زن ایرونی تکه !!
مدتی پیش نوشته ی مرد ایرونی تکه را نوشتم ، قصدم افشاگری مردهای ایرانی ای که در سر راه من قرار گرفتند نبود .مسئله این نبود که ایشان شناسایی شوند ، البته اگر هم کسی ایشان را از همان نوشته میشناخت مشکلی نداشتم. چنانچه که چند تا از دوستان زنگ زدند و پرسیدند که م کیست و ه کیست و ...پاسخ هم گرفتند. چرا که هر چند کنجکاوی در مورد این مردان را درک میکنم ، ولی میدانم و کامنت های شما نیز نشان داده است که این مردان نه در استکهلم و انگلیس و استرالیا بلکه در تمام جامعه ی ایرانی ریشه دارند.
اما قصدم فقط این است که به نوعی مردانی که اینگونه برخورد میکنند ، بازنگری ای روی اعمال و رفتار خود داشته باشند. قرن 21 است .آخر تا کی میخواهیم مثل اجدادمان رفتار کنیم. دنیای مدرن رفتار مدرن را میطلبد . آقایان ، تلاش کنید .
این به آن معنی نیست که بگویم ما زنان ایرانی پیشرفته و مدرن هستیم . مدرنیته برای ما که مسیر مدرنیته را طی نکرده ایم ، آموختنی است .مدرنیته در تربیت ما نقش نداشته.. باید آن را بیاموزیم و باید در شیوه های رفتار خود بازنگری و تجدید نظر کنیم.
وقتی پای صحبت مردان ایرانی مینشینم ، دلشان خیلی پر است. چه آنها که سنتی هستند و چه آنها که مدرنتر می اندیشند.
یکی از مسائلی که مردان سنتی از آن می نالند این است که خانم هر وقت با من بیرون میرود انتظار دارد که مثل راننده تاکسی در خدمتش باشم ، ببرم و بیارم و خرج کنم . یک کرون ـ یا تومن یا یورو یا دلار یا .. ـ خرج نمیکند و بعد هم ادعا میکند که من زن مدرن و مستقل هستم. و وقتی روی رفتار و انتخاب لباسش نظر میدهم میزند توی ذقم
در این رابطه خانمی را میشناختم که صحبت میکرد و میگفت که من با فمینیسم مخالف نیستم ، افرادی مثل شما خیلی مبارزه کرده اند که ما در محل کار و اجتماع بتوانیم زندگی انسانی داشته باشیم . و حقوق زن در خانه تامین شود . ولی من وقتی با مردی بیرون میروم دندش نرم ، باید خرج کند.
وقتی به او اعتراض کردم گفت : این یعنی زنانگی ، تو زیادی خشن شده ای. مرد خوشش می آید که برایت خرج کند. مرد بهش برمیخورد که تو دست تو جیبت کنی.
من این را البته در مردان سنتی دیده ام ، که وقتی گفته ام پول غذایی را که بیرون خورده ایم میدهم ،یا دنگ خودم را میدهم ، همچی نگاهی کرده اند که انگار به ایشان توهین کرده ام.
در این میانه از مردانی که خرج خودشان را هم سر تو می اندازند و اسم خودشان را مدرن و فمینیست میگذارند بگذریم. این مسئله در مورد ایشان به دو چیز ربط پیدا میکند. اول خساست ایشان و دوم اینکه رابطه برای ایشان یک شیوه ی سوء استفاده ی مالی است. مثل زنانی که معتقدند که وقتی با مردی بیرون هستند باید او خرج کند. در حقیقت این دو تیپ ، یکی هستند.
نکته ای که من درک کرده ام این است که زنانی که اینگونه رفتار میکنند ،معتقد هستند که در رابطه چیزی از دست میدهند. دید ایشان در باره ی رابطه ی جنسی دیدی سنتی است. معتقدند که مرد است که از رابطه ی جنسی سود میبرد و در مقابل این سودوری باید بهایی پرداخت کند. یعنی همان معامله ی ساده ی پایاپای. یک خرید و فروش ساده که با توافق هر دو طرف صورت میگیرد. چون مردانی که به این رابطه تن میدهند نیز چنین زنانی را نجیب و پاک و مناسب تشخیص میدهند و زنانی را که نقش فعالی در انتخاب همراه و در رابطه جنسی دارند را مهر " خراب " میزنند.
اما اینجا زیاد قصد ندارم که چندان به این مسئله بپردازم. که خود بحثی جداگانه میطلبد که چرا مردان و زنان ، زن نجیب را زنی پاسیو میداند . امروز مسئله ی دیگری ذهنم را مشغول کرده است.
