July 26, 2008
این ماجرا را یادتان هست ؟
مدتها تیترهای اول روزنامه های اروپا را به خود اختصاص داد . به سرعت فیلم مستندی از این جریان تهیه شد و خانواده ـ مادر و بچه ها ـ به یک مرکز ذرمانی منتقل شدند که فکر میکنم تا الان هم آنجا زندانی هستند . زندانی بودنشان البته نه به حکم دولت بلکه به حکم ملت است. یعنی عکاسها دارند از در و دیوار مرکز درمانی بالا میروند ـ به معنای واقعی کلمه ـ تا بتوانند عکسهای ناب از خانواده بگیرند. یکی از روزنامه ها اعلام کرده به اولین عکسی که از ایشان بگیرند چندین میلیون دلار پول خواهد داد و خلاصه این انسانهای بیچاره از چاه در آمده و در چاله افتادند. 
اما برای این نیست که این موضوع را دوباره پیش کشیدم. مسئله ی دیگری فکر من را مشغول کرده است.
پدر الیزابت فریتز ، مردی که او را سالها در زیرزمین زندانی کرده بود و در طول زندگی روزانه  به او تجاوز کرده بود ،قبلا به دلیل تجاوز جنسی یک بار مجکوم شده بود. او امروز 73 ساله است و در زندان زندگی میکند. مقامات زندان از شدت نامه های عاشقانه ای که برای آقای Joseph Fritzl به زندان سرازیر شده اند ، شاکی شده اند . 
زنان از اکثر شهرهای آلمان و حتی شهرهای دیگر دنیا به او نامه می نویسند و ابراز عشق می کنند. در بسیاری از نامه ها زنان می نویسند   که او بد فهمیده شده است و سوء تفاهم شدیدی به وجود آمده است.  و آرزوی آزادی اش را دارند.
و من به فکر می افتم که چرا ؟
این مرد چندش آور با چنین سابقه ی جنایت باری  چرا باید چنین محبوبیتی در میان زنان کسب کنند ؟ و این زنان چه کسانی هستند؟
در این مورد کمی فکر کردم ، این مسئله سابقه دارد . اکثر جنایتکاران جنسی که زندانی میشوند ، با سیل نامه های عاشقانه روبرو میشوند . تعداد زیادی زنان داوطلب ازدواج با ایشان میشوند و معمولا هم ایشان یکی را انتخاب میکنند و با او ازدواج میکنند.
مدتی پیش ، یکی از زندانیان آمریکایی که به دلیل تجاوز جنسی و قتل وحشیانه ی چندین زن زندانی شده بود ، با همین مسئله روبرو شد . گذشته از این زنان به طریقی فهمیده بودند که شکلات محبوب او کدام است و سیل بسته های شکلات به زندان سرازیر شده بود. تا آنجا که مقامات زندان در مطبوعات عاجزانه تقاضا کرده بودند که  زنان دیگر  شکلات نفرستند و از پذیرفتن شکلات خودداری میکنند.
راستی چرا ؟
آیا شهرت است یا خشونت این افراد که چنین محبوبیتی را موجب میشود ؟ یا هر دو ؟
 
به این فکر افتادم که آیا زنان جنایتکار هم همین جشن را در زندان دارند ؟ البته جنایات زنان معمولا به این شکل نیست. اکثر زنان زندانی مشهور نیستند ، مواد مخدر ، فحشا ، و در نهایت قتل همسر یا قتل شریک زندگی ، اما اینها برای این زنان شهرتی موجب نمیشود. 
به دو پرونده مراجعه کردم . یکی این بود :
پرونده ی بابی ، پسر بچه ی 11 ساله ای که در طول سالها ، مستمرا توسط پدرخوانده اش شکنجه میشد و مادر در این میان بسیار پاسیو بود و حتی در شکنجه ی کودکش ـ حتی با شک های الکتریکی ـ که اسمش را تنبیه گذاشته بودند همکاری میکرد. این شکنجه ها منجر به مرگ پسربچه شد و این پرونده  در سوئد سر و صدای زیادی به پا کرد. دادگاه مادر و پدرخوانده  ، هردو را به یک اندازه مقصر دانست و اشد مجازات را برای آن دو تعیین کرد.
باز ماجرا تکرار شد. سیل نامه های عاشقانه و ابراز عشق و علاقه برای پدرخوانده. ولی مادر اینجا کاملا بی نصیب ماند. او هیج نامه ای دریافت نکرد.
پرونده ی دیگر مربوط به یک زن سوئدی در آمریکا بود که به جرم همراهی با همزیستش در قتل زندانی بود. در آنجا نیز این زن با وجود شهرت بسیار ـ حد اقل در سوئد ـ به دست آورده بود. از شوارتزنگر ـ تقاضای گذراندن بقیه ی دوران زندان ـ زندان ابد گرفته بود ـ در سوئد را به جای زندان های آمریکا کرده بود که موافقت نشد .
او نیز  از سیل نامه های عاشقانه در امان ماند.
البته همانطور که گفتم پرونده های مردان بسیار زیاد تر و خشونت آمیز تر و سادیستیک تر است و زنان اصلا به پای آن نمیرسند و قابل مقایسه نیست. اما در همین دو مورد ، این زنان کسب محبوبیتی نکردند. 
 
 وقتی که به گذشته و اعمال و جنایات این مردان و آنچه به زنان روا داشته اند  دقت میکنی ، اولین چیزی که به نظر میرسد این است که این مردان تا آخر عمر مورد نفرت زنان قرار میگیرند. اما متاسفانه چنین نیست.
چرا دسته ی نسبتا قابل توجهی از زنان نسبت به مردان سادیست و جنایتکار این چنین علاقه نشان میدهند ؟ این زنان کیستند و چگونه فکر میکنند ؟ چرا مشابه آن در میان مردان وجود ندارد ؟
چراهای امروز ِ من اینهاست .
 

امروز شنبه 26 ماه جولای است . هوا بسیار گرم است و در فکرم که تشکچه ی یوگا و لباس شنایم را بردارم و به سویی بروم و ساعتی در زیر آفتاب با شنا و کتاب و موسیقی ای که در دستگاه کوچک ام پی تری پلیر که به لطف دخترکم راه هایم را پر از موسیقی کرده است ، تنهایی ام را لذت بخش کنم .
چراهایم اما در ذهنم میچرخند. روانشناسم معتقد است که زیاد ـ خیلی زیادی ـ فکر میکنم. معتقد است که دچار بحران اگزیستانسیال هستم. معتقد است که یک رمانتیک غیر قابل معالجه هستم. معتقد است که نگاهم به دنیا و به انسانهای آن بسیار غیر واقعی و رمانتیک و ایده آلیستی است. وقتی به او میگویم که من یک آنارشیست ِ رئالیست هستم ، میخندد و میگوید تنها چیزی که تا به حال به تو کمک کرده است همین نگاه طنزی است که به  دنیا داری .
 در فکرم که چرا  چراهایم اینقدر بی جواب هستند ؟ شما هم همین مشکل را دارید ؟

راستی ، ساکنان سوئد موضوع امشب تلویزیون سوئد کانال دو را از دست ندهید . بیش از شش ساعت با مارلون براندو. آغاز ساعت 8 شب.
  
[ 8:25 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]


Powered by MT3.35