July 31, 2008
تسلیت مردانه  :
 
هر چه کردم دلم راضی نشد این مطلب را با شما خوانندگان این وبلاگ شریک نشوم
کناره نشین جمعی هستم و در میل گروهی این جمع شریک. امروز میلی به دستم رسید ، از طرف یکی از خانمهای این گروه ، که احتمالا در گروه دیگری هم عضو است ، و این میل را برای اطلاع به این جمع فرستاده بود. . میل حاوی نامه ی تسلیت بود و  مرا در بهت فرو برد. 
اسامی ای را که در این میل آورده شده است حذف میکنم . قصدم ابدا زیاد کردن بار انسانهای عزادار نیست. اما این اطلاعیه جهت اطلاع است و علنی است.
این میل را بخوانید ، شاید شما هم متوجه شوید منظورم چیست ، عین نوشته را بدون حتی یک کسره یا ضمه پس و پیش و فقط با حذف اسامی می آورم:
 
خاطره ی مادر گرامی رفیق ....( نام یک زن ـ اسم و فامیل ـ  در اینجا آورده شده است ، من آن را الف  ب مینامم )، همسر چریک فدائی خلق ، رفیق جانباخته ، ...( نام یک مرد ـ اسم و فامیل ـ  اینجا آورده شده است  جیم ، چ ) گرامی باد !
مادر رفیق (الف ب )  ، شنبه شب 2008، 7،26 در ایران چشم از جهان فرو بست.
ما این ضایعه و غم از دست دادن مادر عزیز را به رفیق ... ( الف ب ) ، خانواده و دوستان وی تسلیت گفته و خود را در غم آنها عمیقا سهیم میدانیم.
سازمان فعالین جنبش نوین کمونیستی ایران
jangal_new@....
 
متوجه میشوید ماجرا چیست ؟
خانمی در ایران فوت کرده اند. حالا سازمان فعالین جنبش نوین کمونیستی ایران میخواهد خاطره ی ایشان را گرامی بدارد. چه میکند ؟ یک گرامی داشت نامه مینویسد و در آن ذکر میکند که این خانم مادر فلان رفیق و مادر زن ( یا همسر ؟ من دقیقا نفهمیدم که رابطه بانوی درگذشته با آقای چریک فدایی که اسمشان در اینجا آورده شده است چیست ) آقای چریک فدایی خلق جانباخته  هستند.
توجه داشته باشید که این دوستان خواستند خاطره ی یک زن را گرامی بدارند. اما در این گرامی داشت نامه اصلا نمیفهمی اسم این خانمی که گرامی داشته شده است چیست ، بلکه میفهمی که مادر فلان خانم و مادر زن ( یا همسر ؟ ) فلان آقا هستند.
 
جالبش این است که این سازمان اسمش هست فعالین جنبش نوین کمونیستی ایران.
یعنی این تفکر جنبش قدیم و سنتی کمونیستی ایران نیست ها ، این دوستان نوین هستند.
من داشتم فکر میکردم که کسانی که هنوز یک تسلیت درست و حسابی  را بدون این دیدگاه های سنتی نمیتوانند بگویند، چگونه میتوانند ادعای نوین  بودن داشته باشند ؟ 
 
میلی هم به همان گروه و خطاب به خانمی که میل را برای گروه ارسال کرده بود نوشتم. از طرف آن خانم جوابی دریافت کردم که همه چیز را نمیشود به زور فهمید ، که خوب معلوم بود از من و حرف من خوششان نیامد و مایلند مرا نفهم معرفی کنند.  که خوب البته در فهمیدن تفکر سنتی این دوستان واقعا مشکل دارم و احتمالا نفهم قلمداد میشوم.
 
اما یکی از دوستان میلی خصوصی به من زد و گفت که یک نفر مانده بود که دشمن خودت نکنی که آن را هم به لیستت اضافه کردی.
من میدانم که این انتقادها دشمنی به وجود می آورد. خب ایرانی هستیم و وقتی مورد انتقاد قرار میگیریم انگار با دشمن خونی مان طرف شده ایم ، من هم فکر میکنم به اندازه کافی آدمهایی هستند که از من خوششان نیاید ، یعنی بی رودروایسی چوب خطم را پر شده می بینم و محض تفریح نیست که این حرفها را مینویسم . اما یعنی  اینها را نباید کسی بگوید ؟ و وقتی دیگران نمیگویند ، من چه کار کنم خب ؟ ها ؟  
 
[ 19:10 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

July 30, 2008

همیشه اینطور بوده ....

اگر زن باشی باید به خاطر روابطی که داشتی خجالت بکشی ، باید شرمنده باشی از اینکه تنها با یک نفر که احتمالا اسمش هم توی شناسنامه ات نوشته شده است همبستر نبوده ای .
فرق نمیکند چند ساله باشی ، 20 یا 40 یا هر چه ، اگر زن هستی ، قرار نیست رابطه ای داشته باشی، مگر اینکه چندین و چند نفر آن را تایید کنند و ضامن شوند که این رابطه تا آخر عمرت به طول خواهد کشید .، این نشان دهنده ی پاکی توست . و اگر رابطه ای داشتی ، اگر شمار آن از انگشتهای یک دست ، یا حالا دو دست ، یا حالا دو دست و دو پا ... افزوده شد ،  باید به خاطرش شرمنده باشی و حرفی از آن نزنی.

اگر مرد باشی ، میتوانی حتی در مورد روابطی که داشته ای زیاده روی کنی ، اگر تا حالا با بیش از یک نفر رابطه نداشته ای ، حتما بین پنج تا ده نفر رویش بگذار تا شرمنده نباشی .

چرا  چیزی که موجب افتخار مرد است ، برای زن موجب خجالت است ؟ و برعکس ؟
این قوانین را چه کسی گذاشته و چه کسی از آن تابعیت میکند و به آن تن میدهد ؟

همیشه همینطور بوده ... ولی آیا دیگر زمانش نرسیده که جور دیگری زندگی کنیم ؟

جور دیگری ، نه به این معنی که تعداد همبستر هایمان را افزایش دهیم ، یا کاهش ... جور دیگری به این معنی که زندگی را آنگونه که میخواهیم تجربه کنیم. ماسکهایمان را از صورت برداریم و دیگران را نیز مجبور نکنیم در مقابل ما ماسک بر چهره داشته باشند.
اکثر ما  صورتکهایی را که به چهره داریم آنقدر با خودمان حمل کرده ایم که جزئی از هویت ما شده است. صورتکی که در حقیقت ما نیستیم ، بلکه میدانیم که آنچه است که دیگران به ما می پسندند.
آدمهایی که چهره های بی ماسک  را نمیتوانند بپذیرند و آن را به باد انتقاد و یا تمسخر میگیرند ، مصنوعی ترین صورتکها را بر چهره ی خود حمل میکنند . 
انسانها ، شرایط و موقعیت هایشان متفاوت است و بر حسب این شرایط و موقعیت ها انتخاب های متفاوتی خواهند داشت.
زندگی بدون این صورتکهای خندان ، یا گریان ، یا شرمنده ، یا جدی ، یا متفکر ، یانجیب ، یا آرام ، یا خاموش ، یا نامرئی ، یا... ساده تر خواهد بود. 



[ 22:53 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

July 28, 2008
I remember all my lovers and how they used to touch  me
تیتر بالا ، ترجمه ی  نام کتابی است از نویسنده ی سوئدی  خانم   Kerstin Thorvall
که در زمان خودش سر و صدایی به پا کرد .

کتاب را مدتی پیش خوانده بودم . اسمش بیشتر از خودش سر و صدا به پا کرد و مقدمه ی بحثهای جالبی در محافل سوئدی شده بود.
امروز داشتم به تیتر این کتاب فکر میکردم. و به این که بر سر روابط عاشقانه ی ما در زندگی چه می آید.
میگویم عاشقانه ، و دقیقا نمیدانم که انتخاب این کلمه درست است یا تلاشی برای زیبا سازی روابط جنسی است. واقعیت این است که تمام روابط جنسی عاشقانه نیستند . شاید کمتر کسی است که به این مسئله اعتراف کند ولی این یک واقعیت است.
روابطی که داشته ام از انگشتان یک دست تجاوز میکند ... هوم... اوکی  انگشتان دو دست... خوب حالا انگشتان ِ دست و پا ... ای بابا اصلا کیه که بشمره :))
بعضی از این روابط بسیار زیبا بودند ، و بعضی هنوز سمباده ای به روحم میکشند.
 
  از آنجایی که برای تانگو دو نفر لازم است ، نمیتوانم بگویم که در من تنها در زیباسازی روابط زیبا نقش داشته ام. مسلم میدانم که روابطی که برای من زجر آور هستند برای  آن سوی دیگر ماجرا نیز رقص روی گل سرخ نبوده است. و فکر میکنم مهم ترین تقصیر من ، انتخاب غلط بود.
چه تعداد از روابط به خواست خودم بود و چه تعداد از آنها  به خاطر فرار از تنهایی ؟
چرا با وجود تجربه ای که در پناه آوردن به کسی در فرار از تنهایی داشتم ، باز این اشتباه را تکرار کردم ؟
آیا زمان این اشتباهات گذشته است ؟ آیا مطمئن هستم ؟ 
روزی باید بنشینم و لیستی تهیه کنم و برای خودم روشن کنم که افرادی که مدت زمانی در زندگی ام نقش همراه را داشتند ، در چه شرایطی و چرا انتخاب کردم. چه نقشی در زندگی ام داشتند و چرا روابط آنگونه تمام شد .
این لیست را البته اینجا منتشر نخواهم کرد ـ حالا معلوم هم نیست :)) ـ ولی برای خودم خیلی چیزها را روشن میکند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بخشی از فیلم گیسوی آشفته ی من را مدت کمی است  که روی نت گذاشته اند ، حتما تا حالا خیلی هایتان آن را دیده اید.
سرنوشت دلخراش  تعدادی از زنان ایرانی که با مردان افغان ازدواج کرده اند ، اکثرا به دلیل فقر ، فقر خانواده ای که دختر را در ازای شیربها میفروشد و با این وسیله دو نشان را با یک تیر میزند ، هم یک نان خور کمتر میشود و هم پولی به دست می آید . زنی که حمایت خانواده را ندارد و  مجبور به همراهی شوهر میشود. مهاجرتی ناخواسته . یا به اجبار خوانده ی دختر ، یا به دلیل اینکه شوهر مایل به بازگشت به کشور خودش است ، چرا که در ایران هیچ حقی به عنوان مهاجر ، به عنوان شهروند ، به عنوان انسان ندارد.
زنانی که مجبورند با شوهر همراه شوند چون حقی بر کودکان خود ندارند. وقتی با مردی خارجی ازدواج کردند کودک حق شوهر است و میتواند کودکان را با خود ببرد. زن اگر خواست میتواند طلاق بگیرد ولی باید قید بچه ها را بزند.
زنی که در مملکت خویش غریب است و بی حقوق ، در مملکتی غریبه که از همان قوانین تابعیت میکند چه حقی میتواند داشته باشد ؟
زن  میگوید که میخواهد بمیرد. زن  میگوید که برادرشوهرانش در نبود شوهر به او تجاوز میکنند.  زن میگوید که شوهرش در صورت ترک خانه ، بچه اش را میفروشد.
همه ی اینها به دلیل اینکه دولتی نداریم که از حقوق شهروندانش حمایت کند.  حتی فقر این خانواده ها در کشوری که بر نفت نشسته است ، در اثر عدم تقسیم درست ثروت ملی ماست ، این مسئله فقط مربوط به دولت جمهوری اسلامی نیست. ما در کشورمان هرگز دولتی نداشتیم که برای مردم کار کند. هرگز ، هرگز ، هرگز .
اما رژیم جمهوری اسلامی در امر بی حقوقی شهروندانش سنگ تمام گذاشته .
حضانت کودکی که از بدنت تغذیه کرده است ،  جزو حقوق اولیه شهروندی است. زنی که از این حق ابتدایی برخوردار نیست به اجبار به تمامی درخواستها و ظلم شوهر تن میدهد تا فرزندانش سرنوشتی مثل خودش نداشته باشند.
تکرار بدیهیات نمیکنم ، همه ی اینها را میدانیم ، همه میدانیم به زن در کشور ما و در کشور افغانستان چه میگذرد ، همه میدانیم که مقصر اصلی در این ظلمی که در این فیلم نشان داده میشود ـ ظلمی که مسلما به زنان افغان هم از طرف شوهرانشان میرود ـ دولتهای ایران و افغانستان هستند که در آن حقوق زنان به رسمیت شناخته نمیشود.
چیزی که مرا هیستریک میکند و موجب میشود که سر بر دیوار بکوبم این است که این فیلم ظلم دولتی را نمایش میدهد ، و آنوقت دولت چه کار میکند ؟ به آن جایزه  میدهد.  آخه آدم بره کجا داد بزنه

