من در پاسخ این نقد کامنتی در همان سایت گذاشتم که بعد فکر کردم میشود کمی کامل تر در اینجا بگذارم و کمی وبلاگی با آن برخورد کنیم . این نه به آن روست که به نظرم نقد خانم سپهری نقد خوبی باشد . که نیست. بسیار ضعیف است و گنگ. ولی برای گروه تپش به عنوان گروهی که حرف زیادی برای گفتن دارد و شیوه های نوینی برای گفتن انتخاب میکند ، بسیار ارزش قائلم.
خانم سپهری عزیز : نقد شما متاسفانه به طور کل نقد گنگی است . من از خواندن این نقد متوجه شدم که شما چندان از کار گروه تپش 2012 و شاهین نجفی خوشتان نمی آید . که این مسئله ی سلیقه است و حق شماست . ولی دقیقا متوجه نمیشوم چرا این ابراز سلیقه را میخواهید نام نقد به آن بدهید . در جایی مینویسید : ...خود نشانگر این است که ترانه سرا به "مردانگی" اعتقاد دارد و تصویری مثبت از آن در ذهن دارد. سوال من از شما این است که مگر نباید به چیزی به نام " مردانگی " یا " زنانگی " معتقد بود و مگر نباید تصویر مثبتی از این مقوله ها در نظر داشت ؟ این طور که به نظر من میرسد ،" مردانگی " از نظر شما به خودی خود مقوله ای منفی است ؟و نباید کسی به آن اعتقاد داشته باشد و آن را مثبت بداند. در حالی که به نظر من این طور نیست. ما در زبانهای مختلف هم ـ من متاسفانه بجز فارسی فقط به دو زبان سوئدی و انگلیسی آشنایی دارم ـ مترادف مردانگی و زنانگی را داریم و این دو مقوله ابدا بار منفی ندارند. شخصا فکر میکنم که هیچ بار منفی بر دوش مرد بودن و مردانگی نمیتوان گذاشت ، بلکه این فرهنگ مردسالار است که منفی است . و در عجبم که کسی با دیدگاه فمینیستی این دو یعنی مردمداری و مردانگی را یکی بداند . مردانگی به معنی آنچه که به مرد نسبت داده میشود ، به خودی خود دارای بار منفی ـ یا مثبت ـ نیست. این جامعه است که این کلمات را ارزشگذاری میکند. اگر شاهین و تپش 2012 در شعر خود همان نگاه سنتی را به زن ارائه میدادند که خانم ما مرد نیستیم حالا تو بیا و مرد باش ،( همچون مردانی که زنان مورد توجه خود را یک پا مرد مینامند ) تمام بحث شما را درست میدانستم. ولی اتفاقا این شعر معنایی متفاوت با آنچه در سنت به آن عادت داشته ایم میدهد. ما که از مردی مردیم ،لااقل تو زن باش. و اینجاست که به نظر من ، با تمام تعریف های سنتی از مرد و زن مقابله میکند. زن بودن که تا کنون در اندیشه ی سنتی یک ضد ارزش بود ، تا آنجا که هر چه ضعیف و پرهمهمه و بی پرنسیپ است به زن میچسبانند ، در این ترانه به ارزشی برابر ـ و نه بالاتر ـ از مرد بودن تبدیل شده است.
"ما توان اجرای نقش خود را نداریم ، تو آنگونه که باید باشی ، باش."
این تعریف برابر و زیبا از مقوله های زنانگی و مردانگی را کمتر در ادبیات و بخصوص ترانه های ایرانی میابیم.
ترانه های ایرانی اگر خیلی همت کنند ، از زن موجودی ظریف و زیبا میسازند که باید گذاشت تو تاقچه و نگاهش کرد. ترانه ی ما مرد نیستیم زن را به درون میدان میخواند ، و جایگاه او را در میان کارزار میداند. البته در اینجا هم با شما که میگویید که زنان را در کنار گود پنداشته است موافقتی ندارم.