من فکر میکنم ما زنها یک مشکل بزرگ با رابطه داریم. و آنهم این است که نقش خودمان و نقش طرف مقابلمان را به درستی نمیشناسیم. چگونگی بیان علاقه و عاطفه برای ما مشخص نیست . آزار را طبیعی میدانیم و به آن تن میدهیم .
وقتی رابطه ای تمام میشود ، انگار ما به کش آمدن رابطه عادت داریم. اینکه طرف زنگ بزند و حرف نزند و تو بدانی که این اوست که زنگ زده است ، یا زنگ بزند و بنالد و یا حتی فحش بدهد ـ در مواردی حتی فحش خواهر مادر ـ انگار برای ما این امر را مشبه میکند که این مرد علاقه ی شدیدی به من داشته و الان از بابت از دست دادن من ناراحت است.
(این مسئله ی فحش دادن معمولا کار شوهران سابق است البته ،ولی بعضی دوست پسران سابق این خصوصیت را از انحصار شوهران سابق در آورده اند و از این شیوه استفاده میکنند )
خانمی از آشنایان تعریف میکرد که دوست پسر سابقش او را دیده بود و در میدان و در جلوی مردم زانو زده بود و از او خواسته بود که اجازه دهد برگردد. تعریف میکرد که نمیدانی چه ها میکرد .
این آقا به فاصله چند ماه پس از این زانویی که زده بود ، با خانم دیگری ازدواج کرد.
توجه کنید که این آقا دوست دختر جدیدی پیدا نکرد. بلکه به فاصله چند ماه ازدواج کرد. و من فکر میکنم حداقل چند سالی ـ حالا برای همچین مردها و زنهایی حداقل چند ماهی ـ آشنایی و رابطه مشترک لازم است تا تصمیم به ازدواج گرفته شود. حدس زدن چگونگی این رابطه و رفتار این آقا زیاد سخت نیست.
نمیگویم که این مسائل و این بدفهمی ها مربوط به دیگران است. من خودم از این جمع مجزا نیستم. شاید این هم به عادت من ربط پیدا میکند ، روابطی را که تمام کردم معمولا کش پیدا کرد. آقا یا میرفت و دیگران را واسطه میکرد که به من تلفن بزنند و بخواهند که بتواند برگردد ـ مثل آن آقایی که یک خانم دیگر را یک خورده حامله کرده بود ـ و یا تا مدتها شب و نصفه شب زنگ میزدند و حتی فحش هم میدادند ـ و قبول کنید وقتی از کسی فحش میشنوی یا وقتی کسی با خودخواهی تو را از خواب بیدار میکند ، قبول این مسئله که او تو را دوست دارد سخت است. شاید این عادت ها بود که موجب اتفاقی که مایلم برایتان تعریف کنم شد.
چند سال پیش برای مدتی با مردی سوئدی ـ اسمش را بگذاریم ماتیاس ـ دوست بودم . تا اینکه واقعا خسته ام کرد . مسائل زیادی داشت که حل آن از حد قدرت و حوصله ی من خارج بود . به آنها نمیپردازم . از او خواستم که تمام کنیم و تمام شد.
مدتی پیش داشتم در شهر قدیم استکهلم قدم میزدم که او را دیدم ، جلو آمد و سلام و علیک کردیم و گفت : چقدر خوشحالم که دیدمت ، دلم برایت خیلی تنگ میشه.
با غیض گفتم : آره ، معلومه .
گفت : یعنی چی که معلومه ؟ منظورت چیست ؟
گفتم : تو رفتی و اصلا هیچ خبری نگرفتی .
گفت : تو خودت خواستی که تمام کنیم ، تو دقیقا گفتی که مایل هستی بروم ،مگر اینطور نبود ؟
گفتم : خوب چرا ، ولی خوب...
گفت : ولی خوب چی ؟ یعنی من اشتباه کردم ؟ یعنی تو نمیخواستی من بروم ؟
گفتم : خوب چرا ، ولی آخه تو رفتی و پشت سرت را نگاه نکردی. نه تلفنی ، نه میلی ..