همچنین در این جشنواره انجمن نویسندگان و منتقدان سینمایی ایران تندیس خود را در بخش مستند به ماجد نیسی برای فیلم گیسوی آشفته من و در بخش فیلم کوتاه داستانی به مهوش شیخ‌الاسلامی برای فیلم چهارشو اهدا کرد.
متن بالا از متن معرفی برگزیدگان جشنواره کوثر کپی شده است و من ابدا فکر نمیکنم که این جشنواره غیر دولتی باشد. مگر جشنواره غیر دولتی هم در ایران داریم اصلا ؟
______________________________________
پس نوشت : هوا بسیار خوب است ، شب صافی با ستاره و گرم. ساعت نزدیک دوازه شب . در بالکن ضیافتی بر پا کرده ام . شمعی روشن کردم و  سی دی  لئونارد کهن  را در سی دی پلیر گذاشته ام و   چای سبز می نوشم.فعلا همینطور میمانم تا همسایه ای زنگ در را بزند یا داد بزند : خاموش کن :))
به این میگویند بهانه های کوچک خوشبختی  
پس نوشت 2: با عرض معذرت از لئو نارد عزیز ، موزیک را بدون اعتراض کسی خاموش کردم. در آن پایین جیرجیرکی میخواند. مطمئن هستم اگر خودش بود هم ساکت میماند و گوش میسپرد.
[ 20:54 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

July 27, 2008

بازیگر زن تاتر در برنامه های تاتر در پارک بازی متوسطی را به شکل موزیکال ارائه داد . تم برنامه حول زن /مرد و برابری بود. و تم نسبتا خوبی بود. زنی که در سکوت و تنهایی به همراه همسرش که او نیز در سکوت و تنهایی زندگی میکند. زندگی مشترک در تنهایی ، انسانهایی که به عادت با هم زندگی میکنند ، انسانهایی که دیگر نه حرفی برای گفتن به همدیگر دارند و نه حوصله ی قر زدن سر همدیگر را. در آخر تاتر زن کارهای روزمره اش را میکند ، خانه را جاروب و رفت و روب میکند و کلید ها را روی میز میگذارد و خانه را برای همیشه ترک میکند . حالا که قرار است تنها باشد ، میتواند تنها هم زندگی کند.

این تم برنامه بود ، همراه با موزیک و آواز. نسبتا موزیکال موفقی بود. زن بازیگر انگار زیاد تمرین نکرده بود. گاه جمله ها را پس و پیش میگفت و یک جا اصلا یادش رفت و... ولی روی هم بد نبود.  فقط یک جک که بازیگر گفت مرا عصبانی کرد.
گفت : میگویند مغز هر کسی از دو نیمه ی  زنانه و مردانه تشکیل شده است ( این را البته نشنیده بودم به عنوان یک واقعیت علمی ) و ادامه داد : یک قسمت که رهبر است و مراقب است که کارها درست انجام شود و مسئول نظم و ارتباط است که آن قسمت زنانه است. قسمت دیگر که مسئول قسمت های هنری و خلق کننده است که آن هم زنانه است . پس هیج قسمت مردانه ای در مغز وجود ندارد . بیخود نیست که مردها مغز ندارند...

و جمعیت خندیدند. زنها بلند می خندیدند و مردها هم ،

و من به خودم میگفتم یعنی چه . برگشتم و جمعیت را نگاه کردم و مردانی که میخندند را تماشا میکردم. هم اکنون تمام آنها بی مغز معرفی شده بودند و داشتند میخندیدند. یاد زنانی افتادم که وقتی در جمعی جک سکسیستی و ضد زنی گفته میشد برای جلب توجه مردان و اینکه بگویند خیلی لوطی هستند یا اینکه بگویند با زنان دیگر فرق دارند و این بقیه زنان هستند که اینگونه هستند و نه ایشان ، بلند تر از همه به جک های سکسیستی میخندیدند و وقتی من یا کسی دیگر اعتراض میکرد ، به ضد خال بودن متهم میشد.

راستی اگر با جگ سکسیستی مخالفیم باید جک های ضد مرد را تحمل کنیم ؟
وقتی از برابری حرف میزنیم آیا باید با زدن توی سر مردان و ایشان را کم عقل و ناتوان معرفی کردن خود را عاقل و توانا نشان دهیم ؟
در همان تاتر اگر چنین چیزی در مورد زنان گفته میشد تمام زنان اعتراض میکردند. چرا کسی از مردان اعتراض نکرد ؟به جای اعتراض بلند میخندیدند تا اثبات کنند که شوخی های سکسیستی را تحمل میکنند. چرا باید شوخی سکسیستی را تحمل کرد ؟ آیا شوخی سکسیستی ضد مرد بهتر از ضد زن است ؟ آیا بجز وارونه کردن حرفهای قبلی ، حرف جدیدی نداریم که بزنیم ؟

از آن خانم خوشم نیامد، تاترش هم دیگر برایم چندان جذاب نبود. سی دی اش را هم نخریدم.  این شیوه ی من نیست.   

[ 18:59 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

احترام به مذهب و ایدئولوژی دیگران مسئله ای بدیهی است ، همانقدر بدیهی که به کسی که  میگوید همسرش یکی از  زیباترین ـ یا خوش تیپ ترین ـ زنان  یا مردان   دنیاست و بچه هایش  از جمله باهوش ترین بچه های دنیا هستند احترام میگذاری .

اینو من نگفتم ،ترجمه آزادی است از چیزی که  در یک کتاب  خونده بودم و خیلی خوشم آمده بود ، در همان کتاب هم نقل قول شده است و  راستش الان اصلا یادم نیست از کیست.

[ 8:11 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

July 26, 2008
این ماجرا را یادتان هست ؟
مدتها تیترهای اول روزنامه های اروپا را به خود اختصاص داد . به سرعت فیلم مستندی از این جریان تهیه شد و خانواده ـ مادر و بچه ها ـ به یک مرکز ذرمانی منتقل شدند که فکر میکنم تا الان هم آنجا زندانی هستند . زندانی بودنشان البته نه به حکم دولت بلکه به حکم ملت است. یعنی عکاسها دارند از در و دیوار مرکز درمانی بالا میروند ـ به معنای واقعی کلمه ـ تا بتوانند عکسهای ناب از خانواده بگیرند. یکی از روزنامه ها اعلام کرده به اولین عکسی که از ایشان بگیرند چندین میلیون دلار پول خواهد داد و خلاصه این انسانهای بیچاره از چاه در آمده و در چاله افتادند. 
اما برای این نیست که این موضوع را دوباره پیش کشیدم. مسئله ی دیگری فکر من را مشغول کرده است.
پدر الیزابت فریتز ، مردی که او را سالها در زیرزمین زندانی کرده بود و در طول زندگی روزانه  به او تجاوز کرده بود ،قبلا به دلیل تجاوز جنسی یک بار مجکوم شده بود. او امروز 73 ساله است و در زندان زندگی میکند. مقامات زندان از شدت نامه های عاشقانه ای که برای آقای Joseph Fritzl به زندان سرازیر شده اند ، شاکی شده اند . 
زنان از اکثر شهرهای آلمان و حتی شهرهای دیگر دنیا به او نامه می نویسند و ابراز عشق می کنند. در بسیاری از نامه ها زنان می نویسند   که او بد فهمیده شده است و سوء تفاهم شدیدی به وجود آمده است.  و آرزوی آزادی اش را دارند.
و من به فکر می افتم که چرا ؟
این مرد چندش آور با چنین سابقه ی جنایت باری  چرا باید چنین محبوبیتی در میان زنان کسب کنند ؟ و این زنان چه کسانی هستند؟
در این مورد کمی فکر کردم ، این مسئله سابقه دارد . اکثر جنایتکاران جنسی که زندانی میشوند ، با سیل نامه های عاشقانه روبرو میشوند . تعداد زیادی زنان داوطلب ازدواج با ایشان میشوند و معمولا هم ایشان یکی را انتخاب میکنند و با او ازدواج میکنند.
مدتی پیش ، یکی از زندانیان آمریکایی که به دلیل تجاوز جنسی و قتل وحشیانه ی چندین زن زندانی شده بود ، با همین مسئله روبرو شد . گذشته از این زنان به طریقی فهمیده بودند که شکلات محبوب او کدام است و سیل بسته های شکلات به زندان سرازیر شده بود. تا آنجا که مقامات زندان در مطبوعات عاجزانه تقاضا کرده بودند که  زنان دیگر  شکلات نفرستند و از پذیرفتن شکلات خودداری میکنند.
راستی چرا ؟
آیا شهرت است یا خشونت این افراد که چنین محبوبیتی را موجب میشود ؟ یا هر دو ؟
 
به این فکر افتادم که آیا زنان جنایتکار هم همین جشن را در زندان دارند ؟ البته جنایات زنان معمولا به این شکل نیست. اکثر زنان زندانی مشهور نیستند ، مواد مخدر ، فحشا ، و در نهایت قتل همسر یا قتل شریک زندگی ، اما اینها برای این زنان شهرتی موجب نمیشود. 
به دو پرونده مراجعه کردم . یکی این بود :
پرونده ی بابی ، پسر بچه ی 11 ساله ای که در طول سالها ، مستمرا توسط پدرخوانده اش شکنجه میشد و مادر در این میان بسیار پاسیو بود و حتی در شکنجه ی کودکش ـ حتی با شک های الکتریکی ـ که اسمش را تنبیه گذاشته بودند همکاری میکرد. این شکنجه ها منجر به مرگ پسربچه شد و این پرونده  در سوئد سر و صدای زیادی به پا کرد. دادگاه مادر و پدرخوانده  ، هردو را به یک اندازه مقصر دانست و اشد مجازات را برای آن دو تعیین کرد.
باز ماجرا تکرار شد. سیل نامه های عاشقانه و ابراز عشق و علاقه برای پدرخوانده. ولی مادر اینجا کاملا بی نصیب ماند. او هیج نامه ای دریافت نکرد.
پرونده ی دیگر مربوط به یک زن سوئدی در آمریکا بود که به جرم همراهی با همزیستش در قتل زندانی بود. در آنجا نیز این زن با وجود شهرت بسیار ـ حد اقل در سوئد ـ به دست آورده بود. از شوارتزنگر ـ تقاضای گذراندن بقیه ی دوران زندان ـ زندان ابد گرفته بود ـ در سوئد را به جای زندان های آمریکا کرده بود که موافقت نشد .
او نیز  از سیل نامه های عاشقانه در امان ماند.
البته همانطور که گفتم پرونده های مردان بسیار زیاد تر و خشونت آمیز تر و سادیستیک تر است و زنان اصلا به پای آن نمیرسند و قابل مقایسه نیست. اما در همین دو مورد ، این زنان کسب محبوبیتی نکردند. 
 
