عمری را صرف میکنیم تا یار دلخواهمان را بیابیم و زندگی ای را با او آغاز کنیم. روی رفتار و کردار و گفتارش دقیق میشویم و جذب میشویم . ( این البته در صورتی است که انسان هوشیاری باشیم ، وگرنه با زنگ تلفنی از ایران ـ در صورتی که در خارج از کشور باشیم ـ که فلانی یه دختر ـ یا پسر ـ خوب برایت پیدا کرده ام ، چمدانمان را می بندیم و بلیط سفر میگیریم و اگر نتوانیم برویم ، کسی را وکیل میکنیم تا عقد را انجام دهد . و اگر در ایران باشیم با معرفی قوم و خویش و آشنایان همسری را انتخاب میکنیم و تا آخر عمر ـ مرد باشیم یا زن فرقی نمیکند ـ با هم میسوزیم و می سازیم و میخوابیم و تولید مثل میکنیم و به خوبی و خوشی زندگی می کنیم ) عمر را صرف میکنیم ، تا همراه خود را در زندگی بیابیم. اگر هشیار باشیم و خود را عاقل بنامیم ، شخصیت قوی و نگاه مستقل او را ارج میگذاریم . بقیه عمر صرف این میشود که یکدیگر را بسابیم تا آنچه که میخواهیم از آن بیرون بیاوریم. یکی شبیه خودمان . این چرخه ی ناگزیر زندگی مشترک در اکثر زندگی هاست. سعادتمند !!!کسانی هستند که به این سابیدن ها تن میدهند و خود را وا میگذارند. و همرنگ و هم شکل آن دیگری که در این سابیدن سماجت کافی را به خرج میدهد می شوند. پریشان و گم شده کسانی هستند که به نگاه داری " خود " اصرار دارند ، شخصیتی را که برایشان الگو شده نمی پسندند و بر سر آنچه هستند پای می فشارند. اگر پای گریز برایشان مانده باشد ، از رابطه میگریزند و تنهایی اختیار میکنند. اگر این توان را هم نداشته باشند ، عمر را به تلخی و گنگی به سر می برند. و اگر باهوش باشند ـ یا نباشند ، در این مورد هنوز با خودم به توافق نرسیده ام ـ، ماسکی از خوشبختی نیز به صورت خود می چسبانند . رابطه هایی که مرده اند و فقط برای عادت نگاه داشته میشوند. انسانهایی که دیگر چیزی از زندگی نمیخواهند جز تقسیم صورت حسابها و اینکه در سر میز شام کسی در مقابلشان قرار داشته باشد تا صدای برخورد چنگال با بشقاب در تنهایی خانه طنین نیاندازد. انسانهای خسته ، انسانهای تنهایی که زیر یک سقف زندگی می کنند. و یک رختخواب را با هم قسمت میکنند. در خوبی و بدی ، در خوشی و ناخوشی .تا مرگ ما را از هم جدا سازد زندگی های مشترکی که دیده ام معمولا از یکی از دو شابلون بالا پیروی می کنند. نامش را کامپریمیس میگذارند. خود را وانهادن برای کسب آرامشی نسبی . تا کسی باشد که صورت حسابها را قسمت کنی ، کسی که نیمه ی دیگر تخت را اشغال کرده است، کسی که به طنین کارد و چنگالی که به بشقاب میخورد طنین میدهد. کسی که روزهای تعطیل را پر میکند تا درد تنهایی کمتر حس شود. اسمش زندگی مشترک است ، زندگی ای که معمولا هیچ جنبه ی مشترکی در آن نمانده است.
آیا مرگ در این شرایط تنها راه آزادی است ؟ این سوال جاویدان با من هست ؟ آیا زندگی ام را به تنهایی سپری کنم ؟ یا باقی عمر را در جنگ با کسی که سعی میکند شبیه او شوم ، یا سعی میکنم شبیه من شود صرف کنم ؟ آیا راهی به غیر از این دو وجود ندارد ؟
|