گفت : عزیز ِ من ، تو از من خواستی که بروم. من وقتی از تو جدا شدم تلفن تو را از لیست کنتاکت تلفن پاک کردم و وقتی خانه رسیدم میل تو را پاک کردم تا احیانا در مواقعی که خیلی هوایت را میکنم نگویم بادا باد و بهت زنگ بزنم یا بهت میل بزنم. تو از من خواستی بروم و من برایت این احترام را قائل بودم که دیگر بروم و مزاحمتی برایت ایجاد نکنم. به این میگویند رسپکت. و تو به این کارِ من اعتراض میکنی ؟
فکر کردم : راست میگفت ، خودم به او گفته بودم برود . خودم به او گفته بودم که دیگر در توانم نمیگنجد و خواسته بودم تماسی نداشته باشیم . و وقتی چنین کرده بود چرا حرفش را که گفت دلش برای من تنگ میشود باور نکردم ؟ آیا انتظار داشتم که مثل مردان دیگری که در زندگی ام بودند ـ مردان ایرانی ـ مرا بجزاند و فحش بدهد و دیگران را واسطه کند و نصفه شب ها زنگ بزند و بگوید : من حالم بده ... یا از این قبیل ؟
آیا من هم با این همه ادعا راهی بجز این شیوه های آزار دهنده برای تمام کردن یک رابطه عاشقانه نمیشناسم و اگر رابطه ای متمدنانه تمام شود فکر میکنم که حتما آن که ادعا میکند نبود؟
از او غذر خواهی کردم و پرسیدم که اگر وقت دارد قهوه ای با هم بخوریم. با لبخند گفت : مهمان تو باشیم فمینیست عزیز ِ من ؟
سراغ دوقلو هایش را از او گرفتم و او سراغ دخترم را ، گفت که دوقلوها به مدرسه میروند و ژیمناستیک و شنا و پیانو میزنند و خیلی با هم متفاوت هستند. گفتم که دخترک دیگر هم خانه ی من نیست و در درسهایش بسیار موفق است.و قصد هجرت از سوئد دارد . گفت : مستقل و موفق ...هوم. سیب چندان دورتر از درخت نمی افتد.
راستی مگر رسپکت غیر از این است ؟ مگر علاقه و عاطفه غیر از این است ؟ اینکه کسی تو را با خصوصیات خوب تو ببیند و به یاد بیاورد و چنان که هستی بپذیرد و انتخاب تو را بپذیرد و موجب آزار تو نباشد. راستی اگر اینها ریشه در علاقه ندارد پس علاقه چیست ؟
شیوه ای که من به آن عادت کرده بودم متفاوت بود. آقایی که نیمه شب زنگ میزد و با وجود اینکه می دانست که من فردایش کار میکنم مرا از خواب بیدار میکرد تا بگوید که حالش بد است و ساعتی صحبت کند و خود را سبک کند و بعد بگیرد تخت بخوابد ـ چون خودش کار نمیکرد ـ و من خسته و کوفته صبح بلند شوم و بروم سر کار . این آقا نه به خاطر علاقه به من که به خاطر علاقه به خودش مرا آزار میداد. این آقا احساس میکرد شخصیتش خورد شده است و روا نداشت که حال طرفش را خوب ببیند.
یا آقایی که فحش میداد ، یا آقایی که در میدان جلوی مردم زانو میزند و میخواهد که برگردد و دو سه ماه بعد ، ازدواج میکند
آدمهایی که خود را مرکز رابطه قرار میدهند و نیازهای خود را در صدر میبنند و تو را نمیبنند و تو را نمیشناسند . آنگاه که رابطه برقرار است خواسته های ایشان مطرح است و آنگاه که رابطه تمام میشود ، آنچه مهم است حال و چگونگی اوست.
ما این آزار ها را با عشق اشتباه میگیریم ، در حالی که کسی که عاشق است به نظر من ، به آزار معشوق دل نمیدهد.
نه این که بگویم که همراه ِ سوئدی من عاشق من بود ، شاید بود یا نبود . اما میدانم که احترامی که او برای من قائل بود ، بسیار بیشتر از آن آقایانی بود که ادعای عشق میکردند. او با احترامی که برای من قائل بود هیچ آزاری را به من روا نداشت. و این برخورد او از آنکه به آن عادت داشتم و نرم میدانستم بسیار فاصله داشت.
امروز میدانم که در رابطه بیشتر سختگیر هستم. اگر آقای ب یا ع یا م یا الف یا ... امروز در سر راهم قرار میگرفت ، دیگرگونه برخورد میکردم. امروز برخورد خودم را با ایشان زیر سوال میبرم و معتقدم که من نیز تولرانس بیش از حدی نسبت به ایشان روا داشته ام که لایق آن نبوده اند.
قصد من از بیان این تجربه ی خودم الگو سازی نیست. من نمیگویم که همه مثل ماتیاس عمل کنند. این شیوه ی اوست برای نشان دادن رسپکت.
آنچه میگویم این است : یکدیگر را آزار ندهیم ، نه آن زمان که با هم هستیم و نه آن زمان که جدا میشویم . انسانیت را با هم و بی هم در رابطه ای انسانی حفظ کنیم و به کسی آزار نرسانیم و نیز حق ندهیم که به ما آزار برساند.