April 16, 2008
   مسافران ایران ، گپ ها و گفته ها ، نکته ها و اندیشه ها ...
یکی از آشنایان برای عید به ایران رفته بود. و بعد از برگشتش ،چند روز پیش دیدمش. آدم خوب و ساده ای است و سفرهایش به ایران به رفت و آمد و مهمانی خلاصه میشود. برایش مهم است که بچه هایش این رابطه را با فامیل در ایران داشته باشند چون کسی را  بجز همسر و فرزندانش در اینجا ندارد.  ازش پرسیدم که چه خبر بود و گفت که سر فامیل شلوغ  بود و به عید گرم بود و بچه ها حسابی کیف کردند چون همه ی فامیل تحویلشان میگرفتند. از اوضاع اجتماعی احتیاجی نداشت بپرسم ، چیزی نمیداند. خانواده ی خودش جزو طبقه ی مرفه هستند و کاری به کار کسی ندارند. ولی خودش چیزی گفت که برایم تکان دهنده بود. 

گفت : پسر برادرم نوجوان است و مثل بچه های اینجا میگرده ، شلوار تنگ و بلوز تنگ و... و  همه ی اینها یک طرف ، یک گوشش را هم سوراخ کرده ، مثل بچه های اینجا ، ولی همه ی فامیل نگران بودند که اگر گرفتندش چه بلایی سرش می آورند  و هر روز که میرود بیرون کلی دعوا دارند که گوشواره اش را بیاندازد یا نیاندازد  ، که زن داداش بزرگم بهش گفت : هیچی نیست ، اگر گرفتنت ، بگو نظر مادر بزرگم است ، بگو مریض شده بودی و مادر بزرگت نذر کرده که حلقه به گوش علی باشی . و اینطوری همه ی مسئله حل شد.
و اضافه کرد : زرنگند ها ، مگر نه ؟
و من فکر کردم ، نوجوانی که از بزرگترهای خانواده اش یاد میگیرد که راحت دروغ بگوید ، یاد میگیرد که دروغ گفتن پذیرفته شده است ، چه بر سرش خواهد آمد.
واقعیت این است که جمهوری اسلامی فقط یک رژیم دیکتاتوری معمولی نیست ، جمهوری اسلامی ، فرهنگ خاص خود را در عرض نزدیک به سی سال به مردم تزریق کرده است.
چند سال پیش ،  با زوج جوانی که  از ایران آمده بودند و تقاضای پناهندگی کرده بودند برخورد های نزدیکی داشتم. و هر بار سرخورده تر از قبل از آنها جدا میشدم. مدتی طول نکشید که فهمیدم برای هر دوی آنها ، دروغ گفتن مثل آب خوردن است و بی هیچ دلیلی دروغ میگویند.دروغهایشان آنچنان باعث آزارم شد که رابطه را با ایشان کلا قطع کردم.
 