 وقتی که به گذشته و اعمال و جنایات این مردان و آنچه به زنان روا داشته اند  دقت میکنی ، اولین چیزی که به نظر میرسد این است که این مردان تا آخر عمر مورد نفرت زنان قرار میگیرند. اما متاسفانه چنین نیست.
چرا دسته ی نسبتا قابل توجهی از زنان نسبت به مردان سادیست و جنایتکار این چنین علاقه نشان میدهند ؟ این زنان کیستند و چگونه فکر میکنند ؟ چرا مشابه آن در میان مردان وجود ندارد ؟
چراهای امروز ِ من اینهاست .
 

امروز شنبه 26 ماه جولای است . هوا بسیار گرم است و در فکرم که تشکچه ی یوگا و لباس شنایم را بردارم و به سویی بروم و ساعتی در زیر آفتاب با شنا و کتاب و موسیقی ای که در دستگاه کوچک ام پی تری پلیر که به لطف دخترکم راه هایم را پر از موسیقی کرده است ، تنهایی ام را لذت بخش کنم .
چراهایم اما در ذهنم میچرخند. روانشناسم معتقد است که زیاد ـ خیلی زیادی ـ فکر میکنم. معتقد است که دچار بحران اگزیستانسیال هستم. معتقد است که یک رمانتیک غیر قابل معالجه هستم. معتقد است که نگاهم به دنیا و به انسانهای آن بسیار غیر واقعی و رمانتیک و ایده آلیستی است. وقتی به او میگویم که من یک آنارشیست ِ رئالیست هستم ، میخندد و میگوید تنها چیزی که تا به حال به تو کمک کرده است همین نگاه طنزی است که به  دنیا داری .
 در فکرم که چرا  چراهایم اینقدر بی جواب هستند ؟ شما هم همین مشکل را دارید ؟

راستی ، ساکنان سوئد موضوع امشب تلویزیون سوئد کانال دو را از دست ندهید . بیش از شش ساعت با مارلون براندو. آغاز ساعت 8 شب.
  
[ 8:25 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

July 25, 2008
[ 5:24 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

July 24, 2008
ترانه ی ـ رپ ـ  جدید شاهین نجفی و گروه طپش 2012 ، برای بامداد بزرگ
 
زندگی سگی هم مدتی قبل روی یو توب قرار گرفت .  
 
ممنون شاهین جان
 
 
[ 4:54 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

July 22, 2008
بیچاره انسان

انگشتانی که نشانه رفته اند ، بی هیچ ترحمی شلیک میکنند.
 وصله ی ناجور .مرغی که نه در عروسی و نه در عزا سر بریده میشود.
 
 لباسی مناسب با اندازه های معمول .
 این دستها از آستین ها بیرون زده ، گردن بلندتر از حد استاندارد است. و پاها ، خدا بگویم که چه کارت کند.
  چاقوی استنلس استیل  با نازلترین قیمت  .
این خونی که  در اینجا روان است از بدن شماست ؟ لطفا آن سوی تر خونریزی کنید ،چمن ها را تازه حرس کرده ایم.
نه ، آنسوی نه ، مواظب آسفالت خیابان باشید ، مردم رنگ خون شما را چندان خوش ندارند.

 لبخند بزنید. غذا سرد میشود.
 
 
[ 6:07 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

July 20, 2008
جنگ ،جنگ تا نابودی انسانیت    
 
یا : یکی به داد ما برسد !!!.

ترجمه ای که برای تیتر شده است خودم انتخاب کرده ام ، بدون هیچ ربطی به کلماتی که در تیتر وجود دارد.
در دره الله ، فیلمی آمریکایی است ، فیلمی مستقل که نتایج جنگ بر روح و روان انسانها را نشان میدهد.
در این فیلم ، پدری که  افسر بازنشسته ی  ارتش آمریکا بوده است در پی ناپدید شدن پسر سربازش که فکر میکرد هنوز در عراق است . از پادگان به دنبال یافتن پسر راهی میشود و در جستجویش میفهمد که جنگ از پسر چه ساخته بود ، کسی که از زجر دادن و شکنجه انسانی دیگر لذت میبرد و آزار جسمی دیگران موجبات تفریح  او و همقطارانش است  .میفهمد که کشتن برای این افراد  به شکل روزمره ی زندگی در آمده است و انواع کشتن موجبات سرگرمی ایشان را فراهم آورده است.

صحنه ای در فیلم دوبار تکرار میشود . در رفتن پدر از شهر محل زندگی اش به شهری که پادگان پسر در آن قرار داشت ، پدر از مقابل پرچم آمریکا رد میشود ، پرچم به اشتباه سر و ته آویزان شده است. او با متصدی محل تماس میگیرد و پرچم را درست آویزان میکند. به او که اسپانیایی زبان است توضیح میدهد که پرجمی که سر و ته آویزان است به این معنی است که ساکنان این محل راه نجاتی ندارند و به این امید که کسی به دادشان برسد پرچم را به نشانه ی کمک بلند کرده اند.
صحنه ی آخر این فیلم ، بازگشت پدر به شهر خودش است. و عبورش از مقابل همان پرچم. که پیاده میشود و پرچم را سر و ته بر افراشته میکند. با ناامیدی کامل ، تنها به این امید که یکی به داد ما برسد !!!
 
این نوشته یاد آور همین فیلم بود ، تفاوت بین دختران آمریکایی ، عراقی و ایرانی  
در نوشته مصاحبه ای است با یک استوار آمریکایی که میگوید برای کشتن به عراق آمده است. او میگوید که میزند و یک عراقی را می کشد و بعد به دوستان میگوید که برویم و یک پیتزا بخوریم ؟

انسان برای جنگ زاده نشده است. انسان برای گرفتن جان انسانی دیگر ساخته نشده است. تاثیر جنگ بر جنگجویان ، انسان زدایی است. انسانیت زدائی .
جنگ را محکوم کنیم ، جنگ هرگز برای هیچ ملتی آزادی به دنبال نمی آورد.
 
   
[ 10:15 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

July 19, 2008

جنده یعنی جان می بخشد به ...

این را مدتها پیش زن  گفت که شاعر است  ، ساقی قهرمان. و شعری دارد به همین نام ، و کتابی به همین نام . 
و باور کنید اگر میگویم که او را به دفعات ، که از شماره بیرون است ، جنده نامیده اند. 

من برای اولین بار این کلمه را از شوهر سابقم شنیدم. پیشنهاد جدایی و طلاق کرده بودم  و او قبول نمیکرد و میگفت که ما برای هم مناسب هستیم و باید ـ آری باید ـ با هم زندگی کنیم.
او با این هدف که ما باید بتوانیم با هم زندگی کنیم ، جنگی فرسایشی را شروع کرد. جنگی که کسی در آن پیروز نشد.
و هر بار بعد از مدت زیادی بحث و گفت و گو و حتی داد و بیداد ، مرا جنده مینامید.

اوائل سعی کردم از خودم دفاع کنم .  میگفت که میخواهم طلاق بگیرم چون جنده هستم و میخواهم جندگی کنم ،و من  سعی میکردم برایش توضیح دهم تا توجیه شود که من زن " بدی " نیستم  و جنده نبودم و فقط نمیتوانم با او زندگی کنم و ابدا قصد جندگی ندارم.
ولی او قانع نمیشد. میدید که این حرفش در من ایجاد حساسیت میکند و مرا در جایگاه متهم قرار میدهد و  هر بار بیشتر و بیشتر از این کلمه و کلماتی مشابه استفاده میکرد.
یک بار از او پرسیدم که  اگر معتقد است من جنده هستم و میداند که بعد از طلاق هم به این شغل شریف ادامه خواهم داد ، برای چی اینقدر اصرار دارد که با من زندگی کند ؟ جوابش از حرفهایش و توهین هایش خنده دار تر بود.
تا اینکه اواخر دوران طلاق وقتی که باز با داد و فریاد  به  اطلاع من رساند  که من جنده هستم و به خاطر جندگی میخواهم طلاق بگیرم گفتم که خوب ، شاید همینطور است. حالا میخواهی چه کنی ؟

و بعد از آن بارها و بارها جنده خطاب شدم ، دیگر شمارش از دستم خارج است. هر مردی که به او نه میگفتم جنده خطابم میکرد. اگر رابطه ای را تمام میکردم جنده خطابم میکرد.یکی از آقایان حتی مادرم را جنده خطاب کرد. ج را خیلی غلیظ تلفظ میکرد و می کشید و احساس میکردم که از  بیان این کلمه فیض شخصی هم می برد :))
 اگر حرفی را میزدم که کسی مایل به شنیدنش نبود جنده خطاب میشدم . وقتی که در خانه های زنان به زنانی که از شوهرانشان کتک خورده بودند و پناه آورده بودند کمک میکردم جنده خطاب میشدم. تقریبا تمام مردان ایرانی که همسرانشان از خانه فراری شده بودند و شماره تلفن مرا پیدا کرده بودند ، مرا مسئول به هم ریختن کانون گرم خانوادگی خود می دانستند و معتقد بودند برای یاد دادن جندگی به همسرانشان تلاش میکنم.
 در این وبلاگ هم یکی از فحشهایی که معمولا پاک میکنم و منتشر نمیکنم و به آن عادت کرده ام ، همین فحش است.

