June 28, 2008
انقلاب جنسی در چین
 
شب پنج شنبه ی گذشته  در تلویزیون سراسری سوئد ، کانال دو ، فیلمی از سری برنامه های مستند در باره ی چین به نام انقلاب جنسی در چین پخش شد.
این فیلم  از نظر من  بسیار غم انگیز ، و اسفناک بود. چرا که باز مرا به دورانی برد که چین را به عنوان یک آلترناتیو برای رسیدن به دنیای بهتر  معرفی می کردیم .  دنیایی که حقیقت آن امروز برملا می شود. دنیایی که در آن شکم ها سیر بود ولی انسانها در هم شکسته و تحقیر شده و  مملو از عقده .
این فیلم به مدت سی روز در این آدرس قرار دارد ، بخشهایی از آن سوئدی است و بخشهایی از آن انگلیسی ، حتی اگر زیان سوئدی
ندانید ، فیلمی قابل ملاحظه و قابل استفاده است.

از مسئله ی برخورد چین کمونیست با سکسوالیته صحبت میکند . از بریدن موهای بلند زنان در خیابان ، از همشکل کردن انسانها ، زن و مرد ، برای ساختن یک جامعه ی ایده آل. از ممنوعیت های جنسی ، نفی سکسوالیته و نفی احساس جنسی ، ازدواج هایی بدون عشق به  انتخاب حزب کمونیست ، رابطه جنسی تنها برای تولید نسل و پروژه ی تک فرزندی که موجب به ازدیاد اولاد پسر و کورتاژ جنین های دختر شد. تا آنجا که تعداد زنان به طرز چشم گیری کمتر از مردان است.
و جامعه ی در حال انفجار چین امروز که آزادی های جنسی را بعد از سالها دربند بودن تجربه میکند ، یک انفجار جنسی که مشخصا نکات منفی اش بیشتر از مثبت خواهد بود. شیوع ایدز ، فحشا ، شکاف بی حد طبقاتی ، و برخورد سنتی دولت با مسئله فحشا ، نمایش فاحشگان در خیابان به منظور خجالت دادن آنها به قصد مبارزه با فحشا.

تصویری که همیشه از چین به دنیای خارج داده میشد در طول سالهای بعد از مائو بسیار عوض شده است. ساختمانهای بلند و شبهای روشن ، دیسکوتک ها و نایت کلاب ها ،  دراگ و فحشا جای خود را به زن و مرد انیفورم پوشیده ی  سخت کوش چینی ـ که گاه تشخیص اینکه کدام زن است و کدام مرد ـ که رهبرشان را ستایش می کردند داده است.
سکس شاپ های پکن بیش از پنج برابر سکس شاپ ها در بقیه ی شهرهای بزرگ دنیا هستند. و هجوم مردم برای خرید اسباب بازی های جنسی از سالها سرکوب نیازها و حتی عدم آشنایی به چگونگی این نیازها سرچشمه میگیرد.
برنامه های گفت گوهای رادیویی بر سر مسائل جنسی از محبوب ترین برنامه های رادیویی در چین امروز است. و بعضی سوالها واقعا اسفناک هستند. مثل دختر جوانی که از گوینده می پرسید که آیا با شنا کردن به همراه مردی ، امکان حامله شدن او وجود دارد یا نه .
این همه سال سوسیالیسم  ، این همه سال تدریس تئوری سوسیالیستی و تدریس مارکسیسم ،  آیا آموزشی در مورد انسان نیز وجود داشت ؟ این انسانها چه یاد گرفته اند ؟ بجز تحقیر ؟ بجز سرکوب  نیازهای اولیه شان ؟ آیا این انسان ایده آل جامعه ی سوسیالیستی  این انسان ِ درهم شکسته است ؟
یادم هست که چند تن از سازمانهای ما خود را مارکسیست ـ لنینیست ـ مائوئیست معرفی میکردند / میکنند .
راستی این سازمانها و اعضای آن چیزی از حرمت انسانی میشناختند / می شناسند ؟
 میدانم که بسیاری از این سازمانها و افراد عضو آن مستند هایی این چنین را پروپاگاند غرب معرفی میکنند. ولی نمیدانم آیا حقیقت دیگری هم در چین امروز وجود دارد یا نه. و اگر چنین است چرا چهره ی چین تا به این حد تغییر کرده است . چرا یک کشور بزرگ کمونیست که این همه سال کمونیسم را تجربه کرده است به آن نه میگوید و به غرب و فرهنگ غرب تا این اندازه روی خوش نشان میدهد؟ این نیاز از کجا سرچشمه میگیرد ؟
 
تعدادی از دوستان صادقی  که سوسیالیسم را هنوز راه چاره میدانند ، معتقدند که آنچه در تمام جهان به وجود آمد ، از چین و شوروی و آلبانی و تمامی بلوک شرق و... تنها " آزمایش " پروژه  ی سوسیالیسم بود . ایشان معتقدند که آنچه اتفاق افتاد سوسیالیسم واقعی نبود و تنها انسانهای پرورده ی بورژوازی  که چیزی بجز شیوه ی دیکتاتوری نمیدانستند سعی در تطبیق و تطابق ایده های انسانی با ساختار های قدیمی داشتند. ایشان معتقدند که سوسیالیسم ، همچنان در آینده ای بسیار دور ، جواب خواهد داد.   

در این مورد چیزی نمیدانم ، ولی میدانم که دیگر برای رسیدن به دنیایی بهتر در آینده ای بسیار دور ، شاید  هزار سال دیگر ، به قیمت سرکوب و تحقیر انسانهای امروز ، از جانم مایه نخواهم گذاشت . آرزوی خوشبختی همه ی مردم هنوز یکی از اتوپی های من است. ولی من این خوشبختی را نه برای انسان متولد نشده ، که برای انسان امروز هم میخواهم.
در دنیای سوسیالیسم ، انسان امروز فدای انسان آینده شد . انسان امروز آموخت که با حقارت زندگی کند تا انسان آینده زندگی بهتری داشته باشد. غافل از اینکه انسان آینده از همین انسان به وجود می اید و انسان تحقیر شده هرگز نخواهد توانست انسانی آزاده را تربیت کند .
در دنیای سوسیالیسم  انسان نیاموخت که آزاده باشد. آنچه به انسان آموزش داده شد این بود که مهره ای در اختیار حزب /جامعه / دولت باشد که به اختیار آن کج و مج شود. اراده ی انسانی ، آزادی اختیار ، آزادی ِ انتخاب در دنیای سوسیالیسم به انسانها آموخته نشد. هدف هم چنین نبود.
من نمیدانم که میشود دوران سوسیالیسم را امتحان یا پروژه  نامید یا نه . من تنها میدانم که آنچه دنیای سوسیالیسم به انسانهایش هدیه کرد فرسنگها از حرمت انسانی به دور است.  و در عجبم که دوستان سوسیالیست چگونه می خواهند انسانها را متقاعد کنند که دورانی این چنین را دوباره تکرار کنند ؟ چه تضمینی در اختیار مردم قرار میدهند که دوران جدید امتحان سوسیالیسم اخلاق و عاداتی متفاوت نسبت به گذشته ارائه دهد ؟ دوستان سوسیالیست باید بدانند که متقاعد کردن مردم به این که سوسیالیسم یک راه حل است کار بسیار بسیار مشکلی خواهد بود
انسان تحقیر شده هدیه ی جامعه ی سوسیالیستی به دنیای مدرن بود. و اتوپی ای که در ذهن انسانها می پروراندند رسیدن به دنیایی آزاد با انسانهایی آزاده بود. اما این انسانهای آزاده را چه کسی قرار بود تربیت کند ؟ این آزادگی چگونه در ذهن انسان آینده جای باز میکرد ؟  
انسان در هم شکسته تنها میتواند انسانهای درهم شکسته تولید کند. انسان تحقیر شده تنها قادر است خود را بازتولید کند .  انسانی که آزادی را لمس و حس نکرده باشد ، نمیتواند جامعه ای آزاد و سعادتمند برای آیندگان خود فراهم بیاورد.
پروژه ی امتحان سوسیالیسم در دنیا شکست خورد. و نتیجه ی آن نسلی انسان درهم شکسته است.  
امروز چین یکی از بازارهای بزرگ مصرف دنیاست. انسانهایی که دنیای سوسیالیستی را تجربه کرده اند با حرص و ولع شدیدی برای خرید هر آنچه در دنیای خود ممنوع می دیدند ، حمله می کنند.
یک رژ لب ، یک لباس رنگارنگ ، یک جفت کفش واکس زده ، شخصی بودن ، و متفاوت از دیگران بودن .
آنچه نسل جوان  ، نسلی که بعد از شکست سوسیالیسم به وجود آمده است تجربه میکند چیز دیگری است.
برای طبقه ی مرفه همه چیز با پول خرید و فروش می شود. دحتران و پسران این طبقه با شغل های مناسب و درآمد های کافی ، روزها در محل کار و شب ها در کلاب های شبانه ، زندگی آزاد جنسی را تجربه می کنند. اما همه ی یک میلیارد ساکنان چین از چنین رفاهی برخوردار نیستند. در آنجا هم مثل همه ی دنیا ، طبقه ی مرفه درصد بسیار کمی از مردم را تشکیل میدهند.
نسل جوان طبقه ی متوسط در راه تجربه ی تمام آنجه دنیای آزاد به او وعده می دهد به راه های متفاوت رو می آورد .  فرار از خانه ، و پناه آوردن به بازاری که او را در خود می بلعد  سرنوشت بسیاری از آنهاست که امکان انتخاب راه درست در مقابلشان قرار نمیگیرد.
و طبقه ی پایینی اجتماع ، مردان در کارگاه ها و کارخانه ها ساعت های زندگی را می گذرانند و سکه های جوانی خود را در فاحشه خانه های فقرا در کنار زنانی که دیگر زیبایی و جوانی حضور در فاحشه خانه های لوکس را ندارند ، خرج میکنند.
اگر ذره ای حقیقت در آموزش های امتحان سوسیالیسم در چین وجود می داشت ، موقعیت انسانهای این جامعه غیر از این می بود.
اینها ، به نظر من  تنها پی آمد های آموزش هایی است که انسان در آن نمودی نداشت. و انسانیت در آن محلی را اشغال نمیکرد.
آیا سوسیالیسم راه حل است ؟ آیا سوسیالیسم آلترناتیوی برای رسیدن به دنیای بهتر است ؟
کسی هست که بتواند به این پرسش پاسخ دهد ؟ 
 
[ 0:30 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

June 26, 2008

زندگی بعد از FRA

شنا کردن بر خلاف جریان آب سخت است و به قدرت نیاز دارد. قدرت بدنی و قدرت روانی .
وقتی که یک حزب به پیشنهادی رای مثبت میدهد و تنها یک نفر به خاطر اینکه معتقد است که این پیشنهاد درست نیست رای منفی می دهد ، باید بسیار قوی باشد.

کامیلا لیندبری Camila Lindberg چنین کرد
او نماینده ی حزب دست راستی مردم در مجلس سوئد است . و تنها فرد احزاب دست راستی ـ چهار حزب ـ که به  قانون آف آر آ رای منفی داد.
از آن پس با تهدید و آزار  هم حزبی هایش روبروست ، به قول خودش با او مثل بچه ی 4 ساله رفتار می کنند و مایلند که به او درسی بدهند.
در فردای روز رای گیری ، دسته های گلی که برای لیندبری به مجلس سوئد فرستاده شد آنقدر زیاد بود که نگهبانان مجلس از دریافت آنها خود داری کردند.  

در احزاب خودمان ، سازمانهای خودمان ، گروه های خودمان دیده ام که مخالف جریان شنا کردن چه بهایی دارد. 
از سوی دیگر ، دیده ام که افراد بزرگسال ، مثل بچه های کوچک می نشینند و همدیگر را(و معمولا یکی را که قبولش دارند ـ خدا می داند برای چه قبولش دارند ـ) تایید میکنند. 
در احزاب و سازمانها و گروه ها دیده ام که زن و شوهر ها ، هر قدر هم که شخصا مخالف همدیگر باشند و اختلاف خانوادگی داشته باشند ، ولی در اهداف سیاسی همراهند. ـ البته معمولا زن همراه شوهر است ـ.  

در جمع جمهوریخواهان دمکرات لاییک که بودم ، یک بار در یک نشست حضوری ، قرار شد سر یک سری مسائلی رای گیری شود. 
زن و شوهری در این گروه بودند که راست بودند ، و هر دو در یکی از سازمانهای فلک زده ایرانی اسم و رسمی داشتند. این زن و شوهر به همراه چند تن دیگر هم سازمانشان کنار یکدیگر در یک سوی میز درازی که در وسط بود نشسته بودند، من در مقابل ایشان نشسته بودم . وقتی که قرار شد رای گیری شروع شود ، مرد بلند شد و میز را دور زد و کنار من نشست. پرسیدم : چه شد جا عوض کردید ؟ و با خنده گفت که خواستم کمی هم پیش شما بنشینم. در زمان رای گیری دقت کردم وقتی طرحی مطرح میشد ، ابتدا او خودکار خود را کمی بلند میکرد ، و بعد دست افراد روبرو به عنوان مخالف یا موافق بالا میرفت. تمامشان .
البته اسمش بود، و همیشه هم تاکید میشد که این ها شخصا ـ و نه سازمانی ـ در این جمع حضور دارند. ولی دسته بندی هایشان مشخص کننده ی این بود که در این افراد " شخص " سالهاست که مرده است .

حزب ، سازمان ، گروه ـ حداقل از نوع ایرانی اش و در حال حاضر انگار سوئدی اش هم ـ یعنی همین . افراد در آنجا عقیده ای ندارند . حزبی با چیزی موافق است یا مخالف . دستور از بالا می آید و بدنه باید آن را ـ گوسفندانه ـ تایید کند.

اینجاست که حرکتی مثل کار کامیلا لیندبری بسیار ارزش پیدا میکند .
او یک عضو خوب حزبشان نیست. یک گوسفند سربراه نیست. ولی یک انسان است با شخصیت مستقل. چنین فردی در احزاب اگر در رهبری نباشد ، جای زیادی ندارد.

