November 30, 2008

چند روز پيش که از یک اینترنت کافه  آن لاين شده بودم يکی از دوستان منو  آن لاين ديد و برايم يک لينک فرستاد و کمی عصبانی گفت ببين اين چی نوشته...
 پرسیدم منظورت اینه که  من توی يک کشور که همه جايش ميشود کلی ديد و ياد گرفت بيايم و اعصاب خودم را خورد کنم با نوشته های خانم يا آقای فلان ؟...
آن لينک را باز نکردم ، نميدانم نويسنده زن بود يا مرد و نميدانم در چه مورد نوشته بود که اعصاب اين دوست من را خط خطی کرده بود...
وقتی ميگويم اين سفر برايم لازم بود يعنی همين... يعنی ديگر برای کسانی که فکر ميکنند تمام حقيقت پيش ايشان است و هر از چند بار آن را به جهانيان اعلام ميکنند ديگر تشويشی به دل راه نميدهم. انگار آرامتر شده ام.
در اينجا زنانی که ساری پوشيده اند و زنانی که نقاب ميزنند در اتوبوس کنار هم می نشينند  و حتی با هم دوستند. يکی از دوستان در نوشته های قبلی به من اعتراض کره بود که چرا از تبعيض در هند حرف ميزنم.
خوب من همچنان معتقدم که تبعيض در هند وحشتناک است. نابرابری جنسيتی اينجا بيداد ميکند. اينجا لازم نيست دريا را زنانه مردانه کنند. تا آنجا که به هندی ها مربوط ميشود دريا مردانه است. فقط توريست های زن به آب ميروند. و از اين مسائل زياد ااست....
ولی تولرانس در هند بالاست... پذیرفتن اینکه حقیقت چندین چهره و چندین زبان و ... دارد اینجا رایج است. هر کسی البته فکر میکند که دین و عقیده خودش از بقیه بهتر است و آن را به همین دلیل تبعیت میکند. ولی عقاید دیگر را و شیوه های دیگر را تحمل میکند. چيزی که من فکر ميکنم همه ی ما بايد در تمرينش کوشا باشيم...

اين است که چندان وقتی برای خواندن نوشته ی خانم يا آقای فلان که عصبانی ام کند نميگذارم... شيوه ی ديگری انتخاب کرده ام...بگذاريم هر کسی  به شیوه خودش نان و ماست خودش را بخورد...و اگر کسی فکر ميکند حقيقت بيش اوست ، فقط ميشود لحظه ای برايش متاسف بود ....

[ 14:43 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

November 27, 2008

This is India

تقريبا مطمئن هستم که اگر اين اتفاق در جای ديگری افتاده بود نه اينقدر طول ميکشيد و نه اينقدر کشته ميداد...
امروز صبح از بنگالور به هامپی آمدم. بيش از ۹ و نيم ساعت با اتوبوس در راه بودم. و وقتی رسيدم بعد از پيدا کردن جايی برای ماندن شب ، به يک رستوران که تلويزيون داشت رفتم و از ايشان خواستم کانال اخبار انگليسی را روشن کنند... وحشتناک است.
به صاحب رستوران که آمده بود سر ميز تا صحبت کند گفتم : بيش از ۱۱ پليس کشته شده اند ، آخر مگر اينها جليقه ضد گلوله ندارند ؟ نگاه عاقل اندر سفيهی به من انداخت و گفت :
this is India Mam,  
خيلی هاشون حتی گلوله هم ندارند ...
گفتم : شوخی ميکنی ؟
گفت : نه خانم. خودم به چشم ديدم که پليسی فقط اسلحه را بسته است و گلوله نداشته. اينا اگر هم جليقه داشته باشند نمیپوشند چون فکر ميکنند بقيه فکر ميکنند ترسو هستند اگر جليقه بپوشند.

در کشورهای غربی اگر ۱۱ پليس در مسئله ای کشته شوند قيامت ميکنند. اينجا فقط يک تيتر خبری است.

صاحب رستوران ادامه داد : تا حالا بيش از ۶ خارجی کشته شده اند و کلی هم در اين هتل ها گروگان هستند.
گفتم : ولي بيشتر از همه هندی کشته شده است. کشتار به ۱۰۰ رسيده..

همه نگران هستند.

در مطبوعات هندوستان تعدادی عکس از تروريست ها منتشر شده است. اسم آن را چهره ی ترور گذاشتند. ولی وقتی عکسها را نگاه ميکردم ، اينها چند بچه بيشتر نيستند . بچه هایی با تفنگ که دارند تفنگ بازی میکنند.... 

امروز داشتم به يک سوال که مدتی پيش کسی  مطرح کرده بود فکر ميکردم. چه موقع مبارزان آزادی به تروريست تبديل شدند ؟
و جوابش را هم پیدا کردم . افرادی که چنين ميکنند هرگز مبارزان آزادی و آزادی خواهی نبوده اند. مبارز فلسطينی برای آزادی کشورش تلاش ميکرد. اين ها برای يک عقيده قرون وسطائی مردم را مثل حيوان ميکشند. قصد مبارز آزادی بخش ، آزادی مردمش بود . قصد اينها فقط ترساندن مردم است...
اينها هرگز آزادی خواه نبودند. اينها تروريست هستند و ترور کور کاری است که اينها به آن اشتغال دارند.
دو روز است که تمام هند گوشها و چشمهايشان به صفحه های تلويزونها  و راديوها دوخته شده است.
اين ماجرا هر گونه که تمام شود ...تنها به تعداد کشتگان افزوده ميشود...

[ 15:56 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

November 25, 2008

اينکه صبحانه ات را در لاله باغ بخوری ، يک ليوان آب نی شکر تازه که جلوی خودت - و صد البته به غير بهداشتی ترين نحو ممکن ـ گرفته است  با يک ليموی تازه مزه ی ليموناد بهش داده باشند و يک آناناس درسته.
اينکه  ساقه ی نی شکری را که مرد فروشنده با مهربانی برايت سوا کرددر دست بگیری و سق بزنی و  در خيابانها بگردی ،و مردم با تعجب به آنچه در دست داری و به دندان میکشی نگاه کنند و برایت اهمیتی نداشته باشد. (فوقش میگویند توریست خل و چل است دیگر )اینکه ندانی و نخواهی بدانی به کجا ميروی و فقط بروی.
اينکه ناهارت بشود يک نارگيل تازه شکسته شده که سوراخش می کنند و يک نی تويش ميگذارند تا شيرش را بنوشی و بعد با اصرار به پیرمرد فروشنده حالی کردی که بوست را بشکند و میوه را هم به تو بدهد. و يک بلال که به آن فلفل تند هندی زده باشند و فلفلش تا مدتها لبهايت را بسوزاند.
اینکه روی نیمکتی در مقابل پارلمان بنشینی و با مرد انگلیسی که عاشق هند است و عاشق گاندی است که دست انگليسی ها را از اين سرزمين کوتاه کرد صحبت کنی.
اينکه همه جا رد بای انگليسی ها را ببينی و بدانی که مرد انگليسی هم آن را ميبيند ولی هيچ کدام به روی خودتان نياوريد.
اینکه برای شام به سراغ مرد میوه فروش بروی و یک پاپایا و یک موز قرمز و دو مینی موز جدا کنی و به خیال خود ضیافتی شاهانه برگزار کنی.
اينکه ياد بگيری در بدترين لحظه های عصبانيت مهربان باشی و سر تمام راننده های ريشکا که بی توجه به خواست تو که ميخواهی راه بروی به تو هزار جا را با هزار قيمت بيشنهاد ميکنند فرياد نزنی.و لبخندی ( شايد احمقانه ) به لبانت بچسبانی...
اينکه راه بروی و اينجا و آنجا قيافه ی شاهرخ خان را روی هر تبليغی ببينی و به خودت بگويی باز اين نسناس ؟ يارو  پاک فکر ميکنه جرج کلونيه .

