شجاعت ترک رابطه یا شهامت ماندن !
بخش دوم :
شهامت ِ ماندن !! بحش اول این نوشته راستی چه چیزی است که یک رابطه را حفظ میکند ؟ بچه ها ؟ رابطه ی جنسی دو زوج ؟ مایملکی که این دو طی سالها به دست آورده اند ؟ یا خستگی و ترس از شروع از نقطه ی صفر ؟
بیاییم از آنچه دنیای قدیم و دنیای سنت و عادت به ما تلقین و تحمیل کرده است بگذریم و با دیدی روشنتر نسبت به هر آنچه انسانها را در یک رابطه ی امروزی نگاه میدارد ، نگاه کنیم. رابطه ی امروزی انسانی توسط دو انسان که تفاوت هایی مکمل کننده با هم دارند شروع میشود. تفاوت های بیولوژیک زن و مرد ، به اندازه ی کافی هست که بتواند یک رابطه را به شیوه تارزانی ( من تارزان، تو جین ) شروع کند. ولی برای شروع یک رابطه در دنیای امروز ، دنیایی که هر دو طرف رابطه صاحب فکر و اندیشه هستند کار آیی ندارد. در میان همجنسگرایان نیز دقیق شده ام و تفاوت اولیه معمولا وجود دارد. معمولا علاقه مندی های دو طرف در کارهای خانه یکی نیست ، یکی به خرید مواد غذایی علاقه دارد و دیگری به درست کردن غذا . یکی به آشپزی علاقه دارد و دیگری لوله های خراب شده خانه را رتق و فتق میکند. علاقه ها متفاوت است و مکمل. ولی متضاد نیست. فکر میکنم همین مسئله است که ثبات یک رابطه را دامن میزند. تفاوت است و نه تضاد. و آنچه مرگ رابطه را موجب میشود ، تضادهاست ، ونه تفاوت ها. زندگی اگر به شیوه ی سنتی اداره شود ، یک کارزار است. یک صحنه ی جنگ قدرت . یک رینگ بکس . بازی ای که باید به قوانینش آشنا باشی تا بتوانی در آن زنده بمانی ، و من از زنده ماندن حرف میزنم و نه قائدتا از پیروز شدن. چرا که به نظر من در صحنه ی جنگی چنین ، هر کسی که برنده شود ، هر دو طرف و بخصوص کودکان ناشی از این رابطه که بی گناه وارد این صحنه میشوند بازنده هستند.
شما آيا تا کنون مجبور به دعوا شده اید ؟ دعوای تن به تن ؟ تا حالا شده است که یکی به طرفتان آمده باشد و شروع به زدنتان بکند ؟ فکر میکنید اگر آنجا بایستید و بگویید " من آدم دمکراتی هستم و به جنگیدن معتقد نیستم و فکر میکنم در جنگ حقوق تو را پایمال میکنم پس از جنگ خودداری میکنم "، چه به سر شما می آید ؟ فکر میکنید طرف میگوید: آه ، من به این مسئله فکر نکرده بودم. بیا عادلانه تر باشیم و اصلا برویم بنشینیم قهوه ای بخوریم و گپی بزنیم .
بگذارید خبری به شما بدهم ! چنین اتفاقی نمی افتد! اتقاقی که احتمالش میرود این است که یک آدم خیرخواه با تلفن موبایل اریکسونش به اورژانس زنگ میزند و آمبولانسی برای نجات شما سر به زنگاه میرسد. چه کسی میگوید که جنگ خانگی غیر از این است ؟ اگر یک طرف به قصد جنگ و تثبیت خود و نشاندن دیگری بر سر جای خودش و تثبیت نقش پیرو در او به میدان آمده باشد ، فرقی نمیکند که آن یکی چقدر آگاه باشد و چقدر دمکرات باشد. این جنگ مقلوبه است. آگاهی به برابری تنها در شرایطی کار میکند که دو طرف به این آگاهی رسیده باشند. وگرنه بازی جنگ باید پیش رود تا یکی از طرفین و احتمالا هر دو طرف را ناکار کند. معمولا در چنین خانواده هایی ، با توجه به اینکه زور چه کسی بچربد و آن که ضعیف تر است کوتاه بيايد ، آتش بسی برقرار است .آن که ضعيف تر است هر از چند يک باری تکانی به خود ميدهد ، ولی باز به کمک آنکه دست بالاتر را دارد جای خود را بازشناسی ميکند و بر جای خود می نشيند. معمولا در چنین شرایطی فردی که دست بالا را دارد از نظر مالی هم تامین کننده ی اصلی است. و خود میداند که برگ برنده که هر وقت بخواهد میتواند بر زمین بکوبد دست اوست. این زندگی ها که معمولا هر دو طرف قوانین بازی را میدانند ، عملکرد دارد و پیش میرود.
