نگاهی به کتاب " دور دست های مبهم "
نوشته ی سید محسن نکو منش فرد
انتشارات قصیده سرا، تهران ، 1386
456 صفحه
اطلاعات راجع به نویسنده : منبع ، پشت کتاب
آقای نکو منش فرد متولد سال 1336در یکی از روستاهای اطراف نطنز ، از سال 1365 ساکن سوئد است و در حال حاضر در دبیرستانی در حومه استکهلم به تدریس ریاضی و کامپیوتر اشتغال دارد.
داستان کتاب حول و حوش خانواده ای مهاجر است که در یکی از کمون های حومه ی استکهلم ـ سولنتونا ـ زندگی میکنند. این خانواده شامل زن و شوهر با اختلاف سنی حدود 8 سال و دو فرزند پسر و دختر است. فرزند پسر در حال حاضر نوجوانی شانزده ساله است و فرزند دختر حدود 10/11 ساله ( در جایی به سن و سال دقیق دختر بر نخوردم )
داستان دارای دو راوی است ، و مسائل از دو دیدگاه طرح میشوند. نویسنده که نقش راوی را به عهده میگیرد و مرد است و پدر خانواده .
و این دو راوی که هر دو البته یکی هستند ، از کتاب یک نوشته ی صد در صد مردانه میسازد.
شخصیت های کتاب ، مسعود و مینا که در سالهای انقلاب با همدیگر آشنا شده و ازدواج میکنند. مسعود دانشجوی فلسفه است و هوادار سازمانهای چپ و مینا نیز با تفکری مشابه با مسعود آشنا میشود.
بعد از اتمام تحصیل و آمدن بچه ها ، مسعود و مینا از فعالیت های سیاسی دست میکشند ـ هیچ کدام از ایشان تجربه ی زندان و دستگیری را ندارد ـ و با شروع جنگ از کشور خارج شده و به سوئد می آیند. مسعود و مینا هر دو در سوئد دچار بحران های روحی میشوند ، اما نویسنده هیچ اطلاعی در مورد بحرانهایی که مینا با آن دست به گریبان است به خواننده نمیدهد، تو مینا را تنها از نظر راوی داستان و از نظر مسعود می بینی که زنی بیش از اندازه خود محور ،خودخواه ، سطحی ، کینه توز و غر غرو است. او که در سوئد با مسئله آزادی زنان روبرو شده است ، به گفته ی نویسنده و مسعود هیچ از این اندیشه ندانسته و تصمیم به طلاق میگیرد. مسعود اما از طرف نویسنده بسیار منطقی ، آگاه و عمیق معرفی میشود.
زنان کتاب که دو زن ایرانی ، مینا همسر مسعود و نیز همسر سابق حمید دوست مسعود هستند ، زنانی فوق العاده سطحی ابله ، احمق ، خودخواه ، جاه طلب و ضد مرد نمایش داده میشوند. زنانی که بدون آگاهی از ریشه های نابرابری زن و مرد ، با رسیدن به جامعه ای بازتر از جامعه ایران ، از حقوقی که در اختیار دارند سوء استفاده میکنند و با بیرحمی هر چه تمامتر به شوهرانشان میتازند و آنها را تحقیر میکنند و حتی با بیرحمی بی وصفی ، در حالی که از مردان بجز خوبی و مهربانی ندیده اند ، سعی در قطع رابطه ی آنها با فرزندانشان دارند.
مردان کتاب عموما در رابطه با مسعود و رابطه ای که با مسعود دارند دسته بندی میشوند ، دسته ی اول کسانی که هم عقیده و هم نظر مسعود نیستند که انسانهایی ابله ، خودخواه ، سطحی ، پول دوست و جاه طلب توصیف میشوند و دسته ی دوم مردانی که با مسعود همراهند که عمیق ، منطقی ، با احساس و انسانگرا هستند.
در دسته ی اول تمام روابط خانوادگی مسعود قرار میگیرند ، خانواده هایی که در سوئد عمدتا به فکر مال اندوزی و داشتن زندگی مرفه هستند و به مسائل دنیا بی اعتنایند. مغازه ای باز کرده اند و روز و شب را کار میکنند تا زندگی مرفه ای ترتیب بدهند. مینا با دیدن زندگی آنها حسرت میخورد و به مسعود و درویش مسلکی او میتازد و او را تنبل و بی عرضه میخواند و عمدتا این دوستان خانوادگی هم طرف مینا را میگیرند. به این ترتیب تقریبا همه در کتاب چنین شخصیتی دارند و مسعود در جمع دوستان تنها می ماند.