اینکه ناظر باشی .بدانی که تاثیری نداری ، ولی چشمهایت را نبندی و ببینی.
اینکه ناظر باشی ، مسافر باشی .

- و صد البته به غير بهداشتی ترين نحو ممکن ـ
پس نوشت : امروز که به سراغ چای فروشی ای که هميشه در اين چند روزه در بنگالور از آن چای ميخريدم رفتم  تا بگویم :يک ماسالا چای لطفا ! ديدم که هر سه نفرشان ميخندند. از ايشان پرسيدم به چه ميخنديد ؟ و يکی گفت : وقتی آمدی اين يکی گفت که Smiling lady  آمد !!

 

[ 13:36 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

November 24, 2008

از بمبئی به چنگانور و از آنجا به کوتایام. از  کوتايام به کو لوم و آمريتاپوری و از آمريتاپوری به کارانوگاپالی و از آنجا به کالام بلم . از کلام بلم به وارکالا و از وارکالا به ارناکولام و از آنجا به مونار. از مونار به اودمالایپتی و از آنجا به کويمباتور . از کويمباتور هم به جنگل بزرگ بنگالور آمده ام . از رسیدن به شهر جدید بعد از تاریکی هوا متنفرم . امکان برای گشتن دنبال جایی ارزان و بی خطر خیلی کم است.  اينجا در ايستگاه قطار اتاق بيريختی را از متصدی ايستگاه اجاره کرده ام. ارزان است ولی نه بيشتر از آن. اميدوارم حد اقل سيف باشد.
متصدی که زن نسبتا مسنی بود طوری با من حرف ميزد انگار ارث پدر محترمش را از من طلب دارد يا در زندگی قبلی اش هيزم نه چندان خشکی به او فروخته باشم. برخوردهای اينجا با آنچه  تا کنون از مردم هند ديده بوده ام خيلی فرق دارد. شايد هم آخر روز است و همه خسته اند. مثل من...
در بعضی شهرها بیش از سه چهار روز ماندم و در بعضی ها فقط یک نیم روز. با افراد بسیار زیادی گفتگو کرده ام. هندی . آمریکایی . کره ای . مالزیایی . انگلیسی . فرانسوی . آلمانی . هلندی . دانمارکی . لهستانی...
آشرام - احتمالا معنی اقامتگاه میدهد در زبان هندی - امریتابوری امکان خوبی بود که آدمهایی متفاوت و بسیار جذاب را بشناسم. و آدمهایی که کمتر جذاب و کمتر متفاوت هستند.
هند دنیای غریبی است...و مسافرانش از خود هند غریب تر...

فکر ميکنم اين سفر يکی از بهترين اتفاقات زندگی ام بود. و بهترين چيز اين سفر همين تنها بودن است. فرصت زير و رو کردن روح و روان خودت . امکان اينکه کوله ات را ببندی و راه بيافتی . و حتی در اتوبوس تصميم بگيری مسيرت را عوض کنی...و سويی ديگر بروی.
اينکه مثل بقيه سفرها که با دوستان بودم لازم نباشد خود را با ايشان و تقاضاها و خواستهايشان تطبيق دهم.
اينکه با هر کسی بخواهی حرف بزنی يا نزنی ... بدون قضاوت. اینکه هر کسی را به سر میز صبحانه ات دعوت کنی  ... بدون چشم غره و جلسه انتقاد از خودی - یعنی انتقاد از تو البته - که  به دنبالش روان است. اينکه با هر کسی بخواهی بنشينی و قهوه ای بخوری بدون نيش زبان. اينکه خودت باشی بدون طعنه و کنايه . چقدر این لحظه ها را کم داشتم ؟ و راستی چرا ؟ چه کسی این لحظه ها را از من گرفته بود ؟ چه کسی بجز خودم به دیگران حق داده بود که این لحظه ها را از من بگیرد ؟

 نمیدانم چرا روابط آزار دهنده را حفظ میکنیم. برای ترس از تنهایی نیست ؟
و مگر همین تنهایی نیست که اکنون این همه برایم زیبایی و آرامش و امکان شناخت خودم را به بار آورده است ؟ پس از چه میترسم ؟

روابط آزار دهنده ای که سوهان روح و جسم انسانهاست آیا توانایی مهربان بودن را از ما نمیگیرد ؟
در سفر بزرگ و کوتاه مدت زندگی روابط آزار دهنده را کمتر کنیم تا جای بیشتری برای مهربانی داشته باشیم.

[ 16:25 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

November 19, 2008

لحظه هايی که زندگی است...

زن بسيار مسن به نظر ميرسيد . انگليسی خوبی صحبت ميکرد. در دهکده ای کوچک يک دکه ی کوچک خرت و برت فروشی داشت. گفت که ۵۸ ساله است. گفت که اموراتش ميگذرد ولی نه بيش از آن. شوهرش مدتهاست که سخت مريض است و به نزد خانواده اش رفته است و خودش است و پسر کوچکی که سالها پيش به فرزندی پذيرفته که الان ديگر ۱۲ سالش است. مهربان بود و خونگرم. نزدش نشتم و ساعتی با هم گپ زديم و هر چه کردم پول نوشابه ای را که خوردم نگرفت. گفت ما فقير هستيم ولی دوستی سرمان ميشود. فردايش به شهر رفتم و برايش پيراهنی خريدم. وقتی به او دادم مات نگاهم کرد و گفت برای چی ؟ گفتم من پولدار نيستم ولی دوستی سرم می شود.

پس نوشت. بعدها عکسش را اينجا ميگذارم. خنده ی زيبايی دارد.

