May 31, 2008
 مرد ایرونی تکه !!!
 
چند شب پیش در منزل دوستی بودم، زوجی از دوستانم ، برای شام و گپ زدن. و بعد از شام خانمی که از قبل هم با او آشنا بودم به جمع پیوست. شده بودیم سه زن و یک مرد ـ زوج صاحب خانه ، که زن و شوهر هستند و من و خانمی که بعدا به جمع به پیوست ـ  و صحبت ها گل انداخت. از دری به دیواری رسیدیم و سر درد دل باز شد. اول بین من و مرد خانه :)) ـ می بینید برای نیاوردن اسم دوستان مجبور میشوم از چه الغابی استفاده کنم ؟ ـ که آشناهای مشترکی داشتیم ، در مورد انسانهای بی پرنسیپی که حتی به  پرنسیبپ های اولیه ی روابط انسانی نیز آشنا نبودند و احترام نمیگذاشتند و بعد همگانی تر شد.
در این جمع من و خانمی که بعدا به ما ملحق شد زنان مجرد بودیم. و آن خانم از یکی از تجارب خود صحبت کرد. در مورد دو تن از آقایان شاعر و روشنفکر مقیم استکهلم.
آقای ج شاعر استکهلم نشین ، سالهاست که با  این خانم دوستی خانوادگی دارند. او تعریف میکرد :
در مجلسی نشسته بودم . آقای جیم در این سوی من و آقای الف در آن سوی من نشسته بودند. انگار یکی دو گیلاس زیادی خورده بودم ، بلند شدم به دست شویی رفتم و وقتی برگشتم دیدم که آقای الف بیرون دست شویی منتظر من ایستاده است. دستش را تکیه داده است به دیوار و مستانه گفت : شب چی کار میکنی ؟
گفتم : میروم خانه .
گفت : خوب من هم می آیم. یا تو بیا به خانه ی من .
خانم م در بازنگری این خاطرات و تعریف آن رنگ چهره اش عوض شده بود. خشم و عصبانیت از صورتش آشکار بود. ادامه داد که مرد را یه جوری دست به سر کرده است . بعدها یکی از دوستانش با او تماس میگیرد و میگوید که آقای الف دنبال شماره تلفن اوست. خودش با آقای الف تماس میگیرد و از او دلیل برخوردش را میپرسد و آقای الف به او میگوید که آن شب مست بوده و بلند می خندیده ، و آقای ج  ـ همان آقایی که با خانم م  سالهاست آشنایی خانوادگی دارد ـ به  الف گفته بوده که م  دارد به او نخ میدهد. 
ادامه میدهد که با ج  تماس گرفتم و به او گفتم که این چه حرفی بود که زده است ، و ج به او  میگوید که بالاخره آدم باید مسئولیت رفتارش را به عهده بگیرد.
خانم میم میگفت : شاید من یکی دو گیلاس زیادی خورده بودم. شاید مست بودم ، شاید تلو میخوردم ، شاید بلند می خندیدم ، ولی آقای ج که سالهاست دوست من است نباید سعی میکرد مرا جمع و جور کند و سعی کند مرا به سلامت به خانه برساند ؟ عوض این باید سعی کند که این رل را بازی کند و به کسی بگوید که من به او نخ میدهم ؟
و من به فکر افتادم .
دیده ام مردانی را که مست میکنند و  مردان دیگر ـ دوستانشان ـ  ایشان را جمع میکنند یا کارهایشان را توجیه میکنند:" بابا مست بود و نفهمید. بابا مست بود و فحش داد ، حالیش نبود. بابا مست بود" .
خوب اینجا هم خانمی مست بوده ، مردی از دوستانش تصمیم میگیرد او را با یک نفر دیگر هم خوابه کند ؟ چرا ؟ که باید مسئول رفتار خودش باشد ؟  
آیا اگر یکی از مردان که دوست آقای ج بود مست میکرد ، و مثلا به دیگران میخندید ، آیا آقای ج همین رفتار را میکرد ؟ 
چرا مستی یک زن نخ دادن ترجمه میشود و موجب نگاه بد دیگران به او میشود و مستی یک مرد تنها موجب این می شود که دوستانش بیشتر هوایش را داشته باشند ؟
 
آن شب خیلی صحبت کردیم. و خاطرات ناخوشی زنده شد. از جماعتی که من و مرد خانه آنها را خوب میشناختیم.
این خاطرات را در آنجا و مقداری از آنها را در راه با خودم مرور کردم. مقداری از آنها را در اینجا مینویسم. از آقایان با حرف اول اسمشان نام میبرم و احتمالا چیزی که به آن مشهور هستند. مثلا شغل یا مشغله شان. این بیشتر برای روشن شدن آن است که بدانیم با انسانهایی طرف هستیم که ادعای ایشان دنیا را برداشته است. درحالی که در ابتدایی ترین روابط انسانی ناتوان هستند. این روابط مربوط به چند سال پیش است. بین سالهای 95 تا دو هزار . وقتی که هنوز معتقد بودم که این آدمها " روشنفکر " هستند.
قبل از هر چیز بگویم که این صحبت ها دروغ نیست. اغراق نیست. واقعیت است. بعضی از جمله های حاشیه ای شاید جلو و عقب شده باشند چون که ماجرا مربوط به مدتی پیش است. ولی جمله های کلیدی همان هستند که بودند. دقیقا و کلمه به کلمه همان هستند که بودند.  
 
آقای الف ـ اتفاقا این آقای الف همان آقای الف ِ بالایی است ـ روشنفکر است. ادعایش این است که کتاب از دستش  نمی افتد و همیشه در حال خواندن است.  با او چند بار در اینجا و آنجا برخورد داشتم. در یک مهمانی در خانه ام به همراه دوست دیگری حضور یافت . بسیار صمیمانه و مهربان برخورد میکرد. جنوبی بود و گاهی عشوه ای می آمد که من به حساب سادگی روستایی اش گذاشته بودم. ( حال آنکه این حساب من از خریت خودم بود )  متوجه شدم که فرزندی از همزیستی قبلی اش دارد . در آن زمان دخترم یک پلی استیشن داشت که دیگر با آن بازی نمیکرد. مدل قدیمی بود و بسیار بزرگ  و حقیقتا میخواستم  از شرش خلاص شوم.
روزی به الف  تلفن کردم و گفتم که این پلی استیشن را دارم  و اگر مایل است میتواند آن را برای پسرش ببرد. اما از آنجایی که بسته ی بزرگی است ، من حوصله ی حمالی اش را ندارم و خودش باید بیاید و ببرد. از این مسئله استقبال کرد و قرار شد که آخر هفته برای بردن پلی استیشن بیاید. 
به فاصله یک روز یکی دیگر از آشنایان زنگ میزند . دوست نزدیک آقای الف بود .  با قدری  تشر به من میگوید که روابط را نمیشناسم و مردم را نمیشناسم. وقتی از او پرسیدیم چه شده گفت که .  آقای الف به او ماجرای پلی استیشن را گفته است. و گفته است که من دارم به او نخ میدهم و ماجرای پلی استیشن بهانه است. آقای الف با بزرگواری ادامه داده بود که بدش نمی آید با من چند باری بخوابد ، ولی من که زن زندگی نیستم.
پلی استیشن بعدها به یک نفر دیگر داده شد. این بار به یک خانم پیشنهادش را کردم تا موضوع نخ دادن به حساب نیاید.
 
