October 29, 2008

ده سال گذشت ...

بیست و نهم  اکتبر سال 1998

مثل همیشه ساعت 5و نیم صبح از خواب بیدار شدم و خواب آلوده به حمام رفتم و دوش گرفتم . از حمام که بیرون آمدم ،اجاق را برای گرم کردن آب و تهیه قهوه ی صبح روشن کردم . دخترکم برای گذراندن تغطیلات پاییزیی و  دیدن پدرش به گوتنبرگ رفته بود. در خانه تنها بودم .  کنترل تلویزیون را پیدا کردم و تلویزیون را برای شنیدن اخبار صبح روشن کردم ، شرایط ویژه ای در برنامه های تلویزیونی حاکم بود . کمی طول کشید تا بفهمم ماجرا چیست و ندانستم چطور خودم را به تلفن رساندم و شماره منزل پدر  دخترم  را گرفتم.  و بریده بریده و هیستریک پرسیدم :

ـ ... کجاست ، دخترم کجاست ؟
صدای پدر دخترم از آن سوی تلفن خواب آلوده جواب داد :
ـ خل شدی مگر ؟ این وقت صبح ما را بیدار کردی . یعنی چی این سوالها ؟
ـ دخترم  کجاست  
ـ توی اون اتاق خوابیده ، تو خل شدی  این وقت صبح ؟
ـ برو نگاه کن که ببین واقعا توی اتاق خوابیده یا نه .
ـ یعنی چی ؟ این حرفها چیه که میزنی ؟
تقریبا داد میزدم .
ـ برو نگاه کن ببین واقعا توی اتاق خوابیده و جواب من را بده .
او هم وحشت کرده بود ، من نمیتوانستم به او توضیح بدهم که موضوع چیست . به سرعت به آن اتاق رفت و گفت : بابا اینچاست ، خوابیده . مگر چی شده ؟ چرا اینطور میکنی ؟
ـ مطمئنی ؟ واقعا اونجاست ؟
ـ آره بابا ، معلومه که اینچاست . چی شده آخه ؟ کسی چیزی بهت گفته ؟
ـ تلویزیون رو روشن کن ،
ـ کدوم کانال ؟
ـ فرقی نمیکنه ، همه ی کانال ها ...
و تلفن را قطع کردم. نشستم روی کاناپه  و بلند بلند گریه کردم .

ده سال از ماجرای آتش سوزی دیسکوتک نوچوانان در یوتبوری گذشت .  سه جوان مهاجر  که در میانشان ایرانی هم بود ، که با برنامه ریزان دیسکو  کنار نیامدند ، تصمیم به به هم زدن جشن گرفتند. و آتشی افروختند. 
آتشی که  قرار بود بازی باشد ، قرار بود بترساند و قرار بود جشن را به هم بزند ، اما جان 63 نوجوان بین 12 تا 25 ساله را گرفت و بیش از 200 مجروح سوخته ـ همگی نوجوان ـ به جای گذاشت.
در میان جوانانی که از دست رفتند ، جوانان ایرانی ، سوئدی ، کرد ، ترک و دیگر مهاجرین وجود داشت ، همین طور نوجوانانی که زخمی شدند اکثرا مهاجر بودند . 
دیسکوتک به مناسبت هالویین و در محل یک انجمن مهاجر به وقوع پیوست و به همین دلیل بیشتر بچه های شرکت کننده در این دیسکوتک نوجوانان مهاجر بودند. در محلی که نزدیک به 150 نفر گنجایش داشت ، بیش از 350 نفر جمع شدند و زمانی که آتش سوزی صورت گرفت خالی کردن محل تقریبا غیر ممکن شد و ...

ده سال گذشت ، امروز شهر یوتبوری ـ گوتنبرگ ـ در سوگ نوجوانانی که از دست رفتند نشسته است ، و من خاطرات آن روزها را دوره میکنم .
دخترم به من گفت که قرار بود او و دوستش هم به این جشن  که به فاصله بسیار کمی از منزل پدرش قرار داشت بروند ولی به خاطر خستگی ترجیح داد خانه بماند.
خستگی او در آن شب  موجب نجات جان او و جان من شد . بعد از آن جریان بارها به خانواده هایی که فرزندان خود را در این آتش سوزی از دست دادند فکر کردم . راستی چه توانی است که تو را به ادامه ی زندگی بعد از چنین فاجعه ای تشویق میکند ؟

ده سال گذشت ، من دخترکم را در کشوری دیگر در حال درس خواندن دارم ،
هر سال ، زمان هالویین ، به فکر خستگی ای می افتم که زندگی مرا نجات داد . اما همه مثل من خوش شانس نبودند . 
 بیش از 60 خانواده امشب بر مزار فرزندان خود جمع آمدند ، و هرگز نتوانستند بزرگ شدن ایشان و ورودشان به دنیای بزرگسالان را تجربه کنند.
بیش از 200 انسان جوان با زخمهایی بر تن ، زخمهایی که تا به آخر عمر به جای می ماند ، در گوشه و کنار سوئد زندگی میکنند. بسیاری از این نوجوانان از یوتبوری اسباب کشی کردند ، خاطرات آن شب برای ایشان بیش از حد شد.

همه ی اینها به دلیل یک فکر احمقانه ، یک بازی بچه گانه ، "حالا که ما را بازی نمیدهند ، بازی شان را به هم میزنیم ".
نمیدانم که سه جوانی که به خاطر آتش آن شب محکوم به زندان شدند ، آزاد شدند یا نه.
ولی میدانم که آنها هم  دیگر هرگز زندگی معمولی ای نخواهند داشت. 

29 اکتبر سال 1998 در تاریخ سوئد شبی فراموش نشدنی است. شبی که تعدادی نوجوان  زندگی خود را از دست دادند و تعدادی برای همیشه با زندگی گذشته خود وداع کردند.

ماجرای آتش سوزی دیسکوتک نوجوانان در یوتبوری در ویکیپدیا

 

 

 عکسهای یادبود نوجوانان از دست رفته در باکاپلان ، جایی که آتش سوزی اتفاق افتاد.

پس نوشت :به گفته ی سایت استکهلمیان مقصرین این فاجعه چهار نفر بودند و هر چهار نفر هم ایرانی بودند . 
  

[ 20:59 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

October 27, 2008

زاییدن و زایا بودن یک مزیت زنانه است ، توانایی زندگی دادن به انسانی دیگر یک توانایی زنانه است. زنانی هستند که این توانایی را ندارند یا به انتخاب خود از این توانایی استفاده نکرده اند ، ولی این یک توانایی زنانه است که من آن را یک مزیت و یک موهبت طبیعی می شناسم. 

 چیزی که مرا به فکر میبرد این است که این توانایی ، این مزیت ، این موهبت ، چرا باید به ضرر زنان تمام شود ؟ چرا هنوز که در آغاز قرن 21 قرار داریم ، زنان نه تنها زایمان و زندگی بخشی بلکه تمامی وظایف خانه را متحمل میشوند و از پیشرفت های اجتماعی باز می مانند. این مسئله شاید انتخاب شخصی زنان به حساب آید ، اما در اصل تحمیلی  خزنده است از سوی جامعه به زنان.

در سوئد که کشوری است که  بسیار از برابری زن و مرد دم میزند و مسلما هم نسبت به بسیاری از دیگر کشورها یکی از پیشرفته ترین ها به حساب می آید . زنان و مردان در پیشرفتهای اجتماعی و تحصیلی برابر نیستند.

با درصد بیشتر از 60 درصد دختران در سطح تحصیلات مقدماتی دانشگاهی تا مرحله ی لیسانس ، درصد دختران در بعد از لیسانس به کمتر از 50 درصد و در سطح دکترا به کمتر از 30 درصد تقلیل پیدا میکند.

  در حالی که بیشتر از 70 درصد پزشکان عمومی زن هستند ، زنان در سطح تخصصی آماری  کمتر از 30 درصد دارند. و جراحان عمدتا مرد هستند.  

در حالی که تقریبا تمام زنان در سوئد شاغل هستند ، زنان در سطح ریاست  کمتر از 15 درصد و در سطح ریاست کل کمتر از 5 درصد هستند.

چرا چنین است ؟

بسیاری از زوجها در دانشگاه با یکدیگر آشنا میشوند، حالا نه در یک کلاس ، ولی در اواخر  دوران مقدماتی  دانشگاه ـ تا پایه ی لیسانس ـ  است که سن و سال دختران و پسران جوان آنها را به سوی رابطه های دائمی تر سوق میدهد و تشکیل خانواده در نظر گرفته میشود. و عمدتا هم این اتفاق می افتد . زنان و مردان  جوان بین 25 تا 30 سال با یافتن رابطه ی دائمی ، عمدتا نه ازدواج بلکه حتی همزیستی ، به فکر بچه دار شدن می افتند. در این حالت عمدتا دوران لیسانس را طی کرده اند و  زنان که آمادگی بچه دار شدن را در خود می بینند ترجیحا مدتی ـ حدود یک سال یا کمی بیشتر ـ کار میکنند تا از حقوق دوران نگهداری کودک برخوردار شوند و اولین کودک خانواده پا به دنیا میگذارد ، زنها با بچه دار شدن در خانه می مانند و مردها ادامه می دهند. در این خانواده های تحصیل کرده وقتی دو سال نگهداری از کودک برای زنان گذشت عمدتا مردان دوره فوق لیسانس را تمام کرده اند و دنبال دوره ی دکترا هستند ، اگر پزشک باشند در نیمه ی راه تخصص هستند و  اگر مشکلات زوج را به جدایی نکشانده باشد ، عمدتا ترجیج این است که یکی به درس ادامه دهد ، زنان به شغل رو می آورند. و مردان به تحصیل خود ادامه میدهند.
اگر هم جدایی در خانواده به وجود آمده باشد که زنان عمدتا سرپرستی تمام وقت کودکان را به عهده میگیرند و مردان به عنوان کمک سرپرست ، اوقاتی را در هفته با کودکان میگذرانند.

این شرایط دارد تغییر میکند ، اما همچنان درصد زنان در رده های بالاتر تحصیلات بسیار پایین است و درصد ایشان در سمت های ریاست های کل ناچیز است.
در خانواده های مستحکم هم زنان بدون توجه به شغل و تحصیلات عمدتا نقش عمده را در تربیت کودک دارند از اینرو عمدتا کمتر از تمام وقت کار میکنند.  تا بتوانند وقت بیشتری را به خانه و خانواده اختصاص دهند. اگر چنین نکنند ، به برچسب های خودخواه و خود محور و کاریریست ملقب میشوند و مورد قضاوت قرار میگیرند .، برچسب هایی که خاص زنان است ، و هرگز به مردانی که پله های ترقی را یکی بعد از دیگری طی میکنند زده نمیشود.

در بخش کار زنانه که من کار میکنم ، تنها مادران تنها یا تعدادی از  زنانی که فرزندان بزرگسال دارند را مشغول کار دائم می بینم و دیگر زنانی که با همسران خود زندگی میکنند عمدتا نیمه وقت کار میکنند. 
 

این نابرابری های شغلی  و  اجتماعی   هنوز در جامعه ی سوئدی که به برابری های بسیار زیادی رسیده است جریان دارد.

شاید شما بتوانید به من بگویید در دیگر جوامع اروپایی و آمریکایی یا آسیایی پیشرفته شرایط چگونه است.
 

[ 2:28 | مهشيـد | 0 دنبالک | 51 ديدگاه ]

October 26, 2008

مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که خیلی از ما  مردم  از عقلمان استفاده نمیکنیم. ایرانی و غیر ایرانی هم ندارد . این را به هر حسابی میخواهید بگذارید ، واقعا برایم مهم نیست با این گفته چه اسمی روی من میگذارید.  من این را در خیلی از گفتارها ، نوشته ها ، کردار ها ، کامنت ها ، رفیق بازی ها ، نارفیقی ها ، پافشاری روی قبر ایده های مرده  و ...  دیده ام.

البته به این نتیجه هم رسیده ام که خیلی از ما هرگز از عقلمان استفاده نمیکنیم و تعدادی  از ما گاهی کمی استفاده میکنیم و اکثرا میزاریم باد بخورد. بعضی هم ...خلاصه اینطوری دیگه ...

امروز داشتم وبلاگ خوانی میکردم ، خودتان که میدانید چطور است ، از یک لینک به لینک دیگر میروی و علی آخر یک بار میبینی که از وبلاگی سر در آورده ای که .... خلاصه ،به  یک وبلاگ رسیدم که ـ لینک  ـ یک عکس دو نفره گذاشته بود و نوشته بود فلانی نفر دوم از سمت راست. ( آخرین عکس ) 
بقیه عکسها را نگاه کردم و دیدم همه عکسها از سمت راست آدرس داده . شاید فکر کرده اگر از سمت چپ آدرس بدهد خدای نکرده ملت فکر میکنند که طرف چپی است. این است که یک عکس دو نفره هم به جای اینکه آدرس بدهد که فلانی نفر سمت چپ ، میشود فلانی نفر دوم از سمت راست.

راستی نقش عقل در زندگی روزانه ی ما چقدر است ؟ بسیاری از ما از هوش متوسطی برای انجام کارهایمان برخورداریم ولی چقدر از عقلمان استفاده میکنیم ؟

[ 12:50 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

October 25, 2008

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص .

چارلی چاپلین

[ 22:27 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

October 24, 2008

خانه ی پروانه ها در استکهلم

Bild038

Bild043

Bild036

Bild039

Bild029

Bild033

خوب حالا چی ؟ چون خانه ی پروانه هاست نباید ماهی داشته باشه ؟
این ماهی ها رو دست کم نگیرید. هر کدامشان اندازه ی کله ی خودتان هستند.
راستش اینطوری که به طرف من هچوم آوردند کمی ترس ورم داشت :))

Bild034

Bild022

Bild026

Bild034

Bild044

Bild035

Bild051

این هم پاییز در سرزمین من .

عکسها را با موبایل گرفتم. دوربینم پنچر است و این داداشم هم که قراره دوربین بهم بده هی امروز و فردا میکنه.
خلاصه کم و کثر عکسها را ببخشید .

