August 31, 2008

در رفتن جان از بدن ، گويند هر نوعي سخن  

من خود به چشم خويشتن ، ديدم كه جانم ميرود

پس نوشت : ببخشید دوستان که نگرانتان کردم. دلم گرفته است ولی طوری نیست. دخترکم از سوئد رفت.
همین

اگر اجازه بدید کامنت ها را ببندم.جایش خالی است و هیچکسی جای او را پر نمیکند. پس چه فایده که چنین کامنت هایی بنویسیم ؟ 

[ 18:19 | مهشيـد ]

من  با یه همچی بخون نخون هایی مشکل دارم، فکر میکنم ما نباید رل ارشاد را بازی کنیم و بگیم این واسه قر کمر میخونه یا اون واسه پول. 
من شادی ای را  که در آهنگ های آرین و  اندیشه و نو آوری ای  که در ترانه های نامجو  است دوست دارم. و میدانم که آنها هم در آن مملکت باید به خیلی چیزها تن بدهند تا بتوانند کار کنند.
زمانی برای شادی زندگی کردن خطا بود. زمانی بود که برای خندیدن در برنامه های کوه مجبور بودیم کلی حساب و کتاب پس بدهیم. زمانی بود که  قیافه ی افسرده و متفکر گرفتن در میان روشنفکران برد بیشتری داشت و خنده و شادی کم فکری و سبک مغزی توصیف میشد. زمانی بود که فراموش کرده بوده بودیم که برای شادی زندگی کردن هنر است.
 
آرین و نامجو و خیلی از دیگر هنرمندان زندگی در ایران را انتخاب کرده اند. مسلم است که این انتخاب بهایی دارد.  
کاری که شاهین ِ عزیز ِ من نکرد. شاهین تبعید  را انتخاب کرد. ولی  این  انتخاب همه نیست. قرار نیست باشد. خیلی ها میخواهند یا مجبورند ، در همان شرایط زندگی و کار کنند. این انتخاب آنهاست. این جنگ داخل و خارج شاید روزی تمام شود. شاید روزی برسد که آنها که در داخل هستند بفهمند ما چرا تبعید را انتخاب کرده ایم و ما که در خارجیم بفهمیم که آنها چرا زندگی در آن شرایط را ترجیح داده اند. 
نامجو ، آرین ، هیچکس ... تمام اینها کسانی هستند که تاوان انتخاب خود را میدهند. همانطور که من و تو که در خارج از کشور زندگی میکنیم این تاوان را پرداخت میکنیم. 
زندگی برای هیچ کدام از ما رقص روی فرش گل سرخ نبوده .این درک را همه ی ما متقابلا باید داشته باشیم.
 
من شاهین را دوست دارم. کارهایش را هم با وجود اینکه گاهی تند روی ها و گاهی همان سیاه و سفید بینی ها را در آن می بینم ارج میگذارم چون که میدانم و می بینم که حرف برای گفتن دارد ، و زیاد دارد ، و خوب هم میتواند حرفهایش را ـ که همیشه هم با آن موافق نیستم ـ بزند. و میدانم و می بینم که بسته نیست. می دانم و می بینم که راه تغییر و تحول را بر خود نبسته. شاهین از نسلی است که پویاست. این پویایی را در شاهین و گروهی تپش 2012 دوست دارم. 
 
همه ی اینها برای این بود که این ترانه ی جدید شاهین نجفی و گروه تپش 2012 را اینجا لینک بدهم. یک ترانه برای به قول خودشان عمو کریس .
این ویدئو را اینجا ببینید: عمو کریس تاوون داره .
 
من هم از حرفهای کریس دبرگ در سفرش به ایران خیلی شکه شدم. حرفهای او در مورد ایران شباهت زیادی داشت به حرفهای خانم شیوا ارسطویی در مورد سوئد . با این فرق که  از خانم ارسطویی انتظاری ندارم ولی همیشه معتقد بودم که کریس دبرگ انسانی رادیکال و متفکر و دارای فکر و اندیشه  است.
 
همانطور که گفتم ، با تمام گفته ها در این ترانه موافق نیستم. ولی آنجا که میگوید : اینجا گوجه گرونه که  نمیزنند  بهت " از خنده روده برم کرد.

راستی بچه ها ، واقعا این ترانه را به پنج زبان ترجمه کرده اید ؟ پس چرا روی ترانه تکست نزده اید؟ و حالا چرا پنج تا زبان ، یکی کافی نیست  ؟   
 
[ 9:39 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

August 29, 2008
جایی خواندم که از مسیح پرسیدند که اگر مردی بیش از یک زن داشت ، بعد از مرگ کدام یک از زنانش به او میرسد و مسیح پاسخ داد که زن اولش.
 
فکر کردم که این دیگه ناعدالتی واقعی است. فکر کنید به زور و به هزار بدبختی از مردی طلاق بگیری و بعد آن دنیا باید زندگی ابدی با او داشته باشی . طلاق ملاق هم خبری نیست. این هم زندگی است که برای ما زنها در آن دنیا تدارک دیده اند.
 
حالا آقای مسیح ، شما که احتمالا ثبت احوالتان را در کامپیوتر انجام نمیدید و هارد دیسک ندارید. یادتان نرود که من همسر اول جرج کلونی بودم. یادت نرود ها !!!
در صورت منکر شدن کلونی ، جان مالکویچ ، مارک والبری ، ال پاچینو ، اندی گارسیا ، ادوارد نورتون ، مایکل کین ، داستین هافمن هم قبولند. 
 
[ 0:08 | مهشيـد | 0 دنبالک | 16 ديدگاه ]

August 28, 2008
دخترم زنگ زد و گفت :  اتاق دانشجویی را گرفتم .
گفتم : چه عجب ، دیگه وقتش بود خبری از خودشان بدهند.
گفت : آره ، ولی حموم نداره .
ـ توالت چی ؟
ـ نه ، توی کریدور . فقط یه دستشویی داره .
ـ نمیتونی عوضش کنی ؟
ـ زنگ زدم و گفتند چون در تقاضام ننوشته بودم که توالت و حمام هم میخواهم ، این اتاق را به من دادند. گفت حالا تا ژانویه بمون اینطوری و اون موقع شاید امکان باشه که عوضش کنیم. فکرش را بکن ، باید حتما بنویسی که توالت و حمام هم میخواهی . انگار که کسی هست که توالت و حمام هم نخواهد .
ـ خوب استاندارد های زندگی در آنجا با اینجا متفاوت است . لابد آنجا باید ذکر کرد دیگر . اجاره اش ؟
ـ حدود 6 هزار تا به پول ما میشه .
 
6 هزار کرون برای یک اتاق کوچک دانشجویی بدون توالت و دوش در لندن. این پول در اینجا اجاره ی یک آپارتمان دو یا سه اتاقه  است. تنها خوبی اش این است که در زون یک و نزدیکی دانشگاه است .