آقای م. معلم فلسفه در مدارس سوئد.
او را چند بار در این جا و آنجا دیده بودم. یک بار صحبتی سر فلسفه داشتیم . میدانستم که معلم فلسفه است و به او گفته بودم که دارم در مورد اگزیستانسیالیسم مطالعه میکنم و پرسیده بودم که آیا میتوانم کتابی قرض کنم یا نه. گفته بود که تمام کتابهای لازم را دارد و میتوانم به خانه اش بروم و انتخاب کنم. قراری گذاشتیم و به خانه اش رفتم. راستش را بگویم از او بدم نمی آمد .
وقتی به خانه اش رفتم ، با شیشه کنیاک در روی میز منتظرم بود. گفتم که مشروب نمیخورم و قهوه کافی است. به سراغ کتابها رفتم و دیدم تقریبا تمام کتابهایی را که به آنها نیاز داشتم دارد. از او پرسیدم چند کتاب میتوانم بردارم؟ گفت هر چه دلت خواست . پرسیدم تا چند وقت میتوانم نگاهشان دارم ؟ گفت تا هر وقت دلت خواست. من هم مثل لر دوغ ندیده ...کوله پشتی ام را پر کردم. و بعد از کمی صحبت گفتم که بروم. دم در مرا بوسید و از من خواست که قدری بیشتر بمانم. از او بدم نمی آمد. کوله پشتی ام را زمین گذاشتم و فنجانی قهوه و لیوانی کنیاک برای خودش ریخت. شروع کردیم به صحبت. در صحبت هایش گفت که توقع نداشت زود بروم و کلی رویا در سر داشته. در گفتن این حرفها نگاهی به تخت که در گوشه ی آپارتمان یک اتاقه اش بود میکرد. قدری دلم گرفت  " مرا چه فرض کرده بود ؟ اول آشنایی و رختخواب ؟ " شروع کرد به صحبت کردن از روابط قبلی اش ، نمیدانستم به چه دلیل دارد اینها را برای من میگوید . ولی قبلا هم دیده بودم که مردان چنین میکنند. ( یکی از آقایان حتی عکسهای دوست دخترهای قبلی را به من نشان داده بود )  در میان صحبت ها گفت که با مردی رابطه داشته . برایم بسیار جالب آمد.پرسیدم : تو هموسکسوئل هستی یا بای سکسوئل ؟ تکانی خورد ، انگار که احساس کرد موقعیتی ، احتمالا یک همخوابگی دارد  از کفش می رود و به سرعت  گفت : نه بابا ، اون طوری که نه ، من فاعل بودم ،  می کردم !!!!!
دیگر نتوانستم چیزی بگویم. کیفم را برداشتم و زدم بیرون . داشتم خفه میشدم. به خانه که رسیدم به دست شویی رفتم و دهانم را مدت زیادی با مسواک به شدت شستم تا طعم و آلودگی بوسه اش را از دهانم پاک کنم.
چند شب بعد زنگ زد ، گفت : خبری ازت نشد. گفتم که کار دارم. و چند شب بعد زنگ زد و گفت که  چند تا از کتابها را لازم دارد،. نگفتم که حرف قبلی اش غیر از این بوده است. به او گفتم که چه وقتی برایش مناسب است که کتابها را به دستش برسانم ؟ گفت که فردا شب که کار دارد و بعد از ساعت 10 شب به خانه بر میگردد و از من خواست که دو شب بعد کتابها را برایش ببرم و تاکید کرد که چه ساعتی ببرم تا خودش هم باشد.
گفته بود که فردا شب خانه نخواهد بود و فردا شب آن روز ، حدود ساعت 6 بعد از ظهر ، به آپارتمانش رفتم و از دریچه ی نامه ، تمام کتابها را در خانه اش انداختم. دیگر نه من تماس گرفتم و نه او. شاید هنوز هم نمی داند که چه چیز او حال مرا به هم زد.
 
آقای ج ، شاعر :
در یک مهمانی کمی هم با هم رقصیدیم. کمی سرش گرم بود  به من گفت : بعد از اینجا برنامه ات چیست ؟ و یک چشمک هم زد.
نگاهی بهش کردم و با طعنه  گفتم : موهایم را می شورم
( نمیدانم با این اصطلاح آشنا هستید یا نه ، این اصطلاح در مواردی که کاری نداری ولی میخواهی به یک نفر بگویی که بی کاری از همکاری با او برایت مهمتر است استفاده میشود. طعنه از آن دارد که یعنی برو کنار باد بیاید. در اصل انگلیسی است ولی در سوئدهم زیاد استفاده میشود ). .
گفت : عزیزم ، موها را قبلش میشورند ، یا بعدش .
گفتم : نه جان تو ، اگه با تو باشه ، موها با به جایش  هم میشود شست .و میدانم که لذتش خیلی خیلی هم بیشتر است.
 
 آقای ه . شاعر
قبلا دورادور همدیگر را میشناختیم  .در مجلسی با هم به صحبت نشستیم. و  آن روز حتی حس کردم زیاد از من خوشش نمی آید چون چند جا بد جوری جوابش را دادم و به قولی حالش را تا حدودی گرفتم . من تصمیم گرفتم زودتر مجلس را ترک کنم و به خانه بروم  و داشتم وسایلم را جمع میکردم که سر بلند کردم و از همه خداحافظی کردم و دیدم که او نیست. از دوستانش خواستم از قول من با او خداحافظی کنند. وقتی از ساختمان خارج شدم او را دیدم که بیرون در ایستاده است. پرسید که کجا میروم و گفتم که برایش پیغام خداحافظی گذاشته ام و دارم به خانه میروم،  گفت که با من تا ایستگاه قطار می آید.
تا ایستگاه صحبت کرد و از خودش گفت و وقتی به ایستگاه رسیدیم گفتم که باید این قطار را بگیرم. خواهش کرد که صبر کنم و قطار بعدی را بگیرم. روی نیمکتی نشتیم . سوال کرد : مهشید امشب چه کار میکنی ؟ گفتم : میرم خونه دیگه. گفت : بیا با هم باشیم . خودم را قدری زدم به خریت. گفتم : بودیم دیگه ، صحبت کردیم. گفت : نه ، بیا امشب با هم باشیم. میخواهم در آغوشت بگیرم و نوازشت کنم.میخواهم با تو باشم.
نمیدانم واکنش شما به چنین صحبتی چیست . بهتان بر میخورد ؟ فحش میدهید ؟ بلند میشوید و توی سر طرف میکوبید ؟ یا ... 
اما من راستش اصلا از حرفش بدم نیامد. جسارت و صداقتی در گفتارش بود که جذب میکرد. او هم نگاه میکرد که واکنش مرا ببیند.
خندیدم و گفتم که از این پیشنهادش flatter شده ام
ـ کلمه ی فارسی پیدا نکردم ، در همانجا هم کلمه ی سوئدی و انگلیسی استفاده کردم.و اضافه کردم که  من اینجوری رابطه نمیگیرم . قدری فکر کرد و گفت : وقت لازم داری ! اشکالی ندارد ،  وقت میدهیم
شماره تلفنم را خواست. و شماره را به او دادم.از من پرسید که چقدر با قطار در راه هستم و گفتم که حدود بیست دقیقه .
وقتی که قطار آمد از او جدا شدم.  احساس بدی نداشتم.
به خانه که رسیدم ، به محض اینکه درب را بستم زنگ تلفن به صدا در آمد. خودش بود. صحبت کردیم و قرار گذاشتیم که فردایش همدیگر را ببینیم . گفت که مقداری از شعرهایش را برایم می آورد.
فردایش در کافه ای ، با شعر و قهوه و گپ و صحبت ساعتی گذشت . باز مرا تا ایستگاه قطار همراهی کرد. در ایستگاه از من پرسید : خوب نظرت چیست ؟ گفتم : همصحبتی با تو برایم خوشایند است. مایل هستم تو را در جمله دوستان خودم داشته باشم.
گفت : اون که جای خود. ولی حرفی که زدم ؟ من میخواهم با هم باشیم .
گفتم : من اینطوری رابطه نمیگیرم.
گفت : اوکی ، وقت لازم داری. وقت میدهیم.
چند بار دیگر همدیگر را دیدیم. و هر دفعه در آخر قدم زدن یا قهوه خوردن همین سوال را میکرد.
یک بار به او گفتم : ببین ، من خیلی از مصاحبت با تو لذت میبرم و حتی یاد میگیرم. ولی اینقدر این سوال را تکرار نکن. اینطوری چیزی را به رابطه تحمیل میکنی درحالی که این روابط باید خود انگیخته باشند . گفت : آخر تو وقتت را داشته ای . گفتم که عزیز ، تو یک دوست خوب میتوانی باشی ، ولی من ابدا میل جنسی به تو ندارم . گفت : اون درست میشه . گفتم : یعنی چی که  درست میشه ؟ گفت : با یه مقدار بوس و بغل و اینا. درست میشه . 
دیگه داشت  مسئله قاطی میشد.
گفتم : ببین . برخوردت در ابتدا خیلی زیبا بود. غیر از بقیه بود . حتی به نظر من خیلی هم مدرن بود. ولی داری غر میزنی. انگار که شرط رابطه ی من و تو این است که به تو بگویم که دارم روی پیشنهادت فکر میکنم. این که بهت بگم الان مثلا سوم سپتامبر است و ما تا آخر سپتامبر حتما همخوابه خواهیم شد . رفتارت جوری است که انگار شرط دوستی ما هم بستری است. و من نمیتوانم زیر این فشار با کسی دوست باشم . گفتم که همچنان مایل هستم با او دوست بمانم. اگر او میتواند دوستی ساده ای را بین ما بپذیرد.  
دوستی ما همان جا ختم شد.
در مورد آقای ه باید این را هم اضافه کنم که هنوز یکی از کسانی است که هر وقت همدیگر را می بینیم، همچنان سلام و علیک میکنیم و به هم احترام متقابل میگذاریم. این را باید اضافه کنم که رفتار او در اولین دیدار برایم جذاب و صادق و گستاخانه بود. باید این را اضافه کنم که در تمام مدتی که با هم دوست بودیم ، هرگز تعرضی از او ندیدم و هرگز بی احترام نبود. اگر این نق زدن بر سر همبستری نبود ، شاید میتوانستیم هنوز هم دوستان خوبی باقی بمانیم.  
 
