صنم در
وبلاگش کاری ـ یا به قول خودش بازی ای ـ را برای به روز نگاه داشتن اعتراض به لایحه ی حمایت از خانواده شروع کرد و از تعدادی از دوستان منجمله من خواست که در این کار شرکت کنند. این نوشته به بهانه ی
این بازی است . در اینجا من نگاهی به اثرات این قوانین در زندگی شخصی خودم دارم.
حمایت از خانواده با پایمال کردن حق اعضای آن !!!
من در خانه ای متشنج بزرگ شدم . پدر و مادر همیشه با هم جنگ و دعوا داشتند و یادم هست هر بار مادرم قانون حمایت خانواده رژیم شاهنشاهی را به رخ پدر میکشید و میگفت طبق این قانون باید چنین و چنان کنی و اگر نکنی چنان و چنان میکنم.
من آن زمان از اختلافات آنها چیز زیادی نمیدانستم . فقط میدانستم که پدر قصد طلاق دارد و مادر راضی نبود و پدر تحت شرایطی که قانون خانواده تعیین میکرد نمیتوانست خواسته ی خود را عملی کند.
پدر یک سال بعد از استقرار جمهوری اسلامی خواست خود را بدون پرداخت غرامتی به مادر عملی کرد و مادر که عمری خانه دار بود ، بدون دریافت سهمی از خانه و زندگی ای که در جمع آوری آنها نقش اصلی را داشت ، طبق قوانین جمهوری اسلامی طلاق داده شد. مبلغ مهریه او که مقدار ناچیزی پول بود که بیست و پنج سال قبل از آن توسط پدربزرگم تعیین شده بود در یک پاکت نامه به او تحویل داده شد و درب خانه نیز برای اطمینان خاطر نشانش داده شد.
من هرگز پدر را برای این کارش نبخشیدم. و هرگز تلاشی در پنهان کردن آن نیز نداشتم.
زندگی مشترک شخصی من رقص روی فرش گل سرخ نبود. همسرم مردی بود که بدون فکر و صرفا با یک سری ظوابط احمقانه ی سیاسی انتخاب کرده بودم . و در زندگی هرگز همراه من نبود و دخترم تنها نکته ی مثبت و زیبای این زندگی مشترک بود که بعد از مدتی ، در سوئد به آن خاتمه دادم.
در ایران امکان طلاق برای من وجود نداشت. ازدواج اشتباهی بود که در زمانی که بسیار جوان بودم انجام دادم. حق تصحیح این اشتباه توسط قانون از من سلب شده است. اگر هم همسر سابقم به طلاق رضایت میداد ، چه بر سر دخترم می آمد ؟ من همچنان دچار این تفکر سنتی بودم که او بالاخره پدر است و هر چه هم که باشد ، حضورش به عنوان پدر برای دخترم مثبت است. این فکر را در سوئد از دست دادم. زندگی اجباری تمام اعضای خانه را تباه میکند و نمیتواند جنبه ی مثبتی برای هیج کدام از آنها داشته باشد.
در سوئد طلاق به سادگی انجام پذیرفت. ساده از نظر قانونی البته. دادگاه به ما فرصت فکر کردن روی تصمیم مرا داد و بعد از شش ماه وقتی که بر سر تصمیم خود بودم ، بدون رضایت او و بطور یک طرفه طلاق انجام شد. حق حضانت کودک که عمدتا تقسیم میشود ، به دلیل اقدام او برای تهیه پاسپورت ایرانی برای دخترم ، بدون صلاحدید من ، از نظر رئیس دادگاه اقدام برای ربودن بچه تلقی شد و بر همین اصل تنها به من سپرده شد.
بعد از تهدید ها و آزار ی که از طرف همسر سابقم اعمال میشد ، با دخترکم شهر محل زندگی مان را ترک کرده و به استکهلم آمدیم. و در استکهلم زندگی نه چندان راحتی را شروع کردیم. مدت زیادی برای تامین معیشت خانه ، دو جا کار میکردم . زندگی راحت نبود. ولی انتخاب من بود و بهای این انتخاب بسیار ساده تر از پرداخت بهای آلترناتیو آن یعنی ادامه ی زندگی مشترک بود.