*****

حزب مدرات های سوئد در یک نامه ی درونی از اعضا خواسته است که در بحث های مربوط به FRA شرکت نکنند و از نظر سازی و نظر پردازی در این مورد خود داری کنند.
و گوسفندان این حزب دسته جمعی ، با صدای بلند و با وحدت کلمه گفتند : بع ، بع 

 

عکسی از یکی از جلسات درونی حزب مدرات سوئد
آقا رضا خلیلی دیلمی نفر راست از سمت راست در حال گفت و گو با یکی از هم حزبی ها  در مورد مزنه ی بازار  کشک. 
عکاس مایل است ناشناس بماند
 

[ 19:58 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

June 25, 2008
اینجا سوئد است ، مهد دمکراسی ، و آزادی بیان  !!!
یا زندگی در سوئد بعد از قانون FRA

ریکارد اسلت ، یک روزنامه نگار  سوئدی است . ریکارد بعد از ماجرای FRA  در وبلاگش از تمام کسانی که به این قانون رای مثبت دادند درخواست کرد که به جهنم بروند. بعضی ها را هم اسم برد .
خوب اینجا سوئد است ، یک روزنامه نگار البته در مقاله ی رسمی اش در یک روزنامه ی رسمی از کسی تقاضا نمیکند که به جهنم برود. ولی ریکارد هم هواسش به این چیزها جمع است. او در وبلاگ شخصی خودش این درخواست را کرده بود . و چه اتفاقی می افتد ؟
خانم لنا فورشمن ، رئیس ارتباطات حزب مرکز ـ یکی از احزاب حاکم در سوئد ـ میلی برای رئیس ریکارد میفرستد و در این میل به نحوی که انگار یک بچه کوچک را درس می دهند  میگوید :

سلام ، به عنوان یک رئیس با شما تماس میگیرم .
شخصی که خودش را همکار شما در استریکس معرفی میکند ، در وبلاگ شخصی خود از زبانی استفاده می کند که متاسفانه در دنیای وبلاگی معمول است ولی در میان مردمان غیر قابل پذیرش است.
در حال حاضر نماینده گان مردم در مجلس مورد نفرت او قرار گرفته اند و زبان او از مرز تحمل گذشته است.
سوال من این است که آیا در روزنامه ی شما که او خودش را روزنامه نگار آنجا معرفی میکند چنین برخوردی پذیرفته شده است یا نه .
او در وبلاگش به کارفرمایانش نیز لینک داده است. 
با احترام
لنا فورشمن.

http://rattochslatt.blogspot.com/
Lena Forsman
Kommunikationschef
Centerpartiet
08-786 60 89,
0706-33 10 08
lena.forsman@riksdagen.se
www.centerpartiet.se
قربون رئیس چیز فهم ، صاف بر میداره و میل خانم رئیس را برای ریکارد فوروارد می کنه .
و ریکارد هم این مسئله را در وبلاگش مطرح می کند و کار به روزنامه ها می کشد.
خانم فورشمن اعلام میکند که بی فکری کرده است که این میل را فرستاده. البته  اگر این میل اینگونه مفتضاحانه افشا نمیشد و ریکارد اخراج میشد و هیچ جایی هم دیگر به او کار نمی دادند ، خانم فورشمن ابدا فکر نمیکرد که بی فکری کرده است.
شانسی که ریکارد آورد این بود که رئیسش ، مدیر کل مجله ی استریکس ، به آزادی بیان معتقد است. و معتقد است که کارمندانش در اوقات فراغت خود هر آنگونه که مایل باشند میتوانند برخورد کنند.
اگر رئیس ریکارد یکی از دستمال بدستان دولت سوئد بود. امروز یک بیکار به صف بیکاران سوئد اضافه شده بود.
 *****
 
خانم منا سالین ، رهبر حزب سوسیال دمکرات های سوئد  اعلام کرده است که در صورتی که نخست وزیر شود امکان دارد که قانون FRA را پاره کند و دور بریزد.
وقتی که به اسامی کسانی که رای داده اند نگاه میکنی ، می بینی که رهبر حزب سوسیال دمکرات های سوئد ، یعنی خانم مونا سالین ، حتی در رای گیری حضور نداشته است . من فکر میکنم اگر ایشان واقعا اهمیتی برای این قانون و اینکه چه به سر مردم و دمکراسی سوئد می آورد  قائل بودند سعی میکردند که در زمانش در محل کار خودش حضور داشته باشد تا به نفع مردم رای دهد .  نمیدانم ایشان در آن زمان در کجا بودند ، ولی در محل کار خود  ، در جایی که به خاطرش حقوق میگیرند برای دفاع از حق مردم حضور نداشتند.
احتمالا رویای  نخست وزیر  آینده ی سوئد بودن اینقدر دیگر وقتی برای ایشان باقی نمیگذارد تا بتواند به حقوق مردم بپردازد. 
 من که در حال حاضر در فکر شرکت نکردن در انتخابات دوره ی بعدی سوئد هستم.


 خانم مریم یزدانفر ، عضو حزب سوسیال دمکرات و  یکی از ایرانیان نماینده ی پارلمان سوئد هم در زمان رای گیری غایب بودند .
اینها نماینده گان مردم هستند . و زمانی که مردم به ایشان نیاز دارند در جای دیگری مشغول یه قول دو قول بازی کردن .

سگ ما در سوئد هم  ، موقع شکار ، ریدنش می گیرد

این یکی خر ما هم از کرگی دم نداشت :


رضا خلیلی دیلمی ، این بیچاره عذرش موجه است. هرگز از خودش فکری نداشته است. مستمع آزاد ، الان چند سال است در پارلمان حتی پیشنهادی نداده که کسی بفهمد زنده است. نشسته است یک گوشه و چرتش را می زند و نون و ماستش را میخورد و مداراتها را شکر میکند.  بعد از عمری رفته تو حزب مدرات و دست راست و راست ِ خودش را یاد گرفته . حالا نباید دستی را که نانش را میدهد گاز بگیرد . ها ؟ مگه میشه ؟ تازه برای سالها بازنشستگی اش با حقوق و مزایای خوب نقشه چیده . البته  در کنار نقشه های معامله هایش با اتاق بازرگانی ایران برای واردات خیارشور و کشک.

خلاصه آقایان و خانمهای غایب ( آقا رضا همیشه غایب است)  بروید به جهنم .

*****

مقداری سرنخ برای قانونگذاران و قانون مداران FRA

Terror, Terrorism, bomb, big bomb, huge bomb, självmordbombare, granat ,tank , klashinkov ,

فعلا همینا براتون بسه تا بعد.

پس نوشت: اینا رو میتونستم فارسی هم بنویسم ، چون طفلی ها برای هر زبانی مترجم گرفته اند. ولی فکر کردم کارشان را آسان کنم.
 

[ 21:05 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

June 23, 2008

در امتداد نوشته ی قبل ،یعنی Political correctness خبر دار شدم که یکی از بهترین کمدین های زمان ما و یکی از مخالفان پر و پاقرض Political correctness عمر خودش را داد به زندگان باقی

خبر مرگ جرج کارلین را که شنیدم دادم در آمد و به سبک خودش گفتم :
what the fuck did u droped dead for ?
اما کارلین بیش از 70 سال داشت. با سابقه ی زندگی او ، یه مقداری هم اضافه از کپنش زندگی کرده بود.
یکی از دوست داشتنی ترین کمدین های سیاسی و اجتماعی زمان ما بود . یکی از بهترین ِ آنها
کارلین به استفاده از آنچه Dirty word خوانده می شود نمایی دیگر بخشید ، تا آنجا که مدتی به خاطر استفاده از کلمات ممنوعه ،  ممنوع الصحنه هم شده بود

به این  قسمت از گفته های کارلین به نام  feminist blowjobb توجه کنید
به صحبت های کارلین در مورد ممنوعیت هایی که فمینیست ها در مورد استفاده از زبان به وجود می آورند دقت کنید.
به صحبت های کارلین در مورد نظر گاه های خود ش در مورد برابری جنسیتی نیز توجه کنید.
یکی از زیباترین جملاتی که در این قسمت میگوید این است .

i like to piss off  any group that  takes itself a little  bit too seriously  and it dosent take a lot of imagination to piss off a feminist
:))

این صحبت هایش را هم از دست ندهید 
Religion is bullshit.

voting  
بخشی  از گفته های او در این قسمت بسیار قابل تعمق  است :
if u have selfish ignorant citizen u gonna get selfish ignorant leaders
garbage in , garbage out.
و پیام او در این صحبت هایش :
I dont vote

about Language

در این قسمت به تغییرات بی معنی زبان اشاره کرده است. 

یکی از بهترین انسانهایی که از  سلاح طنز و هجو به خوبی استفاده میکرد ما را ترک کرد
یادش سبز.

 

 

[ 21:19 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

June 22, 2008
Political correctness
این نوشته بیشتر طرح یک سوال است
مدتی پیش در رابطه با "نقدی" که  خانم آزاده سپهری روی ترانه های گروه طپش 2012 نوشته بود چیزی نوشتم ،هم در نوشته ی خانم سپهری و هم  در کامنت ها چیزی توجهم را جلب کرد. این که چیزهایی از طرف نویسنده ی نقد یا نویسنده ی کامنت ها بد و ناپسند و مخالف با یک ایده یا عقیده شمرده میشود و نباید در نوشته ها و یا ترانه ها بیاید. اینکه چهارچوب هایی برای انسانها تعیین میشود که چنین باشند وچنان نباشند و اگر چنان بودند پس دیگر چنین نیستند. راستی چرا ؟
این همان نیست که آن را به نام پلیتیکال کورکت می خوانیم ؟ چهارچوب هایی که باید رعایت شوند تا انسانها در محدوده ای قرار گیرند ؟ سالها این چهارچوب ها تحت عنوان چپ و سوسیالیسم و کمونیسم بودند. باید نوع مشخصی می پوشیدیم و نوع مشخصی حرف میزدیم و نوع مشخصی می بودیم تا مورد قبول قرار میگرفتیم. آیا الان میخواهیم همین بلا را به سر فمینیسم بیاوریم ؟
آهای ، تو که اینگونه میگویی ، در درون چهارچوب ما نمی گنجی پس معرکه ات را جای دیگری پهن کن .
چنین است ؟
  
"اینو بگو ، اونو نگو ، اینو بخون ، اونو نخون ، چرا که اینجای جمله ات ، اینجای ترانه ات ، با فلان عقیده همراه و بر خلاف فلان عقیده بود".
این پیامی است برای ساختن یک دنیای جدید ؟ و این دنیا با آنچه اکنون در آن زندگی می کنیم چه فرقی خواهد داشت ؟
مسئله ی سلیقه و هماهنگی یک شعر ، یک فکر ، یک ترانه با سلیقه ی افراد یک چیز است ، ولی اینکه قاب هایی برای اندیشه ی افراد تعیین کنیم ، همان اصل دیکتاتوری نیست ؟ 
من فمینیست هستم ولی نمیخواهم از فمینیسم چهارچوبی برای داوری و قضاوت کسی تهیه کنم .
نمیخواهم فمینیسم برای من یک ایده ئولوژی دیگر باشد که بشود دیگران را با  آن نفی یا قبول کرد.
 من فمینیسم را امروز یک ایدئولوژی و عقیده نمی دانم ، بلکه یک شیوه ی زندگی می دانم. هومانیسم را هم همچنین. و خودم را یک فمینیست ـ هومانیست ( هیچ اصراری هم در مورد اینکه کدام اول باشد و کدام دوم  ندارم ) میدانم .
 وقتی به گذشته ی خود ، آنچه بر من و بر ما رفت نگاه می کنم ، می بینم که دنیای سیاه و سفیدی داشتیم. مرزها را خیلی پررنگ کشیده بودیم و هر کسی که پای از مرزها بیرون میگذاشت در لیست بدها قرار میگرفت.
می ترسم از اینکه فمینیسم هم برای بعضی از ما تکرار همین دوره ی سیاه باشد. تکرار همین خط کشی ها و برچسب زدن ها  و محدوده سازی ها.
فکر میکنم اولین کسی که ـ تا آنجا که من می شناسم ـ در ادبیات  به جنگ ترم پلیتیکال کورکت رفت ، مولوی بود و شعر موسی و شبانش .
احتمالا آن زمان چنین ترمی در جامعه مطرح نبود ، ولی جامعه ی آن روز هم از  این درگیری همیشگی  "این را بگو و آن را نگو" خلاصی نداشت ، این شعر را اگر در آن دقت کنیم ، نکات بسیاری از همین نفی پلیتیکال کورکتنس  و تشویق خودانگیختگی و حقیقی و صادق بودن در آن می یابیم.
و به راستی چه جامعه ای را در رویا می پروریم ، جامعه ای که انسانها تمامی گفتار و رفتار خود را کنترل کنند و به شکل ربات هایی از پیش برنامه ریزی شده در آیند ؟ آیا انسان ایده آل ما هیچ نشانی از خود بودن و خودانگیزگی با خود نباید داشته باشد بلکه تابع بی قید و شرط الگو هایی که جامعه و یا پلیس های اجتماعی  برایش می ریزد باشد ؟ در این اجتماع هر چند که حرفی مخالف سیاست زمان نمیشنوی ، ولی از صداقت نیز خبری نیست.
آن سوی قضیه هم فحش ها و الفاظ تحقیر کننده جنسی را داریم . اصطلاحاتی که عملا حاکی از فرودستی و فرادستی جنسیتی است. آیا استفاده از این الفاظ به ذم خودانگیزه بودن و پلیتیکال کورکت نبودن درست است ؟
مرزها کجاست ؟ چه کسی مرزها را تعیین میکند ؟
  
[ 1:49 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

June 19, 2008

Street Grafiti
Robert Banksy

با گرافیتی روبرت بانکسی آشنا شویم :


نام نقاشی : Beggar  به معنی گدا
ترجمه ی نوشته : سکه هایت را برای خودت نگاه دار ، من تغییر می خواهم.

کارهایش معرکه است .

 

این یکی از کارهای است که روی دیوار وست بانک ـ طرف فلسطینی ها ـ انجام  داده است  بقیه کارهای دیوار وست بانک را در اینجا
 ببینید

این هم یکی دیگر از کارهایش

 و یکی دیگر

 

در بسیاری از جاهایی که بانسکی نقاشی هایش را کشیده است ، شهرداری و مسئولان امر  با باقی ماندن نقاشی ها موافقت کرده
اند .

برای دیدن بقیه کارهای بانکسی اسم او را در گوگل سرچ کنید

 

[ 21:25 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

مبارک است انشالاه ، دهنتون رو شیرین کنین.

در رای گیری جلسه ی فوق العاده ای که به خاطر قانون کنترل ارتباطات FRA-Lagen در عصر دیروز انجام شد ، پیشنهاد  قانون با اضافه شدن مقداری تبصره رای مثبت گرفت. 
در پاییز امسال قانون آماده برای بازبینی و رای گیری  تسلیم  مجلس  خواهد شد.
در وبگردی های وبلاگی سوئدی ام توجه ام به این مسئله جلب شد که  بسیاری از نسل جوانی که به این قانون اعتراض دارند ـ به غیر از بچه های چپ و آنارشیست ها و ... ـ کسانی هستند که  به این دولت رای داده اند و اکنون بسیار نامید شده اند.
نمیدانم این مسئله مثبت است یا منفی. دقیقا نمیدانم که اگر جناح سرخ کم رنگ اینجا روی کار می بود باز هم رای منفی به این قانون میداد یا فقط به خاطر این که اکنون در اپوزیسیون است ، رای منفی میدهد.
به هر حال. دمکراسی بوروکرات  سوئد انگشت میانی خود را برای تمام کسانی که به دمکراسی سوئدی معتقد بودند بلند کرد.
 اینجوری :
 
این هم جواب من :

fuck u right back

 
اگر سوئدی می دانید این لینک ها را بخوانید :
زندگی در خانه ی شیشه ای در سوئد هم به زودی آغاز می شود .  
[ 5:38 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

June 18, 2008

 

ماجرای  قانون FRA یا قانون کنترل مکالمات و اینترنت به کجا رسید ؟

مخالفت با این قانون بیشتر از سوی نسل جوان ، وبلاگ نویسان سوئدی و روزنامه نگاران ابراز میشد. در حقیقت مسئله ی اعتراض بر علیه این پیشنهاد را وبلاگ نویسان سازمان دهی کردند.

