود دست نزنید ، عیب از عکاس است :)) 

ـ برای اینکه دیرت نشود کم کم باید راه بیافتیم.و به مستخدم گفتم که صورت حساب را بیاورد. صورت حساب را یکجا آورد و نصف کردیم و پرداخت کردیم. 
 با هم تا دروازه ی خروجی رستوران آمدیم.
ـ تو با دوچرخه ات میروی ؟
ـ میتوانم تا  ایستگاه اتوبوس با تو همراه باشم. پیاده میرویم.
قدری که راه رفتیم گفتم :
ـ راستی میدانی ، امروز پسر جوانی به من میگوید که هش و گرس و قارچ جادویی دارد. بهش گفتم این آخری را اصلا نمیدانم چی هست . باورت میشود ؟ به من ... آخه به قیافه ی من می آید که اهل این چیزها باشم ؟
قدری از من فاصله گرفت  و گفت : اوه آره ، دفینیتلی ؟
داد زدم : چی ؟
خندید و گفت : دلخور نشو دختر ، تیپ تو تیپ هیپی های دهه 70 ه . . معلومه که...و خنده اش بالا رفت .
گفتم : منو باش که دارم زیر این بارون با این پیاده میام.
ـ دلگیر نشو از من. مسئله را شخصی هم نگیر. به من هم پیشنهاد کرده اند. اینجا مسئله قیافه و تیپ نیست. به چشم ها دقیق نشدی ؟ اینجا خیلی ها های هستند. شخصی نگیر.
دم ایستگاه ورقه کاغذی از جیبش بیرون آورد و گفت : میل آدرس ، لطفا.
گفتم : اوکی. و آدرس ای میلم را برایش نوشتم.
نگاه کرد و گفت : خوب الان دیگه حتی اسپل اسمت را هم بلدم. و خندید.
ـ خوش به حالت !
ـ دنیا رو چه دیدی ، شاید یه میان بر هم زدم و استکهلم آمدم.
اتوبوس موتورش را روشن کرد. متیو در حال سفارش کردن جاهایی بود که میتوانستم ببینم. همدیگر را بغل کردیم و به امید دیدار گفتیم و سوار شد. اتوبوس راه افتاد.
فردای آن روز ، وقتی به آن سوی رودخانه رفتم ، تاول های درشتی روی پایم دیدم. در هامپی نه دکتر بود و نه داروخانه. نزدیکترین دکتر در شهر نزدیک بود. 
هامپی سرد بود و باران مدام فرصت گشتن را گرفته بود. شبها هم در تاریکی ده هیچ نمیشد کرد. احساس کردم این بار به اندازه کافی اینجا را دیده ام . تاول های پایم که بعدا فهمیدم یک نوع آلرژی به چیزی بود ، و سردی هوا و باران موجب شد که کوله بار بستم و به سمت نزدیکترین شهر راه افتادم.
متیو همچنان در هند است ، هر از چندگاهی میلهایش میرسد. 

DSC05916.jpg
تنها مرکز پلیس دهکده :)

DSC05914.jpg

DSC05956.jpg
[ 20:40 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

December 25, 2008

Incredible India 5

در آشرام چند دوست جدید پیدا کردم ، و یک سری بچه های مدیتیشن سنتر هم روز آخر حرکت من به آنجا آمدند. با آنها خداحافظی کردم و کوله را برداشتم که راه بیافتم.
با متیو در باره ی ویپاسانا صحبت کرده بودیم. متیو گفت که قبلا دو بار این دوره را در کالیفرنیا گذرانده. وقتی از مشکلاتی که خودم با این مرکز داشتم صحبت کردم گفت که در کالیفرنیا چنین نبود و زنان نیز به اندازه مردان محیط برای قدم زدن داشتند. متیو از من خواسته بود که راهی برای تماس با مرکز به او بدهم ، شماره تلفن مرکز را در وسایلم پیدا کردم و با کوله به محل غذا خوری آشرام آمدم . با یک سری دیگر از آشنایان خداحافظی کردم ، چند کتاب سوئدی ای را که همراه داشتم و خوانده بودم به زوج سوئدی ای که در آشرام دائمی زندگی میکردند  دادم. خیلی خوشحال شدند. 
در کنجی ، متیو را پیدا کردم و با او خداحافظی کردم و شماره تلفن مرکز را به او دادم. پرسید مقصد کجاست ؟ گفتم : احتمالا هامپی !

اتوبوس را به سمت کلوم گرفتم ، در ایستگاه اتوبوس کلوم با مردی استرالیایی آشنا شدم که گفت از وارکالا باز میگردد ، وارکالا قدری پایین تر از کلوم در نقشه قرار داشت. جاناتان آنقدر از وارکالا تعریف کرد که به خودم گفتم چرا که نه . مگر قرار نیست این سفر خود انگیخته باشد ؟ مگر قرار نیست آنچه دوست دارم انجام دهم ؟ به همین سادگی ، مسیرم را عوض کردم.
مقصد : وارکالا! 

DSC05798.jpg
وارکالا زیبا بود ، ساحلی زیبا داشت و مردمانی مهربان. اتاقی در آنجا در هتل تمیزی به قیمت شبی 4 دلار اجاره کردم. صاحب هتل وقتی دید تنها هستم به من گفت که اتاقی مناسب برایم در نظر خواهد گرفت که دید به داخل نداشته باشد. به من اطمینان داد که در اینجا امن خواهم بود.  از  او خواستم که  برایم بند رخت در پشت بام بزند تا بتوانم لباسهایم را بشورم . گفت که تا چند ساعت بعد آماده خواهد شد.
به کنار دریا رفتم . دریاهای همه ی دنیا مرا یاد انزلی می اندازد. نمیتوانم کاری در موردش بکنم. پیراهن زیبایی از یکی از مغازه ها به قیمت خیلی ارزانی خریدم . پیراهن رکابی و تابستانی بود و چاره ای برای گرمای شدید این منطقه.
به هتل برگشتم و پیراهن را پوشیدم و لباسهایی را که به تن داشتم شستم و دوش هم گرفتم ، صاحب هتل هنوز بند رخت را نصب نکرده بود. به سراغش رفتم و آزرده نگاهش کردم . گفت که همین الان با هم میرویم بالا و درستش میکنیم. و چنین کردیم. رخت ها را روی بند پهن کردم .
فردای آن روز به کنار دریا رفتم ، آفتاب تندی بود و من یک تخت آفتاب و چتر اجاره کردم ، لوسیون آفتابم را با فاکتور 25 دائما به تن میزدم ولی زمانی که در آب بودم ، شسته میشد.  و چون مدت زیادی را در آب میگذراندم ، دچار سوختگی شدیدی در ناحیه پاها زیر زانو و گردن و سینه شدم.
دلخور به هتل برگشتم ، بجز همان پیراهن چیزی نمیتوانستم بپوشم که آخم را در نیاورد. اما پیراهن رکابی را در دهکده و در میان مردم نمی خواستم بپوشم. شالی به دور خودم انداختم و به این طریق بیرون رفتم. دو روز در وارکالا ماندم و بعد باز کوله بار را بستم و به راه افتادم. مقصد مونار .
 برای رسیدن به مونار با قطار به ارناکولام ـ کوچین و از آنجا باید با  اتوبوس به مونار میرفتم.
مسیر طولانی بود. در قطار خانواده ی بزرگی همسفرم شدند که برای شرکت در عروسی به ارناکولام میرفتند. یکی از زنان تحصیل کرده بود و انگلیسی خوبی بلد بود. با او تقریبا تمام سفر را صحبت کردم. او که تقریبا هم سن من بود از اینکه من تنها سفر میکردم تعجب کرد و پرسید شوهرت کجاست. وقتی گفتم که شوهر ندارم با تعجب این مسئله را برای زنان دیگر ترجمه کرد. زنان همراهش با هم پچ پچ کردند و از او سوالاتی کردند. او هم سعی میکرد آنها را از سر واز کند . از حرکاتش متوجه شدم که دارد جوابهای سربالایی به آنها در مورد من میدهد . از او پرسیدم چه میگویند ؟ و گفت که هیچی ، چرت و پرت. اهمیت نده . اصرار کردم که میخواهم بدانم چه میگویند و با قدری من و من گفت که میگویند : یعنی آیا در سوئد کسی هست که دیگر بعد از این بخواهد با این ـ یعنی من ـ ازدواج کند ؟ 45 سال دیگر سن ازدواج نیست.
خندیدم و گفتم : راستش را بدانی نمیدانم. بهش فکر نکردم. احتمالا نه !!!

راه طولانی بود و کلی با هم رفیق شدیم. از من دعوت کرد که در عروسی شان شرکت کنم. عروسی پسر ِ برادرش بود . از شغل پسر پرسیدم ، تکنسین مخابرات بود. شغل دختر : شغلی نداشت و قرار بود خانه دار باشد. ازدواج هم ارنج بود. یعنی عروس و داماد توسط خانواده ها برای همدیگر انتخاب شده بودند. به رسم و سنت هندوستان .
قدری شرکت خودم در عروسی را سبک و سنگین کردم. بدم نمی آمد یک عروسی هندی را از نزدیک ببینم اما اولا نمیدانستم که دعوت جدی است یا تعارف است ، با کدهای ایشان آشنایی نداشتم. نه در این مورد و نه در مورد کل مسئله شرکت در یک جشن هندی .  لباس مناسبی برای یک جشن عروسی به همراه نداشتم و نمیدانستم به چند نفر باید بابت مجرد بودنم توضیح بدهم ، به این دلایل عذر خواهی کردم و جشن خوبی را برای ایشان آرزو کردم. 
فاصله ی ارناکلوم تا مونار شش ساعت بود در اتوبوسی که شکل و شمایلش ابدا نشان نمیداد بتواند راه برود. مونار منطقه ای کوهستانی است ، یکی از بزرگترین تولید کنندگان چای در منطقه کرالا و از این روست که مزارع چای فراوانی در آنجا می بینی. 
راه کوهستانی و دارای گردنه های خطرناک بود. به زن هلندی ای که جلوی من نشسته بود بارها حالت تهوع دست داد. زن و شوهر جوان هندی ای که در اتوبوس بودند دائما من و آن خانم هلندی را به خوردنی های مختلف مهمان میکردند. آنها تازه عروسی کرده بودند و این سفر ماه عسلشان بود. از دختر پرسیدم که شغلش چیست و گفت که پرستار است و یکی از شرطهای ازدواجش با همسرش این بود که بتواند به کار ادامه دهد.  شوهرش که پسر جوانی بود گفت : به نظر من خیلی هم خوب است. چرا که نه ؟ دو درآمد از یک درآمد بهتر است و چه کسی است که نخواهد بار زندگی کمی از دوشش برداشته شود . به او گفتم : البته به این هم فکر کن که بار تو هم قرار است کمی از بارهای او را در خانه به دوش بگیری ، اگر کار بیرون تقسیم میشود باید در تقسیم کار ِ خانه هم سهم داشته باشی. دختر با خنده گفت : راست میگوید !! و پسر گفت : من مدت زیادی تنها زندگی کردم ، مشکلی نیست . خدمتکار میگیریم.
بعدها متوجه شدم که داشتن خدمتکار چندان لوکس نیست و با پرداخت هزینه ی کمی ، خیلی از مجردها و متاهل ها ، خدمتکار تمام یا نیمه وقت دارند.


