April 13, 2008

گفت : تو انگار از قبل تنهاتر شده ای .
گفتم : آره ، اما طوری نیست . 
ـ چرا ؟
ـ گفتم که ، طوری نیست. قدری خسته ام. از تظاهر کردن ها خسته ام.
ـ همه تظاهر میکنند مامانی ، همه .

مدتی در سکوت راه رفتیم . وقتی به قطارش رسیدیم ، بوسیدمش و از هم جدا شدیم. مثل همیشه قول داد که وقتی به خانه رسید زنگ میزند و خبر میدهد.

با خودم فکر میکردم :راست میگوید. حتی من هم .  سالهاست که تظاهر میکنم تنهایی ام را دوست دارم .

[ 22:50 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]


Powered by MT3.35