این پیشنهاد از طرف دولت دست راستی مطرح شد ، و از طرف احزاب درون دولت هم پشتیبانی میشود . جوانانی که در این احزاب فعال هستند بخصوص در حزب مردم و حزب مرکز ، چندان روی خوشی نسبت به این پیشنهاد نداشتند.

امروز بیش از 1000 نفر در مقابل مجلس جمع شدند و به این پیشنها اعتراض کردند .

1984 اینجاست ، برادر بزرگ تو را می بیند ، استاسی در سوئد ، تعدادی از پلاکارد هایی بود که تظاهرات کننده گان در دست داشتند.

دو تن از اعضای پارلمان ، فردریک فدرلی و آنی یوهانسون ،هر دو از حزب مرکز ،  از مخالفان سرسخت این پیشنهاد  بودند که رای " نه " ی خود را به رای شاید در صورت بزک کردن پیشنهاد فروختند.

و فعلا قرار شده است پیشنهاد مورد بررسی و بزک قرار گیرد تا یه جوری که بشود به ملت چپاندش ، دوباره در پاییز تسلیم پارلمان شود.
اینکه قانونی در مورد تجاوز به حریم خصوصی انسانها بتواند به شکل قابل پسندی دوباره مورد بحث قرار گیرد غیر ممکن نیست. ولی اصل قضیه را تغییر نخواهد داد. در سوئد قانونی جهت حق تجاوز دولت به حریم خصوصی انسانها در حال شکل گیری است. اگر تا حالا میخواستند ما را به زور بتمرک بر جای بنشانند ، احتمالا با بشین و بفرما حرف خود را پیش خواهند برد. و برای ما شهروندان فرق چندانی نخواهد کرد.  کار ِ ما نشستن است. چه با بتمرک ، چه با بفرما.  

 ، بله ، تا آن موقع باز هم مسئله ی استراق سمع در شرایط لازم توسط دولت و پلیس اتفاق خواهد افتاد. هیچ چیز تغییر نخواهد کرد، اما تا امروز اگر کنترل روابط شهروندان در موارد خاص و در مورد انسانهای مظنون رخ میداد ، دولت سوئد به زودی حق دسترسی به زندگی خصوصی تمامی شهروندان سوئد ، بدون اینکه مظنون به چیزی باشند را خواهد داشت.

متن پیشنهاد قانون را بردند تا زیباتر بنویسند تا اعضای جوان احزاب راست را راضی کند . ولی اصل مطلب تغییری نخواهد کرد. 
روزی که این پشنهاد در سوئد به شکل قانون در آید ، انسان به عنوان فرد می میرد و به شکل رسمی و قانونی تنها مهره ای از چرخ دنده ی بزرگی خواهد بود که برای خرد کردن او ساخته شده است. 
آه ارول ، ارول ...

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کاملا بی ربط ـ و باز شاید نه چندان بی ربط ـ به مطلب بالا :

نامه ای از دوست خوب ِ اینترنتی داشتم ، در این نامه مرا "خواهر" صدا میزند. و من این کلمه را بعد از مدتها در دهانم مزه مزه میکنم.

گل بگیرم قبر این خمینی گور به گور شده را که این کلمه ی قشنگ "خواهر" را هم به دهن ما کوفت کرد.
چپ که "رفیق" را زهر مار کرد و اسلام که "خواهر" و "برادر" را
یک انقلاب دیگر از همین نوع لازم داریم ، آنوقت لابد کلمه ی  "دوست" هم فاتحه اش خوانده است ، و دیگر  باید عزیزانمان را "یارو "صدا کنیم .
:(
 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هانا عبدی حکم 5 ساله تعزیزی و تبعید گرفته است. اینطور که فهمیدم حکم تعزیزی یعنی که هم الان باید به زندان برود.
زنجیرها را تنگ تر می کنند ، هزینه ها را بالاتر می برند. تا صداها را خاموش کنند.
این یک راه است ، و راهی عملی هم هست.
به حکم هانا عبدی اعتراض کنیم. نگذاریم که صدای زنان خاموش شود.

[ 21:40 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

June 17, 2008
پیشنهاد FRA فردا  چهارشنبه ، در پارلمان دستور روز قرار خواهد گرفت.
 
من نه ساده لوحم که فکر کنم سوئد چنین کاری  ـ استراق سمع و تجاوز به حریم خصوصی شهروندی ـ را انجام نداده  و نمیدهد ، و نه پارانوییدم که فکر کنم آب خوردن من و دیگر شهروندان در دفتر خاصی ثبت می شود. ابدا هم فکر نمیکنم که آدم مهمی هستم و در نزد پلیس امنیتی سوئد پرونده ی ویژه ای دارم. 
من یک شهروند ساده ی سوئد هستم که زندگی ساده ای دارم. عقیده و نظر دارم .
و برای حفظ خودم ، برای حفظ حقوق شهروندی به این پیشنهاد اعتراض میکنم.
 دمکراسی با قانونی کردن بی حقوقی شهروندان در تضاد قرار می گیرد.
شما را نمیدانم ، ولی من به دمکراسی اعتقاد دارم. به حق شهروندی باور دارم و نمیخواهم تا رسیدن جامعه ی بی طبقه ی توحیدی ، ببخشید منظورم جامعه ی ایده آل کمونیستی بود ، کسی حق این را داشته باشد که به طور قانونی زندگی ام را کنترل کند.
من مایل نیستم در خانه ی شیشه ای زندگی کنم. به همین دلیل به این پیشنهاد اعتراض می کنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
در سوئد  چند تا از  وبلاگ ها بسیار مشهور شده اند ودرآمد  هنگفتی بابت تبلیغات در بلاگشان  دارند  ـ کاری که حسین درخشان خیلی سعی کرد با بلاگ خودش بکند ولی موفق نشد ـ این  وبلاگها هیچ عقیده و نظری را تبلیغ نمی کنند. معمولا توسط زنان نوشته می شوند و معمولا زنان زیبایی هستند که هوش زیادی در احمق نمودن دارند.
این وبلاگها هیچ تاثیری در هیچ چیزی ندارند . جزئی از سیستم تبلیغات سوئد را در بر می گیرند. 
 
از میکه کارزانویچ پرسیدم که آیا تا کنون پیشنهادی بابت تبلیغات در وبلاگش دریافت کرده است یا نه . 
گفت : انسانی که عقیده ای دارد و از آن دفاع میکند معمولا از محبوبیت برخوردار نیست.
قشنگ تر از این نمیشد گفت .
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
از دیشب تا به حال در مورد این کار میکه فکر می کنم.  اینکه در یک خانه ی شیشه ای زندگی کنی ، اینکه هر کسی حق داشته باشد بیاید و زندگی ات را تماشا کند.
از او پرسیدم که آیا مجبور به خودسانسوری شده است ؟ گفت که چنین نمی کند.
و دیدم که نمی کند. وقتی شب شد ، به راحتی و جلوی دوربین لباسهایش را در آورد ، به دستشویی رفت و دندانهایش را مسواک کرد و لخت و برهنه کمی در آپارتمان گشت و ساعت را برای بیدار شدن میزان کرد و ... و در تختش خوابید.

فکر میکردم که آیا این کار از من بر می آید یا نه ؟ و جوابم بسیار ساده است. نه !!!
من بارها بابت همین وبلاگ و نوشته هایم در آن  به دوستان و  آشنایان جواب پس داده ام. بارها بابت نوشتن آنچه که اعتقادم بود مجبور شدم عقب نشینی کنم ، دفاع کنم ،  چیزی را پاک کنم ، چیزی را حذف کنم. 
حالا دیگران که نمیشناسم و کامنت ها به کنار. 
برهنگی جزئی از فرهنگی که ما با آن بزرگ شده ایم نیست.  و من در اینجا منظورم فقط برهنگی فیزیکی نیست که آن اصلا در فرهنگ ما نمی گنجد ، بلکه منظورم برهنگی فکری است.
من جرات کاری را که میکه می کند ندارم.
او این کار را نه به خاطر پول ، نه به خاطر حمایت مالی ، فقط به خاطر عقیده اش انجام می دهد.
من چنین شهامتی را ندارم. فرهنگ ما چنین چیزی را نمی پذیرد. شاید اگر می پذیرفت شاید  میتوانستم بیشتر از این خودم باشم.
بدون  هیچ ترسی ،
ولی امروز شهامت چنین کاری را ندارم.
________________________________________
پس نوشت
انجمن روزنامه نگاران سوئد از تمام روزنامه نگاران و مردم معترض به قانون   دعوت کرده است تا امروزـ چهارشنبه صبح ـ ساعت 7.30 در برای اعتراض در مقابل پارلمان سوئد جمع شوند.

مدیا علیه قدرت.
به قول هاله : عاشیگشم
 
[ 22:37 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

June 16, 2008

تصمیم گیری در مورد قانون استراق سمع همگانی در سوئد یا FRA-Lagen

مدتی است که از طرف دولت سوئد پیشنهاداتی در مورد تغییر قوانین در رابطه با استراق سمع به مجلس شده است. این قانون که در همین هفته در پارلمان مورد بحث قرار میگیرد بر مبنی حق استراق سمع بر اساس سیگنال های شناخته شده  بدون اتخاذ اجازه مخصوص از پلیس است.
به این ترتیب پلیس سوئد و پلیس مخفی سوئد عملا حق استراق سمع در تمام راههای ارتباط ـ تلفن ، اینترنت ، اس ام اس ـ در سوئد را برای تمامی ساکنین و شهروندان سوئد می یابند.

این قانون با مخالفت بسیاری از فعالان اجتماعی ، وبلاگ نویسان و بخصوص جوانان در سوئد روبرو شده است.

موافقان این قانون معتقدند که این حق برای پلیس  تنها در موردی که امنیت کشور  ( بخوان منافع دولت)  در خطر است استفاده خواهد شد.  مثلا در رابطه با تروریسم و دیگر خطرهایی که دنیا را تهدید می کند.
داشتم فکر میکردم ، مگر دولت ایران که این کار را سالهاست ـ چه در زمان شاه ( البته اون موقع اینترنت نبود وگرنه کارشان خیلی ساده تر بود ، یه چیزی مثل الان ) و چه در زمان جمهوری اسلامی انجام میدهد ، برای منافع دولت نیست ؟ که البته منافع دولت در اینجا هم امنیت کشور  خوانده می شود. 
خوب اگر این قانون تصویب شود ، پس فرق ایران که در تمام دنیا به دیکتاتوری مشهور است با سوئد که در تمام دنیا به دمکراسی مشهور است چه خواهد بود ؟ حقوق شهروندی و حق انسان به داشتن زندگی خصوصی کجا میرود ؟ 
چرا امکان کنترل میل باکس  من و تلفن من و گشت و گذارهایم در اینترنت باید قانونی شود ؟ چرا باید دولت بتواند شهروند خود را کنترل کند ؟
چرا باید در سال 2007 نیاز به وجود برادر بزرگ در دنیای دمکراتیک  از طرف حاکمان مطرح شود ؟ چرا اصلا چنین پیشنهادی مطرح میشود ؟ پس حق انسانی انسانِ کوچک ، انسان مستقل ، شهروند این دنیا ،  برای داشتن اتاقی از آن خود چه می شود ؟

من فکر نمیکنم چنین قانونی به تصویب برسد ، الان نه ، در سوئد ِ امروز نه .
ولی همین که چنین قانونی پیشنهاد میشود ، مرا می ترساند.

آه ارول ، ارول . دنیایی که تو پیش بینی کردی چندان دور نیست .

 مایکل کازارنویچ ، یک شهروند سوئدی ، به عنوان اعتراض به این قانون در خانه ی خود دوربین گذاشته است و در مقابل چشمان مردم زندگی میکند.
شهامت و شیوه ی او در اعتراض درس بزرگی است.

وب سایت مایکل کارزانویچ

 

[ 20:44 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

مطلب زیر گزارشی است که از طرف خانم مینا جعفری ، وکیل اکرم مهدوی دریافت کردم ، با تشکر از ایشان و بقیه دوستان ( آسیه امینی و خدیجه مقدم ) از بابت زحمتهای شبانه روزی شان.
****

کمک های مردمی برای نجات جان اکرم مهدوی به مرز 15 میلیون رسید

کمکهای مردمی برای جمع آوری دیه جهت نجات جان اکرم مهدوی، زن 32 ساله ای که به جرم همسرکشی محکوم به اعدام است، به بیش از 14 میلیون و 850 هزارتومان رسید و جمع آوری کمکها همچنان ادامه دارد.
وکیل  اکرم مهدوی با اعلام این خبر گفت: پرونده اکرم همچنان در بخش اجرای احکام دادسرای جنایی تهران، منتظر ارسال برای استیذان از رئیس قوه قضائیه است و ما امیدواریم که بتوانیم با پرداخت دیه به خانواده مقتول، از آنها رضایت بگیریم.
مینا جعفری با تشریح  کمکهای مالی جمع آوری شده از سوی مردم نیکوکاری که برای نجات جان این مادر از مجازات اعدام و گرفتن رضایت از صاحبان خون، به درخواست کمک وی و جمعی از فعالان جنبش زنان پاسخ مثبت داده بودند، اعلام کرد که برای پاسخ شفاف و دقیق به افکار عمومی و بودن نظارت مردمی بر روند حمایت مالی از این زن محکوم به اعدام، از دو تن از فعالان جنبش زنان که سابقه فعالیتهای مشابه در حمایت از زنان و کودکان اعدامی داشته اند، دعوت کرد تا در روند اجرایی این حمایت، مسوولیت نظارت و پی گیری را به عهده بگیرند.
مینا جعفری در ادامه این خبر افزود: خانمها خدیجه مقدم و آسیه امینی که در اطلاع رسانی و جمع آوری کمکهای مالی نیز وی را یاری نموده اند، سرنوشت کمکهای مالی جمع آوری شده را دنبال می کنند.
آسیه امینی، در مورد این کمکها  می گوید: بعد از درخواست کمک از سوی وکیل پرونده اکرم، با افرادی زیادی تماس گرفته و با مشاوران مالی و حقوقی مشورت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که این کمکها در یک حساب سه امضایی با امضای خانم خدیجه مقدم، وکیل پرونده و بنده  قابل برداشت باشد.
خدیجه مقدم نیز در این باره می گوید: سوال های زیادی از سوی مردم در مورد کمکهای مالی مطرح می شود . آنها می خواهند و البته حق دارند که بدانند در صورت نرسیدن پول، به مبلغ خواسته شده، یا در صورتی که به هردلیل، اکرم، امکان استفاده از این پول برای نجات جانش را نیافت، این پولها چگونه هزینه می شود.
وی با اشاره به اینکه بحث و گفت و گوهای زیادی را در این باره با کارشناسان و مشاوران انجام دادند ادامه می دهد: این کمیته سه نفره به این نتیجه رسید که اولا در تمام مراحل حمایت از اکرم مهدوی، گزارش مالی به اطلاع مردم برسد و اگر به هر دلیلی (مثلا بخشش صاحبان خون  یا هر دلیل دیگری، این پول برای نجات اکرم صرف نشد) برای موارد مشابه یعنی زنان در معرض اعدامی که امکان بازگشت به زندگی دارند و بخشی از آن نیز برای تنها دختر این زن که 16 سال سن دارد، هزینه شود.
آسیه امینی با تاکید بر اینکه این تصمیم ، با پیشنهادهای برخی از کمک کنندگان مالی این حرکت و در پی پرسشهایی که در این باره مطرح بود، گرفته شد می گوید: حق مردم است که از آغاز بدانند سرنوشت این پولها چه خواهد شد. ما امیدواریم و همه تلاشها هم بر این است که بتوانیم با کمکهای جمع آوری شده که هنوز به یک سوم مبلغ درخواست شده نیز نرسیده، رضایت افراد صاحب خون  را جلب کنیم. اما به هر حال جمع آوری کمکهای مالی همواره افراد حامی را در برابر افکار عمومی مسوول و پاسخگو می کند. بنابراین سعی بر این است که تصمیمها، از پیشنهادات مطرح شده، گرفته و درباره آنها اطلاع رسانی شود.