DSC05866.jpg

مزرعه ی چای ، مونار ، کرالا، جنوب هندوستان

دیر به مونار رسیدیم. بعد از ساعت هشت  شب بود و تاریک شده بود. من از رسیدن به محل جدید در شب بیزارم. تعطیلات آخر هفته هم بود و قیمت میهمان خانه ها به دو برابر رسیده بود. به زحمت جایی پیدا کردم ، و صبح موقع دوش گرفتن به خودم صد تا فحش دادم که چرا از صاحب هتل نپرسیدم که آیا آب گرم دارد یا نه.
من که در تمام مدت سفر ابدا سراغی از آب گرم نمیگرفتم ، در خنکای مونار آب گرم را واقعا نیاز داشتم.  

هتلی که در آن اتاقی به قیمت نه چندان ارزان پیدا کرده بودم ـ حدود 15 دلار ـ در مرکز بازار مونار قرار داشت. ساعت 4 صبح سروصدای فروشندگان بلند بود.
بعد از بیدار شدن ، با دردسر دوش گرفتم و بیرون زدم. مونار بسیار خنک بود و اکثرا کاپشن یا پلیور به تن داشتند. من چنین چیزی همراه نداشتم ، ولی یک شال که به دور خودم پیچیدم اکتفا میکرد. 

در امتداد رودخانه به راه افتادم. همه جا سبز ِ سبز بود.  

DSC05812.jpg 
 

DSC05828.jpg

DSC05844.jpg 

در کنار جاده ، دکه ای کوچک پیدا کردم که در آنجا میشد چای و قهوه و صبحانه خرید. یک فنجان چای و دو موز سرخ شده سفارش دادم. و در بیرون دکه به دنبال جایی برای نشستن گشتم. خلوت بود و در زیر دو چتری که قرار داده بودند ، دو میز و چند صندلی بود. یکی از میزها خالی بود و دیگری توسط مردی که خارجی به نظر میرسید اشغال شده بود. از او پرسیدم : همنشین لازم نداری ؟ گفت : با کمال میل !!
انگلیسی بود و حدود پنچاه و پنج سال داشت قد بلند و ورزیده بود و بسیار خوش سیما. الان ده سالی میشد که هر سال سری به هند میزد. تجربه ی زیادی داشت در مورد هند و هم در مورد زندگی. میگفت که جایی که لازم نباشد پاسپورت نشان دهد میگوید که اسکاتلندی است ، چرا که هندی ها از انگلیسی ها دل خوشی ندارند.
پرسیدم : میتوانی در این امر مقصر بدانی شان ؟
گفت : البته که نه ، تمام حق دنیا را دارند.
صبحانه ی او و من را با هم آوردند. در همانجا نشستیم و گپ به درازا کشید و ناهار را هم در همانجا با هم خوردیم. در میان حرفها گاه فنجانی قهوه یا چای هم سفارش میدادیم. باران نرمی می بارید ولی ما زیر چتر بودیم و چندان باکمان نبود. از هر دری سخن میگفتیم. او از سفرش و من از سفرم و او از زندگی اش و من از زندگی ام . ساعت دوی بعد از ظهر گفتم : من دیگه میروم  ، گفت : من هم دیگر باید بروم. کدام هتل هستی ؟ اسم هتلم را گفتم ، پرسید : تا کی اینجاها هستی ؟ شانه ای بالا انداختم و بی خیال  گفتم : تا هر وقت که عشقم بکشد . خندید و گفت : باید هم همینطور باشد. خداحافظ مسافر ِ هند. یکی از دلایل عشق من به هندوستان همین مسافران ِ هند است که هیچ جای دیگری پیدایشان نمیکنم. همین سبکبالی ، همین که تو بدون اینکه مرا بشناسی از من میپرسی که همنشین میخواهم یا نه. در انگلیس هرگز این اتفاق نمی افتد.
گفتم : در سوئد هم همینطور . ولی تصمیم گرفته ام که این را در آنجا هم باب کنم. خیلی تصمیم ها گرفته ام که هند و سفرم در آن نقش اساسی داشتند. الان که فکر میکنم من همیشه اینطور بودم ،ولی با قضاوت های دیگران این اخلاقم را کنار گذاشتم.
گفت : قضاوت های کی ؟ دوستانت ؟ یا غریبه ها ؟ چه کسانی این کار را کردند ؟
قدری فکر کردم و گفتم : خودم ، میدانی ، گاندی میگوید که هیج کس نمیتواند بدون اجازه ی خودت  به تو آسیبی بزند. پس به راحتی میشود گفت که خودم بودم که چنین کردم. و خودم هم باید دیگر چنین اجازه ای را به کسی ندهم.  خداحافظ مسافر ِ هند. یکی از دلایل عشق من هم به هند  همین مسافرانش است. همین که میتوانم سبکبال باشم. بدون اینکه مورد قضاوت قرار گیرم. همین که میشود دیالوگی با کسی مثل تو داشته باشم و تو توقع رختخواب نداشته باشی . و با شیطنت ادامه دادم : نداری دیگر ؟ مگرنه ؟ 
 
خندید و گفت : بدم که نمی آید ، اما نه. همین خوب است. همین صحبت . زندگی به من یاد داده که باید این دم ها را غنیمت بدانم. این شادی ها را ، این همصحبتی ها را .و من میدانم که این توقعات بی جا چقدر انسانها را در خود فرو میبرد و از شکفتن بازشان میدارد. همین لحظه هایی که با هم داشتیم خوب است.   شاید باز همدیگر را دیدیم. به شرطی که این خصوصیتت را از دست ندهی .
گفتم : تازه به دستش آورده ام ، و نه ، نگاهش میدارم . تا  وقتی دیگر!
و صورت حساب ِ خودم را پرداخت کردم و راه افتادم. او همچنان نشسته بود.

DSC05851.jpg

DSC05869.jpg

موزه ی چای در مونار.

در موزه ی چای در مونار ، ویئدئویی در باره ی تاریخچه ی مونار ، و مزارع چای که به همت انگلیسها صنعتی شد نشان میدادند. فیلم مشخصا توسط انگلیسها ساخته شده بود و چنان از عملکرد آنان در هندوستان صحبت میکرد که انگار فقط عشق به مردم و طبیعت بود که انگلیسها را به اینجا کشانده و در اینجا پای بند کرده بود. یک فیلم پروپاگاند انگلیسی به تمام معنی .  حوصله ی این چرندیات را نداشتم ، و به اندازه کافی هم اطلاع گرفته بودم که بعد از انگلیسی ها تاتا اینجا را به دست گرفت ، تاتا یکی از بزرگترین شرکت های صنعتی هند است و تقریبا در همه چیز از چای گرفته تا اینترنت و لوازم برقی و ماشین آلات صنعتی و اتوموبیل شخصی دست دارد. طوری که شنیده ام  تاتا ها اصلا از پارسیان هند هستند . حالا یکی پیدا میشه بگه هنر نزد ایرانیان است دو بس ؟ 

عکسهای مونار را در این جا ببینید

از مونار با اتوبوس به کیمباتور رفتم. راه طولانی بود و شب رسیدم . به یک ریکشاوالا گفتم که مرا به محل امن و ارزانی ببرد ، و او نیز حقا این کار را کرد. شب را در کمباتور ماندم و فردا  از آنجا با قطار به بنگالور رفتم.

DSC05871.jpg

قطار در کیمباتور

DSC05874.jpg 
فنجانی چای با زنی مسافر

شب به بنگالور رسیدم ، از رسیدن به دهات در شب بیزارم ، شهرها از آنهم بدترند. شنیدم که اقامتگاه موقتی در ایستگاه قطار موجود است. به آنجا رفتم و اتاقی گرفتم. اتاقی بی پشه بند ، نامرتب که حتی تمیز هم نبود. خانمی که مسئول اتاقها بود با نوعی خصومت شخصی انگار که ارث پدر محترمشان را بالا کشیده ام با من رفتار میکرد پنجره ی اتاق به سمت راهرو هم قفل نمیشد و این را با او در میان گذاشتم و گفت که خیالم راحت باشد و اینجا امن است.
قدری خرت و پرت به پنجره آویزان کردم که اگر کسی سعی کرد آن را باز کند بیدار شوم. خیلی از محل اقامتم ناراحت بودم. بر دیوار مارمولک ها داشتند رژه میرفتند. حمامش آنقدر کثیف بود که همانجا تصمیم گرفتم از آن جز به عنوان توالت استفاده نکنم. و برای خوابیدن در آن رختخواب که نمیدانم چند سال بود ملافه هایش عوض نشده بود از کیسه خواب ابریشمی ام که از دخترم گرفته بودم  استفاده کنم.  قیمت این کاخ شبی 6 دلار بود. در حالی که به شانس بد خودم لعنت میفرستادم از آنجا بیرون زدم و در محوطه ی راه آهن از خودم بدم آمد. مردم همینطور روی زمین در داخل و بیرون ایستگاه خوابیده بودند. مردها و زنها و بچه ها ، موشها در کنار بدنهایی که خود را در پتو پیچانده بودند رژه میرفتند و به دنبال چیزی برای خوردن بودند. به خودم که این همه لوس بزرگ شده ام که سقفی بالای سر دارم و باز غر میزنم لعنت فرستادم.
فردای آن روز بعد از مدتی گشتن ، در هتلی در همان نزدیکی راه آهن ، اتاق خوب و بسیار تمیزی به قیمت شبی 6 دلار تهیه کردم.  
بنگالور شهر کثیفی بود. کثیف و شلوغ و پر سر و صدا و جنجالی...
ولی برای گشتن جا زیاد داشت.

DSC05878.jpg

لاله باغ در بنگالور   

DSC05892.jpg

این خیابان را ملاک بر حرف من نگیرید. در یک سوی این خیابان پارلمان بنگالور و در سوی دیگرش دادگاه عالی واقع شده است. خوب مسلم است که خیابان را تمیز نگاه میدارند.
ریکشا ـ همان موتور سه چرخه ها ـ را در عکس می بینید. من قبل از اینکه به پونه برسم ـ که آخرین روزهای سفرم بود ـ فکر میکردم تاکسی متر تمام ریکشاها  خراب است. دوستم به من گفت که اگر خراب باشند اجازه کار ندارند. این چیزی بود که از ریکشا والا می شنیدم ، این شیوه ی ایشان برای گرفتن قیمتی دوبرابر آنچه واقعی است در مسافت ها بود.  