 گفتم :  امروز  میرم برایت یه ربدشامبر  حوله ای  قشنگ برای خانه میخرم تا برای حمام کردن معذب نباشی.
 
  طفلی دخترم که بدتر از مادرش عادت کرده که هر روز دوش بگیره و موهای بلند و قشنگش را بشورد.
[ 7:53 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

August 26, 2008

عمری را صرف میکنیم تا یار دلخواهمان را بیابیم و زندگی ای را با او آغاز کنیم. روی رفتار و کردار و گفتارش دقیق میشویم و جذب میشویم .
( این البته در صورتی است که انسان هوشیاری باشیم ، وگرنه با زنگ تلفنی از ایران ـ در صورتی که در خارج از کشور باشیم ـ که فلانی یه دختر ـ یا پسر ـ خوب برایت پیدا کرده ام ، چمدانمان را می بندیم و بلیط سفر میگیریم و اگر نتوانیم برویم ، کسی را وکیل میکنیم تا عقد را انجام دهد . و  اگر در ایران باشیم با معرفی قوم و خویش و آشنایان همسری را انتخاب میکنیم و تا آخر عمر ـ مرد باشیم یا زن فرقی نمیکند ـ با هم میسوزیم و می سازیم و میخوابیم و تولید مثل میکنیم و به خوبی و خوشی زندگی می کنیم )

عمر را صرف میکنیم ، تا همراه خود را در زندگی بیابیم. اگر هشیار باشیم و خود را عاقل بنامیم ،  شخصیت قوی  و نگاه مستقل او را ارج میگذاریم .

بقیه عمر صرف این میشود که یکدیگر را بسابیم تا آنچه که میخواهیم از آن بیرون بیاوریم. یکی شبیه خودمان .

این چرخه ی ناگزیر زندگی مشترک در اکثر زندگی هاست.

سعادتمند !!!کسانی هستند که به این سابیدن ها تن میدهند و خود را وا میگذارند. و همرنگ و هم شکل آن دیگری که در این سابیدن سماجت کافی را به خرج میدهد می شوند.

پریشان و گم شده کسانی هستند که به نگاه داری " خود " اصرار دارند ، شخصیتی را که برایشان الگو شده نمی پسندند و بر سر آنچه هستند پای می فشارند. اگر پای گریز برایشان مانده باشد ، از رابطه میگریزند و تنهایی اختیار میکنند. اگر این توان را هم نداشته باشند ، عمر را به تلخی و گنگی به سر می برند. و اگر باهوش باشند ـ یا نباشند ، در این مورد هنوز با خودم به توافق نرسیده ام ـ، ماسکی از خوشبختی نیز به صورت خود می چسبانند . 

رابطه هایی که مرده اند و فقط برای عادت نگاه داشته میشوند.
انسانهایی که دیگر چیزی از زندگی نمیخواهند جز تقسیم صورت حسابها و اینکه در سر میز شام کسی در مقابلشان قرار داشته باشد تا صدای برخورد چنگال با بشقاب در تنهایی خانه طنین نیاندازد.

انسانهای خسته ، انسانهای تنهایی که زیر یک سقف زندگی می کنند. و یک رختخواب را با هم قسمت میکنند.

در خوبی و بدی ، در خوشی و ناخوشی .تا مرگ ما را از هم جدا سازد  

زندگی های مشترکی که دیده ام معمولا از یکی از دو شابلون بالا پیروی می کنند.
نامش را کامپریمیس میگذارند. خود را وانهادن برای کسب آرامشی نسبی . تا کسی باشد که صورت حسابها را قسمت کنی ، کسی که نیمه ی دیگر تخت را اشغال کرده است، کسی که به طنین کارد و چنگالی که به بشقاب میخورد طنین میدهد. کسی که روزهای تعطیل را پر میکند تا درد تنهایی کمتر حس شود. 
اسمش زندگی مشترک است ، زندگی ای که معمولا هیچ جنبه ی مشترکی در آن نمانده است.

آیا مرگ در این شرایط تنها راه آزادی است ؟
 
این سوال جاویدان با من هست ؟ آیا زندگی ام را به تنهایی سپری کنم ؟ یا باقی عمر را در جنگ با کسی که سعی میکند شبیه او شوم ، یا سعی میکنم شبیه من شود صرف کنم ؟ آیا راهی به غیر از این دو وجود ندارد ؟

[ 9:05 | مهشيـد | 0 دنبالک | 20 ديدگاه ]

August 24, 2008
راه بندان شدیدی در اتوبان تهران قم ایجاد شده بود و کسی هم نمیدانست مسئله چیست.
بعد از مدت زیادی بلاتکلیفی ، شخصی به پنجره ی ماشین زد و از راننده خواهش کرد که شیشه را پایین بکشد. راننده چنین کرد و مرد گفت :
آن جلوتر ، تروریست ها دو ماشین حامل خاتمی و رفسنجانی و احمدی نژاد و خامنه ای را که راهی قم بودند به گروگان گرفتند و تقاضای یک میلیارد تومان برای آزادی آنها را کرده اند. تروریست ها تهدید کرده اند که اگر تا ساعت 6 شب این پول به ایشان تحویل داده نشود ، هر چهارنفر را با بنزین آتش خواهند زد.  ما دست بالا زدیم که کمک جمع کنیم ، آیا  شما مایل هستید کمک کنید ؟
راننده پرسید : باشه ، بقیه چقدر کمک کردند ؟
مرد گفت : خوب البته هر کسی در حد وسعش  ، ولی حداقل  بین نیم تا یک لیتر.
  
[ 20:44 | مهشيـد | 0 دنبالک | 17 ديدگاه ]

August 23, 2008
دخترم گفت : یه خورده که تو لندن جا افتادم میگردم دنبال کار . بی کاری خیلی خسته کننده است ( به عنوان شهروند سوئد از امکانات تحصیلی سوئد و قرض دانشجویی ـ که درآمد مختصر ولی مفیدی  است برای تامین نیازهای اولیه انسان در زمان دانشجویی ـ برخوردار است، این امکانی است که دخترم باوجود داشتن زندگی مستقل هرگز از آن استفاده نکرده است و همیشه همزمان با تحصیل کار کرده است ).
گفتم : من حاضرم و آمادگی اش را دارم که  بهت کمک کنم.ماهانه یه مقدار مشخصی  برایت میریزم به حسابت که آنجا با مشکل مالی روبرو نشوی . 
گفت : چه خوب ! اگر لازم شد حتما بهت میگم.
گفتم : نه ! اگر لازم شد نه . ماهانه . من میخوام این کار را بکنم.
گفت : خوبه دیگه ! اگر لازم شد دیگه.
گفتم : ای بابا. میگم که ...
حرفم را قطع کرد و گفت : مامانی ، همین  که میدونم هستی و میتونم  همه جای دنیا و همیشه رویت حساب کنم فکر نمیکنی برایم کافی باشد ؟
 
شما بودید اشکتان در نمی آمد ؟  
نمیدانم در زندگی ام چه کار خوبی کرده ام که استحقاق دخترکی به این ماهی را داشته باشم.
 