[ 9:57 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

October 22, 2008

اخلاق ورزشکاری ایرانیان مترجم .

مترجمی در ایران و در میان ایرانیان واسه ی خودش دنیایی دارد . از آنجا که هیچ کارمان مثل دنیای مدرن نیست ، مترجمی مان هم  قرار نیست شباهتی به دنیای مدرن داشته باشد.

سوئد را نگاه کنیم:  کتاب ترجمه شده را که برمیداری ، روی کتاب اسم کتاب و اسم نویسنده ی کتاب را نوشته اند. در کلفتی کناره ی کتاب هم اسم کتاب و اسم نویسنده نوشته شده است.  کتاب را باز میکنی و درون کتاب اسم کتاب ، اسم نویسنده ، با حروف بزرگ نوشته شده و اسم مترجم یا مترجمان با حروفی تقریبا دو شماره یا بیشتر کوچکتر از اسم نویسنده ی اصلی نوشته میشود. اگر نقدی بر کتاب نوشته شود هم در نقد اسم کتاب و اسم نویسنده می آید. ولسلام.

اما کتابی که به فارسی توسط مترجم  ایرانی ترجمه شده است  چگونه است ؟ 
روی حلد کتاب اسم کتاب ، اسم نویسنده و اسم مترجم . معمولا اگر اسم مترجم از اسم نویسنده بزرگتر نباشد ، بالاخره کوچکتر نخواهد بود.  در کلفتی کناره ی کتاب حتما اسم نویسنده و اسم مترجم با شماره حروف تقریبا یکسان در پی اسم کتاب نوشته میشود.
اگر کتاب نقد شود ، اسم مترجم هم  در نقد ذکر میشود. اصلا انگار که او روی کتاب حق آب و گل دارد.

راستی چرا اینطور است ؟

شوخی نمیکنم ، به عنوان مثال  این لینک از کتابی را که روی نت قرار گرفته و این لینک نقد آن را ببینید. 

صد البته منظورم ابدا به این کتاب و این مترجم نیست. در این لجظه  این دو تا لینک دم دستم بود چون مترجم کتاب لطف میکند و دائما تمام اطلاعات مربوط به کتابی را که ترجمه کرده است  به یک لیست که من سراپاتقصیر هم در آن هستم میفرستد   و من هم با کمال شادمانی و صد البته پی گیرانه  از مطالب ارسالی ایشان کمال استفاده را میکنم . منظورم طعنه زدن به این کتاب و این نویسنده نیست. فقط از روحیه ورزشکاری ای که میان ایرانیان در رابطه با ترجمه می بینم در شگفت مانده ام. 
حالا در ایران زبان خارجی دانستن احتمالا کارستانی است ، هر چند که مترجم از ایران دیده ام که  پدرآمرزیده  یک مکالمه ی ساده به زبانی که به آن چندین کتاب ترجمه کرده است را نمیتواند پیش ببرد .
ولی در مورد دوستانی که در خارج از کشور ترجمه میکنند و کتابهایشان را به چاپ میرسانند تعجب میکنم. حتی اگر دو سه تا کتاب ترجمه شده به زبانهای کشورهای خودشان را خوانده باشند می دانند که بهترین ترجمه ها در اینجا ارائه میشود ولی مترجم همیشه سعی میکند در سایه قرار بگیرد و جایی به بزرگی نویسنده اشغال نکند. 
البته من ابدا نمیگویم که مترجمی کار ساده ای است ، من از یک اصل صحبت میکنم .  مترجم ایرانی زحمتی بیشتر از مترجم سوئدی  یا آلمانی یا انگلیسی نمیکشد ، اما چرا  برای زحمتی مشابه ، یکی برای خود حقوق بیشتری برای زیر نورافکن قرار گرفتن قائل میشود ؟  آیا این حق را جامعه ی ما در اختیار مترجم میگذارد یا مترجم خود طلب میکند ؟
 
 و برایم تعجب آور است که سالها زندگی در خارج از کشور و آشنا شدن با ارزشهای اجتماعی اروپا ،  با تمام ادعاهایی که دوستان خارج از کشور نسبت به داخل کشوری ها دارند و خود را چند تا سر و گردن مترقی تر و مدرن تر از همه  ـ داخل و خارج  ـ میشناسند ،  فرقی بین مترجم داخل ایران و مترجم خارج از ایران نگذاشته است . و مترجم خارج از کشوری نیز مایل است به همان شیوه ی سنتی ترجمه مورد تلطف قرار گیرد.

همین.. 

پس نوشت : قدری بیشتر روی این مسئله فکر کردم ( در مورد مترجم های ایرانی خارج از کشور )، و به یک نتایجی رسیدم.
شاید مسئله سر همان روحیه شهید پروری و شهادت طلبی ماست.
بگدارید مسئله را برایتان روشنتر کنم.

یک مقایسه ای بین مترجم سوئدی و مترجم ایرانی . مترجم سوئدی کارش این است ، کتاب را ترجمه میکند و پول زحمتش را میگیرد و میرود دنبال کارش که ترجمه کتاب دیگری است. معمولا هم کاری به شب های معرفی کتاب و اینها ندارد و اگر چنین اتفاقی افتاد عمدتا نه به عنوان متکلم اصلی بلکه در جمعی در این برنامه ها شرکت میکند.

مترجم ایرانی ـ که از زبان کشوری که در آن زندگی میکند معمولا ، یا زبانی که بلد است  ، به فارسی ترجمه میکند و عمدتا نه برعکس ـ کتاب را در اوقات فراغتش ترجمه میکند. با التماس از این انتشاراتی و آن انتشاراتی و احتمالا با کلی منت و یا قرض و قوله به چاپ میرساند. و آخرش هم پولی دستش را نمیگیرد. پس باید در ازای این زحمت یک چیزی نصیبش شود ، و نام در اینجا جای پول را میگیرد. این است که در نقد ها اسمش می آید و حتی جلسات معرفی کتاب اوست که متکلم اصلی و گاه وحده است.

مترجم اروپایی شغلش را انجام میدهد.
مترجم ایرانی در این تصور است که دارد خدمت میکند و زحمت می کشد.
 
تقریبا فرق کار مترجم ایرانی و اروپایی  مثل فرق سیاستمدار ایرانی و اروپایی است.
سیاستمدار اروپایی کارش این است ، و زندگی اش از همین کار تامین میگردد ، منتی هم ندارد. همه هم دو قورت و نیمشان باقی است و باید همیشه حساب کتاب پس دهد. 
سیاستمدار ایرانی ، سرگرمی اوقات فراغتش این است و سر عالم و آدم منت میگذارد که دارد به ایران و ایرانی خدمت میکند .  همیشه هم از همه طلبکار است که چرا خدماتش را ارج نمیگذارند  و دو قورت و نیمش باقیست و  عمدتا کسی را آدم حساب نمیکند که به او حساب و کتابی پس دهد.

پس نوشت دو : دوستی انتقاد کرد که پست های بلند مینویسم و سفارش کرد که پست های کوتاه بنویسم.
این خوبه ؟ یا از این کوتاهتر ؟
:)) 

[ 21:54 | مهشيـد | 0 دنبالک | 18 ديدگاه ]

October 21, 2008

ما زنها !

با دوستی صحبتی داشتم در مورد آنچه ما زنها به هم روا میداریم. راستی چرا اینطور است ؟

شغل من یک شغل زنانه است ، یعنی اکثریت قریب به اتفاق همکاران من زن هستند. چنین مشاغلی بسیار آزار دهنده است. آنچه از زنان در این جامعه دیده ام این است که وقتی تصمیماتی از بالا گرفته میشود ـ مثلا کم کردن پرسونل یا کم کردن وسایل ـ به جای اینکه رو به بالا بگیرند و اعتراض کنند ، اعتراضاتشان را بر سر هم خالی میکنند.
یک بار سر کار به همکاران گفتم : ما زنها بالایی ها را لیس میزنیم و به پایینی ها لگذ میزنیم.

این را در میان دوستی های زنان هم دیده ام.
در یک جمع زنانه ، همچی که مردی وارد شود همه برای جلب نظر او از هم پیشی میگیرند. حالا شاید آن مرد هیچ شباهتی هم به جرج کلونی نداشته باشد. مهم نیست. مهم این است که نظر مردانه ی او تایین کننده است.

در جمع دوستان زن ، دیده ام که  اگر زنی دیگری را رنجاند چندان سعی ای در جبران خطای خود نمیکند. ولی اگر همین زن موجب
رنجش مردی شود ، یا فکر کند که مردی از او رنجیده است ، خود را می کشد تا دل او را دوباره بدست آورد. 

چنین مسئله ای در مورد خودم به وجود آمد. من از خانمی که زمانی دوست نزدیکم بود، توهین و شماتت شنیدم و تمام دوستی
متزلزل شد و از هم پاشید ، تنها به این دلیل که وجه ی این خانم پیش مردی که چندان دوست او هم نبود خدشه دار نشود. سوال او این بود که من به فلانی چه بگویم ؟ اگر به جای مرد ، پای زنی در میان بود ، صد درصد مطمئن هستم که این خانم چندان توجهی به خدشه دار شدن وجه اش نشان نمیداد. یعنی اگر به این خانم خاص دقت کنیم ، برای او وجه اش در میان زنان ابدا مهم نیست. این مردان هستند که دنیای او را می سازند. تمام انتقادها ، شماتت ها ، طعنه ها و حتی برخوردهای خاله زنکی این خانم به زنان خلاصه میشد. این نیمه ی دنیا خارج از دنیای مردانه ی او بود و برای حفظ وجه اش در این دنیای مردانه اش ، قربانی کردن دوستی های زنانه  بهایی ارزان به شمار می آمد.
چند تن از این زنها را شما در دور و بر خود می شناسید ؟   
 
اگر زنی با مردی جوانتر از خود ـ بین 5 تا ده سال ـ وارد مجلسی شود ، همه او را مورد قضاوت قرار میدهند که چنین است و چنان است. و بیشتر از طرف زنان مورد شماتت قرار میگیرد. اما این اختلاف سنی بین مردان و دوست دختر یا همسرانشان از طرف زنان و یا مردان بسیار پذیرفته شده است.
عکس این را هم دیده ام. که خیلی از زنانی که خود را مدرن میدانند ـ و متاسفانه باید اعتراف کنم که این دسته زنان عمدتا در حدود سنی من و بالاتر هستند ـ اگر زنی دوست پسری جوانتر از خود بگیرد با تشویق صحبت میکنند و اگر مردی دوست دختری جوانتر بگیرد با شماتت .
من این برخوردها را  نه مترقی بلکه دو سوی یک سکه میدانم. راستی چرا رابطه های دیگران باید برای ما موردی برای فکر و اظهار نظر باشد ؟ آیا انتخاب دو انسان بزرگسال حقیقتا چیزی است که به نظرخواهی ما نیاز داشته باشد ؟
نمیگویم نظر داشتن مسئله است. من خودم هم معمولا نظر دارم. بخصوص در مورد دوستان نزدیکم. اما من سن و سال را مرجع نمیدانم. آنچه مرا نحت تاثیر قرار میدهد ، انتخاب هایی است که بر این اساس صورت میگیرد. وقتی زن یا مردی از آشنایانم ، مرد یا زنی نادان را فقط به دلیل جوانی یا دیگر مشخصات ظاهری او انتخاب میکند ،تا حدی  دوستی خود را با این آدم زیر سوال می برم.

اگر زنی را در پله های ترقی ببینیم میگوییم او راه تخت خواب را طی کرده ، یا از زیبایی اش استفاده کرده یا عرضه ی کاری را که میکند ندارد و تمام کارهایش را شوهرش انجام میدهد . یا اینکه شوهر و خانواده را فدای کاریر خود کرده .
این مسئله آنقدر پیش رفت که یکی میگفت آنچه مادام کوری به خاطرش شهرت پیدا کرد در اصل کار همسرش بود و او فقط نامش را گرفت. 

اگر ذر جمعی باشیم و حرفی بزنیم ، معمولا نگاهمان به تایید مردان است  . معمولا به سرهای آنها نگاه میکنیم که به علامت تایید تکان میخورند. چندان اهمیتی برایمان ندارد که این مردان چه جور آدمهایی باشند. آنچه مهم است این است که آنها هستند که دنیا را ساخته اند و هر قدر هم که مخالف این دنیا و ساخته های آنها باشیم ، تایید آنها برایمان اصل است.

در جمع خارج از کشور می بینم که مردانی که خود را فمینیست می نامند در میان زنان بیشتر از زنان فمینیست محبوب میشوند. حالا تقریبا همه هم  میدانند که آقای فمینیست در خانه چه اس هولی است و چگونه از فمینیسم به عنوان نردبانی برای بالاکشیدن خود و دریافت میکرفون های بیشتر استفاده کرده است اما باز با کمال میل این نردبان را نگاه میداریم تا لرزشی نیابد و  آقا یه وقت آن بالا شصت پایش در چشمش فرو نرود.

یکی از همکاران سوئدی من که معمولا به کلاس های فوق العاده میرود و کلاسهای خوبی هم میرود معمولا دو نظر مختلف در مورد کسانی که زیاد در کلاسها حرف میزنند دارد . اگر زن باشد میگوید : میخواست خودش را نشان بدهد و بگوید که مثلا میداند. و اگر مرد باشد میگوید : چه  اطلاعات جالبی داشت.
این خانم خودش را زنی مترقی و فمینیست میداند. 