خیلی از موارد میتوانم انسانهایی را که بابت اقامت ، بابت خطر جانی ، یا مسائلی از این قبیل دروغ میگویند ، را بفهمم . ولی اینکه دروغ گرفتن برای کسی عادی باشد و جزو حرفهای روزمره اش باشد ، اینکه  انسانی بی هیچ دلیلی دروغ بگوید برایم بسیار غیر قابل باور بود.
این مسئله را در چند برخورد دیگر نیز متوجه شدم ، که دروغ گفتن برای عده ای ، بسیار ساده است. با بچه هایی که به ایران میروند ، یا از ایران می ایند صحبت میکنم و صحبت از این میکنند که زندگی در آنجا سخت است و همه سر همدیگر را کلاه میگذارند و به کسی نمیشود اعتماد کرد و بعد میپرسم ، پس مردم آنجا چطور زندگی میکنند و معمولا میشنوم که آنها یاد گرفته اند .معمولا گله میشنوم از اخلاقیات دوگانه، و واقعیت این است که جامعه ی ناهمگون ما ، اخلاق دوگانه و سه گانه را در شهروندان پرورش میدهد.  اینکه خارج از خانه یک شخصیت از خود ارائه دهی و داخل خانه یک شخصیت ، و برای نوجوانان و جوانان حتی شخصیت در میان اعضای خانواده با شخصیتی که در جمع دوستان دارند نیز متفاوت است و دارای شخصیت سه گانه میشوند.
وقتی که اینها ، شیوه ی روزمره ی زندگی باشد ، وقتی هر روز و هر روز ، بدون تغییر مجبور به این ارائه ی شخصیت های متفاوت و گاه متضاد از خودت باشی ، این خود  به وجود آورنده ی نوعی نابسامانی رفتاری است.  
‫این مسئله از همان سالهای اول شروع شد ، از همان برخورد های اول با جمهوری اسلامی ، وقتی که جمهوری اسلامی دیگر یک دیکتاتوری دولتی نبود و در خانه و در رختخوابت هم نفوذ کرد. وقتی که  شیشه ی مشروب را در ماشین  لابلای لباس های بچه جاسازی میکردند، وقتی که  برای اینکه خانه ی سازمانی لو نرود ، زوجهایی که ازدواج سازمانی کرده بودند ، بچه دار میشدند تا چهره ی یک خانواده عادی را داشته باشند. وقتی که سر قرار ها ، بچه ی فامیل را به همراه می بردند تا عادی جلوه کنند ، ( تمام این اتفاقات را شخصا خبر دارم که رخ داده است )  اوایل می گفتند که داریم حکومت را بازی می دهیم وکار خودمان را می کنیم ولی نمی دانستند که مثل یک خصلت بصورت فرهنگ و نوع رفتار در می آید .
راستی سر نوجوانی که از بزرگترش یاد میگیرد که چطور دروغ بگوید تا جان بدر برد چه خواهد آمد ؟چگونه از او خواهیم خواست که صادق باشد ؟ آیا صداقت کالایی بی بهاست که خریداری ندارد ؟ آیا ساده بودن ، ساده لوحی قلمداد میشود ؟ 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
دوست دیگری صحبت میکرد که  آخر هفته با فامیل رهسپار کوهستان شدند. گفت در جمعی صحبت از کوه رفتن های آن زمان کردم و اینکه چقدر هوایش را کرده بودم ، و اهل فامیل هم خواستند به من حالی بدهند و گفتیم که برویم کوه. حالا بگذریم که خانمها و آقایانی که آن زمان رفیق راه بودند حداقل دوبرابر وزن دارند ( خود این دوستمان هم البته همین اندازه رشد کرده بود :) . تعریف می کرد که خلاصه راه افتادیم که برویم ، و پایه کوه که رسیدیم و از سربالایی آسفالت که داشتیم میرفتیم بالا تا به خاکی برسیم و کوه را حس کنیم ، دیدیم که گشت وایساده ، جلوی ما را گرفتند ، تو برو ، تو برو ، تو برو ، شما وایسید کنار ، تو برو و تو برو و شما هم کنار وایسید.
میگفت : من که باورم نمیشد ،کسانی که از صف ما جدا شده بودند یک زن و یک مرد بودند که لباس و شکل و شمایلشان با دیگران هیج فرقی نداشت. اما از یک جمع 12 نفری ، این دو نفر فقط به خاطر اینکه آقایان عشقشان کشید ، کنار گذاشته شدند. 
گفت : پرسیدم چرا ؟ گفتند که اگر سوالی دارید تشریف ببرید تو مینی بوس که برای توضیحات در خدمت باشیم. و گفت که فامیل منعش کرده بودند که ادامه دهد. و گفت که از میان آن جمع هم کسی چیزی نگفته بود . گفت که نمیخواستیم بدون آن دو همراه برویم ، هر چند که آنها اصرار داشتند که برویم ، ولی نرفتیم و برگشتیم. به این ترتیب یک روز جمعه ی جمعی که میخواستند روز خوشی داشته باشند ، زهر مار شد.
راستی چطور چند نفر فقط به این دلیل که میتوانند ،  به خودشان حق میدهند اینطور برای دیگران تصمیم بگیرند و روال زندگی ایشان را تحت تسلط بگیرند و انسانها را تحقیر کنند. راستی چه به سر انسانی می آید که به تحقیر شدن عادت کرده است ؟
 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم این نوشته ، توهین به کسی محسوب نشود. منظور من این نیست که بچه های داخل کشور ناصادق و دروغگو هستند و خارج از کشوری ها صادق و راستگو. منظور ابدا این خط کشی ها نیست. منظور بیشتر نگاهی است  عاجل  به فرهنگ و خصوصیات و خصلت هایی که این رژیم به مردم تحمیل کرده است.  
[ 21:31 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]


Powered by MT3.35