نگاه نویسنده به زنان برای من واقعا زیر سوال است . شخصیت منفی ای که از زنان ارائه میدهد در همه جا بازتاب دارد. به آنچه در مورد پونه دختر کوچک مسعود و مینا می نویسد توجه کنیم :
پویان، پسر مینا و مسعود بعد از بحث شدید الحنی با مادر که او را در تحریک بچه ها و بدبین کردن ایشان به پدر مقصر میداند از دخترک که در کتاب به درستی معلوم نیست چند ساله است ولی احتمالا سنی حدود 8 تا ده سال دارد میپرسد که آیا او پدر را دوست دارد یا نه ، و پونه" به زبان می آید که پدرش را خیلی دوست دارد و تاکید کرد که پدرش همیشه با او مهربان و صمیمی بوده و هیچ بدی در حق او نکرده است. حتی با سادگی کودکانه ای گفت که پدر مادر را هم دوست دارد و در آخرین روزی هم که از خانه آنها می رفته سفارش او را به پونه کرده است."
نویسنده بعد از چند خط که در مورد صداقت پونه و علاقه اش به دیدن خوبی ها و نادیده گرفتن بدی ها مینویسد ادامه میدهد :
"پویان از " بلاهت " خواهرش کمی در شگفت ولی همین برایش کافی بود که دختر بی شائبه مهر خود را به پدر بیان کرده بود و در مقابل فشارهای مادر تسلیم نشده بود." صفحه ی 131 پاراگراف دوم
کلمه ی بلاهت به راستی از طرف نویسنده چرا به پونه خطاب می شود ؟ صداقتی که بلاهت نامیده میشود . آیا قبلا به این برخورد در مورد زنان و روابط زنانه از سوی مردان برنخورده ایم ؟
مینا در کتاب مظهر تمام بدی هاست . در حالی که پدر و مادر خودش برای ملاقات به سوئد آمده اند ، او از دعوت کردن پدر و مادر مسعود برای آمدن به اینجا جلوگیری میکند ( چگونه ؟)
در مقابل همه دوستان مسعود را تحقیر میکند و خرد میکند ، زبان را زودتر یاد گرفته و زودتر وارد جامعه میشود ولی همه جا به مسعود سرکوفت میزند ، نظرات مسعود را تحقیر میکند و با دوستان مسعود بد رفتاری میکند و حتی وقتی که مسعود در یک تصادف پایش میشکند به دیدن او به بیمارستان نمی رود و بعد از آمدن مسعود به خانه هم با او به سردی و بی تفاوتی برخورد میکند.
ولی برخورد مسعود با مینا چگونه است ؟ همیشه با درک و تحمل و صبوری ، و در جای جای کتاب میخوانیم که مسعود هنوز مینا را دوست دارد :
حدود دو ماه بود که از همسرش جدا شده بود. پروسه ی جدایی مدتی بطول انجامیده بود ولی او هنوز در شک و سردرگمی به سر می برد. گویا هنوز نمیتوانست بپذیرد که از همسر و فرزندانش جدا شده است. چرایی جدایی را نتوانسته بود بفهمد . آنچه برایش مسلم بود اینکه هنوز به همسرش علاقه داشت. صفحه 9 کتاب پاراگراف آخر.
آیا برای شما این سوال به وجود نمی آید که چرا مسعود چنین تحفه ای را دوست میدارد ؟ به نظر من هر خواننده ی هوشیاری این سوال را از خود میکند. ولی نه ، نویسنده علاقه ی مسعود را به همسرش بدیهی میداند.
نویسنده از قول مینا بارها به انزجار و تنفر او از مسعود اشاره میکند ، ولی هر بار مسعود میگوید که مینا را دوست دارد.
تمام طعنه ها و نیش ها و نمایش انزجار در مسعود تاثیری ندارد ، مسعود نه میداند و نه می فهمد که اینها از کجاست ، و همچنان مینا را ، زنی را که خود خواه است و به هیچ کجای دنیا اهمیتی نمیدهد و تنها نوک دماغ خویش را می بیند ، دوست میدارد.