همیشه همدیگر را زیر نظر داریم و با طعنه و تلخی با هم گفت و گو میکنیم. وقتی زنی را می بینیم کوتاهی و بلندی او ، چاقی و لاغری او ، مدل موهایش ، انتخاب لباسش، حرفها و سخنانش  ، همه چیزش را بالا و پایین میکنیم تا چیزی در او بیابیم که بتوانیم عیب او بنامیم و خود را در مقابلش بالاتر و از اینرو  امن حس کنیم. چرا ؟  

راستی آیا ستمی که ما زنها به هم روا داریم ، مردها هم به هم روا میکنند ؟ اینقدر که ما زنان برای پیشی گرفتن در مقابل مردان  و در جامعه ی مردانه همدیگر را له میکنیم ، مردان چنین میکنند ؟

میدانم که اینها همه از تربیت ما و عدم اعتماد به نفس ما و ... ناشی میشود.  ولی قرن 21 است دیگر ، پس کی میخواهیم آگاهانه عمل کنیم ، کی میخواهیم  تغییر کنیم ؟

پس نوشت : این کاریکاتور را یکی از دوستان برایم میل کرد. البته من واقعا نگاه مردها به یکدیگر را اینقدر ساده نمی بینم ولی به هر حال کاریکاتور جالبی است از آنچه ما زنها به هم روا داریم

GetAttachment.jpg
 

[ 12:47 | مهشيـد | 0 دنبالک | 18 ديدگاه ]

October 20, 2008

از اینجا و آنجا ...

*یک فیلم الکی حال خوب کن ، از اینا که همه آخرش خوشبخت میشن و همه چیز به خوبی تموم میشه در تلویزیون نشان میداد و نگاه میکردم. شرلی مک لین بازی میکرد و هر چند که او از این فیلمهای ساعات خوش زیاد ـ زیادی ـ بازی کرده است ، اما همیشه عاشق بازی اش هستم و عاشق خودش . فیلم جدید است و شرلی مک لین در آن زن مسن و بازنشسته ای است که در خانه ی سالمندان توانمند ـ و نه ناتوان ـ زندگی میکند.  در یک ملاقات با زنی که روی صندلی چرخ دار نشته و در حال خریدند ، با مردی که او هم در همان مجتمع مسکونی سالمندان زندگی میکند ملاقات میکنند و شرلی قرار میگذارد که به او کمک کند. زنی که روی صندلی چرخدار نشته است میگوید : پس بلاخره یک دیت با وین ـ اسم مرد است ـ گرفتی. مدتهاست دنبالت است.
شرلی جواب میدهد : دیت چیه بابا ، قراره در شستن رخت هایش به او کمک کنم.
زن میگوید : خوب فکر کردی دیت در اینجا چه طوری است ؟ بانجی جامپ میپرند ؟ همین یک دیت است دیگر.

و راستی  چقدر نیازهای ما در دوران های مختلف زندگی ما متفاوت است . 

  **  با دوست جوانی در مورد رابطه اش  صحبت میکردم ، با پسر جوان و همسنی دوست است . نظرم را خواست ، گفتم : 
ـ مدتهاست که شما را می بینم. او پسر خوبی است ولی در رابطه ی شما  Passion  وجود ندارد ، من حسش نمیکنم. 
ـ نه چنین حسی وجود ندارد . ولی رابطه ی بدی نیست.
ـ نه ، دوستان خوب هستید. این را میتوانم بگویم. برای همدیگر اهمیت قائلید و همراهان خوبی برای هم هستید در سینما و خرید کردن و یا یک پیاده روی بعد از ظهر.  و وقتی که 60 ساله باشی ،اینها خیلی هم خوب است و کاملا کافی است.  دیگر به عدم وجود این حس اهمیتی نمیدهی. به شور و شر دلباختگی نیازی نمی بینی و شاید حتی حالش را هم نداشته باشی که چنین حسی را داشته باشی  آن وقت یکی را میخواهی که همراهت باشد ، بشینی با او تلویزیون نگاه کنی یا غذایی درست کنی و با هم بخورید ، یا  با هم به  سفری به جایی گرم بروی و زیر آفتاب ولو شوی  . ولی تو بسیار جوان هستی. مطمئن هستی که مایلی بدون این حس زندگی کنی ؟

***  با یکی  از دوستان زن در مورد رابطه صحبت میکردیم ، به من میگفت :
تو خودت  آدم پر زحمتی هستی  ، در رابطه دنبال راحتی نیستی ، چون خودت هم آدم راحتی نیستی . خودت آدم ها را میپیچینانی و دنبال کسی هم میگردی که تو را بپیچاند. البته من از تو بزرگترم و شاید به نسبت سن خودم  امروز دنبال رابطه ی ساده و راحتی هستم. ولی در چنین رابطه ای به تو خوش نمیگذره.  تو آدم جذابی هستی برای کسی که زندگی آرامی دارد ، شر و شوری که تو به زندگی میدهی ، برای او جذاب است. ولی او دقیقا به همین دلیل که آرام است برای تو جذبه ای ندارد. آدمهایی که برای تو جذبه دارند هم زرنگ تر از اینند که آدم پرزحمتی مثل تو را انتخاب کنند. آنها در راطه دنبال آرامش میگردند.

شاید راست میگفت . مدتهاست که می بینم از کسانی خوشم می آید که از من خوششان نمی آید ، و نسبت به کسانی که از من خوششان می آید هیچ تمایلی ندارم.

راستی شما آقایان ، آیا با دوستان مردتان در مورد رابطه Relation  صحبت میکنید ؟ 

_______________________________

چند سال پیش که پدر به اینجا آمده بود ، دائما هر جا که میرفت ، می آمد خانه و تعریف میکرد از این سیستم نمرده دادن در سوئد و اینکه چقدر خوب است و چقدر مفید است و چقدر درگیری ها و دلخوری ها را کم میکند. و من تازه آنوقت بود که فهمیدم این سیستم هنوز در ایران متداول نشده.
در سوئد در هر جا که بروی ، قصابی ، شیرینی فروشی ، پست یا بانک و داروخانه و مراکز درمانی و ... این سیستم وجود دارد.
امروز از طریق وبلاگ آقای قاضیان به این لینک دست پیدا کردم و دیدم که یک نانوا این سیستم را پیاده کرده.
در کشور بزرگ و شلوغی مثل ایران که همه مثل ترقه بالا و پایین میپرند آیا یک سیستم نمره گیری درگیری ها را کمتر و اخلاق را بهتر نمیکند ؟

این نوشته ی آقای قاضیان را هم خیلی قبول دارم. اینکه زن هستیم و در کشور خود از حق و حقوق انسانی به جای خود ، اما دقیقا به همین دلیل باید آدمی که خود را مدرن میداند منطقی و اصولی عمل نکند ؟ یعنی چه که زنی تحصیل کرده که یک سال است ازدواج کرده به فکر بالا بودن مهریه اش باشد که به احتمال قوی از مهریه ی دختردائی و دختر عمه اش یه سر و گردن هم بالاتر باشد ، اما به فکر ذکر حق طلاق در عقد نامه نباشد ؟

این داستان مرا به یاد تصویری انداخت از مردی که سوار خر بود و چهاردنگ حواسش گیر لپ تاپی بود که روی پالان خر قرار داده بود . شاید داشت   چت می کرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاهین  اثبات میکنه که وقتی شاعر حرف برای گفتن داشته باشد ، هر زبانی را میشود در رپ به کار گرفت.
این ترانه ی شاهین ، به زبان گیلکی و فارسی ، بسیار زیباست
مدتی پیش بود که متوجه شدم شاهین همشهری من هم هست. و در بندر انزلی به دنیا آمده. 
شاهین را آنقدر نمیشناسم که بدانم این ترانه حقیقتا برای برادرش است یا برای تمام معتادن دیار ما.
من گزینه ی دوم را انتخاب میکنم ، در میان بستگان درجه دوی من هم مرد معتادی بود به نام علی که حقیقتا انسان شریفی بود ، و به خاطر شرمندگی اعتیاد ، تصمیم گرفت به زندگی خود خاتمه دهد. 

تو تانی اگه باخوای دانم تنی آبای علی ویریز
کم ناوری آبای ویریز دانم تانی  
 

[ 9:06 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

October 17, 2008

با دوستی از آشنایان قدیمی مقیم ایران گپی در اینترنت داشتم و گفت که مدتی است از همجنسگرا بودن یکی از بستگان نزدیکش مطلع شده است.
از او پرسیدم که برخوردش چگونه بود ، و گفت که شکه شده و بعد به دنبال آن رفته که بداند همجنسگرایی چیست.

صحبت با آن دوست مرا به فکر انداخت و موجب شد این سوال را در اینجا مطرح کنم اگر مایل هستید جواب را ناشناس بنویسید و تنها بنویسید که مرد هستید یا زن. فقط سعی کنید پلیتیکال کورکت برخورد نکنید و اصل ِاحساستان را بنویسید. و

اگر باخبر شوید که یکی از بستگان نزدیکتان ، یکی از عزیزانتان که بسیار هم دوستش دارید  مثلا برادر یا خواهرتان ، پسر یا دخترتان یا حتی پدر یا مادرتان ،  همجنسگراست ، چه میکنید ؟ واکنش شما چه خواهد بود و با او چگونه رفتار خواهید کرد ؟

یا اگر همجنسگرا هستید  و مایل هستید ، بنویسید که عزیزانتان در رابطه با دانستن گرایش جنسی شما جگونه برخورد کردند.

[ 10:23 | مهشيـد | 0 دنبالک | 18 ديدگاه ]

October 16, 2008

کودکان را با حرمت پذیرا باشیم ، با عشق تربیت کنیم ، و در آزادی رهایشان کنیم .

رودلف اشتاینر (یکی از نام های مطرح در علم پداگوژی)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

Man vill bli älskad, 
i brist därpå beundrad,
i brist därpå fruktad,
i brist därpå avskydd och föraktad.

Man vill ingiva människorna någon slags känsla.
Själen ryser för tomrummet
och vill kontakt til vad pris som helst.

Hjalmar Söderberg

 

 

انسان میخواهد دوستش بدارند
در نبود آن ستایش شود
در نبود آن از او بترسند
در نبود آن مورد نفرت و تحقیر قرار گیرد

انسان میخواهد در دیگران حسی را بر انگیزد
جان در خلاء  میلرزد 
و به هر قیمتی  در پی  تماسی است

یالمار سودربری

این قطعه شعر  از یالمار سودربری بر دیوار راهروی خانه ای مخصوص نگاهداری نوجوانان بزهکار نصب شده است . 

[ 8:24 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

October 15, 2008

First time in London

Bild037.jpg

شهر بزرگی است ، آنقدر بزرگ که واقعا میشود گفت تویش گم و گور میشوی. نا آشنایی با فاصله ها و ساعات قطار شهری داشت برایم گران تمام میشد و خوش نامی مرا به عنوان کسی که همیشه سر وقت سر قرار حاضر میشود زیر سوال می برد.
دخترکم حالش خوب بود و به شدت مشغول درس خواندن. خواندن و نوشتن آکادمیک به زبانی که برایش زبان دوم محسوب میشود لازمه ی وقت بیشتری است و او این وقت را با علاقه ای که به رشته ی انتخابی اش دارد با خوشرویی صرف میکند. االبته در هر رشته ی انتخابی ای ، بعضی از درسهای اجباری وجود دارند که داد دخترکم را در می آورد و موجب غر و لند او میشد و میپرسید که چرا باید اینها را هم بخواند و من برایش توضیح میدادم که خواندن این ها هم برای رشته اش لازم است. خودش هم میدانست. ولی گاهی لازم است که کسی غیر از خودت چیزهایی را که میدانی به تو دوباره بگوید. :) 
گاه با خجالت از من میپرسید : میشود تو  برای خودت بروی و بگردی تا من بتوانم این پیپر را بنویسم یا خودم را برای آن امتحان آماده کنم، و بعد از ظهر را با هم باشیم ؟  و من هم به او اطمینان خاطر میدادم که اصلا مشکلی نیست و وقتی او را ترک میکردم به خودم میگفتم : جانمی جان.

از آن مادرها نیستم که با دیدن زحمت کشیدن دخترم در راه هدفش دلم بسوزد و گریه ام بگیرد. معتقدم که دانایی و توانایی تنها با کوشش و زحمت به دست می آید و وقتی می بینم که او با شادی این وقت را میگذارد و صرف میکند ، برایم موجب شادی است ، و اصلا هم دلم نمی سوزد. میدانم که او حاصل کاشت خود را در آینده درو خواهد کرد و دانا تر و تواناتر خواهد بود. پس چرا نباید از دیدن زحمتش شاد باشم  ؟ 

زندگی در یک اتاق کوچک در کریدور دانشجویی چندان راحت نیست ، ولی دخترک مشکلی با آن نداشت. با مسئله ی مستقل نبودن توالت و حمام هم راحت کنار آمده و میگوید که تعداد دوش ها و توالت ها در کریدور به اندازه کافی هست و در عمل با مشکلی روبرو نیست.
ساختمان دانشجویی با کنترل شدید روی رفت و آمد ها ، محلی امن است. کنترل گاهی زیادی به نظر می رسد ولی من هر چند که هر بار خارج و داخل شدن از ساختمان باید حساب و کتاب پس میدادم ، با اینحال از اینکه محل زندگی امنی در اختیار دخترم است خاطر جمع شدم.

این چند روزه هوای لندن خوب و آفتابی بود. ساعتها قدم زدن در کنار رود تایمز و گردش در محل های توریستی و بالا و پایین رفتن از اتوبوس های دو طبقه و گشتن شهر بزرگی که برای اولین بار می دیدم

روز اول به سرعت برق و باد تمام جاهایی را که لازم بود به عنوان یک توریست ببینم ، دویدم و رفتم و دیدم و در لیستم چک مارک گذاشتم. هاید پارک ، بیگ بن، پیکادلی سیرکوس ، تاور بریج و لندن بریج و چند جای دیگر .
قصر ناتینگهام را نرفتم ببینم ، امیدوارم یکی خبرش را به الیزابت و چالرز بدهد  تا دلشان بسوزد. 

از این ای میل هایی که دور میچرخد با تیتر فقط در... حتما شما هم دریافت کرده اید. شاید این عکس را که در میدان پیکادلی از فرود هلیکوپتر گرفتم بشود در آن میل ها گذاشت و نوشت :
فقط در لندن 

 

در خیابان وایت هال ، در مقابل مجسمه های فیلدمارشال ها و فرماندهان با بنای یادبودی برای زنان جنگ جهانی دوم روبرو شدم. بنایی که برای قدردانی از بیش از هفت میلیون زن که چرخهای صنعت بریتانیا را در نبود مردان در گردش نگاه داشتند بر پا شده بود. در این بنا اما زنی وجود نداشت. لباسهای زنان بی چهره ، این بنا را تشکیل میداد.