آقای ع. مترجم از جمله  متون فمینیستی
با آقای ع مدت زیادی دوست بودیم. دوست پسرم نبود . در این مدت دوستی او چند دوست دختر عوض کرد و من هم چند دوست پسر ، و دوستی ما ادامه داشت. خیلی از ناهنجاری هایش را میدیدم ولی ـ به غلط ـ نادیده میگرفتم. و واقعیت این است که عیب از خود من هم بود. من برای دوستی با او ـ امروز معتقدم که بسیار اشتباه بزرگی بود ـ  ارزش زیاد از حدی قائل بودم و موجب میشد که بسیاری از ناهنجاری های رفتاری و اخلاقی اش را ندید بگیرم. البته بسیاری از ناهنجاری هایش را نیز بعد از اینکه دوستی مان قطع شد از دیگران شنیدم. چیزهایی که شاید بسیار تعیین  کننده می بود در انتخاب او به عنوان دوست و اگر از ابتدا از آنها با خبر بودم ، این انتخاب غلط را نمیکردم.
بعضی ناصداقتی هایش بین ما فاصله انداخت و روابط ما کمتر شد ولی همچنان دوست هم به شمار می آمدیم.  
مدتی برای سفر به کشور دیگری رفت و از طریق یکی از دوستانش ـ و نه خودش ـ خبر شدم که ازدواج کرده است. با دختری بسیار جوانتر از خودش و غیر ایرانی. انگار که مایل بود چیزی را به کسی  ـ شاید همسر اولش ـ ثابت کند. ناصداقتی اش در برنامه ریزی این ازدواج و ناصداقتی اش در ادامه ی روابط دیگر ، رابطه ی ما را کم و کمتر کرد.
وقتی از او دلیل این ازدواج عجیبش را پرسیدم و پرسیدم که آخر چرا ازدواج و چرا با او فقط زندگی نکرده ای ؟ دلایل عجیب و غریبی آورد ، یک سناریو ترسیم کرد که بیشتر به فیلمهای مافیایی شبیه بود. شاید دلیل بزرگش علاقه ی او به فیلم پدر خوانده بود و فکر میکرد شاید حالا که موقتا سر از ایتالیا در آورده است ، لابد تمام ایتالیا دون کارلئونه است.
بعدها شنیدم که نزد دیگران گفته که نمیداند با من چه کند ، چون من بسیار عاشقش هستم و از ازدواجش بسیار ضربه خورده ام و او هرگز دلش نمیخواست به  من آزار برساند.
ازدواج او بعد از چند وقت به طلاق منجر شد. دخترک به کشورش برگشت. در استکهلم در جمع دوستانش برایش دست گرفتند و هروقت برای رفتن به دستشویی و از این قبیل از جمع جدا میشد  و کسی میپرسید فلانی کجاست ، جواب این بود که رفته زن بستونه.
رابطه با او البته به من ضربه زد. اما نه به این خاطر که عاشقش بودم. هرگز عاشقش نبودم و فکر میکنم اگر رابطه ی تنگاتنگی میداشتیم شاید مدتها پیش از او می بریدم. نا صداقتی هایی که در او دیدم که گاه تا سر حد پلیدی میرفت ، مرا  تا مدتها نسبت به دوستی با مردان و اینکه مردان توانایی دوستی با زنان را دارند نا امید کرد.  
 
آقای ب . نویسنده .  مدتی به عنوان پارتنر در زندگی من حضور پیدا کرد ، آسمان را سوراخ کرده بود که  عشق بزرگ زندگی اش را پیدا کرده . من همیشه به او میگفتم که عاشقش نیستم ولی از او خوشم می آید چون بامزه بود. خیلی ساده بگویم ، مرا میخنداند و این را به خودش هم گفته بودم . او همیشه قیافه ی غمگینی به خود میگرفت و میگفت بیچاره تر از  عاشقی که نتواند معشوق را عاشق کند وجود ندارد.
دقیقا یادم نیست سر چه ماجرایی رابطه ی ما کدر شد . او چند هفته ای در گیر و دار رفتن و آمدن و واسطه کردن دوستان بود که خبردار شدم که زنی از او آبستن است. وقتی با این خانم صحبت کردم دیدم که در تمام مدتی که ما با هم رابطه داشتیم ، او با آن خانم هم رابطه داشته است. وقتی با ب صحبت کردم و توضیح خواستم توضیحی که داد اشکم را در آورد ، از خنده  البته.
توضیح آقای ب این بود که آن خانم دائما به او تجاوز میکرده است. و او در تمام این مدت به طور مرتب مورد تجاوز آن خانم قرار میگرفته است.
بهتان گفتم که مرا میخنداند. نگفتم ؟
 
کمی هم  از خانم ایرانی روشنفکر بگویم تا زیاد بی انصافی نکرده باشم . چون معتقدم که زنان ایرانی در این فرهنگ همانقدر مقصر هستند که مردان . :
خانم م ( راستش همه کاره ، لا اقل اگر از خودش بپرسی این ادعا را دارد ). ایشان  را در یک برنامه دیدم ، با چند تن از آشنایان ایستاده بودیم.  دو سه تا از آقایان داشتند به ما نزدیک میشدند. خانم م گفت : نیمه ی دیگر من داره میاد. گفتم : آها ؟ این آقا همسر شما هستند ؟ نمیدانستم. خانم م گفت : چشمت را گرفته ؟ اگر میخواهی برش دار.  گفتم : مالی نیست . بیخ ریش صاحابش .
بعدها این را برای آقای م ، همان معلم فلسفه ، در همان شب کذایی تعریف کردم. توضیح او این بود که این زن و شوهر روابط جنسی بسیار فاجعه  آمیزی دارند. ولی حرف من این بود که به من مربوط نیست رابطه جنسی ملت چه طور است. من اگر زنی مجرد هستم  وظیفه ای در جهت  شاداب کردن رابطه متروک جنسی ملت ندارم. اما برای زن و مرد  سنتی ایرانی ، زن مجرد  همیشه قابل دسترسی ـ یا دم دستی ـ به حساب می آید . اینها فکر میکنند که زن مجرد ، بخصوص زن طلاق گرفته ، به هیچ کسی نه نمیگوید.  البته دانستن این فاجعه آمیز بودن سکس لایف این زن و شوهر که دو تن از روشنفکران استکهلم به حساب می آیند ، قدری کنجکاوی او را در مورد زندگی جنسی من برایم توضیح داد. از این و آن شنیده بودم که هر وقت با کسی روبوسی میکنم و ایشان هم در جمع حضور دارند ، از کسی میپرسد که آیا من با این آقا " هستم " ـ یعنی میخوابم ـ یا نه . کنجکاوی او با اطلاع از چگونگی زندگی جنسی اش که البته اگر آقای م نمیگفت ، با دیدن همسر خانم ـ و خود او نیز  با توجه به کنسرواتیو بودن شان ـ  میشد حدس زد، از او چهره ای ترحم آمیز برای من ساخت .
 
خانم مجردی که در همان مهمانی که بالا به آن اشاره کردم حضور داشت از زن شاعری در استکهلم صحبت میکرد که به او گفته بود : شوهرم را ندزدی ها ...
از او پرسیدم : شوخی میکرد ؟ و گفت : نه ، آخه شوخی که اینطوری نیست .
بعد به خودم گفتم : آخه بابا حتی شوخی هم باید کلاس داشته باشد. آخه زن ، ناسلامتی شاعری. و انصافا بعضی از شعرهایت هم بد نیست .  بابا یه جو فرهنگ . یه مثقال تمدن. پس فرق تو با مادربزرگهایمان  چیست ؟
 
خانم نویسنده که در ایران زندگی میکند و برای مدتی در اینجا اقامت داشت ، با او دیدار کوتاهی در تظاهرات اول ماه چند سال پیش داشتم. آقایان " روشنفکر " مثل مور و ملخ دور و برش میلولیدند ـ انصافا قیافه اش بد نبود ـ( و بی تعارف قیافه هایشان در سبقت گرفتن بر همدیگر دیدنی بود ) ( چندتایشان در بالا ذکر خیرشان شده بود ) و خانم هم ابدا از این مسئله در عذاب نبود. در صحبتی که با او داشتم گفت که همه اش مرد می بیند ـ انصافا از این مسئله چندان دلگیر به نظر نمی آمد  ـ و اصلا با زنان ملاقات نداشته. گفتم که اگر مایل است بتواند کار کند شاید بد نباشد با فاصله بایستد تا مخل کارش نشوند. او گفت که نه. این مردای اینجا یه فرشته هایی هستند. چقدر فرهنگ دارند و چقدر فعالند از نظر نوشتن و فرهنگی.گفتم که اکثر اینها حتی از نظر اینکه شغلی داشته باشند هم فعال نیستند و گفت که متوجه این مسئله شده است ولی برایش توضیح داده اند که اگر کار کنند راندمان فعالیت فرهنگی شان پایین میاید. از او پرسیدم : بعد اونوقت نتیجه ی این فعالیت فرهنگی و این کریاتیو بودن آقایان کجاست ؟ چند کتاب نوشته اند  ؟ کو؟ و او هم در فکر فرو رفت.
خانم نویسنده بعدها در مورد این دیدار گفت : فلانی به من گفته است که همه ی این مردها میخواهند تو را ب....
من این حرف را به ایشان نگفتم هر چند که   این حرف چندان دور از واقعیت نبود و هر آدمی با دیدن چهره ی مردان "روشنفکر" و آبی که از لب و لوچه شان راه افتاده بود میتوانست این را بفهمد. اگر خانم نویسنده این را گفت احتمالا برای این بود که خودش این تمایل آقایان روشنفکر را عمیقا حس کرد . ولی این چیزی نبود که من تمایلی به دادن اطلاعات در موردش به خانم داشته باشم. خانم ماشالا الان  نزدیک 50 سال و شاید حتی بالاتر  دارد و بچه نبود و این چیزها را خیلی خوب خودش متوجه میشد. هرگز نفهمیدم چرا چنین مسئله ی کاملا  مبرهنی را به من نسبت داد.
 