DSC05890.jpg
پارلمان بنگالور

DSC05884.jpg
به نوشته ی سردر پارلمان توجه کنید

در بنگالور به معبد ایسکان ، یکی از بزرگترین معابد کریشنا رفتم. نامردا  همون دم در خلع سلاحم کردند و دمپایی ها و دوربینم را از من گرفتند و گفتند : وقتی برگشتی تحویل میگیری.
معبد کریشنا بسیار بزرگ و زیبا بود. همه از مرمر سپید. مراسم بسیار غم انگیز بود. مردمانی که قدم به قدم خود را در مقابل مجسمه ی کریشنا به زمین می افکنند و باز بلند میشوند و باز قدمی دیگر. 
در مغازه اش همه چیز برای فروش بود. از کریشنای کودک تا کریشنای خندان و کریشنای فلوت زن و سرود کریشنا و کتاب کریشنا و تی شرت کریشنا و شال گردن کریشنا و کوفت و زهر مار کریشنا.
آیا کسی این همه تجارتی بودن این محل را نمی بیند و برایش سوالی به وجود نمی آید که این کریشنای ناز نازی چرا این از کف پا تا مغز سرش فروشی است ؟
با  مرد هندی جوانی در آنجا آشنا شدم ، او بود که سلام کرد. چیزی شبیه شله زرد پخش میکردند و به من هم دادند ، در کاسه ای یک بار مصرف و بدون قاشق . مرد  با خنده پرسید : حالا چطوری میخواهی این را بخوری ؟ گفتم : تو چطور میخوری ؟ گفت :من عادت دارم ، با دست میخورم .گفتم : من هم یه قاشق کوچولو دارم . و قاشقم را از کیف بیرون آورده و نشانش دادم. قاه قاه خنده اش بلند شد و گفت : پس کارکشته ای . چند بار است که به هند می آیی ؟ گفتم : دفعه ی اولم است . ولی زود یاد میگیرم. 
قدری از چیزی را که شبیه شله زرد بود خوردم. نخیر. کار ِ من نبود.
گفتم : این توهین بزرگی است اگر من این را دور بریزم ؟ زیاد نگرفتم !
گفت : نه ، بنداز بره اگه نمیتونی بخوری . ولی اینجا نه . بیا این طرف .
قدم زنان از معبد خارج شدیم ، دمپایی ها و دوربینم را تحویل گرفتم و او هم کفشهایش را گرفت. بیرون به من گفت که موتورش هست و اگر بخواهم میتواند به یک موتورسواری در بنگالور مهمانم کند. دیدم که موتورش دنده ای است و  کاسکت  اضافه ندارد و پیشنهادش را رد کردم. گفت که قدری همراه من قدم زنان خواهد آمد.
با هم ساعتی قدم زدیم دیگر داشت تاریک میشد که از هم جدا شدیم. پیشنهاد کرد که فردایش راهنمای من در بنگالور باشد ، رد کردم و گفتم که راهی هامپی هستم. پرسید که آیا مایل هستم که برنامه ام را تغییر دهم و گفتم که نه!
 
شب در هتل در حال خواندن کتاب بودم که تلفن موبایلم زنگ زد. شماره مخفی بود و خاموش کردم ، دوباره زنگ زد ، تلفن را جواب دادم و دخترم بود که تقریبا با فریاد میپرسید : مامی ، کجایی ؟ گفتم: چی ؟ گفت : حالت خوبه ؟ بمبئی که نیستی ؟ گفتم : نه ، بنگالور هستم ، چطور شده زنگ زدی ؟ اتفاقی برایت افتاده ؟ گفت برای من نه ، اما بمبئی مورد حمله تروریست ها قرار گرفته. خوب حالا خیالم راحت شد. 
اتاقم در آنجا تلویزون داشت .  و اکثر کانالها اخبار فوق العاده داشتند. کانال ِ انگلیسی زبانی را انتخاب کردم و ماجرا را تعقیب کردم .  در تصویرها کافه ای را که در آن صبحانه خورده بودم و مورد هجوم تروریست ها واقع شده بود شناختم. هتل تاج یکی از گرانترین هتل های هند است و مسلما جایی نبود که من بخواهم یا بتوانم هزینه اش را پرداخت کنم ولی زمانی که در بمبئی بودم در هتلی بودم که در ،همان خیابانی که تاج قرار داشت ، واقع شده بود.

عکسهای بنگالور را در اینجا ببینید

فردای آن روز به سمت هامپی به راه افتادم. 

[ 23:48 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

December 24, 2008

کریسمس مبارک

Mary Christmas to you all

DSC061341.jpg 

 I like your Christ, I do not like your Christians. Your Christians are so unlike your Christ.

Live as if you were to die tomorrow. Learn as if you were to live forever.

Happiness is when what you think, what you say, and what you do are in harmony.

Be the change that you want to see in the world.

The weak can never forgive. Forgiveness is the attribute of the strong.

ماهاتما گاندی

 

 

[ 8:14 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

December 23, 2008

Incredible India 4

در چنگانور مدتی فکر کردم که به کدام سوی بروم ، تصمیم گرفتم که به کوتایم بروم و تا رسیدن وقت حرکت اتوبوس در یک غذاخوری محلی لیوانی چای و یک سنبوسه خوردم.
در کوتایام در یک میهمان خانه اتراق کردم و به دیدن منطقه و نیز شهر رفتم .
کوتایام ( Kottayam) یکی از شهرهای بزرگ واقع در ایالت کرلا است.
کوتایام را میتوانم با کمک عکسها به شما نشان دهم :

DSC05746.jpg

DSC05711.jpg
درخت لاستیک در مزرعه ی بزرگ لاستیک در نزدیکی کوتایام

DSC05740.jpg
مجسمه ی گاندی در شهر کوتایام .

  بقیه ی عکسهای کوتایام را در این آدرس ببینید

در کوتایام با آشرام ِ آما در کولام تماس گرفتم و گفتند که آما در تور اروپا به سر میبرد ولی من میتوانم بروم و چند روزی در آشرام ـ اقامتگاه ، مهمان خانه ـ باشم. برگشتن آما به نیمه ی دسامبر برمیخورد و امکان آن نبود که بتوانم در این سفر ملاقاتی با او داشته باشم. از تعریف هایی که از او شنیده بودم نظرم خیلی جلب شده بود که خودش را ببینم. چرا که دیدن یک گوروی زن میتوانست جالب باشد. آما به Hugging Saint  مشهور است ، این شهرت را به دلیل اینکه همه را بغل میکند دریافت کرده است.
از کوتایام با قطار راه افتادم و به کولام و بعد با اتوبوس به آمریتاپوری رفتم. . بعد از بسته شدن دفتر به آشرام رسیدم و به طور موقتی کلید اتاقی را در اختیارم گذاشتند که بتوانم دوشی بگیرم و خستگی در کنم. شب را هم در همان اتاق ماندم ولی فردایش تغییر مکان دادم و  با دختری انگلیسی که به شدت به این گورو بازی ها اعتقاد داشت ،هم اتاق شدم.
DSC05765.jpg

در عکس معبد بزرگی که در مرکز آشرام قرار دارد می بینید. در این آشرام در آپارتمانهای 10 تا 13 طبقه ،  به طور متوسط 2500 نفر دائمی زندگی میکنند.در میان مقیمان دائمی  دختران جوان دانشجو و افراد مسن زیادند.
هزینه ی اقامت برای توریست شبی 150 روپیه ، چیزی برابر سه دلار ، است ولی برای کسانی که دائمی اقامت دارند هزینه کمتر از این است. آما دارای دانشگاه و بیمارستان است که در همان نزدیکی وجود دارد. هر دوی اینها خصوصی است و برای استفاده کنندگان هزینه دارد.
در یوتوب فیلمهای متعددی از آما پیدا کردم ، این یکی از آنهاست
و این هم انجام دارشان ـ خواندن سرودهای مذهبی هندو ـ توسط آما است.  به حضور زنان و مردان خارجی ـ غیر هندی ـ در میان جمعیت توجه کنید.

فیلمی در یوتوب پیدا کردم از دارشان ، که قسمت هایی از آشرام را هم نشان میدهد . در آشرام عکس برداری ممنوع بود و من این عکسها را قبل از اینکه خبر شوم که ممنوع است گرفته بودم .

سایت ِ آما

 اقامت در آشرام مجانی نیست ولی سه وعده غذای مجانی و دو وعده چای رایگان برای همه ـ چه خارجی چه هندی ـ سرو میشود.
راستش خوردن غذا برای من غیر ممکن بود. یک بار سعی کردم و مقدار کمی غذا در  ظرفم گرفتم ولی نتوانستم آن را بخورم. دفعات بعد سعی هم نکردم ، برای همین غذایی که من مایل به خوردن آن نبودم ملت صف میکشیدند و خودم را بسیار احمق میدانستم اگر این غذا را هدر میکردم.
در آشرام کافه ای هم بود که با پرداخت پول میشد غذای اروپایی ، پیتزا و این چیزها خرید. البته همه غذاها گیاهی و بدون گوشت بود.
دارشان ، یعنی مدیتیشن و سرودهای مذهبی هندو ، روزی دو بار ، صبحها از ساعت 4 تا 6 و عصر ها از 6 تا 8 برگزار میشد. شرکت در دارشان به هیچ عنوان اجباری نبود.
در وحله ی اول آشرام به نظر جای خارق العاده ای می آمد. ولی وقتی میدیدی که هیچکدام از امکانات یعنی دانشگاه یا بیمارستانهای آما ، رایگان نیست ، چشمها به سوی تجارت بزرگی که در جریان است بیشتر باز میشد.
شکلات ِ آما ، چای ِ آما ، کیف ِ آما ، لباس ِ آما...
و باورم کنید ، ابدا هم ارزان نبودند.  به طوری که من هیچ چیزی نخریدم. 
اروپایی هایی را دیدم که بیش از 5 سال است در اینجا دائمی زندگی میکنند و رایگان کار میکنند. نمیدانم هزینه ی زندگی شان چگونه میگذرد. احتمالا دخترها و پسرهای جوان از خانواده کمک میگیرند و مسن تر ها ، بازنشسته هستند.
ولی این یک جا ماندن ، در این جزیره ی آرامش بدور از جنجال دنیا ، برای چه ؟ اینها چه چیزی را گم کرده اند که در این ساعتهای سرود و قربان صدقه ی کریشنا رفتن آن را جستجو میکنند ؟
در انتها به این نتیجه رسیدم که یک گوروی مونث با یک گوروی مذکر زیاد فرقی ندارد. اما حالا که گورو ها در هند این قدر زیاد هستند و هر کدام برای خود دسته ای دارند ، بودن یک گوروی مونث در این دنیای مردانه ـ هر چند که با همان قوائد بازی مردانه همخوانی داشته باشد ـ نمیتواند جنبه ی منفی ای داشته باشد. 
از یک نظر که میتوانم بگویم آشرام خیلی مثبت بود ، مسئله حضور دختران محصل و دانشجو در این محل است.
آشرام ِ آما از نظر مردم محلی امن و قابل اعتماد به حساب می آید. دختران بسیار زیادی در اینجا زندگی میکنند. در اتاقهای کوچک با سه یا چهارنفر دیگر شریکی زندگی میکنند و در دانشگاه تحصیل میکنند. شاید اگر این محل نبود ، این دختران هرگز نمیتوانستند زندگی مستقل از خانواده را  تجربه کنند.
صد البته امکانات مالی خانواده های این دختران بسیار محدودتر از امکانات مالی خانواده هایی است که امکان تهیه خانه و کاشانه ی مستقلی برای فرزندشان در دوران تحصیل را دارا هستند.

انسانهای مقیم آشرام ـ منظورم غیر هندی هایش است ـ  انسانهای خاصی بودند. اگر به عقاید آنها و پذیرش بی چون و چرای این عقاید نخواهیم بند کنیم ـ که من معمولا نمیتوانم :)) ـ آرامشی را در ایشان میتوانی حس کنی ، آرامشی که در جستجویش بوده اند و در این جا آن را یافته اند. به نوعی انگار که نیاز داشتند زندگی ای را که در غرب داشته اند ترک کنند ، و جستجویشان به اینجا ختم شده بود.  و اگر چنین است ، چرا که نه. این شیوه ی زندگی برای من مناسب نیست ، ولی اگر کسی میتواند در آن شادی و آرامش بیابد ، چرا که نه !!! 