مسعود انسانی پریشان و افسرده است. نویسنده اما افسردگی شدید مسعود را با تفکر و عمق و احساساتی بودن و غمخواری ای که نسبت به مردمان تحت ستم دارد پیوند می زند. به نظر او شادی و شاد بودن بیخیالی و بی فکری است و انسان اندیشمند را با افسردگی نمایش میدهد.
مسعود سوئد و سوئدی ها را دوست نمیدارد و همه چیز سوئد برای او منفی است، او نمیتواند در سوئد آرامش داشته باشد ، سوئدی ها به نظر او مردمی نژاد پرستند و او در سوئد جایی برای خود نمی شناسد. کلی گویی هایی که در مورد سوئدی ها و برخوردهای اغراق آمیزی که به آنها نسبت میدهد میکند ، نوعی راسیسم برعکس را به نمایش میگذارد.
نویسنده بسیار در توصیف سوئدی ها دچار تناقض است، از یک سو مایل است نشان دهد که سوئدی ها نسبت به جنگ و جنایاتی که بر علیه مردم عراق میشود ـ جنگ خلیج ـ بی تفاوت هستند اما از سوی دیگر از تظاهرات های مردم سوئد بر علیه جنگ و برای صلح نمیتواند بگذرد.
مسعود با دو سوئدی چنان نزدیک و صمیمی میشود که آنها را از بهترین دوستان خود بیشتر دوست میدارد. این دو یکی دکتر روانشناس اوست که خود نیز دچار افسردگی است ـ تا آنجایی که من متوجه شده ام نویسنده افسردگی را نمایشی از عمق و انسانگرایی و همدردی میداند ـ و دیگری گوستاو ،همکار او در کارخانه است که فعالیت سندیکایی دارد. اما نویسنده اصرار دارد که به خواننده ثابت کند که این دو سوئدی از آن نظر آدمهای خوبی هستند که سوئدی های نورمالی نیستند.
مسعود از طریق دکتر ، با حمید ، مردی در شرایط خودش و همفکر و همدل خودش آشنا میشود . حمید نیز به اجبار از همسرش که زنی خودخواه و سطحی است و مثل مینا با رسیدن به سوئد ضد مرد شده است ، جدا شده است و اکنون تنها زندگی میکند و هر دو هفته یک بار دو روز آخر هفته را با بچه ها میگذراند. همسر حمید به دروغ در دادگاه کاری کرده است که نگهداری بچه ها را به عهده بگیرد و تهدید میکند که ارتباط با بچه ها را قطع کند. برخورد مینا با حمید بسیار زشت و غیر منطقی است. اما حمید با اینکه میداند مینا چه زن بی منطق و بی رحمی است به مسعود توصیه میکند که سعی کند زندگی اش را حفظ کند.
حمید بعد از مدتی تحت حمله نژادپرست ها قرار میگیرد و به قتل میرسد . در مرگ حمید خواننده متوجه نمیشود که چه به سر بچه های حمید می آید. و احساس آنها چیست. آنچه مهم است تنها مسعود است و اینکه او تنهاتر شده است.
مسعود بعد از حمید ، دکتر را که بعد از یک بحران روحی برای کمک به مردم به عراق میرود و بیمار میشود و می میرد از دست میدهد ، و همسرش نیز بعد از طلاق ارتباط او را با بچه ها قطع میکند ـ نویسنده هیچ توضیحی بر این مسئله نمیدهد و حتی چگونگی آن را توضیح نمیدهد چرا که به هر حال در سوئد اصرار بر این است که بچه ها با هر دو والد رابطه داشته باشند ـ و همه ی اینها مسعود را که همیشه به خودکشی راغب بوده است ، وادار میکند که خود را جلوی قطار بیاندازد.
مسعود در مرگ خود ، دو نوشته به جای میگذارد ، نوشته ای به زبان فارسی که در حقیقت رنج نامه ی اوست و نوشته ای به زبان سوئدی که برای گوستاو پست میکند و از او میخواهد که آن را بعد از مدتی که از مرگش گذشت در اختیار پسرش پویان قرار دهد.
در هر دو نوشته مسعود ،مینا را عامل سوق دادن خود به سوی خودکشی معرفی میکند. و اینکه از دست دادن خانواده و قطع رابطه با فرزندان تحت تاثیر مینا برای او آخرین تیرهای خلاص بوده .