 
خانمی که توسط من با یکی از دوستان نزدیک من آشنا شد ، بعد از پای گرفتن رابطه شروع کرد به لگد پرانی . به نحوی که دیگر رابطه ی ما کاملا قطع شد. تاسفی از بابت قطع  دوستی با آن خانم در خود نمی بینم. ولی حقیقتا دلتنگ رابطه ی صمیمانه ای که با دوست خوبم داشتم ، که اکنون تقریبا وجود ندارد میشوم.
( چیز جالبی که در این خانم وجود داشت این بود که قبلا  در مورد دوست ِ من بسیار و همه جا و همیشه بد میگفت. هروقت اسم او می آمد شروع میکرد به بدگویی . وقتی به تدریج از طریق من او را شناخت ، و با او رابطه گرفت . روزی از او پرسیدم که یادته اینقدر در مورد دوست ِ من بد میگفتی ؟ آنچنان براق به من نگاه کرد و انگار که مسئله ی واضحی را برای احمقی توضیح میدهد با صدایی بلند تر از حد معمول گفت : خوب من اون موقع نمیشناختمش . برای این خانم بدگویی کردن پشت سر کسی که نمیشناخت ابدا مسئله ی عجیبی نبود و احتمالا مرا از اینکه این خصوصیت او را مورد پرسش قرار میدادم ، احمق میشمرد )
همین خانم را هم میتوانم با صحبت تاریخی اش که مدتی پیش در این وبلاگ مطرح کردم در زمره ی همین افراد قرار دهم. وقتی که در به او گفته بودم که  حق دارم که در مورد اینکه به کسی که بدون شناختن من پشت سرم حرفی زده است اعتراض کنم . ایستاد و به من گفت که اگر کسانی پشت من حرف میزنند ، تقصیر خودم است.
 
 
این چند نمونه بود. از مردانی  ـ و هم زنانی ـ که همه روشنفکر هستند و ادعایشان دنیا را بر میدارد.  منظورم این نیست که مردان ایرانی همه اینطور هستند. یا تمام  روشنفکران  ایرانی چنین هستند.
چند تن از بهترین دوستان من مردان ایرانی هستند. و به عقیده ی من روشنفکر هم هستند.  و تجربه به من ثابت کرده است که
مردانی که تیتر ندارند ، تحت نام شاعر و نویسنده و مترجم و فلان بر زمین خدا قدم نمیزنند بسیار انسانی تر به روابط انسانی نگاه میکنند تا کسانی که لقبی  را یدک میکشند.البته این را هم بسط نمیدهم و نمیگویم تمام این گروه اینگونه هستند . شاید این فقط بدشانسی من در آشنایی با آدمهایی است که به عنوان دوست یا پارتنر در زندگی من وارد شدند. شاید انتخاب غلط در دوستی ، در هم صحبتی ، حتی در انتخاب پارتنر برای یک رقص باشد.
اما حتی اگر این مسئله ریشه در انتخاب غلط من هم داشته باشد ، باز هم از من انسان تلخی نساخته است و از این تجربیات پشیمان نیستم. این تجربیات چیزی بود که به آن نیاز داشتم تا از دنیای استرلیزه ای که در خیال خود ساخته بودم بدر آیم و به دنیای واقعی پای بگذارم. دنیایی که در آن انسانها با تمام ناهنجاری هایشان حرکت میکنند  و اهمیتی به بروز ناهنجاری هایشان در روابط نمیدهند .
 
من  این کلیشه را در  مردهای  ایرانی و ناتوانی اش در مورد برخورد با جنس زن به طور مرتب پیرامون خودم دیده ام و از دیگران میشنوم.
واقعیت این است که همه ی ما ، زن و مرد از تربیت صحیحی در رابطه با معاشرت با جنس مخالف برخوردار نبوده ایم. و به این طریق نه فقط از جنس مخالف که از خود نیز شناخت درست و تعریف درستی نداریم.
سوتی های مردانه خودش را بیشتر نشان میدهد چرا که مردان فکر میکنند که باید همیشه قدم اول را ـ به هر قیمتی هم که شده ـ ایشان بردارند.
مردان فکر میکنند که این انتظار از ایشان میرود. و به دلیل ندانستن کد های رابطه و نگرفتن یا اشتباه گرفتن سیگنالها ، معمولا خراب کاری های بزرگی میکنند.
عدم شناخت بزرگترین مانع در داشتن رابطه ی  انسانی  برابر است ، در فرهنگی که زن و مرد به عنوان پنبه و آتش تفسیر شده اند. در فرهنگی که زن و مرد همیشه جداگانه و نه در برخورد رودرروی رشد کرده اند . وضعیت بهتر از این نخواهد بود. گذار از این معزل به دانش ، آگاهی و حتی گذشتن نسل ها نیاز دارد. اما نمیدانم با این شرایط جدا سازی که در فرهنگ ما نهادینه شده است ، این گذار به این زودی ها و به این سادگی ها صورت بگیرد.
 
پس نوشت : راستی شما هم از این خاطرات دارید ؟ اگر دارید و مایل هستید بنویسید. 
 
[ 15:07 | مهشيـد | 0 دنبالک | 26 ديدگاه ]

May 30, 2008
ارسال کمک های مالی به ایران :
 
امروز با دوستم شعله ایرانی به یکی از صرافی های استکهلم رفتیم و مبلغ 22500 کرون سوئد مساوی با سه میلیون و چهار صد هزار تومان به شماره حسابی که خانم مینا جعفری در ایران برای دریافت کمک های مالی به اکرم مهدوی باز کرده اند واریز کرده ایم.
طبق گفته ی صراف ، پول فردا  شنبه 31 ماه می در حساب خواهد بود.
این فقط پولی است که دوستان از طریق مختلف به شماره حساب آوای زن در سوئد ارسال کرده اند یا شخصا به من و چند تن از دوستان پرداخت کرده اند. پولهایی که به حساب  بنیاد دارابی ریخته شده است بعدا توسط خود ایشان به ایران ارسال میشود و از طریق خود ایشان به طریقی که صلاح میدانند گزارش داده میشود.  
 
از همه ی دوستانی که اطمینان کرده اند و از طریق ما کمک های خود را ارسال کرده اند تشکر میکنم. این اطمینان شما به من این امید را داد که تنها نیستیم .
این حرکت این امید را دل من زنده کرد که مسئله ی مبارزه با اعدام شاید روزی بتواند به صورت همه گیر مطرح شود.
از همه شما به سهم خودم تشکر میکنم که به این حرکت اعتماد کردید.
 
در این مدت و بابت این حرکت سوالات زیادی مطرح شده است.
من این مسئله را باید روشن کنم :
من مخالف اعدام هستم . و طرفدار حق انسان برای زندگی.
به همین دلی من مخالف قتل هم هستم. به نظر من قتل جرم کوچک و ساده ای نیست. خانم اکرم مهدوی تحت شرایط خاصی زندگی کرده است و تحت همین شرایط مرتکب قتل شده است. در یک جامعه ی سالم مدنی شرایط او مورد بررسی قرار میگرفت و سلامت روانی او نیز مورد معاینه قرار میگرفت و مجازاتی مناسب با شرایطی که جرم در آن صورت گرفته است مقرر میشد.
در یک جامعه ی سالم مدنی ، اکرم مهدوی مجبور به ازدواج و ازدواج مجدد نمیبود و در صورت اختلاف با همسر با حق طلاقش موافقت میشد و میتوانست به سادگی به زندگی ای که رضایت او را فراهم نمیکرد خاتمه دهد. 
اکرم مهدوی در چنین جامعه ای زندگی نمیکند. دو بار به اجبار ازدواج میکند و با تقاضای مکرر طلاق او موافقت نمیشود. با این همه من باز هم حق کشتن همسر را به اکرم مهدوی نمیدهم.
اکرم مهدوی زنی است که تحت ظلم اجتماع قرار گرفته است. اما انسان مظلوم نیز حق ظلم ندارد.
من همانقدر که با اعدام مخالفم. با قتل و ستاندن جان انسانها نیز مخالفم و معتقدم که مجرم باید با استناد به شرایط ارتکاب جرم مجازات شود.
اما هیچ کجای جامعه ی ما و قوانین حاکم بر آن بویی از تمدن نبرده است.
بسیج برای جمع آوری کمک جهت پرداخت خون بهای مقتول مورد تایید باطنی من نیست. این تنها کاری است که در حال حاضر میتوانیم برای جلوگیری از فاجعه ای دیگر انجام دهیم.
همین.
در خاتمه ، جهت حفظ امانت ، قبض پرداختی که از صرافی دریافت کرده ایم ، برای شما اسکان کرده و در این وبلاگ میگذارم. 
 
