September 28, 2008

برادرم زنگ زد.
ـ مهشید ، ماز جبرانی میاد و استند آپ داره ، میرم بلیط بگیرم ، تو هم میای برای تو هم بگیرم ؟
ـ آه آره حتما. من از طنز اون خیلی خوشم میاد. البته قبلا همه اش را در نت دیده ام ، اما دیدنش جالبه و بالاخره پشتیبانی است. کی میاد ؟
ـ 15 ام
ـ 15 اکتبر ؟ هوم. آره خوبه
ـ نه خنگه ، 15 نوامبر.
ـ اولا چرا من خنگ بشم وقتی تو میگی 15 ام و من باید حتما بفهمم که نوامبر رو میگی وقتی که قبل از آن اکتبر را داریم ؟  و دوما . من نوامبر اینجا نیستم.
ـ اهه ؟ کجا هستی ؟
ـ یه عمر سرش غر زدم و باز یادت رفت ؟ میرم هند دیگه .
ـ اوه آره ، میخواستی بری خودت را پیدا کنی ، یادم رفت . بلیطت رو خریدی ؟ 
ـ آره
ـ کی میری کی برمیگردی ؟
ـ اوایل نوامبر میرم تا نیمه ی دسامبر. 
ـ اوکی خوبه ، وقت هم به اندازه کافی داری  ، برو ، خوب بگرد ها ، هند خیلی شلوغه ، شتر با بارش گم میشه ، چه رسه به توی ریزه میزه. حسابی و سر فرصت بگردها، دست خالی برنگرد . 
ـ چند دفعه بهت گفتم این تلفن 3 رو آبونه بشو ؟
ـ ها ؟ واسه چی ؟
ـ خوب اونوقت میشد گفتگوی ویئدئویی داشته باشیم
ـ مگه تو 3 رو آبونه شدی ؟
ـ نه ، من هم کومویک دارم ، مثل تو . ولی اگر تو 3 رو داشتی و من هم 3 رو داشتم ، اونوقت میتونستیم ویدئو کنتاکت داشته باشیم و انوقت تو میدیدی که من بهت زبون درازی کردم. الان نمیشه دیگه 
ـ :))) 

[ 8:36 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

September 24, 2008

من همیشه در درس خواندن سیستم دقیقه نود را رعایت کرده ام. اعصابم را هم خورد میکند ولی انگار این پرس را باید روی خودم داشته باشم. دخترم برعکس من است ، هنوز مدرسه اش شروع نشده میرود کتابهایش را میگیرد و می نشیند و تفریخی میخواند. البته به این دلیل که رشته ی انتخابی اش را واقعا دوست هم دارد. اینجا که بود و درس میخواند ، وقتی فردایش امتحان داشت پا میشد با من میامد سینما. ( نگویید به پدرش رفته ، پدرش اصلا درس خوان نبود :))
دیشب اولین کار را باید برای معلم می فرستادیم. که اینجا به آن پیپر هم میگویند. دد لاین ساعت 24 بود و من در یک شوخی به او گفته بودم که ساعت 23.59 نوشته ی من را دریافت خواهد کرد.
ساعت 23.11 که نوشته را تمام کردم و چک های آخر را سر رفرنس ها و آدرس ها کردم و دکمه ی بفرست را زدم ، بعد از پنج دقیقه دیدم که میل باکس مدرسه خبر از دریافت نامه ی جدیدی میدهد . نامه از معلمم بود که مرد شوخ و شنگی است که فوق دکترای روانشناسی دارد.  فقط نوشته بود :

WOW

:))

پس نوشت : توضیحی که فکر میکردم ابدا لازم نباشد ولی می بینم که لازم است ، این است که معلم من بابت نوشته نگفته بود " واو " ببم جان ، من بهش گفته بودم که نوشته ام را 23.59 میفرستم و حدود 40 دقیقه زودتر فرستاده بودم. واسه همین خواست مزه بیاد.
بیشتر بچه ها از روزهای قبل شروع به فرستادن نوشته هایشان کرده بودند و آخری هایشان هم تا پیش از ظهر همان روز فرستاده بودند.

آخ که چقدر بده که آدم یه جک بگه و بعد مجبور باشه بیاد و ترجمه اش هم بکنه :)))

[ 5:33 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

September 21, 2008

مهربانی ! 

سالها پیش برای انتخاب دوست نظرات عجیب و غریبی داشتم. کسی که مایل بودم دوست من باشد یا با او دوست باشم باید هم نظر و هم عقیده و هم ایده ئولوژی و هم آرمان من می بود ، و باید از الف تا ی الفبا با هم توافق میداشتیم.

امروز نگاه دیگری به دوستی ـ از هر نوعش ـ دارم.

امروز برای دوستی به دنبال انسانهایی هستم که مهربان باشند و قدر دوست را بدانند. برای دوست همان حرمتی را قائل باشند که از او برای خود خواهانند.
گفتم مهربان ، و منظورم مهر طلب نیست.
اصطلاح مهرطلبی را از آقای هلاکوئی آموخته ام ، که با مهربانی بسیار متفاوت است. بیشتر آدمها مهرطلب هستند و نه مهربان.

انسان مهربان بی دریغ است و بخششگر است ، در مهربانی سود و زیان خود را محاسبه نمیکند و سرمایه گذاری نمیکند. بیدریغ می بخشد و در ازای آنچه میکند ، طلبکار کسی نیست .

، انسان مهرطلب در هنگام دوستی چرتکه ه اش  را بیرون می آورد تا حساب و کتاب کند که چقدر نصیبش  می شود . این گونه انسان محبت میکند ، و اتفاقا بسیار زیاد هم محبت میکند ،  تا بتوانند به موقعش طلبکار باشند ،
شناسایی انسانهای مهربان از مهرطلب ساده نیست ، و معمولا در زمانی که مشکل به وجود می آید شناخته میشود.

شاید این مسئله با یک مثال که جنبه ی مالی دارد راحت تر قابل تشریح باشد . البته این مثال جنبه ی مالی دارد ولی منظور من از بخشش ابدا جنبه ی مالی نیست. به نظر من وقت و انرژی ای که برای دوستی و پربارتر کردن دوستی میگذاریم ، بسیار بیشتر از حنبه ی مادی آن است

مدتی پیش  قرار بود به منزل دوستی برویم وبرای او  دنبال هدیه ای میگشتم . خانمی از آشنایان که فکر میکرد باید همه چیز را به من یاد دهد گفت که فلانی میخواست برود مهمانی و میخواست چیزی تا حدود 100 کرون برای صاحبخانه بخرد و گیر نمی آورد. به او گفتم که خوب فلان گلدون را که خریده ای چرا نمیبری و گفت که آن را در حراجی 100 کرون خریده ام و در اصل  قیمتش 300 کرون است ، اگر آن را ببرم ، او به اندازه ی 300 کرون روی من حساب میکند در حالی که من مایلم به اندازه 100 کرون رویم حساب کند. این خانم گفت که از این برخورد خیلی یاد گرفته است و باید چنین بود و این ماجرا را به عنوان برخوردی بسیار عاقلانه برای من تعریف کرد که من هم یاد بگیرم و چنین باشم.
وقتی این ماجرا را شنیدم نگاهی به زندگی خودم کردم. من هرگز جایی نرفتم که مجبور به خریدن چیزی باشم و دنبال چیز ارزانی بگردم. هرگز به دنبال اینکه چیزی که میخرم زیادتر از قیمتش نشان دهد نبوده ام .
هیچ وقت جایی نرفته ام و با کسانی رفت و آمد نکرده ام فقط به این دلیل که تنهایی ام را پر کنم . هیچ وقت روابطی را که مایل نبوده ام به خودم تحمیل نکرده ام و هرگز در زمان خرید هدیه چرتکه نیانداخته ام.

نه اینکه بگویم همیشه هدایای گران قیمت خریده ام. نه ، اصلا و ابدا.
چیزی خریده ام که دوست داشته ام. اگر آن چیز 50 کرون بوده باشد یا 100 یا 500 کرون ، چندان فرقی برایم نمیکرد.
معمولا با کسانی رفت و آمد کرده ام که دانسته ام قیمت هدیه را نگاه نمیکنند بلکه به ارزش هدیه و اینکه تو با چه نیتی هدیه را برای ایشان تهیه کرده ای نگاه میکنند.

نمیگویم خانمی که آن آشنا از او تعریف میکرد بد رفتار میکند ، یا آن خانم بد رفتار میکند چرا که اگر چنین بگویم ، درصد بسیار بزرگی از جمعیت جهان را محکوم کرده ام . اما میگویم که من چنین نمیکنم و این حسابگری ها را هم نمیخواهم یاد بگیرم.

این است که سعی میکنم با انسانهای نامهربان برخوردهای نزدیک نداشته باشم و از ایشان دوری کنم . برای چنین روابطی وقت نمیگذارم و به راحتی میگویم وقت ندارم. 
مهربانی و انسانیت شرط اصلی آشنایی ها و دوستی هاست. نه عقیده و نه ایده و نه هیچ چیز دیگری . که مهربانی و انسانیت. 
مسلم است که کسی که از ایده ی غیر انسانی تبعیت میکند نه میتواند مهربان باشد و نه انسان. ولی بسیار دیده ام آدمهایی را که در ظاهر هم ایده و هم عقیده ی من هم هستند. اما بسیار نامهربانند.
 
شاید به سن و سالم ربط دارد ، ولی فکر میکنم وقت زیادی برای هدر کردن بر سر روابط نامهربان ندارم. 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک توضیح : مدتی است که کامنت هایی را که فحش و بد بیراه باشد پابلیش نمیکنم. دلیلش هم ساده است. من ابدا فکر نمیکنم همه باید مرا دوست داشته باشند یا قربان صدقه ی من بروند. انتقاد را هم میپذیرم. اما خیلی ها انتقاد را با فحش و فضاحت اشتباه میگیرند که فکر میکنم باید بروند و یک کمی چیز یاد بگیرند و برگردند. 
دوم اینکه آنها که میخواهند به من فحش بدهند ، بروند و برای خودشان یک وبلاگ تهیه کنند و به من فحش بدهند ـ یک فول تایم جاب :)) ـ دلیلی نمیشناسم که کسی بیاید و از امکانات من برای عقده گشایی خودش استفاده کند. اگر مایل به عقده گشایی هستید ، از خودتان مایه بگذارید لطفا.
نکته ی دیگر این است که وقتی یک آی پی در فحش دادن تکرار میشود آن را به اسپم می سپارم یعنی دیگر آی پی مستقیم میرود توی اسپم و اصلا من نمی بینمش. خلاصه اگر فقط نوشتن فحشها به شما کمک میکند که سبک تر شوید ، ادامه دهید . اما من این فحشها را حتی نمیخوانم. نکته ی دیگر اینکه یک خورده فکر کنید. شاید بد نباشه تراپی بروید ها. با این همه خشم چه میکنید طفلکی ها :))

 

[ 17:51 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 16 ديدگاه ]

September 19, 2008

ديشب که آن لاين شدم ،بیش از یک ساعت ،  تا پاسی از نيمه شب برای دوستی که تقاضای مشورت داشت حرفهای عاقلانه زدم و او هم از راهنمايی های خوبم تشکر کرد.
امروز يک ساعت نزد تراپيستم ناليدم و گريستم.
میپرسم : اين دوگانگی نیست ؟ این  از من يک بلوف نميسازد ؟ من چگونه ميتوانم راهنمای کسی باشم وقتی که راه خودم را گم کرده ام ؟
مکث میکند و ...
ادامه میدهم : و به من نگو که یک دکتر مگر هرگز مریض نمی شود . مسئله فرق میکند .
میگوید : چه فرقی میکند ؟
ـ نمیدانم . ولی به دیگران میگویم واقع بین باش در حالی که خودم واقعیت را گم کرده ام. به دیگران میگویم شجاع باش درحالی که خودم از ترس میلرزم . به دیگران میگویم کینه ای نباش درحالی که در خودم بغضهای فروخورده راه گلو را می بندد.
میگوید : و همه ی اینها نشان دهنده ی این است که یک انسان هستی ، مشکل تو این است که میخواهی ابر انسان باشی ، گاهی واقعا از توقعاتی که از خودت داری تعجب میکنم. هم الان چند پروژه را با هم در حال اجرا داری ؟ چرا ؟ چرا اینقدر عجله داری ؟
ـ زمان ، زمان ، زمان ، زمان ِ  زیادی باقی نمانده ؟
ـ ها ها . این را تو باید بگویی ؟ تو همه اش چهل و پنج سال داری .