[ 8:01 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

November 18, 2008
Motasefane nemitoonam inja farsi benevisam.
Alan dar Maritapuri dar nazdiki Kollom dar jonob e Kerla hastam. va amadan be Amma Arsham yeki az behtarin etefaghati bood ke barayam dar in safar oftade.
site Amma ro inja bebinid. badan raje be oo va karash minevisam
 
[ 10:43 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

November 15, 2008

زمانی برای سکون , زمانی برای حرکت.

بعد از شش روز ادامه ی اقامت در مرکز مديتيشن را بی نتيجه ديدم. آموزش فنون مديتيشن تمام شده بود و ديگر همگان داشتيم خود را تکرار ميکرديم.
با گورو صحبت کردم و وقتی در جواب علت رفتنم گفتم که دیگر چیز اضافه ای نمی آموزم و از اینکه اتفاقی نمی افتد و خود را تکرار میکنیم راحت نیستم . برای روح نا آرام من ابراز تاسف و نگرانی کرد . و سعی کرد مرا از تصميم خود منصرف کند به من گفت که وقتی چيزی را شروع ميکنيم بايد هميشه تا آخر برويم. اين اصلش است. این  یعنی شهامت. گفتم :من اينطور فکر نميکنم. خيلی چيزها را نميدانی مناسب تو هستند يا نه . يا زمانی بعد از شروع کردنشان متوجه ميشوی که ديگر کمکی به تو نميکنند. شما خود از تغيير حرف ميزنيد و يکی از چيزهايی که تغيير ميکند هم عقيده است. هميشه شهامت در ايستادن تا به انتها نيست. گاهی شهامت در تمام کردن به موقع است. و جلوگيری از صرف وقت بی حاصل. وقتی ديد تصميم را گرفته ام گفت :​ بگذاريد برود. .
راستش از همان روز اول و دیدن برخوردها در ماندن دو دل بودم . ولی باز به خود گفتم که یک شانسی به این موقعیت هم بدهم. من با جداسازی جنسیتی مشکلی زیادی ندارم اگر برای مدت کوتاهی باشد ولی تبعیض را با جداسازی کاملا متفاوت میدانم. برای ایشان هم توضیح دادم که آنچه ایشان روا میدارند دیسکریمینیشن است و نه سگرگیشن.
راجع به مديتيشن سنتر و اصولا محيط مديتیشن  بعدها که برگشتم مفصلتر خواهم نوشت. محيط بسيار مردانه است .
به خوبی میدانم که به هند  نيامده ام که چيزی را تغيير بدهم. من یک توریست بیشتر نیستم . ولی در صحبت با دختر جوان فرانسوی هم گفتم که معتقد نيستم ما زنان بايد همه چيزهايی را که به خاطر آنها تلاش کرده ايم به دليل احترام به سنت های اينجا زير پا بگذاريم. نمیفهمم چرا به این سادگی این اتفاق می افتد. در مرکز مدیتیشن فضای عمومی به مردان تغلق داشت و  محیط کوچکی در اختیار زنان در حیاط خلوت این مرکز اختصاص داده شده بود. این تبعیض مورد اعتراض کسی قرار نمیگرفت. تجربه ی خوبی بود و حتی لازم. ولی حاضر نبودم این تجربه را امتداد بدهم وقتی که دیگر آموزشی در کار نبود. 
به هر حال ... راه افتادم.
مسئولان مرکز مسلما خوشحال نبودند. اما پاس و بقيه وسايلم را با بی ميلی به من بازگردانند.


الان در چنگانوور هستم. و در حال برنامه ریزی برای ادامه سفر.
در نزدیکی اینجا به فاصله ی چند ساعت آرشامی هست که متلق به زنی است . قصدم این بود که نزد او بروم و کارش را که بسیار انسانی است از نزدیک ببینم ولی از طریق وب سایتش متوجه شدم که خودش نیست و در تور اروباست. باید ببینم که صرف میکند که بروم و لااقل محل را ببینم یا نه.

خلاصه..سفر تازه شروع شده است.

[ 6:01 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

November 6, 2008

From India with Love

اينجا رفتن از اين سوی خيابان به آن طرف يک چلنج روزانه است.
خيابانها شلوغ است و همه ی ماشين ها در حال بوق زدن. ماشين ها حتی وقتی پشت چراغ قرمز هم می ايستند بوق ميزنند. صدای ترافيک کرد کننده است. و همه عجله دارند ولی اگر کاری داشته باشی دائما  به تو ميگويند که صبر داشته باش.
فقر قيامت ميکند . آنقدر که ديگر عادی ميشود. معلولين و بچه ها  و زنان در حال گدائی در روزها کنار خيابانها نشسته اند و شبها همانجا روی زيرانداز کهنه ای به خواب ميروند.
قبل از رفتنم با مردی سوئدی حرف میزدم و از صحنه های وحشتناک نمایش فقر حرف میزد . و میگفت که اما چیزی نیست . بعد از چند دیگر اصلا نمی بینی شان.
این هم خوب نوعی مکانیزم دفاعی بدن است.
امیدوارم روزی نرسد که دیگر نبینم.
بمبئی کثيف است و غبار آلود. اگر بليطم اوکی شود برای رفتن به مرکز مديتيشن امشب به راه می افتم. بيش از ۳۰ ساعت مسافرت با قطار در پيش است. و اميدوارم لااقل در کابينی تخت دار جايی گير بياورم . نمیخواستم با هوابیما بروم. سرعتش زیاداست ولی هیچ نمیبنی.
 کورس روز ۸ نوامبر در ساعت ۴ صبح شروع ميشود و من اگر امروز هم راه بيافتم قبل از ساعت ۸ صبح در انجا نخواهم بود.
با همه اينها  در اينجا آرامشی بر من حاکم شده . آرامشی که نگرانی های راه را برطرف کرده است.
ديشب تا ساعت ۱ صبح در خيابان ساحلی قدم ميزدم و ابدا احساس عدم امنيت نکردم.
اما همه و هميشه و هر چیزی که بخری سرت کلام ميگذارند. اين هم مکانيسم دفاعی آنهاست.
باید بروم و ببینم چه به سر بلیطم آمده . تا ده روز تماسی با اینترنت نخواهم داشت.

 

[ 7:48 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

November 4, 2008

کوله پشتی ام همینطوری بی خودی پر شد. هیچ لباس هم تویش نیست فقط دارو هایی که امیدوارم هرگز مورد استفاده قرار نگیرد  و حوله و چند کتاب و  وسایل بهداشتی  و وسایل الکترونیکی لازم برای دوربین عکاسی و لباس زیر و از این حرفها . پر ِ پر شد. و سنگین.  نمیدانم اگر قرار بود لباس و غذا هم همراه داشته باشم چه بلایی سرم می آمد .