آشرام در جای بسیار زیبایی نیز واقع است. یک سوی دریا و یک سوی رودخانه . 
DSC05763.jpg

DSC05791.jpg
اما در آشرام با آدمهای جالبی هم آشنا شدم ، متیو از آمریکا و آودری از کانادا ، مسافرانی که رهگذر بودند و آشرام را برای چند روز اقامت انتخاب کرده بودند. انسانهایی که جستجو گر بودند و این جستجو را با هیج جزیره ی امنی تعویض نمیکردند.

شخصا فکر میکنم برای مسافران هند که مایل به دیدن زندگی واقعی در هند هستند ، گذراندن چند روز در یکی از آشرام ها لازم است.  چرا که این هم بخشی از زندگی هند است که نباید آن را از دست داد. 

یکی از مسائل آشرام ِ آما ، کار داوطلبانه است که البته اجباری نیست. من مدت زیادی نماندم ، اما در روزهایی که ماندم یک روز در باغ به باغبانی پرداختم و یک بعد از ظهر هم به کتابسازی ـ جلد کردن کتابهای سرودهای مذهبی آما ـ پرداختم که صد البته کار در باغ را با وجود تاول های دستم ، بیشتر دوست داشتم.

این نوشته را به یاد می آورید ؟ گفته بودم که عکس  او را در اینجا میگذارم :.

DSC05767.jpg

و این عکس را  بسیار دوست دارم :
  
DSC05797.jpg  

  عکسهای کولام را اینجا ببینید

بعد از سه روز ، از آشرام به راه افتادم. قصد شمال داشتم ولی از جای دیگری سر در آوردم.

ادامه دارد...

[ 20:33 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

December 21, 2008

Incredible India 3

مرکز مدیتیشن ویپاسانا ، براستی  حقیقت چیست و نزد کیست ؟

در قطار راه به راه چای و قهوه می آوردند. چای و قهوه هر دو با شیر بود و  هر دو یک مزه میداد : شکر.  به سادگی به این نتیجه رسیدم که هندی ها  هر وقت بخواهند شکر بخورند ، قدری چای یا قهوه به آن اضافه میکنند.

در چنگانور با یک ریکشا خود را به مرکز ویپاسانا رساندم. وقتی رسیدم مرکز را بسیار خلوت دیدم. از آقایی که مرا به اقامتگاه زنان هدایت کرد پرسیدم آیا دیگران آمده اند و او گفت که در راهند. و اینکه یک زن فرانسوی فعلا آمده است.
محل با امکانات ابتدایی در باغ بزرگی قرار داشت. با دیدن باغ به خود گفتم که چه خوب. جا برای قدم زدن ـ دویدن و ورزش و یوگا  در این مدت ده روز ممنوع بود ـ دارم.

DSC05704.jpg 
محل خواب من ، همانطور که می بینید کوله پشتی ام زیر تخت است. در این اتاق چهار تخت جا میشد. تخت چوبی بود و تشک ابری داشت. ملافه های تمیز از طرف راهنمایم به من داده شد. اما حوله با خودم همراه داشتم. این اتاق یک پنکه سقفی داشت که در شدت گرمای چنگانور وقتی که برق داشتیم ، بسیار به کار می آمد.  
 سه زن دیگر ساکن این اتاق هندی بودند.
به تدریج ریکشاهای دیگری به مرکز می آمد و  با ویرجینی از فرانسه ، کلودیا از هلند ، اریک از انگلیس ، مارکوس از آرژانتین و لئو از اتریش آشنا شدیم. هندی ها هم آمدند ولی در ابتدا غریبی میکردند و ما را تحویل نمیگرفتند. 
 در این مرکز در انتها از میان سی نفر که این کورس را ثبت نام کرده بودند ، 5 زن از 12 زن و 4 مرد از 18 مرد غیر هندی بودیم. بقیه تماما هندی بودند و از نقاط مختلف به اینجا آمده بودند.
بعد از ثبت نام ، پول ، پاسپورت و دوربین عکس برداری و تلفن را تحویل دفتر دادیم.
از ما خواستند که کتابهایمان را هم ـ اگر با خود داریم ـ تحویل بدهیم و من گفتم که من تعدادی کتاب دارم ولی نیازی به تحویل آنها نمی بینم و فکر میکنم در کوله پشتی ام میتوانند باقی بمانند. آقایی که جلسه ی معرفی را راه انداخته بود پرسید : چه کسی تظمین میکند که نمینشینی و کتاب بخوانی ؟ در حالی که بسیار تعجب کرده بودم و هیچ سعی در پنهان کردن تعجبم نداشتم گفتم : من بزرگسال هستم آقا. وقتی میگویم کتاب نخواهم خواند خوب نمیخوانم. بچه که نیستم . و آن آقا دیگر چیزی نگفت.
در جلسه ی معرفی به ما گفتند که جداسازی زن و مرد را باید رعایت کنیم. اتاق مدیتیشن نیز جداسازی رنگی داشت. یک حصیر اتاق را به دو قسمت تقسیم میکرد. زنان روی تشکچه های نارنجی و مردان روی تشکچه های آبی در دو سوی این حصیر می نشستند. 

DSC05706.jpg 

 و نیز گفتند که ده ساعت مدیتیشن در روز داریم ولی  در ساعت های استراحت و بعد از صبحانه و ناهار  اگر دلمان خواست میتوانیم قدم بزنیم.  در همان جا تقسیم بندی جانانه ای انجام شد : تمام باغ متعلق به مردان بود و زنان در محوطه ی اقامتگاه خود میتوانستند قدم بزنند. صدایم در آمد : همین ؟ آقای جرج که برنامه ی معرفی را به عهده گرفته بود گفت : نه اینکه فکر کنید نمیخواهیم چهره ی زیبای شما زنان را ببینیم. مسئله این است که از پرت شدن حواس چلوگیری کنیم . گفتم حواس چه کسی ؟ و چرا پرت شدن حواس آقایان را ما باید هزینه کنیم ؟ آقای جرج چپ چپ به من نگاهی کرد . با این نگاه آشنایی داشتم ، اینجا هم داشتم نقش عنصر نامطلوب را به خود میگرفتم. به زنان دیگر نگاه کردم و هیچ جمایتی در هیچ کسی ندیدم.
بیرون به ویرجینی ـ فرانسه ـ گفتم : به نظر تو مسئله حله ؟ یعنی همین محدوده ی دور اتاقهایمان برای قدم زن ما کافیست ؟ با خجالت گفت : نمیدانم. ببخش که از تو حمایت نکردم . آخه میدونی...فرهنگ و اینا...

بعد از شام روزه ی سکوت شروع شد. ویدئوی مقدماتی را نگاه کردیم و رفتیم در تخت هایمان خوابیدیم. تخت ها پشه بند داشتند و پشه بندها محکم بود. وقتی در تخت خوابیده بودم و نگاهم به سقف بود ، چند موش را روی سقف در حال رفت و آمد دیدم. قسمتی از کابوس بزرگ من را موشها  تشکیل میدهند. بلند شدم و پشه بند را زیر تشکم محکم کردم. اگر موشی از سقف روی من می افتاد این پشه بند میتوانست جلوی او را بگیرد و... چراغ خاموش شد و به زور خوابم برد.
صبح ساعت 4 با زنگ بیدار باش بلند میشدیم. مسواک و شستن دست و رو و به اتاق مدیتیشن میرفتیم. تا ساعت 6 و نیم با دستوراتی که از نوار پخش میشد مدیتیشن را می آموختیم ، ساعت 6و نیم صبحانه بود و بعد تا ساعت 8 صبح حمام و شست و شو و بعد از 8 صبح تا یازده و نیم با چند پاس کوتاه ، مدیتیشن و بعد ناهار. بعد از ناهار استراحت تا ساعت 2 و بعد تا ساعت 6 که عصرانه ـ چای و میوه ـ میخوردیم ، مدیتیشن بود و بعد از عصرانه باز پاسی کوتاه و ساعت 7 شب ویئدئوی توجیهی و بعد از ویئدئو تا ساعت 9 شب مدیتیشن و ساعت 9ونیم شب خاموشی...
بعد از ناهار شروع به قدم زدن در دور ساختمانی که اتاقهایمان در آن قرار داشت کردم. یکی از آسیستان ها نزدم آمد و گفت که حق ندارم در جلوی اقامتگاه قدم بزنم و فقط قسمت پشت اقامتگاه به ما زنان اختصاص دارد.
گفتم : آنکه میگویی فقط ده متر است. و پشت توالت ها. من نمیتوانم ده روز چنین زندگی کنم. من به تحرک احتیاج دارم. چون میگویید یوگا و دویدن را هم نمیتوانم انجام دهم ، پس میماند همین قدم زدن. حالا قدم زدن هم محدود به همان ده متر ؟ من نمیتوانم.
 گفت : خوب برو آن طرف و در آنجا راه برو .
نگاهی به آن سویی که اشاره میکرد کردم و گفتم : آنچا که بوته زار است. تو میگویی قرار نیست حواس مردان با دیدن ما زنان پرت شود و باید به مدیتیشن و تفکر در قدم زدن ادامه دهیم. خوب یه وقت قورباغه ای چیزی بپرد بالا... من حواسم پرت نمیشود ؟ یا اینکه پرت شدن حواس ما مهم نیست ؟
گفت : ما تا حالا 90 بار این کورس را داشته ایم و هیچ وقت کسی گله نکرده. زنان اصلا قدم نمیزنند. میروند در اتاقهایشان استراحت میکنند دیگه بابا.
گفتم : ولی من میخواهم قدم بزنم. و زن هم هستم. حالا تکلیف من چیست ؟
گفت با گورو صحبت میکنم.

خسته از این جدل به اتاقم رفتم و روی تخت ولو شدم. ساعت دو متوجه شدم که زنگ رفتن به سالن مدیتیشن زده شده و من متوجه نشده بودم و با تکان یکی از هم اتاقی هایم بیدار شدم. دستهایم را به حالت ناماسته در جلوی سینه به هم رساندم و با خم کردن سر از او تشکر کردم. به سالن مدیتیشن رفتیم و بعد از یک پاس کوتاه که برای خوردن آب بیرون آمدم ، تکاپویی در قسمت پشتی خانه دیدم. به آنجا رفتم و دیدم دو نفر با کندن بوته ها ، در پشت خانه مشغول درست کردن راهی برای قدم زدن در بخش زنان هستند.

DSC05710.jpg
این عکس را بعدا که وسایلم از جمله دوربین را تحویلم دادند گرفتم. این راهی بود که برای من و دیگر زنان درست کردند. راهی به طول 35 متر در بوته ها. و این راه فقط برای استفاده ی من نبود. زنان دیگر هم به همان اندازه ی من از آن استفاده میکردند. و تنها برای نبودن این امکان بود که به اتاقهایشان میرفتند و میخوابیدند. باز این 35 متر در میان بوته ها بهتر از آن ده متر در پشت توالتها بود.