اما به راستی مسعود برای چه مایل است با مینا زندگی کند ؟ در جایی میگوید که فکر نمیکند زندگی به خاطر بچه ها درست و به سود بچه ها باشد ، پس تمایل به زندگی مشترک به خاطر بچه ها نیست . زندگی خودش با مینا هم که سرد و زجر آور است. پس اصرار او به ادامه ی زندگی به خاطر چیست ؟
نویسنده بسیار مایل است که مسعود را انسانی متفکر و باهوش ، انسانگرا و عمیق که درکش از همه کس بر نمی آید معرفی کند. اما خواننده ای که هوش متوسطی داشته باشد متوجه میشود که مسعود به هیچ عنوان انسان باهوشی نیست.
در نوشته ای که از مسعود به جای می ماند ، تحلیل های ناپخته ای از مسائل جامعه و جهان میخوانی ، که به این وسیله نویسنده در صدد است که مسعود را دارای شخصیتی پایدار و مستحکم و واقف به مسائل جهانی معرفی کند تا تصمیم به خودکشی اش از او انسانی ضعیف نسازد.اما همین شخص که تحلیلی به قول خود کامل از مسائل جهانی ارائه میدهد ، از درک آنچه در چهاردیواری خانه ی کوجک خود میگذرد بر نمی آید : "چرایی جدایی را نتوانسته بود بفهمد " . راستی چرا مسعود که دلیل تمام سوالهای بغرنج دنیا را میداند نمیتواند بفهمد دلیل درخواست جدایی از طرف مینا چیست ؟ این مرد بزرگ که از دلیل اتفاقات آنسوی دنیا باخبر است چرا نمیتواند آنچه در یک چهاردیواری تنک میگذرد را درک کند ؟ .
نویسنده تمام سعی خود را دارد که جبر زمان و جور همسر را در مسئله ی خودکشی مسعود ارجح قرار دهد تا تصمیم او به خودکشی حتی نه یک تصمیم عاجزانه بلکه تنها راه باقی مانده به حساب آید. او در عین حال که مایل است مسعود را انسانی منطقی و عاقل نشان دهد ، با مقصر قلمداد کردن همسر مسعود ، عجز مسعود را در دخالت در زندگی و سرنوشت خود نشان میدهد.
مسعود ، شخصیتی که نویسنده خلقش کرده است ، نه یک شخصیت عقلانی و منطق گرا ، بلکه شخصیتی بسیار احساساتی ، مهرطلب و خود محور است.
نویسنده در کتاب خود با مسئله ی طلاق ایرانیان مهاجر برخوردی بسیار سطحی و مطلق گرا میکند. از قول پویان میگوید :
تو مادر من عاطفه رقیق مادر ایرانی را از من دریغ کرده ای و از منطق مادر سوئدی هم بی بهره بودی ، تو مهر خود به مرا دریغ میکنی و از من انتظار مهرورزی داری . بزرگترین مشکل در راه تو برای ارتباط سالم با دیگران خودخواهی است.
او در رودرو قرار دادن مینا با پسرش پویان ، تمامی کاسه کوزه های طلاق و جدایی را سر مینا میشکند و از او هیولایی میسازد که هیچ رحم و انصافی بر او روا نیست. هیولایی که بعد از مرگ مسعود به اشتباه خود پی میبرد و خجل میشود. و خواننده لذت نویسنده را از عذاب وجدانی که در زن می بیند از لابلای کلمات حس میکند. زن دارد تقاص خطاهای خود در رابطه با همسر را پس میدهد. و برای عمیق کردن این عذاب ،نویسنده از فرستادن پسر به اعماق ناکجا هم ابایی ندارد. بگذار همه بدانند که چنین مادران ستمگری پسرانی بهتر از این به جامعه تحویل نمیدهند.
خواننده از مشکل مینا و مسعود چندان مطلع نمیشود. دلیلی برای برخوردهای خصمانه ی مینا نیست. چرا مینا چنین بد و بی رحم است ؟
در بیش از صد صفحه کتاب ، تحلیل های سیاسی مسعود از اوضاع جامعه ی سوئد و جهان را میخوانی ، تحلیل هایی که از پختگی و عقلگرایی در آن کمتر اثر می بینی ، و هر از چند گاهی اشاره ای به مینا میشود : رابطه با مینا بدتر شده است ، برخوردهای مینا بدتر میشود . و توی خواننده به خود میگویی ، مگر بدتر از آن که بوده هم میشود ؟ اینکه همسری بعد از تصادف و گذراندن شبی در ، بیمارستان به خانه بیاید و زن تنها به پرسش اینکه " کی آمدی " بسنده کند ، آیا اوج بیمار بودن رابطه نیست ؟ دیگر از این بدتر چگونه میتواند بشود ؟ نویسنده توضیحی نمیدهد.