[ 11:43 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

August 20, 2008
در میان میلهایی که روزانه میل باکس مرا پر میکنند ، یک میل بیش از دیگران جلب توجه ام را کرد.

  مردی ، با میل آدرسی که متعلق به آدرسهای سوئد است ، برایم نوشت:
 
man moddati pish shoma ra (jendeh khanoom) khatab kardam.
ghalat kardam.
s
 
اول خنده ام گرفت . و بعد مرا به فکر انداخت.
من این آقا را نمیشناسم. نمیدانم آیا در کامنت ها ، یا توسط میل ، یا در زندگی واقعی ام چنین کرده است. راستش آنقدر از این کامنت ها و میل ها در وبلاگشهر ، یا در زندگی ام خارج از فضای دیجیتال و در دنیای واقعی ام از هموطنان عزیزم شنیده ام که اگر بخواهم روی هر کدامشان فکر و انرژی بگذارم ، شبانه روز و عمر را کم خواهم آورد. پس راه حل نپرداختن و فکر نکردن به این حرفها را در پیش گرفته ام. این راه را که خود را و وقت و انرژی ام را مشغول چنین چیزهایی نکنم . و به همین دلیل نیز به یادشان نمی آورم.
اما مشخص است که کسانی که چنین کرده اند ، آن را به یاد می آورند.
 
این آقا خیلی راحت میتوانست از این حرف خود بگذرد. خیلی راحت میتوانست این میل را نفرستد. نه من او را به یاد می آوردم و نه هیچ کس دیگری این حرفش را به رویش می آورد.
اما تصمیم او این بود که این نوشته را به دست من برساند. که من بدانم کسی بوده است که قبلا مرا جنده خطاب کرده است و اکنون از این حرف خود پشیمان است.
 
این دو خط نوشته  از هر دوی ما انسانهای بهتری می سازد. از او که اینقدر راحت در جایی که نیازی به آن نیست  و خود هم میداند که هرگز به او یادآوری نمیشود  ، اشتباه خود را می پذیرد. و از من که گاه دلچرکینی آنقدر مسلط میشود که  معتقد میشوم که تغییر آدمها بسیار سخت و گاه غیرممکن  است. و هر چه می نویسم مشت است که بر درهای بسته کوبیده میشود .
  

خیلی ممنون آقای س که  این میل را فرستادی. روز و روزگارت خوش
[ 5:05 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

August 19, 2008

مدتی است که حس میکنم کاندیشن بدنم ضعیف شده است ، خوب ورزش من عمدتا به یوگا و دوچرخه سواری محدود شده. امروز فکر کردم در جیم یه پاس کاندیشن بگیرم. تا هم وضعیت تنفسی و اینا بهتر شود. هم از دست  این لاستیک دوچرخه ای که دور کمرم افتاده خلاص شم یا لااقل نگذارم به تایر کامیون تبدیل بشه.

چشمتان روز بد نبیند .  عرق از چهار ستون بدنم ـ بدن چهار ستون داره دیگه ؟ ها ؟ سرازیر بود و به جد و آبادم لعنت می فرستادم که آخه پاس کاندیشنت چی بود ؟ خوب میری اسپینینگ مثل بچه آدم دیگه ... که تازه مربی ـ که حقا پسر خوش تیپی هم بود ولی تو اون حال و روز احساس میکردم بی شباهت به عزرائیل نیست ـ گفت حالا یه خورده تندش کنیم و این آهنگ را که تندتر هم میکس شده بود گذاشت . خودش که ککش نمیگزید. هی تند و تند راه میرفت و میگفت :
pump it , pump it .
به من رسید و تکرار کرد :
oh yea..pump it
گفتم :
pump it urself asswhole ...
خوب چیه ؟ بلند که نگفتم.

 

[ 22:02 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

August 17, 2008
صنم در وبلاگش کاری ـ یا به قول خودش بازی ای ـ را برای به روز نگاه داشتن اعتراض به لایحه ی حمایت از خانواده شروع کرد و از تعدادی از دوستان منجمله من خواست که در این کار شرکت کنند. این نوشته به بهانه ی این بازی است . در اینجا من نگاهی به اثرات این قوانین در زندگی شخصی خودم دارم.
  حمایت از خانواده با پایمال کردن حق اعضای آن   !!!