زنان هم مرا جنده خطاب کردند. تعدادشان کم نبوده است .بیشتر در پشت سر ولی چند نفر هم در روبرو .  البته خیلی هایشان زنان مودب و مبادی آدابی بودند و دهانشان را به اینگونه کلمات آلوده نمیکردند. لطف میکردند و میگفتند " خراب است ". دلیلش عمدتا این است که با ایشان بسیار متفاوت بوده ام. و آنگونه که ایشان هستند و معتقدند که الگوی زن بودن است ، نبوده و نیستم. 

به اینجا رسید که وقتی این فحش را میشنوم دیگر برای کسی توصیح نمیدهم و توجیهش نمیکنم  که جنده نیستم. معمولا میگویم :  خوب ؟ منظور ؟ که چی ؟

در نوشته ی قبل 39 کامنت دریافت کردیم. از این تعداد دو تا بی ربط به موضوع بود. بعضی تکرار  بودند و جمعا 18 زن و 12 مرد به این سوالها  جواب دادند.
زنان ، عمدتا ، بجز دو تا این کلمه را به دفعات شنیده بودند. از شریک های زندگی خود ، پارتنر های سابق، زنانی در تماس با پارتنر ها یا پارتنر های سابق  ، خانواده ی شوهر  و مادر شوهر و مادر دوست پسر ( یعنی باز زنانی در تماس با پارتنر )  و پدر یا برادر  ... البته رانندگی هم دلیل خوبی برای فحش شنیدن است  .

مردان اما بجز دو یا سه مورد ، این کلمه را استفاده نکردند. و اگر استفاده کردند در نوشته کاملا توضیح داده اند و خواننده را توچیح کرده اند که حق داشتند و حق ِ طرف بود که اینگونه خطاب شوند.  
بسیاری از زنان نیز  از این کلمه استفاده میکنند. خطاب به زنان دیگر ، یا به شوخی ـ و در یک مورد خطاب به مردی  دیگر ـ.
زنان هم برای توجیه استفاده از این کلمه معمولا این توضیح را میدهند که در شرایطی از این کلمه استفاده کرده اند که عصبانی بوده اند. 
این را در زنان دیده ام که خیلی وقتها توضیحات بی محل و غیر لازمی میدهیم ـ خودم خیلی اینطوری هستم ـ راستی چه ضرورتی است که حتما بگویی که عصبانی بوده ای ؟ مگر مردان که زنی را جنده می خوانند این کار را در عصبانیت انجام نمیدهند ؟ آیا این عصبانیت کار آنها را توجیه میکند ؟ یا توضیحی بر آن است ؟ یا به ایشان این حق را میدهد ؟ این کلمه یک فحش است و فحش را در عصبانیت استفاده میکنند. زن و مرد هم ندارد.

مسئله ای که قابل توجه است این  است که چرا تقریبا اکثریت قریب به اتفاق زنان این فحش را میشنوند ولی مردانی که این زبان را استفاده میکنند در این نظرخواهی شرکت نکردند. راستش تصمیم داشتم اگر چنین فحشی در کامنت ها خطاب به خودم داده شد ، این بار حذفش نکنم و چاپ کنم که حتی این را هم دریغ کردند :)) 
آیا از استفاده از این کلمه خجل هستند ؟ یا این مسئله را آنقدر عادی میدانند که لازم به مطرح شدن نیست ؟

اگر بخواهم یک مقایسه کوتاه انچام دهم باید بگویم که در سوئد ، در مدارس و میان نوجوانان و جوانان  استفاده از کلمه ی جنده بسیار بیشتر رواج  دارد. در حالی که انسانهای بزرگسال کمتر این کلمه را استفاده میکنند. احتمالا مردان سوئدی هم شاید بعد از شکست در عشق ، معشوق سابق را جنده بنامند ، ولی خطاب به زنانی که نمیشناسند یا زنانی که از حرف یا طرز فکرشان خوششان نمی آید چندان معمول نیست. 
این تفاوت سنی شاید برمیگردد به جداسازی شدید جنسیتی که در کشور ما برقرار است. این جدا سازی جنسیتی و عدم تماس سالم و سازنده ی بین دو جنس ، از رشد فکری و آگاهی جنسیتی زن و مرد جلوگیری میکند. و زبان محاوره ای نیز از این عدم رشد جدا نیست.  

روشن است که برای مردان و استفاده کنندگان این کلمات ـ از مرد یا زن ـ این کلمه بیشتر جنبه ی یک فحش آبدار را پیدا میکند. کسانی که از فحش در حل مسائل خود یا پایین آوردن و بالابردن تنش در خود یا طرف مقابل استفاده میکنند مسلما از فحش های ساده مثل خر یا گاو استفاده نمیکنند. فحش های جنسی جایگاه ویژه ای دارد.

اما برای زنانی که این کلمه  را میشنوند ، این مسئله چیزی بیشتر از یک فحش است.  باری که این کلمه دارد بسیار سنگین تر از یک فحش عادی است. به صورتی که بارها و بارها با خودت کلنجار میروی و مرور میکنی ، و جوابهایی را که باید به طرف میدادی بالا و پایین میکنی...

حال اگر به این کلمه بهایی ندهیم ، دیگر مقصود گوینده که ایجاد تنش باشد ، تامین نمی شود.

کاری که همجنسگرایان با کلمه ی " کونی " کردند برای من همیشه قابل توجه بود. در زمانی که برای تحقیر به آنها کونی گفته میشد ، خود ایشان شروع کردند به خود کونی خطاب کردند. مثلا در برنامه ها ، در معرفی ها ، خیلی ساده میگفتند که مثلا اسم من یوناس ، من کونی هستم.
به این ترتیب بار این کلمه در سوئد به کلی از بین رفت. کسی را نمی بینی که از این کلمه به عنوان تحقیر استفاده کند. این کلمه دیگر بار تحقیر کننده ندارد. یک کلمه ی ساده است در معرفی گرایش جنسی فرد.

نمیگویم که با جنده هم چنین کنیم. نمیگویم همه خود را جنده خطاب کنیم . هرگز نمیشود همه ی زنان را به این کار تشویق کرد. و ضرورتی هم  ندارد.  میگویم که بار آن را برای خود کم و کمتر کنیم. ساده تر بگویم ، نباید این لذت و رضایت را به کسی که تلاش در آزار ما دارد هدیه کنیم. اجازه ندهیم که این شنیدن این کلمه در ما ایجاد تنش کند.  اچازه ندهیم که چنین کلماتی روابط ما را تحت شعاع قرار دهد.

نوشته ی قبلی و این نوشته تلاشی در این جهت بود. تمرینی در این جهت که یاد بگیریم از ارضاء افرادی که به این طریق قصد تحقیر ما را دارند خودداری کنیم.

بیایید بار دیگر بیاندیشیم. به دفعاتی که این کلمه را شنیده ایم بیاندیشیم.و شرایطی را که این کلمه را شنیده ایم به خاطر بیاوریم .  هر بار که این کلمه را شنیدیم ، به این معنا بوده است که به طریقی بر خلاف نرم های اجتماعی و آنچه از ما انتظار میرود رفتار کرده ایم. 
اگر مایل هستی در چهارچوب هایی که برایت ساخته اند زندگی کنی ، دست و پایت را جمع تر کن تا مطلوب و مطبوع قرار گیری و هرگز اینگونه خطاب نشوی.
اما اگر این فضا برایت تنگ است ، اگر این چهارچوب ها را در هم شکسته میخواهی ، اگر انسان را برتر و بالاتر از آن میدانی که در میانه ی قرار های از پیشتر ها تعیین شده زندگی کند ، آنوقت چنین کلماتی را بارها خواهی شنید. 
اگر اینطور فکر کنی ، دیگر شاید این کلمه بار چندان سنگینی برایت به همراه نداشته باشد. شاید به نوعی تاییدی باشد بر اینکه مخالف جریان حرکت میکنی . تاییدی بر این که جان تازه ای که  در  نظام کهنه می دمی. 

و   جنده  یعنی  جان میدهد به ...

در سال 2002 در همین باره نوشتم :

جنده کیست ؟ جندگی چیست ؟ 

[ 0:14 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 27 ديدگاه ]

July 16, 2008
شما زنان ، آیا تا به کنون جنده خطاب شده اید ؟ در چه موقعیتی بود و توسط چه کسی ؟
 
  شما مردان ، آیا تا به کنون زنی را جنده خطاب کرده اید ؟ در چه موقعیتی بود و رابطه ی او با شما چه بود و چرا چنین کردید ؟
 
میتوانید ناشناس بنویسید ، فقط مشخص کنید که زن یا مرد هستید.
میتوانید ننویسید ، فقط به این سوال فکر کنید.  ا فکر کنید.

پس نوشت : با توجه به کامنت یکی از دوستان ، زنان هم میتوانند به سوال دوم پاسخ دهند یا در باره اش فکر کنند.
 
[ 5:18 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 51 ديدگاه ]

July 15, 2008

چند روز پيش در تاتری که در برنامه های پارک تاتر به صورت مونولوگ اجرا ميشد ، بازيگر که به عبارتی مانيفست سياسی ای بر عليه روابط اجتماعی حاکم و نقش مديا در آن اجرا ميکرد ، به نکته ای اشاره کرد که تا به حال به آن توجه نداشتم .
او گفت که "قبلا هم اگر تبليغات در تلويزيون وجود داشت ، اين تبليغات در ميان برنامه و فيلم پخش ميشد. الان برنامه ها هستند که در ميان فاصله های بين تبليغات پخش می شوند."

برنامه هايی به نام رئاليتی که در آنها مسابقاتی در جريان دارد . گروهی که به دنبال همسر ميگردند يا عده ای که ۱۰۰ روز در خانه ای با قطع کامل از دنيای خارج زندگی ميکنند و تحقير ميشوند و يا عده ای که به هر تحقيری تن ميدهند تا خواننده يا حالا هرچی شوند . اين برنامه ها به طور عمده از طرف شرکت های تبليغاتی تهيه ميشوند. و نقششان پرکردن بين تبليغات است و نه برعکس.
تلويزيون ۲۴ ساعت دارد هيچ نشان ميدهد. و اين هيچ بخصوص بين نسل جوان و نوجوانان بسيار طرفدار دارد. دخترانی که سر هم جيغ ميزنند و موهای همديگر را ميکشند تا بتوانند فتو مدل بشوند. زنانی که بر سر يک گاودار با هم رقابت ميکنند و مردانی که به خاطر يک زن برای هم شاخ و شانه ميکشند.
اين برنامه های عمده ی تلويزيونی را در قرن ۲۱ تشکيل ميدهد. سرگرم کردن تا سر حد بی حسی .