پرواز بعد از ظهر است ، توقفی در لندن دارم که دخترکم قرار است در توقف کوتاهم همراهم باشد تا با هم قهوه ای بخوریم و گپی بزنیم.

کلید خانه را در اختیار دوستی گذاشتم تا لطف کند و گلها را آب دهد.

کلید این خانه هم در اختیار دوستی است تا لطف کند و کامنت ها را پابلیش کند تا اگر دوستان مایل به ادامه بحث یا سرگرفتن بحث جدیدی بودند ، نبودن من وقفه ای ایجاد نکند. ( خیالها جمع ، او هم مثل من فحش و توهین را پابلیش نخواهد کرد ).

امیدوارم بتوانم در سفر هم هر از چند گاهی از کافه اینترنت آن لاین شوم و چیزی بنویسم ، ولی چگونگی اش را نمیدانم. 

چندی پیش دوستی که میدانم که میداند بسیار دوستش دارم برای من نامه نسبتا تندی نوشت و از من انتقاد کرد  و مرا به تکروی متهم کرد ، گفت که حصاری در پیرامون خود کشیده ام و برای خود جزیره امنی ساخته ام و مایل به همکاری با دیگران و امتحان شیوه های جدیدتر همکاری نیستم.

شاید درست میگفت ، نمیدانم . باید فکر کنم ، باید هارد دیسکم را از اندیشه های آزار دهنده تخلیه کنم و افکار جدیدتری را در آن داون لاود کنم.

من هم در راه به وجود آوردن اجتماعات جدید و امکان همکاری های نوین بسیار تلاش کرده ام ، ولی شیوه های جدید را نمیشود با آدمهایی که تفکر قدیم را دارند به کار بست. درماندگی و درد نتیجه ی این تجربه ها بود و از من انسانی ساخته که از ریسمان سیاه و سفید هم میترسد.

به سفارش دوستی ، با جمعی تماس گرفتم که نوعی ریتریت را برنامه ریزی میکنند. ده روز زندگی با غذای مختصر و ابتدایی ترین امکانات زندگی و روزه ی سکوت . شاید این امکان جدیدی برای فرمات کردن هارد دیسکم باشد.

چندی پیش با تعدادی از دوستان نزدیکم برای آخرین بار قبل از سفر دور هم جمع شدیم تا دیداری داشته باشیم و برایشان از این مرکز گفتم. یکی از دوستان گفت که : غذا را میدانم که برایت مسئله ای نخواهد بود ، ولی سکوت ؟ تو ؟ فکر کن اگر برگشتی دیگر حرف نزنی...
و من ندانستم که حرف او بیان نگرانی اش بود یا امیدواری اش  :)

 امیدواری های زیادی به این سفر دارم، اما بیشترین امیدم این است که این سفر مرا مهربانتر کند. هم نسبت به خودم و هم نسبت به دیگران .  مدتی است که حس میکنم آنقدر که از خودم انتظار داشتم مهربان نیستم.

دوستی دارم که از او خیلی یاد گرفته ام ، مدتی پیش با هم گپ میزدیم ، حرفی زد که گفتم باید آن را بنویسیم  ، چند روزی گذشت و اصل حرف از یاد رفت ، اما مفهوم آن تقریبا این بود :
شناخت  همیشه در تحکیم دوستی ها نقش ندارد ، اما همیشه دوستی ها را تغییر میدهد ، گاهی شناخت انسانها را به هم نزدیکتر میکند و گاهی بسیار دورتر . اما به هر حال نباید از شناخت دوری گزید ، اگر شناخت موجب ایجاد فاصله یا از بین رفتن فاصله ها شود ، در هر دو در ایجاد آرامش درونی به ما کمک خواهد کرد.  

حرف زیبایی بود .
از شناخت نترسیم ، از دور شدن از همدیگر و یا از دست دادن نزدیکان در اثر کسب شناخت بیشتر در هراس نباشیم ، گاه این دوری ها برای داشتن آرامش بیشتر لازم است.

سفر من یک ماه و نیم طول خواهد کشید. میروم تا خودم را از دریچه ای دیگر بشناسم. تا شناخت بهتری از خودم به دست آورم. 
از خودم مرا گریزی نیست ، تنها گزینه ای که می ماند نزدیکتر شدن به خودم است.  

بدرود ...

[ 11:50 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

November 2, 2008

نگاهی به کتاب " دور دست های مبهم "
نوشته ی سید محسن نکو منش فرد
انتشارات قصیده سرا، تهران ، 1386 
456 صفحه

اطلاعات راجع به نویسنده : منبع ، پشت کتاب
آقای نکو منش فرد متولد سال 1336در یکی از روستاهای اطراف نطنز ، از سال 1365 ساکن سوئد است و در حال حاضر در دبیرستانی در حومه استکهلم به تدریس ریاضی و کامپیوتر اشتغال دارد.

داستان کتاب حول و حوش خانواده ای مهاجر است که در یکی از کمون های حومه ی استکهلم ـ سولنتونا ـ زندگی میکنند. این خانواده شامل زن و شوهر با اختلاف سنی حدود 8 سال و دو فرزند پسر و دختر است. فرزند پسر در حال حاضر نوجوانی شانزده ساله است و فرزند دختر حدود 10/11 ساله ( در جایی به سن و سال دقیق  دختر بر نخوردم ) 

داستان دارای دو راوی است ، و مسائل از دو دیدگاه طرح میشوند. نویسنده که نقش راوی را به عهده میگیرد و  مرد است و پدر خانواده .
و این دو راوی  که هر دو البته یکی هستند ، از کتاب یک نوشته ی صد در صد مردانه میسازد.

شخصیت های کتاب ، مسعود و مینا که در سالهای انقلاب با همدیگر آشنا شده و ازدواج میکنند. مسعود دانشجوی فلسفه است و هوادار سازمانهای چپ و مینا نیز با تفکری مشابه با مسعود آشنا میشود.
بعد از اتمام تحصیل و آمدن بچه ها ، مسعود و مینا از فعالیت های سیاسی دست میکشند ـ هیچ کدام از ایشان تجربه ی زندان و دستگیری را ندارد ـ و  با شروع جنگ از کشور خارج شده و به سوئد می آیند. مسعود و مینا هر دو در سوئد دچار بحران های روحی میشوند ،  اما نویسنده هیچ اطلاعی در مورد بحرانهایی که مینا با آن دست به گریبان است به خواننده نمیدهد، تو مینا را تنها از نظر راوی داستان و از نظر مسعود می بینی که زنی بیش از اندازه خود محور ،خودخواه ، سطحی ، کینه توز و غر غرو است. او که در سوئد با مسئله آزادی زنان روبرو شده است ، به گفته ی  نویسنده و مسعود هیچ از این اندیشه ندانسته و تصمیم به طلاق میگیرد. مسعود  اما از طرف نویسنده بسیار منطقی ، آگاه و عمیق معرفی میشود.  