در سیر دوران زن همیشه در حاشیه ی انقلابات و تحولات اجتماعی قرار گرفته است یا قرار داده شده . زنان در تمام جهان برای احقاق حقوق خود جنگیده اند ، ولی تلاش زنان ایران برای احقاق حقوق خود به طور مستقیم به مقابله با حکومت می انجامد. به باور من ، ترانه ی ما مرد نیستیم ، نه به کنار گود بودن زنان ، بلکه به حرکت زنان و در میدان بودن زنان باور دارد و این نکته را برجسته میکند.
فراموش نکنیم که دختری که پرده اش را میدوزد ، دختری که وضعیت مالی اش اجازه ی این کار را نمیدهد و به خاطر از دست دادن پرده ی بکارت خود سوزی میکند در همین جامعه زندگی میکنند.
فراموش نکنیم که زنی که زندگی اش در قابلمه و قوری خلاصه شده است در همین جامعه زندگی میکند. او نه اینکه فقط مادر ما باشد ، شاید خواهر ما و در سن و سال خود ما باشد.
فراموش نکنیم که این زنان اکثریت زنان ایران را تشکیل میدهند
اینجاست که زن بوی زمین سوخته را میدهد ،و از او به خاطر باج دادن به مردان گله میشود. و این باج دادن نه فقط از طرف زنان عام ، بلکه از طرف زنان فمینیست هم انجام میشود.
باز میگویید : ... این ترانه با خطاب قرار دادن زن ایرانی و گفتن اینکه "تو بوی زمین سوخته مون رو میدی خانم/ تو هم از عرش به فرش رسیدی که خانم"، نقش زنان را در تحولات اجتماعی سالهای اخیر نادیده میگیرد. اینجا گفتار شما دقیق نیست . چراو چگونه نتیجه گرفته اید که گفتن کلمات " تو بوی زمین سوخته مون را میدی خانم / والی آخر"نادیده گرفتن نقش زنان در تحولات اجتماعی ـ حالا مربوط به سالهای اخیر یا درکل ـ است ؟ این دو کجا و کی با یکدیگر در منافات قرار گرفتند ؟
باز مینویسید : ...در ضمن من از اساس مخالف به کار بردن فحش و ناسزا در کار ادبی، هنری و یا حتی سیاسی نیستم، ولی اینکه آدم چگونه آن را به کار ببرد، بسیار مهم است. و با این جمله ترانه ی ما آخر خطیم را به لمپنیسم متهم میکنید. شما خود میگویید از به کار بردن فحش و ناسزا در کار مشکلی ندارید ، ( چیزی که در اینجا از آن استفاده نشده است ) ولی با یک ارزش گذاری سنتی پند میدهید که چگونه به کار بردن فحش و ناسزا مهم است ؟ برای من این سوال مطرح میشود که : 1 ـ نعریف شما از لمپنیسم چیست ؟ آیا پرداختن به مسائل جنسی را لمپنیسم میخوانید یا شناسه های دیگری از لمپنیسم دارید و اگر چنین است چرا این شناسه را ارائه نمیدهید . 2 ـ چگونگی کار را روشن نمیکنید. این که میگویید چگونه به کار بردن فحش و ناسزا مهم است لطف کنید و توضیحی دهید که چگونه باید فحش و ناسزا را به کار برد که از طرف شما یا کسانی که مثل شما می اندیشند به برچسب دچار نشد ؟
ترانه ی ما آخر خطیم به دورویی و اخلاق دوگانه ای که مذهب و مذهبیون در میان مردم تبلیغ میکنند و خود از آن پیروی نمیکنند می پردازد. آنان که در منبر یک نوع اخلاق را توصیه میکنند و چون به خلوت میروند دیگرگونه رفتار میکنند . ترانه خشم و بغض زبان جوانانی است که سالهاست شنیده هایش از مذهبیون ـ که حاج آقا خطاب میشود ـ با دیده هایش از عملکرد آنها متفاوت است . جوانی که بابت دیده شدن با یک دختر شلاق میخورد ولی در روزنامه میخواند که سردار مملکتش با چندین زن برهنه دستگیر شده است. ترانه صدای اوست خانم سپهری ، نه صدای آقای فرهیخته ای که کتاب بی نوایان میخواند . و نه صدای آن مرد میان سالی که در صف نانوایی به سران مملکت فحش میدهد و از بابت به یغما رفتن ثروت ملی برآشفته است. ترانه زبان خشم نسل جوان است خانم سپهری . این ترانه نه لمپنیسم است ، و نه فحش و ناسزا. خشم است و بغض. این خشم و بغض شاید به نظر شما بیجا باشد ، اما تعیین چهارچوب برای آن و تعیین شیوه ی بیان از طرف کسی که ادعای فمینیسم هم میکند برای من بسیار عجیب است .