در همين برنامه ، اشاره ی جالبی به گفته ی چرچيل در جنگ جهانی دوم شد.
وقتی که برنامه ريزان اقتصادی به او گفتند که کمبود بودجه ی وزارت دفاع را ميتوانند از وزارت فرهنگ تامين کنند . يعنی با کم کردن بودجه فرهنگ ، بودجه دفاع را افزايش دهند  ، چرچيل پرسيد :" أنوقت ديگر از چه چيزی ميخواهيم دفاع کنيم ؟"

[ 11:29 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

July 13, 2008

نویسندگی یک عرصه ی مردانه است . این را همه می گویند . اما کسی هم هست که بداند که عوارض ورود به این عرصه ی مردانه برای زنان چیست ؟

مردان نویسنده همیشه محبوب هستند. بخصوص در میان جنس مخالف.
مهم نیست که شاعر یا نویسنده ی خوبی باشی ،حتما یکی دو نفر زن گیر میاری که حاضر باشند از تو نگهداری کنند . 
نویسندگان خوب و شاعران خوب که حسابشان جداست.
چند شاعر و نویسنده ی خوب در ایران میشناسید که با شاگردانشان ازدواج کردند ؟ یا با دختری به سن دخترشان ، یا با دختری به سن نصف سن خودشان ؟

در مورد زنان مسئله فرق میکند . شهرنوش پارسی پور وقتی از نیاز خودش برای لمس شدن توسط مردی می نوشت ، که سالهاست چنین نیازی برطرف نشده است ، از زن و مرد به او چشم غره رفتند و او را بیمار جنسی خواندند. 
 . مردان نویسنده البته دچار بیماری جنسی نمی شوند. آنها  هرگز اگر یکی از بهترین نویسندگان ما باشند ، مجبور نخواهند بود از  نیازشان برای لمس شدن توسط جنس مخالف ، حرفی بزنند . 

زنان نویسنده ی ما معمولا تنها گذاشته میشوند. چه از طرف مردان که هرگز نیازی به زنی این چنین در خود نمی بینند. چه از طرف زنان که معمولا حس حسادت و رقابت و بقیه احساسات سرکوب شده شان مانع نزدیک شدن و دوستی با زنان نویسنده میشود.

 دوستی میپرسید که چرا بیماری های روحی روانی در میان زنان نویسنده بیشتر است. من دقیقا نمیدانم آیا اینطور باشد یا نه . اما می بینم که زنان  قلم به دست ، بیشتر از مردان قلم بدست  تنها گذاشته می شوند . و مجبورند که ادامه ی زندگی را در تنهایی و بی یار سر کنند. 

تنهایی ، اگر انتخاب تو باشد ، سازنده می شود. و اگر به تو تجمیل شود ، منهدم کننده است. 

این بهایی است که بسیاری از زنان نویسنده بابت تجاوز به عرصه های مردانه می پردازند.
 

[ 22:39 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

July 12, 2008
با سقط جنین نمیتوانم کنار بیایم !!!
بگذارید توضیح بدهم که مرا بد نفهمید. به نظر من سقط جنین حق ِ زن است. حق قانونی او. و در دنیای آزاد که حقوق انسانی در آن به رسمیت شناخته میشود ، کسی حق ندارد این حق را از زن بگیرد. حق او بر جسم و جان خود باید به رسمیت شناخته شود و مورد احترام قرار گیرد.  این از این که امیدوارم روشن باشد.
چیزی که نمیتوانم با آن کنار بیایم این است از سقط جنین به عنوان وسیله ی جلوگیری از حاملگی استفاده شود. این مسئله برایم بسیار گران تمام میشود و انسانهایی را که اینگونه زندگی میکنند درک نمیکنم.
زنان مختلفی را دیده ام ، با تحصیلات مختلف و معلومات مختلف که وقتی پای صحبتشان بنشینی از یک تا چندین بار سقط جنین انجام داده اند. اکثرا هم در چهارچوب زندگی مشترک هستند ، شوهر دارند ـ یا داشته اند ـ و یک رابطه ی زناشویی دارند. یعنی اینکه مثلا رابطه ها به این شکل نیست که شبی با کسی آشنا شده باشند و کمی هم نوشیده باشند و خلاصه کنترل از دستشان خارج شده باشد. بلکه رابطه ی دائمی  است که میشود حدس زد سکس بلاخره در آن حضور دارد و  اگر قصد داشتن فرزند ، یا فرزند بیشتر وجود ندارد باید طرفین به عنوان انسانهای عاقل و بالغ روی این مسئله و انتخاب بهترین شیوه ی ممکن با هم قبلا به توافق برسند.
 مسئله ی حساسیت به وسایل جلوگیری و این حرفها را هم اصلا زیر بار نمیروم. هزاران شیوه ی مختلف و داروهای مختلف هست که انسانهای آگاه را از روبرو شدن با " سورپریز " معاف میکند.
و سوال من این است که چرا انسانهای بالغ در مورد این ابتدایی ترین نیاز خود آگاهی لازم را کسب نمی کنند ؟ راستی چرا ؟
 
در دنیای آزاد ، سقط جنین قانونی است و تصمیم نهایی  آن به عهده ی زن است. اما  من معتقدم که انسان بزرگسال باید آنقدر به خود و زندگی خود آگاهی داشته باشد که از این آخرین راه به عنوان اولین امکان استفاده نکند. وقتی که با کسی روبرو میشوم که به سقط جنین روی می آورد همیشه فکر میکنم که : این چه جور آدمی است و چه برداشتی از رابطه ، از آگاهی ، و از مسئولیت دارد ؟
میدانم که این افراد اگر راننده گی بلد باشند همینطوری با ماشین حرکت نمیکنند و ماشین را به این سو و آن سو نمیکوبند که خوب بالاخره بیمه داریم و راحت ماشین را میدیم تعمیرگاه .
میدانم که این آدمها همینطوری غذای ناسالم  را استفاده نمیکنند تا بگویند خوب بیمارستان هست و اگر مسموم شدیم میریم بیمارستان و مداوا میکنیم.
این حساسیت ها را در مورد مسائل دیگر زندگی مان داریم ، یعنی قبل از عمل فکر میکنیم. چرا در مورد این مسئله ی ساده ی زندگی اینقدر سهل انگار و بی مسئولیت برخورد میکنیم ؟ 
 
خلاصه اینهاست که موجب میشود با سقط جنین نمیتوانم کنار بیایم.و زنان و مردانی که این شیوه را استفاده میکنند علامت سئوال بزرگی برایم هستند.
 
[ 11:00 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

July 11, 2008

دیشب ، پنجشنبه 10 جولای ،  فیلمی به اسم چهار زن و یک شوهر از تلویزون سوئد پخش شد.
این فیلم از ناهید پرشون ، فیلمساز فیلم پرسر و صدای فحشا پشت حجاب ، و دخترش ستاره پرشون است.

خانم پرشون که این فیلم را به قول خودش با مشکلات زیاد از جمله ممنوع الخروج و ممنوع الورود بودن ساخته است ، از دختر جوانش در تهیه این فیلم کمک گرفته است.

فیلم داستان مردی است که چهار زن دارد ، در یکی از روستاهای ایران زندگی میکند و دامدار است. فیلم در مدت زمان طولانی ساخته شده است ، یعنی تقریبا سه سالی طول کشیده است که فیلمبرداری ها انجام شده اند.
زنان معمولا به دلایلی از همسر قبلی خود جدا شده اند و به زبانی دیگر به خاطر اینکه دیگر خواستگاری نداشتند ، به هوو بودن تن میدهند. در عین حال با یکدیگر نیز رقابت میکنند.

مرد ، انسان عقب مانده ای است که زن میگیرد و بچه پس می اندازد و زنان و بچه ها همه گی را کتک میزند و تحقیر میکند. 
در جایی میگوید که اگر یک زن داشت دیگر یک خرج بیشتر نداشت و الان کلی پولدار شده بود ، اما در آخر فیلم با دختر بسیار جوانی ازدواج میکند و همسر پنجمی به خانه می آورد. دختر جوان او را خوش اخلاق و خوش خلق مینامد و میگوید که دوستش دارد و با میل و رغبت زن او شده است. طوری که من متوجه شدم زن پنجم ، ازدواج اولش بود.

خوب ، این از فیلم. و من هم تمام فیلم را نگاه کردم . ولی ندانستم که خانم پرشون با این فیلم به جامعه ی سوئدی و احیانا اروپایی ـ این فیلم را بعدا به طور وسیع به تلویزون های کشورهای مختلف خواهد فروخت ـ چه پیامی دارد ؟یا چه کسی را میخواهد تکان دهد ؟ 

این فیلم مسلما باز با مخالفت ایرانیان غیور ما ـ که معتقدند که چکمه ی پدرشان از طلا بوده است و سگ برده ، آنها که به محض آمدن اسم ایران رگ غیرتشان باد میکند ولی وقتی که دختران ایران در دبی به فروش می روند رویشان را آن سوی میکنند ، بله همانها . که معرف شما هم هستند ،ـ روبرو خواهد شد. اما حرفی که من دارم روی اصالت و افتخارات دوهزار و چند ساله ی ما نیست. ابدا هم فکر نمیکنم که این فیلم موجب خجالت ایرانیان میشود. من از هیچ چیزی که ایران را نمایش دهد خجالت نمیکشم. نه تصویرهای به آتش کشیدن پرچمها برای من خجالت آور است و نه تصویر های فحشا و یا فروش کلیه در ایران . اینها واقعیت های ایران است و برای من زجر آور است و نه خجالت آور. پس حرف من با حرف کسانی که اینگونه برخورد میکنند بسیار متفاوت است. 

من میخواهم بدانم خانم پرشون با این فیلم چه حرفی برای گفتن دارد ؟
این که در ایران چند همسری قانونی است ؟ که فکر میکنم همه نه تنها میدانند ، بلکه فکر میکنند تمام مردان ایرانی در اینجا هم چند تایی همسر دارند. پس حرف جدیدی نیست .
این که خانواده ی چند همسری یک خانواده مردسالار است و زن در آن بی حقوق است ؟
این که زن و کودک در چنین خانه ای جایگاهی جز سرویس دهنده ندارد و دائما تحقیر میشود ؟ 
یا فقط اینکه این پروژه ی پول سازی برای سازندگانش می شود ؟  دنیای غرب به چنین فیلمهایی علاقه دارد و مثل مور و ملخ آن را میخرند. این فیلم قبلا در یکی از سینماهای اینجا نمایش داده شد و با موفقیت روبرو نشد. ولی تلویزیون ها آن را خوب می خرند. پس بسیار بیشتر از خرجی را که بالایش شده است در می آورد.
ولی غیر از این که یک پروژه ی پولساز باشد ، آیا پیامی هم دارد ؟ آیا مسئله ای را هم حل می کند یا مطرح میکند ؟

این خانواده قبلا فیلمهای  نسبتا خوبی تحویل داده است. ناهید پرشون که فیلم فحشا زیر حجاب را ساخته بود و برادرش نیما سروستانی که فیلم فروش کلیه در ایران را ساخته بود. فیلمها منطوری داشتند و چیزی را مطرح میکردند. اما این فیلم چه دارد که بگوید ؟ 

من نکته ای که بشود رویش انگشت گذاشت  در فیلم ندیدم . اگر کسی این فیلم را دیده و منظوری  از این فیلم دریافت کرده است به من هم خبر دهد. ممنون می شوم.