من در خانه ای متشنج بزرگ شدم . پدر و مادر همیشه با هم جنگ و دعوا داشتند  و یادم هست هر بار مادرم قانون حمایت خانواده رژیم شاهنشاهی را به رخ پدر  میکشید و میگفت طبق این قانون باید چنین و چنان کنی و اگر نکنی چنان و چنان میکنم.
من آن زمان از اختلافات آنها چیز زیادی نمیدانستم . فقط میدانستم که پدر قصد طلاق دارد و مادر راضی نبود و پدر تحت شرایطی که قانون خانواده تعیین میکرد نمیتوانست خواسته ی خود را عملی کند.
پدر یک سال بعد از استقرار جمهوری اسلامی خواست خود را بدون پرداخت غرامتی به مادر عملی کرد و مادر که عمری خانه دار بود ، بدون دریافت سهمی از خانه و زندگی ای که در جمع آوری آنها نقش اصلی را داشت ، طبق قوانین جمهوری اسلامی طلاق داده شد. مبلغ مهریه او که مقدار ناچیزی پول بود که بیست و پنج سال قبل از آن توسط پدربزرگم تعیین شده بود در یک پاکت نامه به او تحویل داده شد و درب خانه نیز برای اطمینان خاطر نشانش داده شد.
من هرگز پدر را برای این کارش نبخشیدم. و هرگز تلاشی در پنهان  کردن آن نیز نداشتم.
زندگی مشترک شخصی من رقص روی فرش گل سرخ نبود. همسرم مردی بود که بدون فکر و صرفا با یک سری ظوابط احمقانه ی سیاسی انتخاب کرده بودم . و در زندگی هرگز همراه من نبود و دخترم تنها نکته ی مثبت و زیبای این زندگی مشترک بود که بعد از مدتی ، در سوئد به آن خاتمه دادم.
در ایران امکان طلاق برای من وجود نداشت. ازدواج اشتباهی بود که در زمانی که بسیار جوان بودم انجام دادم. حق تصحیح این اشتباه توسط قانون از من سلب شده است. اگر هم همسر سابقم  به طلاق رضایت میداد ،  چه بر سر دخترم می آمد ؟ من همچنان دچار این تفکر سنتی بودم که او  بالاخره پدر است و هر چه هم که باشد ، حضورش به عنوان پدر برای دخترم مثبت است. این فکر  را در سوئد از دست دادم. زندگی اجباری تمام اعضای خانه را تباه میکند و نمیتواند جنبه ی مثبتی برای هیج کدام از آنها  داشته باشد. 
در سوئد طلاق به سادگی انجام پذیرفت. ساده از نظر قانونی البته. دادگاه به ما فرصت فکر کردن روی تصمیم مرا داد و بعد از شش ماه وقتی که بر سر تصمیم خود بودم ، بدون رضایت او و بطور یک طرفه طلاق انجام شد. حق حضانت کودک که عمدتا تقسیم میشود ، به دلیل اقدام او برای تهیه پاسپورت ایرانی برای دخترم ، بدون صلاحدید من ، از نظر رئیس دادگاه اقدام برای ربودن بچه تلقی شد و بر همین اصل تنها به من سپرده شد.
بعد از تهدید ها و آزار ی  که از طرف همسر سابقم اعمال میشد  ، با دخترکم شهر محل زندگی مان را ترک کرده و به استکهلم آمدیم. و در استکهلم زندگی نه چندان راحتی را شروع کردیم. مدت زیادی برای تامین معیشت خانه ، دو جا کار میکردم . زندگی راحت نبود. ولی انتخاب من بود و بهای این انتخاب بسیار ساده تر از پرداخت بهای آلترناتیو آن یعنی ادامه ی زندگی مشترک بود.
بعد از مدتی زندگی مسیر ساده تری به خود گرفت. دخترکم هرگز نازپرورده نبود. خیلی زود به داشتن مادری نیمه وقت عادت کرد و یاد گرفت که از خود مراقبت کند. از مدرسه که می آمد غذایی را که برایش گذاشته بودم خودش گرم میکرد و میخورد تا من از سر کار بیایم و در سنین نوجوانی خودش به کار مشغول شد و همراه با تحصیل همیشه کار میکرد و تقریبا برای مخارج خود از من پولی نمیگرفت. دربزرگسالی هم این عادت را حفظ کرد و در حالی که تمام وقت تحصیل میکرد ، به کار تمام وقت ادامه داد و هرگز تا کنون  از قرض دانشجویی که اکثر دانشجویان سوئدی میگیرند  استفاده نکرد. دختری بسیار خوب است که همیشه روی پاهای خودش ایستاده است. شاید بزرگ شدن با مادر تنها این تاثیر را در زندگی او داشته است که به خودش اتکا داشته باشد .
گاهی فکر میکنم که اگر از ایران خارج نمیشدم چه بر سر ما می آمد ؟
همسر سابقم مسلما همسر دومی اختیار میکرد. در همان زمان که ایران هم بودیم از وجود مخفیانه ی دوست دختر های سابق و ... بی خبر نبودم. اگر هم با طلاق موافقت میکرد ، من حقی روی دخترم نداشتم و سرپرستی دختر با او بود . از آنجایی که او هیچگاه مسئولیتی در تربیت و تعلیم او نمیگرفت ، مسئولیت بزرگ کردن دخترم با مادرش می افتاد  که انسانی بسیار سنتی است. تقصیری در این مسئله به او بر نمیگردد ولی او توان و دانش  تربیت یک انسان در دنیای مدرن را ندارد. و در چنان شرایطی  دیگر دخترکم ، انسان آزاده ای که امروز است نبود. در انتها میتوانست یک انسان سرخورده و گرفتار باشد. 
من ، به عنوان یک زن و یک مادر تنها ، اگر توانسته ام در راه رشد خودم و دخترم تلاشی داشته باشم ، مدیون امکانات اینجا هستم. مدیون امکانات دولتی که حق مرا به عنوان یک زن و به عنوان یک مادر به رسمیت شناخت و به من این امکان را داد که زندگی ای در خور انسان برای خود و دخترم تهیه کنم و حتی امکان رشد و پیشرفت را برای خود و دخترم به وجود آورم. 
نمی گویم که همه ی کسانی که این امکان را در اینحا داشتند ، به همین نحو توانستند از آن استفاده کنند. برخورداری از امکانات به دانش نیاز دارد. من دانش آن را نیز با استفاده از همین امکان رشد و تکامل فردی در اینجا کسب کردم. آگاهی به نادانی و نیاز به دانستن بیشتر ، از خصوصیاتی است که نیاز آن در همه گان حس نمیشود. در من این نیاز بود و تلاش برای رسیدن به خودآگاهی پروسه ی دیگری داشت. اما فکر میکنم همین خودآگاهی را نیز در استفاده از امکانات رشد و تکامل فردی در اینجا کسب کردم.
این امکانات هرگز در کشوری که  کشور ِ من نام دارد برای من به وجود نمی آمد. در قوانین کشورم ، من نیمه ی انسان شناخته میشوم که حتی از حقوق انسان نصفه نیمه  هم برخوردار نیستم. چه رسد رشد و پرورش. 
در ایران اگر قادر به متحقق کردن طلاق می بودم ـ که در این مورد بسیار شک دارم ـ باز مشکلی دیگر به وجود می آمد . من  زنی مطلقه به حساب می آمدم . یک ملک همگانی با حق تعرض برای تمام مردان. داشتن شغل و پیشه با توجه به مطلقه بودن همیشه زیر سوال قرار میگرفت. و نگاهها  تو را به چهاردیواری خانه پس میراند. و رشد شخصی و  اجتماعی یک رویای دور دست بود .
بارها از خودم میپرسم آیا اگر در ایران می ماندم ، با توجه به شرایط اجتماعی ، جرات این را داشتم که تقاضای طلاق کنم ؟
جواب به این سوال اگر بخواهم صادقانه برخورد کنم ، فقط یک کلمه ساده نخواهد بود. 
قوانین یک کشور در جهت تامین حقوق اجتماعی و انسانی شهروندان آن کشور است. و راستی اگر قوانین کشوری بر ضد حقوق انسانی و اجتماعی شهروندان آن جامعه باشد ، باید به کجا پناه برد ؟
حقوق شهروندی من ، در جامعه ایران برایم قابل دسترسی نبود. من به این حقوق به عنوان یک پناهنده ، حتی آن زمان که قوانین سوئد مرا به عنوان شهروند سوئدی نمیشناخت ، دسترسی پیدا کردم. 
کشوری که به آن پناهنده شده بودم ، حقوق انسانی مرا به رسمیت میشناخت. حقوق که در کشور خودم از آن بی بهره بودم.
امروز قانون دیگری در ایران در شرف تصویب شدن است. قانون دیگری که آن قانون ضد انسانی خانواده ی فعلی را ضد انسانی تر کند.
مگر نه این که زن انسان است ؟ مگر نه این که نه در قانون خانواده ی قبلی و نه در قانون خانواده ی فعلی ، این انسان زن هیچ حقوقی برخوردار نیست ؟ این قانون چگونه ادعای حمایت از خانواده را دارد وقتی که حقوق یکی از دو نفر اعضای خانواده در آن به رسمیت شناخته نمیشود ؟ چگونه میتوان حرف از حمایت از خانواده و پایمال کردن حقوق اعضای آن در آن واحد زد ؟  آیا منطقی در پشت این گفتار وجود دارد ؟