تقویم ها بیرون می آید ، وقتی جدید رزرو میشود  ، برای جلسه ای دیگر . کاگنتیو تراپی  .

در راه رفتن به سر کار راه را کمی دور میکنم و به اداره پلیس کونگزهولم سر میزنم ، پاسپورت جدیدم آماده است. با عکسی که جرات نمیکنم به کسی نشان دهم .هفته ی پیش که برای سفارش پاسپورت آمده بودم پرسیده بود : متولد بندرانزلی ، ایران . میخواهی ایران اش بماند یا برش دارم ؟ قدری فکر کرده بودم و گفتم : برش دار. و تمام راه را گریسته بودم. جهان سومی بودن یعنی این ، یعنی که نتوانی اسم کشورت را در پاسپورتت نگاه داری ، چرا که میدانی هر جای دنیا که بروی با مشکل بزرگ همیشگی طرف هستی ، ایران ؟ خمینی ؟ احمدی نژاد ؟ مرده شور جهانمان را ببرد و تقسیم بندی هایش . چرا کسی از من نپرسیده بود در این تقسیم بندی قسمتی که من از آنجا آمده ام در کدام طبقه قرار دهد ؟ چرا هیچ کسی از من هیچ چیزی نپرسیده بود ؟ و امروز تنها یک سوال : ایران اش را بگذارم یا بردارم ؟ و یک جواب : برش دار... جهان وطن... تف.
 
 بلیط را رزرو کرده ام و قرار تزریق  واکسن ها را گذاشته ام . باید برای ویزا اقدام کنم .
نمیدانم در هند چه اتفاقی می افتد. نمیدانم منتظر چه هستم. خودم را برای شکسته شدن تمام خیالها آماده میکنم. نگران این هستم که سنگینتر بازگردم... اما سفری است که باید بروم.
تقاضای دو ماه مرخصی کردم که با یک ماه  و نیمش موافقت شد.  و هر روز از خودم میپرسم در هند چه میجویی که اینجا پیدایش نکرده ای ؟

آه !!! تنم از شیرجه های نرفته  کوفته است *

ـــــــــــــ
* یادم نیست که از کیست

[ 13:54 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 18 ديدگاه ]

September 17, 2008

مدرسه ی من و دستور آشپزی : 

این مدرسه ی من خیلی باحاله . درساش زیاده چون فول تایم دارم درس میخوانم ، و کلاسهای جداگانه نیست بلکه یک رشته است ، ولی خیلی باجاله

تمام کلاسها و جلسات روی نت برگزار میشود. البته در ساعات کار روز چون این معلمها و استادان ابدا شب کار نمیکنند ، ولی نیازی به این نیست که حتما در روز سر کلاس حاضر شوی ، بلکه میشود برنامه کلاس را که  ضبط میشود و همان روز روی نت قرار میدهند ، پیاده کرد و گوش کرد و نگاه کرد.
تخته سیاه هم داریم ( که البته سفید است ) مطالب تخته سیاه اگر درجا نوشته شود در برنامه ی ضبط شده روی نت قرار میگیرد و اگر به صورت فلاش پوینت باشد که جداگانه روی نت قرار میگیرد.
برای کلاس  ها از برنامه ی پیشرفته ی نت کنفرانس به نام Maratech  استفاده میکنند که توسط مدرسه خریداری شده است و حق استفاده از آن در اختیار دانش آموزان قرار میگیرد. اتاق های کنفرانس مجزاست که در برنامه ی ماهانه ی مدرسه ، قبلا اعلام میشود.
برای کارهای گروهی بچه های مدرسه ، هر گروه از مسئول خودش تقاضای رزرو اتاق در ساعت معین میکند و بسیار ساده با هم گفت و گو و تبادل نظر میکنیم. بچه ها اکثرا وب کامرا هم دارند و من ندارم و هی سرم غر میزنند که چرا تهیه نمیکنم. دیشب یکی از بچه ها گفت که بیاییم برای مهشید پول جمع کنیم و وب کم بخریم بفرستیم خونه اش :))
راستش تا کنون داشتن وب کامرا را ضروری ندیده بودم. حالا شاید خریدم چون اینطوری و با این برنامه ماراتش ، کاملا انگار نشستی روبروی یکدیگر و داری گپ میزنی.

به معلمم راجع به برنامه ی سفرم گفتم و گفت که جورش میکنیم که هر چی عقب ماندی بتوانی خودت را برسانی ، اما سفرت را برو ، سفر خیلی خوب است :))
چند تا از هم کلاسی هایم در سوئد نیستند و در کشورهای دیگر به سر میبرند و از این طریق در سوئد تحصیل میکنند. بیشتری ها مثل من تمام وقت کار میکنند و شبها فرصت تحصیل دارند ، چند نفر هم مرخصی زایمان ـ در سوئد دو سال است ـ دارند و از این فرصت بیشترین استفاده را میکنند و هم به فرزندشان میرسند و هم درسشان را میخوانند.

هر بار که با بچه ها کار گروهی داریم ، بعدش با روحیه ای خوب کار را به پایان میبریم. راستی فکرش را بکن که تکنیک میتواند تا به این حد مفید باشد . 

چند سال پیش من پالتالک را کشف کردم و فکر کردم که یکی از بهترین شیوه های ارتباط و تبادل نظر است . فکر کردم که از این طریق میشود چقدر کار کرد ، مدت زیادی هم وقت گذاشتم ، حدود نیم سال اتاقی به نام فمینیسم ـ هومانیسم را در پالتاک با دیسیپلینی شدیدی هر هفته باز میکردم ـ با کمک یک نفر دیگر از دوستان ـ تا در مورد مسائل زنان گفت و گو کنیم. بعد از مدتی دیدم که کمتر کسی از پالتالک به طور جدی استفاده میکند ، دیدم که این وسیله بیشتر برای تفریح است و مشتریان خودش را دارد . البته در همان مدت هم از فعالیت های دیگر دوستان یعنی دوستیابی و آشنایی و از این قبیل اطلاعات میرسید.جالب این بود که آشنایی ها دیگر از محدوده ی کشوری خارج شده و بین المللی شده بود. خانمی از مثلا هلند بعد از آشنایی با آقایی درسوئد به اینجا می آمد و آقایی از سوئد با خانمی ازکانادا آشنا میشد و آنچا میرفت و خلاصه این فعالیت ها بسیار بیشتر درجریان بود و به عنوان دیتینگ سایت موفق تر کار میکرد تا به عنوان یک وسیله تبادل نظر ( البته نظر داریم تا نظر دیگه :)) بیشتر یک وسیله برای رفع بیکاری و هدر دادن وقت بود .  خلاصه اتاق را بستم و عطای پالتالک را به لقایش بخشیدم .

اما برنامه ی دانشگاهی به من دوباره نشان داد که این تکنیک نیست که مشکل دارد ، بلکه عادت های ماست که مسئله است.  
خلاصه من که دارم با مدرسه ام حسابی صفا میکنم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روز پیش با دوست جدیدی آشنا شدم که به تازگی به سوئد آمده و مرا از طریق وبلاگم پیدا کرد. با هم قرار گذاشتیم که برویم و شهر را نشانش بدهم ـ بابا مگه راه میومد ؟ ـ یک دفه از من پرسید : مهشید تو آشپزی هم میکنی ؟نمیدونم چرا اینو پرسید ، لابد از اونهاست که فکر میکنه فمینیست ها اهل کار خونه نیستند ، که البته اصلا این فکر منطقی نیست ، خوب من که تنها زندگی میکنم ، اگر من کار خانه ام را نکنم ، کی کار این خانه را میکند ؟  ، اینطور که میگفت ، وبلاگ من را میخواند ، ولی نمیفهمم روی چه اصلی فکر کرد که آشپزی ام نباید زیاد تعریفی باشه .  منو میگی ، خوب از اونجایی که به قول مادرم خودم رو دست کم میگیرم ،در جواب سوالش   گفتم : نه زیاد .
بعد که آمدم خانه تو راه فکر کردم که من کلی آشپزی میکنم ، چرا اینطور گفتم ؟
حالا اومدم اینجا برایتان دستور غذا بنویسم ،  این شما و این آشپزی مهشیدی  :

ساندویچ موز  فمینیستی :)) 

مواد لازم : یک عدد موز ، دو عدد نان  تست سبوس دار ، یک قاشق چایخوری مایونز کم چربی ، کمی پودر کاری ، چند ورقه پنیر کم چربی..

یک ورقه کاغذ آلمینیومی یا یک ظرف مخصوص فر بردارید ( اگر کاغذ آلمنیومی بردارید ظرف برای شستن کمتر است :)) و نان های تست را روی  آن بگذارید ، روی نان ها مایونز بمالید و موز را حلقه ای و نازک ببرید و روی نان ها را بپوشانید ، قدری پودر کاری روی موز ها بریزید و ورقه های پنیر را روی آنها قرار دهید و در فر داغ بگذارید به مدت تقریبا 5 دقیقه بماند تا روی آن طلایی و خوشرنگ  شود. ( نذارید بسوزه ها ؟ من فقط تا به حال  یک بار سوزاندم ، اونم داشتم یه چیزی میخوندم ، حواسم پاک پرت مقاله شد و از فر قافل شدم  ) بعد بیاورید بیرون و داغ داغ  میل کنید.
مدت تهیه این غذا بیشتر از یک ربع در کل نیست ،و کاملا سیر هم میکند.  
به خدا خیلی خوش مزه است.
حالا هی برید و بگید که این مهشید آشپزی نمیکنه . چشمتون رو بگیره :))

اگر اخلاقتون رو خوب کنید ساندویچ های دیگر هم بهتون یاد میدم ، املت پنیر هم بلدم که داداشم خیلی خوشش میاد :))

 

[ 18:58 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

September 16, 2008

این نوشته را امروز توسط میل از دوست خوبی دریافت کردم :

یک تاجر آمریکایی نزدیک یکی از روستاهای مکزیک ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود. تاجر از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهیگیر: مدت خیلی کمی.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟
ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری!
ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی، اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی. بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی. این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکوسیتی! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک. اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی.
ماهیگیر: این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال! ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.
ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! میری یه دهکدۀ ساحلی کوچیک! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی. !!!!!!!!!!

