April 14, 2008

 


دیروز برای همه روشن شد .

انگلا ، دختر 10 ساله ای که شنبه ی پیش، بعد از تمرین فوتبال ،  در راه بازگشت به خانه مفقود شده بود. مرده است. به قتل رسیده است.

 

مرد 42 ساله ی سوئدی ، که راننده ی کامیون است . به قتل او اعتراف کرد. این مرد همچنین به قتل زن جوان دیگری که هشت سال است که پرونده ی قتلش باز مانده است اعتراف کرد و پلیس معتقد است که او مسئول مرگ زن دیگری که جسدش چند سال پیش پیدا شده است هم هست.

با اعتراف او به قتل انگلا ، مردمی که بیش از یک هفته ، داوطلبانه و شبانه روزی به طور گروهی به جستجو در پی زنده یا مرده ی انگلا مشغول بودند به خانه هایشان برگشتند. و عزادار دختر بچه ای شدند که یک روز شنبه بعد از ظهر از تمرین فوتبال به خانه برگشت و آن روز پایان عمرش بود.

چند روز پیش به همکارم گفتم ، امیدوارم که خبری بشنویم که پدرش او را دزدیده و به اسپانیا برده است ـ پدر انگلا اسپانیی زبان بود ـ یا به جای دیگری ، امیدوارم که به خاطر آزار دادن مادرش چنین کرده باشد ، امیدوارم که بتوانیم چند فحش به او بدهیم و نفسی به راحتی بکشیم و  انگلا زنده و سالم باز هم فوتبال بازی کند. فقط امیدوارم که گیر یکی از این پدوفیل ها نیافتاده باشد و ...
همکارم گریه اش گرفت. من هم.  

در خانه ها ، شمعی پشت پنجره ها روشن کرده ایم تا دختربچه ای را که هرگز نشناختیم ، از یادها نرود.

هیچ کس از قصاص حرف نمیزند. همه خواستار مجازات قاتل هستند. اما هیچ کس از اعدام حرف نمیزند.
اعدام در فرهنگ این کشور وجود ندارد. کسی به اعدام فکر نمیکند. مجازات آری ، اما اعدام نه.
انگلا فقط 10 سال عمر کرد. از او چیز زیادی نمیدانم جز اینکه حتما فوتبال را خیلی دوست داشت که روز شنبه ی خود را صرف بازی فوتبال کرده است.
از انگلا چیز زیادی نمیدانم . ولی میتوانم بفهمم که مادر او ، که یک مادر تنها بود و انگلا نور خانه اش بود ، در این روزها بدبخت ترین انسان روی زمین است. و زندگی اش هرگز آن که بود نمیشود. 

 

 

[ 20:10 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]


Powered by MT3.35