راستی چاره چیست ؟ چاره ی زنان ایران برای رسیدن به ابتدایی ترین حقوق خود در کجاست ؟  
آیا تمام زنان ایران برای رسیدن به حقوق انسانی خود باید به کشوری با قوانین مدنی پناهنده شوند ؟
شما چه فکر میکنید ؟
 توضیح : بسیاری از مردان ایرانی قوانین سوئد را قوانینی در دفاع از زنان می دانند. من این تجربه را این قوانین ندارم.
در سوئد حق طلاق برابر است. اینجا ممکن است مردان ایرانی قانون را به نفع زنان قلمداد کنند چرا که در قوانین کشور خود چنین حقی به زن داده نمیشود. و اگر اینجا زن چنین حقی دارد ، به ایشان این احساس دست میدهد که حقی از ایشان ظایع شده است.
حق طلاق در سوئد برابر است. یعنی به همان سادگی که حق طلاق با درخواست مرد و بدون رضایت زن صادر میشود ، حق طلاق با درخواست زن و بدون رضایت مرد هم صادر میشود. اگر زوجین فرزندی داشته باشند ، 6 ماه زمان فکر کردن برای خانواده اجباری است.
حضانت در سوئد مشترک است. اگر یکی از دو طرف دارای صلاحیت تشخیص داده نشد ، حضانت به طرف دیگر داده میشود.
در مورد حضانت دخترم ، عمل همسر سابقم که بدون اطلاع من در مورد صدور پاسپورت ایرانی برای دخترم اقدام کرده بود ، اقدام به ضرر صلاح کودک قلمداد شد . رئیس دادگاه از او در مورد قصدش سوال کرد و او گفت که جوابی نمیدهد. و رئیس دادگاه با توجه به خطر  ربودن کودک که در آن زمان در سوئد بسیار شایع شده بود ، بدون اینکه من تقاضایی ارائه دهم  ، حضانت را به من داد.
تشخیص عدم صلاحیت یکی از والدین چندان ساده نیست.  مثلا در یک مورد  خانواده ی زنی که توسط شوهرش کشته شده بود تقاضا کرده بودند که حضانت کودکان مشترک این مرد و زن از مرد سلب شود و دادگاه قبول نکرد و بچه ها همچنان تحت حضانت مشترک پدر و اداره ی سوسیال اینجا  قرار داشتند.
محل زندگی بچه ها در وحله ی اول با مادرشان تعیین میگردد مگر این که پدر و مادر به توافق دیگری رسیده باشند. یا پدر  چیز دیگری بخواهد که در این صورت دادگاه با نظر پدر و مادر قرار دیگری تعیین میکند.
[ 21:02 | مهشيـد | 0 دنبالک | 16 ديدگاه ]

August 15, 2008

اسم و قیافه اش به ایرانی ها میزد. و مثل اکثر مردان ایرانی موهایش ریخته بود. و بغل های موها را باقی داشت.  به سوئدی از او پرسیدم کجایی است ، گفت که افغان  است و هشت سال است که به سوئد آمده .شروع کردیم به فارسی حرف زدن. گفت که دندانپزشک است و نتوانسته است مدرکش را اینجا مورد تایید برساند. برایم عجیب آمد. معمولا میشود و فقط یکی دو سالی اضافه باید درس همراه با کار عملی بگذرانند. گفت که چند نفر تقلب کرده اند و میترسند که من هم مدارکم جعلی باشد. گفتم ولی امتخان عملی و تئوری میگیرند . دنبالش را نگرفت و من هم دنبالش را نگرفتم.
 از او پرسیدم : ولایت چه خبر ؟
گفت : خانم نمیدانید. جهنم شده است. ناامنی ، بدبختی .
گفتم : آره ، زیاد شنیده ام.
گفت : فلان فلان شده این آمریکا . آتش به خانمان ما زد.
گفتم : تازه الان هم که خطر بازگشت طالبان زیاد شده .
گفت : اگر برگردند که خوب است .
فکر کردم اشتباه شنیده ام . گفتم : خوب نه. منظورت این است که اینقدر بدبختی زیاد است که طالبان از آنها بهتر است ؟
گفت : نه خانم ، مگر طالبان چه کرد ؟ امنیتی که در زمان طالبان داشتیم هیچ وقت نداشتیم.
ای بابا.. این دیگه کیه ؟
گفتم : یعنی طالبان خوب بود ؟ این بلایی که به سر افغان ها آوردند. مردم همه آواره ی دنیا شدند. به همان دولت فکسنی ایران هم پناه آوردند.  اصلا تو خودت اگر طالبان خوب بود چرا اینجایی ؟
گفت : من از دست روسها در رفتم.
ـ اما هشت سال پیش که روسها نبودند.
ـ پاکستان بودیم. طول کشید در راه بودیم.
ـ خوب وقتی طالبان آمد چرا برنگشتی ؟
ـ آخه پول را داده بودیم دست قاچاقچی .
ـ این همه کشتار که طالبان کرد ؟
ـ تبلیغاته خانم ، باور نکنید .
ـ این همه تبعیض . زنها را بسته بندی کردند و حتی آنطور هم نمیشد بروند توی خیابان .تو راضی بودی اینطور با زنت رفتار کنند ؟
ـ اگر زن بیرون میرفت این کار را میکردند. زن ما خانه می ماند.
ـ دختر چی ؟ دختر نداری ؟
ـ دارم ، خانه میمانه خوب.چه کار دارد بیرون برود ؟ 
گفتم : آخه چرا باید خانه بمانند. انسان باید در جامعه فعال باشه. طالبان به زن و مرد رحم نکرد. تو که هشت سال در کشور دمکراتیک زندگی میکنی چطور میتوانی بگویی که طالبان بد نبود ؟ تازه تو خودت اصلا از کجا میدانی طالبان خوب بود وقتی خودت زمان حکمرانی آنها در کشور نبودی ؟ و اگر اینقدر فکر میکنی طالبان خوب بود چرا برنگشتی ؟ مرگ و بدبختی برای مردم دیگر خوب بود ؟
ـ شما شایعات را باور میکنید. طالبان اهل کتاب بود.  
ـ . بابا هزار سال پیش که نبود . گرفتار شدیم ها . اصلا باورم نمیشه به کسی مجبور باشم دلیل بدهم برای قصابی و ظلم طالبان.  عکس ها هست ، فیلم هست. ورزشگاهی که قتلگاه شده بود و مردم را سر می بریدند زنان بدبختی که سنگسار میشدند.. زنانی که حتی دکتر نمیتوانستند بروند چرا که دکتر زن نمیتوانست کار کند و دکتر مرد نمیتوانست آنها را ببیند. تو اینها را شایعه میدانی یا قبول داری ؟ 
ـ ها ، خوب اونا که بود. ولی لابد کاری کرده بودند دیگه . بیخود که نمیکشتند. اون زنا هم خانم با مرد غربیه رفته بودند. بی خودی که نیست. قانون هست. 
ـ ااااااااااااااااااااای ی ی ی ی ی ی بـــــــــــــــــــــا بــــــــــــــــــــا ، من اصلا به شما چی بگم آخه. کارتان تمام شد ، بهتر است بروید .
ـ خانم شما شایعات را زیاد گوش میکنید. شما خودتان خانم خوبی به نظر میایید .  انگار مسلمان نیستید. چون حجاب ندارید . ولی خوب ایرانی ها زیاد حیا ندارند.  شما هم حیا ندارید. مرد دارید ؟ مردتان تقصیر دارد که اینطور بیرون می روید. شما تقصیر ندارید.  
عصبانی شدم و گفتم : نه به جان شما. من مسلمان زاده بودم ولی گفتم گور بابای  اسلام. الان هم کافر هستم. خیلی هم کیفش بیشتر است.  مرد هم لازم ندارم که به من بگوید چه کنم و چه نکنم. 
نگاهی به من کرد و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم . وقتی دید دارم نگاهش میکنم گفت : خمینی هم آدمتان نکرد. شما طالبان را لازم داشتید.
گفتم : اگر اینجا بمانی پلیس خبر میکنم. این کار را جدا میکنم. و مطمئن هستم که در مدارکت نگفته ای که از طالبان طرفداری میکنی چون وقتی که طالبان روی کار بود اینجا پناهندگی گرفتی.  برو ، فقط برو . من با کسی که از جلاد ها دفاع کند و کشتار آدمها را توجیه کند حرفی نمیتوانم بزنم. برای داشتن یک دیالوگ ، یک سری ظوابط لازم است. یکی از آنها باور به انسانیت است. من ابدا در شما این باور را نمیبینم. بحث تمام. برو... 

