تابستان سوئد شروع شده است.
کوتاه است ، و همیشه هم گرم نیست. به همین دلیل باید آن زمان که گرم است از فرصت استفاده کرد.
برای من یکی از تفریح های تابستان که میشود به تنهایی انجام داد و تنهایی را زیاد به رخت نمی کشد ، یوگا در کنار دریاچه و شنا است.
تعطیلات آخر هفته ی گذشته برای اولین بار در امسال تشکچه ی یوگایم را بر پشت دوچرخه گذاشتم و به سمت دریاچه پا زدم.
اتفاق جالبی افتاد :
روی یک اسکله ی کوچک چوبی دشکچه را پهن کردم و مشغول تمرین شدم.
چهار پنج پسربچه ، بین 8 تا ده ساله ، دور و بر اسکله میپلکیدند. هوا گرم بود ولی احدی در دریاچه شنا نمیکرد. مردم کنار دریاچه بساط پیک نیکشان را پهن کرده بودند ولی از شناگر خبری نبود.
پسربچه ها اکثر گفتگویشان در مورد این بود که آیا جرات دارند که در آب بپرند یا نه. و هیچ کدام نمیپرید.
من مشغول انجام بالانس بودم ، یکی از بچه ها آمد و از من پرسید : تو میخواهی شنا کنی ؟ ها ؟ میخواهی شنا کنی ؟ بعد میخواهی بپری توی آب ؟ ها ؟ از همین بالا میپری ؟
سعی میکردم بی ادب نباشم ، و با هوم و ام جوابهایی را به او بدهم. در عین حال هم بالانس مشکل بود.
صدای یکی از بچه ها را شنیدم که میگفت :
مگر نمیبینی دارد یوگا میکند . دارد مدیتیشن میکند. نباید تمرکزش را به هم بزنی بی سواد. راحتش بگذار . خفه ...
زدم زیر خنده و بالانسم به هم خورد و افتادم .
بچه ها خنده کنان رفتند باز پی صحبت خودشان که آیا بپرند یا نه.
بعد از یوگا لباس عوض کردم و بی کینی ام را تن کردم . و رفتم روی اسکله. این بار دیگر بچه ها دورم جمع شدند .
خودم را میشناسم و میدانستم که آب چندان گرم نیست. اگر از کنار ساحل به آهستگی وارد آب میشدم ، سرمای آب فرارم میداد. باید یک باره در آب میپریدم که خودم هم نفهمم از کجا خوردم...
یکی گفت : جرات میکنی بپری ؟
گفتم : سرد است ؟
گفت : نمیدانم. ما جرات نکردیم.
و دیگری گفت : اگر تو بپری ، ما هم میپریم.
گفتم : اینجا عمقش کافی است ؟ با کله نرم توی سنگ و اینا .
یکی که خیلی زبل به نظر می آمد رفت جلو و نگاهی کرد و گفت : وقتی بپری معلوم میشه دیگه
:)))
ـ آها ؟
و یکی دیگر پرسید : پشیمان شدی ؟
گفتم : نه . میپرم. ولی با پا میپرم. به نظر گود میاد ، ولی احتیاط لازمه.
رفتم عقب و دورخیز کردم و پریدم
وقتی سرم را از آب بیرون آوردم ، بچه ها فریاد زدند : سرد است ؟ گود است ؟
گفتم : خیلی خوب است. بپرید.
و بچه ها یکی بعد از دیگری پریدند توی آب. چند تا از مادرها دویدند روی اسکله و وقتی ما را در حال شنا دیدند خیالشان راحت شد.
یکی گفت : آب سرد نیست ؟
گفتم : اینطوری که بپری نه. خیلی هم خوب است.
گفت: من چند هفته ی دیگر صبر میکنم.
مدتی شنا کردم و در این مدت چند بار رفتیم بالا و پریدیم توی آب.
بعد رفتم و روغن مالی خوبی کردم که بتوانم در آفتاب بخوابم و بیرنگی زمستان را پشت سر بگذارم.
بچه ها حوله ای آوردند و در کنار من دراز شدند. یکی شان گفت : ما داشتیم قبل از اینکه تو بیایی حرف میزدیم که مادر کدامیک از ما تاف تر است. ولی تو از همه تاف تر بودی.
گفتم : شما خودتان هم خیلی زبل هستید.
و یکی گفت :من فردا در مدرسه به خانم معلمم میگویم که برای اولین بار امسال شنا کردیم در دریاچه.
بجه ها مشغول بازی شدند و من کتابم را باز کردم و مشغول خواندن شدم.
وقتی که لباسهایم را جمع میکردم که به طرف خانه بروم با بچه ها خداحافظی کردم. یکی که از رنگ موها و پوستش معلوم بود سوئدی نیست ، پرسید : هفته ی دیگر هم میایی ؟