DSC05708.jpg
DSC05707.jpg
دو عکس از ناهار خوری  

رختشوری با دست و در روی سنگ رخت ـ همان پشت توالت ها ـ انجام میشد. غذای گیاهخواری تهیه و سرو میشد. و اکثر اوقات اصلا نمیدانستی چه داری میخوری. من چندان در مورد غذا وسواسی نیستم ولی واقعا بعضی چیزها را اصلا نمیتوانستم بخورم و این موجب میشد که خیلی کم غذا بخورم. ولی در عین حال احساس گرسنگی هم نمیکردم. احتمالا به دلیل گرما بود. 
قاشق  تنها وسیله ی خوردن غذا بود و بشقاب ها  و لیوان و کاسه و ...همه به شکلی که می بینید استیل بودند اما بجز من کسی از قاشق برای خوردن غذا استفاده نمیکرد. حتی زنان خارجی هم یاد گرفته بودند با دست غذا بخورند. البته از پشت پرده ، از بخش مردان ، صدای خوردن قاشق ها به ظرف های استیل نشان میداد که مردان خارجی به این سادگی عادتهای خوب خود را کنار نمیگذارند. به هر حال من که هنوز هم نمیفهمم چرا باید غذای داغ را با دست بخوریم و این چه احترامی به کدام فرهنگ است ؟ نه اینکه بگویم غذا خوردن با دست بد است. برای آنکه با این شیوه زندگی کرده است ، خوب این یک عادت است ، ولی چرا آن که اینگونه زندگی نکرده چرا باید برای نشان دادن رسپکت تمام عادت های خود را زیر پا بگذارد ؟

روز چهارم تمام اصول مدیتیشن تدریس شد. از آن پس مانده بود تا تمرین کنی . دی وی دی هایی که شبها برایمان نمایش میدادند پیرمردی را نشان میداد که گوروی بزرگ این سبک است و اگر میرفتی توی بحر صحبتهایش میدیدی که به فلسفه و روانشناسی آشنایی دارد ولی حرفهایی را که میزد ، که گاهی عین گفته ی یکی از فلاسفه ی بزرگ بود ، بدون ذکر اسم فیلسوف می گفت که به حساب خودش گذاشته میشد.
دیگر اینکه من با کسانی که فکر میکنند تمام حقیقت پیش آنهاست عمیقا مشکل دارم. شیوه ای که تدریس میشد شیوه ی خوبی برای مدیتیشن بود ، قبول دارم. ولی اینکه کسی فکر کند این شیوه ی اوست که نجات بخش است .... نه ...نیستم.  
در دی وی دی های توجیهی ، آقای گوانکا ادعا داشت که این شیوه بر هر درد بی درمان دواست. از اعتیاد به الکل و مواد مخدر گرفته تا دپرشن و خلاصه همه چیز  را دوا میکند و به جویندگان شادی میدهد.
من برایم سخت است این تفکر را قبول کنم. 

روز ششم با یکی دو تا از بچه ها که در فکر رفتن بودند ـ با وجود سکوت ـ صحبت کوتاهی کردم و گفتم بعد از ویئدئوی امشب  تصمیم به ماندن یا رفتن را خواهم گرفت و بعد از ویئدئوی شب ، به آنها گفتم که فردا صبح خواهم رفت.

صبح  ساعت 4 بلند شدم و ملافه هایم را شستم. به خانمهایی که سعی میکردند به من حالی کنند که باید به سالن مدیتیشن بروم گفتم که من مرکز را ترک خواهم کرد و بعد به یکی از آسیستان ها گفتم که مایلم بروم.  او گفت که باید با گورو صحبت کنم.
صحبت با گورو  به صورت اصراری بی مورد در آمد. به او گفتم که تصمیمم را گرفته ام و فکر میکنم دیگر چیزی از این کورس نمیگیرم.  او صحبت از این کرد که به پلیس گزارش داده اند که من این ده روز را اینجا می مانم و اگر بروم مشکل میشود و از این بهانه ها. دائم هم  حرفش را تکرار میکرد که اگر بروی ، بدبخت خواهی شد و هپی نس خلاصه بی هپی نس .  
عصبانی شدم و به او گفتم که با تمام احترامی که برایش قائلم ، معتقدم که شادی برای هر کسی فردی است و چیزی که برای او شادی و خوشبختی معنی میشود شاید برای من عکس آن باشد. سرآخر گفتم : اگر گاندی هم این شیوه را انتخاب کرده بود و روزی ده ساعت جایی می نشست و کاری هم به دنیا نداشت ، هنوز انگلیسها در هند صاحب بودند.
او گفت : به آسیستان میگویم که پاس پورت و بقیه لوازمت را بدهد و میتوانی بروی.
وسایلم را قبلا جمع کرده بودم. با بچه ها خداحافظی کردم و راه افتادم. 

بعدها در پونه به همراه دوستی ، در سایت ویپاسانا نگاهی به مرکز آن در نزدیکی پونه انداختیم. خیلی متفاوت به نظر می آمد.
شاید در آنجا چنین برخوردهایی که در چنگانور به وجود آمد با توجه به شرایط زیستی آنجا ، پیش نمی آمد.
شاید اگر این کورس در ابتدای سفرم نبود ، و اینهمه بیقرار دیدن هند نبودم ، برخوردم چیز دیگری بود.
ولی با تبعیضی که در آنجا نسبت به زنان روا میشد هرگز نمیتوانستم کنار بیایم و آن را فرهنگ ایشان و یا اگزوتیک بدانم.

مرکز ویپاسانا را ترک کردم. به من گفته بودند که تا ساعت 9 صبح باید محل را ترک کنم و از خبر کردن ریکشا هم خبری نبود. انگار حسابی اوقاتشان را از خودم تلخ کرده بودم.
پیاده راه افتادم و بعد از قدری پیاده روی ، ریکشایی در ده پیدا کردم که مرا به چنگانور رساند. 
و سفر تازه آغاز شده بود...

ادامه دارد... 
 

[ 20:03 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

هادی خرسندی در سوئد

هادی خرسندی در سوئد است و در استکهلم برنامه داشت. برنامه ای از طرف اتحادیه ایرانیان که با نیم ساعت تاخیر شروع شد.
هادی عزیز این بار هم مثل دفعات قبل ، همان حرفهای قبلی را تکرار کرد. تمام محتوای برنامه تکراری بود. و بجز چند تکه ی کوچک هیچ کدام جدید نبودند.
مردم میخندیدند و من هم با مردم اکثرا میخندیدم. چرا که هادی و هنرش را حقیقتا دوست دارم.

یکی از حرفهای جدید  هادی که  قابل تعمق  بود این بود که گفت ، من اگر پرنس چارلز بودم ، دایانا را نمیکشتم. میگذاشتم کامیلا بشود.  ما مردهای ایرانی دایانا ها را میگیریم و از آنها کامیلا میسازیم.
حرفش خیلی جای فکر داشت. و من هم به این فکر کردم که چرا ما زنهای ایرانی به چنین پروسه ای تن میدهیم ؟ آیا این تن دادن ، این تسلیم ، بخشی از این پروسه نیست ؟ آیا تنها مردان هستند که در این پروسه نقش  اصلی را ایفا  میکنند ؟ و آیا پذیرفتن نقش دوم در زندگی به خود زن نیز مربوط نمیشود  ؟ 
It takes 2 to tango!!

[ 9:20 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

December 20, 2008

Incredible India 2

قطار اکسپرس ، بمبئی تا چنگانور 

DSC05693.jpg
DSC05697.jpg

ایستگاه قطار بمبئی مملو از جمعیت بود. و قطارها با آنچه من در طول این سالها از شکل و شمایل قطار دیده بودم بسیار متفاوت بودند. قرار بود بیش از سی ساعت در قطار باشم و آژانس مسافرتی با گرفتن مبلغی نزدیک به دو برابر قیمت اصلی جایی در واگن دارای ایر کاندیشن برایم رزرو کرد. چیزی که بعدا متوجه شدم ضرورت خاصی هم ندارد. چرا که واگن های اسلیپرز ، بدون ایر کاندیشن هم جای خواب دارند ، البته این یکی قدری خلوت تر و لوکس تر !!! بود.

همسفران من یک مرد میان سال بود که در دبی کار میکرد و هر سال یک ماه به هند و نزد زن و فرزندانش می آمد. میگفت که حدود 15 سال است که اینگونه کار میکند. و چهار بچه داشت و بچه ی کوچکش نزدیک به چهار سال داشت.
همسفر دیگرم یک مرد سی و پنج ساله به نام سانچی  بود. او پزشک بود و در بیمارستانی در تیراوانانتاپورام ، مرکز استان کرالا کار میکرد. همسرش که همسن خود او بود پزشک بود و در حال گذراندن دوران تخصص خود در یکی از بیمارستانهای وابسته به دانشگاه در پونه بود. او در پونه ـ به فاصله چهار ساعتی بمبئی سوار شد و تقریبا 12 ساعت بیشتر از من قرار بود در قطار بماند.
سانچی  مردی بسیار روشنفکر و دارای اطلاعات عمومی بسیار خوبی بود. یکی از معدود کسانی که میدانست سوئد کجاست و وقتی گفتم که از سوئد هستم به کوله پشتی ام اشاره کرد و پرسید : این مال ایکه آ است ؟ گفتم : نه ، ایکه آ کوله پشتی نمیسازد . گفت : میدانم. مبل و تخت و این چیزها. گفتم بله ، و البته خرده ریز هم دارد. یک دقه صبر کن. یک چیزی از ایکه آ در کوله ام دارم. و بعد از گشتن ، حوله ای را که بسیار نازک بود و به تازگی به دلیل سبک بودنش به قیمت بسیار کمی از ایکه آ خریده بودم به او دادم. مارکش را نگاه کرد و خندید ، پرسیدم چرا میخندی ؟ و مارک را به من نشان داد :
IKEA of Sweden
Made  in India

با سانچی در تمام راه گفت و گوی طولانی ای داشتیم. مادر خودش و مادر زنش هر دو پزشک بودند. مادر زنش یک ان جی او مربوط به حمایت از زنان را سرپرستی میکرد. 7 سال بود که ازدواج کرده بود و از این هفت سال فقط دو سال با همسرش زندگی مستمر داشت ، بقیه سالها همسرش در اندونزی و اکنون هم پونه در حال ادامه ی تحصیل بود.
گفتم که نظرش در مورد تحصیل همسرش چیست ؟ و گفت که زن بسیار باهوشی است و باید تحصیلاتش را ادامه دهد. گفت که بسیاری از فامیل  معتقدند که باید زنش خانه بماند و بچه دار شوند ولی او زنش را بسیار دوست دارد و ابدا مایل نیست که او خواسته های خود را به خاطر حرف خانواده زیر پا بگذارد.
چیزی که بعدش گفت مرا شکه کرد ، سانچی گفت که ازدواج او از طرف خانواده ها و با صلاح دید آنها ترتیب داده شده است و او تا قبل از ازدواج همسرش را نمیشناخته. گفت که بعدا عاشق همسرش شده. از او پرسیدم که مشکلی با این مسئله ندارد ؟ به شیوه ی هندی ها سری تکان داد و گفت : نه ، چرا داشته باشم ؟ اوکی است. تقریبا همه در هند اینگونه زندگی میکنند و چه کسی میگوید که شیوه ی شما بهتر است. طلاق در هند بسیار کمتر از سوئد است. گفتم : ولی این به خاطر این نیست که در هند همه عاشق هم هستند. بلکه به خاطر عدم امنیت زن بعد از طلاق است. و فرهنگ شما اصلا طلاق را ناپسند میداند.
گفت : همینطوره . ولی این ها چیزهایی هستند که به تدریج دارند تغییر میکنند. البته سرعت تغییر این چیزها بسیار بسیار کند است.
در راه و در یکی از ایستگاه ها صحنه ای را به سانچی نشان دادم و پرسیدم : این دو نفر گی هستند ؟ 