تنم میلرزید و ایستادم تا رفت ، به سمت اتاق استراحت رفتم و با دستان لرزان فنجانی برداشتم تا قهوه بریزم. فنجان از دستم رها شد و به زمین خورد و چند تکه شد. ایستادم و به فنجان زل زدم و هق هق گریه امانم نداد. بلند و عصبی گریه میکردم ، همکارانم به اتاق استراحت دویدند و پرس و جو کنان که چه شده ؟ مگر یک فنجان هم گریه دارد. گریه امانم نمیداد.
یکی از همکارانم صندلی پیش کشید و مرا نشاند و به بقیه گفت حتما اتفاقی افتاده . مسلم است که برای فنجان کسی به این شدت گریه نمیکند. و از آنها خواست تنهایم بگذارند.

گریه امانم نمیداد. چهره مریم ، فرناز ، ساقی ،امیر ،  پروین ، نوشین ، شادی ، آسی ، .... جلوی چشمانم رژه میرفت.
من این امکان را داشتم که از این آدم بخواهم که محل را ترک کند. اما آنها چه ؟ آنها که هزار بار بدتر از اینها را از بازجویان و بازپرسان و زندانبانان شنیده اند و می شنوند و مجبورند ظاهرشان را حفظ کنند. آنها که مثل من این حق را ندارند که بگویند که نمیخواهند بحث را ادامه دهند. آنها که ...

قسمت باقی مانده ی بعد از ظهر را قادر به کار نبودم. در اتاق ماندم و فنجان قهوه که همکارم در مقابلم گذاشته بود سرد شد و من هم آرام شدم. به همکارانم نگفتم دگرگونی ام از چه بابت بود . چه میگفتم ؟ 
 

[ 17:21 | مهشيـد | 0 دنبالک | 39 ديدگاه ]

August 14, 2008

بچه های گروه تپش 2012 و شاهین نجفی  به ابتکار جالبی دست زده اند.

 

گروه موسیقی “تپش 2012” كه از جوانان ایرانی و آلمانی تشكیل شده است گرداننده این کمپین است.
کمپین 100.000 امضاء به هیچ حزب و گروه سیاسی وابستگی ندارد.

امضاهای جمع‌آوری شده در دهم دسامبر 2008 و همزمان با روز حهانی حقوق بشر به پارلمان اروپا در بروكسل عرضه خواهد شد.

شما می‌توانید این متن را روی سایت امضاء كنید

سایت کمپین 100000 امضا

کلیپ ویدئویی کمپین 100.000 امضاء

برگرفته از وبلاگ  شاهین نجفی

[ 5:08 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

August 12, 2008
گفتم : میدانی چه  شانس بزرگی داری که اسپانیایی زبان مادری ات است ؟ که میتوانی پاز ، لورکا ، نرودا و مارکز را به زبان خودشان بخوانی.
گفت : اینها که گفتی ،  کی هستند ؟
 
 
[ 19:00 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

August 10, 2008
من  هم آنجا بودم
 

 
 
 19 هزار نفر بودیم که در زیر باران در استادیوم زینکنس دام در انتظار وینربک ایستادیم.
کنسرت قرار بود ساعت 6 شروع شود و چند باند فرعی از ساعت 6 شروع به نواختن کردند. خواننده هایی که تازه به میدان آمده اند و از طریق پیش باند بودن باند های بزرگ ، شناخته میشوند تا جایی برای خود باز کنند. همه ی خواننده های بزرگ روزی از همین جا شروع کردند.  وینربک ساعت 9 شب روی صحنه آمد . و استادیوم به رقص درآمد. ـ موزیک وینربک ابدا موزیک رقص نیست ها :))ـ
 
 
سرد بود و باران  میبارید ، گاه تند و گاه آهسته تر .  اما در هیچ چهره ای خشم و قهر نبود. هیچ کسی بداخلاق  و آزرده نبود. گروه سنی از زیر 18 سال بود تا بالای 70 . و همه  ساعت های انتظار را با لیوانی شراب یا آبجو  و گپ زدن با دوستان  میگذارندند .
گروهی بارانی پوشیده بودند و گروهی شنل های یک بار مصرف باران ـ که به لعنت خدا نمی ارزید و گروهی ـ  مثل  من و دوستم ـ  کیسه ی سیاه پلاستیکی بلند ـ از این هایی که برای زباله های زیاد یا اسبابکشی استفاده میشود ـ را سوراخ کرده  و روی لباسها کشیده بودیم. اما موها را به باران سپرده بودیم تا خودش آرایش مو را تعیین  کند  . در این جمع پوشش  و آرایش کمترین اهمیت را داشت .
 