Bild036.jpg

این در جایی که حتی بناهای سربازان گمنام نیز چهره داشت ،برایم بسیار تعجب آور بود.

ترافیک چپندرقیچی لندن بسیار گیج کننده بود. خوشبختانه خودشان هم میدانند که یک جای کارشان ایراد دارد و در محل های گذر عابر پیاده روی زمین  هر آنجا که عادت داری به راست نگاه کنی نوشته اند به چپ نگاه کن ،و هر آنجا که عادت داری به چپ نگاه کنی نوشته اند ا به راست نگاه کن.
یک جا در  یک خیابان بسیار باریک که احتمال میدادم یک طرفه هم باشد روی زمین نوشته بود : به هر دو طرف نگاه کن . که من دادم در آمد و تقریبا به صدایی که فکر میکنم بغل دستی هایم  هم  شنیدند داد زدم :
what the f...

لندن شهر شلوغی است و بسیار گران ، و شهر جوانی است.، واگن های مترو بسیار پر صداست تا جایی که داشتن یک مکالمه برای همراهان را غیر ممکن میکند. خیابان ها آنقدر شلوغ هستند و در پیاده رو ها آنقدر آدم هست که میشود با آنها یک تظاهرات ضد ... راه انداخت.  اما بجز گیجی و گنگی در مترو های شلوغ و در خیابانهای شلوغ و دقت در تنظیم ساعت های عبور و مرور که دیر به جایی نرسی ، شهر زنده ای است ،  در این شهر شاید خارجی بودن به معنی سوئد قابل لمس نباشد چرا که پر از خارجی است. مردم همه جا با تو گفت و گو میکنند و به مهربانی به سوالات تو پاسخ میدهند. و این برای من که  اصولا در جهت یابی مشکل دارم و در همین استکهلم فکسنی همیشه دارم گم میشوم و گیج میخورم خوشحالی بزرگی بود.  
یک بار که در خیابانی در نزدیکی پیکادلی سیرکوس ایستاده بودم ، از مردی پرسیدم که آیا خیابان پیکادلی در سمت راست یا چپ قرار دارد ، و او زد زیر خنده . و من با خنده ادای  عصبانی شدن  را در آوردم و  گفتم :
so? this is my first time in london. give me a break. would u ?
و او خندید و سمتی را که خیابان قرار داشت به من نشان داد و روز خوشی را آرزو کرد. 
وقتی از او جدا شدم به خودم گفتم : خودمونیم دفعه ی هزارمت هم باشه گم میشی . چرا با او اینقدر سخت گرفتی ؟ 
خیابان پیکادلی در فاصله پنج دقیقه ای مرد قرار داشت :))

در بازگشت به خانه ، مردی عراقی که راننده تاکسی از آرلاندا به خانه بود ، از من پرسید که در انتخاب بین استکهلم و لندن کدام را ترجیح میدهم. و من دو دل ماندم.
راستی ، اگر قرار باشد انتخاب کنم ، انتخابم کدام خواهد بود ؟ 

[ 0:27 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

October 14, 2008

به ای میل هایی که در میل های مختلف در طول مدتی که نبودم  جمع شده بود نگاه میکردم و فکر کردم که آیا ما امروز بیشتر از 10/20 سال پیش با هم تماس داریم یا کمتر ؟ آیا تماس های انسانی امروز نسبت به گذشته کمتر شده اند یا بیشتر ؟

دنیا کوچکتر شده است و تماس ها بیشتر ، امروز با کسی که در آنسوی دنیاست میتوانی از طریق کامپیوتر تماس مستقیم داشته باشی و گفت و گو کنی . آیا این مسئله انسانها را به هم نزدیکتر کرده است یا دورتر ؟
تماس های دنیای واقعی ما در چه حال است ؟ آیا آنها در کنار کوچکتر شدن دنیا ، آب نمیروند ؟

آیا دنیای دیجیتال راه فراری از دنیای واقعی و سختی ها و مشکلات تماس مستقیم با انسانها نیست ؟ آیا از دنیای واقعی به این دنیای دیجیتال پناه نمی آوریم ؟

و دیگر اینکه ، نامه های بزرگان دنیای ادب و سیاست به یکدیگر و به عزیزانشان همیشه راهی برای شناختن رویه های دیگر این افراد بود. نامه های این افراد به یکدیگر معمولا بعد از مرگشان منتشر میشد و نشانگر چهره ای واقعی تر از این افراد بود.
نامه های گاندی به دخترش
نامه های ویرجینا ولف به همسرش
نامه های صادق هدایت به دوستانش
نامه های فروغ فرخزاد به برادرش
نامه های سیمون دوبوار به معشوقش
نامه های ...

اینها معمولا راهی بوده برای شناخت افرادی که برایمان از طریق نوشته هایشان عزیز شده اند . راهی برای اینکه پیچ و خم های روحی و روانی ایشان را بشناسیم و با چهره ی واقعی ایشان ، در آن زمان که خودشان بودند و از خودسانسوری های متعارف که در نوشتار عمومی میشد برحذر بودند ، آشنا شویم.

چه چیزی جای این را خواهد گرفت ؟

ای میل های بیل گیت به همسرش؟ 
آف لاین های حسین آب کنار به معشوقش؟
چت های گوستاو لوکلزیو با دوستانش؟ 

بعد اینها را در سایتهای دیجیتال میتوانیم بخوانیم یا اینکه روی کاغذ چاپ میشوند ؟

دنیای دیجیتال به سرعت غیر قابل تصوری جای همه چیز دنیای واقعی را میگیرد. این جانشینی در بسیاری موارد زندگی را راحت تر میکند و امکانات ما را گسترش میدهد . اما آیا زندگی با این جانشینی زیباتر هم می شود ؟.

پس نوشت :هوم... ، به فکرم رسید ای میل هایم را پاکسازی کنم. کلی ای میل های عاشقانه و شاعرانه و از این حرفهاست که مایل نیستم بعد از مرگم به دست کسی بیافتد .
خیلیها ، و بخصوص مردان ، از من این شکایت را داشته اند که با نوشته هایم درکی غیر از آنچه هستم از من پیدا کرده اند. تصور آنها از من این بوده که انسانی خشک و زمخت و خشن و بی احساس و  بدون انعطاف هستم.
بارها شنیده ام که مردی گفته است : شما مرا می ترسانید.
خوب آدم نباید به رپیوتیشن خودش خدشه وارد کنه :)))

[ 17:56 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

 

IMG_1015.JPG

این عکس را مدتی پیش دخترم از تظاهراتی در لندن گرفته و برایم فرستاده بود. و از روزی که این عکس را دیدم ، یک فکر راحتم نمیگذارد : 
چگونه است که کسی که برای ملتی دیکتاتور محسوب میشود ، برای جمعی دیگر آزادی بخش  است ؟
چه تفکری پشت پذیرفتن قاتلان و جنایتکاران تاریخ به عنوان رهبر  آزادیبخش وجود دارد ؟
چه اندیشه ای میتواند قتل ها و جنایات را توجیه کند ؟
شما این زنان را چه مینامید ؟ فاندامنتالیست ؟ بنیادگرا ؟ تروریست ؟  
راه دور نرویم ، زمانی را به یاد بیاوریم که عکسهای لنین و استالین و مائو را در کشور خودمان بلند میکردیم و کتابهایشان را دست به دست میدادیم. 
این دختران هرگز به خود زحمت نمیدهند که فکر کنند که خمینی با ما چه کرد . اگر هم کسی از ایشان بپرسد ، جوابشان احتمالا این خواهد بود که قتل ضد اسلام واجب است. 
آیا ما در آن زمان زحمت آن را به خود دادیم که فکر کنیم لنین و استالین با مخالفان خود چه کردند ؟ آیا در مورد جنایت هایی که در زمان مائو در چین صورت گرفت دانستیم ؟ آیا میخواستیم بدانیم ؟
آخرین کامنت هایی که در مورد این مقایسه از دوستان طرفدار بلوک سوسیالیسم گرفته بودم این بود که آن جنایات در زمان خود اجتناب ناپدیر بود و آن رهبران چاره ای جز این نداشتند. ایشان تقاضا دارند که به مسئله ی زمان توجه کنم و اینکه در دنیای قدیم چاره ای جز این نبود. اینکه در آن زمان شیوه ی کار همین بود. برای این دوستان هرگز سوالی پیش نمی اید که اندیشه ای که خود را مدرن میدانست چگونه با سلاح دنیای قدیم به قلع و قمع دگر اندیشان میپردازد.
البته این دوستان در مورد جنایات رژیم خمینی عکس این عقیده را دارند. 

راستی ، چگونه اندیشه ای است که قاتلی را ا آزادیبخش  معرفی میکند و قتل مخالفان را توجیه میکند ؟
اندیشه ی آزادیخواهانه به چه معنی است وقتی که جنایت را میبیند ، میپذیرد  و سکوت و حتی توچیه  میکند ؟

خمینی سالها پس از مرگش هنوز برای عده ای سمبل آزادی است، همانگونه که لنین ، استالین ، مائو ، و...

شایدبهتر است که  برای آزاد و آزاده بودن ، سمبل ها را  زیر سوال ببریم  .  و مهمتر از همه خود را زیر سوال ببریم.

آیا حقیقتا به آزادی آنگونه که ادعایش را میکنیم ، باور داریم ؟

[ 9:42 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

October 8, 2008

برخورد " مردانه " با حجاب !!! 
برخوردی که تنها از سوی مردان نیست .

مدتها پیش  چیزی نوشتم از مردی ژاپنی که در اوایل انقلاب در تهران  با همسر خود به رستوران  رفته بود و در آنجا از همسرش خواسته بودند که روسری به سر کند و به او یک روسری هم داده بودند. مرد ژاپنی هم ار آنها یک روسری اضافه تقاضا کرده بود و خودش سر کرده بود و در مقابل تعجب و سعی پیشخدمت های رستوران در توضیح اینکه فقط زنان باید حجاب داشته باشند و نه مردان ، گفته بود که اگر زنش مجبور است کاری را خلاف میل خود انجام دهد ، او وظیفه خود میداند که با همسرش همراهی کند. 
وقتی این داستان را شنیده بودم ، به فکر این افتادم که چرا مردان ایران هرگز در مقابل حجاب واکنشی نشان ندادند. واکنشی که نشان دهد آنها این تحمیل را به زنان روا نمیدارند.

خوب این چند روزه دیدیم که آقایان روشنفکر وبلاگشهر در مقابل حجاب واکنش نشان دادند ، البته واکنش همیشه مثبت نیست ، بخصوص وقتی از طرف مرد روشنفکر ایرانی باشد.

این روزها یکی از مسئله های بسیار مهم وبلاگشهر این است که گلشیفته فراهانی با حجاب قشنگتر است یا بی حجاب .
و آقایان البته گلشیفته را با حجاب میپسندند.

من وقت زیادی برای وبگردی نداشتم و دو وبلاگی که دیدم ، وبلاگ آقای شکرالهی و وبلاگ ایمائیان بود.
آقای شکرالهی که از نظر استتیک اظهار نظر کرده است، ولی آقای ایمائیان مسئله را از این فراتر برده و فرهنگ چندین هزار ساله و تبار داریوش اینا را هم وسط کشیده و نتیجه گرفته که زنان ایرانی که در خارج از کشور " برهنه " میشوند ، جدای از اینکه زشت میشوند ، یک جفت پا هم وسط شکم فرهنگ ایرانی میگذارند.

با خواندن نوشته های این آقایان روشنفکر به یاد آن مرد ژاپنی افتادم. او احتمالا هرگز هم ادعای روشنفکری و مدرنیته به اندازه آقایان ایرانی نداشت ، فقط فکر میکرد که همسرش با خودش برابر است و نباید کسی در مورد پوشش او چیزی را به او تحمیل کند.  

اینجا بود که به فکر افتادم که شاید مسئله سر ملیت است. یعنی وقتی مرد ژاپنی باشی ، تحقیر همسرت را تحمل نمیکنی . ولی وقتی مرد ایرانی باشی ، حتی وقتی زنی ایرانی اجازه دارد که حجاب از سر بردارد ، بهش میگی اونطوری خوشگل تری . یا بند میکنی به اینکه فرهنگ و آب و اجداد را با انتخاب پوشش خود زیر پا گذاشته. راستی چرا ؟

آقای ایمایان که سنگ تمامی هم گذاشته و به شیوه خدمه  که به جای آوردن کلاه ، سر می آورند ، گله از برهنگی گشیفته ی و میترا میکند. برای من این سوال پیش می آید که این آقا واقعا برهنه ندیده است که به یک پیراهن آستین حلقه ای برهنگی میگوید ؟ با خواندن نوشته ی آقای ایمایان یاد  آن صحنه می افتم که زنی با مانتو و شلوار و روسری در خیابانی میرفت و تعدادی بچه ی شرور با چوب دنبالش کردند و گفتند چرا لخت به خیابان آمده ، برای آن بچه ها پوشش فقط چادر بود.  
راستی مرز بین برهنگی و پوشیدگی چیست و چه کسی این مرزها را مشخص میکند ؟ 

 صحبت از فرهنگ است . راستی فرهنگ ما چیست ؟ آیا حجاب در فرهنگ ماست ؟
اگر 30 سال است که حجاب به ما تحمیل شده ، پنجاه سال پیش از آن حجاب از سرما برداشته شد.
چرا هیچ مرد ایرانی وقتی که زنان را به زور محجب کردند ، اعتراض نکرد که فرهنگ بر باد رفته است ؟ ولی وقتی که زنی حجاب از سر  برمیدارد فرهنگ این مردان که البته به همان یه چارک لجک ما زنان بستگی دارد مورد تعرض قرار میگیرد ؟ و آیا سی سال اجبار میتواند فرهنگ ساز باشد ؟ فرهنگ برای چه کسی ؟

اینکه گلشیفته فراهانی و هر زن هنرپیشه ی دیگری وارد عرصه عمومی شده اند و این مسئله به هر کسی حق میدهد که در مورد لباس زیر و روی ایشان نظر بدهد مسئله ی عجیبی نیست.
ولی از طرف دیگر هم آیا روزنامه نگاران در عرصه عمومی قرار ندارند ؟ مثلا آیا من حق دارم راجع به چاقی و لاغری و اینکه انتخاب آقای  فلان لباسش او را برازنده تر میکند  و فلان لباسش به تنش زار میزند هم نظر دهم ؟ یا نظر دادن فقط حق مردان و نسبت به زنان است ؟
مثلا هیج کسی چرا هیچوقت در مورد لباسهای آقای خسرو شکیبایی و اینکه مدل موی سرش او را زیباتر و یا زشت تر میکند ننوشت.
آیا این مسئله به این دلیل نیست که خسرو شکیبایی را مردی هنرمند می دانیم که هنرش مورد ارزیابی قرار میگیرد و گلشیفته فراهانی فقط زنی است که هیکل و تیپ و قیافه اش مطرح است ؟ ملک عمومی است که مورد ارزیابی و ارزشگذاری قرار میگیرد ؟

آقای شکرالهی از پوشاندن نازیبایی ها توسط حجاب می نویسد ، ولی آقای شکرالهی فراموش میکند که همین حجاب یکی از علل این نازیبایی هاست . با بسیاری از زنان که صحبت کردم ، میگویند که با پوشیدن چادر و مانتوهای گشاد توجه کمتری به بدن خود میکنند . و این را دلیل بر کوته فکری زنان و عدم توجه ایشان به سلامت خود ندانید ، مسلم است که اگر مردان ایران هم قرار بود در زمان بیرون بودن از خانه عبا بپوشند ، شکمهایشان بیشتر از این جلو آمده بود.