بعد از مدتی زندگی مسیر ساده تری به خود گرفت. دخترکم هرگز نازپرورده نبود. خیلی زود به داشتن مادری نیمه وقت عادت کرد و یاد گرفت که از خود مراقبت کند. از مدرسه که می آمد غذایی را که برایش گذاشته بودم خودش گرم میکرد و میخورد تا من از سر کار بیایم و در سنین نوجوانی خودش به کار مشغول شد و همراه با تحصیل همیشه کار میکرد و تقریبا برای مخارج خود از من پولی نمیگرفت. دربزرگسالی هم این عادت را حفظ کرد و در حالی که تمام وقت تحصیل میکرد ، به کار تمام وقت ادامه داد و هرگز تا کنون از قرض دانشجویی که اکثر دانشجویان سوئدی میگیرند استفاده نکرد. دختری بسیار خوب است که همیشه روی پاهای خودش ایستاده است. شاید بزرگ شدن با مادر تنها این تاثیر را در زندگی او داشته است که به خودش اتکا داشته باشد .
گاهی فکر میکنم که اگر از ایران خارج نمیشدم چه بر سر ما می آمد ؟
همسر سابقم مسلما همسر دومی اختیار میکرد. در همان زمان که ایران هم بودیم از وجود مخفیانه ی دوست دختر های سابق و ... بی خبر نبودم. اگر هم با طلاق موافقت میکرد ، من حقی روی دخترم نداشتم و سرپرستی دختر با او بود . از آنجایی که او هیچگاه مسئولیتی در تربیت و تعلیم او نمیگرفت ، مسئولیت بزرگ کردن دخترم با مادرش می افتاد که انسانی بسیار سنتی است. تقصیری در این مسئله به او بر نمیگردد ولی او توان و دانش تربیت یک انسان در دنیای مدرن را ندارد. و در چنان شرایطی دیگر دخترکم ، انسان آزاده ای که امروز است نبود. در انتها میتوانست یک انسان سرخورده و گرفتار باشد.
من ، به عنوان یک زن و یک مادر تنها ، اگر توانسته ام در راه رشد خودم و دخترم تلاشی داشته باشم ، مدیون امکانات اینجا هستم. مدیون امکانات دولتی که حق مرا به عنوان یک زن و به عنوان یک مادر به رسمیت شناخت و به من این امکان را داد که زندگی ای در خور انسان برای خود و دخترم تهیه کنم و حتی امکان رشد و پیشرفت را برای خود و دخترم به وجود آورم.
نمی گویم که همه ی کسانی که این امکان را در اینحا داشتند ، به همین نحو توانستند از آن استفاده کنند. برخورداری از امکانات به دانش نیاز دارد. من دانش آن را نیز با استفاده از همین امکان رشد و تکامل فردی در اینجا کسب کردم. آگاهی به نادانی و نیاز به دانستن بیشتر ، از خصوصیاتی است که نیاز آن در همه گان حس نمیشود. در من این نیاز بود و تلاش برای رسیدن به خودآگاهی پروسه ی دیگری داشت. اما فکر میکنم همین خودآگاهی را نیز در استفاده از امکانات رشد و تکامل فردی در اینجا کسب کردم.
این امکانات هرگز در کشوری که کشور ِ من نام دارد برای من به وجود نمی آمد. در قوانین کشورم ، من نیمه ی انسان شناخته میشوم که حتی از حقوق انسان نصفه نیمه هم برخوردار نیستم. چه رسد رشد و پرورش.
در ایران اگر قادر به متحقق کردن طلاق می بودم ـ که در این مورد بسیار شک دارم ـ باز مشکلی دیگر به وجود می آمد . من زنی مطلقه به حساب می آمدم . یک ملک همگانی با حق تعرض برای تمام مردان. داشتن شغل و پیشه با توجه به مطلقه بودن همیشه زیر سوال قرار میگرفت. و نگاهها تو را به چهاردیواری خانه پس میراند. و رشد شخصی و اجتماعی یک رویای دور دست بود .
بارها از خودم میپرسم آیا اگر در ایران می ماندم ، با توجه به شرایط اجتماعی ، جرات این را داشتم که تقاضای طلاق کنم ؟
جواب به این سوال اگر بخواهم صادقانه برخورد کنم ، فقط یک کلمه ساده نخواهد بود.