مسعود تنها سعی دارد که از رابطه بگریزد ، سر به سر مینا نگدارد ، پا پیچش نشود تا خشم او را تحریک نکند ، ولی هرگز تلاشی سازنده ای برای بهتر کردن رابطه نمی بینی ، تنها کش دادن رابطه و سر کردن آن به کژدار و مریض. چرا ؟ چرا مسعود ، انسانی باهوش و عقلگرا مایل به حفظ چنین رابطه ی بیماری است ؟
بی رحمی های مینا در رابطه با دستگیری مسعود در یک تظاهرات ، و در رابطه با مرگ دوستان مسعود منحصر به فرد است.در بقیه موارد هم مینا بدزبان و بی تربیت است و حرمت مسعود را نگاه نمیدارد ، برای او هیچ احترامی قائل نیست ، و مسعود با وجود همه ی اینها او را دوست میدارد ؟
من نمیگویم چنین زنانی نیستند ، حتما زنانی هستند که صد درجه از این هم بی رحمتر باشند. ولی کدام مردان چنین زنانی را دوست میدارند ؟
زمان جدایی میرسد ، و جدایی مسعود را گیج میکند ، او میگوید که بعد از دیدن این همه بی رحمی هنوز مینا را دوست دارد. چرا ؟
نویسنده مدعی است که مینا در دلایل جدایی اش برای بچه ها دروغ گفته است تا آنها را بر ضد پدر بشوراند. اما احتمالا به فکرش نرسیده است که برای نیل به چنین هدفی چه دروغی میتواند گفته شود ، چون حرفی از دروغها در میان نیست ، فقط میخوانی که مسعود احساس میکند که به بچه ها دروغ گفته شده . و البته با این وجود مسعود همچنان مینا را دوست میدارد .
روابط خانوادگی مسعود ، خانه ای گرم و صمیمی را تدائی نمیکند. این انسانها فقط با هم همخانه اند ولی همدرد و همدل هم نیستند.
دختر کوچک خود را به تلویزیون سرگرم میکند و پسر نوجوان مشغول کامپیوتر و دوستانش است. رابطه ی مسعود با بچه ها آنچنان است که وقتی با پای شکسته به خانه می آید ، پسر تنها چند کلمه با او رد و بدل میکند و دختر نیز همچنین . رابطه ی گرمی نمی بینی ، و بارها میخوانی که مسعود ترحمی از مینا نمی بیند.
مسعود نه دنبال همدلی و همدردی ، بلکه دنبال ترحم است ؟ چرا ؟
و با همه ی اینها مسعود مایل است این چیزی را که خانواده نام داده حفظ کند ؟ او این رابطه ی توهین آمیز و تحقیر کننده را بهتر از تنهایی میداند و از دست دادن آن او را به سوی خود کشی میراند ؟ چرا ؟
خواندن این کتاب شناختی نسبی از نویسنده به دست میدهد ،
مسعود طرفدار سازمانهای چپ ، با بازنگری به خود به مذهب و عرفان و صوفی گری روی می آورد. نگاه مذهبی نویسنده در این کتاب بسیار مشخص است. نگاهی که در انتها رسیدن به حقیقت را از طریق مذهب میسر میداند.
دیگری مسئله ی نگاه نویسنده به مسئله سکس است. که به نظر من از همان دیدگاه مذهبی نویسنده بر می خیزد.
در تمام کتاب تو حتی کلامی از رابطه جنسی مسعود و مینا نمی شنوی . مسعود و مینا دو فرزند دارند ، پس بلاخره حداقل دو بار با هم سکس داشته اند ، ولی دانش تو در مورد چگونگی رابطه ی ایشان در اتاق خواب در همین حد باقی می ماند که توانسته اند دو بار به هر ترتیبی که بوده ، تولید مثل کنند. بیش از این از رابطه ی آنها چیزی نمیدانی. چیزی نمیخوانی ، چیزی نمی شنوی.