وی همچنین از نشریه آوای زن و جمعی از فعالان مستقل زن در کشور سوئد که داوطلبانه در جمع آوری کمک برای نجات جان یک مادر کمک کردند تشکر کرد.

[ 20:11 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

June 15, 2008
خانم آزاده سپهری نقدی به ترانه های گروه تپش 2012 و شاهین نجفی ، یعنی ترانه ی ما مرد نیستیم و ترانه ی حاجی ما آخر خطیم نوشته است که در سایت شبکه ی همبستگی با مبارزات زنان ایران منتشر شده است.
من در پاسخ این نقد کامنتی در همان سایت گذاشتم که بعد فکر کردم میشود  کمی کامل تر در اینجا  بگذارم و کمی وبلاگی با  آن برخورد کنیم . این نه به آن روست که به نظرم نقد خانم سپهری نقد خوبی باشد . که نیست. بسیار ضعیف است و  گنگ. ولی برای گروه تپش به عنوان گروهی که حرف زیادی برای گفتن دارد و شیوه های نوینی برای گفتن انتخاب میکند ، بسیار ارزش قائلم.
 
 
 

خانم سپهری عزیز : نقد شما متاسفانه به طور کل نقد گنگی است . من از خواندن این نقد متوجه شدم که شما چندان از کار گروه تپش 2012 و شاهین نجفی خوشتان نمی آید . که این مسئله ی سلیقه است و حق شماست . ولی دقیقا متوجه نمیشوم چرا این ابراز سلیقه را میخواهید نام نقد به آن بدهید . در جایی مینویسید : ...خود نشانگر این است که ترانه سرا به "مردانگی" اعتقاد دارد و تصویری مثبت از آن در ذهن دارد. سوال من از شما این است که مگر نباید به چیزی به نام " مردانگی " یا " زنانگی " معتقد بود و مگر نباید تصویر مثبتی از این مقوله ها در نظر داشت ؟ این طور که به نظر من میرسد ،" مردانگی " از نظر شما به خودی خود مقوله ای منفی است ؟و نباید کسی به آن اعتقاد داشته باشد و آن را مثبت بداند. در حالی که به نظر من این طور نیست. ما در زبانهای مختلف هم ـ من متاسفانه بجز فارسی فقط به دو زبان سوئدی و انگلیسی آشنایی دارم ـ مترادف مردانگی و زنانگی را داریم و این دو مقوله ابدا بار منفی ندارند. شخصا فکر میکنم که هیچ بار منفی بر دوش مرد بودن و مردانگی  نمیتوان  گذاشت ، بلکه این فرهنگ مردسالار است که منفی است . و در عجبم که کسی با دیدگاه فمینیستی این دو یعنی مردمداری و مردانگی را یکی بداند . مردانگی به معنی آنچه که به مرد نسبت داده میشود ، به خودی خود دارای بار منفی ـ یا مثبت ـ نیست. این جامعه است که این کلمات را ارزشگذاری میکند. اگر شاهین و تپش 2012 در شعر خود همان نگاه سنتی را به زن ارائه میدادند که خانم ما مرد نیستیم حالا تو بیا و مرد باش ،( همچون مردانی که زنان مورد توجه خود را یک پا مرد مینامند ) تمام بحث شما را درست میدانستم. ولی اتفاقا این شعر معنایی متفاوت با آنچه در سنت به آن عادت داشته ایم میدهد. ما که از مردی مردیم ،لااقل تو زن باش. و اینجاست که به نظر من ، با تمام تعریف های سنتی از مرد و زن مقابله میکند. زن بودن که تا کنون در اندیشه ی سنتی یک ضد ارزش بود ، تا آنجا که هر چه ضعیف و پرهمهمه و بی پرنسیپ است به زن میچسبانند ، در این ترانه به ارزشی برابر ـ و نه بالاتر ـ از مرد بودن تبدیل شده است.
"ما توان اجرای  نقش  خود را نداریم ، تو  آنگونه که باید باشی ، باش."
این تعریف برابر و زیبا از مقوله های زنانگی و مردانگی را کمتر در ادبیات و بخصوص ترانه های ایرانی میابیم.
ترانه های ایرانی اگر خیلی همت کنند ، از زن موجودی ظریف و زیبا میسازند که باید گذاشت تو تاقچه و نگاهش کرد. ترانه ی ما مرد نیستیم زن را به درون میدان میخواند ، و جایگاه او را در میان کارزار میداند. البته در اینجا هم با شما که میگویید که زنان را در کنار گود پنداشته است موافقتی ندارم.
در سیر  دوران  زن همیشه در حاشیه ی انقلابات و تحولات اجتماعی قرار گرفته است یا قرار داده شده . زنان در تمام جهان برای احقاق حقوق خود جنگیده اند ، ولی تلاش زنان ایران برای احقاق حقوق خود به طور مستقیم به مقابله با حکومت می انجامد. به باور من ، ترانه ی ما مرد نیستیم ، نه به کنار گود بودن زنان ، بلکه به حرکت زنان و در میدان بودن زنان باور دارد و این نکته را برجسته میکند.
فراموش نکنیم که دختری که پرده اش را میدوزد ، دختری که وضعیت مالی اش اجازه ی این کار را نمیدهد و به خاطر از دست دادن پرده ی بکارت خود سوزی میکند در همین جامعه زندگی میکنند.
فراموش نکنیم که زنی که زندگی اش در قابلمه و قوری خلاصه شده است در همین جامعه زندگی میکند. او نه اینکه فقط مادر ما باشد ، شاید خواهر ما و در سن و سال خود ما باشد.
فراموش نکنیم که این زنان اکثریت زنان ایران را تشکیل میدهند
اینجاست که زن بوی زمین سوخته را میدهد ،و از او به خاطر باج دادن به مردان گله میشود. و این باج دادن نه فقط از طرف زنان عام ، بلکه از طرف زنان فمینیست هم انجام میشود.

باز میگویید : ... این ترانه با خطاب قرار دادن زن ایرانی و گفتن اینکه "تو بوی زمین سوخته مون رو میدی خانم/ تو هم از عرش به فرش رسیدی که خانم"، نقش زنان را در تحولات اجتماعی سالهای اخیر نادیده میگیرد. اینجا گفتار شما دقیق نیست . چراو چگونه نتیجه گرفته اید که گفتن کلمات " تو بوی زمین سوخته مون را میدی خانم / والی آخر"نادیده گرفتن نقش زنان در تحولات اجتماعی ـ حالا مربوط به سالهای اخیر یا درکل ـ است ؟ این دو کجا و کی با یکدیگر در منافات قرار گرفتند ؟

باز مینویسید : ...در ضمن من از اساس مخالف به کار بردن فحش و ناسزا در کار ادبی، هنری و یا حتی سیاسی نیستم، ولی اینکه آدم چگونه آن را به کار ببرد، بسیار مهم است. و با این جمله ترانه ی ما آخر خطیم را به لمپنیسم متهم میکنید. شما خود میگویید از به کار بردن فحش و ناسزا در کار مشکلی ندارید ، ( چیزی که در اینجا از آن استفاده نشده است ) ولی با یک ارزش گذاری سنتی پند میدهید که چگونه به کار بردن فحش و ناسزا مهم است ؟ برای من این سوال مطرح میشود که : 1 ـ نعریف شما از لمپنیسم چیست ؟ آیا پرداختن به مسائل جنسی را لمپنیسم میخوانید یا شناسه های دیگری از لمپنیسم دارید و اگر چنین است چرا این شناسه را ارائه نمیدهید . 2 ـ چگونگی کار را روشن نمیکنید. این که میگویید چگونه به کار بردن فحش و ناسزا مهم است لطف کنید و توضیحی دهید که چگونه باید فحش و ناسزا را به کار برد که از طرف شما یا کسانی که مثل شما می اندیشند به برچسب دچار نشد ؟

ترانه ی ما آخر خطیم به دورویی و اخلاق دوگانه ای که مذهب و مذهبیون در میان مردم تبلیغ میکنند و خود از آن پیروی نمیکنند می پردازد. آنان که در منبر یک نوع اخلاق را توصیه میکنند و چون به خلوت میروند دیگرگونه رفتار میکنند . ترانه خشم و بغض زبان جوانانی است که سالهاست شنیده هایش از مذهبیون ـ که حاج آقا خطاب میشود ـ با دیده هایش از عملکرد آنها متفاوت است . جوانی که بابت دیده شدن با یک دختر شلاق میخورد ولی در روزنامه میخواند که سردار مملکتش با چندین زن برهنه دستگیر شده است. ترانه صدای اوست خانم سپهری ، نه صدای آقای فرهیخته ای که کتاب بی نوایان میخواند . و نه صدای آن مرد میان سالی که در صف نانوایی به سران مملکت فحش میدهد و از بابت به یغما رفتن ثروت ملی برآشفته است. ترانه زبان خشم نسل جوان است خانم سپهری . این ترانه نه لمپنیسم است ، و نه فحش و ناسزا. خشم است و بغض. این خشم و بغض شاید به نظر شما بیجا باشد ، اما تعیین چهارچوب برای آن و تعیین شیوه ی بیان  از طرف کسی که ادعای فمینیسم هم میکند برای من بسیار عجیب است .
و این کاری است که شما میکنید ، شما دارید  برای بیان این خشم و بغض چهارچوب تعیین میکنید خانم سپهری .این با شناختی که من از شما داشتم بسیار فاصله دارد. ولی انسانها تغییر میکنند ...

در یک مورد ، و آن انتقاد از حضور ناسیونالیسم در ترانه ها با شما کاملا موافق هستم. که در ترانه ی دوم بسیار مشهود تر است. در ترانه ی اول ـ ما مرد نیستیم ـ که منافع ملی مطرح میشود ، من مشکلی با شعر ندارم .اگر در یک جا به جد عرب و خلیج عربی اشاره میشود ـ من هم شخصا با عربی خواندن خلیج فارس بسیار مشکل دارم و دفاع از نام خلیج فارس را با منافع ملی ما و نه ناسیونالیسم پیوند میزنم ـ در دنبال همان شعر هم به مسئله ی نفت شمال و دریای خزر که و بخشیدن این دو به روسیه شوروی که  ابتدا از سوی حزب توده مطرح شده بود و امروز هم از سوی جمهوری اسلامی تقریبا عملی شده است  اشاره میکند. که به نظر من اشاره ای ماهرانه است. اینجا دیگر مسئله ضد عرب بودن مطرح نیست. مسئله بر سر منافع ملی است که بر اساس منافع مقطعی حکومتی به تاراج سپرده می شود. .

اما در ترانه ی حاجی ما آخر خطیم و سرو کردن سوسمار و ملخ ، به نظر من به شکل اغراق آمیزی مرزها رعایت نشده است.

غذای هر ملتی با آنچه در اختیار دارد مهیا میشود. اگر غذای گیلکی از ماهی و گیاه است و غذای کرد از لبنیات و غذای هر ملتی با آنچه در اختیار دارد رنگ میخورد ، خوردن سوسمار و ملخ ـ من دقیقا نمیدانم آیا واقعا ملت عرب سوسمار و ملخ میخورند یا نه ولی اولین بار با این عبارت سوسمار خور را در ادبیات هدایت روبرو شدم ـ نیز طبق طبیعت کشورهای عرب زبان و دسترسی عرب به آن قابل درک است. ما هرگز به چینی ها برای استفاده از سگ در غذای روزانه شان توهین نمیکنیم. در بسیاری کشورهای آفریقایی سوسک بو داده جزو تنقلات محبوب شمرده میشود و ... و این چیزها هرگز مورد توهین ما قرار نمیگیرد. این قابل درک است که آنچه اسلام به کشور ما تحمیل کرده است ، خشم و غضبی به وجود می آورد و از نظر من نیز پیوند زدن این خشم و غضب با عرب و در پیامد آن عرب ستیز شدن بسیار غیر قابل قبول است. من نیز با این گونه نگاه بسیار مشکل دارم.

از توجه شما متشکرم. مهشید راستی

 
 
 
 
[ 11:09 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

June 14, 2008
دخترک دارد برای مهاجرت  آماده میشود و یکی از کارها اجاره دادن آپارتمان کوچکش است. برای اجاره دادنش تصمیم گرفته که خانه را مرتب کند و مبله اجاره دهد تا دیگر مجبور به فروش چیزی نباشد.
قرار شد خانه را رنگ کنیم و حمام را هم . چند روز پیش رفتیم و رنگ انتخاب کرد و برای حمام هم رنگ مخصوص خریدیم ـ حمام متاسفانه کاشی نیست و کاغذدیوار مخصوص حمام است که میشود رویش را رنگ کنیم. ـ امروز از ظهر پیش او بودم تا قسمتی از کارها را انجام دهیم.
خودش که قربونش برم ، اهل این کارها نیست . بیشتر میچرخید و تماشا میکرد و این جا و آنجا را نشان میداد که لکه گیری بشود. 
وسط کار گفت : مهشید تو اگر بی کار شدی میتونی نقاش بشی. خیلی زرنگی ـ دخترک گاهی وقتی تنها هستیم مرا مهشید صدا میکند ـ
گفتم : ها ها ، رویش فکر میکنم .
گفت : نه جدی میگم. تو همه ی کارها را خودت میکنی. ماما ن همیشه اینطور بودی
از بالای نردبان گفتم : اوهوم ، این رل رو میزنی  تو رنگ و بدی  به من؟
گفت : یعنی همیشه اینطور بودی ؟ یا مجبور شدی اینطور باشی ؟
فکری کردم و گفتم : اگر منظورت این است که موقع زندگی با پدرت هم این کارها را خودم می کردم ، خوب آره.
گفت : اون بلد نیست  ؟
گفتم : بلد هست ، ولی تنبله . باید چند بار بهش میگفتی تا کاری را انجام دهد . شاید هم عیب از منه که عادت به غر زدن ندارم و ترجیح میدهم به جای اینکه سه بار غر بزنم تا کاری انجام شود ، یک بار خودم انجامش دهم و این عادت شده است.

