June 14, 2008
دخترک دارد برای مهاجرت  آماده میشود و یکی از کارها اجاره دادن آپارتمان کوچکش است. برای اجاره دادنش تصمیم گرفته که خانه را مرتب کند و مبله اجاره دهد تا دیگر مجبور به فروش چیزی نباشد.
قرار شد خانه را رنگ کنیم و حمام را هم . چند روز پیش رفتیم و رنگ انتخاب کرد و برای حمام هم رنگ مخصوص خریدیم ـ حمام متاسفانه کاشی نیست و کاغذدیوار مخصوص حمام است که میشود رویش را رنگ کنیم. ـ امروز از ظهر پیش او بودم تا قسمتی از کارها را انجام دهیم.
خودش که قربونش برم ، اهل این کارها نیست . بیشتر میچرخید و تماشا میکرد و این جا و آنجا را نشان میداد که لکه گیری بشود. 
وسط کار گفت : مهشید تو اگر بی کار شدی میتونی نقاش بشی. خیلی زرنگی ـ دخترک گاهی وقتی تنها هستیم مرا مهشید صدا میکند ـ
گفتم : ها ها ، رویش فکر میکنم .
گفت : نه جدی میگم. تو همه ی کارها را خودت میکنی. ماما ن همیشه اینطور بودی
از بالای نردبان گفتم : اوهوم ، این رل رو میزنی  تو رنگ و بدی  به من؟
گفت : یعنی همیشه اینطور بودی ؟ یا مجبور شدی اینطور باشی ؟
فکری کردم و گفتم : اگر منظورت این است که موقع زندگی با پدرت هم این کارها را خودم می کردم ، خوب آره.
گفت : اون بلد نیست  ؟
گفتم : بلد هست ، ولی تنبله . باید چند بار بهش میگفتی تا کاری را انجام دهد . شاید هم عیب از منه که عادت به غر زدن ندارم و ترجیح میدهم به جای اینکه سه بار غر بزنم تا کاری انجام شود ، یک بار خودم انجامش دهم و این عادت شده است.

دختری دائما میچرخید و از من پذیرایی می کرد. ناهار درست کرد و دائم آبجو خنک باز میکرد و من هم مشغول رنگ کاری بودم. دائم راه میرفت و میگفت چه خوب شد ، چه قشنگ شد. مهشید این خیلی حرفه ای است . باور کن تو میتونی نقاش ساختمان بشوی .
یک جا قلمو به سقف برخورد و به جای اینکه از پله های نردبان آلمینیومی پایین بیایم ، با انگشت پا تکه پارچه ای را که روی یکی از پله ها گذاشته بودم گرفتم و بالا آوردم و به دستم گرفتم و دیدم دادش در آمد : تو آکروبات هم میتونی بشی !!!
گفتم : ممکنه اینقدر واسه من آلترناتیو شغلی پیدا نکنی دختر ؟
 
دخترک گفت : حالا که قشنگ شده دیگه دلم نمیاد اجاره بدم و برم ، بهتره که بمونم .
گفتم : البته  تو برای قشنگ نبودن آپارتمان نبود که میخواستی از اینجا بری .
گفت : اوهوم ، بعد اونوقت برای چی بود ؟ :))

ساعت 10 شب کار اتاق تمام شد. و جدا تمیز و قشنگ در آمد . از حق نگذریم رنگی که انتخاب کرده بود هم خیلی رنگ قشنگی بود و خانه را جلایی تازه بخشیده بود.  با عجله دست و صورتم را شستم که قطار را بگیرم. آشغالها را جمع کردیم و گفتم که من سر راه آنها را بیرون میگذارم. بغلم کرد و بوسید و کلی تشکر کرد. گفت : روز تعطیلت را برای من گذاشتی ، به این قشنگی هم شد...
گفتم : برای تو ، همیشه . دفعه ی دیگه حمام را درست میکنیم.
صورتش باز بود و میخندید . شاد بود ، خیلی شاد.

 تقریبا یادم رفته بود چقدر خوشحال کردنش  آسان است. 
[ 23:01 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]


Powered by MT3.35