گفت : تو انگار از قبل تنهاتر شده ای . گفتم : آره ، اما طوری نیست . ـ چرا ؟ ـ گفتم که ، طوری نیست. قدری خسته ام. از تظاهر کردن ها خسته ام. ـ همه تظاهر میکنند مامانی ، همه . مدتی در سکوت راه رفتیم . وقتی به قطارش رسیدیم ، بوسیدمش و از هم جدا شدیم. مثل همیشه قول داد که وقتی به خانه رسید زنگ میزند و خبر میدهد.
با خودم فکر میکردم :راست میگوید. حتی من هم . سالهاست که تظاهر میکنم تنهایی ام را دوست دارم .
|