در این دسته خانواده ها که خواه ناخواه با قراردادهای سنتی پايه گذاری شده اند ، وقتی یک نفر مایل به شکستن قوانین یا عوض کردن آنها و یا اصولا با دمکراسی کامل مایل به زیر پا گذاشتن آنها باشد ، خانواده عملکرد خود را از دست میدهد و به صحنه ی جنگهای ناپلئون تبدیل میشود. دعوا ، درگیری ، و روابط فرسایشی توان از تمام افراد ذی نفع میگیرد و محيطی تبدار و بیمار به وجود می اید. بازی مقلوبه است و بازیگران متلاشی . تنها شیوه ی درست در این رابطه از نظر من ترک آن است. تنها راهی که من می شناسم در این بازی این است که از بازی بیرون بیایی و جان همه را نجات دهی ! اما آیا همه ی زندگی های مشترک چنین هستند و محکوم به شکست ؟ من اینطور فکر نمیکنم. من مايلم باور کنم که انسانهایی هستند که با عشق و علاقه زندگی مشترکی را شروع میکنند و هر کدام در تلاشند که آرامش بیشتری برای شریک خود فراهم کنند. اين روابط هميشه هم به شکل سوپر مدرن به وجود نيامده است. در جامعه ی بسته ای که ما داريم انتظار معجزه نبايد داشته باشيم. پس همان الگوهای آشنايی قبلی در اينجا هم ميتواند کار کند. آشنايی با پسری که دوست برادرت است ، يا دختری که در سر کوچه خانه دارد ، يا دختر دوست پدرت ، يا پسر زنی که با مادرت در جلسه ی سفره ابولفضل آشنا شده اند. مگر چه فرق ميکند. مهم اين است که انسانها برای هم ارزش قائل باشند و يکديگر را دوست بدارند. و قصدشان از آغاز زندگی مشترک رسيدن به آرامش با در نظر گرفتن حقیقت و حقوق انسانی باشد که در رويايشان می پرورانند . دو انسانی که با یکدیگر زندگی میکنند و تاریخی از زندگی را پشت سر گذاشته اند غیر ممکن است هیچ خاطره ای از برخورد و تنش را با خود نداشته باشند . دو انسان جوانی که زمانی تصمیم میگیرند که بقیه زندگی را با هم بگذرانند همیشه آگاهانه با مشکلاتشان برخورد نمیکنند. آنچه رابطه را حفظ میکند ،بجز شيوه ی حل کردن یا سپری کردن بحران ها و تنش ها ، برخوردی است که دو طرف با اين تنش ها و برخوردها دارند. گذشتن و گذشت کردن از گذشته ها و از اشتباهات .گذشته را به گذشتگان سپردن و برای آينده ای شادتر گام برداشتن. اشتباهات را برای اثبات اينکه چه کسی هميشه حق دارد قاب نگرفتن و در ديوار خاطرات نصب نکردن . پذیرفتن این که هر مشکلی که در یک زندگی دو نفره پیش می آید نه به گردن یک نفر که به دوش هر دو نفر است و اگر نمیشود کاری در رابطه با آن انجام داد ، بهتر این است که رهایش کنند و از آن به عنوان سوهانی بر روان خود و همزیست خود استفاده نکنند. پذیرفتن اینکه هیچ کسی هميشه تمام حقيقت را در اختيار ندارد و شراکت در زندگی ، شراکت در حق و گاه حتی حقيقت هم هست.