و این کاری است که شما میکنید ، شما دارید برای بیان این خشم و بغض چهارچوب تعیین میکنید خانم سپهری .این با شناختی که من از شما داشتم بسیار فاصله دارد. ولی انسانها تغییر میکنند ...
در یک مورد ، و آن انتقاد از حضور ناسیونالیسم در ترانه ها با شما کاملا موافق هستم. که در ترانه ی دوم بسیار مشهود تر است. در ترانه ی اول ـ ما مرد نیستیم ـ که منافع ملی مطرح میشود ، من مشکلی با شعر ندارم .اگر در یک جا به جد عرب و خلیج عربی اشاره میشود ـ من هم شخصا با عربی خواندن خلیج فارس بسیار مشکل دارم و دفاع از نام خلیج فارس را با منافع ملی ما و نه ناسیونالیسم پیوند میزنم ـ در دنبال همان شعر هم به مسئله ی نفت شمال و دریای خزر که و بخشیدن این دو به روسیه شوروی که ابتدا از سوی حزب توده مطرح شده بود و امروز هم از سوی جمهوری اسلامی تقریبا عملی شده است اشاره میکند. که به نظر من اشاره ای ماهرانه است. اینجا دیگر مسئله ضد عرب بودن مطرح نیست. مسئله بر سر منافع ملی است که بر اساس منافع مقطعی حکومتی به تاراج سپرده می شود. .
اما در ترانه ی حاجی ما آخر خطیم و سرو کردن سوسمار و ملخ ، به نظر من به شکل اغراق آمیزی مرزها رعایت نشده است.
غذای هر ملتی با آنچه در اختیار دارد مهیا میشود. اگر غذای گیلکی از ماهی و گیاه است و غذای کرد از لبنیات و غذای هر ملتی با آنچه در اختیار دارد رنگ میخورد ، خوردن سوسمار و ملخ ـ من دقیقا نمیدانم آیا واقعا ملت عرب سوسمار و ملخ میخورند یا نه ولی اولین بار با این عبارت سوسمار خور را در ادبیات هدایت روبرو شدم ـ نیز طبق طبیعت کشورهای عرب زبان و دسترسی عرب به آن قابل درک است. ما هرگز به چینی ها برای استفاده از سگ در غذای روزانه شان توهین نمیکنیم. در بسیاری کشورهای آفریقایی سوسک بو داده جزو تنقلات محبوب شمرده میشود و ... و این چیزها هرگز مورد توهین ما قرار نمیگیرد. این قابل درک است که آنچه اسلام به کشور ما تحمیل کرده است ، خشم و غضبی به وجود می آورد و از نظر من نیز پیوند زدن این خشم و غضب با عرب و در پیامد آن عرب ستیز شدن بسیار غیر قابل قبول است. من نیز با این گونه نگاه بسیار مشکل دارم.
از توجه شما متشکرم. مهشید راستی