DSC06173.jpg
( عکس در زمان و موقعیت و شهر دیگری گرفته شده است ، ولی چنین صحنه هایی زیاد دیدم )

گفت : نه، البته من مثل رئیس جمهور شما نمیگویم که ما در اینجا اصلا گی نداریم. داریم. ولی اینطور علنی ، هرگز. اینجا گی بودن از طرف مردم عادی خیلی تقبیح شده است و حتی در بعضی ایالات جرم هم محسوب میشود. اینها فقط دوستان عادی هستند.
دو نفر دیگر را نشان دادم . دو مرد بزرگسال که دست در گردن هم انداخته بودند . گفت :  مگر در سوئد مردهایی که گی نیستند   اینطور رفتار نمیکنند  ؟ گفتم : شوخی میکنی ؟

سانچی از من در مورد وضعیت زنان در سوئد پرسید و وقتی به او گفتم که سالها فعال خانه ی زنان بودم تعجب کرد. گفت : در کشوری که زنان نیمی از دولت و نیمی از پارلمان را دارند هم باز به خانه ی زنان نیاز است ؟ من فکر میکردم که در سوئد این مسائل برای همیشه تمام شده . برایش توضیح دادم که در سوئد هر 10 روز یک زن هنوز کشته میشود. و هر چند نیمی از کابینه دولت زن است ولی پست های حساس به مردان داده میشود. به او گفتم که تنها درصد کمی از روسای کل زن هستند در حالی که تمامی قریب به اتفاق زنان سوئد شاغل هستند.
حرفهایم را با ناباوری و دقت گوش میکرد. و بارها گفت که چنین تصوری از سوئد نداشته است.

قطار وقتی وارد منطقه ی کرالا شد ، طبیعت به یکباره دگرگون شد. سبزی و طراوت و رطوبت منطقه ، اگر درختهای سر به فلک کشیده ی نارگیل و مانگو و موز نبودند ،  چیزی شبیه شمال خودمان را در یاد زنده میکرد.

سانچی تذکرات مفیدی در مورد غذا و بهداشت به من داد که عمدتا میدانستم. ولی وقتی بعد از خوردن غذا و شستن دستهایم از الکل برای ضد عفونی دست استفاده کردم گفت : بابا خیلی تازه وارد به نظر میرسی . گفتم که تنها دو روز است که به هند آمده ام. و گفت که حقیقتا نیازی به الکل نداری ، فقط دستهایت را خوب بشور. میوه را نشسته نخور و از اینها هم ـ در آن موقع مردی با سطلی دوغ هندی از راهروهای قطار گذر میکرد و با صدای بلند آن را تبلیغ میکرد ـ مطلقا نخور. لااقل در اینجا نه. چون معلوم نیست این دوغ را با کدام آب درست کرده اند.

سانچی مملکت خود را عاشقانه دوست داشت. گفت که حاضر نیست هرگز در جایی بجز هند کار کند. ولی از شرایط بسیار شاکی بود. از نادانی ، از اینکه در سال میلیونها خرج معابد میشود و با این پولها میشود به همه ی هند آب آشامیدنی سالم رساند. از اینکه کنترل جمعیت جواب نمیدهد و از خیلی چیزهای دیگر.  
برایش ماجرای پسربچه و شیر را در بمبئی تعریف کردم.  گفت : بهت بر نخورد. من خوشحالم از اینکه تو را می بینم. ولی اگر هند توریست نداشت ، ما خوشبخت تر می بودیم. لااقل میتوانستیم بنشینیم و حساب کنیم که چه خاکی به سر خود بریزیم. توریسم در هند خیلی از انسانهای ما را حقیرتر کرده است. خیلی ها از میان خود ِ ما حقیقتا اروپایی ها را از هندی ها آدم حسابی تر میدانند.
و گذایی ، یا همین ها که تعریفش را کردی.  
حرفش برای من آشنا بود. خیلی از ما همین را در مورد نفت میگفتیم.

برایش گفتم که در بمبئی مردی به من پیشنهاد شرکت در فیلمهای بالی وود به عنوان استاتیست را کرد. از مرد پرسیده بودم که چرا من ؟ و گفته بود که من ایجنت مخصوص جذب افراد اروپایی هستم. ما به دنبال انسانهای زیبا با پوست سفید میگردیم. 
و پرسیده بودم : پوست ِ سفید ؟ برای یک فیلم هندی ؟
سانچی خندید و گفت : نگفتم ... 

قطار در صبح زود ساعت  ربع به 6 به چنگانور رسید. هوا هنوز تاریک بود.  از سانچی چدا شدم. آدرس خانه اش را برایم نوشت و گفت که اگر گذرم به آن طرفها افتاد میتوانم مهمان او باشم. گفت که خانه ای با پنج اتاق خواب دارد و برای من و کوله پشتی ام جا به اندازه کافی خواهد بود. اما گذرم به آن طرفها نیافتاد و آدرس او را به همراه دفترچه یادداشتم بعدها گم کردم.

با یک ریکشا خودم را به مرکز مدیتیشن ویپاسانا رساندم.
ادامه دارد... 

[ 22:59 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

Incredible India 1

بمبئی

DSC06180

ساعت حدود یازده صبح روز 6 نوامبر بود که به فرودگاه بمبئی رسیدیم. نمیتوانم کتمان کنم که انتظار دیگری داشتم. فرودگاه با تمام فرودگاه های اروپایی تمیز و مرتبی که تا کنون دیده بودم فرق میکرد. مقدار معطلی برای گرفتن کوله پشتی ام بیش از حد معمول بود. ولی بالاخره گرفتم و راه افتادم. به سفارش یکی از دوستان تصمیم داشتم تاکسی پری پید بگیرم. مقداری پول چنج کردم و به سمت تاکسی های پری پید راه افتادم و پول را پرداخت کردم و بلیطی گرفتم با شماره تاکسی رویش. تاکسی واقعا یک ماشین قراضه ای بود که فکر نمیکردم بتواند از جایش تکان بخورد. ولی خورد و مرا به مقصد هم رساند.
در گل آبا اتاقی در یک هتل اجاره کردم و بعد از عوض کردن کفش بیرون رفتم تا لباسی تهیه کنم ، و بعد از تهیه یک پیراهن و شلوار هندی ، لباسها و کفش و کاپشنم را به پیرزن خنزر پنزری بخشیدم. و یک جفت دمپایی لا انگشتی پلاستیکی ، در تمام این سفر پاپوش  من بود.  

راه افتادم برای اینکه قدری با محیط آشنا شوم. پسر بچه ی پابرهنه ای دنبالم آمد و به انگلیسی میگفت که برایم شیر بخر. خواستم به او قدری پول بدهم ـ 10 روپیه ـ و گفت که پول نمیخواهم ، برای خواهرم شیر لازم دارم. و من به او گفتم که نمیدانم شیر را از کجا تهیه کنم. مرا به مغازه ی کوچکی در نزدیکی هتلم برد و گفت اینجا دارد. پرسیدم که شیر چقدر است و جواب گرفتم که 150 روپیه . من هم که شور حسینی در من قلیان پیدا کرده بود و فکر میکردم اصلا امروز به بمبئی آمده ام تا خواهر کوچک این پسر یتیم ـ خودش گفت که یتیم است ـ را از مرگ نجات دهم به صاحب مغازه گفتم که دو تا به او بدهد. جالب برایم این بود که صاحب معازه گفت که دو تا ندارد. بعد دو بسته دیگر را از گوشه ای در آورد و گفت این دو تا به اندازه همان یک بسته میشود. پرسیدم که ولی این شیر با آن دیگری فرق دارد و او گفت که عیبی ندارد. خلاصه همه را در یک پلاستیک چپاند و من هم 300 روپیه را دادم و پسرک شیر خشک را گرفت و خداحافظی کرد و رفت. من که انگار قدم هم کمی بلند تر شده بود ، با غرور خاص یک قهرمان ملی از مغازه کوچک بیرون آمدم و به هتلم رفتم. وقتی میوه ای را که خریده بودم در هتل گذاشتم یادم افتاد که آب نخریده ام. به همان معازه برگشتم تا آب بخرم و دیدم که بسته ی شیری که پسرک در دست گرفت و رفت ، در قفسه ی پشت سر مرد فروشنده باقی است. حتی کیسه پلاستیکی اش که بسته ی مقوایی و دو بسته پلاستیکی را در آن چپانده بود باقی بود. 
همانطور که به بسته های شیر نگاه میکردم ، بدون اینکه آبی را که خواسته بودم از روی پیشخوان بردارم یا پولش را بدهم ، گیج و منگ از مغازه بیرون آمدم.
صاحب هتل برایم گفت که این یکی از شیوه های کلاه گذاشتن سر توریست هاست. گفت که پسرک به احتمال قوی چیزی بیشتر از 20 تا 30 روپیه دریافت نکرده است. 
گفتم که ای کاش پول را به خود پسرک میدادم. ولی واقعیت این است که دلم از کلاه گشادی که سرم رفته بود به شدت می سوخت. احساس میکردم یک احمق به تمام معنی هستم.
فردای آن روز ، برای گرفتن بلیط قطار به ایستگاه رفتم. گرفتن بلیط با پرداخت قیمت تقریبا دو برابر به یک شرکت توریستی ممکن شد چون در اداره قطار گفتند  که بلیط ها تمام شده.

وقتی بلیط را گرفتم برای برداشتن کوله پشتی ام به گل آبا برگشتم و پسربچه ی دیگری دنبالم دوید و از من خواست تا برای برادرش شیر بخرم.
گفتم : ها ها..من دیگه اینو بلدم.
ـ نه خانم. من دروغ نمیگویم. من واقعا شیر لازم دارم برای برادرم.
نگاهی به پسر بچه کردم. و از او پرسیدم : گرسنه ای ؟
پسرک گفت : آره.
ـ خوب من میخواهم چیزی بخورم. شیر برایت نمیخرم ولی حاظرم یه ناهار بهت بدهم.
ـ آنجایی که تو غذا میخوری مرا راه نمیدهند.
ـ اگر من بخواهم راه میدهند.
پسرک راضی شد.
ـ فقط باید اینجا صبر کنی تا من بروم و کوله پشتی ام را بردارم و بیایم.
وقتی برگشتم پسرک منتظر دم هتل نشسته بود. با هم راه میرفتیم و پسرک پرسید که آیا برای حمل کوله پشتی ام میتواند کمکم کند ؟ نگاهی به او کردم. تقریبا هم قد کوله پشتی ام بود با وجود این مایل بود کاری برای من انجام دهد. شاید چیزی در قبال پیشنهادی که من به او کرده بودم.  تشکر کردم و گفتم که خودم آن را حمل میکنم. 
در راه رستوران کمی از او در مورد خودش پرسیدم. حرفهایی زد که احتمالا کاملا راست نبوده. اما چه اهمیتی داشت ؟
پیشخدمتی در ِ رستوران را برای من باز کرد و بعد از اینکه من وارد شدم  همانطور که پسرک گفت از ورود او جلوگیری کردند. توضیح دادم که او همراه من است. پیشخدمت از من خواست صبر کنم و رفت و با مرد مسنی برگشت. مرد برایم توضیح داد که این بچه ها کلاش هستند و توریست های ـ احمق ـ مثل من را می چاپند . من به او گفتم که او مهمان من است و قرار است ناهار بخوریم و اگر او این مسئله را خوش نمیداند میتوانیم رستوران دیگری را انتخاب کنیم. مرد اشاره ای به پیشخدمت کرد که اجازه دهد و به من گفت : از من گفتن..