[ 18:49 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

September 15, 2008

این که دوستی در خنکای شبانه ی سپتامبر وسط میدان شیستا می ایستد و به تو میگوید که کجای جمله هایت غلط است و باید اصلاح شود. که می فهمی با دقت نوشته هایت را میخواند و آنها را تصحیح میکند.

این که دوستی می آید و اینجا برایت مینویسد که خیلی غلط داری و این بد است ، این و این و این یکی را درست کن . و میفهمی که نوشته ات را به دقت میخواند و دوست دارد بهتر باشی.

اینکه دوستی میل میزند و میگوید فلان نوشته ات فلان چیز را غلط نوشتی ، و تصحیحش کنی ...

اینها دوستی هایی است که برایم بسیار با ارزش است . و این دوستان با دقت خود به تو نشان میدهند که برای کارت ارزش قائلند. و مایلند تو را بهتر از این ببینند.

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مدتی است که سه چهار تا کیسه قوطی های خالی و بطری های پلاستیکی خالی نوشیدنی را در بالکن جمع کرده ام که ببرم در اتومات ها بیاندازم و هر بار یادم میرود.
دیروز که برای خرید به مغازه رفتم همچی که از کنار اتومات های قوطی جمع کن گذشتم آه از نهادم بلند شد و گفتم : باز یادم رفت.  

امشب ،ساعت هشت و نیم شب ، صدای زنگ خانه آمد. با خودم فکر کردم این وقت شب که فروشنده نیست. حتما شاهدان یهوا هستند و با توپ پر رفتم سوی در که بهشون بگم بروند پی کارشان .وقتی  از چشمی نگاه کردم و دو تا  پسر نوجوان را پشت در دیدم تعجب کردم. نوئل که نزدیک نیست ، هالوین هم که نیست. پس اینها اینجا چه میخواهند ؟
درب را باز کردم ، یکی شان یک کیسه دستش بود و چند بطری پلاستیکی در آن بود . گفت : ببخشید ، ما برای سفر مدرسه مان داریم کمک جمع میکنیم . آیا شما قوطی یا بطری خالی دارید که ما برویم تحویل بدهیم و پولش را برای سفر کلاس خودمان جمع کنیم ؟
از خوشحالی تقریبا داد زدم : چه خوب شد آمدید ، همینجا صبر کنید.
و رفتم و کیسه های قوطی خالی و بطری خالی ها را برایشان آوردم .
با تعجب نگاه کردند و گفتند : همه اش مال ما ؟
گفتم : اوهوم.
گفتند : ممنون ، خیلی متشکریم. شب خوبی داشته باشید . و پله ها را گرفتند که بروند پایین ،
گفتم : سفر خوبی داشته باشید.

بچه های مدرسه معمولا این کار را میکنند. و چه خوب شد که این بار  قوطی خالی ها قسمت اینها شد.بعد از این دیگر این چیزها را نمیبرم ، صبر میکنم تا بچه ها بیایند. شادی که در چهره ی آنها می بینی یک دنیا می ارزد و تازه زحمت هم میکشند.
بچه ها در اینجا از نوجوانی زحمت کشیدن را یاد میگیرند. فرق ندارد که در کدام سطح طبقاتی باشند. معمولا از نوجوانی بچه ها در تابستانها کار میکنند. و به این ترتیب انسانهای فروتن تری میشوند. 
در سوئد کار عار نیست. این را اکثر مسافران ایرانی که به سوئد می آیند  هم میدانند. مدتها  پیش که دخترم کوچک تر بود و یکی از فامیل به سوئد آمده بود و دخترم در یک رستوران مک دونالد در تابستانها کار میکرد ، این فامیل ما گفت که ای کاش در ایران هم اینقدر کار کردن برای دخترها و پسرهای جوان راحت بود و احساس خواری و کوچکی نمیکردند.
و وقتی دقیق میشوم می بینم که این اخلاق سوئدی هاست که کار را عار نمیکند.
چندی پیش در برنامه ی صحبتهای رادیویی  تابستانی ، یکی از اعضای ثروتمندترین خانواده ی سوئد از نوجوانی اش میگفت که در یکی از هتل های پدرش به عنوان نظافتچی و کارگر آشپزخانه استخدام شده بود.
اکثر پزشکان و مهندسان در سوئد در زمان نوجوانی و نیز زمان تحصیل خود برای کسب درآمد اضافه کار کرده اند. این است که هیچ پزشک یا مهندسی در سوئد به نظافتچی یا مستخدم شرکتش با بی احترامی رفتار نمیکند. و هرگز کسی به خاطر کار خود احساس حقارت نمیکند. طبقات وجود دارند ، ازدواجها و پیوند های خانوادگی عموما در میان طبقات بالای اجتماع ،  داخل طبقات است و بندرت بین بین طبقاتی .  اختلاف طبقاتی وجود دارد ، ولی فخر فروشی طبقاتی را کمتر دیده ام.  در سوئد بیکاری و بیکارگی است که عار است. نه کار.
من در دوران تحصیل در بیمارستان نظافت کرده ام ، در رستوران کار کردم و در آشپزخانه ظرفشویی کرده ام. فکر میکنم اگر در ادامه ی  شیوه ی زندگی ام  در ایران به اینجا می آمدم ، شاید من هم مثل خیلی های دیگر دماغ سربالایی داشتم . شاید  این شیوه زندگی بود که مرا مهربانتر کرده است.
مدتی پیش دوستی برایم تعریف میکرد که وقتی قرار بود با همسرش ازدواج کند ، ( همسرش هم ایرانی بود ) قرار شد زنگ بزنند ایران و برای احترام به خانواده  دختر ، از پدر او تقاصا ی اجازه ی ازدواج با دختر را کنند. تعریف میکرد که قدری هم کله شق بود ـ الان هم هست ـ پدر دختر از او پرسیده بود که شغلش چیست و او هم گفته بود : در دانشگاه کار میکنم. پدر دختر پرسیده بود : تدریس میکنید ؟ و او جواب داده بود : نه ، تی میکشم . :)) 

 برای این چیزهاست که سوئد را دوست دارم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

WALL.E  را دیدم ، معرکه است . 

[ 19:25 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

September 12, 2008

ژیان و عشق سرعت ؟؟

هی به خودم فحش و لعنت میفرستم که چرا هنوز به رفتن به سخنرانی هایی که اعصابت را خورد میکنند ادامه میدهی ؟ آخر چرا بلند میشوی و میروی به خرف های  آدمهایی گوش کنی  که انگار از جلوی دانشگاه سال 57 در فریزر قرار گرفته اند و همین پریروز یخشان باز شده و با شعار حزب فقط حزب خودم ، حرف فقط حرف خودم روز و شب را دوره میکنند .

خانم فرزانه راجی در استکهلم سخنرانی داشت. این برنامه به دعوت انجمن حق زنان بود ،از  این انجمن و تغییرات و تحولات اخیر درون آن در فرصت دیگری خواهم نوشت. امروز فقط میتوانم بگویم که این انحمن مرا به شدت یاد ترانه ی عشق سرعت گروه کیوسک می اندازد. پیتزاهای قرمه سبزی .سنتی هایی با ماتیک مدرنیته .  و  اغراق نکنم نشستن پای صحبت خانم فرزانه راجی چندان بی فایده نبود. خانم راجی گواهی بر این واقعیت است که میشود در ایران هم زندگی کرد و مثل چپ الهی های خارج از کشور فکر کرد.

این خانم بسیار محترم که یکی از اعضای ـ به اختمال قوی سابق ـ  یکی از سازمانهای چپ سیاسی ایران بوده اند با همان شیوه سلطه جویانه ی مردانه در بحث هایشان ،با سوالات من برخورد کردند. هر سوالی که کردم ،با گفتن یک جمله : "من این را در صحبت هایم گفته ام و شما گوش نکردید " تلاش بسیار خوبی در خدشه دار کردن سوالها کردند. و مردمانی که دقتی در شنیدن ندارند ، فقط همین را میشنوند و بس " من که اینها را گفتم و شما توجه نکردید "و پیش خود میگویند : طرف گوش نمیکنه سوال هم داره . و به این صورت بسیار راحت میشود از پی جواب دادن طفره رفت. و سوالات را کم ارزش قلمداد کرد.
 من که سه صفحه از سخنرانی ایشان نت برداشته بودم حتی برای اطمینان بیشتر از یکی دونفری که به ایشان اعتماد دارم پرسیدم که آیا ایشان اشاره ای به این سوالاتی که من کرده بودم در بحثهایشان داشتند و من آن را از قلم انداختم. و دیدم که متاسفانه حق داشتم. با این شیوه ی مردانه آشنا هستم. این شیوه در زبان سوئدی härskarteknik نامیده میشود که ترجمه ی فارسی اش تکنیک حفظ سلطه در بحث است. از زنان نیز زیاد این شیوه را دیده ام.  جای تاسف است که سخنرانی برای حفظ سلطه در جلسه ای و جواب ندادن به سوالات ، این شیوه را برای مخدوش کردن پرسشگر استفاده میکند.

یکی از سوالاتی که من کردم با توجه به تیتر سخنرانی ایشان بود . سخنرانی ایشان تحت این نام اکران شده بود :

 نگاهی به گروه بندی ها در جنبش زنان ایران ، حوزه فعالیت و جدیدترین مسائل روز زنان ایران. 
و ایشان البته گفتند که کمپین یکی از گروههای درون جنبش زنان است ، ولی هیچ اشاره ای به گروه های دیگر نداشتند. صحبت ایشان حول کمپین دور میزد و اینکه چگونه موجب تقلیل خواسته های جنبش رادیکال و سکولار شده است.
وقتی به ایشان گفتم که ایشان فقط از کمپین نام برده اند انگار که کمپین کل جنبش است ، و از دیگران اسمی در میان نیست ، ایشان با همان نگاه خود گفتند که من گوش نکرده ام و ایشان هم میدانند که کمپین جزئی از کل است. ولی صحبتی مورد مطرح نکردن جناح های دیگر نکرده اند. حالا اینکه اسم سخنرانی ایشان نگاهی به گروه بندی ها ... بود .

دردناک تر از همه این است که متوجه شدم خانم راجی نوشته هایی را نقد میکنند که نخوانده اند. 
ایشان اشاره به نوشته ی شادی صدر در مورد برخورد جنبش زنان با مسئله حجاب  میکنند و نقل قولی از ایشان می آورند که ایشان گفته اند که کسی از یک روسری به سر کردن نمرده است ، در حالی که شادی صدر دقیقا در نوشته اش در مورد حجاب این دیدگاه را که زمانی حتی در میان چپ ایران هم موجود بود ـ از دیدگاه مخالف ـ  به نقد میکشد . او از این سرتیتر " تسلط گفتمان " یه روسری سر کردن کسی رو نکشته !" استفاده میکند که برای بسیاری از دوستان که فقط سر تیتر ها را میخوانند و به خود مطلب اعتنایی ندارند مشکل ساز شده است . این برخوردی بود که خانم مهستی شاهرخی هم قبلا کرده بود. ولی اینکه زنی خود را فعال جنبش زنان در ایران بداند و نوشته ای را نخواند و از آن نقل قول بیاورد برای من باور نکردنی بود.
به قول یکی از دوستان که میگفت : آدم از بعضی از این خارج از کشوری ها انتظار داره که چیزی رو نخونده نظر بدهند ، ولی کسی که ادعای نقد میکند لااقلش این است که نوشته ای را بخواند و اینطور بر اساس سر تیتر نقد نکند . 