پس نوشت : منظورم پیام و وظیفه ی فیلمساز و این حرفها نیست. منظورم این است که وقتی فیلمی می بینی ، یا حال خوشی بهت دست میدهد، یا یه جایی میگی آها ، که اینطور . بالاخره یه چیزی ، یک نکته ای دارد.  من هنوز نمیدانم که با ندیدن این فیلم چه چیزی را از دست میدادم.
باز هم بیشتر منظورم را روشن کنم ، این مثال را در کامنت ها هم زدم. یک نفر ممکن است برود و از آب خوردن گاو یک فیلم یک ساعت و نیمه بسازد. خوب خیلی ها هستند که ندیده اند گاو چطور آب میخورد. این فیلم هم مستند است و با اصول دنیای مدرن منطبق است. یعنی فیلمساز اصلا کاری ندارد که پیامی و هدفی را دنبال کند و فقط برای دل خودش فیلم ساخته است. اما آیا این فیلم دردی از کسی دوا میکند ؟ چیز به کسی میدهد ؟ کسی که دامداری دارد که میداند گاو چطور آب میخورد  و کسی که ندارد هم خوب بداند که چه بشود ؟ ها ؟
همین حال را با فیلم خانم پرشون داشتم . یعنی که :خوب که چی ؟
منظور روشن شد ؟

[ 1:29 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 20 ديدگاه ]

July 10, 2008
انرژی هسته ای ، حق مسلم هیچ ملتی نیست!!
 
دنیای غریبی داریم ، که در آن دیگر هیچ چیز سر جای خودش نیست.  گفتم دیگر . مگر وقتی هم داشتیم که چیزی سر جای خودش باشد ؟
احتمالا فقط در سوئد یا فقط حتی در اروپا نیست که چپ در رابطه با جایگاه خودش در مقابل امپریالیسم و فوندامنتالیسم دچار گه گیجه ی سیاسی شده است و زیر پایش خالی شده است.
چاوز را می بینیم که احمدی نژاد را برادرانه در بغل میچلاند.
کاسترو را می بینیم که در مقابل پای احمدی نژاد از تخت بیماری بلند میشود.
و دخترک آنارشیست ایرانی که در سوئد بزرگ شده را می بینیم که پرچم زنده باد نصرالله و حزب الله لبنان را بلند میکند و میگوید که انرژی هسته ای حق مسلم مردم ایران است.
میگویند ساده نیست تجزیه تحلیل وقایع دنیا ، وقتی به فلسطین بروی و ببینی اسرائیل با فلسطینی ها چه میکند ، با هر نیرویی که با اسرائیل مخالفت کند ، همراه میشوی.
میگویم : پس نقش عقل در عملکرد ما کجاست ؟
چاوز چگونه میتواند مردی را در بغل بچلاند که زنان کشورش حق تایین پوشش روزانه ی خود را ندارند. و دانشجویان کشورش به جرم نوشتن یک وبلاگ در زندانها می پوسند .
کاسترو چگونه جلوی پای مردی بلند میشود که کودکان ِ کشورش را میگذارند تا در زندان رسیده شوند و برای اعدام آماده شوند ؟
و دخترک آنارشیست ایرانی ای که در سوئد بزرگ شده و دورانی را هم در ایران گذرانده چگونه میتواند ببیند که در این کشور حتی جاده های مناسب برای انتقال انسانها وجود ندارد و فجایع رانندگی یکی از بزرگترین عوامل کنترل جمعیت شده اند ، و از حق کشور برای داشتن انرژی هسته ای حمایت کند ؟
انرژی هسته ای حق کسی نیست . جهان باید به سوی خلع سلاح همه گانی پیش برود  ، نه به سوی مبادله به مثل . انسانهای اندیشمند که به فکر بشریت هستند باید خواستار خلع سلاح هسته ای باشند و نه همگان سازی  قدرت حمله ی دولت ها به یکدیگر.
اندیشه ی آزاد در پی نجات بشر است ، نه مسلح کردن بشریت در  مقابل یکدیگر.
 
آزادی یک جامعه را میشود از روی آزاد بودن زنان آن جامعه و رعایت حقوق کودکان آن جامعه  قضاوت کرد و رشد  فرهنگی و اجتماعی مردمان یک جامعه را میتوان از روی رفتار آنها با محیط زیست و تلاشی که شهروندان یک جامعه برای در گردش نگاه داشتن زباله ی دور انداختنی می کنند   قضاوت کرد.

در ایران نه این هست و نه آن. نه مسئولیت دولتی کارآیی دارد و نه آموزش های لازم در جهت شناخت  مسئولیت فردی به شهروندان داده میشود  .
 
چگونه میتواند چپ بین الملل از چنین دولتی حمایت کند ؟
زمانی معتقد بودم که انسانهای که اندیشه چپ را درونی کرده اند افراد باهوشی هستند ، و نسبت به جامعه و آنچه در آن میگذرد حساس هستند و با دیدی همه جانبه به آن نگاه میکنند و نظرات ایشان فراگیر است. 
امروز  با  گاف های چپ بین الملل با حرکت ها و حمایت های کور آنان از دولت ها و سازمانهای فوندامنتالسیت  آیا میشود چنین فکر کرد ؟.  
 
[ 11:26 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 14 ديدگاه ]

July 9, 2008

این نوشته ی نبوی را عشق است

این مطلب آقای کلانتری هم در مورد انقلاب (ازدواج )ایدئولوژیک مجاهدین شنیدنی است.
من روزنامه ی مجاهد را هرگز نمیخوانم. فکر میکنم آنقدر خواندنی در دنیا هست که وقت به همه ی آنها نمیرسد ، آنوقت چرا وقت بگذارم و نخواندنی ها را بخوانم. ولی تکه هایی که از ابریشمچی آورده بود واقعا خنده دار است. خوب زور دارد به یکی بگویی از زنت جدا شو تا من باهاش ازدواج کنم اینکه دو نفر همدیگر را بخواهند و از همسرانشان جدا شوند تا با هم ازدواج کنند خیلی متفاوت است با اینکه برای این کارشان توجیهات انقلابی هم بیاورند. توجیهات ابریشمچی بیشتر به حرفهای کسی شبیه بود که حسابی کتک خورده باشد و بعد بگویم : دردم که نگرفت.

یادم می آید آن موقع ها که اینها با هم انقلاب ایدئولوژیک کردند و تمام دنیا را مفیوض کردند ، مجاهدین مثل مور و ملخ ریخته بودند توی کمپ های پناهندگی و ویدئوی ازدواج مریم و مسعود به همه مجانی میدادند. ویدئو آپارات هم قرض میدادند. در کمپ ما بچه ها آپارات را قرض کرده بودند و رفته بودند فیلم رامبو کرایه کرده بودند و نشسته بودند تماشا.
یکی از بچه ها تعریف میکرد که یکی از برادر های مجاهد آمده بود بهش گفته بود : برادر ، ویدئوی ازدواج مریم و مسعود را میخواهید قرض کنید و تماشا کنید ؟ این رفیق ما تعریف میکند که گفته بود : البته البته ، خیلی هم ممنون میشم. و برادر مجاهد که ذوق کرده بود یک نوار ویدئو را به سمت او دراز کرده بود و این رفیق ما آن را گرفته بود و گفته بود : مال خود ِ شب زفافه  دیگه ؟ تازه بازی کرده اند ؟ قبلا از اینا پرنو ندیده بودم.
حاضر بودم تمام دریافتی  پناهندگی یک هفته ام را بدهم و قیافه ی آن برادر مجاهد را در آن لحظه ببینم.
:)))

[ 14:24 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

هر کی گوزید ، ما بودیم

نمیدانم این جک را شنیده اید یا نه ، به هر حال برایتان تکرار میکنم :

در اتوبوس شلوغی ، در میان مسافران ، زنی زیبا و  یک مرد جاهل هم نشسته بودند. در راه ناگهان بادی از خانم در میرود و از شرم سرخ میشود ، جاهل صدایش را صاف میکند و بلند میشود و میگوید : اِهم... ما بودیم.

یکی از آقایان  از این موضوع و جوانمردی ِ جاهل خیلی خوشش می آید ،و مینشیند منتظر فرصت تا بتواند شجاعت و جوانمردی خودش را نشان دهد. هی  صبر میکند و خبری نمیشود . باز صبر میکند و بادی نیست . دو سه تا ایستگاه از ایستگاه خودش هم رد میشود ولی باز خبری نمیشود. آخر سر بلند میشود و میگوید خانمها آقایان من دیگر باید  پیاده شوم ، ولی از اینجا تا آخر خط ، هر وقت این خانم گوزید ، ما بودیم.

این لطیفه مرا یاد بعضی دوستان عزیز می اندازد. با این فرق که آقای شماره دو در داستان بالا اگر عقل درست و حسابی ندارد ، لااقل حسن نیتی دارد که به عکس آن تبدیل میشود . ولی در مورد حسن نیت این دوستان چندان اطمینانی ندارم.

در طول مدتی که در فعالیت های اجتماعی ـ و یا سیاسی ـ هستم ، بارها پیش آمده است که مسئله ای مطرح شده است و کسی یا کسانی بلند شده اند و گفته اند که این حرف را سالها پیش ، وقتی که بقیه اصلا هیج نمیدانستند گفته اند .
شما این آدمها را ندیده اید ؟ آدمهایی که همه چیز میدانند و همه کار را مدتها پیش ، خیلی خیلی وقت پیش کرده اند. آدمهایی که به این ترتیب و به گفته ی خودشان سالهاست که دارند درجا میزنند چرا که هر چه گفتنی بود سی سال پیش گفته اند و دیگر چیزی ندارند که بگویند . شما اینها را ندیده اید ؟

مدتی پیش دوباره یکی از این آدمها را شنیدم ، که داشت میگفت : این جنبش یک میلیون امضا هیچ چیز جدیدی هم ندارد . خودِ کار را که از یکی از کشورهای منطقه کپی کرده اند ، و این خانه به خانه رفتن هم که چیز جدیدی نیست . ما خودمان در ایران که بودیم همین کار را میکردیم ، بروشور هایی بود که در جهت آشنایی با حقوق زنان میبردیم و در خانه ها را می زدیم و به زنان می دادیم. کار جدیدی  نیست....