رابطه ی جنسی این دو نفر اصلا اهمیتی از نظر نویسنده ندارد.و از نظر او این رابطه به هیچ وجه نقش تعیین کننده ای در تصمیم این دو به ادامه ی زندگی و یا جدایی بازی نمیکند.
خواننده تمام روز مسعود را و مینا را با هم یا جدا جدا دنبال میکند تا زمان رفتن به رختخواب فرا میرسد ، ولی داستان در اینجا متوقف میشود .
در این کتاب به خواننده اطلاعات کامل در مورد مسواک زدن اعضای خانه داده میشود ،، ولی از سکس و اینکه آیا رابطه ی جنسی این زوج برای ایشان لذت بخش است یا نه اطلاعی به خواننده داده نمیشود. و این مسئله جزو اصرار نگو باقی می ماند.
برای من به عنوان خواننده بارها مطرح شد که زنی که از شوهرش اظهار تنفر میکند چگونه رابطه ای در رختخواب با شوهرش دارد ؟ آیا مسعود این شعور را دارد که رابطه جنسی را به مینا تحمیل نکند ؟ یا همچنان مثل بعضی از مردان سنتی داشتن رابطه ی جنسی را حق مسلم خود میداند ؟ آیا مینا با زجر و انزجار به رابطه جنسی تن میدهد و تنفرش از مسعود بیشتر میشود ؟
اما نویسنده در این مورد کاملا سکوت کرده است. اصلا انگار این قسمت از زندگی برای نویسنده آنقدر ارزش ندارد که مطرح شود.
و نقش آن در تصمیم مینا به طلاق هم برای تو معما باقی می ماند.
انتهای کتاب به پویان و بحرانی که دچار آن است تعلق دارد. او برای انتقام گرفتن از مادر ـ نویسنده مایل است که بارها روی این مسئله تاکید کند که چون طلاق و مرگ پدر تقصیر مادر است ، پویان قصد انتقام از مادر را دارد ـ قبل از شروع دبیرستان ترک تحصیل میکند و به بیهودگی میگذراند. در یک میهمانی ایرانی که چند مرد بزرگسال ترتیب داده اند و نوجوانان را به مشروب و حشیش مهمان کرده اند شرکت کرده و دستگیر میشود و نامه پدر را که توسط گوستاو به او داده شده در بازداشتگاه میخواند. عجیب است که مادر که از ماجرای دستگیری باخبر شده است ـ دستگیری نوچوانان همیشه به اطلاع خانواده شان میرسد ـ در محل بازداشتگاه حاضر نمیشود.
صحنه ی آخر آزاد شدن پویان بعد از یک بازداشت یک شبه در یک صبح سرد است. و حرکت او در صبحدمی مه گرفته ـ نامعلوم ـ به تنهایی و بسوی ناکجا...
نویسنده در تمام 456 صفحه کتاب تلاش میکند که مسعود و پویان را قربانیان خودخواهی های زنی افسار گسیخته و نادان نمایش دهد. و جالب است که در این جا تنها مردان ـ مسعود ، حمید ، پویان و حتی دکتر سوئدی که زنش از او جدا شده ، قربانیان زنان و خواسته های غیر انسانی و نابخردانه ی ایشان هستند.
پونه ، دختر مینا و مسعود در مقابل شرایط درسی خوبی را دارد ، نویسنده انگار تا آخرین صفحه های کتاب به چیزی که در ابتدای کتاب در مورد پونه گفت وفادار است . او دختر بچه ی ابلهی است که بی خبر از همه جا به شادی های بی خیالانه دل خوش دارد و تلاش میکند تا زندگی بهتری برای خود بسازد .
کتاب نثر ساده ای دارد که یادآور ادبیات پاورقی است. به نظر من بسیار طولانی و خسته کننده است . و داستان بسیار کش داده شده است. چنین کتابی با حجمی برابر دو سوم آنچه هست میتوانست همین منظور را به خوبی برساند.
با خواندن این کتاب نگاه نویسنده به زن ، به مرد ، به جنسیت ، به عشق ، به خانواده ، به کودک ، و به رابطه های انسانی برای من زیر سوال رفته است. اما کتاب آنچنان خسته ام کرده است که در پی یافتن جوابی برای سوالهایم نیستم.