 
پس نوشت :
اینو بگم تا دق نکرده ام :
رفته بودیم صرافی ، همین صرافی که روی این قبض اسمش نوشته . و دلیل مراجعه خود را برای آقا بیان کردیم. گفت : آها ! برای این اعدامی ها پول جمع کرده اید ؟ ( این لحن اینقدر سرد و تحقیر آمیز بود که کرخت شدم ) و بعد شعله گفت که باید پول را از کارتی که مربوط به شماره حساب بود  بیرون بکشند ،  گفت : اشکالی ندارد. برید پایین ویدئو فروشی و اونجا پول را از حسابتون میکشند بیرون و یه قبض بهتان میدهد و بعد بیایید بالا. گفتم : ویدئو فروشی ؟ گفت : آره دیگه . اون هم مال منه . پسرم داره اونجا کار میکنه. برید اونجا پول را از حساب میکشد . اگر نوار و ویدئو و دی وی دی هم خواستید همانجا میتوانید تهیه کنید !!!
با تعجب در حالی که سعی میکردم شاخهایی را که از سرم در حال بیرون زدن بود پنهان کنم گفتم : آها ؟؟؟؟
 
ما رفته بودیم به قول آقا برای " اعدامی ها " کمک کنیم. و او سعی داشت به ما نوار و ویدئو و دی وی دی بفروشد.
کاسب به این میگند  !!!
[ 11:03 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

May 29, 2008
شوخی ـ جدی در حاشیه ی کنفرانس میثاق  
 
وزرای خارجه ایران و آمریکا در استکهلم  هستند و قرار است  در کنفرانس میثاق بین المللی با عراق شرکت کنند. 
پلیس سوئد یکی از گسترده ترین برنامه های حفاظتی خود را تدارک می بیند که به زودی صورت حساب آن را تقدیم مالیات دهندگان محترم خواهد کرد. آدم زورش میاید وقتی می بیند پول مالیات برای گفتگوی چند تا زبان نفهم هدر میشود.
دیروز که از میدان سرگل رد میشدم ، مقداری پلیس سوار و پیاده در این سو و آن سوی میدان دیدم. من از بالای میدان رد میشدم و نظرم جلب شد که نگاهی به میدان بکنم. دیدم که بعلــــــــــــــــــــه . تمسال مبارک اعلاحضرت و علیاحضرت رجوی یون بر پرده های بزرگی از میله های میدان آویزان شده است. مریم جان در این عکس روسری سبز و کت سبز رنگی به تن داشت. دقیقا نمیدانم تنبانش چه رنگی بود چون عکس نیم تنه بود.  و چهره ی معصوم و ملکوتی اش پاندول وار میان سید اولاد پیغمبر و مریم مقدس در حال نوسان بود. این نوسان حتی موجب تکان خوردن پرده ی بزرگ عکس او هم شده بود. مسعود جان هم همان کت و شلوار عاریه ای همیشگی را پوشیده بود که با چند تا کوک و بخیه از زار زدن به تنش جلوگیری کرده بودند. چهره ی مسعود چندان ملکوتی نبود و کمی شبیه صدام حسین شده بود.  به گفته ی آگاهان اثرات کمال هم نشین است.
حدود صد نفر بودند. ( این را یکی از آشنایان که در حال گذر دیدمش و حسابش خوب است گفت. به حساب من چهار تا و نصفی بیشتر نبودند ) این از یک تظاهرات مجاهدین که خوب پول خرج میکنند و از همه جا نیرو جمع میکنند خیلی عجیب بود.
در دست هر کدام از این ملت یا پرچم ایران و پرچم مجاهدین بود ـ یه سری پرچم بنفش هم دیدم که تا حالا ندیده بودم . مجاهدین پرچم جدیدی دست و پا کرده اند ؟ ـ یا عکس مریم و مسعود. یکی دو نفر هم به زبان فارسی دری ـ نور به قبرشان ببارد انشالا که لا اقل زبان خودشان را خوب یاد گرفته اند ـ سخنرانی میکردند و خلاصه سرشان گرم بود.
 
یکی از آگاهان که نخواست نامش فاش شود گفت که انگار قرار بود بعد از تظاهرات یه باربکیو پارتی هم داشته باشند و چند تن از اعضا و هواداران را کباب کنند . هر چه بود میدانی بود و هوا خوب بود و یه سری مردم هم از این سو و آن سوی میدان رد میشدند  و خلاصه همه ی اینها نوستالژیک است دیگر . بالاخره دنیا را چه دیدی ، شاید دوباره مریم جان را گرفتند و چند شب را در  هتل زندان فرانسه گذراند. عاقلانه هم نگاه کنیم ،  پیشگیری قبل از معالجه است . اما این برنامه آنطور که آن آگاه که نخواسته بود نامش فاش شود گفت که به خاطر کمبود امکانات ـ بنزین گران شده است ، مگر جان یک مجاهد چقدر می ارزد که این همه بنزین  حیف شود ؟ ـ لغو شد.
یکی دیگر از آگاهان که او هم نخواست نامش فاش شود و اگر هم میخواست  اهمیتی نداشت چون کسی تحویلش نمیگرفت ( این تیکه ها را از نبوی قرض کردم . خوب چیه ؟ قرض کردم دیگه ، با بهره اش پسش میدم . اصلا به شما چه ؟ :))  گفت که ستاد فرماندهی سازمان مجاهدین تصمیم گرفت که به جای هدر کردن پول بنزین بابت آتش زدن چند تا هوادار و عضو خرده پا ، با پولش  لباس تازه ای برای مریم جان خریداری شود که به روسری جدیدش مچ بشه . 
 
[ 5:20 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

May 27, 2008
دیده شدن
 این چند روزه را در پاریس بودم. بعد از چند سال نه برای کنفرانس و سمینار و دویدن های آنچنانی ، بلکه برای دیدن دوستان خوب ، و برای دیدن  پاریس به این شهر رفته بودم.
دیدن دوستان به دور از هیاهوی نشست ها و سمینار ها ، خوردن صبحانه با دوستی با مربای خانگی و باگت فرانسوی .  دیدن دوستان برای نوشیدن یک قهوه در یک کافه دنج ، یا گپی در یک رستوران ، یا چایی در پشت مغازه و در حالی که کتابها دوره ات کرده اند. دیداری تازه ، و متفاوت که گوشه هایی تازه و دوست داشتنی از انسانهایی را که دوستشان داشته ای برایت نمایان میکند.
در این دیدار ، ساعتها راه رفتم. به تنهایی یا به همراه دوستان . و حسی متفاوت را نیز تجربه کردم. حس ِ دیده شدن.  
دوستی داشتم که مدتی پیش  وقتی بعد از مدتها به ایران رفته بود و از او پرسیده بودم که سفرش چطور بود ، گفته بود که در سوئد حس میکرده است نامرئی است ، در حالی که در ایران هر جا میرفته به او متلک میگفتند ـ این دوست چند سالی از من بزرگتر است ـ و حس میکرد دیده میشود.
مدتی با او صحبت کرده بودم تا تفاوت بین دیده شدن و مزاحمت های خیابانی را روشن کنیم. ولی دیدم که یه جورایی دارم به لقبی که به من داده اند ـ یعنی حال گیر ـ دامن میزنم و خلاصه دست برداشته بودم.
اما در پاریس مسئله متفاوت بود.
در پاریس دقیقا این حس مرئی بودن را میشد لمس کرد. این حس را من یک نیاز می دانم . نیازی  که فکر نمیکنم به جنسیت ربط داشته باشد . بلکه دقیقا به بودن ربط دارد. وقتی هستی میخواهی دیده شوی. و زن بودن یا مرد بودن تفاوت چندانی در ماجرا نمیکند.
نیازی است که در هر انسان زنده ای وجود دارد. و شاید این نیاز و برآورده شدن آن به تو یک توانایی خاص را هدیه کند. دیدن.
روزهایی که به تنهایی در مون مارت ، در خیابانهای خلوت  پیرامون سن پاول و سن میشل و سنت برنارد قدم میزدم ، تفاوت بسیار روشنی را در قدم زدن هایم در پاریس و در استکهلم دیدم.
در مون مارت ، مردی که از در کافه ای نشسته بود دعوت به قهوه کرد. تشکر کردم و نپذیرفتم و برایش لحظه ای خوش با فنجان قهوه اش را آرزو کردم. و او راهپیمایی خوشی را برایم آرزو کرد.
بر روی یک  نیمکت نشستم و به کتابی از عکسهای Robert Doisneau  که خریده بودم سرگرم شدم. نوشته های کتاب به سه زبان انگلیسی و فرانسه و  آلمانی بود. مردی کنار من نشست و سر صحبت را باز کرد. بعد از مدتی صحبت بابت هم صحبتی از او تشکر کردم و او هم روز خوشی برایم آرزو کرد. 
 