زنان کتاب که دو زن ایرانی ، مینا همسر مسعود و نیز همسر سابق حمید دوست مسعود هستند ، زنانی فوق العاده سطحی  ابله ،  احمق ، خودخواه ، جاه طلب و ضد مرد نمایش داده میشوند. زنانی که بدون آگاهی از ریشه های نابرابری زن و مرد ، با رسیدن به جامعه ای بازتر از جامعه ایران ، از حقوقی که در اختیار دارند سوء استفاده میکنند و با بیرحمی هر چه تمامتر به شوهرانشان میتازند و آنها را تحقیر میکنند و حتی با بیرحمی بی وصفی ، در حالی که از مردان بجز خوبی و مهربانی  ندیده اند ، سعی در قطع رابطه ی آنها با فرزندانشان دارند.  

مردان کتاب  عموما در رابطه با مسعود و رابطه ای که با مسعود دارند دسته بندی میشوند ، دسته ی اول کسانی که هم عقیده و هم نظر مسعود نیستند که انسانهایی ابله ، خودخواه ، سطحی ، پول دوست  و جاه طلب توصیف میشوند و دسته ی دوم مردانی که با مسعود همراهند که عمیق ، منطقی ، با احساس و انسانگرا هستند.

در دسته ی اول تمام روابط خانوادگی مسعود قرار میگیرند ، خانواده هایی که در سوئد عمدتا به فکر مال اندوزی و داشتن زندگی مرفه هستند و به مسائل دنیا بی اعتنایند. مغازه ای باز کرده اند و روز و شب را کار میکنند تا زندگی مرفه ای ترتیب بدهند.  مینا با دیدن زندگی آنها حسرت میخورد و به مسعود و درویش مسلکی او میتازد و او را تنبل و بی عرضه میخواند و عمدتا این دوستان خانوادگی هم طرف مینا را میگیرند. به این ترتیب تقریبا همه در کتاب چنین شخصیتی دارند و مسعود در جمع دوستان تنها می ماند.

نگاه نویسنده به زنان برای من واقعا زیر سوال است . شخصیت منفی ای که از زنان ارائه میدهد در همه جا بازتاب دارد. به آنچه در مورد پونه  دختر کوچک مسعود و مینا می نویسد توجه کنیم :

پویان، پسر مینا و مسعود  بعد از بحث شدید الحنی با مادر که او را در تحریک بچه ها و بدبین کردن ایشان  به پدر مقصر میداند از دخترک که در کتاب به درستی معلوم نیست چند ساله است ولی احتمالا سنی حدود 8 تا ده سال دارد میپرسد که آیا او پدر را دوست دارد یا نه  ، و پونه" به زبان می آید که  پدرش را خیلی دوست دارد و تاکید کرد که پدرش همیشه با او مهربان و صمیمی بوده و هیچ بدی در حق او نکرده است. حتی با سادگی کودکانه ای گفت که پدر مادر را هم دوست دارد و در آخرین روزی هم که از خانه آنها می رفته سفارش او را به پونه کرده است."
نویسنده بعد از چند خط که در مورد صداقت پونه و علاقه اش به دیدن خوبی ها و نادیده گرفتن بدی ها مینویسد ادامه میدهد :
"پویان  از " بلاهت " خواهرش کمی در شگفت ولی همین برایش کافی بود که دختر بی شائبه مهر خود را به پدر بیان کرده بود و در مقابل فشارهای مادر تسلیم نشده بود."  صفحه ی 131 پاراگراف دوم  

 کلمه ی بلاهت به راستی از طرف نویسنده چرا به پونه خطاب می شود ؟ صداقتی که بلاهت نامیده میشود . آیا قبلا به این برخورد در مورد زنان و روابط زنانه از سوی مردان برنخورده ایم ؟

مینا در کتاب  مظهر تمام بدی هاست . در حالی که پدر و مادر خودش برای ملاقات به سوئد آمده اند ، او از دعوت کردن پدر و مادر مسعود برای آمدن به اینجا جلوگیری میکند ( چگونه ؟)
در مقابل همه دوستان مسعود را تحقیر میکند و خرد میکند ، زبان را زودتر یاد گرفته و زودتر وارد جامعه میشود ولی همه جا به مسعود سرکوفت میزند ، نظرات مسعود را تحقیر میکند و با دوستان مسعود بد رفتاری میکند و حتی وقتی که مسعود در یک تصادف پایش میشکند به دیدن او به بیمارستان نمی رود و بعد از آمدن مسعود به خانه هم با او به سردی و بی تفاوتی برخورد میکند.
ولی برخورد مسعود با مینا چگونه است ؟  همیشه با درک و تحمل و صبوری ، و در جای جای کتاب میخوانیم که مسعود هنوز مینا را دوست دارد : 

حدود دو ماه بود که از همسرش جدا شده بود. پروسه ی جدایی مدتی بطول انجامیده بود ولی او هنوز در شک و سردرگمی به سر می برد. گویا هنوز نمیتوانست بپذیرد که از همسر و فرزندانش جدا شده است. چرایی جدایی را نتوانسته بود بفهمد . آنچه برایش مسلم بود اینکه هنوز به همسرش علاقه داشت. صفحه 9 کتاب پاراگراف آخر.

آیا برای شما این سوال به وجود نمی آید که چرا مسعود چنین تحفه ای را دوست میدارد ؟ به نظر من هر خواننده ی هوشیاری این سوال را از خود میکند. ولی نه ، نویسنده علاقه ی مسعود را به همسرش بدیهی میداند.

نویسنده از قول مینا بارها به انزجار و تنفر او از مسعود اشاره میکند ، ولی هر بار مسعود میگوید که مینا را دوست دارد.
تمام طعنه ها و نیش ها و نمایش انزجار در مسعود تاثیری ندارد ، مسعود نه میداند و نه می فهمد که اینها از کجاست ، و همچنان مینا را ، زنی را که خود خواه است و به هیچ کجای دنیا اهمیتی نمیدهد و تنها نوک دماغ خویش را می بیند ، دوست میدارد.

مسعود انسانی پریشان و افسرده است. نویسنده اما افسردگی شدید مسعود را با تفکر و عمق و احساساتی بودن و غمخواری ای که نسبت به مردمان تحت ستم دارد پیوند می زند. به نظر او  شادی و شاد بودن بیخیالی و بی فکری است و انسان اندیشمند را با افسردگی نمایش میدهد.  
مسعود  سوئد و سوئدی ها را دوست نمیدارد و همه چیز سوئد برای او منفی است،  او نمیتواند در سوئد آرامش داشته باشد ، سوئدی ها به نظر او مردمی نژاد پرستند و او در سوئد جایی برای خود نمی شناسد. کلی گویی هایی که در مورد سوئدی ها و برخوردهای اغراق آمیزی که به آنها نسبت میدهد میکند ، نوعی راسیسم برعکس را به نمایش میگذارد. 