حجاب در ایران موجب ریزش و ناسالمی مو و شیوه ی برخورد حکومتی با بهداشت روانی و جسمی زنان و نبودن امکانات مناسب برای ورزش و تحرک زنان موجب بی تحرکی و چاقی های بیمارگونه است. اینکه بیاییم و با یک جمله پوشاندن نازیبایی ها چشم بر تمام این اجحاف ها ببندیم از دید یک روشنفکر را باید به چه معنی گذاشت ؟

از نوشته های آقای شکرالهی خوشم می آمده . و همیشه یکی از وبلاگهایی بود که میخواندم و هرگز هم کامنتی برایش نگذاشتم. بجز در همین نوشته اش.
برایم خیلی سوال است ، خیلی سوال بر سر اینکه براستی مردان ایران راجع به حجاب ما زنان چه نظری دارند و چرا اینقدر تولرانس ایشان بالاست که حتی در برداشتن آن هم به خود حق میدهند که شماتت گرانه برخورد کنند ؟

 خیلی ها ممکن است بگویند که آقای شکرالهی و آقای ایمایان یک حرفی زدند و قرار نیست اینقدر مورد تحلیل قرار بگیرند..این نظر را خود آقای شکرالهی هم دارند چرا که  مظلومانه به دفاعیه ی خانم نبوی نژاد  لینک داده اند .
ولی من با این مسئله به شیوه ی خود آقایان مخالف هستم  چرا که اگر ایشان فقط یک نظر دادند و مورد قضاوت قرار گرفتند ،زنان هنرپیشه ی ما حتی چنین هم نکردند و فقط به خاطر انتخاب پوشش خود مورد سرزنش قرار میگیرند. 

اجبار پوشش برای نیمی از یک جامعه ، یکی از بدترین انواع خشونت بر علیه افراد آن جامعه است. برخورد زیبایی شناسانه ی آقایان با مسئله حجاب به نظر من دقیقا قابل مقایسه است با این که مثلا مردی را در خیابان به زیر کتک بگیرند و یکی از راه برسد و بگوید آقا وقتی به صورتت سیلی میزد ، اگه سرت را یه به راست حرکت میدادی زیباتر بود. 
نوشته ی زیبایی شناسانه ی آقایان به نظر من همانقدر بی معنی و مهمل می آمد که اگر کامنتی مثل کامنت بالا را بشنوم. 
اما نه آقای شکرالهی و نه آقای ایمایان چنین چیزی را نمی بینند. ایشان خشونتی را در تحمیل پوشش به زنان حس نمیکنند. چرا که هر روز تمام زنان را اینگونه می بینند. چرا که به خشونتی که بر زنان روا میشود عادت کرده اند. و احتمالا اگر ضرب و شتم تمام مردان را به طور روزانه میدیدند چنین اظهار نظر هایی در مورد استتیک کتک خوردن هم میکردند. چنین نمیکنند چون یکی عادی شده است و دیگری نه.  
مشکل اینجاست که تنها مردان نیستند که با این خشونت روادارانه برخورد میکنند. زنان زیادی در کامنت ها با آقای شکرالهی همدردی میکنند، حس میکنند به ایشان ظلم شده و بد فهمیده شده.  حجاب مسئله ای است که برای بسیاری از ما از زن و مرد مسئله ای نیست.  

راستی این حجاب را آیا فقط جمهوری اسلامی به ما زنان تحمیل کرده است ؟ آیا رواداری یک تبعیض ، یک ظلم ، به معنای  صحه  گذاشتن بر آن  نیست ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند تا از همکارها در اتاق استراحت با حرارت گپ میزدند ، من از راه رسیدم و برای نسکافه ام آب گذاشتم جوش بیاید ، بحث آنها سر فیلمی بود که چندی پیش در تلویزیون نشان داده بودند راجع به زن ها و مردهای فوق العاده چاق ( حدود 300 تا 400 کیلو ) یکی شان گفت : بزار الان از مهشید میپرسم . و صدا کرد : مهشید این مردهایی که به زنان خیلی چاق غذا میدهند و نمیگذارند لاغر شوند یه چیزی صدایشان میکنند ، یه اسم بخصوصی دارند ، تو میدانی به آنها چه میگویند ؟
گفتم : Idiot

ـــــــــــــــــــــ

مدتی نیستم ، فردا شب برای آخر هفته به لندن و نزد دخترم میروم ، سعی میکنم  گاه سر بزنم و اگر کامنتی گذاشتید پابلیش کنم 
 ــــــــــــــــــــــــ

پس نوشت : یک توضیحی را لازم میدانم بگویم. حجاب یک تکه پارچه نیست و یک تکه لباس نیست. حجاب پیام دارد . پیام حجاب فرودستی زن است. من ابدا کاری ندارم با مادربزرگی که به عادت لجکی به سر میکند. اما زنی که مدرن است ، هرگز نمیتواند بگوید که حجاب را آزادانه انتخاب کرده است و آزاده هم است.

به همین دلیل ، من خانم مریم رجوی را هرگز ، هرگز ، هرگز زنی آزاده نمیدانم.
به همین جهت من سازمانی مثل سازمان مجاهدین را که حجاب را در انیفورم زنان خود گنجانده ، هرگز ، هرگز ، هرگز سازمانی آزادیخواه نمیدانم.
اینکه انسانها در انتخاب پوشش خود باید آزاد باشند برای من یک اصل است. ولی مسلم است که تصوریکسانی  من از زنی که حجاب ، را به میل خود انتخاب کرده است با زنی که چنین نکرده است ، ندارم.
حجاب پیام فرودستی زن ، پیام کنترل بدن و روح زن را با خود دارد. کسی که این پیام را انتخاب کرده است به نظر من یک مشکل اساسی با مسئله آزادی دارد. و نگاهش به مسئله آزادی و آزادیخواهی نگاهی قرون وسطی ای است.
در ضمن من ابدا فکر نمیکنم به هر عقیده ی احمقانه ای باید احترام گذاشت. کسی را به خاطر عقیده اش نمیکشم و کتک نمیزنم. ولی اگر بخواهم به عقیده ای که نصف جمعیت زنان را نسبت به نصف دیگر فرومایه میداند  احترام بگذاریم ، باید درب آزدایخواهی را تخته کنیم.

پس نوشت : پویای عزیز در این مورد نوشته است  و مثل همیشه بسیار زیبا هم نوشته است
چهارچوب های مرد محور

[ 18:38 | مهشيـد | 0 دنبالک | 35 ديدگاه ]

October 5, 2008


شجاعت ترک رابطه یا شهامت ماندن  !

بخش دوم :

شهامت ِ ماندن !!

بحش اول این نوشته

راستی چه چیزی است که یک رابطه را حفظ میکند ؟
بچه ها ؟ رابطه ی جنسی دو زوج ؟ مایملکی که این دو طی سالها به دست آورده اند ؟ یا خستگی و ترس از شروع از نقطه ی صفر ؟

بیاییم از آنچه دنیای قدیم و دنیای سنت و عادت به ما تلقین و تحمیل کرده است بگذریم و با دیدی روشنتر نسبت به هر آنچه انسانها را در یک رابطه ی امروزی نگاه میدارد ، نگاه کنیم.
رابطه ی امروزی انسانی  توسط دو انسان که تفاوت هایی مکمل کننده با هم دارند شروع میشود. 
تفاوت های بیولوژیک زن و مرد ، به اندازه ی کافی هست که بتواند یک رابطه را به شیوه تارزانی ( من تارزان، تو جین ) شروع کند. ولی برای شروع یک رابطه در دنیای امروز ، دنیایی که هر دو طرف رابطه صاحب فکر و اندیشه هستند کار آیی ندارد.
در میان همجنسگرایان نیز دقیق شده ام و تفاوت اولیه معمولا وجود دارد. معمولا علاقه مندی های دو طرف در کارهای خانه یکی نیست ، یکی به خرید مواد غذایی  علاقه دارد و دیگری به درست کردن غذا .  یکی به آشپزی علاقه دارد و دیگری لوله های خراب شده خانه را رتق و فتق میکند. علاقه ها متفاوت است و مکمل. ولی متضاد نیست.
فکر میکنم همین مسئله است که ثبات یک رابطه را دامن میزند. تفاوت است و نه تضاد. 
و آنچه مرگ رابطه را موجب میشود ، تضادهاست ، ونه تفاوت ها. 

زندگی اگر به شیوه ی سنتی اداره شود ، یک کارزار است. یک صحنه ی جنگ قدرت . یک رینگ بکس .
بازی ای که باید به قوانینش آشنا باشی تا بتوانی در آن زنده بمانی ، و من از زنده ماندن حرف میزنم و نه قائدتا از پیروز شدن.
چرا که به نظر من در صحنه ی جنگی چنین ، هر کسی که برنده شود ، هر دو طرف و بخصوص کودکان ناشی از این رابطه که بی گناه وارد این صحنه میشوند بازنده هستند.

شما آيا تا کنون  مجبور به دعوا شده اید ؟ دعوای تن به تن ؟ تا حالا شده است که یکی به طرفتان آمده باشد و شروع به زدنتان بکند ؟ فکر میکنید اگر آنجا بایستید و بگویید " من آدم دمکراتی هستم و به جنگیدن معتقد نیستم و فکر میکنم در جنگ حقوق تو را پایمال میکنم پس از جنگ خودداری میکنم "، چه به سر شما می آید ؟ فکر میکنید طرف میگوید: آه ، من  به این مسئله فکر نکرده بودم. بیا عادلانه تر باشیم و اصلا برویم بنشینیم قهوه ای بخوریم و گپی بزنیم .

بگذارید خبری به شما بدهم ! چنین اتفاقی نمی افتد!
اتقاقی که احتمالش میرود این است که یک آدم خیرخواه با تلفن موبایل اریکسونش به اورژانس زنگ میزند و آمبولانسی برای نجات شما سر به زنگاه میرسد.
چه کسی میگوید که جنگ خانگی غیر از این است ؟ اگر یک طرف به قصد جنگ و تثبیت خود و نشاندن دیگری بر سر جای خودش و تثبیت نقش پیرو در او به میدان آمده باشد ، فرقی نمیکند که آن یکی چقدر آگاه باشد و چقدر دمکرات باشد. این جنگ مقلوبه است.

آگاهی به برابری تنها در شرایطی کار میکند که دو طرف به این آگاهی رسیده باشند. وگرنه بازی جنگ باید پیش رود تا یکی از طرفین و احتمالا هر دو طرف را ناکار کند. 
معمولا در چنین خانواده هایی ، با توجه به اینکه زور چه کسی بچربد و آن که ضعیف تر است  کوتاه بيايد ، آتش بسی برقرار است .آن که ضعيف تر است هر از چند يک باری تکانی به خود ميدهد ، ولی باز به کمک آنکه دست بالاتر را دارد جای خود را بازشناسی ميکند و بر جای خود می نشيند. معمولا در چنین شرایطی فردی که دست بالا را دارد از نظر مالی هم تامین کننده ی اصلی است. و خود میداند که برگ برنده که هر وقت بخواهد میتواند بر زمین بکوبد دست اوست. این زندگی ها که معمولا هر دو طرف قوانین بازی را میدانند ، عملکرد دارد و پیش میرود.

در این دسته خانواده ها که خواه ناخواه با قراردادهای سنتی پايه گذاری شده اند ، وقتی یک نفر مایل به شکستن قوانین یا عوض کردن آنها و یا اصولا با دمکراسی کامل مایل به زیر پا گذاشتن آنها باشد ، خانواده عملکرد خود را از دست میدهد و به صحنه ی جنگهای ناپلئون تبدیل میشود. دعوا ، درگیری ، و روابط فرسایشی توان از تمام افراد ذی نفع میگیرد و محيطی تبدار و بیمار به وجود می اید. بازی مقلوبه است و بازیگران متلاشی . تنها شیوه ی درست در این رابطه از نظر من ترک آن است. تنها راهی که من می شناسم در این بازی این است که از بازی بیرون بیایی و جان همه را نجات دهی ! 
 