یکی از عکسهای  Robert Doisneau
در باغی در  کنکورد ، از کنار نیمکتی رد میشدم و مردی مرا به نشستن دعوت کرد. نشستم و گپی زدیم و بعد با آرزوی ساعاتی خوش از هم جدا شدیم.
در کافه ای در یکی از خیابانهای فرغی میدان جمهوری ،مرد جوانی صندلی کناری خود را برای نوشیدن قهوه تعارف کرد. گفتم : نه مرسی . گفت : مطمئن هستی ؟ گفتم : البته. و نوش جان. گفت : خوش باشی.
چند دانه انجیر از مغازه ای خریده بودم و در راه یکی را به دست گرفته و گاز میزدم. جوانی با لبخند از کنارم رد شد و گفت : نوش جان.
پاکت انجیر  را در مقابلش گرفتم و گفتم : تو هم میتوانی برداری . گفت : ترجیح میدهم اگر مزاحمت نباشم ، بایستم و خوردن تو را نگاه کنم . خندیدم و گفتم : کمی از سطح رواداری من بالاتر است .
اتفاقهایی مشابه در عرض چند روز تک گردی هایم  چندین بار رخ داد.  عشوه های ساده ی انسانی که حس دیده شدن و دیدن را به طرفین منتقل میکرد. 
من با کد های پاریس آشنا نیستم.  شاید مکان و زمانی که در آن تک گردی میگردم ، خصوصیات خاصی داشته.شاید مون مارت در آن ساعت عصر محلی برای آشنایی افراد مجرد باشد . یا میدان جمهوری ، یا کنکورد . شاید فرانسه صحبت نکردن من وضوح توریست بودن من و موقتی بودن را مشخص تر میکرد و  یا ... نمیدانم. 
تنها مورد مزاحمت خیابانی ، در یکی از شلوغی های مترو بود که مردی به  بدنم دست زد . بلوز مشکی  آستین کوتاه نخی که به تن آزاد می ایستاد  بر تن و شلوار سفید  سه ربع کتانی بر پا داشتم. در شلوغی های مترو که گیج و ویج به دنبال مترویی که مرا به  مرکز ژرژ پمپیدو برساند میگشتم در لحظه ای که چند ثانیه و چند سال طول کشید  مردی در کنارم قرار گرفت و چیزی به زبان عربی گفت و دستش را ازپهلو  به زیر   بلوزم لغزاند  و پوستم را لمس کرد. آنچنان خشکم زد که هیچ نتوانستم بگویم . زانوهایم سست شده بودند و دست به دیوار گرفتم. مرد انگار مدت زیادی بود که رفته بود ، ولی من توان قدم برداشتن را نداشتم. بعد از مدتها زندگی در استکهلم  ِ آرام و بی دغدغه ، سوژه ی مزاحمت فیزیکی خیابانی قرار گرفتم. کرخت و مسخ شده از زیر زمین خارج شدم و گوشه ای نشستم. انگار نفس کشیدن مشکل شده بود. انگار دست او به جای پوست تنم ، سلسه اعصابم را لمس کرده بود و عملکرد آنها را خنثی کرده بود .
آیا بهای دیده شدن این بود ؟  یاد زمانی افتادم که در خیابانهای تهران مورد تعرض قرار میگرفتم. آن زمان هم در این موارد بی دست و پا بودم و مدتها بعد از ناپدید شدن مرد به خود می آمدم و به این فکر می افتادم که باید ـ و یا ای کاش ـ چنین و چنان میکردم .
 غیر از این یک مورد ،  آنچه رخ میداد ، مزاحمت خیابانی نبود. هرگز و در هیچ کدام از این موارد احساس بدی به من دست نداد . 
بهای دیده شدن ، مورد آزار قرار گرفتن نیست .
انسان ، مرد یا زن ، نیازمند دیده شدن است . نیازمند اینکه بداند خواستنی است و دوست داشتنی است .
اینها همه جزئی از حس بودن هستند.
و پاریس این حس را به زیبایی منتقل میکند.
من به پاریس بر میگردم. 
[ 21:37 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

زندگی زیباست ، دوست داشتنی است ، مهمل است و فوق العاده غم انگیز.
این را دوستی میگفت که در آن کافه ی دنج پاریسی ، در آن سوی میز ، با فنجانی اسپرسو در مقابلش نشسته بود.
[ 7:01 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

May 18, 2008
 
 
متن نامه ی فاطمه ، دختر اکرم مهدوی به رئیس قوه قضاییه
 

رئیس محترم قوه قضائیه

با عرض سلام و احترام،

من سیده فاطمه م. فرزند مجید و اکرم مهدوی، دانش آموز سال اول دبیرستان هستم که به علت مشکلات خانوادگی، چند سال است که در مدارس شبانه روزی زندگی می کنم.

حدود 6 سال است مادرم را که زندانی است ندیده ام. بگذارید از ته قلب برایتان بگویم از این زندگی و تنهایی خسته شده ام. زندگی بدون مادر خیلی تلخ است. این سرنوشت اجباری خودم را دوست ندارم. هر روز باید زخم زبان فامیل هایم را بشنوم. من دختری هستم که پدر خوبی هم ندارم. او معتاد است و هروقت برای سرکشی به شهرمان می آید به من حرفهای بد می زند. پدرم بعد از طلاق از مادرم با زن دیگری ازدواج کرد و از او نیز دو فرزند دارد. زن پدرم هم از شوهر اولش دو بچه دارد. ببینید که چه خانواده از هم پاشیده ای دارم!

من اول خدا را دارم و بعد شما را که به مادرم کمک کنید.. اگر دل بچه سید سینه سوخته ای را شاد کنید، خداوند دل شما را شاد می کند. من با این قلب اندوه بار، هر شب با ناراحتی می خوابم. چرا هیچ وقت کنار مادرم نباشم؟ مگر من با دختر های هم سن و سال خودم چه فرقی دارم؟ مگر من چند سال دارم؟

از وقتی خودم را شناخته ام، نه پدر و نه مادر داشته ام. فقط از آنها اسمی برایم مانده است. ای کاش (می شد) مادرم هر چه زودتر آزاد شود تا بتوانم در کنارش باشم. اگر مادرم آزاد نشود، من به یک دختر بیچاره و بی مادر تبدیل می شوم. مهمتر از آن مادرم آبروی من است. من فقط می ترسم که آبرویم پیش عمه هایم و خصوصا پدرم برود. آن هم پدری که از مادرم بد می گوید. آخر من تا چقدر طاقت بیاورم . هر کس به من می رسد سرکوفت و طعنه ی مادرم را به من می زند و مرا به خاطر مادرم تشویق به خودکشی می کند.

دخترهای حاجی که دلشان از سنگ نیست. آنها دختری مثل مرا درک می کنند. واقعا خدا را خوش نمی آید که از اول بچگی حسرت یک پدر و مادر خوب توی دلم بماند. من هم مثل دخترهای دیگر مادر می خواهم. همدمی که شبها در اغوشش بخوابم. از شما و فرزنان حاجی خواهش می کنم که با بخشیدن مادرم دل بچه ای سید را خوشحال کنید. من هر روز سر نماز برای سلامتی شما و خانواده تان دعا می کنم.

با امید به بخشش شما و آزادی مادرم

سیده فاطمه م. فرزند اکرم مهدوی

  شماره حساب های جمع آوری کمک مالی :
شماره حساب در سوئد :
account owner : Avaye zan .
plus giro : 5 68 56-8
Nordea banken , Sverige.
Ref: Akram Mahdavi

شماره حساب سوئد برای پرداخت از خارج از سوئد :
Bank Account : 99 604200 5685 68,
IBAN: SE19 9500 0099 6042 0056 8568
BIC-kod ( Swift-adress :NDEASESS
 
Ref: Akram Mahdavi

برای دوستانی که از آمریکا مایل به پرداخت کمک بودند و با دشواری مواجه شده بودند ، بنیاد هما دارابی حاضر به کمک شده است .
شماره حساب در آمریکا  :
بنیاد هما دارابی
Dr. Homa Darabi Foundation
U.S. Bank
Account Number 153490434617
PO Box 11049
Truckee, CA 96162-1049
Ref: Akram Mahdavi

شماره حساب در ایران :
 شماره حساب 0302917750001 سیبا نزد شعبه مبارزان بانک ملی، و همچنین شماره 16 رقمي ملي كارت سيبا 6037991054199785 به نام وکیل پرونده، مینا جعفری
Ref: Akram Mahdavi


آدرس وبلاگ نجات اکرم مهدوی :
http://saveakram.blogspot.com
 
 
 
[ 18:20 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

بازم بگید خدا نیست :))
 
معجزات گوگل زده رو دست معجزات محمد و موسی و عیسی . همین مانده که مثلا دریا را نصف کنه و روی آب راه هم برود.
 