دختری دائما میچرخید و از من پذیرایی می کرد. ناهار درست کرد و دائم آبجو خنک باز میکرد و من هم مشغول رنگ کاری بودم. دائم راه میرفت و میگفت چه خوب شد ، چه قشنگ شد. مهشید این خیلی حرفه ای است . باور کن تو میتونی نقاش ساختمان بشوی .
یک جا قلمو به سقف برخورد و به جای اینکه از پله های نردبان آلمینیومی پایین بیایم ، با انگشت پا تکه پارچه ای را که روی یکی از پله ها گذاشته بودم گرفتم و بالا آوردم و به دستم گرفتم و دیدم دادش در آمد : تو آکروبات هم میتونی بشی !!!
گفتم : ممکنه اینقدر واسه من آلترناتیو شغلی پیدا نکنی دختر ؟
 
دخترک گفت : حالا که قشنگ شده دیگه دلم نمیاد اجاره بدم و برم ، بهتره که بمونم .
گفتم : البته  تو برای قشنگ نبودن آپارتمان نبود که میخواستی از اینجا بری .
گفت : اوهوم ، بعد اونوقت برای چی بود ؟ :))

ساعت 10 شب کار اتاق تمام شد. و جدا تمیز و قشنگ در آمد . از حق نگذریم رنگی که انتخاب کرده بود هم خیلی رنگ قشنگی بود و خانه را جلایی تازه بخشیده بود.  با عجله دست و صورتم را شستم که قطار را بگیرم. آشغالها را جمع کردیم و گفتم که من سر راه آنها را بیرون میگذارم. بغلم کرد و بوسید و کلی تشکر کرد. گفت : روز تعطیلت را برای من گذاشتی ، به این قشنگی هم شد...
گفتم : برای تو ، همیشه . دفعه ی دیگه حمام را درست میکنیم.
صورتش باز بود و میخندید . شاد بود ، خیلی شاد.

 تقریبا یادم رفته بود چقدر خوشحال کردنش  آسان است. 
[ 23:01 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

این مصاحبه ی آسیه امینی  در مورد دستگیری های اخیر را از دست ندهید.
نگاه او در مورد انشعاب ها و اختلافات در میان جنبش زنان ، و بحث همبستگی و رشد جنبش زنان بسیار قابل ملاحظه است
[ 11:08 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

June 11, 2008

چرا ایرانیان در تظاهرات ایرانی استکهلم شرکت نمیکنند ؟

این سوالی بود که مدتی  پیش در رادیو همبستگی در استکهلم مطرح شد.
هر کسی دلایل احتمالا خودش را دارد، و بعضی دلایل شامل تعداد بیشتری میشود.
سعی من در اینجا این است که دلایل خودم را شرح دهم.

آقایانی که این سوال را مطرح کردند ، دو تن بودند.  و این سوال در رابطه با تظاهراتی مطرح شد که در محلی در حومه ی استکهلم در اعتراض به سفر متکی به سوئد برای شرکت در کنفرانس عراق صورت گرفته بود ، در این تظاهرات تقریبا 60 تا 70 نفر شرکت کرده بودند و دو تن از آقایان روی خط رادیویی این سوال را مطرح کردند.

وقتی به حرفهای این آقایان گوش میکردم از خودم پرسیدم راستی چرا در این تظاهرات شرکت نکردم. و جواب را در همان لحظه داشتم.

آقای ج  که این سوال را مطرح میکرد بعد از مدت زیادی پیچ و تاب خوردن در سازمانهای مختلف ، مدتی پیش تا آنجا که خبرش را  داشتم  از حزب کمونیست کارگری سر درآورده بود. این آقا مدتی پیش که هنوز رادیوی خودش دائر بود ، در یکی از برنامه های رادیویی اش گفته بود که  بر  طنابی که آخوندها را بر آن دار میزنند ، بوسه خواهد زد.
ایشان در صحبت رادیویی خود  در رادیو همبستگی گفت که در آنجا میکروفون آزاد در اختیار همه قرار میگرفت .
اینکه آقای ج امروز دلش میخواهد عضو حزب تکه پاره ی کمونیست کارگری ـ دقیقا نمیدانم کدام یک از تکه ها  ـ باشد ، مسئله ی خودش است. ولی اینکه اعضای این حزب بیایند و بگویند که تریبون آزاد در اختیار مردم گذاشته اند  ، خیلی جای حرف دارد. و اینکه کسی که تا چندی پیش از طرفداران پر و پا قرص اعدام ـ گیرم که اعدام آخوند ها ، چه فرقی میکند ، مخالفت با اعدام که دیگر استثنا نمیپذیرد ـ بود امروز از من میخواهد که در کنار او بایستم بسیار غیر منطقی می بینم.

حزب کمونیست کارگری ـ حالا دیگه آپ دیت نیستم چند تکه و یا تکه تکه شده ـ هیچوقت در بودجه هایی که برای ایجاد سمینار میگیرد ، تریبون در اختیار افراد مستقل ایرانی قرار نداده است.
برنامه های ایشان یا برنامه های حزبی است که یک سره از بالا تا پایین حزبی ها سخنرانی میکنند و برای خودشان هم هست ، سرود ملی شان هم یک ورشنی از این ترانه است : سیاه سیاهای خومون ، غریبه نیاد داخلمون . و یا اینکه برنامه مختلط است ، به اسم زنان و به اسم قتل های ناموسی و از این قبیل که در آن برنامه ها معمولا قسمتی از سخنرانان غیر ایرانی هستند. مثلا اگر در سوئد باشد ، سخنران سوئدی دعوت میکنند. حالا این سخنران سوئدی میتواند عضو احزاب راست اینجا هم باشد ، برای ایشان اصلا مهم نیست. فقط لیست سخنرانان غیر فارسی زبانشان پر باشد کافی است. ولی سخنران ایرانی همیشه از حزبی هاست. این مسئله ردخور ندارد. 
حالا در حومه ی استکهلم ، جایی که جز 60 ـ 70 نفر تظاهرات کننده و تعدادی پلیس  ، پرنده پر نمیزند ، تریبون آزاد میدهند ؟ ما را گرفتید ؟

آقای دیگری که صحبت کرد ، آقای کاف بود.  صحبت های ایشان خیلی عجیب بود. ایشان گفتند که خیلی ها از جمله خود ایشان صبح که از خانه به قصد تظاهرات خارج شده اند ، با زن و بچه خداحافظی کرده اند ، چون امیدوار نبودند که به خانه بر میگردند. و چندین بار هم گفتند که غلو نمیکنند و اغراق نمیکنند. 
خوب من از این صحنه ی نیمی فردینی و نیمی هندی که ایشان ترسیم کردند اشک در چشمانم جمع شد ـ اگر فیلمهای هندی را دیده باشید و جمع شدن اشک در چشمان شاهرخ خان را مشاهده کرده باشید ، آها.. یه چیزی تو اون مایه ها ـ و نزدیک بود زار زار گریه کنم و سرم را از این همه مقاومت و شجاعت به دیوار بکوبم که به خودم نهیب زدم و خلاصه جلوی خودم را گرفتم و سر به سلامت از این تراژدی به در بردم.
با خودم گفتم که آخر آقا ی نه چندان عزیز ، شما که خودت نمیدانی در کجای دنیا داری میروی تظاهرات ، آمدی و گله میکنی که چرا من همراهت نیامدم ؟ مگر ملت را بوق فرض میکنی آقا ؟
تو صبح از خانه بیرون زده ای و با زن و بچه خداحافظی کرده ای ؟ تو خودت نمیدانی که برای تظاهرات به هفت تپه میروی یا هفت ِ تیر یا یه اوپلاند وسبی ـ همان مکان کنفرانس عراق در حومه ی استکهلم ـ . تو در مورد شرایط زمان و مکانی که خودت در آن سیر میکنی دچار توهم هستی ، حالا میخواهی من هم همراهت بیایم ؟ آخر انصاف هم خوب چیزی است. 
پلیس سوئد حتی حق کتک زدن تظاهرات کنندگان در تظاهرات مسالمت آمیز را هم ندارد.چه رسد شلیک کردن به آنها . شمایی که این را نمیدانید و موقع خروج از خانه ژست آرتیست های فیلمهای اکشن را به خود میگیرید ، بهتر است قبل از خروج از خانه یک نگاهی به نقشه ی جغرافیا بکنید و ببینید قرار است دوستانتان را در کجای این دنیا ملاقات کنید. بعد بیایید و از من هم دعوت کنید که همراه باشم. با 45 سال سن هنوز آنقدر عقل برایم باقی مانده که به ماجراجویی های کودکانه ای  که شما نامش را مبارزه گذاشتید تن ندهم. 

من بیشتر از یک سال است که در تظاهرات ایرانی ها در استکهلم شرکت نمیکنم. شروع این قضیه اینجا بود . وقتی که کارکشته گان سیاسی استکهلم با همیاری و همکاری رابط سفارت جمهوری اسلامی ، در استکهلم بر علیه جمهوری اسلامی برنامه مشترک میگذارند من دیگر فاتحه ی تظاهرات سیاسی در استکهلم را که ایرانیان سازمان دهنده ی آن باشند یک بار برای همیشه خواندم. و با خود پیمان بستم که در هوچی کاری های عده ای که خود نمیدانند چه میکنند و با چه کسی برنامه میگذارند شرکت نکنم. 
آقایانی که برنامه ی ذکر شده را سازمان دادند ، هرگز بابت دعوت از مردم در برنامه ای که سری از آن به جمهوری اسلامی منتهی میشد از کسی معذرت خواهی نکردند. من در این برنامه شرکت نکرده بودم. ولی به عنوان کسی که این دعوت را شنیده است و آگاهانه از شرکت در این حرکت اجتناب کرده ، یک عذرخواهی رسمی طلب کارم.  

امروز هم باید اتفاق خارق العاده ای بیافتد و افراد بسیار قابل اعتمادی برنامه ای را ترتیب دهند تا من به خودم این اجازه را بدهم که پیمانی را که با خودم بسته ام بشکنم. 
گله گذاری اعضای حزب جگر زلخیای کمونیست کارگری ، یا ناله های فردین مابانه ی کسی که نمیداند در کجای این کره ی خاکی تظاهرات میکند ، این اتفاق خارق العاده را در بر نمیگیرد.
در استکهلم یا باید سیاسیون  حرفه ای را به امان خدا بسپاری ، یا اگر برایت مهم است که کنشگر سیاسی باشی باید خودت را ـ روز به روز ـ آپدیت کنی که کی کجا ایستاده .
چرا که چپ الهی دیروز امروز شاه الهی میشود ، و جمهوری خواه با مشروطه خواه برنامه مشترک میگذارد و دمکرات با حزب الهی پیوند میخورد و طرفدار اعدام از حزب کمونیست کارگری سر در می آورد  ... و سرگیجه اش برای درویش عاشق باقی می ماند.  
برای شما ، و برای خودم و برای سرنوشت اپوزیسیونی که چنین فلاکت زده است  عمیقا متاسفم. ولی من با بطالتی این چنین بیعت نمیکنم.    

[ 22:16 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

June 10, 2008

فوتبالیزاسیون

بابا باز تب فوتبال شروع شد. آخه حیف تابستون به این زیبایی نیست. چرا مسابقات فوتبال را زمستون نمیزارن ؟ از جلوی هر باری رد میشی هری دلت میریزه پایین ، چون یه سری داد میزنن گلللللللللللللللللللل.

چند سال پیش بازی سوئد و یه جایی بود من و چند تا بچه ها رفته بودیم یکی از این بارها فوتبال را تماشا کنیم. نزدیک بود خودم و دوستانم را به کشتن بدم. چند بار دیدم گل میزنن من هم سعی کردم بگم جو گیر شدم و قبل از همه داد زدم  هورا !!!!!! گللللللللللللل !!!! که بعد دیدم همه در بار به من خیره شده اند و یه جورایی آرزوی مرگم را میکنند. متوجه شدم که برای تیم حریف هورا کشیدم . 

خوب تقصیر من نیست که ، لباساشون همه شبیه همدیگر بود. همه تی شرت های آستین کوتاه پوشیده بودند و شلوار های کوتاه. گیرم که رنگها کمی متفاوت بود. ولی من که به رنگ سال و مد روز فکر نمیکنم که . میبینین ؟ تقصیر من نبود.

امسال هم که دیگه نور الی نور. همچی این زلاتان ابراهیمویچ را گذاشتند لای پنبه دارند حلوا حلواش میکنند که سردی گرمی اش نشو و احیانا خایه های مبارکش د ر هم پیچ نخورند و آب تو دلش تکان نخورد تا دوره ی فوتبال به سر برسد.

یه روز تو روزنامه میخوانی که زلاتان اسها ل گرفته ، فردا می خونی که یوبس شده ، پس فردا میخونی که یه هات داگ تو خیابان خریده و سوسیسش از نون افتاده بیرون و صد نفر شیرجه رفتند روی زمین که سوسیس را به دست زلاتان کبیر برسانند. و در این درگیری سه نفر کشته و هفتاد نفر مجروح شدند ولی بالاخره پوره ی سوسیس به دست زلاتان جان رسید.

امروز در روزنامه نوشته بود که ممکن است زلاتان 90 دقیقه بازی را نکشد. خدا پدرشان را بیامرزه . من هی میگفتم که این بازی فوتبال چرا اینقدر طولانی است ، امروز فهمیدم که 90 دقیقه است. خوب شد نوشتند ها.

خلاصه اگر زلاتان سکس خوبی داشته باشه ، و شکمش خوب کار کنه و خایه های گرانقدرش در لای پاچه های شلوارکش گیر نکند  ، سوئد شانس خوبی در بازی های این دوره جام جهانی داره.
( جام جهانی است دیگه ؟ نه ؟ سه که نکردم ؟ )

[ 22:58 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

بخش دوم .

نه خیر ، این مسئله ی" مرد ایرونی تکه " به این راحتی ها دست از سر نویسنده و خوانندگان این وبلاگ بر نمیداره.

به یک نکته دقیق شدم . برخورد خوانندگان این وبلاگ ، بسته به جنسیت آنان بسیار متفاوت است.

آقایان با طعنه و گوشه و کنایه و گاه تمسخر برخورد میکنند .
مثلا اینکه : من تو لیستی نیستم ، لیست هم از دوستانم تهیه نمیکنم ( انگار که من اینجا لیست از دوستانم تهیه کرده باشم و این هایی که نوشتم دوستانم باشند و من به دوستانم خیانت کرده باشم )
یا آقایی که می نویسد:   به نظر من باید به گردن این کسانی که خلاف کرده اند یکی یک افتابه بیندازیم و وسط سرشان یک میدان با تیغ بکشیم و روی خر سوارشان کرده و در استکهلم بچرخانیم.
با این حرفها میخواهد بگوید که این کار من به اندازه ی کار نیروی انتظامی ایران فجیع است و من احتمالا جانشین خوبی برای نیروی انتظامی میشوم و با همان قساوت و سنگدلی با کسانی که بد میکنند رفتار میکنم .
این برخورد های علنی مردان است. بعضی هم شاید به خاطر اینکه نشود آی پی ایشان را بن کرد یا پیدا کرد ، برایم میل میدهند و در آنجا حتی اینقدر محترمانه نیز برخورد نمیکنند.