یکی دیگر از ماجراهای امشب این بود که یکی از خانمهای برگزار کننده سخنرانی گفتند که ایشان به کمپین یک میلیون امضا نقد دارند که مسئله حجاب را جزو مطالبات خود قرار ندادند از خانم راجی پرسیدند که چرا به این مسئله اشاره نکرده اند.
خانم راجی با همان شیوه گفتند که ایشان هم به حرفشان گوش نکرده اند و ایشان هم این نقد را به کمپین یک میلیون امضا دارند.

تا وقتی که این مسئله مطرح نشده بود ، فکر کرده بودم که دوباره سوال کنم ، دوباره مسائلی را با ایشان مطرح کنم. تا قدری دقیقتر برخورد کنند. اما بعد دیدم هیچ فایده ای ندارد. اگر زمانی مارکسیست های ما مارکس نخوانده بودند. امروز فمینیست های ما هیچ نخوانده اند.
درد این است که فمینیست های ما به چیزی نقد دارند که آن را نخوانده اند. مطالبات کمپین یک میلیون امضا ، نه کاپیتال مارکس است و نه کتابهای تئوری های کت و کلفت فمینیستی که بشود نخواندن آن را به کسانی که ادعای نقد به آن را دارند ، بخشید.
یک بروشور کوچک است که مجموعا شاید چند صفحه باشد. در این نوشته در بخش" دیگر قوانین تبعیض آمیز" آمده است : پوشش اجباري براي كل زنان ايراني بدون توجه به مذهب و اعتقادشان وجود دارد.  فکر میکنم هر انسانی که دو کلاس سواد خواندن و نوشتن داشته باشد میتواند متوجه شود که مسئله ی پوشش اجباری زنان ایرانی مورد اعتراض کمپین است. 
این که مسئله ی آزادی پوشش به عنوان یک بخش مستقل در بروشور مطالبات کمپین مطرح نشده است میتواند مورد سوال قرار گیرد، این پرسش که چرا کمپین روی آزادی پوشش تمرکز خاصی ندارد و آن را برجسته نمیکند ، انتقادی است که من هم به کمپین دارم . توضیحات ایشان را هم میشنوم ولی باعث نمیشود که از انتقاد خود صرف نظر کنم.  ولی اینکه خانمهایی که خود را فمینیست و فعال جنبش زنان بدانند و بگویند که کمپین در مورد حجاب اجباری سکوت کرده است ، و جزو مطالبات خود این مسئله را نادیده گرفته است ، فقط میتواند یک دلیل داشته باشد. این خانمها این بروشور را ، درست مثل بقیه چیزها ، مثل نوشته ی شادی صدر ، و مثل خیلی از نوشته های دیگر ، نخوانده اند. درست همانطور که مارکسیست های سال 57 ما ، مارکس را نخوانده بودند.و احتمالا سنتی ترینشان هنوز هم نخوانده اند.  یعنی بعد از نزدیک به 30 سال از گذشت استقرار جمهوری اسلامی داریم تاریخ را تکرار میکنیم. نادانسته سخن میگوییم . و چه چیزی بیش از نادانی ما  موجب ناتوانی ما میتواند باشد ؟ 

خانم راجی چنان از جنبش چپ ایران ، و فعالان چپ فمینیست ، و تقلیل خواسته های چپ توسط کمپین صحبت میکرد که کسی که نداند ، که البته آنطور که من دیدم بیش از نصف سالن را میشد جزو این دسته به شمار آورد ، فکر میکند جنبش فمینیستی چپ در ایران طوفان وار دارد حرکت میکند و کمپین یک میلیون امضا مثل سد کرج در مقابل این طوفان ایستاده است و قدرت حرکت از او سلب کرده است.
راستی چپ های مورد بحث خانم راجی که خواسته های خود را تقلیل نمیدهند  کجا هستند ؟ چرا در هیچ کجای حرکت های جنبش زنان ایران هیچ حرفی از ایشان نیست ؟ این یکی از سوالهای من از خانم راجی بود ، ایشان با گوشزد کردن این که من گوش نکرده ام ،گفتند که جنبش زنان ایران را چپ بنیاد گذاشت ( همان چپی که هرگز ، هرگز ، هرگز از جنبش زنان  حمایت نکرد ، همان چپی که هرگز به قوانین حجاب اجباری اعتراضی نکرد و از تظاهرات زنان حمایتی نکرد ، ما که چند تا چپ در ایران نداشتیم. همین بود که چنین کرد )  خانم راجی در ضمن گفتند که زنان چپ به صورت فردی دارند در جنبش کار میکنند ، چند تایی هم در کمپین هستند.

بنا بر این ، خود خانم راجی هم معتقد است که چیزی به نام جنبش چپ رادیکال فمینیستی در ایران وجود ندارد ، پس این ادعا که کمپین موجب تقلیل مطالبات جنبش زنان شده است چگونه ادعایی است ؟ وقتی که مطالباتی مطرح نمیشود ، چگونه میشود کسی که مطالباتی را مطرح میکند موجب تقلیل مطالبات دیگران شود ؟

و آیا واقعا کسی جلوی خانم راجی ، یا جنبشی تخیلی ایشان را گرفته است و موجب شده است که ایشان نتوانند رشد کنند و  مطالبات خود را مطرح کنند ؟ یا شاید خانم راجی چندان هم در آسمانها سیر نمیکند ، ایشان هم میدانند که اگر حرفهایشان را با صدای بلند مطرح کنند ، در شرایط فعلی ، صدایشان در گلو خفه خواهد شد و تنها گله شان این است که چرا دیگران که دهانشان باز است  و توانسته اند صدایشان را با پشتکار و پرداخت هزینه های سنگین به گوش مردم برسانند ، از بیان مطالبات خانم راجی سرباز میزنند .

مطالبات خانم راجی ، تا آنجا که به حقوق زنان مربوط میشود ، و البته تا آنجا که من شنیده ام ، چیزی جدا از مطالبات من نیست. من پایه حقوق زنان را ، منشور جهانی حقوق بشر میدانم. حق آزادی بیان ، آزادی قلم ، حق مالکیت بر جسم و روح و تن خود. حق سقط جنین ، حق ازادی پوشش ، حق آزادی انتخاب در تمام ساعات زندگی.
اینها حقوق بشر است. و زن بشر است. اینها خواسته های من است. و اگر مطالبات خانم راجی اینها باشد ، من با مطالبات ایشان ابدا مشکلی ندارم.

خانم راجی در میان  صحبت های خود ضمن اینکه از تقلیل مطالبات زنان توسط کمپین صحبت کردند ، اشاره کردند که همین مطالبات را نیز قابل دسترسی نمیدانند. اینجا من دقیقا نفهمیدم که حرف ایشان چیست. اگر همین مطالبات به قول ایشان تقلیل یافته شده را هم به سختی قابل دسترسی میدانند ، یا اصولا قابل دسترسی نمیدانند ، آیا ایشان شیوه ی سنگ بزرگ را که علامت نزدن است بر میگزینند ؟ یا اینکه ایشان اصولا خواسته ای ندارند چون خواسته های زنان را قابل دسترسی نمیدانند ، پس باید دست به کار براندازی رژیم شوند . و باز در تعجبم که پس چرا چنین نمیکنند ؟  

بحث من این است که چه چیزی جلوی خانم راجی را می گیرد که یک جمع ـ حالا حتی دو نفره ـ در ایران تشکیل بدهد و این مطالبات خود را جار بزند ؟ کی جلوی ایشان را میگیرد ؟
.وقتی ما از تقلیل مطالبات گروهی توسط گروهی دیگر  حرف میزنیم ـ که خانم راجی این اتهام را به جنبش زنان ایران به طور عام و کمپین یک میلیون امضا به طور خاص زدند ـ  به این معنی  است که جایی برای بیان مطالبات در حد کمال آن می بینیم. یا حتی این مطالبات را بیان شده میدانیم . و آنگاه این سوال برای من به وجود می آید که چرا این خانم که خود را به عنوان فعال مستقل جنبش مستقل زنان مطرح میکنند ، روی عمومی کردن این مطالبات به شکل سیستماتیک کار نمیکنند.
 وگرنه این که بیاییم و بگوییم چون من نمیتوانم امشب کباب بره بخورم ، پس نان و پنیرم را هم نمیخورم و دراز میکشم تا از گرسنگی بمیرم تا همه به حال من تاسف بخورند و از مظلومیت من خبردار شوند  ، حرفی است  که در روزگار مدرن حتی از احمقها هم نمیشود شنید.  

البته خانم راچی در چند جای صحبت های خود از برخورد انقلابی و حرکت انقلابی و جنبش انقلابی صحبت کردند که خوب... بهتر است در موردش حرفی نزنم. چون نمیخواهم این نوشته جنبه ی خنده دار به خود بگیرد.

 آنچه چای تاسف است ، بیان نارسای خانم راجی در بعضی از صحبت هایشان در پاسخ به سوالات بود. ایشان در دسته بندی فمینیست ها ،فمینیست ها را به دو دسته درون سیستمی و انقلابیون خارج از سیستم تقسیم کردند. فمینیست های ذولتی ، و فمینیست هایی که معتقد هستند که  با مبارزه در هم اکنون هم میتوان تغییراتی در وضعیت زنان به وجود آورند را درون سیستم قرار دادند و انقلابیون که معتقدند که باید پیگیرانه مبارزه کرد و سیستم کنونی جایی برای مطالبات زنان ندارد در بیرون سیستم قرار گرفتند.
وقتی این صحبت را کردند ، با اشاره کوجگی از لفظ سرمایه داری استفاده کردند .
صحبت های ایشان عرق سرد به تنم نشاند. به خود گفتم حتما اشتباه کرده است و حرفش را به درستی بیان نکرده . به خود گفتم که این خانم به شیوه سنتی فکر میکند و این دقیقا همان تقسیم بندی های چپولی از فمینیست هاست ، به خود گفتم که هیچ انسانی اینقدر نادان نمیتواند باشد که بیاید و یکی از پیشروترین نیروهای فعال داخل ایران را درون سیستم ارزیابی کند . منظور ایشان از سیستم ، حتماسیستم سرمایه داری است و نه سیستم جمهوری اسلامی . و چون برنامه گذاران وقت بیشتری برای پرسش و پاسخ نگذاشتند ، این سوال را با خود ایشان مطرح کردم . خانم راجی گفتند که منظورشان سیستم سرمایه داری است و نه سیستم جمهوری اسلامی.که باز جای شکر داشت ، جای تاسف اینجا بود که وقتی با دیگر دوستان صحبت کردم ، در  سوء تفاهمی که برای من پیش آمده بود، سهیم بودند.
وقتی گفته ای برای تعداد زیادی سوء تفاهم پیش می آورد ، مشکل از سخنگوست و نه شنونده . احتمالا خانم راجی اگر این سوال را در جمع از ایشان میکردم باز میفرماییدند : گوش نمیکنی دیگه !!! 