 اما آیا همه ی زندگی های مشترک چنین هستند و محکوم به شکست ؟ من اینطور فکر نمیکنم. من مايلم باور کنم که انسانهایی هستند که با عشق و علاقه زندگی مشترکی را شروع میکنند و هر کدام در تلاشند که آرامش بیشتری برای شریک خود فراهم کنند.
اين روابط هميشه هم به شکل سوپر مدرن به وجود نيامده است. در  جامعه ی بسته ای که ما داريم انتظار معجزه نبايد داشته باشيم. پس همان الگوهای آشنايی قبلی در اينجا هم ميتواند کار کند. آشنايی با پسری که دوست برادرت است ، يا دختری که در سر کوچه خانه دارد ، يا دختر دوست پدرت ، يا پسر زنی که با مادرت در جلسه ی سفره ابولفضل آشنا شده اند. مگر چه فرق ميکند. مهم اين است که انسانها برای هم ارزش قائل باشند و يکديگر را دوست بدارند. و قصدشان از آغاز زندگی مشترک رسيدن به آرامش با در نظر گرفتن حقیقت و حقوق انسانی باشد که در رويايشان می پرورانند . 
دو انسانی که با یکدیگر زندگی میکنند و تاریخی از زندگی را پشت سر گذاشته اند غیر ممکن است هیچ خاطره ای از  برخورد و تنش را با خود نداشته باشند . دو انسان جوانی که زمانی تصمیم میگیرند که بقیه زندگی را با هم بگذرانند همیشه آگاهانه با مشکلاتشان برخورد نمیکنند. آنچه رابطه را حفظ میکند ،بجز شيوه ی حل کردن یا سپری کردن  بحران ها و تنش ها ، برخوردی است که دو طرف با اين تنش ها و برخوردها دارند. گذشتن و گذشت کردن از گذشته ها و از اشتباهات .گذشته را به گذشتگان سپردن و برای آينده ای شادتر گام برداشتن. اشتباهات را برای اثبات اينکه چه کسی هميشه حق دارد قاب نگرفتن و در ديوار خاطرات نصب نکردن . پذیرفتن این که هر مشکلی که در یک زندگی دو نفره  پیش می آید نه به گردن یک نفر که به دوش هر دو نفر است و اگر نمیشود کاری در رابطه با آن انجام داد ، بهتر این است که رهایش کنند و از آن به عنوان سوهانی بر روان خود و همزیست خود استفاده نکنند.
پذیرفتن اینکه هیچ  کسی هميشه تمام حقيقت را در اختيار ندارد و شراکت در زندگی ، شراکت در حق و گاه حتی حقيقت هم هست.

راستی چند درصد ما انسانها واقع بین هستیم و با نگاهی واقعی به خود و اعمالمان نگاه میکنیم ؟
بسیاری از ما معتقدیم که ما و خانواده ی ما خوب هستیم و دیگران بد .
مادر ِ همسر ِ سابق من معتقد بود که او و خانواده اش انسانهای نجیب و بسیار خوبی هستند  و هميشه  این دیگران هستند که مشکل آفرینند یا آنگونه که او میگفت بد هستند .  اگر خواهرانش و دخترانش  زندگی بدی داشتند ، مقصر شوهر خواهران و دامادهایش بودند و اگر برادرانش و پسرانش  زندگی نامناسبی داشتند ، مقصر  زن برادر ها و عروسانش بودند. روزی از او پرسیده بودم که آیا واقعا اینقدر خانواده ی خود و اعضای خانواده اش را خنثی و پاسیو می بیند که هر چه پیش آید به گردن دیگران است ؟

چند درصد از ما اینگونه هستیم ؟ بارها با زنان و مردانی صحبت کرده ام که پیشرفت هایشان را نتیجه ی تلاش خود می دانند و سرخوردگی هایشان را نتیجه خطاهای همسرشان.
انگار که هميشه و هميشه اين آنها هستند که حق دارند و هميشه و هميشه اين همسران آنها هستند که مقصر هستند.
راستی آيا واقعيت اين است ؟ زندگی اين است ؟
اگر کسی معتقد باشد که از سن ۲۰ سالگی - سن متوسط ازدواج در ايران - تا تا آخر عمر هميشه و هميشه درست و عاقلانه عمل کرده است ،و اگر هم جایی اشتباه کرده تحت تاثیر اعتماد به طرف مقابلش است ، قدری کم عقل تشريف ندارد ؟ اين چه تربيتی است که در اکثر ما مشترک است که حق را هميشه به جانب خود ميدانيم ؟
برای حفظ یک رابطه ، اگر فکر میکنیم که ارزش حفظ کردن را دارد ، پذیرفتن نقش خودمان در نابسامانی ها نقش اصلی را دارد . این که نقش خود را بدانیم ، بپذیریم و حتی اگر لازم شد از همراه خود در رابطه با عذابی که به او رسانده ایم طلب بخشش کنیم.
زندگی  عرصه ی جنگ و ما سربازان حق به جانب آن نیستیم . زندگی تنها از حق ها تشکیل نشده است. انسان بزرگسال حق و سهمی در جامعه ی انسانی ، در عرصه ی خصوصی و عمومی دارد. 
شناختن حق و سهم خود و همراه خود  در عرصه ی خصوصی ، تنش کمتر و آرامش بیشتری را موجب میشود. کمک گیری از مشاوران خانواده در مسائل بغرنج تر به ما کمک میکند تا دید بازتر و همه جانبه تری نسبت به مسئله داشته باشیم.
در تاتر درمانیDrama terapi  ، که  نوعی از تراپی گروهی است ، از افراد میخواهند که داستان خود و مشکل خود را بیان کنند ، مثلا اگر کسی با مادرش مشکل داشته باشد ، این مشکل را به صورت یک تاتر بازی میکنند و از او میخواهند که رل مادرش را بازی کند در حالی که دیگری رل خود او را بازی میکند. این مسئله به افراد کمک میکند که نگاه طرف مقابل خود را به مسئله بهتر ببینند.

شاید بهتر بود اسم این بخش را نه " شهامت ماندن " بلکه  " هنر حفظ یک رابطه " می گذاشتم. چرا که به نظر من انسانهایی که باوجود برخورداری از امکان آلترناتیو ترک رابطه و جدایی ، به زندگی مشترک به طور آگاهانه و داوطلبانه ادامه میدهند و از  زندگی کمابیش مطلوب و بی تنشی برخوردارند ، به نوعی هنر زندگی را آموخته اند.
رابطه ی کامل و ایده آل وجود خارجی ندارد و هیچ رابطه ای بی مشکل نیست . اما چند شیوه در راه برخورد با مشکلات وجود دارد . اگر انسانها را سنگهای خارایی در نظر بگیریم ، این سنگها گاه در بستر رودخانه ای در کنار همدیگر می غلتند و به هم میخورند و صیغل میابند و زیباتر میشوند ، و گاه در خارزاری با هر تنشی خود را به یکدیگر و زمین و زمان میکوبند و میشکنند و می شکنانند. انتخاب بستر رودخانه یا خارزاری آزارنده ، به روحیات و دانش دو طرف بستگی دارد و نتیجه ی آن بسیار متفاوت است . در یکی  آنچه می ماند بعد از سالها همزیستی سنگهایی نرم و شفاف و صیقل خورده است و در دیگری خورده پاره هایی از آنچه روزگاری سنگ می بود. 

انتخاب این که کدام یک از این دو را برای خود می پسندیم ، با ماست. این انتخاب بدون آگاهی و تلاش امکان ندارد. گاه باید برای نجات یک زندگی تلاش کرد و از خود گذشت ، گاه باید برای زنده ماندن اعضای یک زندگی مشترک زندگی را قربانی کرد و بازی را تمام شده اعلام کرد. 
ادامه یک زندگی یا ختم آن ، هر دو باید با آگاهی همراه باشد ، چرا که هر کدام از این دو  انتخاب را بدون آگاهی انجام دهیم ، میتواند سلام جسمی و روانی ما را در معرض خطر قرار دهد.
 
و انتخاب درست در هر دو صورت هنر است ، هنر زیستن . 
  
 

[ 22:10 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

October 4, 2008

دیروز رفتم سفارت ، اینقدر شلوغ بود که نگو . شماره ای را که گرفتم ، شماره سه بود و تابلوی نشان دهنده ی شماره ، شماره 65 را نشان میداد. 38 نفر قبل از من بودند. من که فکر کرده بودم در موقع کار زودی بروم و برگردم ، آه بلندی کشیدم و یک اس ام اس به همکارم زدم و گفتم 38 نفر قبل از من هستند و او اس ام اسی زد و گفت : پس بعد از ظهر می بینمت.
یک فرم ویزا که روی نت پر کرده بودم ، یک قطعه عکس ، 440 کرون وجه رایج مملکت و فتوکپی بلیط رفت و برگشت که بدانند میروی و برمیگردی . 38 نفر را حدود 45 دقیقه راه انداختند . تازه کسانی که وقت گرفتند دو نفری بودند که با بیش از ده پاسپورت آمده بودند تا ویزای گروهی بگیرند. وقتی پولها و فرم ها و پاسپورت نوی صفر کیلومترم را گرفت گفت : برو ساعت 4 بیا و ویزات حاضره .
.خوشحال و خندان از سفارت بیرون آمدم و به سمت کار دویدم
ساعت 4 بعد از کار به سرعت خودم را به سفارت رساندم ، شماره 23 را گرفتم و شماره 89 رفته بود. دیگر آه نکشیدم. میدانستم که سریع کارها راه می افتد. ساعت 4.5 با برجسب ویزا در پاسپورتم از درب سفارت بیرون آمدم. قبل از خروج از در به عکس گاندی سلامی کردم. پنج شنبه هم رفته بودم که با درب بسته ی سفارت روبرو شدم ، توضیحی هم ننوشته بودند. یک نفر دیگر که پشت درب مانده بود گفت : آه ، امروز تولد گاندی است و در هند تعطیل عمومی است. یادم نبود.
گاندی ـ هند ، هند ـ گاندی...
چگونه انسانی میتواند اینقدر بزرگ باشد ؟این بزرگ بودن چه بهایی دارد ؟ چرا دنیا پر از آدمهای کوتوله است که یکی که بزرگ میشود اینچنین تاثیر میگدارد ؟  آیا اثری از اندیشه ی گاندی در هند باقی مانده است ؟ 

ــــــــــــــــــ
آدمهای هوشیار حتما متوجه شده اند که منظور سفارت هند بود. مخصوصا در اولین سطور اسمی از هند نیاوردم . یه ابرام آقایی در استکهلم هست که این وبلاگ را میخواند. ایشان البته به سبک کچل هایی که اسمشان را زلف علی میگذارند ،خود را با تمام خصوصیاتی که فاقد آن است مینامد و  اسم مستعار خودش را پویان آزادی گذاشته است ـ بر جوانان خیلی قدیم آرزو عیب نیست ـ این آقا به خاطر آسیب هایی که در 2 تا 6 سالگی و تمام سالهای بعد از آن خورده اند هر چند وقت یک بار در رادیو های استکهلم اعلام میکنند که من با سفارت ایران رفت و آمد و خوش و بش دارم . خلاصه برای این بود که ننوشتم سفارت مورد نظر هند است. چون این آقا به دلیل همان آسیب های دو تا شش سالگی و تمام سالهای بعد از آن ، همان چند خط اول را میخواند و بقیه را دیگر نمیخواند.  به زودی خبرش خواهد رسید که کجاها اعلام شده : "بابا این میره سفارت و میاد. من که گفته بودم ، خودشم تو وبلاگش نوشته" .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی از همکاران سوئدی ام ، سال گذشته همسرش را از دست داد. مرد با ماشین خود به یک دشت خلوت رفت اسلحه ای را که معلوم نیست از کجا تهیه کرده بود فشنگ گذاشت و لوله را در دهان خود گذاشت و ماشه را کشید . همین.
با هم دو بجه داشتند که بچه ها نوجوان هستند.  بعد از تغییر جای من ، روابطم با همکارم محدودتر شد. تا دیروز که به او زنگ زدم و حال خودش و بچه هایش را پرسیدم . گفت که با مردی آشنا شده .
ـ آها ، کجا باهاش آشنا شدی ؟مرد خوبی است ؟
ـ اوه خیلی ، در یکی از سایت های اینترنتی با هم آشنا شدیم. عاشق ظرف شستن است.
ـ پنجره ها را هم میشورد ؟
ـ آره ، اصلا عاشق نظافت ِ خانه است. عاشق کار خانه ، آشپری ، خرید کردن ، و تزئین خانه است.
ـ هوم...
ـ منظورت چیه هوم ؟
ـ ببینم ، مطمئنی که گی نیست ؟
ـ :))

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک دوستی هست که تازه به سوئد آمده ، مدتی پیش هم در باره اش نوشته بودم. مرا از تغییرات زبانی ایران مطلع میکند . مثلا فهمیده ام ـ تقریبا فهمیده ام ـ که در پیت یعنی چی ، و اینکه بگوییم فلانی دو درم کرد یعنی چی ( خودمانیم این آخری را هنوز درست نفهمیده ام ) در صحبتی تلفنی برایم از داریوش و یکی از ترانه های قدیمی اش سیتات آورد و من برایش از نامجو . میگه بروبابا ، نامجو خیلی جواته . میگم : و داریوش نیست ؟ اون آهنگش که تو گفتی مال دهه 50 ه . میگه فرق داره . گفتم : کیوسک چی ؟ میگه معلومه خیلی وقته ایران نرفتی ها ، گفتم : این که شق القمر نیست . خودم بهت گفتم از وقتی آمدم بیرون ایران نبوده ام. ولی چطوره که داریوش گفتن تو جوات نیست و نامجو گفتن من جواته ؟

بالاخره نفهمیدم دلیلش چی بود . دلیلی البته نداشت .
اما کما بیش دارم حس میکنم که خیلی چیزها را نمیشناسم. و خیلی از آن جامعه دورم .

