April 30, 2008

آسيه ی عزيز لطف کرده و توضيحی بر مسئله ی مقاله ی  من هفت شوهر دارم  نوشته است . اين توضيح را در وارش بخوانيد.
آقای کامبيز توانا که نويسنده ی آن ماجرا بودند هم در کامنت ها که آسيه جان در وبلاگ به صورت پس نوشت منتشر کرده است ماجرای چاپ مجدد اين ماجرا را در روزنامه ها نوشته اند که خواندنی است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پنج شنبه روز اول ماه مه و روز جهانی کارگر است. راستش اين روز و تظاهرات های اين روز هر سال دارند برايم بيرنگ تر ميشوند. انسان کارگر مثل فيلم عصر جديد چارلی لای چرخ دنده های دنیای جدید  له ميشود و هر ایده ئولوژی ای  به خاطر دفاع از حق و حقوق او با دگنگ بر سرش ميکوبد و دسته ها و گروه ها و ایده ها و نظر ها  او را مثل گوشت قربانی از هر سو به نزد خود میکشند . و او در زیر بار فقر و ناآگاهی و ناتوانی له میشود.
باز اما به تظاهرات روز کارگر میرویم. البته همه با هم چاق سلامتی میکنند و کسی به سخنرانی ها گوش نمیدهد. خیلی ها میگویند که بعدا در روزنامه ها خواهند خواند. اما راستش را بخواهید  ، نمیخوانند. آخر چه فرقی میکند که لارش اولی چه میگوید و منا سالین چه میگوید و .... راستی چه فرقی میکند ؟
 چادر های حزب توده و حزب کمونیست کارگری و اکثریت و اقلیت و کوفت و زهرمار در باغ شاه استکهلم برپاست . سرگرمی است دیگر .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اما در ميان سرگرمی ها . ساکنان سوئد که اين وبلاگ را ميخوانند ، فیلم ملاحت های پنهان بورژوازی ، شاهکار بونوئل - البته از نظر من - را که فردا شب ساعت ۱۰ از کانال دوی تلويزيون سوئد به نمايش در می آيد از دست ندهيد. تلويزيون سوئد به ندرت فيلمهای بونوئل را پخش ميکند و اين يکی از بهترين فيلمهايش است.