 اما زنان ، زنان عمدتا ـ بخصوص زنان مجرد ـ از این برخوردها داشتند و با این گونه برخوردها آشنا هستند.

و البته این بر همه ی ما واضح و مبرهن است که  مرد ایرانی تک است و لنگه ندارد ، و مرد ایرانی چنین نمیکند ، و مرد ایرانی را نباید به عنوان شخص مطرح کرد  چون مرد ایرانی در هیچ لیستی نمیگنجد و مرد ایرانی فرشته ی روی زمین است.

پس این زنان مجرد ، زهر تلخ آشنایی با کدام مردان را چشیده اند ؟ مردانی از کره ی مریخ ؟

و راه حل شما آقایان که چنین و چنان به من گوشه و کنایه می زنید برای برخورد با این ناهنجاری های رفتاری چیست ؟ شما خود چه کرده اید ؟ آیا چنین ناهنجاری هایی را در پیرامون خود ـ و یا در خود ـ ندیده اید ؟ شما چه آلترناتیوی پیشنهاد میکنید ؟
 

[ 21:24 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

June 9, 2008
چند انتقاد نسبت به نوشته ی مرد ایرونی تکه از دوستانم دریافت کرده ام .
اول اینکه یکی از دوستانم گفت که شاید بهتر بود کلی تر بنویسی ، چون اینطوری خیلی ها فقط میرن تو بهر اینکه پیدا کنند پرتقال فروشها را و اینکه بفهمند ع کیه و م کیه . خودش میگفت که من با اینکه زیاد با ایرانی های استکهلم در تماس نیستم ولی یکی از آقایان و دو تا از خانمها را کاملا شناختم.
همانطور که به او هم گفتم ، فکر میکنم دوران کلی نویسی تمام شده است. افرادی  که در این نوشته ها از ایشان ذکر خیر شد اینقدر میتوانند برایتان در باب حقوق زنان و مردانی که این حقوق را پامال میکنند داد سخن بدهند که سر همه را به درد می آورند ، ولی خود چون به خلوت میروند معمولا مشتاقانه تمام مردان سنتی را در جیب های خود جای میدهند. مسئله برای من اتفاقا همین زیر زره بین بردن این برخوردها از دقیقا همین آدمهایی است که در کلی گویی ، استاد دهر هستند.
ضمن اینکه احتمالا ساکنان استکهلم باشند که این کنجکاوی را داشته باشند  ، ولی مگر چند درصد از خوانندگان این وبلاگ را ـ بجز احتمالا خود این آقایان و خانمها :) ـ  ساکنان استکهلم تشکیل میدهند. 
حدف من این بود که کمی به خود نگاه کنیم.
 
یکی از دوستان گفت که  بابا دیگر همه از تو میترسند، میترسند  که حرفی نزنند و مبادا در لیستت جای بگیرند.
البته خودم فکر میکنم مسئله ترس کمتر باشد ، چنین آدمهایی معمولا اولین احساسی که نسبت به من دارند ، نفرت است  . من هم مثل بقیه مردم دلم نمیخواهد کسی از من بدش بیاید ، اما اگر باید مثل بسیاری از خانمهای ایرانی برای به دست آوردن محبوبیت سربه زیر و آرام باشم و یا حد اکثر خنثی باشم ، این نفرت را به خنثی بودن ترجیح میدهم .
اگر ترس از بی آبرویی است ، قصد من بی آبرو کردن کسی نیست ، چرا که ابدا فکر نمیکنم که این من هستم که چنین کرده ام. من هر قدر هم این قصد و تلاش را داشته باشم ، به اندازه ی خود این افراد با اندیشه ها و خصوصیا تشان در  رابطه با بی آبرویی ، سهمی نخواهم داشت .  این آقایان و خانمها نقش اصلی را در بی آبرویی خود ـ اگر اینگونه با این مسئله برخورد میکنند ـ داشته اند.
اگر رفتار و کرداری داریم که بابت سربلندی ما نیست ، نمیتوانیم از کسی توقع داشته باشیم برای جلوگیری از سرافکندگی ما رازدار باشد و سکوت کند. این توقع بسیار بی جا و غیر منطقی و غیر اصولی است.
اگر آینه ای در مقابل ما قرار میگیرد که چهره ی اصلی ما را نمایش میدهد ، با شکستن آینه چهره ما زیبا نخواهد شد. 
شاید همین مسئله ، موجب شود که این آقایان یا خانمها در برخوردهای آتی خود سنجیده تر عمل کنند.  تا مگر سر از وبلاگ دیگری در نیاورند. در این صورت هم فکر میکنم تحول بزرگی روی میدهد. اینطور فکر نمیکنید ؟
مثلا فکرش را بکنید که دیگر هیچ مردی ، اگر زنی از دوستانش چند گیلاس اضافی نوشیده بود ، او را به کسی دیگر پیشکش نکند ، و دیگر هیچ زنی ، به دوستش نگوید که اگر عده ای یاوه گو پشت سرش حرف میزنند ، خود اوست که مقصر است. شاید احتمالا این خانم هنوز چنین فکر کند یا آن آقا هنوز فکر کند که زنی که مشروب زیادی نوشیده است باید تحمل یک همخوابگی را هم داشته باشد. اما اینها شاید دیگر این تفکر خود را برای خود نگاه دارند و کسی را با عقاید عهد پارینه سنگی خود آزار ندهند.
حتی در این حد هم که ببینیم ،با نوعی از تحول رفتاری روبرو میشویم که به جای خود قابل توجه است.
 
یکی دیگر  از دوستانی که از طریق همین وبلاگ میشناسم و هرگز به عمر ندیده ام و در کشور دیگری ساکن است ، در کامنت ها نوشت که خوب شد آن جا زندگی نمیکنم وگرنه ممکن است سر از این لیست در می آوردم.
و برایش نوشتم که اگر فکر میکنی در صورتی که اینجا زندگی میکردی سر از این لیست در می آوردی ، احتمالا در جایی که زندگی میکنی در لیست افراد دیگری جای داری .
فکر میکنم مشکل  این باشد که کمتر کسی این لیست ها را ـ عمدتا به خاطر حفظ آبرو ـ علنی میکند و در رابطه با آن مینویسد.
آن گونه که زنان در کامنت ها نوشتند ، این چنین تجربیاتی فقط مربوط به من نیست و  معمولا زنان مجرد چنین تجربیاتی در رابطه با مردان ایرانی دارند.
اینکه این تجربیات هرگز بیان نمیشود نه به معنی  احترام به مردان است، بلکه به خاطر این است که از بدنامی خود جلوگیری کنند.
من فکر میکنم این حرفها باید گفته شود. ما عمدتا بیش از یک ربع قرن است که در دنیای متمدن زندگی میکنیم. مردان و زنانی که من در این نوشته ها از ایشان نام بردم انسانهایی نیستند که خود را عامی بدانند. ایشان عمدتا از خود به عنوان روشنفکر نام میبرند و خود را یک سر و گردن از دیگر ایرانیان بالاتر هم میدانند. عمدتا سیاسی هم هستند و روزگاری به گفته ی خودشان برای رسیدن به دنیایی بهتر تلاش یا تلاشهایی هم کرده اند.
اما تفکر همین است که می بینید.
وقتش شده است که برای برخورد با این شیوه های تفکر ، از کلی گویی دست برداریم و نگاهی عمیقتر به خود بیاندازیم.
شاید مردان و زنانی  که در این نوشته از ایشان ذکر خیر شد ، تنها تنفر را حس کنند. ولی مردان دیگری هستند احتمالا که همین برخوردها را دارند و نامشان در اینجا نیست. در سوئد هم نیستند . 
قصد این نوشته این است که آیینه ای در مقابل این انسانها بگیرد. نه به این دلیل که از ایشان ابدیتی بسازد ، بلکه به این دلیل که شاید تنها چند درصد از این نگاه ها به یک بازنگری بیانجامد. 
برای من همان چند درصد کافی خواهد بود و به قیمت تمام نفرتی که از سوی این مردان و زنان سرازیر میشود ارزش خواهد داشت.
 
 
همین.  

 
[ 22:23 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

June 8, 2008
 
 
 
 
دیشب که کامپیوترم را روشن کردم ، پیامی آمد که برنامه ی  فلاش پلیرم قدیمی است و باید آن را  آپ دیت کنم . با خودم گفتم ای کاش مغز و اندیشه  ی ما نیز چنین کار میکرد ، مثلا هر از چند گاهی پیامی در مقابل چشمانت آشکار شود که آهای یارو ، اندیشه هایت در مورد حقوق کودکان از دوره خارج شده است و باید آن را آپ دیت کنی . یا اینکه فلانی ، آنچه در مورد حقوق زنان می اندیشیدی دیگر به دنیای امروز نمی خورد و بجمب و اطلاعات جدیدتری بدست بیاور. یا  اینکه :  خنگولک جان این عقایدت در مورد حقوق همجنسگرایان عتیقه است ، دنیا دارد پیش میرود ، بجنب که عقب نیافتی و عقایدت را آپ دیت کن . اگر نه مسئول گاف دادن هایت کیست ؟
یا : عزیز جان آن چیزی که تو به نام حقوق بشر میشناسی مربوط به دو هزار سال پیش است ، بشر نوین حقوق نوینی را طلب میکند ، برای آپ دیت کردن حقوق بشر در قرن 21 اینجا را کلیک کن .

چگونه با انسانها رفتار میکنیم ، نگاه ما به دنیا ، به بشریت ، به سیاست ، به دولت ها و ملت ها  ، به پیرامون خود ، به حیوان ، به گیاه ،  به دوستان ، به رابطه ، به دشمن ، به دوست چیست ؟ این نگاه را چند سال با خود حمل کرده ایم ؟ با اطلاعاتی که طول سالهای عمر دریافت کرده ایم چه میکنیم ؟ آنها را به بایگانی سپرده ایم و هر از چند گاهی به سراغشان میرویم و خاک از آن میزداییم و به همان شکل که هستند از آن استفاده میکنیم یا آنچه میدانیم را دائما مورد استفاده قرار میدهیم و بدین وسیله متوجه کم و کسرهایش میشویم و دائما آن را نو میکنیم ؟
این نوسازی و خودسازی به دانش  و خود آگاهی نیاز دارد ، این دانش و خودآگاهی را در کجا به دست می آوریم ؟ آیا مطابق با زمان ما هست ؟
 
من فلاش پلیرم را آپ دیت کردم. راستش را بگویم  آپ دیت کار نکرد . مجبور شدم برنامه ای اینستال کنم که فلاش پلیر قدیمی را پاک کند و  ورشن جدید فلاش پلیر را از نو اینستال کنم. تا بتوانم از این برنامه به خوبی استفاده کنم.
 
گاهی همین لازم است. وقتی که فکر میکنی که زن مایملک مرد است ، دیگر آپدیت نمیشود کرد ، عقاید قدیمی ات با آنچه جدید است کراش میکند. باید هر چه در اندیشه داری دیلیت کنی و دوباره اطلاعات را اینستال کنی.
وقتی که یک عمر یاد گرفته ای که همجنسگرا بیمار و کثیف و نجس است ، نمیتوانی اطلاعات جدید را بر این اطلاعات سوار کنی ، باید اطلاعات قدیمی را پاک کنی و اطلاعات جدید را جانشین کنی.
وقتی که خودت برای تربیت شدن کتک خورده ای و فکر میکنی تا چوب تر نباشد ، گاو و خر فرمان نمی برند ، نمیشود از حقوق کودک با تو صحبت کرد. باید آنچه آموخته ای دور بیاندازی و از نو بیاموزی.
 
کاش به همین سادگی بود ، که نیست.
کاش میشد آنچه قدیمی است دیلیت کنیم و هرچه نوست اینستال کنیم. که نمیشود
ساده نیست ، به این راحتی نمیشود .
این است که اکثریت ما چیزی شده ایم شبیه عکس بالا ، خر سواری که با موبایل حرف میزند.
 
 
[ 11:23 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

June 7, 2008

زن ایرونی تکه !!

مدتی پیش نوشته ی مرد ایرونی تکه را نوشتم ، قصدم افشاگری مردهای ایرانی ای که در سر راه من قرار گرفتند نبود .مسئله این نبود که ایشان شناسایی شوند ، البته اگر هم کسی ایشان را از همان نوشته میشناخت مشکلی نداشتم. چنانچه که چند تا از دوستان زنگ زدند و پرسیدند که م کیست و ه کیست و ...پاسخ هم گرفتند. چرا که هر چند کنجکاوی در مورد این مردان را درک میکنم ، ولی میدانم و کامنت های شما نیز نشان داده است که این مردان نه در استکهلم و انگلیس و استرالیا بلکه در تمام جامعه ی ایرانی ریشه دارند.  
اما  قصدم فقط این است که به نوعی مردانی که اینگونه برخورد میکنند ، بازنگری ای روی اعمال و رفتار خود داشته باشند. قرن 21 است .آخر تا کی میخواهیم مثل اجدادمان رفتار کنیم. دنیای مدرن رفتار مدرن را میطلبد . آقایان ، تلاش کنید  .

این به آن معنی نیست که بگویم ما زنان ایرانی پیشرفته و مدرن هستیم . مدرنیته برای ما که مسیر مدرنیته را طی نکرده ایم ، آموختنی است .مدرنیته در تربیت ما نقش نداشته.. باید آن را بیاموزیم و باید در شیوه های رفتار خود بازنگری و تجدید نظر کنیم.

