اسم و قیافه اش به ایرانی ها میزد. و مثل اکثر مردان ایرانی موهایش ریخته بود. و بغل های موها را باقی داشت. به سوئدی از او پرسیدم کجایی است ، گفت که افغان است و هشت سال است که به سوئد آمده .شروع کردیم به فارسی حرف زدن. گفت که دندانپزشک است و نتوانسته است مدرکش را اینجا مورد تایید برساند. برایم عجیب آمد. معمولا میشود و فقط یکی دو سالی اضافه باید درس همراه با کار عملی بگذرانند. گفت که چند نفر تقلب کرده اند و میترسند که من هم مدارکم جعلی باشد. گفتم ولی امتخان عملی و تئوری میگیرند . دنبالش را نگرفت و من هم دنبالش را نگرفتم. از او پرسیدم : ولایت چه خبر ؟ گفت : خانم نمیدانید. جهنم شده است. ناامنی ، بدبختی . گفتم : آره ، زیاد شنیده ام. گفت : فلان فلان شده این آمریکا . آتش به خانمان ما زد. گفتم : تازه الان هم که خطر بازگشت طالبان زیاد شده . گفت : اگر برگردند که خوب است . فکر کردم اشتباه شنیده ام . گفتم : خوب نه. منظورت این است که اینقدر بدبختی زیاد است که طالبان از آنها بهتر است ؟ گفت : نه خانم ، مگر طالبان چه کرد ؟ امنیتی که در زمان طالبان داشتیم هیچ وقت نداشتیم. ای بابا.. این دیگه کیه ؟ گفتم : یعنی طالبان خوب بود ؟ این بلایی که به سر افغان ها آوردند. مردم همه آواره ی دنیا شدند. به همان دولت فکسنی ایران هم پناه آوردند. اصلا تو خودت اگر طالبان خوب بود چرا اینجایی ؟ گفت : من از دست روسها در رفتم. ـ اما هشت سال پیش که روسها نبودند. ـ پاکستان بودیم. طول کشید در راه بودیم. ـ خوب وقتی طالبان آمد چرا برنگشتی ؟ ـ آخه پول را داده بودیم دست قاچاقچی . ـ این همه کشتار که طالبان کرد ؟ ـ تبلیغاته خانم ، باور نکنید . ـ این همه تبعیض . زنها را بسته بندی کردند و حتی آنطور هم نمیشد بروند توی خیابان .تو راضی بودی اینطور با زنت رفتار کنند ؟ ـ اگر زن بیرون میرفت این کار را میکردند. زن ما خانه می ماند. ـ دختر چی ؟ دختر نداری ؟ ـ دارم ، خانه میمانه خوب.چه کار دارد بیرون برود ؟ گفتم : آخه چرا باید خانه بمانند. انسان باید در جامعه فعال باشه. طالبان به زن و مرد رحم نکرد. تو که هشت سال در کشور دمکراتیک زندگی میکنی چطور میتوانی بگویی که طالبان بد نبود ؟ تازه تو خودت اصلا از کجا میدانی طالبان خوب بود وقتی خودت زمان حکمرانی آنها در کشور نبودی ؟ و اگر اینقدر فکر میکنی طالبان خوب بود چرا برنگشتی ؟ مرگ و بدبختی برای مردم دیگر خوب بود ؟ ـ شما شایعات را باور میکنید. طالبان اهل کتاب بود. ـ . بابا هزار سال پیش که نبود . گرفتار شدیم ها . اصلا باورم نمیشه به کسی مجبور باشم دلیل بدهم برای قصابی و ظلم طالبان. عکس ها هست ، فیلم هست. ورزشگاهی که قتلگاه شده بود و مردم را سر می بریدند زنان بدبختی که سنگسار میشدند.. زنانی که حتی دکتر نمیتوانستند بروند چرا که دکتر زن نمیتوانست کار کند و دکتر مرد نمیتوانست آنها را ببیند. تو اینها را شایعه میدانی یا قبول داری ؟ ـ ها ، خوب اونا که بود. ولی لابد کاری کرده بودند دیگه . بیخود که نمیکشتند. اون زنا هم خانم با مرد غربیه رفته بودند. بی خودی که نیست. قانون هست. ـ ااااااااااااااااااااای ی ی ی ی ی ی بـــــــــــــــــــــا بــــــــــــــــــــا ، من اصلا به شما چی بگم آخه. کارتان تمام شد ، بهتر است بروید . ـ خانم شما شایعات را زیاد گوش میکنید. شما خودتان خانم خوبی به نظر میایید . انگار مسلمان نیستید. چون حجاب ندارید . ولی خوب ایرانی ها زیاد حیا ندارند. شما هم حیا ندارید. مرد دارید ؟ مردتان تقصیر دارد که اینطور بیرون می روید. شما تقصیر ندارید. عصبانی شدم و گفتم : نه به جان شما. من مسلمان زاده بودم ولی گفتم گور بابای اسلام. الان هم کافر هستم. خیلی هم کیفش بیشتر است. مرد هم لازم ندارم که به من بگوید چه کنم و چه نکنم. نگاهی به من کرد و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم . وقتی دید دارم نگاهش میکنم گفت : خمینی هم آدمتان نکرد. شما طالبان را لازم داشتید. گفتم : اگر اینجا بمانی پلیس خبر میکنم. این کار را جدا میکنم. و مطمئن هستم که در مدارکت نگفته ای که از طالبان طرفداری میکنی چون وقتی که طالبان روی کار بود اینجا پناهندگی گرفتی. برو ، فقط برو . من با کسی که از جلاد ها دفاع کند و کشتار آدمها را توجیه کند حرفی نمیتوانم بزنم. برای داشتن یک دیالوگ ، یک سری ظوابط لازم است. یکی از آنها باور به انسانیت است. من ابدا در شما این باور را نمیبینم. بحث تمام. برو... تنم میلرزید و ایستادم تا رفت ، به سمت اتاق استراحت رفتم و با دستان لرزان فنجانی برداشتم تا قهوه بریزم. فنجان از دستم رها شد و به زمین خورد و چند تکه شد. ایستادم و به فنجان زل زدم و هق هق گریه امانم نداد. بلند و عصبی گریه میکردم ، همکارانم به اتاق استراحت دویدند و پرس و جو کنان که چه شده ؟ مگر یک فنجان هم گریه دارد. گریه امانم نمیداد. یکی از همکارانم صندلی پیش کشید و مرا نشاند و به بقیه گفت حتما اتفاقی افتاده . مسلم است که برای فنجان کسی به این شدت گریه نمیکند. و از آنها خواست تنهایم بگذارند. گریه امانم نمیداد. چهره مریم ، فرناز ، ساقی ،امیر ، پروین ، نوشین ، شادی ، آسی ، .... جلوی چشمانم رژه میرفت. من این امکان را داشتم که از این آدم بخواهم که محل را ترک کند. اما آنها چه ؟ آنها که هزار بار بدتر از اینها را از بازجویان و بازپرسان و زندانبانان شنیده اند و می شنوند و مجبورند ظاهرشان را حفظ کنند. آنها که مثل من این حق را ندارند که بگویند که نمیخواهند بحث را ادامه دهند. آنها که ... قسمت باقی مانده ی بعد از ظهر را قادر به کار نبودم. در اتاق ماندم و فنجان قهوه که همکارم در مقابلم گذاشته بود سرد شد و من هم آرام شدم. به همکارانم نگفتم دگرگونی ام از چه بابت بود . چه میگفتم ؟
|