 
 
راستی نمیدانم کنسرت زنده چرا اینقدر تاثیر میگذارد ، کنسرت ایرانی نیست که بیایی و آخرین مدهای لباس را ببینی و لباسهای خودت را به رخ بکشی ، و خواننده بیاید و شق و رق بایستد و برود و تو یا در صندلی راحتت بنشینی  ـ کنسرت های موسیقی سنتی ـ و یا بزنی و برقصی ـ کنسرت های لوس آنجلسی ـ.
ساعت هادر هر جور هوایی که باشد ، حتی زیر باران می ایستی تا خواننده ی مورد علاقه ات بیاید روی صحنه و تو با یکی دو بار بالا و پایین پریدن شاید شبحی از او را برای چند ثانیه مشاهده کنی. ایستادن در صف مقدم دیوانگی است . هم به نرده ها فشار داده میشوی و دل و روده ات بالا می آید و هم اینکه ساعتها امکان حرکت برای نگهداری جایی که داری از تو سلب میشود.  صدای موزیک هم بهترین کیفیت را ندارد و  ... خوب بنشین در خانه و سی دی را بگذار و راحت گوش کن و برقص و هر چه میخواهی بکن.
اما هر چه هست ، 19 هزار نفر را در یک روز بارانی به استادیوم ورزشی میکشاند تا  تجربه ای را داشته باشند  که نظیرش کم است. یک kick و یک خاطره که : من آنجا بودم .
این همان چیزی است که رابطه بین تو و خواننده ی محبوبت را می سازد...
وینربک از ساعت 9 شب تا 11 یک سره نواخت و خواند ،  برنامه در ساعت 10.30 دقیقه تمام شد ، ولی با دست زدن مردم گروه به روی صحنه آمد و دوباره نواخت ، و باز رفتند و باز با دست زدن مردم به روی صحنه آمدند و دو آهنگ دیگر نواختند. وقتی برای آخرین بار صحنه خاموش شد و ارکستر به پشت صحنه رفتند و کف زدنها شدت گرفت ، وینربک به تنهایی و با گیتار خود به روی صحنه آمد و به تنهایی نواخت و خواند  تا جمعیت به آهستگی استادیوم را ترک کنند.
ترانه های زیبایش بر همه ی دهان ها جاری بود و همه با او می خواندیم.
شب فراموش نشدنی ای بود. که حتما در سالهای بعد دیگر بار و دیگر بار  آن را تجربه خواهم کرد.
 
 این هم چند تا از ترانه هایش برای شما که نتوانستید در این کنسرت شرکت کنید ( خودمانیم بجز من و دوستم ، هیچ ایرانی ای در این استادیوم حضور نداشت یا من ندیدم ، اگر بودید و خواننده ی این وبلاگ هستید ، یه بیز بزنید ، من اتفاقا تا وقتی که روشن بود زیاد نگاه کردم ولی همشهری گیر نیاوردم :)
[ 0:09 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

August 8, 2008
مشاوره برای ترجمه :

شما Bitterfitta را چه ترجمه میکنید ؟ چه معادلی در زبان فارسی برایش پیدا میکنید ؟
Bittercunt ترجمه ی سوئدی این کلمه است. یکی از دوستان از کلمه واژن استفاده کرد ولی واژن کلمه ای است که در سوئدی و انگلیسی هم موجود است ، معادل Fitta در زبان انگلیسی Cunt است
این اصطلاح بسیار بی پرده و نازیبا و خشن است. قرار هم نیست در ترجمه ، زیبا و لطیف و قابل تحمل شود. اگر چنین کاری کنیم ، کاملا تلاش نویسنده را در جهت شرمزدایی از این کلمات و اصطلاحات خنثی کرده ایم.
Fitta به همان معنی کس ، برای تحقیر زنان گفته میشود.
Bitter به همان معنی تلخ ، نیز صفتی است که به زنان در صورت معترض بودن آنها به چیزی داده میشود.
اما در زبان فارسی کمتر پیش می آید که زنی با این کلمات مورد تحقیر قرار گیرد. من جانشین خوبی برایش پیدا نمیکنم مگر همان کس تلخ ، بدون کسره بین دو کلمه .
پیشنهاد شما چیست ؟ میشود رویش فکر کنید و پیشنهادی مطرح کنید ؟
دوستانی که زبان انگلیسی میدانند ، میتوانند از معادل انگلیسی برای فکر کردن استفاده کنند  چرا که cunt در زبان انگلیسی نیز همان مصرف  fitta در زبان سوئدی  را دارد
[ 5:56 | مهشيـد | 0 دنبالک | 28 ديدگاه ]

August 7, 2008

رپ ـ ترانه ی جدید شاهین نجفی و گروه تپش 2012

برای فریدون فرخزاد ، آوازه خوان در خون

شعر ترانه مثل همیشه زیباست ، و موزیکش نسبت به موسیقی ترانه های قبلی منحصر به فرد است.

[ 5:21 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

August 4, 2008

خبر اعدام یعقوب مهر نهاد ، روزنامه نگار بلوچ در وبلاگ وارش

 چرا روزنامه نگاران بدون مرز و جامعه ی روزنامه نگاران بین المللی سکوت کرده اند ؟

[ 20:30 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

August 3, 2008
انتقاد ، فارسی نویسی ، زندگی ، از  همینا دیگه ...
من خصوصیت پذیرفتن انتقاد و توانایی انتقاد از خود را دارم. این را میدانم.
چند سال پیش با خانمی کاری مشترک میکردم ، البته من برای او کار میکردم بیشتر از اینکه همکاری داشته باشیم. همین موجب بیرون آمدن من از آن ماجرا شد. بگذریم. ولی یک بار خانم به من گفت مهشید تو خصوصیت انتقاد پذیری فوق العاده ای داری ، هرگز ندیده ام به انتقاد و انتقادکننده با خصومت برخورد کنی و حتی انتقادها را در عمل تصحیح میکنی.
به او گفتم : میدانم ، و ای کاش من هم میتوانستم همین ها را در مورد تو بگویم.
:))
دوست خوبی دارم که حقیقتا دانش او را در زمینه فارسی و فارسی نویسی قبول دارم. چند روز پیش به من گفت ما از نحو زبانهایی که مورد استفاده ی روزمره ی ما هستند در فارسی نویسی استفاده میکنیم. گفتم : مثلا چی ؟ گفت مثلا خودت  می نویسی  فلانی در مجلس نشسته است . این فارسی نیست .
گفتم : نیست ؟ 
گفت : نه دیگه 
گفتم : Han sitter i parlementet  دیگه
گفت : خوب دیگه ، به سوئدی فکر میکنی. خوب مثلا فلانی در پارلمان نشسته که چه کنه ؟
این را که گفت نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. جدی ها. فلانی در پارلمان نشسته است یعنی چه ؟.
میگفت که اکثر نویسندگان از نحو زبانی که از آن استفاده میکنند در نوشته استفاده میکنند. و البته از نویسندگان داخل هم کلی غلط گیری کرده است.  
یه سر به نوشته هایم زدم ، عجب گاف هایی داده ام و شما عزیزان هم  صدایتان در نیامده .