پسرک نمیتوانست منوی غذای را بخواند. سواد خواندن نوشتن نداشت ولی انگلیسی را صحبت میکرد ـ بعد از آن از این بچه ها که سواد ندارند ولی انگلیسی میدانند زیاد دیدم ـ از او پرسیدم چی میخورد و پرسید که آیا هر چه دلش خواست میتواند بخورد یا نه ؟ و گفتم که میتواند. چیکن بریانی سفارش داد با دو نان و یک دوغ و یک کوکاکولا.
من هم چیکن بریانی سفارش دادم با یک لیوان آب. 
در سکوت غذا میخوردیم و پسرک از من هم که در تند خوردن مشهور هستم تندتر غذایش را خورد. دو کوکای دیگر هم سفارش داد و هر بار پیشخدمت نگاهی به من می انداخت و من هم با سر میگفتم که اشکالی ندارد.

بعد از تمام شدن غذایش از او پرسیدم که آیا چای میخواهد یا نه. نمیخواست . گفت که خیلی سیر شده و جایی برای هیچ چیز دیگر ندارد. دیدم این پا آن پا میکند و گفتم اگر میخواهد برود ، من مانعی نمیبینم. و او رفت.
رفتنش به نظرم خوب هم آمد . چرا که از نگاه های پیشخدمت ها زیاد خوشم نمی آمد. بعد از تمام شدن ناهار خودم ، تصمیم گرفتم که به ایستگاه قطار بروم و چای در آنچا بنوشم. تقاضای صورت حساب کردم و پرداخت کردم و از رستوران خارج شدم.
آن احساس حماقت که از عصر شب پیش گریبانم را گرفته بود انگار رهایم کرد. کوله پشتی ام بر دوشم بود ولی سبک بار تر از شب پیش که باری به دوش نداشتم راه میرفتم.  
سیر کردن شکم یک پسربچه ی فقیر دوره گرد کار بزرگی نبود. اما انتخاب من بود . انتخابی بین گفتن این که بزن بچاک و گذشتن ، یا خریدن پاکتی شیر خشک دیگر که میدانی دوباره به مغازه بر میگردد و مقدار ناچیزی پول به دست پسربچه میرساند. 
روزهای اول دیدن فقر ِ بی اندازه ای که در پیرامونت بود بسیار تکان دهنده بود. یک سوئدی به من گفته بود که بعد از چند روزی اصلا دیگر این چیزها را نمی بینی و من به خودم قول داده بودم که آن زمان که چشمهایم نبیند هرگز پیش نیاید.
در سفر چند بار دیگر هم پیش آمد که دخترک فقیری را به ناهار مهمان کردم ، یا سنبوسه هایی را که برای ناهارم خریده بودم ـ یکی از ارزان ترین آلترناتیو های غذایی ـ با پسرکی قسمت کردم . یا میوه هایی را که خریده بودم در راه بازگشت به اقامتگاهم به زنی که با بچه ای در آغوش با بردن دست به دهان نشان میداد که گرسنه است میدادم. مقادیر ناچیزی  که برای من که بودجه ی نه چندان زیادی برای گذران این سفر در نظر گرفته بودم ، لطمه ای وارد نمیکرد.  

اینها برای ایجاد هیچ تغییر و بهبودی در زندگی هیچ کسی نبود. تغییر در هند بزرگ توسط یک توریست تفکر ابلهانه ای است. اینها حتی برای سبک کردن عذابی که بر وجدان خود حس میکردم هم نبود . اینها  شیوه ی من بود برای اینکه از " ندیدن " مصون بمانم.


DSC05686 by you.

گل آبا در شب.
 

[ 0:18 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

December 17, 2008


مدتی از وبلاگستان و مسائلش به دور بوده ام . وقتی داشتم برای خواندن وبلاگها . نوشته ها را که  میخواندم ، حس کردم قهرمان دیگری به قهرمانان تاریخی و جغرافیایی ما اضافه شده ، و اسم این قهرمان تازه حسین درخشان است.

نمیفهمم چرا همیشه در کارهایمان افراط و تفریط را  با هم داشته باشیم ؟

من نمیدانم حسین درخشان واقعا زندان است یا نه. اما حالا اگر حسین درخشان نبود و عزیز ِ او حسین شریعتمداری قاطرنژاد  یا هر کس دیگری هم بود ، به نظر من نباید زندانی می بود. این یه پرنسیبپ است که من به آن معتقدم. ربطی هم به درخشان یا کس دیگری ندارد. 

ولی اینکه بیاییم و قربان چشم ابروی حسین آقا برویم و به یادش آه بکشیم و یا به گفته ای " سکوت وبلاگستان را بشکنیم " ، بیشتر مال فیلمهای هندی کیلویی است .

یکی مینویسد حسین درخشان آگاه و اهل مطالعه بود و به سادگی از کنار چیزی نمیگذشت. 
 من فکر میکنم درخشان اگر چیزی را هم مطالعه میکرد ، برای این بود که با حساب کتابهایش جور در می آمد و میتوانست او را به نوایی برساند. یا مثلا چند نفر دیگر را به قول خودش افشا کند و لو بدهد تا خایه های آن سید الاغ پیغمبر را بیشتر برق بیاندازد.
من زمانی فکر میکردم که درخشان یک بیزنس من است.  
اما بعدها متوجه شدم که حسین چیزی بیشتر از یک بیزینس من است. او یک فاحشه ی سیاسی است. یک Assholeبه تمام معنی.

حالا میگویید این Assholeزندانی است. من میگویم این Asshole را آزاد کنید. ولی برایش شعر و ترانه سرایی نمیکنم.

اگر این آقا نبود و هر Asshole دیگری هم بود. من همین را میگفتم.

این را برای خاطر حسین درخشان نمیگویم ، که انگار خودش خواسته است که سکوت وبلاگستان را نشکنند. این را به خاطر پرنسیپ های خودم میگویم. برای اینکه من حسین درخشان نیستم.

اما از درخشان قهرمان نسازیم.  نه او لیاقتش را دارد ، و نه ما نیازی به قهرمان داریم.  

[ 19:50 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

December 16, 2008

فکر کردم تا ردیف کردن عکسها و نوشتن ماجراها ـ دفترچه یادداشتم که در سفر نت برمیداشتم در جایی که ندانستم کجاست جا گذاشتم :(( ـ از آخرین خاطره در هند شروع کنم.

در فرودگاه بمبئی :

فرودگاه سنگر بندی شده بود. فکر کردم این به احتمال قوی در پی تهدید مجاهدین به حمله به فرودگاه های بین المللی است. از ورود استقبال کنندگان به سالن فرودگاه جلوگیری میشد و آنان در پشت حصاری به انتظار مسافرین خود ایستاده بودند. اولین پاس کنترل در سنگر و توسط پلیس انتظامی هند که پاس و بلیط را چک میکرد انجام شد و بعد از آن اجازه ورود به سالن فرودگاه را میدادند.

به سالن که وارد شدم به دنبال چک این هواپیمایی بریتیش ایرویز گشتم. و بعد به دنبال صف لندن .
لباس زنی توجه مرا جلب کرد. شلوار تنگ جین ـ در آن گرما ـ و پلیوری که پشت آن را توی شلوار کرده بود ، آرم دویچه گابانای کمربندش به این ترتیب کاملا معلوم بود. زن که پهلو و شکم داشت بقیه ی بلوز را برای پوشاندن پهلو و شکم روی شلوار انداخته بود. به خودم گفتم که  اینطوری آرم دویچه گابانای کمربندش معلوم است ، بی خیال بقیه هیکل. و باز به خودم گفتم : ای بدجنس...
زن همراهی داشت ، زنی دیگر با شکل و قیافه ای تقریبا مثل خودش ، موهای بور کرده و آرایش غلیظ. یک باره فکر کردم : یعنی ایرانی هستند ؟ ولی بعد : نه ، امروز که پرواز ایران نیست.
تا پیدا کردن صف چک این خودم کمی طول کشید. خوشبختانه چرخ فرودگاه سنگینی باری را که کوله پشتی بر دوشم گذاشته بود از من گرفته بود و با حوصله و لبخند زنان دنبال صف گشتم و پیدا کردم. چند نفری در صف بودند. آن دو زن را در جلوی صف تشخیص دادم. چمدانهایشان را پایین گذاشته بودند و منتظر چیزی بودند. تعداد چمدانهایشان نسبت به اینکه دو بلیط داشتند بسیار زیاد بود و میشد حدس زد که با پرداخت اضافه بار روبرو شده اند.
در صف چند هندی ، یک پسر جوان و من بودیم که به تدریج به باجه نزدیک میشدیم ، صدایشان را که شنیدم حدسم به یقین تبدیل شد :

ـ لباساشو نگاه کن ، با دمپایی .

حنده ام گرفت ولی جلوی خودم را گرفتم ، به خودم گفتم تا تو باشی که تو دلت برای لباس کسی کامنت ندی ، حقم بود :))

ـ این توریست های اروپایی ...هند رو بهشت میدونن برای همین چیزها دیگه ،تو گوا ندیدی با چه ریختی می گشتن ؟ حیف اروپا که اینا توش زندگی کنند.
 ـ آره ، اینم از اون شلوار گشادا پاشه ، بعد نگاه کن ، دمپایی ، بی جوراب  ..
ـ  گدا گشنه است ،تو گوا ندیدی ؟ هی میشینن کنار ساحل و مدیتیشن میکنند و... این به نظر اسپانیایی میاد. با اون شالش و اون لباساش. و اون کیفش.
ـ هیچیشم به هیچیش نمیخوره. بلوز ، کیف . شال ،شلوارش...
ـ ...از این بگ پکرای یک لا قباست . کوله پشتی اش را می بینی.
ـ شاید بشه از این  سوال کرد.
ـ هوم...