[ 14:13 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

April 28, 2008
دیوانه کننده است. 
دیوانه کننده ، تنها چیزی است که میشود در مورد اتفاقی که در آمستت ، شهر کوچکی در اتریش اتفاق افتاده است.
دقیقا نمیدانم اخباری از اینگونه به چه نحوی در رسانه های فارسی منتشر میشود ، پس بهتر است توضیحی کلی بدهم
 آقای  Joseph Fritzl  که اکنون 73 ساله است ، در شهر آمستت ، یکی از شهرهای کوچک و کم جمعیت اتریش ، دختر خود را که اکنون 42 ساله است به مدت 24 سال در زیر زمین خانه اش زندانی کرده است. این زن 42 ساله که الیزابت نام دارد مدت 24 سال نور خورشید را ندیده است و در زیر زمین خانه ی پدری که به شکل ابتدایی مسکونی شده بود و دارای توالت و محل کوچکی برای پخت و پز بود زندگی کرده است. جوزف فریتز ، از سن 11 سالگی به دخترش تجاوز میکرده است و در سن 18 سالگی او را در زیر زمین خانه زندانی  کرده است و به پلیس خبر مفقود شدن او را داده . بعد از مدتی او پلیس را مطلع میکند که الیزابت با یک سکت مذهبی فرار کرده و با آنها زندگی میکند و پلیس دست از جستجو میکشد. 
الیزابت در این مدت 7 بچه میزاید که پدر ایشان ، پدر خودش بوده است. و از این 7 بچه ، 6 تای ایشان زنده می مانند. سه تا از بچه ها به همراه پدر و همسرش یعنی مادر الیزابت ،  در طبقه ی بالا زندگی میکنند و سه تای دیگر که بزرگترینشان 19 ساله است در زیرزمین زندگی میکنند و در عرض تمام عمر خود ، اجازه ی خروج از زیرزمین را نداشته اند. یعنی این بچه ها که بین 12 و 19 سال دارند ، هرگز نور خورشید را ندیده اند و هرگز بجز چهاردیوار زیرزمین جایی را ندیده اند.
بچه هایی که اجازه ی زندگی در خانه را پیدا کرده بودند از طرف جوزف فریتزل  به عنوان فرزندان دخترش که فرار ی است و نزد او گذاشته شدند معرفی شدند.
بلاخره بعد از 24 سال ، وقتی که دختر 19 ساله ی الیزابت دچار بیماری سختی میشود ، با التماس الیزابت توسط پدرش به بیمارستان منتقل میشود و پی آمد مسائلی که به وجود امد ،  مسئله افشا میگردد. فریتزل اعتراف میکند و الیزابت و پنج فرزندش و مادر الیزابت به کلینیک روانی منتقل میشوند. دختر  19 ساله الیزابت که دچار بیماری ناشناخته ای شده است ، در بیمارستان بستری است. 
رئیس پلیس محلی میگوید که همسر فریتزل از ماجرا هیچ خبری نداشت و من فکر میکنم که چگونه چنین چیزی میتواند امکان داشته باشد.  همسر فریتزل نیز 7 بچه دارد .
الیزابت  به طور دائم مورد تجاوز قرار میگرفت ، حتی اگر عادت کرده بود که اعتراض نکند و فریادی نزند ،  باز هم هفت بار زایمان انجام داده است . و هیچ زایمانی در سکوت نیست.
چگونه این اتفاق دیوانه کننده  می افتد ؟ در یک شهر کوچک اروپایی که همه از هم خبر دارند ، چگونه ممکن است چنین جنایتی در پیش چشم همه اتفاق بیافتد و ادامه پیدا کند و هیچ کسی متوجه نشود. ؟
این دختر از سن 11 سالگی تا 18 سالگی مورد تجاوز سیستماتیک قرار میگرفت ، چطور کسی از حال و روحیه اش نفهمید که بر او چه میگذرد ؟
در یک شهر کوچک ، 4 نفر به مدت 24 سال زندانی بودند ، چطور کسی نفهمید که چه میگذرد ؟
چگونه ممکن است چنین اتفاقی بیافتد ؟
پس نوشت : ناتاشا کامپوش ، دختر جوانی که توسط یکی از همسایگان در اتریش  دزدیده شده و هشت سال در زیرزمین خانه ی مرد نگاه داری شده بود ،  برای کمک به این خانواده اعلام آمادگی کرده است. لینک .
[ 22:10 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

دنیای سینما  

کمی پز همشهری هایمان را بدهم .

در استکهلم یک رادیوی هفتگی  داریم به اسم رادیو همبستگی و آقای جواد تسلیمی قسمت نقد سینما را در این رادیو به عهده گرفته است. صحبت های آقای تسلیمی بسیار جالب است و نکته ها و اشاره ها و کنایه های فیلم  که به آن اشاره میکند بسیار موشکافانه و دقیق است. 

خلاصه همه ی این برای این بود که قسمت نقد سینمایی این رادیو را که روی نت گذاشته میشود به شما معرفی کنم.

بخصوص نقد فیلم ماتریکس را. که تا کنون سه قسمت آن روی نت است و طوری که میدانم ، یک قسمت در هفته ی دیگر اجرا میشود و روی نت قرار میگیرد.

نگاه تسلیمی به ماتریکس از نظر علم جامعه شناسی و اقتصاد ـ رشته ی تحصیلی آقای تسلیمی اقتصاد است ـ بسیار قابل ملاحظه است. ضمن اینکه بعضی از  نکته هایی از این فیلم که توسط او برجسته شده و مورد بررسی قرار گرفته است روشن گر  ایده هایی است که در پشت این سلسله فیلمهای قابل توجه دنیای سینما قرار گرفته است.