نویسنده بسیار در توصیف سوئدی ها دچار تناقض است، از یک سو مایل است نشان دهد که سوئدی ها نسبت به جنگ و جنایاتی که بر علیه مردم عراق میشود ـ جنگ خلیج ـ بی تفاوت هستند  اما از سوی دیگر از تظاهرات های مردم سوئد بر علیه جنگ و برای صلح نمیتواند بگذرد. 

مسعود با دو سوئدی چنان نزدیک و صمیمی میشود که آنها را از بهترین دوستان خود بیشتر دوست میدارد. این دو یکی دکتر روانشناس اوست که خود نیز دچار افسردگی است ـ تا آنجایی که من متوجه شده ام نویسنده افسردگی را نمایشی از عمق و انسانگرایی و همدردی میداند ـ  و دیگری  گوستاو ،همکار او در کارخانه است که فعالیت سندیکایی دارد. اما نویسنده اصرار دارد که به خواننده ثابت کند که این دو سوئدی از آن نظر آدمهای خوبی هستند که سوئدی های نورمالی نیستند.
 
مسعود از طریق دکتر ، با حمید ، مردی در شرایط خودش و همفکر و همدل خودش آشنا میشود . حمید نیز به اجبار از همسرش  که زنی خودخواه و سطحی است و مثل مینا با رسیدن به سوئد ضد مرد شده است ، جدا شده است و اکنون تنها زندگی میکند و هر دو هفته یک بار دو روز آخر هفته را با بچه ها میگذراند. همسر حمید به دروغ در دادگاه کاری کرده است که نگهداری بچه ها را به عهده بگیرد و تهدید میکند که ارتباط با بچه ها را قطع کند.  برخورد مینا با حمید بسیار زشت و غیر منطقی است. اما حمید با اینکه میداند مینا چه زن بی منطق و بی رحمی است  به مسعود توصیه میکند که سعی کند زندگی اش را حفظ کند.

حمید بعد از مدتی تحت حمله نژادپرست ها قرار میگیرد و به قتل میرسد . در مرگ حمید خواننده متوجه نمیشود که چه به سر بچه های حمید می آید. و احساس آنها چیست. آنچه مهم است تنها مسعود است و اینکه او تنهاتر شده است.
مسعود بعد از حمید ، دکتر را  که بعد از یک بحران روحی برای کمک به مردم به عراق میرود و بیمار میشود و می میرد از دست میدهد ، و همسرش نیز بعد از طلاق ارتباط او را با بچه ها قطع میکند ـ نویسنده هیچ توضیحی بر این مسئله نمیدهد و حتی چگونگی آن را توضیح نمیدهد چرا که به هر حال در سوئد اصرار بر این است که بچه ها با هر دو والد رابطه داشته باشند ـ و همه ی اینها مسعود را که همیشه به خودکشی راغب بوده است ، وادار میکند که خود را جلوی قطار بیاندازد.

مسعود در مرگ خود ، دو نوشته به جای میگذارد ، نوشته ای به زبان فارسی که در حقیقت رنج نامه ی اوست و نوشته ای به زبان سوئدی که برای گوستاو پست میکند و از او میخواهد که آن را بعد از مدتی که از مرگش گذشت در اختیار پسرش پویان قرار دهد.

در هر دو نوشته مسعود ،مینا را عامل سوق دادن خود به سوی خودکشی معرفی میکند. و اینکه از دست دادن خانواده و قطع رابطه با فرزندان تحت تاثیر مینا  برای او آخرین تیرهای خلاص بوده .
اما به راستی مسعود برای چه مایل است با مینا زندگی کند ؟ در جایی میگوید که فکر نمیکند زندگی به خاطر بچه ها درست و به سود بچه ها باشد ، پس تمایل  به زندگی مشترک به خاطر بچه ها نیست . زندگی خودش با مینا هم که سرد و زجر آور است. پس اصرار او به ادامه ی زندگی به خاطر چیست ؟

نویسنده بسیار مایل است که مسعود را انسانی متفکر و باهوش ، انسانگرا و عمیق که درکش از همه کس بر نمی آید معرفی کند. اما خواننده ای که هوش متوسطی داشته باشد متوجه میشود که مسعود به هیچ عنوان انسان باهوشی نیست. 
در نوشته ای که از مسعود به جای می ماند ، تحلیل های ناپخته ای از مسائل جامعه و جهان میخوانی ، که به این وسیله نویسنده در صدد است که مسعود را دارای شخصیتی پایدار و مستحکم  و واقف به مسائل جهانی معرفی کند تا تصمیم به خودکشی اش از او انسانی ضعیف نسازد.اما همین شخص که تحلیلی به قول خود کامل از مسائل جهانی ارائه میدهد ، از درک آنچه در چهاردیواری خانه ی کوجک خود میگذرد بر نمی آید : "چرایی جدایی را نتوانسته بود بفهمد " . راستی چرا مسعود که دلیل تمام سوالهای بغرنج دنیا را میداند نمیتواند بفهمد دلیل درخواست جدایی از طرف مینا چیست ؟ این مرد بزرگ که از دلیل اتفاقات آنسوی دنیا باخبر است چرا نمیتواند آنچه در یک چهاردیواری تنک میگذرد را درک کند ؟ .

 نویسنده تمام سعی خود را دارد که جبر زمان و جور همسر را در مسئله ی خودکشی مسعود ارجح قرار دهد تا تصمیم او به خودکشی حتی نه یک تصمیم عاجزانه بلکه تنها راه باقی مانده به حساب آید. او در عین حال که مایل است مسعود را انسانی منطقی و عاقل نشان دهد ، با مقصر قلمداد کردن همسر مسعود ، عجز مسعود را در دخالت در زندگی و  سرنوشت خود نشان میدهد.  
مسعود ، شخصیتی که نویسنده خلقش کرده است ، نه یک شخصیت عقلانی و منطق گرا ، بلکه شخصیتی بسیار احساساتی ، مهرطلب و خود محور است. 

نویسنده در کتاب خود با مسئله ی طلاق ایرانیان مهاجر برخوردی بسیار سطحی و مطلق گرا میکند. از قول پویان میگوید :  

تو مادر من عاطفه رقیق مادر ایرانی را از من دریغ کرده ای و از منطق مادر سوئدی هم بی بهره بودی ، تو مهر خود به مرا دریغ میکنی و از من انتظار مهرورزی داری . بزرگترین مشکل در راه تو برای ارتباط سالم با دیگران خودخواهی است.