من بی اینکه نشان بدهم گفت و گویشان را میشنوم ، کوله پشتی ام را روی باند وزن گذاشتم.  شب قبل در خانه ی دوست با ترازوی خانگی اندازه گرفته بودم و 17 را نشان داده بود ، نگرانی نداشتم. ترازوی باند 13 را نشان داد. و متصدی گفت : فقط 13 کیلو. همین ؟ گفتم : بله ،فقط بگذار این بندهایش را به هم ببندم که جایی گیر نکند پاره شوند.
مشغول که بودم یکی از خانمها به زبان انگلیسی گفت : میشود از شما تقاضایی کنیم خانم ؟ ما اضافه بار داریم و مقصدمان هم مثل شما لندن است. حاضرید مقداری از بار ما را به اسم خود ثبت کنید تا در لندن از شما بگیریم ؟

برگشتم و نگاهی به او کردم و به فارسی گفتم : نه خانم حاضر نیستم.
شکه شد و گفت : اوا چه خوب ، هموطن هم که هستید.
گفتم : دِ ؟ حالا دیگه هموطن شدم ؟ تا حالا که گدا گشنه و یک لا قبا بودم. ولی از بدجنسی نیست که میگم نه. اگر به جای دادن کامنت راجع به لباس و کفش من به گفت و گوی من و متصدی توجه میکردید متوجه میشدید که این هموطن گدا گشنه ی شما مقصدی بجز لندن داره. ولی شما خیلی زیادتر از حد به خود مشغول هستید. به هرحال نمیشود. 

در این مدت بندهای کوله پشتی را به هم می بستم. و متصدی هم مقصد را پرینت کرد و به کوله پشتی چسباند. آن خانمها دیگر چیزی نگفتند. و من هم چیزی نگفتم.

بعد از گذشتن از پاس کنترل به کافه ای رفتم و  تصمیم گرفتم دیگر به این مسئله فکر نکنم. فنجانی چای ماسالا  سفارش دادم و یک زیردستی هم تقاضا کردم و میوه ای را که همراه داشتم ، کاسترد اپل و انجیر ،بیرون آوردم و مشغول خوردن میوه ام  شدم. این میوه بهتر از آن است که با فکر کردن به چنین حرفهایی هدرش کنم. میوه را آرام میخوردم تا زود تمام نشود. تا مدتها چنین میوه ای به دستم نخواهد رسید.
  کاسترد اپل میوه ی خاصی است.  اگر بهشت وجود داشته باشد حتما باید این مزه را داشته باشد. میوه ای که هرگز در هیچ جای دیگر دنیا ندیدم و مزه نکرده بودم.

custard apple

[ 14:48 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

December 15, 2008

روزهای روشن ، خداحافظ
سرزمین گرم ، خداحافظ.

یک ماه و نیم زود به سر آمد. این روزهای آخر را با دوستان تازه یافته ی جدیدی بودم. یکی از ایشان البته دوستی چند ساله بود که همین چند روز پیش برای اولین بار ملاقاتش کردم. و به همان خوبی و مهربانی ساعتهایی بود که با هم چت میکردیم.

این روزها نشستیم و از هر دری سخن گفتیم. با دوستان او آشنا شدم و نگرانی ام برای او کمتر شد. دیدم که دوستان بسیار خوبی دارد که میتواند رویشان حساب کند. و چه چیز در زندگی مهمتر از این است.

این را برای این نمینویسم که میدانم این بچه ها این نوشته را میخوانند ( خوب ، فقط برای این نه :)) بلکه بیشتر برای این که انسانهایی به این خوبی کم پیدا میشوند.

بچه ها ، مواظب خودتان و همدیگر باشید. خوب بودن زیاد سخت نیست ، ولی در این دنیا خوب ماندن بسیار دشوار است و شما این دشواری را به خوبی پشت سر گذاشتید.

همه تان را دوست دارم ، با صداهای عجیب غریبی که از خودتان در می آورید و فیس های خنده داری که از خودتان می سازید.

و تو عزیزکم ، تو تلخ نمیشوی . تو را اینطور ندیدم. با همه ی سختی هایی که در مدت کوتاه زندگی ات پشت سر گذاشتی، کینه در دل انباشته نکرده ای .  
همین که دوستانی به این مهربانی داری ، گواه بر مهربانی توست . و در مهربانی جایی برای تلخی وجود ندارد.

استکهلم نیمه ی دسامبر ، سرد و بارانی ، اینچاست. 
درب خانه را که باز کردم ، رد پای دوست  در خانه و روی گلها پیدا بود. 
و هر چند از یاد نبرده بودم ، اما یادآوری اش هیچ ضرری نمیرساند که من هم دوستان بسیار خوبی دارم. 
و این احساس که به شمار دوستانت چند اضافه شده است، یکی از زیباترین حس های دنیاست.

امروز در راه بین بمبئی و لندن ، بر نقشه ی هوایی صفحه تلویزیون هواپیما که هر از چند در میان پخش فیلمها چک میکردم ،نشان میداد که در حال رد شدن از روی مشهد و بعد دریای خزر هستیم.
در کنار پنجره نشسته بودم و نگاهی به بیرون انداختم. و از لابلای ابرها چیزهایی که به خود قبولاندم که کوهستان های خراسان و دریای خزر است دیدم.
این سهم من است  از سرزمینی که در آن به دنیا آمدم. 

وگرنه در همه چای دیگر دنیا رویش قارچهای غربت بی اهمیت به نظر میرسد. 
   
  

[ 23:08 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

December 13, 2008
و اگر خنج نبود لطمه میخورد به قانون درخت...
 
و صد البته ما اصلا نمیدانیم خنج چگونه موجودی است ولی چون آقامون سهراب اینو گفته ما رو حرف آقامون حرف نمیزنیم و میگیم اگر خنج نبود دنیا کن فی کون میشد.
ولی اگر سوسک نبود من مطمئنم که به هیچ جای دنیا بر نمیخورد. آخه این موجود بی ریخت اگه نبود مثلا چی میشد ؟ 
 
[ 21:05 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

December 10, 2008
 با آدمهایی که خودشان و عقایدشان و هر جیز مربوط به خود  را خیلی زیادی جدی میگیرند نمیتوانم کنار بیایم. فکر میکنم که انسانی که نتواند جهان و هر آنچه در آن است و خصوصا خودش مزاح کند آدم خسته کننده ای است.
در آمریتا پوری  و آشرام آما که بودم. بادختر جوان انگلیسی هم اتاق بودم. این دخترک مسئله را خیلی جدی گرفته بود . در روز ساعتها را به مدیتیشن میگذراند. در اتاقش فقط کتابهای آما پیدا میشد و صبح به صبح بلند میشد و به عکس آما و عکس دیگری که کنار آن قرار داشت سجده میکرد. و ساعتی در سجده می ماند.
دختر آرام ومهربانی بود.
من دو روز با او هم اتاق بودم. روز آخر از او پرسیدم : این یکی که عکس آماست. ولی آن دیگری کیست ؟
عکس پیرمرد ریقویی را نشان میداد با موهای بلندو سپید و بدن فرتوت . اسمی را برد که یادم نیست و گفت او یک گورو بوده که مدتی است بدنش را ترک کرده.
گفتم : این بدن؟ میفهمم ! از وقتش هم گذشته . اگر من جای او بودم سالها قبل ترکش میکردم.
با تعجب نگاهم میکرد. و من ادامه دادم ...بابا آخه بدن را ببین!!
چند ساعت بعد آشرام را ترک کردم . ولی دخترک دیگر با من حرف نزد. خوب به مقدساتش توهین کرده بودم یه جورایی .راستی چرا برای بعضی ها اینقدر مسئله جدی است ؟
_____________________________________
 
در کتاب راهنمایم نوشته است که بنگالور یکی از تمیز ترین شهرهای هند است. اما اگر در بنگالور چند روزی باران نیاید بوی شاش شهر را بر میدارد.  
مسئله شاشیدن در کنار خیابان به شکل یک نهضت مردمی در هند در آمده است. کسی گفت اینها تعلیمات گاندی است بر علیه انگلیسا ولی فکر میکنم زیادی فیلم دایی جان ناپلئون از نت داون کرده بود.
 دیگری مسئله تف کردن است. همینطور راه میروند و تف میکنند. البته زنها نه. من ندیدم. ولی مردها از شهر و مراکز عمومی بی پروا به عنوان توالت خصوصی خود استفاده میکنند.
از خارجی ها هم سر در نمی آورم. یا از  این سوی بام افتاده اند یا از آن سو. یا همه اش اه اه و واه واه..یا به به و چه چه...
زن انگلیسی را در بنگالور با لبخند ابلهانه ای بر لبهایش دیدم. میگفت : بسیار هم خوب است. این ملت از احتیاجاتشان و مایعات بدنشان خجالت نمیکشند. 
گفتم : به نظرم باید بکشند. چون ابدا بوی خوبی نمیدهد. تازه بعضی ها فراتر رفته و جامدات را هم با دیگران تقسیم میکنند.
______________________________
در خیابان داشتم راه میرفتم که یک مرد هندی شاخه ای برگ سبز به من داد و با انگلیسی دست و پا شکسته ای گفت : من جادوگرم. یه فوت به این شاخه میکنم  و میشه یه دسته گل. بهش نگاه کردم و گفتم :
-Do i look like a stupid one to you ?
با همان لبخندی که تمام مدت حرف زدن و گوش کردن بر لبانش بود گفت :
- Yes Mam!
______________________________
در وارکالا دنبال شلوار  فان برای دخترم میگشتم . دختری را دیدم که شلوار خیلی قشنگی به پا داشت. گفتم این راکجا خریده ای ؟ و با لحجه غلیظ آمریکایی گفت :
- In Pushkar, have u been there ? no ? go for it man go for it ..pushkar is so funk...it rocks.
گفتم : تو آمریکایی هستی ؟ نه ، هلندی بود.
گفتم : پس خیلی زیاد به فیلمهای آمریکایی نگاه میکنی...

 
______________________________
شنیدم حسین درخشان دستگیر شده ولی نمیفهمم چرا. آخه اون که دیپلم داشت!!!
 
پس نوشت : همچنان در هند هستم!
 
[ 1:50 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

December 1, 2008

در گوکارن هستم. ساحل زيبايی که چند ده کيلومتری پايين تر از گوا در همان کرانه قرار دارد ، ولی از سر وصدا و هياهوی گوا در اينجا خبری نيست. يا لااقل در اين ساحلی که من انتخابش کرده ام - چند ساحل شلوغ و توريستی ديگر هم در اين حوالی هست - از آن شلوغی ها خبری نيست و فقط سکوتی است که صدای امواج دريا آن را ميشکند.
در کنار دريا اتاقی اجاره کرده ام به قيمت سه دلار. اتاقی . در ميانه ی اتاق سکوی سمنتی بزرگی درست کرده اند و روی آن تشکی پنبه ای انداخته اند که شده است تخت خواب. از صاحب پلاژ درخواست کرده ام پشه بندی هم برايم بزند که موافقت کرد. اين لوکس را به قول دوستم متیو - در مورد متیو بعدا خواهم نوشت - برای خود قائل شدم که با پرداخت يک دلار بيشتر اتاقی با توالت و دوش اجاره کنم. متيو همين لوکس را هم برای خود قائل نيست . دوش البته آب گرم ندارد ولی در اين هوای داغ اينجا که مدتها بعد از سرمای مونار و هامپي به آن رسيدم کی خواستار دوش آب گرم است ؟در همین پلاژ غذا هم درست میکنند. غذای ساده ی هندی ، و نوشیدنی و چای هم دارد. پیش خود حساب کردم که دو روز فقط در آنجا باشم و شنا کنم و یا در کنار دریا قدم بزنم و تمرین یوگا کنم  به اینترنت و  اخبار هیچ کجا و هیچ چیز کاری نداشته باشم. یعنی میخواهم تعطیلات بگیرم... 

[ 14:44 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]



Powered by MT3.35