قوانین یک کشور در جهت تامین حقوق اجتماعی و انسانی شهروندان آن کشور است. و راستی اگر قوانین کشوری بر ضد حقوق انسانی و اجتماعی شهروندان آن جامعه باشد ، باید به کجا پناه برد ؟
حقوق شهروندی من ، در جامعه ایران برایم قابل دسترسی نبود. من به این حقوق به عنوان یک پناهنده ، حتی آن زمان که قوانین سوئد مرا به عنوان شهروند سوئدی نمیشناخت ، دسترسی پیدا کردم.
کشوری که به آن پناهنده شده بودم ، حقوق انسانی مرا به رسمیت میشناخت. حقوق که در کشور خودم از آن بی بهره بودم.
امروز قانون دیگری در ایران در شرف تصویب شدن است. قانون دیگری که آن قانون ضد انسانی خانواده ی فعلی را ضد انسانی تر کند.
مگر نه این که زن انسان است ؟ مگر نه این که نه در قانون خانواده ی قبلی و نه در قانون خانواده ی فعلی ، این انسان زن هیچ حقوقی برخوردار نیست ؟ این قانون چگونه ادعای حمایت از خانواده را دارد وقتی که حقوق یکی از دو نفر اعضای خانواده در آن به رسمیت شناخته نمیشود ؟ چگونه میتوان حرف از حمایت از خانواده و پایمال کردن حقوق اعضای آن در آن واحد زد ؟ آیا منطقی در پشت این گفتار وجود دارد ؟
راستی چاره چیست ؟ چاره ی زنان ایران برای رسیدن به ابتدایی ترین حقوق خود در کجاست ؟
آیا تمام زنان ایران برای رسیدن به حقوق انسانی خود باید به کشوری با قوانین مدنی پناهنده شوند ؟
شما چه فکر میکنید ؟
توضیح : بسیاری از مردان ایرانی قوانین سوئد را قوانینی در دفاع از زنان می دانند. من این تجربه را این قوانین ندارم.
در سوئد حق طلاق برابر است. اینجا ممکن است مردان ایرانی قانون را به نفع زنان قلمداد کنند چرا که در قوانین کشور خود چنین حقی به زن داده نمیشود. و اگر اینجا زن چنین حقی دارد ، به ایشان این احساس دست میدهد که حقی از ایشان ظایع شده است.
حق طلاق در سوئد برابر است. یعنی به همان سادگی که حق طلاق با درخواست مرد و بدون رضایت زن صادر میشود ، حق طلاق با درخواست زن و بدون رضایت مرد هم صادر میشود. اگر زوجین فرزندی داشته باشند ، 6 ماه زمان فکر کردن برای خانواده اجباری است.
حضانت در سوئد مشترک است. اگر یکی از دو طرف دارای صلاحیت تشخیص داده نشد ، حضانت به طرف دیگر داده میشود.
در مورد حضانت دخترم ، عمل همسر سابقم که بدون اطلاع من در مورد صدور پاسپورت ایرانی برای دخترم اقدام کرده بود ، اقدام به ضرر صلاح کودک قلمداد شد . رئیس دادگاه از او در مورد قصدش سوال کرد و او گفت که جوابی نمیدهد. و رئیس دادگاه با توجه به خطر ربودن کودک که در آن زمان در سوئد بسیار شایع شده بود ، بدون اینکه من تقاضایی ارائه دهم ، حضانت را به من داد.
تشخیص عدم صلاحیت یکی از والدین چندان ساده نیست. مثلا در یک مورد خانواده ی زنی که توسط شوهرش کشته شده بود تقاضا کرده بودند که حضانت کودکان مشترک این مرد و زن از مرد سلب شود و دادگاه قبول نکرد و بچه ها همچنان تحت حضانت مشترک پدر و اداره ی سوسیال اینجا قرار داشتند.
محل زندگی بچه ها در وحله ی اول با مادرشان تعیین میگردد مگر این که پدر و مادر به توافق دیگری رسیده باشند. یا پدر چیز دیگری بخواهد که در این صورت دادگاه با نظر پدر و مادر قرار دیگری تعیین میکند.