آخرین معجزه ی گوگل سایت ترجمه اش است که  بسیاری  از زبانهای زنده و نیمه جان دنیا را به هم ترجمه میکند. فارسی هنوز در این رسته قرار ندارد. ولی این گوگولی نانازی که من دیده ام حتما فارسی را هم اضافه خواهد کرد. بخصوص که با الفبا مشکلی ندارد و عربی جزو زبانها هست. 
توجه کنید که قرار نیست که ترجمه کامل باشد. این سایت امکان استفاده از یک مطلب که به زبان آن آشنایی ندارید را برای شما محیا میکند.
باز میگید خدا نیست ؟
:))
گوگل هم مثل وودی آلن میماند. اگر نبود ، زندگی چیزی کم داشت
 
[ 0:24 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

May 17, 2008
یکی از بچه ها زنگ زد و پرسید :
مهشید ، فلان خانم را میشناسی ؟
ـ اوهوم.
ـ نظرت چیه راجع بهش ؟ چه جور آدمیه ؟
ـ هوم ، آخه چی بگم ، در چه رابطه ای می پرسی ؟
ـ قراره یه کاری رو با هم شروع کنیم راجع به یه مسئله ای .
ـ خوب ، خودت کم کم میشناسیش دیگه. من چیزی نگم بهتره.
ـ نه بابا اذیت نکن دیگه . میدونم میشناسیش . خوب بگو دستم بیاد . اگر تو بودی من مطمئنا بهت میگفتم .
ـ هوم .. خوب چه طور بگم که متوجه شی ؟ اوکی. ببین ، مهرداد درویش پور را می شناسی ؟
ـ اوه  خدای من ، آره ، یعنی دیگه اینقدر ؟...
ـ ها ، همون  ،  زنونه اش
ـ  :)))
[ 15:53 | مهشيـد ]

از سر دلتنگی !!!
 
فصل تابستان شروع شده است و رفت و آمد ها به ایران شروع میشود. بعد از تابستان خیلی از خانمهایی که در سوئد زندگی میکنند و به ایران رفت و آمد میکنند چند سالی جوانتر میشوند و مقادیری هم پی و چربی هایشان توسط لیپو ساکشن آب میشود. هزینه ی جراحی پلاستیک در ایران تقریبا یک سوم اروپا است.
سفر به ایران هم فال است و هم تماشا. 
یک سری دوستان هم که سیاسی و انقلابی بوده اند برای بیرون کردن جمهوری اسلامی تدبیری اندیشیده اند که به عقل جن هم نمیرسد .این دوستان که در ابتدای روزهای پناهندگی معمولا هر کدام خودشان را از رده های بالا و یا   از جمله رهبران سازمانهای سیاسی معرفی  میکردند و غیر از پاس سیاسی را قبول نداشتند و بهشان بر میخورد ،  امروز  دو پاسه شده اند و سیتیزن اروپا و آمریکا هستند ، به نوعی دارند خیلی انقلابی عمل میکنند. این دوستان میروند ایران و زمین و خانه و ویلای شمال میخرند ـ راستی چرا همه در شمال ویلا میخرند ؟ چرا هیچ کسی در جنوب ویلا نمیخرد؟ مگر جنوب ویلا ندارد ؟ ـ اگر متوجه نبوده اید ، سعی کنید زرنگی این دوستان را درک کنید. مسئله ابدا سر خرید ملک و املاک و اینها نیست . ابدا قصد مالک شدن و  پس انداز برای تامین زندگی بازنشستگی را ندارند .  این حرکت انقلابی و ضد رژیم است.
این عزیزان دارند ایران را ذره ذره ، تیکه تیکه  از رژیم جمهوری اسلامی پس میگیرند.
دست کم نگیرید !!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
 
خسته شده ام از این همه شعار که در اینجا و آنجای اینترنت میبینم.
امروز در یک کلیپ خیلی بد که روی آهنگ ما مرد نیستیم گذاشته بودند ـ مگه کلیپ خودش چه عیبی داشت که میایید و کلیپ تعیین میکنید برای بچه مردم ؟ ـ دیدم آخرش نوشته ما پیروزیم چون حق با ماست !!
آخه اینم دیگه از اون حرفاست ها.
آخه کی گفته که اگر حق با کسی بود ، اون پیروز است ؟ کجای دنیا این رسم را دارد که آنوقت در ایران ما که هیچ چی سر جای خودش نیست چنین فرض و حکمی میکنید ؟ چه منطقی پشت این حرف است ؟
سرمان را بالاتر بگیریم و نگاهی به دنیا بیاندازیم . قوانین ظالمانه ای که در این دنیا حاکم است. قوانین جنگل ، بکش تا کشته نشوی . پایمال شدن حقوق بشر در تمام لحظات زندگی . حتی پایمال شدن حق انسانی در روابط خصوصی . کجای این دنیا پیروزی بر اساس حق پایه ریزی شده است که این حرفها را میزنیم ؟ این ها را برای خوش شدن دل چه کسی میگوییم ؟ خاطر چه کسی را با این
       حرفهای توخالی تسلی میدهیم؟  و چرا به این تسلی ها نیاز داریم ؟
 
و راستی حق چیست ؟ و این ما چه کسانی هستند ؟
آیا اینها که از حق صحبت میکنند ، حقوق بشر را رعایت میکنند ؟ حقوق انسانها را رعایت میکنند ؟ یا تنها برای حق " ما " خودشان را زحمت میدهند. آیا در ذهنیت ایشان حقی برای آنها ، برای دیگران ، برای غیر از " ما " و جود دارد ؟
 
مدتهاست که دارم فکر میکنم که این " ما " که در نوشته های اکثریت افراد معمولا به چشم میخورد چه کسانی هستند.
معمولا همیشه در نوشته ها یک ما هستند و یک آنها .
معمولا همیشه حق با ماست ، و آنها نا حق هستند.
این ما و آنها فقط در مقابل دشمن بزرگ نیست.
اکثریت آنها را  غیر خودی ها تشکیل میدهند.
در اکثریت نوشته ها جمعی وجود دارد ، که ما را تشکیل میدهد ، و هر آنکه غیر از این جمع است ، جزو " ما " به حساب نمی آید.
معمولا این " ما " ها بزرگ هم نیستند. هرگز به میلیون نمیرسند. به صد هزار و هزاران هزار هم نه. شاید حتی نه به هزار.
در بهترین شکلش شاید چند صد نفر . و شاید یک سالن متوسط را بتوانند پر کنند. تازه اگر با دعوا و مرافعه از آن سالن بیرون نیایند و با اخم و تخم به هم دیگر چشم غره نروند. و تازه اگر در گرد هم آیی های بعدی به تدریج آب نروند ، یا انشعاب نکنند . یا ... 
 
خوب وقتی اینطور نگاه کنیم آنوقت این مایی که پیروز میشود چه کسانی هستند ؟  حق با چه کسانی است ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پس نوشت : وودی آلن و طنز سیاه او که گاه بیمارگونه میشود درمان خوبی برای دلتنگی های من است.
فیلم کمدی سکسی شب تابستانی را نگاه میکردم. صحنه ای که  آدرین ، همسر ِ  اندرو ـ  اندرو همان شخص شخیص آلن  است ـ که مدتها از داشتن رابطه جنسی با اندرو امتناع میکرد ، داوطلبانه به سراغ او میرود و روی میز آشپزخانه مشغول میشوند بسیار خنده دار است. در میان آخ و واخ های اندرو که آی روی چنگال نشستم و ...  آدرین با حرارت مشغول عشق بازی با اوست و نیمه کار قطع میکند و مشغول پوشیدن لباسهایش میشود و اندرو میپرسد که چرا ادامه نمیدهد و آدرین میگوید که حالش بد شد. جواب اندرو در این صحنه از خنده روده بر میکند :
چرا حالت بد شد ؟ من که هنوز لباسم را در نیاورده بودم .
یا صحنه ای که میگوید :
this is me , Andrew , trust me.
و بعد نگاهی به هیکل خودش می اندازد و میگوید :
trust me anyway.
راستی زندگی بدون وودی آلن یک چیزی کم نداشت ؟
 
پس نوشت دو : سوء تفاهم نشه ها. مسئله رقابت با کلونی اصلا مطرح نیست. فکرش را هم نکنید. وودی آلن  ـ ما تو خونه وودی صداش میکنیم ـخداییش جوانی هاش که  یکی از ایده آل های من بود ، فقط قیافه قابل تحملی داشت که میشد در مقابل بقیه خصوصیات مثبتش نادیده گرفت . اما  الان که ..نه اصلا. من یه موی جرج رو به صدتا اینا نمیدم که . 
[ 1:48 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

May 16, 2008
لطفا به گیرنده های خود دست نزنید.اشکال از فرستنده است.  
 
