November 19, 2008

لحظه هايی که زندگی است...

زن بسيار مسن به نظر ميرسيد . انگليسی خوبی صحبت ميکرد. در دهکده ای کوچک يک دکه ی کوچک خرت و برت فروشی داشت. گفت که ۵۸ ساله است. گفت که اموراتش ميگذرد ولی نه بيش از آن. شوهرش مدتهاست که سخت مريض است و به نزد خانواده اش رفته است و خودش است و پسر کوچکی که سالها پيش به فرزندی پذيرفته که الان ديگر ۱۲ سالش است. مهربان بود و خونگرم. نزدش نشتم و ساعتی با هم گپ زديم و هر چه کردم پول نوشابه ای را که خوردم نگرفت. گفت ما فقير هستيم ولی دوستی سرمان ميشود. فردايش به شهر رفتم و برايش پيراهنی خريدم. وقتی به او دادم مات نگاهم کرد و گفت برای چی ؟ گفتم من پولدار نيستم ولی دوستی سرم می شود.

پس نوشت. بعدها عکسش را اينجا ميگذارم. خنده ی زيبايی دارد.

[ 8:01 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]


Powered by MT3.35