حریم خصوصی چیست ؟ داشتن حریم خصوصی از نظر ایرانی ها خوب است یا بد ؟
دوستی میگفت که وقتی با دخترش به ایران رفته بود ، یکی از فامیل به دخترش گفته بود که حالا که تحصیلت تمام شده و ماشالا اینقدر هم خوشگل هستی ، یه دماغت را عمل کنی واقعا پرفکت میشوی. 
این عمل کردن دماغ ، یا نکردنش ، آیا چیزی مربوط به حریم خصوصی ما نیست ؟ چرا آدمها به خود این حق را میدهند که به این راحتی  در مورد حریم خصوصی آدم دیگری اظهار نظر کنند ؟ 

چیزی به نام دخالت بیجا شنیده ایم ، من فکر میکنم که دخالت اصلا به جا نمیشود. دخالت همیشه بی جا است. 
راهنمایی با دخالت فرق دارد. راهنمایی زمانی است که کسی از تو نظری میخواهد و تو نظرت را میدهی. من در این موارد گاهی بسیار بی رحمانه هم نظر میدهم. چون ابدا فکر نمیکنم وقتی می بینم کسی دارد اشتباه میکند ، و نظر من را هم خواسته ، نظرم را پنهان کنم.
در رابطه با مسائلی که از من نظری خواسته شده ، خواستار یک سری اطلاعات میشوم. این اطلاعات نیازی به جزئیات ندارد و من خواستار جزئیات نیستم. 
گاهی که انسانی را نگران و پریشان می بینم از او میپرسم که آیا کسی را برای حرف زدن دارد یا نه. اگر گفت که دارم خیالم راحت میشود و میگذرم ، اگر دیدم ندارد گاه داوطلب میشوم و به او اعلام میکنم که وقت دارم  . این را دخالت نمیدانم. این به نظر من امپاتی و سمپاتی است .   
ولی دخالت یعنی اینکه بروی و در جایی که اصلا به تو ربطی ندارد ،  در مسئله ای دخالت کنی ـ یا حتی اظهار نظر کنی ـ  که به تو ربطی ندارد. این مسئله اصلا  نمیتواند به جا باشد .
 
تنها جایی را که میتوانم دخالت را بپذیرم ، وقتی است که مسئله ی مرگ و زندگی درمیان باشد. یعنی در روابط خشونت آمیز که کسی دیگری را مضروب میکند ، دخالت یک حق است. 
نمونه های دیگری که دخالت را موجه میکند سراغ دارید ؟  
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آقایی در کامنت های پست های پیشین ، با زبانی بسیار خشمگین به من گفت که هر چه دارم از شوهرم است و چه و چه ها . و این از سر اوست که هزینه ی سفر من به خارج را تامین کرد و این او بود که زحمت های مهاجرت را تحمل کرد.
خوب دیدم هر چه که این آقای خشمگین که بعد فهمیدم بسیار بی ادب هم هست میگوید برعکس است. لازم نمیدیدم توضیحی دهم ، ولی فکر کردم شاید یک آدم معمولی باشد که فقط اینجورش را ندیده و گفتم که هزینه ی سفرم از فروش فرشی که خانواده به من داده بودند تامین شد ، و گفتم که این من بودم که زحمت های مهاجرت را تحمل کردم و نه همسر سابقم . این من بودم که کمپ ها را دیدم نه همسرم. او با اقامت دائم سوئد تشریف فرما شد و زندگی ما تقریبا 180 درجه با بقیه فرق داشت. این اطلاعات ضروری نبود ، و اطلاعاتی بود که از سر مهربانی در اختیار این آقا گذاشتم. و از او خواستم برای معالجه خشم و غضبی که نسبت به زنان دارند کمک بگیرند.
آقا با توپ پرتر برگشت و یادداشتی مناسب با اخلاق و رفتار خودشان برای من نوشتند. از این یادداشت متوجه شدم که ایشان حتی به عمرشان فرش ایرانی هم ندیده اند و متوجه نیستند که یک فرش ایرانی چقدر قیمت دارد و چگونه است که بتواند مخارج سفری را تامین کند. راستی وجود یک فرش ایرانی که بتواند هزینه ی سفر یک زن و یک بچه را به کشوری دیگر تامین کند اینقدر مسئله ی مهمی است که من بابت نوشتن آن به دروغگویی متهم شوم ؟ خوب این واقعیتی بود ، ایا این فقط خشم این آقا نیست که همه چیز را دروغ و همه  کس را دروغگو میداند ؟ پس اصلا چرا باید وقت جوابگویی به چنین آدمهایی را داد؟ 
به خودم و سادگی ام خندیدم. راستی چه دیالوگی با چنین مردمانی که استفاده از عقل را یاد نگرفته اند میتوانستم داشته باشم ؟ چرا اصلا به چنین دیالوگی تن میدهم ؟ همان خشم و غضبی که در وجله اول از این آقا دیدم کافی نبود که متوجه باشم که او توانایی استفاده از عقل و استدلال را ندارد که زجمت خواندن کامنت بعدی ایشان را بر خودم تحمیل کردم ؟
کامنت ایشان و ای پی ایشان و اسم ایشان  را به سطل آشغال سپردم تا بعد از این هر چیزی که با یکی از مشخصات ایشان نوشته شود روانه ی همان جایی شود که حقش است. ولی رگه ای از تاسف برایم باقی است.
راستی چطور است که عده ای از مردم این همه وقت و انرژی میگذارند که فقط بیایند و آزارت بدهند ؟ این چه مکانیزمی است که این اتلاف انرژی تا به این حد ایشان را ارضا میکند  . این را من تاثیر همان آسیب های 2 تا 6 سالگی و تمام سالهای بعد از آن :)) میدانم. .جای تاسف است که مردمانی  تا به این حد نگران و گرفتار داریم. دلم گرفت . 

ـــــــــــــــــــــ
پس نوشت : برای سفر به یک کوله پشتی نیاز داشتم و فکر کردم امروز را به آوت لت بروم و بگردم ببینم یک مروارید که ارزان باشد و غلتان باشد پیدا میکنم یا نه .
چند مغازه رفتم و تا 1000 کرونی که برای این کار گذاشته بودم چیز خوبی پیدا نکردم. دیگر راضی شده بودم یکی را به قیمت 1200 کرون بخرم که فکر کردم بروم و یک جای دیگر را نگاه کنم. این جا معمولا مدل های سال قبل را دارد ، رفتم و دیدم که یک کوله پشتی 60 لیتری مارک خوب مدل سال قبل را 600 کرون قیمت گذاری کرده اند. کلی خوشخال شدم و داشتم با آن سر و کله میزدم ، که متصدی آمد و گفت کوله ی خیلی خوبی هست ؟ نه ؟ قیمتش هم که فوق العاده است.
گفتم : خوب آره ، کوله پشتی است دیگر ، من هم اصلا آلامد نیستم . خوب مدل  سال پیش است ولی کارآیی اش که فرق نمیکند. و من هم دنبال 60 لیتری میگشتم ، 50 لیتری کوجک است و 70 لیتری خیلی بزرگ. خلاصه 600 کرون واقعا معرکه است.
گفت : 600 کرون ؟ پس متوجه نشدی ؟ 
و تابلویی را که در کنار کوله پشتی ها نصب شده بود به من نشان داد. رویش نوشته بود تمام کوله ها نصف قیمت .
گفتم : 300 کرون ؟ شوخی میکنی ؟
خندید و گفت : خیلی کیف کردی ؟ ها ؟

نمیدونستم ذوق مرگ به سوئدی چی میشه :)))

[ 14:06 | مهشيـد | 0 دنبالک | 16 ديدگاه ]

October 1, 2008

شجاعت ترک رابطه یا شهامت ماندن .

این نوشته شامل دو بخش است .

قسمت اول : شجاعت ترک یک رابطه !!

گفت و گوی ای میلی با دوستی نادیده سبب شد که قدری از وقتم را به فکر کردن  در مورد مسئله ی ترک رابطه  اختصاص دهم . زندگی شخصی خودم تا قبل از تصمیم به ترک رابطه  ، و سالها فعالیت در خانه های امن زنان و پای صحبت زنانی که بر سر دوراهی ماندن یا رفتن ایستاده بودند برای من تجربه ی بزرگی در زندگی شده است. تجربه ای که به طور مرتب ـ و بی اغراق بگویم روزمره ـ از آن استفاده میکنم.

ساختار اجتماعی ایران چنان است که عمدتا مسئله ی شناخت قبل از ازدواج در آن وجود ندارد. جداسازی های اجتماعی به نهایت موجبات دشواری ارتباط گیری بین دو جنس را به وجود آورده است . بجز در موارد خاص و در تحت شرایط خاص ازدواج ها بدون شناخت یا بدون شناخت لازم صورت میگیرد. 
آشنایی با جنس مخالف ، قدم پیش گذاشتن در راه آشنا شدن ، ایچاد رابطه و عمیق کردن رابطه و حفظ رابطه ، همه ی اینها به دانشی نیاز دارد که به دلیل شرایط خاص اجتماعی ما از ما سلب شده است.
جداسازی های همه جانبه ی جنسیتی در اجتماع ، موجبات ناآشنایی به کدهای جنس مخالف را به وجود آورده است. بسیاری از ما این کد ها را نمیشناسیم یا به غلط آنها را ترجمه میکنیم. 
این مشکل را من فقط به گردن جمهوری اسلامی نمی اندازم ، نه. این مشکل ریشه در ساختار اجتماعی ما در دوران قبل از جمهوری اسلامی  دارد. همان ساختار اجتماعی که حضور یک جمهوری که اسلامی باشد را در تمام جامعه پذیرفت و به آن تا حد 99 درصد رای داد. همان ساختار که مدرسه های جداگانه دخترانه و پسرانه را از سطح ابتدایی تا سطح دبیرستان معمول داشته بود و دختران و پسران جوان بعد از سالها حدایی به یک باره به دانشگاه و به یک محیط مختلط وارد می شدند  ،و عمدتا  بدون هیچ زمینه ی علمی   از شناخت جنسی و جنسیتی . شناخت در آن زمان به گپ های دخترانه ، یا پسرانه در زنگهای تفریخ ، یا در ملاقات ها ی دوستانه خلاصه میشد. بسیاری از ما ، منجمله خود من ، در این گپ ها اصلا شرکت نمیکردم. شرم و خجالتی که از کودکی با آن بزرگ شده بودم ، مانع از آن بود که حتی در جمعی بدون حضور بزرگترها که چنین صحبت هایی را قبیح میدانستند ، راحت باشم و بتوانم حتی شنونده باشم. به نوعی پلیس خودم شده بودم. وقتی بعدها به دانش جنسی و جنسیتی که از زبان زنان هم سن و سالم در گوشه و کنار می شنیدم ،که به گفته ی خود ایشان حاصل آن گفت و گو ها بود ، دیدم که ابدا چیزی هم از دست ندادم. دیدم که صحبت ها بیشتر از اینکه جنبه ی علمی و آموزشی داشته باشد ، بدون شناخت و آگاهی و صرفا به دلیل به وجود آوردن جوی تحریک آمیز بود. پسرها هم از این قائده مستثنی نبودند. با این تفاوت که ایشان اگر هم تجربه ی جنسی نداشتند ، لاف آن را میزدند تا پیش دیگر دوستانشان که آنها هم لافش را میزدند عقب نمانند. داشتن رابطه ی جنسی برای پسرها افتخاری به حساب می آمد. همان که برای دخترها ننگ و عار محسوب میشد. پسرها عمدتا اولین تجارب جنسی خود را در فاحشه خانه ها ـ تا آن زمان که فاخشه خانه ها وجود داشتند ـ می جستند. یک بار از مردی  که چند سال بزرگتر از من بود تعریفی از اولین تجربه ی جنسی اش در شهر نو شنیدم ، او که در آن زمان جوان هفده ساله ای بود با مبلغی پول همبستری زنی با بیش از دو برابر سن خود خریده بود. آنچه از آن صحنه به یاد می آورد اتاقی تاریک و نمور ، رختخوابی نه چندان تمیز که بوی عرق میداد ، و زنی که او را مادرانه در آغوش گرفته بود و او را در درآوردن لباسهایش تعجیل  میکرد. 
مرد میگفت که آن صحنه هنوز به عنوان یک کابوس در پس خاطراتش رسوب کرده است ، و به هر زنی که نزدیک میشود ، آن رختخواب بویناک و آن اتاق نمور و پستانهای درشت زنی که او را به در آوردن لباسهایش تعجیل میکرد ، فرصت لذت بردن از لحظات با هم بودن را از او سلب میکند.
توصیه ی من به آن مرد این بود که حتما با یک روانشناس مرد تماس بگیرد. و حتما دوران درمان را بگذراند. 

فاحشه خانه های قبل از انقلاب به آتش کشیده شد ، شاید آقایان علما و فقها شهر نو و فاحشه خانه های شهرهای دیگر را برای این امر کوچک میدانستند. تمام ایران به فاحشه خانه ی بزرگی تبدیل شد و تمامی خیابانهای کشور به شهر نو ، اما آیا در اصل رابطه تغییری حاصل شده ؟ من نمیدانم. سالها دوری از ایران به من اجازه قضاوت در این مورد را میدهد. هیچ مردی هم که از آن سوی می آید از این که خریدار سکس بوده است سخنی نمیگوید. و من همیشه در تعجبم که اگر هیچ کدام از این مردان خریدار سکس نیست، پس   مشتریان این زنان چه کسانی هستند ؟ مرغان هوا ؟ 

راستی آشنایی های ما با همسرانمان به چه گونه ، به چه شکل بوده است ؟ آیا به مسئله ی شناخت به شکل امروزی اش آشنا بودیم ؟ آیا آنچه که آنزمان شناخت می نامیدیم برای آغاز یک زندگی مشترک کافی بود ؟ آیا آشنایی و شناخت و ازدواجی چنان که خود داشتیم را برای فرزندانمان مناسب میدانیم ؟ 

بسیاری از ما در توضیح روابط خود میگوییم که : مسئله ی من و شوهرم  / من و زنم ، جداست . می گوییم که ما با هم دوست بوده ایم. ما شناخت داشتیم .
بیاییم انواع دوستی ها با جنس مخالف را در چهارچوب جامعه ای این چنین بسته بیشتر بشناسیم
این دوستی ها اما عمدتا به شکل دوستی های خانوادگی است ، اگر پسر باشیم ، با خواهر ِ دوستمان دوست میشویم و به خاطر حرمتی که برای دوستمان قائلیم ، تا شب عروسی  به دخترک دست هم نمیزنیم و تازه شب عروسی هم دائما فکر میکنیم که حالا با چه رویی فردا تو روی دوستمان نگاه کنیم ؟ یعنی بهش بگیم که خواهرتو ...
یا با دختر دوست پدرمان دوست میشویم ، و همان جشن برپاست ،
در بهترین موارد ، این دوستی ها در محل شکل میگیرد که دیگر برادر یا پدر دخترک پایی در ماجرا ندارند ، که یک رمانس نوجوانی است و معمولا هم به جایی نمیرسد ـ البته اگر شانسی داشته باشیم ـ چون خیلی جوان هستیم و معمولا هنوز هیچ ثباتی نداریم.