او در رودرو قرار دادن مینا با پسرش پویان ، تمامی کاسه کوزه های طلاق و جدایی را سر مینا میشکند و از او هیولایی میسازد که هیچ رحم و انصافی بر او روا نیست. هیولایی که بعد از مرگ مسعود به اشتباه خود پی میبرد و خجل میشود. و خواننده لذت نویسنده را از عذاب وجدانی که در زن می بیند از لابلای کلمات حس میکند. زن دارد تقاص خطاهای خود در رابطه با همسر را پس میدهد. و برای عمیق کردن این عذاب ،نویسنده از فرستادن پسر به اعماق ناکجا هم ابایی ندارد. بگذار همه بدانند که چنین مادران ستمگری پسرانی بهتر از این به جامعه تحویل نمیدهند. 

 خواننده از مشکل مینا و مسعود چندان مطلع نمیشود. دلیلی برای برخوردهای خصمانه ی مینا نیست. چرا مینا چنین بد و بی رحم است ؟
در بیش از صد صفحه کتاب ، تحلیل های سیاسی مسعود از اوضاع جامعه ی سوئد و جهان را میخوانی ، تحلیل هایی که از پختگی و عقلگرایی در آن کمتر اثر می بینی ، و هر از چند گاهی اشاره ای به مینا میشود : رابطه با مینا بدتر شده است ، برخوردهای مینا بدتر میشود . و توی خواننده به خود میگویی ، مگر بدتر از آن که بوده هم میشود ؟ اینکه همسری  بعد از تصادف و گذراندن شبی در ، بیمارستان به خانه بیاید و زن تنها به پرسش اینکه " کی آمدی " بسنده کند ، آیا اوج بیمار بودن رابطه نیست ؟ دیگر از این بدتر چگونه میتواند بشود ؟ نویسنده توضیحی نمیدهد.
مسعود تنها سعی دارد که از رابطه بگریزد ، سر به سر مینا نگدارد ، پا پیچش نشود تا خشم او را تحریک نکند ، ولی هرگز تلاشی سازنده ای برای بهتر کردن رابطه نمی بینی ، تنها کش دادن رابطه و سر کردن آن به کژدار و مریض. چرا ؟ چرا مسعود ، انسانی باهوش و عقلگرا مایل به حفظ چنین رابطه ی بیماری است ؟
بی رحمی های مینا در رابطه با دستگیری مسعود در یک تظاهرات ، و در رابطه با  مرگ دوستان مسعود منحصر به فرد است.در بقیه موارد هم مینا بدزبان و بی تربیت است و حرمت مسعود را نگاه نمیدارد ، برای او هیچ احترامی قائل نیست ، و مسعود با وجود همه ی اینها او را دوست میدارد ؟ 
من نمیگویم چنین زنانی نیستند ، حتما زنانی هستند که صد درجه از این هم بی رحمتر باشند. ولی کدام مردان چنین زنانی را دوست میدارند ؟   

زمان جدایی میرسد ، و جدایی مسعود را گیج میکند ، او میگوید که بعد از دیدن این همه بی رحمی هنوز مینا را دوست دارد.  چرا ؟
نویسنده مدعی است که مینا در دلایل جدایی اش برای بچه ها دروغ گفته است تا آنها را بر ضد پدر بشوراند. اما احتمالا به فکرش نرسیده است که برای نیل به چنین هدفی  چه دروغی میتواند گفته شود  ، چون حرفی از دروغها در میان نیست ، فقط میخوانی که مسعود احساس میکند که به بچه ها دروغ گفته شده . و البته با این وجود مسعود همچنان مینا را دوست میدارد .

روابط خانوادگی مسعود ، خانه ای گرم و صمیمی را تدائی نمیکند.  این انسانها فقط با هم همخانه اند ولی همدرد و همدل هم نیستند.
 دختر کوچک خود را به تلویزیون سرگرم میکند و پسر نوجوان مشغول کامپیوتر و دوستانش است. رابطه ی مسعود با بچه ها آنچنان است که وقتی با پای شکسته به خانه می آید ، پسر تنها چند کلمه با او رد و بدل میکند و دختر نیز همچنین . رابطه ی گرمی نمی بینی ، و بارها میخوانی که مسعود ترحمی از مینا نمی بیند.
مسعود نه دنبال همدلی و همدردی ، بلکه دنبال ترحم است ؟ چرا ؟
و با همه ی اینها مسعود مایل است این  چیزی را که خانواده نام داده  حفظ کند ؟ او این رابطه ی توهین آمیز و تحقیر کننده را بهتر از تنهایی میداند و از دست دادن آن او را به سوی خود کشی میراند ؟ چرا ؟

خواندن این کتاب  شناختی نسبی از  نویسنده به دست  میدهد ،
مسعود طرفدار سازمانهای چپ ، با بازنگری  به خود به مذهب و عرفان و صوفی گری روی می آورد. نگاه مذهبی نویسنده در این کتاب بسیار مشخص است. نگاهی که در انتها رسیدن به حقیقت را از طریق مذهب میسر میداند.

دیگری مسئله ی نگاه نویسنده به مسئله سکس است. که به نظر من از همان دیدگاه مذهبی نویسنده بر می خیزد. 

در تمام کتاب تو حتی کلامی از رابطه جنسی مسعود و مینا نمی شنوی . مسعود و مینا دو فرزند دارند ، پس بلاخره حداقل دو بار با هم سکس داشته اند ، ولی دانش تو در مورد چگونگی رابطه ی ایشان در اتاق خواب در همین حد باقی می ماند که توانسته اند دو بار به هر ترتیبی که بوده ، تولید مثل کنند.  بیش از این از رابطه ی آنها چیزی نمیدانی. چیزی نمیخوانی ، چیزی نمی شنوی.
رابطه ی جنسی این دو نفر اصلا اهمیتی از نظر نویسنده ندارد.و از نظر او این رابطه به هیچ وجه نقش تعیین کننده ای در تصمیم این دو به ادامه ی زندگی و یا جدایی بازی نمیکند. 
خواننده تمام روز مسعود را و مینا را با هم یا جدا جدا دنبال میکند تا زمان رفتن به رختخواب فرا میرسد ، ولی داستان در اینجا متوقف میشود .  
 در این کتاب به خواننده اطلاعات کامل در مورد مسواک زدن اعضای خانه داده میشود ،، ولی از سکس و اینکه آیا رابطه ی جنسی این زوج برای ایشان لذت بخش است یا نه اطلاعی به خواننده داده نمیشود. و این مسئله جزو اصرار نگو باقی می ماند. 
برای من به عنوان خواننده بارها مطرح شد که زنی که از شوهرش  اظهار تنفر میکند چگونه رابطه ای در رختخواب با شوهرش دارد ؟ آیا مسعود این شعور را دارد که رابطه جنسی را به مینا تحمیل نکند ؟ یا همچنان مثل بعضی از مردان سنتی داشتن رابطه ی جنسی را حق مسلم خود میداند ؟ آیا مینا با زجر و انزجار به رابطه جنسی تن میدهد و تنفرش از مسعود بیشتر میشود ؟ 
اما نویسنده در این مورد کاملا سکوت کرده است. اصلا انگار این قسمت از زندگی برای نویسنده آنقدر ارزش ندارد که مطرح شود.
و نقش آن در تصمیم مینا به طلاق هم برای تو معما باقی می ماند.