یکی از خانمها ی حاضر در  جلسه ، به خانم راجی گفتند که صحبتهایش بسیار مشابه بحث های چپ سنتی ایران است. خانم راجی در جواب این خانم گفتند که خود را سنتی نمیدانند. و با دیدگاه مدرن برخورد میکنند .  
و با شنیدن این حرف ایشان کمی فکر کردم . راستی کدام چپ الهی سنتی ای است که خود را مدرن نداند ؟
در همین جلسه ، تمام خانمهایی که بسیار سنتی هستند را میشناسم که خود را بسیار مدرن  و سوپر مدرن میدانند.
پل پوت و استالین هم اگر امروز زنده بودند خود را سوپر مدرن میدانستند. 
حزب کمونیست کارگری که امروز دیگر بر عده ای از افراد خودش هم مشخص است که بسیار عقب مانده است ، خود را مدرنترین نیروی انقلابی میداند و فریاد های خانم علی پور در میدان سرگل که جیغ بنفش میکشید که : ما مدرنیم ، گوش سالم برای کسی باقی نگذاشته بود .
راستی کدام انسان سنتی ای است که خود را واپسگرا بداند ؟ که خانم راجی دومیش باشد ؟

آنچه بیشتر از صحبت های خانم راجی مرا ترساند ـ از صحبت های خانم راجی نترسیدم چون با آنها آشنایی دارم ، همین هفته ی پیش در بحث گروه خودمان چندین نفر همین بحث ها را کردند ،  حزب کمونیست کارگری همین حرفها را میزند . یا تمام چپ الهی دیگر ، این حرفها دیگر نه ترسی دارد ، و نه چندان خریداری. گروههایی در خود با پیله های محکمی که بر دور خود تنیده اند این حرفها را برای هم تکرار میکنند و برای هم کف میزنندو همدیگر را تشویق میکنند و به هم برای پیگیری های مبارزاتی شان درود میفرستند. تاسف آور است و ناامیدی کسالت باری از جنبش خارج از کشور به دست میدهد ، ولی قسمتی از هویت فرهنگی بخشی از مبارزان سابق است ـ سوالهای شنوندگان این جلسه بود ، چند تا از سوالها را برایتان مینویسم :
ـ فمینیست اسلامی چیست ؟ یعنی اینا نمیدونن که فمینیسم و اسلام با هم همخوانی ندارد ؟
ـ جنبش زنان ایران الان در چه حال است ؟
( باور کنید وقتی این سوال را شنیدم میخواستم میکروفون را بگیرم و بگویم شما اصلا خودشونو ناراحت نکنید خانم ، حالش خوبه ، سلام میرسونه )
( نه اینکه فکر کنید سوال کنندگان دختر بچه ها یا پسربچه های ده دوازده ساله بودند ها ، نه . ماشالا همه پا به سن گذاشته ، و هر کدام کلی ادعای روشنفکری )

سوالاتی از این قبیل ،از آدمهایی  که در سال 2008 برای شنیدن یک سخنرانی در مورد جنش زنان در ایران آمده اند. یعنی بعد از اینهمه سال مطرح بودن حتبش زنان ایران ، حتی ذره ای اطلاعات عمومی را هم بر خود روا نداشته ایم ؟ حتی کارل بیلد هم دیگر میداند جنبش زنان ایران در چه حالی است و به حکم زندان پروین اردلان اعتراض میکند.  این همه اطلاعات روی نت هست ، به همه ی زبانهای زنده و مرده و نیمه جان دنیا . ، آیا اطلاعات ما باید همیشه شفاهی باشد ؟ و اگر تا این لحطه اینقدر حساسیت نداشته ایم که پیگیر مسائل ایران باشیم و جواب سوالات خود را بگیریم ، پس این سوالات چه دردی را از ما دوا میکند و چه آکاهی به ما میدهد ؟  
بحث هایی بی معنی ، ، حرفهای عجیب و غریب که تاریخ مصرفشان به دوران پارینه سنگی میرسد .  راستی برای چی ؟ 
 حالا دندت نرم ، هی بشین به خودت هی فحش بده که بابا مگه مرض داری که وقت میزاری و میای این جور بحث ها را گوش میکنی که هی حرص بخوری ؟ چند بار به خودت فحش دادی و عبرت نگرفتی ؟ خوب که چی بشه ؟که این همه انرژی منفی بگیری ؟ اگر اسمش مازوخیسم نیست پس چیست ؟ ها ؟  

خانم راجی از اصطلاحی جدید هم استفاده کرد. او چند بار از اصطلاح " زنان کارکن " استفاده کرد. این زنان به قول ایشان فقط کارگر نیستند. زنانی که کار فکری میکنند هم در این میان جای میگیرند. سوال من این است که چرا واژه ی زنان شاغل برای ایشان کافی نبود؟ و کارکن و کارگر چه فرقی دارد ؟ آیا استفاده از واژه کارکن به جای کارگر ، رنگ مدرن زدن به اندیشه ی سنتی نیست ؟ آیا صرف واژه سازی و اصطلاح سازی مطرح است ؟ چرا اصطلاحات موجود برای خانم راجی کافی نیستند ؟و زن کارکن برای ایشان چه صیغه ای است و چه خواستگاه طبقاتی دارد ؟ فرق او با زن شاغل چیست ؟ ( ایشان معتقدند که با زن کارگر فرق دارد ) . آیا این اصطلاح را برای دوری گزینی از واژه شاغل به این معنی که زنان بورژوا نیز شاغل هستند استفاده میکند ؟ در سوئد از اصطلاح مرکب زنان شاغل کم درآمد استفاده میکنند که من فکر میکنم منظور خانم راجی بوده است. فکر میکنم ایشان مایل هستند که تفاوتی بین خود و رفقای سنتی شان در استفاده ار واژه زنان کارگر داشته باشند. اما این تفاوت در عمل چندان محسوس نیست. و مشکل ایشان با جانشین کردن " کن" به جای " گر " حل نمیشود.   

 

از بحث های خانم راجی این را متوجه شدم که ایشان انسانی بسیار منزه طلب هستند و ترجیح میدهند در بی عملی مطلق غوطه ور شوند و عملشان تنها نقد عمل دیگران باشد ( مثل بسیاری از چپ الهی های خارج از کشور خودمان ) ، ولی احیانا به خواسته های حداقل اکتفا نکنند. ایشان ترجیح میدهند اگر اجازه دویدن ندارند ، حتی از برداشتن قدم های کوتاه و کوچک هم خودداری کردن تا حال کسی را که حق دویدن را از ایشان گرفته بگیرند.

این هم البته راهی است. و این انتخاب خانم راجی است. ولی آیا باید همه اینگونه باشند ؟

من خوشحالم که همه اینگونه نیستند. خوشحالم که زنان شجاعی در ایران هستند که با وجود شمشیرهای بران بر بالای سر خود ، قدم به قدم حرکت میکنند. این قدمها همیشه به جلو نیست . گاه به ازای هر یک گامی که به جلو برمیدارند گامی به پس پرتاب میشوند. ولی حرکت را به بی حرکتی ترجیح میدهند.

و این "حرکت" است که "جنبش زنان" را میسازد. واقعیت این است که چنبشی در حرکت است . کسانی هستند که رنج این حرکت را بر خود هموار میدارند و کسانی هم هستند که حرکت شان به " نقد این حرکت " مختضر شده است ، و البته به زدن  برچسب اصلاح طلب و سازشکار بر جنبش تا بتوانند با این برچسب ها نام انقلابی به خود بدهند. 
قضاوت را به تاریخ بسپاریم.

و الان که دو باره فکر میکنم ، میبینم که رفتن به این جلسه برای من کاملا بی فایده نبود. برایم مسلم شد که میشود در داخل کشور زندگی کرد و مثل خارج از کشوری های چپ الهی فکر کرد. این شیوه ای از تفکر است که به جغرافیا محدود نمیشود   

شاید تقصیر از من است ، شاید این برخوردها در مملکتی که پل شیخ فضل الله از روی ستار خان رد می شود بسیار عادی باشد .

[ 23:02 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 14 ديدگاه ]

September 11, 2008
از ساختمانهای دوقلوی نیویورک تا آنا لیند و کابوسهای من
 
ساعت که زنگ زد ، کوبیدم روش و گفتم که پنج دقیقه میخوابم.
این کار همیشه مه ، و از وقتی که برادرم این ساعت سنوز دار را به من داده که بعد از 7 دقیقه از وقتی که خاموشش کردی دوباره زنگ میزند ، دیگه نگران خواب ماندن و بیدار شدن بعد از یک ساعت به جای پنج دقیقه نیستم.
توی تخت همینطوری غلت زدم و کش و قوس آمدم و به خودم گفتم : باید این تخت را عوض کنم ، که چی جا گرفته. یه تخت کوچکتر ، مثلا 120 ، به جای 160 ، اونوقت کلی جا اضافه میارم. این کامپیوتر را اصلا میذارم اونور .
ساعت دوباره زنگ زد و دوباره زدم تو سرش : پنچ دقیقه دیگه ... کار همیشه مه ..
امروز چه روزیه ؟ 11 سپتامبر ، روز انفجار دوقلو ها . باید وبلاگ را آپ کنم. بنویسم که روزی بود که دنیا رو تکان که هچ... تکان تکان داد.
از بعد از اون روز  بود که همه با اسم بن لادن آشنا شدیم ، و بعد از مدتی فهمیدیم که با خانواده جرج بوش اینجوریند  ( دو تا انگشت اشاره دو دست که در هم گره خورده را تصور کنید ) و بعد از آن روز بود که فهمیدیم مدتی هم تو سوئد زندگی میکرد ؟ کجا بود ؟ هوم ... یوله بود ؟ باید یه گوگلا بکنم دنبالش ، تو وبلاگ نباید الکی بنویسم. انگار یوله بود ؟ یا نکنه دالارنا بود ؟ یوله توی دالارنا نیست ؟ ای بابا تو عجب خنگی ...
ساعت دوباره زنگ زد ، باز زدم تو سرش . کار همیشه مه .
یک عکس هم از برجهای دو قلو بذارم بد نیست. اما خوب واسه چی ؟ کیه که این عکسها را ندیده باشه ؟ ضایع نکن دیگه ، خوب عکس بذاری که چی بشه ؟ خوب با عکس بهتره دیگه . مصور میشه . اینجوری خوبه دیگه ؟ خوب که چی آخه ؟ اه.. تو چقدر خری ها ...
آنا لیند ، سال 2003 بود ، تو این سیاستمدرای سوئد اونو دوست داشتم. و مونا رو هم . مونا سالین که شده رئیس حزب ، اگر آنا لیند بود حتما اون کاندید موفق تری بود. این مونا سالین با اون شکلاتش ، آخه واسه خاطر 50 کرون اینقدر ارزش داشت ؟ مردای سیاست هزار بار بدتر میکنند ولی چرا  در نمیاد ؟ چرا هیچ کسی اهمیتی به خطاهای  اقتصادی اونها نمیده ؟ همین یوران پرشون قبل از این که رئیس حزب بشه چقدر از بابت خراب کاریهاش در آمد. آب از آب تکان نخورد . خوب واسه همین هم وقتی ما زنها جایی ایستادیم و میدونیم زیر ذره بین هستیم باید حواسمون جمع باشه. نباید خطا کنیم.خوب  نباید خطا کنیم دیگه . شوخی که نیست. چرا نباید خطا کنیم ؟ مگه ما آدم نیستیم ؟ اونا که مرد هستند خطا هم حق دارند بکنند ؟ چون مرد هستند و ما زن ؟
طفلک آنا لیند ، با اون کوله پشتی روی دوشش . خیلی انسانی و خاکی بود. سگ کش شد. فکرشو بکن ، چقدر فرهنگ ها با هم فرق داره. وقتی از پسرهاش پرسیدند میخواهید قاتل مادرتون اعدام بشه ؟ پرسیدند ؟ آخه واسه چی ؟ وقتی فرهنگ کینه توز نباشه ، انسانها کینه توز نیستند. قوانین کینه توز ، فرهنگ کینه توز میسازند و فرهنگ ِ کینه توز انسانهای کینه توز میسازد . تو هم اول صبحی فلسفه بافی ات گل کرد ؟ یا  الکی الکی کریمینولگ شدی ؟ جامعه شناسیت که حرف نداره . آره ارواح عمه ات ، هی هی هی ...
خیلی دلم میخواست اون " رفقایی " رو که رفتند پشت در وزارت امور خارجه و داد میزدند " مرگ بر آنا لیند " ببینم. فارسی میگفتند ، لابد برای اینکه آنا لیند متوجه نشه . شهامت به این میگن.
ساعت دوباره زنگ زد. باز زدم تو سرش ، کار همیشه مه ...
 چه شب بدی داشتم. چه خواب بدی. چقدر انرژی از من گرفته میشه برای این خوابهای بد. خوبیش اینه که نصفه هاش بلند میشم ، بلند میشم و نمیزارم خواب به جای وحشتناک برسه . بعد سعی میکنم دیزاین و سناریوی خواب رو عوض کنم. تا یه چیز خوب ازش در بیاد تا روزم را خراب نکنه. اما شب که اینطوری به فاک میره. این شد خواب ؟ تخت خواب برای خوابیدنه، برای استراحت . چرا این مغز اینقدر پرکاره توی رختخواب ؟  چرا اینقدر خواب بد می بینم ؟ صبح که بلند میشم انگار یک تراکتور از روی من رد شده . دفعه بعد که تراپیستم رو دیدم برایش تعریف کنم ببینم نظرش چیه. چقدر انرژی از من گرفته میشه . پس این آرامشی که میگم دارم چیه ؟ نکنه آرامش ندارم ؟
چی چیو آرامش نداری ؟ معلومه که داری ؟ این همه آرامش رو که تو داری هیشکی نداره.
پس این کابوسها برای چیه ؟ اون پارک ، اون جنگل ، اون ... ، چرا هیچ وقت تموم نمیشه ؟ هر سناریویی را که عوض کنی ، آنها که رفتند دیگه رفته اند. نمیتونی کاریش کنی . باید با تراپیستم صحبت کنم. باز بهم براق میشه و میگه آرام بخش و میگم آرامم . خوب چیه ؟ قرص نمیخوام بخورم . قرصها از آدم یه زامبی میسازه . پس این درسا رو کی بخونه ؟