وقتی پای صحبت مردان ایرانی مینشینم ، دلشان خیلی پر است. چه آنها که سنتی هستند و چه آنها که مدرنتر می اندیشند.
یکی از مسائلی که مردان سنتی از آن می نالند این است که خانم هر وقت با من بیرون میرود انتظار دارد که مثل راننده تاکسی در خدمتش باشم ، ببرم و بیارم و خرج کنم . یک کرون ـ یا تومن یا یورو یا دلار یا .. ـ خرج نمیکند و بعد هم ادعا میکند که من زن مدرن و مستقل هستم.  و وقتی روی رفتار و انتخاب لباسش نظر میدهم میزند توی ذقم

در این رابطه خانمی را میشناختم که صحبت میکرد و میگفت که من با فمینیسم مخالف نیستم ، افرادی مثل شما خیلی مبارزه کرده اند که ما در محل کار و اجتماع بتوانیم زندگی انسانی داشته باشیم . و حقوق زن در خانه تامین شود . ولی من وقتی با مردی بیرون میروم دندش نرم ، باید خرج کند.
وقتی به او اعتراض کردم گفت : این یعنی زنانگی ، تو زیادی خشن شده ای. مرد خوشش می آید که برایت خرج کند. مرد بهش برمیخورد که تو دست تو جیبت کنی.
من این را البته در مردان سنتی دیده ام ، که وقتی گفته ام   پول غذایی را که بیرون خورده ایم میدهم ،یا دنگ خودم را میدهم ، همچی نگاهی کرده اند که انگار به ایشان توهین کرده ام.
در این میانه از مردانی که خرج خودشان را هم سر تو می اندازند و اسم خودشان را مدرن و فمینیست میگذارند بگذریم. این مسئله در مورد ایشان به دو چیز ربط پیدا میکند. اول خساست ایشان و دوم اینکه رابطه برای ایشان یک شیوه ی سوء استفاده ی مالی است. مثل زنانی که معتقدند که وقتی با مردی بیرون هستند باید او خرج کند. در حقیقت این دو تیپ ، یکی هستند.
نکته ای که من درک کرده ام این است که زنانی که اینگونه رفتار میکنند ،معتقد هستند که در رابطه چیزی از دست میدهند. دید ایشان در باره ی رابطه ی جنسی دیدی سنتی است. معتقدند که مرد است که از  رابطه ی جنسی سود میبرد و در مقابل این سودوری باید بهایی پرداخت کند. یعنی همان معامله ی ساده ی پایاپای. یک خرید و فروش ساده که با توافق هر دو طرف صورت میگیرد. چون مردانی که به این رابطه تن میدهند نیز چنین زنانی را نجیب و پاک و مناسب تشخیص میدهند و زنانی را که نقش فعالی در  انتخاب همراه و در رابطه جنسی دارند را مهر " خراب " میزنند.   

اما اینجا زیاد قصد ندارم که چندان به این مسئله بپردازم. که خود بحثی جداگانه میطلبد که چرا مردان و زنان ، زن نجیب را زنی پاسیو میداند . امروز مسئله ی دیگری  ذهنم را مشغول کرده است.

من فکر میکنم ما زنها یک مشکل بزرگ با رابطه داریم. و آنهم این است که نقش خودمان و نقش طرف مقابلمان را به درستی نمیشناسیم. چگونگی بیان علاقه و عاطفه برای ما مشخص نیست . آزار را طبیعی میدانیم و به آن تن میدهیم . 

وقتی رابطه ای تمام میشود ، انگار ما به کش آمدن رابطه عادت داریم. اینکه طرف زنگ بزند و حرف نزند  و تو بدانی که این اوست که زنگ زده است ، یا زنگ بزند و بنالد و یا حتی فحش بدهد ـ در مواردی  حتی فحش خواهر مادر ـ انگار برای ما این امر را مشبه میکند که این مرد علاقه ی شدیدی به من داشته و الان از بابت از دست دادن من ناراحت است.
(این مسئله ی فحش دادن معمولا کار شوهران سابق است البته ،ولی بعضی دوست پسران سابق این خصوصیت را از انحصار شوهران سابق در آورده اند و از این شیوه  استفاده میکنند ) 

خانمی از آشنایان تعریف میکرد که دوست پسر سابقش او را دیده بود و در میدان و در جلوی مردم زانو زده بود و از او خواسته بود که اجازه دهد برگردد. تعریف میکرد که نمیدانی چه ها میکرد .
این آقا به فاصله چند ماه  پس از این زانویی که زده بود ، با خانم دیگری ازدواج کرد.  
توجه کنید که این آقا دوست دختر جدیدی پیدا نکرد. بلکه به فاصله چند ماه ازدواج کرد. و من فکر میکنم حداقل چند سالی ـ حالا برای همچین مردها و زنهایی حداقل چند ماهی ـ آشنایی و رابطه مشترک لازم است تا تصمیم به ازدواج گرفته شود. حدس زدن چگونگی این رابطه و رفتار این آقا زیاد سخت نیست.

نمیگویم که این مسائل و این بدفهمی ها مربوط به دیگران است. من خودم از این جمع مجزا نیستم. شاید این هم به عادت من ربط پیدا میکند ، روابطی را که تمام کردم معمولا کش پیدا کرد. آقا یا میرفت و دیگران را واسطه میکرد که به من تلفن بزنند و بخواهند که بتواند برگردد ـ مثل آن آقایی که یک خانم دیگر را یک خورده حامله کرده بود ـ و یا تا مدتها شب و نصفه شب زنگ میزدند و حتی فحش هم میدادند ـ و قبول کنید وقتی از کسی فحش میشنوی یا وقتی کسی با خودخواهی تو را از خواب بیدار میکند ، قبول این مسئله که او تو را دوست دارد سخت است. شاید این عادت ها بود که موجب اتفاقی که مایلم برایتان تعریف کنم شد.

چند سال پیش برای مدتی با مردی سوئدی ـ اسمش را بگذاریم ماتیاس ـ  دوست بودم . تا اینکه واقعا خسته ام کرد . مسائل  زیادی داشت که حل آن از حد قدرت و حوصله ی من خارج بود . به آنها نمیپردازم . از او خواستم که تمام کنیم و تمام شد. 
مدتی پیش داشتم در شهر قدیم استکهلم  قدم میزدم که او را دیدم  ، جلو آمد و سلام و علیک کردیم و گفت : چقدر خوشحالم که دیدمت ، دلم برایت خیلی تنگ میشه. 
با غیض گفتم : آره ، معلومه .
گفت : یعنی چی که معلومه ؟ منظورت چیست ؟
گفتم : تو رفتی و اصلا هیچ خبری نگرفتی .
گفت : تو خودت خواستی که تمام کنیم ، تو دقیقا گفتی که مایل هستی بروم ،مگر اینطور نبود ؟
گفتم : خوب چرا ، ولی خوب...
گفت : ولی خوب چی ؟ یعنی من اشتباه کردم ؟ یعنی تو نمیخواستی من بروم ؟
گفتم : خوب چرا ، ولی آخه تو رفتی و پشت سرت را نگاه نکردی. نه تلفنی ، نه میلی ..
گفت : عزیز ِ من ، تو از من خواستی که بروم. من وقتی از تو جدا شدم تلفن تو را از لیست کنتاکت تلفن پاک کردم و وقتی خانه رسیدم میل تو را پاک کردم تا احیانا در مواقعی که خیلی هوایت را میکنم نگویم بادا باد و بهت زنگ بزنم یا بهت میل بزنم. تو از من خواستی بروم و من برایت این احترام را قائل بودم که دیگر بروم و مزاحمتی برایت ایجاد نکنم. به این میگویند رسپکت. و تو به این کارِ من اعتراض میکنی ؟

فکر کردم : راست میگفت ، خودم به او گفته بودم برود . خودم به او گفته بودم که دیگر در توانم نمیگنجد و خواسته بودم تماسی نداشته باشیم . و وقتی چنین کرده بود چرا حرفش را که گفت دلش برای من تنگ میشود باور نکردم ؟ آیا انتظار داشتم که مثل مردان دیگری که در زندگی ام بودند ـ مردان ایرانی ـ مرا بجزاند و فحش بدهد و دیگران را واسطه کند و نصفه شب ها زنگ بزند و بگوید : من حالم بده ... یا از این قبیل ؟
آیا من هم با این همه ادعا راهی بجز این شیوه های آزار دهنده برای تمام کردن یک رابطه عاشقانه نمیشناسم و اگر رابطه ای متمدنانه تمام شود فکر میکنم که حتما آن که ادعا میکند نبود؟

از او غذر خواهی کردم و پرسیدم که اگر وقت دارد قهوه ای با هم بخوریم. با لبخند گفت : مهمان تو  باشیم فمینیست عزیز ِ من  ؟ 
سراغ دوقلو هایش را از او گرفتم و او سراغ دخترم را ، گفت که دوقلوها به مدرسه میروند و  ژیمناستیک و شنا و پیانو میزنند و خیلی با هم متفاوت هستند. گفتم که دخترک دیگر هم خانه ی من نیست و در درسهایش بسیار موفق است.و قصد هجرت از سوئد دارد .  گفت : مستقل و موفق ...هوم. سیب چندان دورتر از درخت نمی افتد.

راستی مگر رسپکت غیر از این است ؟ مگر علاقه و عاطفه غیر از این است ؟ اینکه کسی تو را با خصوصیات خوب تو ببیند و به یاد بیاورد و چنان که هستی بپذیرد و انتخاب تو را بپذیرد و موجب آزار تو نباشد. راستی اگر اینها ریشه در علاقه ندارد  پس علاقه چیست ؟ 

شیوه ای که من به آن عادت کرده بودم متفاوت بود. آقایی که نیمه شب زنگ میزد و با وجود اینکه می دانست که من فردایش کار میکنم مرا از خواب بیدار میکرد تا بگوید که حالش بد است و ساعتی صحبت کند و خود را سبک کند و بعد بگیرد تخت بخوابد ـ چون خودش کار نمیکرد  ـ و من خسته و کوفته صبح بلند شوم و بروم سر کار . این آقا نه به خاطر علاقه به من که به خاطر علاقه به خودش مرا آزار میداد. این آقا احساس میکرد شخصیتش خورد شده است و روا نداشت که حال طرفش  را خوب ببیند. 
یا آقایی که فحش میداد ، یا آقایی که در میدان  جلوی مردم زانو میزند و میخواهد که برگردد و دو سه ماه بعد ، ازدواج میکند
آدمهایی که خود را مرکز رابطه قرار میدهند و نیازهای خود را در صدر میبنند و تو را نمیبنند و تو را نمیشناسند . آنگاه که رابطه برقرار است خواسته های ایشان مطرح است و  آنگاه که رابطه تمام میشود ، آنچه مهم است حال و چگونگی اوست. 

ما این آزار ها را با عشق اشتباه میگیریم ، در حالی که کسی که عاشق است به نظر من ، به آزار معشوق دل نمیدهد. 
نه این که بگویم  که همراه ِ سوئدی من عاشق من بود ، شاید بود یا نبود .  اما میدانم که احترامی که او برای من قائل بود ، بسیار بیشتر از آن آقایانی بود که ادعای  عشق میکردند. او با احترامی که برای من قائل بود هیچ آزاری را به من روا نداشت. و این برخورد او از آنکه به آن عادت داشتم و نرم میدانستم  بسیار فاصله داشت.

امروز میدانم که در رابطه بیشتر سختگیر هستم. اگر آقای ب یا ع یا م یا الف یا ... امروز در سر راهم قرار میگرفت ، دیگرگونه برخورد میکردم. امروز برخورد خودم را با ایشان زیر سوال میبرم و معتقدم که من نیز تولرانس بیش از حدی نسبت به ایشان روا داشته ام که لایق آن نبوده اند.

قصد من از بیان این تجربه ی خودم الگو سازی نیست. من نمیگویم که همه مثل ماتیاس  عمل کنند. این شیوه ی اوست برای نشان دادن رسپکت.
 آنچه میگویم این است : یکدیگر را  آزار ندهیم ، نه آن زمان که با هم هستیم و نه آن زمان که جدا میشویم . انسانیت را با هم و بی هم در رابطه ای انسانی حفظ کنیم و به کسی  آزار نرسانیم و  نیز حق ندهیم که به ما آزار برساند. 
 

[ 9:19 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

June 6, 2008

ارتحال کردنی است و ولیمه   دادنی  . یا نکنه برعکس بود ؟ 

مردی در کنار خیابان نشته بود و پاها در جوی آب و زار میزد ،  همچی که انگار خبر مرگ عزیزی را همین الان بهش داده اند داشت میزد تو سر خودش و گریه میکرد.
یکی رسید بهش و گفت  : چی شده ؟
گفت : امام مرد .
آن دیگری گفت : ای بابا ، اون که سالهاست مرده ، حالا چرا اینقدر خودت را زجر میدی ؟ تازه که نمرده .
مرد گفت : آخه من از کجا میدونستم ارتحال یعنی چی ؟

اصرار دولتی ها در استفاده از کلمات عربی که نه زبان ماست و نه به آن آشنایی داریم خیلی برای من خنده دار میشود . در مصاحبه با برادر خاتمی در مورد شوهر دادن دخترش ، گفت دادن ولیمه چیز خوبی است.( من اول فکر کردم ولیمه اسم دخترش است )  آخه مردک ولیمه دیگه چیه ؟ ولیمه را میدهند یا میکنند ؟
همین جک بالا ، میدانید چقدر از مردم ما مرگ خمینی را از دست دادند ، فقط برای اینکه نمیدانستند ارتحال یعنی چی ؟ من هنوز هم نمیدانم فعلی که در رابطه با ارتحال استفاده میشود چیست ، آیا خمینی ارتحال را کرد ؟  یا داد ؟
صله رحم را تقریبا میدانم که به جا آوردنی است ، چیزی در مایه های حال کسی را جا آوردن
ولی نمیدانم که صله با فتحه است یا ضمه یا کسره ، در مورد رحم هم همین جشن برپاست. 
قبلا ها وقتی یک کلمه ی انگلیسی در نوشته ای استفاده میشد ، معنی فارسی اش را کنارش یا زیر نوشته مینوشتند ، ولی در مورد کلمات عربی ـ نه اینکه زبان مادرزادی ما است ـ این مسئله اصلا رعایت نمیشود.
خوب اینها مسئله است دیگر . دانستن معنای این کلمات حق مسلم ماست. وگرنه من که نمیدانم ولیمه چیست و فکر میکنم اسم دختر آقای خاتمی است ممکن است برایم سوء تفاهم شود. بگذریم از این که همین سوء تفاهم ها ممکن است باعث کلی مشکلات شود  و برادران همیشه در صحنه ی حشری به راه گناه کشیده شوند . خوب توضیح بدهید دیگه  

والا من که معمولا یکی از این دولتی ها اگر در تلویزیون اینجا فارسی حرف بزند ، مجبورم تکست بخوانم که بفهمم بدمصب چی میگه. از  بس که از این کلماتی استفاده میکنند که نشنیده ام. حالا بعد از مدتها دیه را یاد گرفتیم ، و فهمیدیم باید برایش پول جمع کرد تا بشود داد.
گرفتار شدیم ها ...