با توجه به اینکه این خانم بیشتر از بیست سال است که از ایران خارج شده و در یکی از سازمانهای چپ سیاسی بود که به تنها چیزی که فکر نمیکردند حقوق زنان بود و حرفی که میزند مربوط به زمان انقلاب بود، همان زمانهایی که در تظاهرات زنان هیچ کدام از سازمانهای چپ همراهی ای نکردند و تازه به مسئله حجاب هم اعتراضی نمیکردند و به هواداران هم توصیه میکردند که برای گم شدن در میان مردم حجاب مردمی داشته باشند . با توجه به اینکه تنها حرکت نسبتا رادیکال زنان در آن زمان اتحاد ملی بود که این خانم با آن همکاری نمیکرد و تازه آنها هم متاسفانه نیرویی نداشتند  که بتوانند روی چنین کاری بگذارند و برای خودشان هم حقوق زنان به شکلی که امروز مطرح است ، مطرح نبود تا آنجا که مردی که در پلی گامی زندگی میکرد ـ طالقانی ـ را به عنوان کاندید خود برای ریاست جمهوری انتخاب کرده بودند ، بله ، با در نظر گرفتن همه ی اینها ، با شنیدن حرفهای ایشان یاد آن آدم ساده افتادم در اتوبوس افتادم . با این فرق که این یکی  بلند میشود و میگوید از اول ِ اولش ، تا آخر خط هر کی گوزید ، ما بودیم. تفاوت دیگری هم که هست این است که داستان اول لطیفه است و در آنجا آن آدم ساده ، زن را لو میدهد. داستان دوم واقعی است و در آن این آدمهای نه چندان ساده خودشان را لو میدهند. 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

از آدمهایی اینگونه خیلی شاکی میشوم ، از وبلاگ خورشید خانم به سراغ نوشته ی خانم پایدار رفتم . بی اخلاقی خانم پایدار را که صنم به آن اشاره کرد به کنار ، آخه این هم گزارش است ؟ این که همه اش عقده گشایی است. اسم این را میگذارید خبرنگاری ؟
خدا پدر خانم فرح کریمی را رحمت کنه که دست خیلی ها را بند کرد و با دو تا حرف مفت نوشتن میشوند خبرنگار.
چند وقت پیش یکی از بچه ها به من گفت که چرا کار خبرنگاری نمیکنم ، و گفتم که من تحصیلات خبرنگاری ندارم . و گفت بابا همه دارند میکنند دیگه.
و شهرزاد نیوز را مثال زد. که فکر میکنم در مورد شهرزاد نیوز  البته پذیرش تنها به شرط بلد نبودن خبرنگاری نیست که اگر اینطور باشد همه عضوش می شوند. مسئله ی ذغال خوب و رفیق بد ( رفیق بهتر از این هم میشود که تو این نداری دستت را توی یک سایت خبری بند کند )یکی از شرط های تعیین کننده است .  
بگم این خانم فرح کریمی چی بشه  که روزنامه نگاری را کرد یه پول سیاه . وقتی که رفیق بازی جای روزنامه نگاری را بگیرد ودلیل حضورت در یک شبکه ی خبری نه کارآیی و توانایی های شغلی بلکه بلد بودن  خواندن و نوشتن و هم سازمان بودن با ا فلان کس  باشد  ،  گزارش یک کنفرانس چیزی بهتر از این هم از آب در نخواهد آمد.  

راستی ، یکی به این افسانه خانم بگه که دیفرنت میشه متفاوت . این رو دیگه من هم با سواد متوسطم بلدم. کلمه ی به این قشنگی هم داریم که معنا را به طور کامل برساند

[ 7:19 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

July 8, 2008
زن گفت ببخشید دیر آمدم و کیفش را روی صندلی ولو کرد و بر صندلی دیگر نشست.
گفتم : چیزی نیست ، بقیه هم هنوز نیامده اند ، من هم نشسته بودم و داشتم کتاب می خواندم. راحت باش.
گفت :چند وقت پیش  در کلاس رقص با شخصی  آشنا شدم و با هم رابطه گرفتیم  ، امروز  اومده بود خونه و یه قهوه با هم خوردیم و ...
 
و شروع کرد به شرح ماجرا ، با تعجب گوش میکردم تا دیدم که دارد وارد شرح  جزئیات  می شود  و بهش گفتم : ببین ، من اصلا مایل نیستم بدانم تو با دوست پسرت چی کار میکنی ، مسئله ی رختخوابتان کاملا به خودتان ربط دارد . من نه نیازی دارم بدانم و نه علاقه ای دارم که بدانم.
گفت : اوا ؟ با این همه ادعا ؟ پس هنوز خیلی چیزها برایت حل نشده .
 
او را زنی منطقی نمیدانم . همین صحبتش مشخص کننده ی روحیه اش بود . من نه ادعایی دارم و نه قرار است با دانستن جزئیات چگونگی سکس دو نفر ، ادعایی را ثابت کنم ،و نه با گوش کردن به این صحبت ها   چیزی بیشتر از آنچه برایم حل شده است ، حل می شود. کلامش و نتیجه گیری اش بسیار ارزان بود ،  پس نیازی نبود که با او سر صحبت بنشینم و چیزی را به او اثبات کنم .
 
اما از این حرفها زیاد می شنوم. اینکه وقتی با چیزی مخالفت میکنی ،به کسی نه میگویی ، تن به رابطه ای نمیدهی ، تمام باورهایت را زیر سوال می برند.  
 
اما واقعا قرار است چه چیزهایی برای ما حل بشود ؟ یا نشود ؟
من از پورنو گرافی خوشم نمی آید. نه در تصویر ، نه در نوشتار ، نه در تعریف های خصوصی.
میدانم که برای خیلی ها ، پورنوگرافی یک شیوه ی تجربه ی لذت جنسی است. چه آنها که با فیلم و مجله های پورنو روزگار می گذرانند و چه آنها که از طریق تعریف روابط جنسی شان برای دیگران ، لحظات لذت جنسی را باز تجربه میکنند و چه کسانی که از طریق شنیدن این تجربیات در این لذت جنسی سهیم می شوند.
اما من به این دسته ها تعلق ندارم.
برای من رابطه جنسی ، یک رابطه ی خصوصی است بین دو نفر . همانطور که با orgie میانه ی خوبی ندارم ، با گفتن و یا شنیدن چگونگی رابطه جنسی نیز میانه ای ندارم ، یعنی فکر میکنم که این میشود همان وارد کردن شخص سوم یا شخصهای دیگری در رابطه ی شخصی دو نفر که برایم مطلوب نیست.
بارها پیش آمده که با دوستان یا آشنایان در مورد رابطه جنسی و چگونگی اش صحبت کنیم. حتی در این رابطه نوشته ام. اما این صحبتها با پورنوگرافی فرق دارد. قصد در این صحبت ها لذت جنسی نیست. قصد یادگیری و انتقال تجربه است.
اینکه بعضی از دوستان تمایل به صحبت با جزئیات در مورد روابط جنسی شان را دارند ، برای ایشان و کسانی که پای صحبتشان می نشینند یک انتخاب است. انتخابی که لزوما نه به دید ایشان به رابطه ی جنسی بر میگردد و نه به باز نظری ای ایشان . همانطور که من نه هنرپیشگان فیلمهای پرنو و نه سازندگان آن  یا بینندگان آن را دارای فکر باز نمیدانم. 
این فقط یک سلیقه است. سلیقه ای که سلیفه ی من نیست. به حل شدن یا نشدن هیچ مشکلی هم ربطی ندارد.
یک انتخاب است که انتخاب ِ من نیست. 
[ 9:43 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

July 7, 2008
نوشته ای برای بالای 18 سال، و شاید هم نه ...
 
مدتی قبل پارتنری داشتم ،که با هم به شکل جدا زی زندگی میکردیم. این یکی از شکلهای همزیستی در اینجاست ، که زوجین هر یک  خانه و زندگی خود را دارد و صورت حساب های خود را پرداخت میکند ، و آخر هفته ها یا در موارد فراقت  همدیگر را می بینند. این شیوه برای من مناسب تر است . هر وقت هم که کسی از من پرسیده است که آیا نمیخواهی با کسی زندگی کنی گفته ام که اگر کسی را پیدا کنم که نتوانم بدون او زندگی کنم آنوقت با او زندگی میکنم و چنین کسی را تا حالا پیدا نکرده ام.
خلاصه ، روزی این پارتنر من بی مقدمه  به من گفت : این شورت های استرینگ بد چیزی نیستند ها ، قشنگند. نظر تو چیست ؟
گفتم : اینطور فکر میکنی ؟ قشنگند ؟
گفت : اوهوم.
گفتم : هوم. خوب باشه ، اگر اینطور میخوای ،  به خاطر تو میخرم.
گفت : جدا ؟
گفتم : البته .
هفته بعد که یک کادوی بسته بندی در مقابلش گذاشتم و کادو را باز کرد ، مدتی به هدیه و مدتی به من با تعجب نگاه کرد و شلیک خنده اش به هوا بلند شد.
گفتم : باور کن خیلی گشتم تا سایز تو را گیر آوردم. آخه شورت استرینگ مردانه  اصلا خیلی سخت گیر میاید. تقریبا تمام مغازه ها را گشتم و این را در یک مغازه ی خاص گیر آوردم.
گفت : سکس شاپ ؟ ها ؟
گفتم : اوهوم ، و میتوانی بفهمی چقدر سخت هم بود .
خنده کنان گفت : باید فکر میکردم ، دیدم که خیلی راحت پذیرفتی ، و تو غیر ممکن  است چیزی را به این سادگی بپذیری ، آنهم در صورتی که خودت ازش استفاده نمیکنی و مشخصا از چنین چیزی خوشت نمی آید .  باید فکر میکردم که یه چیزی تو فکرت هست. اوکی ، متوجه شدم . تو از شورت استرینگ خوشت نمی آید و من هم اصراری ندارم. فقط به نظر من خیلی سکسی است.
گفتم : یک بار هم گفته بودی که کفش پاشنه بلند خیلی سکسی است ، راستش دیگر دنبال کفش پاشنه بلند نتوانستم برایت بگردم.
گفت : خوب کافی است بگویی که تو دوست نداری .
گفتم : از پوششم میتوانی حدس بزنی . من هرگز نتوانسته ام کفشی که یک سانت پاشنه داشته باشد را بدون اینکه ده بار سکندری بخورم بپوشم. عادت ندارم. بحث در این مورد هم خسته کننده است.  ولی قبول کن که اینجوری از گفتن و بحث کردن خیلی کیفش بیشتر بود. کلی خندیدیم .
بعد از آن ، تا مدتی که با هم همراه بودیم ، هرگز سعی در عوض کردن عادت های پوششی من نداشت. پوشش  مرا " Bohemic" نام گذاشت و معتقد بود که با اخلاق و رفتار من بسیار همخوانی دارد
 
 
در یک مقاله ی بهداشتی خوانده بودم که شورت های استرینگ خطر ابتلا به عفونت مجرای ادرار را بیشتر می کند چون تماس با اعضای داخلی بدن در شورت های استرینگ بسیار بیشتر از شورت های معمولی زنانه است. به نظرم حتی راحت هم نیستند که البته این مسئله در اثر استفاده ی ممتد و عادت میتواند تغییر کند.
 
چند روز پیش یک فیزیوتراپ از آثار سوء کفش پاشنه بلند روی فیزیک بدن ، پاها و کمر زن صحبت میکرد. همچینین میگفت که کفش های نوک تیزی که مدتی پیش مد شده بودند اگر به مدت طولانی استفاده شوند ، انگشتهای پا را دفورمه می کنند.
 