ساعت دوباره زنگ زد، زدم تو سرش ، کار همیشه مه ....
راستی برای ساختمان های دو قلو چی بنویسم ؟ خوب سالروزشه ، که هست. چی کار کنم ؟ بعد اونوقت چی بنویسم ؟ چی بگم که قبلا نگفته باشم ؟ عکس ؟ نه ولش . عکس ها رو همه همه جا دیدن.
راستی چرا بن لادن را نتوانستند بگیرن تا حالا ؟ خوب بگیرن که چی ؟ اصلا کار خودشون بود .
باز این تئوری توطئه در تو شروع به کار کرد ؟ آهای مش قاسم ، کار اینگلیساس...
مش قاسم ، چرا همیشه مش قاسم منو یاد کارل بیلد میندازه ؟   کارل بیلد عینهو مش قاسم میمونه ها ، ولی باز دمش گرم جانش بالا آمد و حکم  زندان پروین را محکوم کرد. ولی اسمی از مریم و بقیه بچه ها نیاورد. خب پروین رو اینجا دیگه شناخته اند ، اینها هم برای شناخته شده ها حرف میزنند. بالاخره واسه خودش کسیه ، ناسلامتی وزیر امور خارجه است ، اگه آنا لیند بود غیر از این میکرد ؟ فکر نمیکنم ...

ساعت دوباره زنگ زد ، باز زدم تو سرش ، کار همیشــــ...
 
از نوشته های آرشیو : حالا اگر ایران بود !!!
[ 20:22 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

September 7, 2008
برای زنانه هایم ، به مناسبت شش ساله شدن زنانه ها :

مدتی پیش با دوستی در کافه ای نشسته بودیم به گپ ، به این نوشته ی من اشاره کرد و گفت که خیلی ها  معتقدند که  بهتر بود این حرفها را ـ که به نظر او ابدا هم غلط نبود ـ به خودش میگفتی .
گفتم که متاسفانه  توان  و شعور حرف زدن مستقیم با او را ندیدم. به راحتی بگویم : او نمیفهمد . من فکر میکنم برای صحبت کردن با یک نفر باید اولا برای او آنقدر احترام قائل باشی که بروی و شخصا برخوردی از او  را که آزارت میدهد به او بگویی ، که من این احترام را برای این آقا  دیگر قائل نیستم ، و دوما این احساس را داشته باشی که طرف حرفت را بفهمد. که من این احساس را  هرگز نداشته ام . یعنی من و او هرگز توی یک طول موج نبوده ایم ولی بعد از آن جریان  من او را  حتی یک انسان  فهمیده و با شعور هم نمی دانم و فکر نمیکنم که ابدا درکی از واقعیت ، از مهربانی ، و از حقیقت داشته باشد. فکر نمیکنم که اگر با او شخصا صحبت میکردم میفهمید چه میگویم و یا اهمیتی میداد ، چون صحبت با خودش بود و این آدمها برای آبروی خود که همان چهره ای است که در جمع دارند بیشتر ارزش قائلند تا برای اینکه انسان خوبی باشند. وقتی با خودش صحبت کنی ، چون آبرویش در خطر نیست ، شانه ای تکان میدهد و میگذرد.
گفت که فکر میکنی او نوشته ات را خوانده باشد ؟
گفتم : مطمئن هستم که خوانده ، چون بعد از آن هر وقت مرا در جایی دید انگار که عزرائیل را دیده است و رویش را آنور کرد یا راهش را کج کرد. در صورتی که  بجز این نوشته برخورد حضوری ای نداشتیم که بخواهد چنین رفتاری کند
پرسید که اگر وبلاگت را نداشتی ، چه میکردی ؟
گفتم : نمیدانم ، شاید هیچ ، شاید هم جایی حالش را میگرفتم که این برای خودم بدتر بود. چون بارها با خودم کلنجار میرفتم و در ذهنم با او دیالوگ برقرار میکردم که برایم آزار دهنده بود  و انرژی بیشتری از من میگرفت . الان در وبلاگ نوشتم ، و تمام حرفم را به او زدم ، و مسئله را از سیستم خودم بیرون راندم. مسئله ای که مدت زیادی آزارم داد. اسمش را هم نیاوردم  که از اصول انسانی تخطی کرده باشم. فقط شمایی که همراه بودید میدانید راجع به کی صحبت میکنم ، که البته شما هم در تمام مدتی که او به این شیوه  رفتار میکرد هیچ برخوردی با او نداشتید. و البته او میداند که مورد صحبتم است ، که اینطور که معلوم است شیوه ی خود را انتخاب کرده است و من نیز با شناختی که از او داشتم ، توقعی بجز این نداشتم.

این مکالمه مرا به فکر فرو برد . راستی این وبلاگ برای من چه گونه وسیله ای است ؟
یک وسیله برای خبر رسانی ؟ یک وسیله برای تبادل نظر ؟ یک وسیله برای اینکه نقطه نظراتم را به اطلاع دیگران برسانم و آن را  صیقل دهم ؟ یک وسیله برای خالی کردن دق دل ؟ یک وسیله برای تلافی کردن بدی ها و قدر دانستن  خوبی ها ؟ یک چاه که هر وقت دردهایت به حلقت رسید سرت را بکنی آن تو و فریاد بکشی ؟
 
خیلی فکر کردم و دیدم که این وبلاگ برای من همه ی اینها هست. و باید هم باشد
 
فرق سایت و وبلاگ برای خیلی ها هنوز روشن نیست . این است که از خیلی ها میشنوم که : بابا اینا چیه که مینویسی ؟ آدم که نباید از زندگی خصوصی خود در اینترنت بنویسد ، مردم وقتی حرف تو میشه میگن شلوغ میکنی ، دیگه کسی حاضر نیست با تو حرفی بزنه چون فکر میکنه فرداش تو وبلاگت مینویسی ، خوب همین کارهایت است دیگر . مثلا فلانی حالا  یه چیزی گفت  ، چرا باید بروی و توی وبلاگت آن را بنویسی ؟
( البته من تقریبا هرگز اسمی از کسی نمی آورم. مگر در موارد خاص یا چیزهایی که تقریبا بر همه عیان است )

وقتی خوب فکر میکنم می بینم که این برخوردها به دلیل نامهربانی گوینده نیست. تنها مسئله ای که مشکل آفرین است این است که این دوست ،  وبلاگ و سایت و حتی روزنامه را از یکدیگر تفکیک نمیکند. و اینکه من یک وبلاگ دارم. و نه یک سایت .

به  نظر من نقش وبلاگ در زندگی هر کسی همین است. فرق وبلاگ و سایت در فردی بودن و شخصی بودن وبلاگ است. سایت ها به موضوعاتی که سایت بر اساس آن تشکیل شده است می پردازند . در حالی که وبلاگ یک خانه ی یک نفره است. و دغدغه های صاحب خانه ، در وبلاگ طنین انداز است. دغدغه های من مسائل جنبش زنان ایران ، جنبش های مدنی ایران و تمام آنچه است که در دنیا ی پیرامونم میگذرد . " من بینوا بندگکی سربراه نبوده  ام " که وبلاگ نمود "سر خم کردن من در مقابل لقمه ی ناگزیر"  باشد. آنچه مرا تحت تاثیر قرار میدهد در این وبلاگ طنین پیدا میکند. گاه یک مسئله بر مسئله ای دیگر سلطه پیدا میکند . گاه پست های هر روز به دستگیری های ایران ، اعدام یک شخص ، آزادی شخصی دیگر ، یا دغدغه های خصوصی من اختصاص پیدا میکند.
این رسمش است و ابدا  غلط نیست . فقط در میان مجامع ما ایرانیان خارج از کشور که با دیدهای سنتی خود زندگی میکنیم غیر معمول است. از همان کودکی شنیده ایم که صورت را با سیلی سرخ نگاه داریم و رخت های چرک خود را در مقابل مردم نشوریم و ... من به این چیزها اعتقاد ندارم. من فکر میکنم ما به دلیل ناهنجاری های تربیتی موجبات آزار یکدیگر میشویم ، و این ناهنجاری ها چه در من باشد و چه در پیرامون من ، باید جایی مطرح شود. این اعتقاد من غیر  از معمول ِ جامعه ی ایرانی است . این غیر معمول بودن لازمه ی هزینه ای است. هزینه ای که من داوطلبانه پرداخت کرده و میکنم . اما این غیر معمول بودن  برای دوستان من هم هزینه هایی فراهم آورده است. هزینه هایی که در صورت دوستی با من  خود را ملزم به پرداخت آن دیده اند و دیده ام که مکثی میکنند و  و از خود می پرسند  که آیا  پرداخت هزینه ای به دلیل انتخابی که دیگری کرده است لازم است ؟ از این رو کناره کشیده اند. سرد شده اند ، سر سنگین شده اند.
و من به این انتخاب ایشان احترام میگذارم .
 
زنانه ها برای من یک هدف و یک هویت نیست . یک وسیله است در مسیر رشد. تا زمانی که امکان رشد یکدیگر را فراهم میکنیم ، همراهیم . هر آن زمان که موجب درجا زدن یکدیگر شویم ، این رابطه قطع خواهد شد. 
 
