May 27, 2008
دیده شدن
 این چند روزه را در پاریس بودم. بعد از چند سال نه برای کنفرانس و سمینار و دویدن های آنچنانی ، بلکه برای دیدن دوستان خوب ، و برای دیدن  پاریس به این شهر رفته بودم.
دیدن دوستان به دور از هیاهوی نشست ها و سمینار ها ، خوردن صبحانه با دوستی با مربای خانگی و باگت فرانسوی .  دیدن دوستان برای نوشیدن یک قهوه در یک کافه دنج ، یا گپی در یک رستوران ، یا چایی در پشت مغازه و در حالی که کتابها دوره ات کرده اند. دیداری تازه ، و متفاوت که گوشه هایی تازه و دوست داشتنی از انسانهایی را که دوستشان داشته ای برایت نمایان میکند.
در این دیدار ، ساعتها راه رفتم. به تنهایی یا به همراه دوستان . و حسی متفاوت را نیز تجربه کردم. حس ِ دیده شدن.  
دوستی داشتم که مدتی پیش  وقتی بعد از مدتها به ایران رفته بود و از او پرسیده بودم که سفرش چطور بود ، گفته بود که در سوئد حس میکرده است نامرئی است ، در حالی که در ایران هر جا میرفته به او متلک میگفتند ـ این دوست چند سالی از من بزرگتر است ـ و حس میکرد دیده میشود.
مدتی با او صحبت کرده بودم تا تفاوت بین دیده شدن و مزاحمت های خیابانی را روشن کنیم. ولی دیدم که یه جورایی دارم به لقبی که به من داده اند ـ یعنی حال گیر ـ دامن میزنم و خلاصه دست برداشته بودم.
اما در پاریس مسئله متفاوت بود.
در پاریس دقیقا این حس مرئی بودن را میشد لمس کرد. این حس را من یک نیاز می دانم . نیازی  که فکر نمیکنم به جنسیت ربط داشته باشد . بلکه دقیقا به بودن ربط دارد. وقتی هستی میخواهی دیده شوی. و زن بودن یا مرد بودن تفاوت چندانی در ماجرا نمیکند.
نیازی است که در هر انسان زنده ای وجود دارد. و شاید این نیاز و برآورده شدن آن به تو یک توانایی خاص را هدیه کند. دیدن.
روزهایی که به تنهایی در مون مارت ، در خیابانهای خلوت  پیرامون سن پاول و سن میشل و سنت برنارد قدم میزدم ، تفاوت بسیار روشنی را در قدم زدن هایم در پاریس و در استکهلم دیدم.
در مون مارت ، مردی که از در کافه ای نشسته بود دعوت به قهوه کرد. تشکر کردم و نپذیرفتم و برایش لحظه ای خوش با فنجان قهوه اش را آرزو کردم. و او راهپیمایی خوشی را برایم آرزو کرد.
بر روی یک  نیمکت نشستم و به کتابی از عکسهای Robert Doisneau  که خریده بودم سرگرم شدم. نوشته های کتاب به سه زبان انگلیسی و فرانسه و  آلمانی بود. مردی کنار من نشست و سر صحبت را باز کرد. بعد از مدتی صحبت بابت هم صحبتی از او تشکر کردم و او هم روز خوشی برایم آرزو کرد. 
 
یکی از عکسهای  Robert Doisneau
در باغی در  کنکورد ، از کنار نیمکتی رد میشدم و مردی مرا به نشستن دعوت کرد. نشستم و گپی زدیم و بعد با آرزوی ساعاتی خوش از هم جدا شدیم.
در کافه ای در یکی از خیابانهای فرغی میدان جمهوری ،مرد جوانی صندلی کناری خود را برای نوشیدن قهوه تعارف کرد. گفتم : نه مرسی . گفت : مطمئن هستی ؟ گفتم : البته. و نوش جان. گفت : خوش باشی.
چند دانه انجیر از مغازه ای خریده بودم و در راه یکی را به دست گرفته و گاز میزدم. جوانی با لبخند از کنارم رد شد و گفت : نوش جان.
پاکت انجیر  را در مقابلش گرفتم و گفتم : تو هم میتوانی برداری . گفت : ترجیح میدهم اگر مزاحمت نباشم ، بایستم و خوردن تو را نگاه کنم . خندیدم و گفتم : کمی از سطح رواداری من بالاتر است .
اتفاقهایی مشابه در عرض چند روز تک گردی هایم  چندین بار رخ داد.  عشوه های ساده ی انسانی که حس دیده شدن و دیدن را به طرفین منتقل میکرد. 
من با کد های پاریس آشنا نیستم.  شاید مکان و زمانی که در آن تک گردی میگردم ، خصوصیات خاصی داشته.شاید مون مارت در آن ساعت عصر محلی برای آشنایی افراد مجرد باشد . یا میدان جمهوری ، یا کنکورد . شاید فرانسه صحبت نکردن من وضوح توریست بودن من و موقتی بودن را مشخص تر میکرد و  یا ... نمیدانم. 
تنها مورد مزاحمت خیابانی ، در یکی از شلوغی های مترو بود که مردی به  بدنم دست زد . بلوز مشکی  آستین کوتاه نخی که به تن آزاد می ایستاد  بر تن و شلوار سفید  سه ربع کتانی بر پا داشتم. در شلوغی های مترو که گیج و ویج به دنبال مترویی که مرا به  مرکز ژرژ پمپیدو برساند میگشتم در لحظه ای که چند ثانیه و چند سال طول کشید  مردی در کنارم قرار گرفت و چیزی به زبان عربی گفت و دستش را ازپهلو  به زیر   بلوزم لغزاند  و پوستم را لمس کرد. آنچنان خشکم زد که هیچ نتوانستم بگویم . زانوهایم سست شده بودند و دست به دیوار گرفتم. مرد انگار مدت زیادی بود که رفته بود ، ولی من توان قدم برداشتن را نداشتم. بعد از مدتها زندگی در استکهلم  ِ آرام و بی دغدغه ، سوژه ی مزاحمت فیزیکی خیابانی قرار گرفتم. کرخت و مسخ شده از زیر زمین خارج شدم و گوشه ای نشستم. انگار نفس کشیدن مشکل شده بود. انگار دست او به جای پوست تنم ، سلسه اعصابم را لمس کرده بود و عملکرد آنها را خنثی کرده بود .
آیا بهای دیده شدن این بود ؟  یاد زمانی افتادم که در خیابانهای تهران مورد تعرض قرار میگرفتم. آن زمان هم در این موارد بی دست و پا بودم و مدتها بعد از ناپدید شدن مرد به خود می آمدم و به این فکر می افتادم که باید ـ و یا ای کاش ـ چنین و چنان میکردم .
 غیر از این یک مورد ،  آنچه رخ میداد ، مزاحمت خیابانی نبود. هرگز و در هیچ کدام از این موارد احساس بدی به من دست نداد . 
بهای دیده شدن ، مورد آزار قرار گرفتن نیست .
انسان ، مرد یا زن ، نیازمند دیده شدن است . نیازمند اینکه بداند خواستنی است و دوست داشتنی است .
اینها همه جزئی از حس بودن هستند.
و پاریس این حس را به زیبایی منتقل میکند.
من به پاریس بر میگردم. 
[ 21:37 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]


Powered by MT3.35