یه چند وقتی است که کامنت گیر کار نمیکند  ـ دقیقا نمیدانم چند وقت ـ . با وبمستر تماس گرفته ام . به قول معروف : تعمیرکار در راه است. 
[ 20:34 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

May 15, 2008
برادر دبیرستان ، پدر سر کار ، مادر آشپزخانه ، دختر توی حال . و توی حال ..ـ طوفان ِ خنده ها ـ  ( ببینید چگونه جایگاه  انسانها نسبت به جنسیت آنها تایین میشود ) 
 
صدای شما پدر صاحب پسرها را در میاره !!! 
 
توی این دانشگاهها فاجعه ایجاد شده ( از صدای زنان ) !!!

شما نمیتونید یک دختر چه امواجی را ناخوداگاه ساتع میکنه که ممکنه ینیان اخلاقی پسر جامعه ما را به هم بریزه !!!
 
خانم با این تله تله تمام مردها ـ تمام مردها ـ دارند تلو تلو میخورند توی سالن.
 
شما نمیدونید این شلوارای آستین کوتاه چه پدری از پسرا در آورده . 
مغز پسر یه مغزیه که کافیه یه تکه برهنگی را ببینه و تا آخرش را میخونه . پسر اصلا خاصیتش اینه ، اصلا موجودیتش اینه .
 
اینها سخنرانی کسی است که نمیدانم کیست ، ولی خودش را آقای دکتر مینامد ، و اینطور که معلوم است مدرس دانشگاه است.
به نظر او ، مردان از تله گفتن یک زن تلو تلو میخورند. به نظر او اصلا خاصیت پسرها این است که بخش کوچکی از پوست را ببینند و حالی به حالی شوند. به نظر او دختران امواجی را ساتع میکنند که بنیان ـ بله بنیان ـ اخلاقی پسر ان جامعه را به هم میریزند. به نظر او صدای زنان در دانشگاه ها فاجعه می آفریند و به نظر او مردان یک مشت حیوان هستند که آلت تناسلی شان به شنیدن صدای زنان و دیدن شلوارهای بالای مچ پای زنان سیخ میشود و مجبورند آنرا در حلقشان فرو کنند.
 
این آقا نمیدانم کیست . جماعتی که پای منبر او نشسته اند نمیدانم کیستند . این میل با تیتر " خیلی خنده دار " به دست من رسید و من هم اول گوش کردم و گفتم : عجب آدم احمقی . بعد هر بار که گوش کردم ، بیشتر وحشت کردم.
هر بار که گوش کردم ، بیشتر وحشت کردم از اینکه یک سری مردان نشته اند و مردی آنها را حیواناتی خطاب میکند که قدرت کنترل پایین تنه ی خود را ندارند و از شنیدن صدای زنی که کسی را پیج میکند یا درخواست کتاب میکند یا ... دیدن دو انگشت پوست تن سر از پا نمیشناسند و از خود بیخود میشوند. این آقا اینگونه ایشان را خطاب میکند و ان آقایان ـ و یا خانمها ـ با خنده و شوخی تمام این جهل را تایید میکنند . 
این آقا دکتر است و آن آقایان ـ یا حتی خانمها ـ دانشجو.
اینها روشنفکران کشور ما را تشکیل میدهند ؟  
 
چیزی که هیچوقت نتوانسته ام بفهمم این است که این مردان که از کوچکترین چیزی رگهای گردانشان باد میکند ، چگونه اجازه میدهند اینطور مورد توهین و تحقیر قرار بگیرند ، چطور اجازه میدهند که در حد یک حیوان که هیچ کنترلی بر اعمال جنسی اش ندارد نزول داده شوند و ککشان هم نمی گزد. و تازه کلی هم کف میزنند و خوششان می اید که کسی پیدا شده که این زنانی را که هی آنها را حالی به حالی میکنند ، سر جای خود بنشانند.
به نظر من این حرفها و این اعتقادات اگر از یک سو زنان را مورد کنترل قرار میدهد ، از سوی دیگر مردان را در جایگاه حیوانات قرار میدهد و به موجودات بی اراده و مفعولی تبدیل میکند که عقلشان در شلوارهایشان میلولد.
زنان در مقابل این اعمال کنترل سر بلند کرده اند.
چرا مردان در مقابل این تحقیر ها هیچ نمیگویند ؟ 
  حجاب و کنترل زنان در اصل تحقیر و مفعول کردن مردان هم هست.
چرا مردان در مقابل این تحقیر ساکت هستند ؟ 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راجع به این فایل صوتی تلفن به صدای آمریکا ـ برنامه ی بهارلو ـ  هم نمیدانم چه فکر میکنید. من تمام فایل را گوش کرده ام و احساس میکنم که تمامش خالی بند ی است. خالی بندی محض.
ـ خوابوندم تو گوش دوستم
ـ گفتم برید گنده تون را بیارید.
ـ گفتم من میتونم براتون انگلیسی صحبت کنم که منو با آمریکایی اشتباه بگیرید
ـ کاریشون کردم که گفت برو خواهرم ، با موبایلم دو بار زدم زیر دماغش
ـ حالا یه سال تا دو سال دیگه تو این مملکتند
ـ ما واسه اینا تره هم خورد نمیکنیم (درجای دیگه : اینا همه چی ازشون بر میاد )
ـ لیسانس فناوری اطلاعات دارم ، لیسانس مترجمی زبان دارم
و تمام این ادعا ها را یک دختر 23 ساله میکند
من این حرفها را یک موج خالی بندی میدانم. آقای بهارلو را میخنداند و خیلی های دیگر را هم که او را شیرزن میخوانند و این گفتگو را مارولس یا مسترپیس مینامند . ولی مرا نه.
این خالی بندی ها را از خیلی از آشنایان خودم هم شنیده ام. دلیلش را نمیتوانم بفهمم. شاید  برمیگردد به همان مسئله ی نهادی شدن دروغ . شاید هم ربطی به این دارد که تحقیر هایی را که در جامعه با آن برخورد داریم  در جایی به عکس آن تبدیل کنیم. شاید این صداها ـ حتی کاملا دور از واقعیت ـ  برای خنثی کردن اثر آن صداهایی که در جامعه به گوش میرسد ـ مثل صدای آقای دکتر قبلی ـ مورد نیاز عده ای  باشد.
اما جامعه ای که به قهرمان نیاز دارد برای چنین صداهایی چه سر و دستی میشکند.
دلم برای خودمان سوخت.
  
[ 21:21 | مهشيـد | 0 دنبالک | 0 ديدگاه ]

May 13, 2008
گردباد زندگی مردم را در برمه ویران کرده و هزارها نفر را کشته است ، و پلیس برمه در مقابل چشم همه ـ اینا دیگه از پاسدارهای جمهوری اسلامی هم پر رو تر هستند ـ کمک های مردمی از سراسر جهان را به جیب میزند.

زلزله ی چین هزاران نفر انسان را از بین برده و دهها هزار نفر بیخانمان شده اند.
 
به هر وسیله ای که میدانیم کمک کنیم. اهالی برمه و چین فارسی حرف نمیزنند . هموطنان ما نیستند. ولی انسانهایی هستند که به کمک نیازمندند. از کمک دریغ نکنیم.
********* 
 
در شماره حسابی که از طرف آوای زن در اختیار ما گذاشته شده بود اکنون نزدیک به 14000 کرون جمع آوری شده است. با رقمی که نیاز است خیلی فاصله دارد ، ولی همینقدر که توانسته ایم کاری کنیم دلگرمی کمی نیست.
مقداری پول نیز از این سو و آن سو در راه است. از مبلغ جمع آوری شده توسط بنیاد دارابی هنوز خبر دار نیستم ولی درخواست کرده ایم که خبر بدهند.
 
*********
این مطلب  و آمار وحشتناکی که از ازدواج دختران و زنان در ایران به دست میدهد ، بسیار تکان دهنده است. سرنوشت اکرم هر روز در کشور ما تکرار میشود.
********
 نقش طنز در بیان مسائل  اجتماعی معمولا از طرف سیاسیون ما نادیده گرفته میشود. تا آنجا که خیلی از سیاسی های ما انگار ماسکی عبوس به صورت خود میخ کرده اند و فکر میکنند اگر به جای لولوخورخوره برای تراساندن بچه ها استفاده شوند ، سیاسی تر شمرده