هنوز در زنانه ها پویایی ای که نیاز من را برآورده میکند می بیینم. و هنوز می بینم که دوستی های  جدیدی برای من به همراه می آورد. هرچند که موجب شده است بسیاری از دوستان قدیمی در زندگی واقعی ام را از دست بدهم. و حلقه دوستانم به طور مرتب تنگتر میشود. نمیتوانم بگویم مهم نیست ، ولی فکر میکنم این بستگی به فرهنگ ما دارد. فرهنگی که همه را یک قد و یک شکل می خواهد و تفاوت را تاب نمی آورد.
 
اما زنانه ها به من یاد داده که گروه دیگری از مردمان هم هستند. مردمانی که پویا هستند و مردمانی که به من بسیار می آموزند.
تغییراتی که در زنانه ها رخ داده است بابت این مردمان است.  و نیز از این بابت که من هم تمام سعی خود را کرده ام که از دگم بودن و یک جانبه نگری پرهیز کنم و تا حدودی هم در این سعی موفق بوده ام.

هنوز زنانه ها نقش مثبتی در  این دنیای اینترنتی و در زندگی من ایفا میکند. هنوز توان این را دارد که پستی ها و بلندی را پشت سر بگذارد و زنده بماند .  نقشی که بدون حضور شما خوانندگان این وبلاگ میسر نیست. 
 
ممنون از شما ، و ممنون که با انتخابتان به من اجازه ی رشد میدهید  . ممنون که نوشته های من یکی از انتخاب های شما هستند.
 
تولد زنانه ها مبارک .
 
این هم یک آهنگ تیپیکال برای سروایو کردن زنانه ها 

I will survive  
[ 8:51 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 27 ديدگاه ]

September 5, 2008
زیر 18 سال  ممنوع  و از سر ِ درد: ( لطفا اگر اخلاقتان خیلی خوب است نخوانید )
 
بازار تبلیغات خاتمی داغ شده است . طرفدارانش به شیوه های مختلف او را به عنوان رئیس جمهور آینده ی ایران به ملت میچپانند. از باز کردن وبلاگهای تازه ، سایت های تازه ، تا یوتوب و هر کوفت و زهر ماری استفاده میکنند تا تبلیغ کنند که خاتمی هشت سال دیگر هم بیاید و کاری نکند و طرفدارانش توجیه کنند که خوب رئیس جمهور که قدرت ندارد.
 
اگر کاریکاتوریست بودم ، خاتمی را می کشیدم با عبای خوش دوخت شکلاتی  و یک زوار در رفته ی بیچاره ( معمولا ملت ایران را در کاریکاتور ها اینطور نشان میدهند دیگر ، مگر نه ؟ من هرگز ندیده ام که کاریکاتوریستی یک انسان قوی و صاحب اندیشه و اراده را بکشد و روی سینه اش بنویسد " ملت ") خلاصه ، من هم یک همچی فیگوری را میکشیدم با کت و شلواری به رنگ قهوه ای که به تنش هم زار میزد و چند تا وصله هم داشت و روی سینه اش مینوشتم ملت .
خاتمی با عبای خوش دوخت شکلاتی اش ایستاده بود و شلوارش را تا پایین زانو پایین کشیده و با لبخندی به پهنای صورت  به ملت میگوید  : خم شو لطفا ، خم شو آ باریکلا. ببین وازلین هم آورده ام . آ ماشالا . تا بیای حالیت بشه تموم شده .فعلا فقط چهار سال ، با احتمال تمدید چهارسال دیگر  . اصلا  هم درد نداره به جان تو .   یا نکنه میخوای دار و دسته ی احمدی نژاد ی ها پیروز بشن ؟ ها ؟ اونها خشک خشک میکنند ها . حالا از ما گفتن بود ، دیگه " انتخاب " با خودت ...
 
اگر کاریکاتوریست بودم ، باور کنید همین الان یک همچی صحنه ای را میکشیدم. و یک وبلاگ  تبلیغاتی برای خاتمی با چنین کاریکاتوری بر سر درش راه می انداختم .
 
[ 17:37 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 50 ديدگاه ]

September 4, 2008
 لطفا آشنا شوید : اینهم دوچرخه ی من :))


به عشق دوچرخه از سر کار سریع آمدم خانه ، هوا خوب بود و آفتاب پائیزی در کار  رنگ آمیزی برگها . دوچرخه را برداشتم و به سمت دشتی در این نزدیکی ها رفتم. در خلوت دشت پیاده شدم و  با موزیکی که در گوش داشتم به تنهایی خواندم و رقصیدم :
میخواهم یخ زدن شبنم های صبحگاهی را ببینم. 
میخواهم در میان شتاب عصرانه ، غروب را تماشا کنم. 
میخواهم ببینم که انبوه مردم لباسهای تابستانی را با لباس های پاییزی عوض میکنند.
میخواهم تغییر رنگ برگها را ببینم .
شاید دنیای کوچکی داشته باشم .
ولی از حد انتظارم بزرگتر است.
زیر آسمان باز دراز میکشم
در پاییز ِ جهان من .
برای خودم میخوانم 
و میدانم
که بعضی ها اسمش را تنهایی میگذارند.

پرده ها پایین کشیده میشود
روزها تاریک میشوند و من آرزو میکنم :
بگذار همراه مالیخولیایی تو باشم
یک پیاده روی شبانه
در تاریکی پاییزی شهر
چه چیز بیشتری میشود خواست ؟
پس به خارج از کشور نمی روم.
هر چند زمستان دارد نزدیک می شود
اینجا در بازی رقص برگهای پاییزی 
چیزی را نمیخواهم از دست بدهم.
میبینی که دنیایم کوچک است
ولی زیباست و بزرگتر از حد توقعم 
من در زیر آسمان پاییزی جهانم  آرام میگیرم 
برای خودم میخوانم ، میدانم که بعضی ها اسمش را تنهایی میگذارند
من در زیر این آسمان آرام میگیرم 
برای خودم می رقصم ، میدانم که بعضی ها اسمش را تنهایی می گذارند 
( بخشی از یکی از ترانه های لارش وینربک
 

[ 18:46 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

ماجراهای من و دوچرخه ام  :)
از پارسال و آن تصادف لغنتی که دوچرخه را به تعمیرگاه سپرده بودم و بعد از تحویل گرفتنش ، دیگر آن دوچرخه ی سابق نبود. آن زمان دیگه بارندگی ها در اینجا شروع شده بود و دست شکسته و ترس  و ... موجب شد که دوچرخه را در انبار بایگانی کنم. یکی دو دور کوچک با آن زده بودم و صحنه ی کراش جلوی چشمم مجسم میشد و رهایش میکردم. دوچرخه در انبار ماند و ماند تا تابستان شد.
تابستان دوچرخه را در آوردم و دستی به سر و رویش کشیدم و شروع کردم به دوچرخه سواری. سربالایی که می افتادم قار قار دوچرخه در می آمد و صدای مرگ میداد. کارم شده بود اینکه روغن چرخ هم به همراه داشته باشم و هی روغنکاری کنم که مفید نبود. نمی خواستم هم به همان تعمیرکار سابق بدهم. مرد مهربانی نبود. و به خودم و روانشناسم قول داده ام که از نامهربانها دوری کنم .
 
در جایی مابین فاصله خانه ام و شهر ، یک دوچرخه سازی پیدا کردم و دوچرخه را به آنجا بردم. پسر جوانی بود که عراقی بود. به او گفتم که دوچرخه چه مشکلی دارد و گفت که سرویسش میکند. رسیدی به من داد و دوچرخه را نگاه داشت. 
وقتی دوچرخه را گرفتم ، گفت که یک ماه گارانتی داری. دوچرخه مثل قرقی میرفت . نرم و سریع شده بود ، تا رسیدم به اولین سربالایی و همان قار قار لعنتی شروع شد. 
فردایش دوچرخه را برایش پس بردم و یه نگاهی به آن کرد و آن را روی  اهرم خود گذاشت و ..گفتم اینطور نمیفهمی صدایش چیست. باید با آن برانی. گفت : واستا اینجا تا بروم و یک دوری بزنم. رفت و برگشت و گفت : صدایی نمیداد . گفتم : باید تو سربالایی برانی.
نگاهی به من کرد و با دوچرخه کمی ور رفت و گفت : ببین چطور شده . اگر باز اذیت کرد بیار ببینم چی کار میکنم.
چند روز پیش به او زنگ زدم و گفتم : این گارانتی یک ماهه ی تو دارد تمام میشود و دوچرخه توی اعصابم میرود. من میارمش ببین چه مرگش است. 
دوشنبه آخر وقت با دوچرخه پیشش رفتم . چند مشتری داشت که راه انداخت و گفت : هوم. تو و این دوچرخه ات ... ببین ، من امروز با این دوچرخه ات میروم خانه . و خانه ی من نسبتا دور است . پس باید این صداهایی را که تو میگویی بشنوم. 
گفتم : خیلی هم خوبه. روی باربندش هم یه باری بزار.
گفت : یعنی چی ؟
گفتم : وقتی باربند چیزی رویش باشد قار قارش شدیدتر است.
گفت : اوکی.
کلید های قفل های دوچرخه را از دست کلیدم در آوردم و به او دادم و پیاده برگشتم تا ایستگاه قطار .
به همکارم گفتم که قرار شد تا خانه اش دوچرخه سواری کند و گفت : چقدر غیر سوئدی برخورد میکند. سوئدی نیست ؟
گفتم : عراقی است.
 گفت : یک سوئدی هرگز این کار را نمیکند. هرگز.
 
دیروز زنگ زد و گفت بیا دوچرخ را بگیر. کلاسهایم شروع شده بود و گفتم فردا بیایم اشکالی دارد ؟ گفت : اشکالش این است که تا دوشنبه میرم سفر. گفتم : دیرتر می آیم. قبل از بستن مغازه ات. 
ساعت 6 آنجا بودم. دوچرخه را آورد و گفت : راست میگفتی ، صدایش اعصاب خورد کن بود. باز کردم و تمیزش کردم و یه دور هم باهاش رفتم و اذیت نکرد. اگر کرد ،بیار .
گفتم : ممنون ، چیز اضافه ای باید بدم ؟
گفت : نه .
گفتم : کلیدهایم را به من میدهی ؟
گفت : کلید ها ؟ آها .. کلیدها!!
و رفت و کلیدها را آورد و گفت : راستی !! تو اصلا از من قبضی ، چیزی نگرفتی .همین طور دوچرخه را گذاشتی و رفتی . اعتماد کردی. اینکار را هر کسی نمیکند.
گفتم : تو تا خانه ات دوچرخه سواری کردی ، اینکار را هم هر کسی نمیکند.
 
دوچرخه مثل برق میرود. بدون صدا. اینقدر بی صدا و آرام میرود که هنگام دوچرخه سواری تا خانه ، از گوش دادن به آهنگ های وینربک در ام پی تری ام صرف نظر کردم. هوا خوب بود و خنکای عصر پوست را نوازش میکرد.

صدای شاملوی بزرگ در گوشم زنگ میزد : اعتماد کن!!!! 
 
[ 5:13 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

September 2, 2008

Sometimes a fuck is just a fuck.