داشتم فکر میکردم که هرگز هیچ چیزی که بدن مردان را مورد آزار و در خطر ابتلا به بیماری های جورواجور قرار دهد اینچنین مد و همه گیر نمیشود. چرا ما زنان با اینکه میدانیم که چقدر از این مدها آزار فیزیکی می بینیم ، داوطلبانه  به استفاده از آنها ادامه می دهیم ؟ راستی چرا ؟
 نمیخواهم کسی فکر کند که من پوششی را بر پوشش دیگر برتر میدانم ، بعضی به شورت استرینگ و کفش پاشنه بلند عادت دارند و هیچ ایرادی هم ندارد. این انتخاب ایشان است و حق انتخاب ایشان در پوشش شخصی شان . این انتخاب هر قدر هم که تحت تاثیر و فشار دنیای تجارتی قرار گرفته باشد ولی چون به هر حال حق انتخاب است ، پس بحثی روی این حق ندارم.  مسئله ای که برای من سوال است همه گیر شدن مدهایی است که در اصل نه تنها راحتی و آسایش را فراهم نمیکند  بلکه آزار جسمی و فیزیکی را هم منجر میشود .  من دلیلش را نمیفهمم.
 
 
[ 23:10 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

July 6, 2008

مرد گفت : من از آن مردهای سنتی ِ ایرانی نیستم . من در خانه کمک میکنم
پرسیدم : به کی ؟
گفت : یعنی چی ؟
پرسیدم : به کی کمک می کنی ؟
گفت : ببین ، بعضی وقتا حرفهایی میزنی که ... خوب معلومه . به زنم دیگه .
گفتم : زن شما خانه دار است ؟
گفت : نه . شاغل است.
کفتم : نیمه وقت کار میکند ؟
گفت : نه ، تمام وقت . این سوالها برای چیست ؟
گفتم : او تمام وقت کار میکند ، و شما هم تمام وقت کار میکنی . درست فهمیده ام ؟
گفت : بله .
گفتم : بعد شما به او کمک میکنی در کار خانه ؟ دوست عزیز بچه ها به کار خانه کمک میکنند ، انسانهای بزرگسال  در کار مشارکت میکنند. شما هر دو شاغل هستید و تمام وقت در خارج از خانه کار می کنید.اگر او شاغل نبود و خانه دار بود البته مسئله جور دیگری بود. آنجا در تقسیم کار ، کار خانه نصیب او بود و شما با مهربانی کمک میکردید. ولی الان ، شما  همچنان میگویید که کمک میکنید. کار خانه باید انجام شود ، و این طور که من می فهمم شما آن را انجام نمیدهید ، همسرتان انجام میدهد و شما فقط کمک میکنید. درست میگویم ؟
مرد به فکر فرو رفت و گفت : اینطوری به مسئله نگاه نکرده بودم. ولی من یک مرد سنتی نیستم. او آزاد است که هر کاری میخواهد بکند ، هر کسی را که دوست دارد ملاقات کند و هر جا که خواست برود .
گفتم : شما چطور ؟ آیا او همین آزادی ها را به شما هم داده است ؟ یا فقط اینجا شما هستید که حق دارید " آزادی بدهید " . و در این صورت آیا این حق را هم دارید که " آزادی را بگیرید " 
باز به فکر فرو رفت و بعد از تاملی گفت : شما انگار از دنده چپ بلند شدید ، اینطوری که نمیشه حرف زد . آدم انگار همیشه با شما متهم است. 
گفتم : نه  ،این طور  نیست. من معمولا با آقایان اینطور برخورد نمیکنم. میفهمم که یک زندگی یا عمل کرد دارد ، یا ندارد. و اینطور که از زندگی شما فهمیدم ، کار می کند. ولی حرفهای شما مرا واداشت که کمی وارد دیالوگ شوم.  شما خودتان مرا ترغیب کردید که دیالوگی داشته باشیم. وگرنه من که راه نمیروم و مردان را زیر سوال نمی برم. راستش را بخواهید توان و وقتش را هم ندارم.
گفت : ولی من نمیخواهم شما فکر کنید که من هم مثل همه ی مردهای سنتی ایرانی هستم.  
کفتم : حتما نیستید . اگر میخواهید نباشید ، حتما نخواهید بود. و الان هم با این فکر مجددی که روی کارهایتان می کنید ، قدمی دیگر در این جهت برداشته اید. و همین هم کافی است. مهم این است که هر روز قدمهای کوجکی در راه تغییر برداریم. رم را هم یک روزه درست نکردند . 

[ 21:59 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

July 3, 2008
 
برنامه های صدای آمریکا را معمولا نگاه نمی کنم ، اما از دیدن احمد باطبی در تلویزیون  صدای آمریکا آنقدر خوشحال شدم که داشتم بالا و پایین میپریدم.
از رهایی احمد باطبی خیلی خوشحال شدم. از دیدن چهره ی حقیقتا زیبای باطبی  بسیار خوشحال شدم. 
از اینکه باطبی در دنیای آزاد جایگاه زیبایی را ، دفاع از حقوق بشر در ایران بدون وابستگی به هیچ سازمان و گروهی انتخاب کرده است ـ حداقل تا الان ـ خیلی خوشحال شدم. و پس از این هم ، او نیز چون هر انسان دیگری آزاد است که راه خود را در زندگی انتخاب کند. مهم است که یاد بگیریم  این انتخاب را به رسمیت بشناسیم.
هنوز خیلی از کسانی که قادر به استفاده از مغزشان نیستند ، با میل یا پیام در این وبلاگ مرا و بسیاری دوستان دیگر را  جهت حمایتی که از گنجی کردند و خواستار آزادی اش شدند ، بابت موضع گیری های گنجی مسئول میدانند .برای این افراد اندکی شعور و  عقل و قدرت استفاده از آن را آرزو میکنم .
آرزوی من برای تمام زندانیان سیاسی عقیدتی در ایران و دنیا ، آزادی است. مهم نیست که این افراد چه گفته اند و چگونه می اندیشند. هیچ انسانی نباید به خاطر اندیشه اش در زندان باشد.
از زنده ماندن احمد باطبی بسیار خوشحال هستم.

به قول اینجایی ها . یکی دیگر جان بدر برد  ، و 70 میلیون باقی هستند. (جمعیت ایران به هفتاد میلیون رسید دیگه ؟ نه ) 
_______________________________
پس نوشت : چند کامنت دریافت کرده ام که از چاپ آنها خودداری کردم  و شماره ی آی پی آنها را به قسمت آشغالهای کامنتدانی سپردم . یک چیزی را لازم میدانم  برای این افراد که بجز فحشهای مختلفشان ، یک حرف مشترک میزنند توضیح دهم. این توضیح نه برای توضیح عملکرد خودم  است ، بلکه شاید بتواند لحظه ای دیگرگونه اندیشیدن را به شما نشان دهد .
من از خودم هرگز ، هرگز ، هرگز نمیپرسم که احمد باطبی ، یا گنجی ،( به هیچ وجه نه مسئله ی باطبی و گنجی را یکی میدانم و نه آنها را در کنار هم یا یکی را از دیگری بهتر یا کهتر میدانم ، مسئله ی مشترکی که این هر دو داشتند این بود که زندانی سیاسی بودند ) و یا هر زندانی سیاسی دیگری چرا آزاد شدند.
تنها سوالی که من از خودم میکنم این است که چرا این افراد زندانی شدند . در آغاز قرن 21 ، انسانهایی که هیچ جرمی انجام نداده اند سالهایی از زندگی خود را در زندان می گذرانند و تا سر حد مرگ می روند.
تنها یک سوال برای من وجود دارد ، اینکه چرا اینها زندانی بودند. من آزادی هیچ زندانی سیاسی ای را زیر سوال نمی برم ، چرای من زندانی بودن ایشان است ، نه آزادی ایشان.
این تفاوت من با شماست . این تفاوت را یاد بگیرید بفهمید . و حتی یاد بگیرید به آن احترام بگذارید.
شمایی که آزادی کسی را زیر سوال می برید ، همگی در دنیای آزاد ،در اروپا ـ یک نفر از کانادا ـ  در پشت مونیتورهای خود  با اسمهای الکی ، چهره ی خود را مخفی میکنید و حتی جرات ندارید این فکرتان را که حتما معتقدید درست است با اسم خودتان مطرح کنید. اما انتظار دارید که انسانی در زندان بپوسد تا شما بتوانید به دنیا ثابت کنید که جمهوری اسلامی چنین و آنچنان است.
این را بدانید که چنین و جنان بودن جمهوری اسلامی تنها به خود شما نیاز به اثبات دارد ، چرا که مغزهایتان آنچنان فعال نیست که جرم و جنایت را بشناسید . شما آزادیخواه نیستید. شما دشمنان آزادی هستید.
تلاش کوچکی ، شاید اولین تلاش زندگی تان را ، داشته باشید تا تفاوت من با خودتان را بفهمید . به این تفاوت باور کنید و به آن احترام بگذارید . و سعی کنید برای این تفاوتها  ارزش قائل باشید. سعی کنید قبول کنید که اگر تمام افراد دنیا مثل شما فکر میکردند دنیای پر کینه و پر نفرت و بی تفکر و بی مغزی داشتیم که  مکانی برای زندگی انسانها نبود.
دیگر تمام. من سعی ام را کردم.  باقی با خودتان  
[ 5:34 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

July 1, 2008
 
 
نوال السعداوی ، زنی که در 15 سالگی از طریق کتاب مشهورش ، چهره عریان زن عرب با او آشنا شدم در استکهلم است. 
امروز در کنفرانس مطبوعاتی کوتاهی که بود  سوال و جوابهای زیادی مطرح شد  که شاید بعدها مقداری از آنها را نوشتم ،ولی جواب او به یکی از سوالها خیلی جالب بود . 
یکی از مردان شرکت کننده از او پرسید : با تمام مشکلاتی که نام بردید ، چه چیزی تو را به ادامه ی حرکت وا میدارد ؟
شعار نداد ، از هدف های بزرگ  و وظیفه  نویسنده صحبت نکرد ، گفت :
The pleasure of writing , it is better than sex.
:)))
 
 
[ 22:44 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

طرح یک پرسش :

معمولا کسی از دوستان چپ  ـ حداقل امروز دیگر ـ طرفدار چین کمونیست ، شوروی سوسیالیستی و کشورهای بلوک شرق سابق نیست. جمیع قریب به اتفاق ایشان معتقدند که این کشورها با اندیشه ی سوسیالیستی و کمونیستی فرسنگها فاصله داشتند و آنچه در این کشورها به اسم سوسیالیسم اتفاق افتاد را تایید نمیکنند.

البته بجز کوبا ، چون فیدل نازه . بگذریم.

سوال من این است که با تمام این مخالفت ها ، با تمام این فاصله گرفتن ها ، و با تمام آنچه در این کشورها اتفاق افتاد و ایشان هم میدانند و هیچ تاییدی هم بر آن ندارند ، چرا مخالفت با این کشورها معمولا به اسم مخالفت با کمونیسم معرفی می شود ؟

چرا انسانهایی که از چائوچسکو و تیتو و مائو و استالین و برژنف و فیدل  گریخته اند و به دنیای آزاد پناه آورده اند ، از طرف خود این دوستان که در انتخابشان همین دنیای آزاد را به  چین کمونیست ، کوبا ، شوروی و بلوک شرق  و زندگی در آنها ترجیح داده اند، ضد کمونیست قلمداد می شوند ؟ چرا چنین است ؟

[ 4:53 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]



Powered by MT3.35