اگر جرات و جسارتی هم در خود سراغ داشته باشیم ، به شیوه ی معمول دختربازی ( برای دخترها بخوان پسربازی ) میکنیم.
دوست نازنینی تعریف میکرد که در جوانی اش با دوستان دیگرش ، چند شماره تلفن روی کاغذهای کوچکی مینوشتند و میرفتند دم مدرسه دخترانه و به کاغذ ها را به دخترها میدادند. به هر دختری که این کاغذ را می پذیرفت البته . او تعریف میکرد که هرگز به یاد نداشتند که به کدام دخترها شماره تلفن ها را داده اند یا کدام دخترها شماره را قبول کرده اند. او میگفت میرفتیم و منتظر میشدیم تا یکی زنگ بزند ، و هر کسی که زنگ میزد ، عاشق هم او می شدیم .
میتوانم حدس بزنم که دخترک هم با آن هول و بلایی که تلفن را گرفته بود ، قیافه ی پسرک را در خاطر نداشت)
این هم از حق انتخاب ما .
اگر دختر باشیم ، همه ی این ماجراهای بالا  برعکس میشود.
اولین کسی که من در زندگی ام دوست پسر نامیدم ، دوست برادر بزرگم بود که در 17 سالگی ام با هم دوست بودیم . تا جایی که یادم هست فقط زمانی دستش به دستم میخورد و دستم را میگرفت که در کوه داشتم از جایی پرت میشدم پایین. فکرش را بکنید چقدر باید خطر میکردم که این بنده خدا راضی شود دستم را بگیرد ؟ با مزه این بود که او آنقدر محافظه کار بود که من سالها بعد ـ زمانی که یک بچه هم داشتم ـ  متوجه شدم که او نیز به همان اندازه و  حتی بیشتر به من علاقه داشته .  :))

آشنایی من با همسرم  در یک سازمان سیاسی صورت گرفت . نه دانستیم که زندگی چیست و از زندگی چه میخواهیم ، نه آینده ی مشترکی را در مد نظر داشتیم. آن زمان دل هر دومان خوش بود که " هم فکر " هستیم. بعدها فهمیدم چیزی که در سازمان سیاسی ما وجود نداشت " فکر " بود. وقتی که کسی در آنجا " فکر " نمیکرد ، چگونه میتوانستیم " هم فکر " باشیم ؟ جالب این است که این بسیار مختصر ، یعنی آشنایی جزئی ما در قبل از ازدواج و تصمیم ما به ازدواج که از طرف من به قصد بیرون آمدن از خانه و داشتن آزادی بیشتر در فعالیت سیاسی بود ـ بله ، واقعا فقط همین ، گفتم که فکر نداشتیم ـ از نظر بسیاری از زوجهای فامیل ، ایده آل می آمد چرا که آنها همین شناخت جزئی را هم نداشتند و با خواستگاری ازدواج کرده بودند. 
مسلم است ازدواجی که به آن طریق صورت بگیرد ، با شخصیت سرکش و رام نشدنی ای که من داشتم ، یک فاجعه برای هر دو طرف رابطه ایجاد میکند. 
 
درصد بسیاری از ازدواج ها از طریق خواستگاری و تصمیم " بزرگتر ها " است ، و درصد بسیار کمی از طریق آشنایی های دانشکده ، که آن یکی میشود گفت شرایط مدرن تر و انسانی تری را برای دو طرف فراهم می آورد ، اما چند درصد از این ازدواج ها واقعا موفق هستند ؟ نمیدانم. هرچه باشد وقتی که بنشینی و کلاهت را قاضی کنی که دختر و پسر جوانی که عمری در انفرادی های جنسیتی و تلنبار شده  از کمبودهای جنسی سرکوب شده  زندگی کرده اند ، چگونه میتوانند حالا که مثلا 20 ساله شده اند رابطه ای با واقع بینی و آینده نگری را پایه بریزند ؟

 از این دسته از زنان و مردان بیشتر میشنوی که : عاشق شدیم ، به  انتخاب  خودمان ازدواج کردیم .

و برای من همیشه این سوال است که عشق برای این دو نفر چه معنی میداد و تا چه حد حق انتخاب داشتند که با استفاده از آن حق ، انتخاب کرده اند  

در ایران نوع دیگری از ازدواج ها هم مطرح است ، ازدواج با فامیل ، "شوهرم پسر عمویم است" ، یا "زنم دختر عمه ام است".
این نوع ازدواج که در بعضی کشورهای اروپایی جرم محسوب میشود ـ اینسست ـ عمق سنتی بودن خانواده را آشکار میکند. مشخص است که در چنین خانواده هایی ، بچه های خانواده حق دارند توی سر و کله ی هم بزنند . آنجا روابط آزاد تر است و وقتی این بچه ها که معمولا با هم و در لای دست و پای روابط خانوادگی بزرگ میشوند ،در سن بزرگسالی به اولین کسی که دم دستشان است آری میگویند. این ازدواج ها برای خانواده ها هم امن تر به نظر می آید. پدر مطمئن تر است که پسر برادرش با حرمتی که برای او قائل است ـ یا فکر میکند که قائل است ـ دست روی دخترش بلند نمیکند. و " زندگی شیرین میشود ". 
 

وقتی که اینها شرایط ازدواج اکثریت کثیری از مردم ما را تشکیل میدهد ، وقتی که حق انتخاب جوانان در همین حد خلاصه میشود ، راستی زندگی ها به کجا می انجامد ؟

به تجربه دیده ام که افراد سنتی در ازدواج خود موفق ترند. چرا که خواسته هایشان بسیار محدودتر است و ازدواج نیازهای اولیه ی آنها را جوابگوست.  

چنین روابطی مرا یاد فیلمهای تارزان و آشنایی اش با همسرش می اندازد
من تارزان ، تو جین . کار تمام است.
یا اگر بخواهیم ترجمه ی فارسی اش را بگذاریم ، با صدای یکی از دوبلور های خوش صدای ایرانی ـ آنها که صدای خفه و تاریکی دارند ـ میشود این :
یک زن ، یک مرد ، تا بی نهایت.
 
و مگر نه این که تارزان و جین تا آخر عمر به خوشی زندگی کردند ؟ تارزان که آدم کم حرفی بود و احتمالا عقیده ای در مورد سیاست های ایران و سازمانهای مختلف و حمله ی آمریکا به ایران و اصلاح طلبان و حزب توده یا اکثریت یا جمهوری خواهان برلن یا جمهوری خواهان پاریس و غیره نداشت.یا اگر داشت بیان نمیکرد تا رابطه دچار تنش نشود.  کله سحر میرفت شکار و میوه جمع کردن و برای ناهار می آمد ، و جین هم که دائما دنبال بهترین پوست شکار بود تا دامن ریشه دار خودش را کوتاهتر بدوزد خانه را رفت و روب میکرد تا تارزان با نان روزانه از راه برسد. البته آخرین لوازم آرایش و مانیکور پدیکور را هم از سوپر مارکت درختی سر گذرشان تهیه میکرد تا برای تارزان همیشه زیبا بماند و تارزان با اولین گوریل ماده ای که سر راهش قرار گرفت روی هم نریزد.
 
این زندگی سنتی در بسیاری از خانه های جریان دارد . و موفق هم هست. مشکل زیادی هم به وجود نمی اید.

مشکل آنجاست که روابط سنتی ما ، با تفکر مدرن ما در تضاد قرا رمیگیرند.
در یک زندگی سنتی ، بیش از آنکه طرفین با یکدیگر احساس همبستگی کنند ، وابستگی است که مطرح است. 
وابستگی به یکدیگر ، به دلیل مسائل مالی یا اجتماعی ، حفظ زندگی به خاطر بچه ها ، همان سوختن و ساختنی که در پیرامون خود بسیار دیده ایم.
ازدواج در اینجا هدف است ، نه وسیله ای برای نیل به شادی و خوشبختی . با دنیایی سرکوب های اجتماعی و احساسی ازدواج میکنیم و بعد سرکوب ها را ادامه میدهیم تا زندگی را حفظ کنیم. اسم جدایی آشفته مان میکند و عرق سرد به تن می نشاند. چرا که هدف ازدواج است و جدایی یعنی از دست دادن هدف ، یعنی ادامه ی زندگی در بی هدفی.
بچه ها معمولا بهانه ی خوبی برای ادامه زندگی مشترک و برای حفظ زندگی هستند. بهانه ی خوبی برای پنهان کردن ترس ما از ترک رابطه ای ناخوشایند. راستی اگر جدا شویم چه میشود ؟ چه به سر من می آید ؟ بچه ها چه خواهند ؟ ترس از ناشناخته دلیل خوبی برای ماندن در محیط های آشناست.

من با گفته هایی مثل : به خاطر بچه ها با همدیگر ماندیم ، یا به خاطر بچه ها چنین و چنان کردیم ، ابدا راحت نیستم.
زندگی به خاطر بچه ها یعنی پایمال کردن تمام خواسته ها و نیازهای فردی و شخصی خود ِ ما. یعنی تلخ شدن و زهرآگین شدن. 
چنین زندگی ای چگونه میتواند برای کسانی که در آن سهیم هستند ـ و بخصوص بچه ها ـ جنبه ی مثبتی به دنبال داشته باشد ؟ فرزندانی که پدر و مادر خود را تلخ می بینند و حس میکنند که آنها خود را فداکرده اند ـ و معمولا هم پدر و مادر این کامنت ها را با بذل و بخشش به فرزندان اهدا میکنند تا بدانند که چه مادر و پدر فداکار و از خود گذشته ای دارند ـ چه پیامی در ساختن زندگی شخصی خودشان میگیرند ؟ با چنین زندگی ای  چه کوله باری به فرزندانمان هدیه میکنیم ؟

 

انتخاب ما در رابطه های آینده و بعد از طلاق چگونه است ؟

بسیاری از ما رابطه ها را بر حسب کسب آرامش نسبی انتخاب میکنیم ، ترس از تنهایی موجب میشود که رابطه ای بد را به نداشتن رابطه ترجیح دهیم .
بسیاری از ما به دلیل رابطه های بدی که قبلا داشتیم ، تنها شیوه ی رابطه ی خوب را ، رابطه ای میدانیم که در آن طرف مربوطه ، کاری به کارمان نداشته باشد ، غر نزند و به پر و پای ما نپیچد. این بی حسی و بی تفاوتی طرف مقابل را به فال نیک میگیریم. چرا رابطه را ترک کنیم ؟ نفر بعدی شاید از قبلی هم بدتر باشد ، این یکی فعلا کاری به کار من ندارد ، همین خوب است.
 
بسیاری از ما هم هستیم که چون تعریفی از عشق و دلبستگی نداریم ، حسادت را نشانه ای از عشق میدانیم. و اگر طرف مربوطه مان حسادت بورزد فکر میکنیم که زیادی عاشق ماست.
یکی از دلایل حسادت  عدم وجود اعتماد به نفس و عزت نفس در انسان است ، این کمبودهای شخصیتی   در او این حس را به وجود می آورد که دوست داشتنی نیست و اگر کسی امروز با اوست ، به خاطر دلایلی بجز مسائل عاطفی و احساسی است و فردا که امکانات بهتری به دست می آورد ، او را کنار میگذارد.
حسادت به دلیل حس مالکیت ، یا عدم اعتماد به نفس ، یا عدم عزت نفس ، یا هر چیز دیگری از این قبیل ، فرسنگها با عشق فاصله دارد. کسی که حسادت را نشانه ای از عشق میداند ، انسان ناآگاه و گرفتاری است که بیشتر از انسان حسود ، نیازمند معالجه است.  

وقی که زندگی به بن بست  غیر قابل گذری میخورد ، چه میکنیم ؟ عمدتا شیوه ی اجدادمان را ادامه میدهیم .می مانیم و می سوزیم و می سازیم.  خواسته هایمان را کم میکنیم و توقع خود را پایین می آوریم ، نیازهایمان را نادیده میگیریم تا آب از آب تکان نخورد. هدف  میشود حفظ رابطه حتی به قیمت نابودی سلامت روانی افرادی که مشمول رابطه هستند  .
ترک رابطه ، شجاعت  زیادی می طلبد و مستلزم خصوصیات خاصی است. 
لازمه ی ترک یک رابطه ناسالم ، دانایی ، توانایی ، خودکفایی و شجاعت است. 
انسانی که این خصوصیات را داشته باشد ، در یک رابطه ی ناسالم  و آزار دهنده باقی نمی ماند.
و برای انسانی که این خصوصیات را نداشته باشد ، ترک رابطه تنها در برگیرنده ی مشکلات بیشتری است.
سالها کار با روابط بد و ناسالم ، به من این را نشان داده است که ترک رابطه کار راحتی نیست . هر قدر رابطه طولانی تر و بیمارتر باشد ، انسانهایی که در آن رابطه هستند، نادان تر ، ناتوان تر ،  گرفتارتر و بیمارتر هستند.  

آزاد زیستن ،آزادانه زیستن ، چه این زندگی مشترک و متاهلانه باشد و چه مجرد. لازمه ی آگاهی است. 
 زیستن بدون داشتن آگاهی لازم  ، مشکل آفرین است.  

[ 23:05 | مهشيـد | 0 دنبالک | 19 ديدگاه ]



Powered by MT3.35