از راه رسیده بود ، دیر کرده بود و چشمانش هم قرمز بود و معلوم بود که گریه کرده . حوصله نداشتم ازش بپرسم چی شده ، راستش تقریبا میدانستم . خودش اسمش را میگذارد مشکلات عاشقانه ، ولی من این اسم را برای ماجراچویی های او نمیگذارم. مشکلات احمقانه بیشتر به کارهایش می آید تا مشکلات عاشقانه.
نپرسیدم چه شده و او که منتظر بود من بپرسم ، هی این پا و آن پا کرد. خودم را به کارهای شروع روز مشغول کردم و به اتاق استراحت رفتم و آب چوش را برای قهوه گذاشتم ، همینطور که میگذشتم از او پرسیدم : تو هم قهوه میخوری ؟ سرش را تکان داد. گفتم : پس سه فنجان ، چون لیزا حتما میخورد.

از اتاق استراحت که برگشتم دیدم که لیزا و او دارند حرف میزنند. میگفت : خیلی دوستش داشتم ، خیلی...

دیگه طاقتم طاق شد . گفتم : همان استوره پلانی یه ؟ ( استوره پلان یکی از میدان های استرمالم استکهلم است. استرمالم منطقه طبقه ی متمول استکهلم است ، ذر استکهلم تیپ های استوره پلان مشهور به  ننز بودن و خرج کردن از جیب پدرهای پولدار هستند )
گفت : آره.
گفتم : یعنی چی دوستش داشتی ؟ تو که هفته ی پیش دیدیش . آنهم در استوره کمپانی ( یکی از دیسکوهای تابلوی اینجا که به بازار گوش شهرت پیدا کرده ، کلاس بالا نیست ولی بازار گوشت طبقه متمول اینجا به حساب می اید ) حالا چی شده ؟
گفت : اصلا نه زنگ زد بعد از آن شب ، و نه سراغی از من گرفت. چند بار بهش زنگ زدم ببینم حالش خوبه یا نه و حرف نزدم  و گوشی را گذاشتم. ولی او اصلا زنگ نزد.
گفتم : بهش زنگ زدی ؟ به تلفن موبایلش ؟
گفت : آره . خوب چی کار کنم ؟
گفتم : تو که تلفنت مخفی نیست. خوب اون که فهمیده تویی .
زد زیر گریه و گفت : فکر نکرده بودم به اینها دیگه ، وقتی آدم قلبش رو به کسی میبخشه . .وقتی آدم عاشق میشه ... 
دیگه دادم در آمد : دختر چی چی رو قلبت رو به کسی می بخشی ؟ تو هفته ی پیش اونو تو دیسکوتک دیدی ، همان شب هم رفتی خانه اش ـ یا او را به خانه آورده بود ، یادم نمی آید کدام بود ـ و با هم خوابیدید. بعد از اون هم به تو زنگ نزده . و تو جند بار زنگ زدی چکش کردی. یه خورده خودت را جمع کن. آخه این که عشق نیست . قلب اینچا چه رلی بازی میکنه ؟ That was just a fuck.

لیزا به من چشم غره رفت و گفت : مهشید .... ( لیزا بیش از 60 سال دارد و این کلمه ی فاک هم همیشه رنگش را میپراند  ) 
گفتم : خوب چیه ؟ دفه اولش که نیست . یکی باید اینا رو بهش بگه دیگه . شما که برایش دل میسوزونید و هی به مردا فحش میدید که او را مورد سوء استفاده قرار میدهند. خوب آخه آدم که دائما و مرتب مورد سوء استفاده قرار نمیگیره . تو اصلا فکر نمیکنی یه چیزی اینجا خیلی خیلی غلط کار میکنه ؟

گریه اش شدید تر شد. به اتاق استراحت رفتیم و برایش یک فهوه ریختم و گذاشتم جلویش
گفت : تو من را جاج می کنی . 
گفتم : من نظر دارم. تو میگی قضاوت ، خوب آره. ولی ببین ، واقع بین باش. اون مرد کارش اینه . میره دیسکو که یکی رو بلند کنه و یک شب خوش باشه. تو هم یک شب با اون خوش بودی و من ابدا از این نظر تو را قضاوت نمیکنم. انتخاب توست. ولی اینکه این شنل قربانی را میندازی روی دوشت که همه برایت دل بسوزانند کفرم را در میاره. ما بهای انتخاب های خود را باید بپردازیم. تو هم که دفعه ی اولت نیست. اگر هنوز این تیپ مردها را نمیشناسی ، خوب مقصر هستی دیگه. قدری عاقلانه تر و واقع بینانه تر به دنیا و دور و برت نگاه کن.

لیز گفت : مهشید....
گفتم : مهشید نداره ، بابا بچه که نیست ، نزدیک 40 سالشه ...زن 40 ساله قرار نیست فریب بخوره . جمعش کنید دیگه . 
و رو کردم به او و گفتم ببین : یک شب سکس داشتی. همین بود. اگر برایت همین مهم است ، بگو همین بود و تمامش کن. اگر دنبال چیزی بغیر از این هستی ، در جوی کوچک مرواریدی صید نخواهی کرد.
لیز گفت : هوم.. این که گفتی از خودته ؟
گفتم : نه ، از یک شاعر زن ایرانیه ، یکی از الگو های من .
گفت : به سوئدی ترجمه شده ؟ ...
تا آمدم جواب بدهم او با صدای بلند گفت : بابا من رو فراموش کردید ؟ و گریه اش شدید تر شد. 

خنده ام گرفت . دستمالی از بالای قفسه برداشتم و به او دادم و گفتم : ببین ، من رو میشناسی . من که نمیخوام اذیتت کنم. ولی فکر نمیکنی خیلی شلخته ای ؟ یه خورده خودت را جمع کن. اگر این روابط را میخواهی مسئله ای ندارم ها . ولی بعدش دیگه اینقدر اذیت نشو. به این فکر کن که It was just a fuck .
گفت : برای من نه ، فقط برای من نبود.
گفتم : خوب پس اشتباه میکنی. حای غلطی دنبال عشق میگردی. پیش آدمهای غلطی...
گفت : تو خودت تا حالا نشده در اولین ملافات  با کسی رابطه داشته باشی ؟
گفتم : اولا که داریم سر تو صحبت میکنیم و نه سر من ، پای منو چرا می کشی وسط ؟، دوما این سوالت را به این شکل جواب میدهم که 
Sometimes a fuck is just a fuck. that's it .
گفت : ولی او خیلی مهربان بود .
گفتم : OK. good , what u say is that it was a good fuck,good for you ,  but it was still a fuck. 
Making love is totally different. You got to know the difference between them.
you are the one who choose .And u r the one who is responsible for what u choose.
Maybe next time u should think first  ... You should use ur mind, You should make ur choices and stand by them.
گفت : چطوری ؟
دو دستی زدم تو سر خودم و گفتم : اگر تا چهل سالگی ندانسته باشی ..بگذریم ، کار شروع شد. بیا مشغول شویم و بعد با هم صحبت میکنیم. مفصل...

توضیح : مکالمات ما به زبان سوئدی انجام شد ، چون شخصی که مکالمه با او در جریان داشت ایرانی نیست. من مکالمه را به انگلیسی اینچا می نویسم که بیشتر قابل ترجمه باشد. البته من در سوئدی هم از کلمه ی Fuckبیشتر از مترادف سوئدی آن استفاده میکنم.   

[ 18:34 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

September 1, 2008

دیشب جلسه ای با یک گروه زنان که من ـ دیگر مثل همیشه ـ کناره نشین اش  شده ام داشتیم که با عجله بعد از بدرقه ی دخترکم سعی کردم خودم را به آن برسانم.
بگذریم که چقدر اعصابم خط خطی شد ، و مثل اکثر جلسات سیاسی کلی حرص خوردم و نفهمیدم چرا هر چه میگذرد این جلسات زنان شباهت بیش و بیشتری به جلسات مردان سیاسی پیدا میکند و ...فعلا از این بگذریم 
 
ما برای این جلسات بین کشوری گروه ، از یکی از سیستم های معمول صوتی اینترنتی ، یعنی پالتالک استفاده میکنیم . بعد از جلسه ، با یکی از دوستانم که مدتی ندیده ام قرار شد گپی بزنیم و او هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت دارد از گشنگی ضعف میکند و باید برود چیزی بخورد و من هم که حالم از همه طرف گرفته  بود در اتاقهای صوتی ایرانیان شروع به دور زدن کردم . همان آش و همان کاسه چند سال و چندین سال پیش بود. بحث ها همان بود و حرفها همان و فحشها همان و طعنه ها همان . حتی بسیاری از شخصیت های پالتالکی همان بودند و آدمها همان حرفهای چندین سال پیش را راجع به این شخصیت ها میگفتند.  انگار که این جمع در عرض این چند سال ذره ای تکان نخورده و ذره ای  تغییر نکرده اند. انگار آنجا دنیای دیگری است. دنیایی بسته ، که دورادورش پیله ای تابیده شده و آنچه بیرون هست در آن تاثیری ندارد. انگار این انسانها مسخ شده اند. و غمگین تر شدم .

اتفاق عجیبی در یکی از اتاقها افتاد که هنوز نتوانسته ام جای خودم را در رابطه با آن مشخص کنم.  این اتفاق آشنایی با شخصی بود که زیاد نمیخواهم به آن بپردازم ،او چیزی در یکی از اتاقها نوشت که در آن لحظه بسیار غمگینم کرد ، و بعد از آن در صحبت های بعدی با او حتی عصبانی و دلگیر شدم. در صحبت با او آدرس وبلاگم را به او دادم . و به او گفتم : شش سال نوشته هایم آنجاست ، مهمان ِ من باشید.

در راه به خانه داشتم به این حادثه ی عجیب فکر میکردم و به خانه آمدم و رفتم سراغ آرشیو وبلاگ.
درست شش سال است که این وبلاگ فعال است . به نوشته های شش سال پیشم نگاه کردم، بعضی هایشان نوشته هایی است که حقیقتا به آنها افتخار میکنم  و بعضی هایشان را بسیار سیخکی  و یک بعدی یافتم.  

پنجم سپتامبر سالروز تولد شش سالگی وبلاگ ِ من است. در موردش حتما خواهم نوشت. ولی امروز که نوشته ها را نگاه میکردم ، یک چیز برایم خیلی قابل رویت بود. در عرض این شش سال بسیار تغییر کرده ام. و این تغییر را مدیون شما هستم. شمایی که همراه من هستید و مرا می بینید و مرا میخوانید.  این خانه ی شیشه ای من به من کمک زیادی کرده است که همیشه خودم را زیر ذره بین بدانم و همیشه روی حرفها و نوشته هایم فکر کنم. این خانه موجب رشد من شده است و این رشد را مدیون شما هستم. مدیون شما خواننده های خوب ، قدیمی و یا جدید ، اتفاقی یا دائمی. پیام گذار و یا کسانی که با میل یا حتی صحبت های تلفنی و یا رو در رو ، مرا از نظرات خودتان مطلع کردید و به این وسیله به من نشان دادید که این خانه برایتان مهم است. 
 
نوشته ای برای شش سالگی این خانه خواهم نوشت. این فقط پیش نوشته ی آن بود.  

از همه ی شما ممنون.

این آهنگ هم یکی از اولین آهنگهایی بود که در این خانه به آن لینک دادم.همچنان از آن خوشم می آید

[ 20:24 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

روایت اعدام های سال 67 به روایت مرجانه ستراپی ، از وبلاگ دست نوشته ها  :
 

 
باقی ماجرا را در وبلاگ دست نوشته ها بخوانید.
بر روی هر سری عکس که کلیک کنید ، تصویر بزرگتر و قابل خواندن خواهد شد.
[ 5:24 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]



Powered by MT3.35