انتهای کتاب به پویان و بحرانی که دچار آن است تعلق دارد. او برای انتقام گرفتن از مادر ـ نویسنده مایل است که بارها روی این مسئله تاکید کند که چون طلاق و مرگ پدر تقصیر مادر است ، پویان قصد انتقام از مادر را دارد ـ  قبل از شروع دبیرستان ترک تحصیل میکند و به بیهودگی میگذراند. در یک میهمانی ایرانی که چند مرد بزرگسال ترتیب داده اند و نوجوانان را به مشروب و حشیش مهمان کرده اند شرکت کرده و دستگیر میشود و  نامه پدر را که توسط گوستاو به او داده شده در بازداشتگاه میخواند. عجیب است که مادر که از ماجرای دستگیری باخبر شده است ـ دستگیری نوچوانان همیشه به اطلاع خانواده شان میرسد ـ در محل بازداشتگاه حاضر نمیشود.

صحنه ی آخر آزاد شدن پویان بعد از یک بازداشت یک شبه در یک صبح سرد است. و حرکت او در صبحدمی مه گرفته ـ نامعلوم ـ  به  تنهایی و بسوی ناکجا...

نویسنده در تمام 456 صفحه کتاب تلاش میکند که مسعود و پویان را قربانیان خودخواهی های زنی افسار گسیخته و نادان نمایش دهد. و جالب است که در این جا تنها مردان ـ مسعود ، حمید ، پویان و حتی دکتر سوئدی که زنش از او جدا شده ، قربانیان زنان و خواسته های غیر انسانی و نابخردانه ی ایشان هستند.
پونه ، دختر مینا و مسعود در مقابل شرایط درسی خوبی را دارد ، نویسنده انگار تا آخرین صفحه های کتاب به چیزی که در ابتدای کتاب در مورد پونه گفت وفادار است . او دختر بچه ی ابلهی است که بی خبر از همه جا به شادی های بی خیالانه دل خوش دارد و تلاش میکند تا زندگی بهتری برای خود بسازد .

کتاب نثر ساده ای دارد که یادآور ادبیات پاورقی است. به نظر من  بسیار طولانی و خسته کننده  است . و داستان بسیار کش داده شده است. چنین کتابی با حجمی برابر دو سوم آنچه هست میتوانست همین منظور را به خوبی برساند.

با خواندن این کتاب نگاه نویسنده به زن ، به مرد ، به جنسیت ، به عشق ، به خانواده ، به کودک ، و به رابطه های انسانی  برای من زیر سوال رفته است.  اما کتاب آنچنان خسته ام کرده است که در پی یافتن جوابی برای سوالهایم نیستم. 
 

[ 20:20 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

November 1, 2008

زحمت کشی ما ایرانیان

استکهلم شهر رادیوهای ایرانی است ، ( یا لااقل بوده است ، الان دقیقا از حضور رادیوهای ایرانی در استکهلم خبر درستی ندارم ) به همانگونه که لوس آنجلس شهر تلویزیون های ایرانی است.

اکثر این رادیوها هم برنامه ای ندارند. موزیک پخش میکنند و تبلیغات تجارتی . و گاها اعلان های آشنایی ( خانمی هستم با شخصیت دنبال آقایی میگردم بی شخصیت ، یا بر عکس ) یا آگاهی های خرید و فروش و اجاره منزل و از این قبیل.
مدتی خودم را لنگ رادیوهای ایرانی در سوئد کرده بودم ،تا کمی خودمان را بهتر بفهمم.
رادیو چی می آمد و نوار میگذاشت و ملت زنگ میزدند و اولین حرفشان این بود : مرسی از برنامه های خوبتون و یا با تشکر از زحمتهای فراوان و شبانه روزی تان ... و ادامه میدادند یه آپارتمان داریم میخوایم اجاره بدیم ...
و من می ماندم که منظور این هموطن من دقیقا کدام برنامه است که دارد تشکر میکند ؟ و کدام زحمت را دارد قدر می گذارد ؟

و رادیو چی هم معتقد  بود  دارد زحمت می کشد و کار فرهنگی میکند. و شنونده هم همینطور فکر میکرد.

 و من به تدریج متوجه مسئله ی مهمی در روابط ایرانی شدم . رفیق بازی و قبیله گرایی  ...

این رادیو چی ها و شنونده ها معمولا همدیگر را میشناسند. رادیو چی معتقد است کار فرهنگی میکند و شنونده معتقد است که او دارد زحمت میکشد. به این دلیل هیچ انتقادی و گویشی تحمل نمیشود.

مسئله را بسطش دهیم ، در کار سیاسی همین هستیم ، در کار هنری همین هستیم ، در مقاله نویسی ، در کتاب نویسی ، در وبلاگ نویسی ،در مغازه داری ، در رستوران داری ،  در آب حوض کشی ، در همه کار همین هستیم. قبیله داریم و هم قبیله . 

این رفیق بازی در همه ی زندگی ما جریان دارد. معمولا یک حریم خودی داریم و یک حریم غیر خودی. مهم نیست خودی هایمان چه میکنند و چه می نویسند و چگونه سر دیگران را با کارهایشان میخورند،مهم این است که خودی هایمان دارند زحمت می کشند.

انتقاد و بازنگری عمل ها ، تنها به غیر خودی ها مربوط میشود. خودی ها فقط از سوی خودی ها تشکر و تملق دریافت میکنند.اگر یکی از خودی ها کاری کرد که مورد انتقادی قرار گرفت ، قبیله به منتقد و نقد با هم می تازد و او را همه چیز مینامد تا هم قبیله ای در امان بماند .

دنیای قشنگی داریم با زحمت کشان هم وطنمان. دنیایی مملو از قبیله ها ، و هم قبیله ها ، خودی ها و غیر خودی ها .

و در این دنیا  از خود تشکر میکنیم و زحمت های خود را قدر میداریم و به غیر خودی ها سیخ میزنیم تا زحمت های هم قبیله ای های ما را قدر بگذارند و پا از گلیم خود دراز نمیکنند.
در این دنیا همواره خود را تکرار میکنیم ،  پیش نمیرویم ، فرو می رویم. 

[ 11:39 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 14 ديدگاه ]



Powered by MT3.35