*نتیجه ی ورودی دانشگاه آمد. تقاضای رشته ی دیستانس کرده بودم .  دانشگاه از نظر جغرافیایی در آن سر سوئد است ، و نوشته بودند که روز فلان باید در جلسه ی حضوری  برای قبول جای تضمین شده تان شرکت کنید. جلسه حضوری در اتاق دیجیتال شماره 8 سایت فلان.
راستی تکنولوژی چه قدر به نفع و ضرر مردم دنیا شده است ؟ در ژاپن یکی می نشیند و بیماری را در آمریکا عمل میکند. ، در کلاسهای دانشگاهی از طریق اینترنت شرکت میکنی ، اطلاعات مورد نیازت را از اینترنت پیدا میکنی . با تمام دنیا و هر کسی در هر جای دنیا میتوانی  در کمترین مدت تماس داشته باشی و آن سوی ماجرا هم با یک چشم به هم زدن کنترل میشوی و فکر و اندیشه ات دیگر مسائل خصوصی تو نیستند. از آمریکا میتوانی آن سوی دنیا را با فشار یک دکمه بمباران کنی ....
اگر دنیای بهتری داشتیم ، این پیشرفت تنها میتوانست به سود انسان و انسانیت مورد استفاده قرار گیرد.
*دیروز هوا بارانی بود ، در این هوای بارانی با دوست خوبی که  از عدم حضورش در زندگی ام به شدت دلتنگ میشوم فاصله ی زیادی را دوچرخه راندیم و در پیاده روی مقابل رستورانی در زیر سایه بان ـ باران بان ـ آبجو خوردیم و پیتزای بزرگی را با هم نصف کردیم و گپ زدیم.
روابط گاهی دگرگونه میشوند. با نزدیک شدن چند آدم به همدیگر ، چند آدم دیگر از هم دور میشوند.
نگاه داری روابط هنر پیچیده ای است ، رابطه را باید با تلاش حفظ کرد. هیچ چیز بدیهی نیست.
* پروژه ی ترجمه ی کتاب را شروع کرده ام. با این زبان الکن من کار چندان ساده ای نیست. اما دوستان خوبی دارم که میتوانم رویشان حساب کنم. نمیخواهم کار آنگونه شود که مثل خیلی کارهای ترجمه که خوانده ام ، کتاب را به کناری بیاندازم. این کتاب حرفهای زیادی برای گفتن دارد و مخاطبان آن نسل جوان و جوینده ی راه های نوین زندگی است. به خاطر احترامی که برای این جویندگی قائلم ، باید ترجمه در بهترین سطح خود باشد.

باید شروع کنم به خرید کتابهای دانشگاه ، درسها بسیار پیچیده و جدید است.

مدت زیادی است که دارم برای سفر به هند پول کنار میگذارم. امیدوارم با درسهای دانشگاه بشود مدتی مرخصی گرفت و سفر را به انجام رساند.
دخترک به زودی سوئد را ترک خواهد کرد و در لندن زندگی دانشجویی را شروع  میکند . وقتی برای سر زدن به او نیاز دارم تا دوران اقامتش در انگلیس سخت نگذرد. 
 اگر دنیای خوبی نداریم ، میتوانیم در جهت داشتن  زندگی خوبی تلاش کنیم . آنقدر زندگی را با کارهای خوب پر کنیم که جایی برای فکر بد و کار بد باقی نماند.
[ 9:43 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

August 1, 2008

بعد از تلاش برای " اتاقی از آن خود " ، مبارزه برای داشتن جایی در فضای عمومی شروع شد. فمینیست ها فراهم کننده ی امکاناتی
برای حضور زنان در فضای عمومی شدند . اما بدیهی است که وقتی پای حضور زنان پیش می آید ، " قدرتمندان " زنانی را که قابل اعتماد هستند انتخاب میکنند. زنانی که در مورد همکاری ایشان با قدرت اعتماد کامل وجود دارد. زنانی که پیشرفت شغلی شخصی را به همبستگی با زنان دیگر ترجیح میدهند و از  تحقیر زنان دیگر ، عمدتا فمینیست ها ، به عنوان عاملی برای پیشرفت استفاده میکنند. 
و قدرتمندان میگویند : شما دیگر چه میگویید ، ما زنان را استخدام کرده ایم ( ها ها ها ) . این گروه از زنان حاضرند بمیرند و پیشرفت خود
را مدیون فمینیست ها ندانند. آنها میگویند که مسئله بر سر  کار آیی  های آنهاست و در اینجا البته منظور کارفرمایان آنها از کارآیی مشخص نیست.
نسل متولدین دهه هفتاد ـ به اعتقاد زنان فمینیست دهه های قبل ـ فکر میکردند که راه باز است و آنها فقط باید به راه بیافتند. برابرحقوقی  کسب شده است و تنها کمبود پیشرفت است که حس می شود. اما وقتی که مسئله بر سر زنان است ، هرگز هیچ چیزی " کسب " نشده است. به محض اینکه نگهبانی  برابر حقوقی زنان کمی شل میشود ، عقب گرد شروع میشود. 
زنان باید به طور مستمر خود را سازمان دهی کنند ، دسته جمعی تلاش کنند و تحمل کنند که به عنوان فمینست و " عصبی " معرفی شوند تا بتوانند خواهان حقوق خود باشند .
تلاش شخصی ، در زندگی خصوصی کافی نیست . اینکه بحث ها را به وسایل روابط عمومی بکشانیم هم کافی نیست . همکاری سخت ، بی مزد ، فرساینده ، شماتت بار ـ و در اکثر موارد فوق العاده ـ زنان با یکدیگر نیاز است.
و مردان باید در تلاش برای تغییر شخصی و همراهی با زنان باشند. 
اینها چیزهایی است که من به عنوان دغدغه های بزرگ سارا شناخته ام :
 چگونه ممکن است که کسی که میگوید مرا عاشقانه دوست میدارد ، اجازه دهد که زندگی مشترک ما ، ازدواج ما ، در سراشیبی