در ضمن ، هپی ارتحال دی .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راستی فاطمه به چه معنی است ؟ این درست است که فاطمه به معنی یک جایی از فیل ـ احتمالا پایش ـ است ؟
این را خانمی از آشنایان مدتی پیش گفته بود. ولی من به حرفش اطمینان نکردم چون حرف بیخود از او زیاد شنیده بودم. البته گاهی وقتها از دستش در میرفت و حرف حسابی هم میزد (یعنی تقصیر خودش نبود ، شنونده ی این رادیو های ایرانی سوئد و تلویزیون های ایرانی لوس انجلس است.ملت ما ملت شفاهی است دیگر )   اما به عقل جور در نمی اید. اگر ملتی بخواهد اسم حیوانی یا یک جای حیوانی را روی فرزندش بگذارد ، باید آن حیوان جایی در فرهنگ آن ملت داشته باشد. مثل سوئدی ها که اسم بچه را میگذارند خرس. ـ بله ، دقیقا خرس ، همین بیورن بوری که شما میشناسید ، بیورن یعنی خرس. خوب چیه ؟ مگه ایرانی ها اسم بچه را غزال یا آهو نمیگذارند ؟ خرس هم در فرهنگ سوئدی نشانه ی قدرت است. خوب چیه ؟ اصلا برید خر خود سوئدی ها را بگیرید. به من چه . من که اسم بچه ام را خرس نگذاشتم ـ اما عرب و فیل ؟ به عقل جور در نمی آید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در نوشته ی قبلی اشاره ای به آمار خودکشی در سوئد کردم . این نکته در این آمار قابل توجه است :
معمولا روش خودکشی انداختن زیر قطار توسط مردان انتخاب میشود. زنان شیوه های خصوصی تر مثل قرص یا بریدن رگ دست را انتخاب میکنند.
در میان مردان ، ازدواج یکی از عوامل جلوگیری از خودکشی است. در میان زنان برعکس است ،
یعنی آمار خودکشی در مقایسه مردان متاهل بسیار کمتر از مردان مجرد است و در میان زنان متاهل بسیار بیشتر از زنان مجرد است.
آمار خودکشی در میان مردان متاهلی که طلاق میگیرند بسیار بیشتر از زنان متاهلی است که طلاق میگیرند.
این نکات قابل توجه است ، و فکر میکنم به نقش تاهل در زندگی زنان و مردان اشاره ی خوبی دارد.
این آمار مربوط به سوئد است. دقیقا نمیدانم که آیا در کشورهای دیگری چنین آماری وجود دارد یا نه. سوئد کشور مالیت ها و کشور آمارها نام گرفته است.
سایت اداره آمار  

[ 10:13 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 12 ديدگاه ]

June 5, 2008
همه می میرند ...
 
نادر ابراهیمی ، نویسنده ی ماجراهای هامی و کامی که نه فقط یک داستان بلکه  یک پروژه ی تربیتی دنیای مدرن بود از دنیا رفت. 
دلم گرفت.
یادم هست آن موقع که داستانهای هامی و کامی در تلویزیون آمد ، با برادر کوچکم عاشق این برنامه بودیم. عاشق این آزادی مطلقی که بچه ها داشتند و نمایشی از استفاده ها و سوء استفاده ها از آزادی . 
به نظر من کار بی نظیری بود. و نادر ابراهیمی نیز نویسنده ای بی نظیر بود، با تفکری بی نظیر که شاید قدری جلوتر از دنیای ما بود.
 یادش سبز
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دخترکم گفت : تو همیشه از برخورد فرار میکنی ماما، تو هر وقت عرصه بهت تنگ میشه میزاری و میری . نمیجنگی .
گفتم : اینو نگو ، برای تو جنگیدم ، همیشه برای تو جنگیدم.
گفت : برای من آره ، ولی برای خودت نه. برای خودت نمیجنگی ماما. برای من جنگیدی چون میدانم که من را خیلی دوست داری ، ولی... خوب یه خورده فکر کن .. تو زود گیو آپ میکنی.

و فکر کردم. یاد تمام افرادی افتادم که در زندگی ام وارد شدند و به نحوی روابط تمام شد.
یاد تمام روابط سیاسی ،حرکت هایی که در آن شرکت کردم.
راستی آیا اینطور است؟ 
آخر دخترکم ارزش جنگیدن را داشت. ارزش انرژی ای که میگرفت داشت. و ارزش خیلی بیشتر. اما خیلی از افراد و روابط را که نگاه میکنم ، ارزش جنگیدن را نداشتند.
آیا جنگیدن به هر قیمت یک خصوصیت خوب است ؟ آیا باید برای روابطی که از بنیاد خراب است ، برای انسانهایی که  مناسب تو نیستند بجنگی ؟
(لطفا بد برداشت نکنید ، من خودم را از همه بهتر نمیدانم ، میدانم که به نوعی متفاوت هستم و روی این تفاوت ارزشی نمیگذارم. خیلی از انسانهایی که روابطی نامناسب با من داشتند ، دقیقا فکر میکنم که من نیز یک پای نامتناسبی این رابطه بودم چون میبینم که ایشان در برخوردهای دیگرشان بسیار موفق تر از من هستند ، پس بد برداشت نکنید )
به آدمهایی که در زندگی ام حضور داشتند و از زندگی ام به نوعی اخراجشان کرده ام فکر کردم. چندین روز فکر کردم.
آخر مگر کسی که ارزش جنگیدن دارد میتواند تو را آزار دهد ؟ ( در این مورد حساب فرزندان را جدا میکنم. به نظرم فرزندان هر قدر هم که در موقعیتی احساس شود که موجب آزارند ، باید برایشان و در کنارشان جنگید ،  به این مسئله اعتقاد دارم )
آیا اشتباه کرده ام ؟ آیا کسی بود یا چیزی بود که ارزش جنگیدن داشت و من به سادگی گیو آپ کردم ؟ کی ؟ چی ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 دخترکم گفت : چند روز پیش ، یک روز آفتابی ، داشتم با قطار می آمدم خانه ، که یکی پرید جلوی قطار .
گفتم : آخ ..
گفت : من دیدمش ماما،
گفتم : زنده ماند ؟
گفت : سرعت زیاد بود ، بین دو ایستگاه ، نه ، زنده نماند.
گفتم : خودکشی در روزهای آفتابی و گرم بیشتر از روزهای خاکستری و سرد است. این را آمار سوئد نشان داده ، چقدر باید حالش بد بوده باشه ، در روزی که همه دارند خوش میگذرانند. چقدر حس بدبختی میکرده...
گفت : آره ، دلیل خودکشی هوا نیست ، دلیل خودکشی تنهایی است. در روزهای خوب تنهایی ات بیشتر به نظرت میاد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
در سربالائی کنار رودخانه ی زیبای ملارن داشتم هلک وهلک پا میزدم ، هی دنده عوض میکردم و از روی زین بلند شده بودم و ایستاده بودم تا با مصرف انرژی کمتر سربالایی را پشت سر بگذارم. پیش خودم هم کلی احساس  میکردم که چه زرنگم و بدون اینکه از دوچرخه پیاده شوم و مثل خیلی های دیگر دوچرخه را پیاده ببرم ، دارم سواره میبرم و کلی واسه خودم دسته گل میفرستادم .
در همین حال ِ بودم که دیدم پیرمردی ـ احتمالا نزدیک 70 سال داشت ـ روی دوچرخه ی معمولی ، بی دنده  احتمالا مربوط به عصر پارینه سنگی ، نشسته دارد سربالایی را طی میکند.  از من هم تندتر میرفت و اصلا به روی خودش هم نمی آورد . از کنارم که رد شد دستی تکان داد و سلامی گفت ، سوئدی ها معمولا به غریبه ها سلام نمیگویند. بخصوص پیرتر هایشان . لامصب خوب  میدانست  در آن حال این سلامش از هر چی فحش خواهر مادر بدتر است  :))))
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

در جایی بالای صخره ای ، دوچرخه ام را پارک کردم و نشستم. ساندویچ کوچکی را که همراه داشتم با بطری آبم در آوردم و مشغول خوردن شدم.
پیرمردی کمی آنسوی تر با صندلی چرخدار موتور دارش ، قوطی نوشیدنی ـ احتمالا آبجوی سبک ـ را در دست داشت . بی حرف و بی صدا  هر دو نشسته بودیم .چند نوجوان  آنسوی تر در آب میپریدند و دلم میخواست لباس شنایم را همراه داشتم ـ که نداشتم.
پیرمرد مدتی نشست ، نوشیدنی اش تمام شد. صندلی چرخدارش را به سمت سطل آشغال هدایت کرد و قوطی نوشیدنی را در سطل آشغال انداخت . بعد نگاهی به دریا ، به بچه ها ، و به من انداخت و صندلی اش را به سمت راه هدایت کرد و رفت.
 دلم برایش سوخت ،  چقدر تنها به نظر می آمد.
این آینده ی من است ؟
اگر نه ، آیا من هم مثل خیلی هایی که میشناسم ، برای تنها نبودن به هر رابطه ای تن خواهم داد ؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این آهنگ جدید شاهین نجفی و گروه تپش 2012 را بشنوید
حاجی ما آخر خطیم ، کو بدترش

 
[ 22:24 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

فرهنگ سازی در برنامه های تلویزیونی :

برنامه تلویزیونی ساخت ایران :
این برنامه ها دائما نشان میدهند که پایه های خانه و خانواده را زن محکم میکند. البته عدل و عدالت مرد را دائما به رخ میکشند. خانواده ی ایده آل خانواده ای است که زن حرف شنو باشد و مرد زحمتکش ،و گاهی هم یکی دو تا زن دوم و سوم خط ابروی زن ِ حرف شنو را بالاتر نبرد. مرد است دیگر .
مثلا ابن جمله :
 . خوب خلاف شرع که نکرده ام .زن دوم گرفته ام دیگر
در آنجا که خانه خراب است ، همه چیز زیر سر زن است. زن ِ بد. زن سربه هوا، زنی که پول شوهر را هدر میکند و خرج اتینا میکند. زنی که به فکر کاریر خودش است و شوهر و بچه ها را ول کرده و رفته سر کار...
نقش زنی که رادیو تلویزیون در اینجا ارائه میدهد ، فرهنگ ضد زن را تحکیم و ترویج میکند

چند روز پیش از راه که رسیدم تلویزون را روشن کردم و کانالی روشن بود و سریالی که نمیدانم چه بود داشت پخش میشد . دو مرد در یک آسانسور بودند
مرد اول : لیزا یک جنده است، یک جنده ی واقعی
مرد دوم : هوم ...من با او سکس داشتم ، و در زمان سکس به او همه اش به همسرم فکر میکردم . حالا به من بگو جنده ی واقعی کیست ؟

توضیح و تفسیر هم لازم دارد ؟

سوالی که برای من پیش می آید این است که ایرانیان عزیز خارج از کشور از برنامه های کدام شبکه تلویزیونی  استفاده میکنند که اینقدر فرهنگشان در مورد زنان واپسگرایانه است ؟

**** این را هم باید اضافه کنم که سوپ اپراهای آمریکایی مشخصا فرهنگی مشابه فرهنگ ایرانی را بر علیه زنان تشویق میکنند. همیشه زنی که ستم کش است و زنی که ستم گر است در این سریال ها ثابت هستند. زنی که اغوا گر است و زنی که فداکار است. یکی فرشته است و یکی بیچ . این دو کارکتر در سوپ اپراها ثابت هستند. 
جالا میخواهید بیایید بگویید که جواب سوالِ خودم را خودم داده ام ؟ :)) 


 

[ 5:08 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

June 3, 2008
 
 تابستان سوئد شروع شده است. 
کوتاه است ، و همیشه هم گرم نیست. به همین دلیل باید آن زمان که گرم است از فرصت استفاده کرد.
برای من یکی از تفریح های  تابستان که میشود به تنهایی انجام داد و تنهایی را زیاد به رخت نمی کشد ، یوگا در کنار دریاچه و شنا است. 
تعطیلات آخر هفته ی گذشته برای اولین بار در امسال تشکچه ی یوگایم را بر پشت دوچرخه گذاشتم و به سمت دریاچه پا زدم.
اتفاق جالبی افتاد :
 
روی یک اسکله ی کوچک چوبی دشکچه را پهن کردم و مشغول تمرین شدم.
چهار پنج پسربچه ، بین 8 تا ده ساله ، دور و بر اسکله میپلکیدند. هوا گرم بود ولی احدی در دریاچه شنا نمیکرد. مردم کنار دریاچه بساط پیک نیکشان را پهن کرده بودند ولی از شناگر خبری نبود.
پسربچه ها اکثر گفتگویشان در مورد این بود که آیا جرات دارند که در آب بپرند یا نه. و هیچ کدام نمیپرید.
من مشغول انجام بالانس بودم ، یکی از بچه ها آمد و از من پرسید : تو میخواهی شنا کنی ؟ ها ؟ میخواهی شنا کنی ؟ بعد میخواهی بپری توی آب ؟ ها ؟ از همین بالا میپری ؟
سعی میکردم بی ادب نباشم ، و با هوم و ام جوابهایی را به او بدهم. در عین حال هم بالانس مشکل بود.
صدای یکی از بچه ها را شنیدم که میگفت :
مگر نمیبینی دارد یوگا میکند . دارد مدیتیشن میکند. نباید تمرکزش را به هم بزنی بی سواد. راحتش بگذار . خفه ...
زدم زیر خنده و بالانسم به هم خورد و افتادم .
بچه ها خنده کنان رفتند باز پی صحبت خودشان که آیا بپرند یا نه.
بعد از یوگا لباس عوض کردم و بی کینی ام را تن کردم . و رفتم روی اسکله. این بار دیگر بچه ها دورم جمع شدند .
خودم را میشناسم و میدانستم که آب چندان گرم نیست. اگر از کنار ساحل به آهستگی وارد آب میشدم ، سرمای آب فرارم میداد. باید یک باره در آب میپریدم که خودم هم نفهمم از کجا خوردم...
 
یکی گفت : جرات میکنی بپری ؟
گفتم : سرد است ؟
گفت : نمیدانم. ما جرات نکردیم.
و دیگری گفت : اگر تو بپری ، ما هم میپریم.
گفتم : اینجا عمقش کافی است ؟ با کله نرم توی سنگ و اینا .
یکی که خیلی زبل به نظر می آمد رفت جلو و نگاهی کرد و گفت : وقتی بپری معلوم میشه دیگه
:)))
ـ آها ؟
و یکی دیگر پرسید : پشیمان شدی ؟
گفتم : نه . میپرم. ولی با پا میپرم. به نظر گود میاد ، ولی احتیاط لازمه.
رفتم عقب و دورخیز کردم و پریدم
وقتی سرم را از آب بیرون آوردم ، بچه ها فریاد زدند : سرد است ؟ گود است ؟
گفتم : خیلی خوب است. بپرید.
و بچه ها یکی بعد از دیگری پریدند توی آب. چند تا از مادرها دویدند روی اسکله و وقتی ما را در حال شنا دیدند خیالشان راحت شد.
یکی گفت : آب سرد نیست ؟
گفتم : اینطوری که بپری نه. خیلی هم خوب است.
گفت: من چند هفته ی دیگر صبر میکنم.
 
مدتی شنا کردم و در این مدت چند بار رفتیم بالا و پریدیم توی آب.
بعد رفتم و روغن مالی خوبی کردم که بتوانم در آفتاب بخوابم و بیرنگی زمستان را پشت سر بگذارم.
بچه ها حوله ای آوردند و در کنار من دراز شدند. یکی شان گفت : ما داشتیم قبل از اینکه تو بیایی حرف میزدیم که مادر کدامیک از ما تاف تر است. ولی تو از همه تاف تر بودی.
گفتم : شما خودتان هم خیلی زبل هستید.
و یکی گفت :من فردا در مدرسه به خانم معلمم میگویم که برای اولین بار امسال شنا کردیم در دریاچه.
بجه ها مشغول بازی شدند و من کتابم را باز کردم و مشغول خواندن شدم. 
وقتی که لباسهایم را جمع میکردم که به طرف خانه بروم با بچه ها خداحافظی کردم. یکی که از رنگ موها و پوستش معلوم بود سوئدی نیست ، پرسید : هفته ی دیگر هم میایی ؟
 
[ 22:20 | مهشيـد راستی | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]



Powered by MT3.35