راستی چند درصد ما انسانها واقع بین هستیم و با نگاهی واقعی به خود و اعمالمان نگاه میکنیم ؟ بسیاری از ما معتقدیم که ما و خانواده ی ما خوب هستیم و دیگران بد . مادر ِ همسر ِ سابق من معتقد بود که او و خانواده اش انسانهای نجیب و بسیار خوبی هستند و هميشه این دیگران هستند که مشکل آفرینند یا آنگونه که او میگفت بد هستند . اگر خواهرانش و دخترانش زندگی بدی داشتند ، مقصر شوهر خواهران و دامادهایش بودند و اگر برادرانش و پسرانش زندگی نامناسبی داشتند ، مقصر زن برادر ها و عروسانش بودند. روزی از او پرسیده بودم که آیا واقعا اینقدر خانواده ی خود و اعضای خانواده اش را خنثی و پاسیو می بیند که هر چه پیش آید به گردن دیگران است ؟
چند درصد از ما اینگونه هستیم ؟ بارها با زنان و مردانی صحبت کرده ام که پیشرفت هایشان را نتیجه ی تلاش خود می دانند و سرخوردگی هایشان را نتیجه خطاهای همسرشان. انگار که هميشه و هميشه اين آنها هستند که حق دارند و هميشه و هميشه اين همسران آنها هستند که مقصر هستند. راستی آيا واقعيت اين است ؟ زندگی اين است ؟ اگر کسی معتقد باشد که از سن ۲۰ سالگی - سن متوسط ازدواج در ايران - تا تا آخر عمر هميشه و هميشه درست و عاقلانه عمل کرده است ،و اگر هم جایی اشتباه کرده تحت تاثیر اعتماد به طرف مقابلش است ، قدری کم عقل تشريف ندارد ؟ اين چه تربيتی است که در اکثر ما مشترک است که حق را هميشه به جانب خود ميدانيم ؟ برای حفظ یک رابطه ، اگر فکر میکنیم که ارزش حفظ کردن را دارد ، پذیرفتن نقش خودمان در نابسامانی ها نقش اصلی را دارد . این که نقش خود را بدانیم ، بپذیریم و حتی اگر لازم شد از همراه خود در رابطه با عذابی که به او رسانده ایم طلب بخشش کنیم. زندگی عرصه ی جنگ و ما سربازان حق به جانب آن نیستیم . زندگی تنها از حق ها تشکیل نشده است. انسان بزرگسال حق و سهمی در جامعه ی انسانی ، در عرصه ی خصوصی و عمومی دارد. شناختن حق و سهم خود و همراه خود در عرصه ی خصوصی ، تنش کمتر و آرامش بیشتری را موجب میشود. کمک گیری از مشاوران خانواده در مسائل بغرنج تر به ما کمک میکند تا دید بازتر و همه جانبه تری نسبت به مسئله داشته باشیم. در تاتر درمانیDrama terapi ، که نوعی از تراپی گروهی است ، از افراد میخواهند که داستان خود و مشکل خود را بیان کنند ، مثلا اگر کسی با مادرش مشکل داشته باشد ، این مشکل را به صورت یک تاتر بازی میکنند و از او میخواهند که رل مادرش را بازی کند در حالی که دیگری رل خود او را بازی میکند. این مسئله به افراد کمک میکند که نگاه طرف مقابل خود را به مسئله بهتر ببینند.
شاید بهتر بود اسم این بخش را نه " شهامت ماندن " بلکه " هنر حفظ یک رابطه " می گذاشتم. چرا که به نظر من انسانهایی که باوجود برخورداری از امکان آلترناتیو ترک رابطه و جدایی ، به زندگی مشترک به طور آگاهانه و داوطلبانه ادامه میدهند و از زندگی کمابیش مطلوب و بی تنشی برخوردارند ، به نوعی هنر زندگی را آموخته اند. رابطه ی کامل و ایده آل وجود خارجی ندارد و هیچ رابطه ای بی مشکل نیست . اما چند شیوه در راه برخورد با مشکلات وجود دارد . اگر انسانها را سنگهای خارایی در نظر بگیریم ، این سنگها گاه در بستر رودخانه ای در کنار همدیگر می غلتند و به هم میخورند و صیغل میابند و زیباتر میشوند ، و گاه در خارزاری با هر تنشی خود را به یکدیگر و زمین و زمان میکوبند و میشکنند و می شکنانند. انتخاب بستر رودخانه یا خارزاری آزارنده ، به روحیات و دانش دو طرف بستگی دارد و نتیجه ی آن بسیار متفاوت است . در یکی آنچه می ماند بعد از سالها همزیستی سنگهایی نرم و شفاف و صیقل خورده است و در دیگری خورده پاره هایی از آنچه روزگاری سنگ می بود. انتخاب این که کدام یک از این دو را برای خود می پسندیم ، با ماست. این انتخاب بدون آگاهی و تلاش امکان ندارد. گاه باید برای نجات یک زندگی تلاش کرد و از خود گذشت ، گاه باید برای زنده ماندن اعضای یک زندگی مشترک زندگی را قربانی کرد و بازی را تمام شده اعلام کرد. ادامه یک زندگی یا ختم آن ، هر دو باید با آگاهی همراه باشد ، چرا که هر کدام از این دو انتخاب را بدون آگاهی انجام دهیم ، میتواند سلام جسمی و روانی ما را در معرض خطر قرار دهد. و انتخاب درست در هر دو صورت هنر است ، هنر زیستن .
|