نقد های جواد تسلیمی را که به صورت فایل های صوتی است در صفحه ی دنیای  سینمای رادیو همبستگی در این آدرس  میتوانید بیابید و گوش کنید .  

نقد های سینمایی جواد تسلیمی یکی از بخش های بسیار مورد توجه از برنامه های رادیو همبستگی است. او با برنامه ی خود امکان دیدن فیلم ـ به جای فقط نگاه کردن به فیلم ـو بازشناسی شناسه های فیلم را به بسیاری از شنوندگان داده است. 

[ 5:23 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

April 25, 2008
 
iraj.jpgا
 ایرج جنتی عطایی و ابی
عکسها از س.ا.ز
 
از برنامه ی شب همبستگی با جنبش دانشجویی  و زندانیان سیاسی ایران برمیگردم. 
قبل از هر چیز بگویم که فردا و پس فردا این برنامه در یوتبوری و مالمو هم اجرا میشود و اگر در سوئد و در این شهرها هستید ، سعی
 کنید آن را از دست ندهید. من انتقاد های خودم را به این برنامه دارم. ولی با تمام انتقادهایی که دارم ، که کم هم نیستند ، از رفتن به این برنامه پشیمان نیستم.
این برنامه به همت ترانه سرای بزرگ کشورمان ، ایرج جنتی عطایی پایه ریزی شده است. و کانون نویسندگان در تبعید برنامه را سازمان دهی کرده است. اول از همه ، یک خسته نباشید به جنتی عطایی عزیز ، بهرام رحمانی عزیز که  به عنوان یک انسان شریف و دلسوز  میشناسمشان و دورادور شاهد زحماتش بودم ، و دیگر عزیزان که واقعا تلاش کردند. خسته نباشید دوستان.

دیروز با دخترم صحبت کردم ، گفته بود که جمعه هوا خوب است و او هم کار نمیکند و پرسیده بود که مایل هستم بعد از کار با هم باشیم . و گفته بودم که قرار است به این برنامه بیایم. به او گفته بودم که کنسرتی در همبستگی با دانشجویان ایران و زندانیان سیاسی گذاشته اند و او هم گفت که مایل است بیاید. خوب او هم دانشجوست دیگر . چه کسی میتواند بهتر از یک دانشجو ی ایرانی  از دانشجویان ایرانی حمایت کند ؟  ـ دخترکم معمولا در برنامه های ایرانی شرکت نمیکند ـ ولی تهدید کرد که اگر خسته کننده بود ، میرود.
دخترکم آمد ، و تا آخر برنامه هم ماند.
.وقتی او را به آقای جنتی عطایی معرفی کردم و دست داد ، از من پرسید : این  آقا کی بود ؟ گفتم : این آقای مو سفید ، اکثر ترانه های بسیار زیبای ایرانی را ساخته است. اکثر ترانه هایی که به یاد می مانند ، از اوست. او یکی از ترانه سرایان بزرگ ایران است. و بعد هم  که آقای جنتی برنامه اش را اجرا کرد ، دخترکم او را در ترانه هایش باز شناخت.

برنامه قرار بود ساعت 6 شروع شود . و دقیقا ساعت 7 و هفت دقیقه شروع شد. قبلا اعلام شد که قرار بود سالن را ساعت 4 تحویل بگیرند و ساعت 5 تحویل گرفتند. ـ این را از یکی از دوستان که دست اندر کار این قضیه بود پرسیدم و گفت که سالن ساعت 4.5 تحویل داده شد و تازه همه هم حاضر نبودند. ـ خلاصه ساعت 6 و ده دقیقه تازه دوستان داشتند ساند چک میکردند. و سیمها را به این ور و ان ور چسب میزدند. مشکل بزرگ اینجاست که ساختمان آ.ب. اف ، یک ساختمان دولتی است و سر ساعت 10 شب می بندد. وگرنه ما که به دیر شروع شدن برنامه های ایرانی عادت داریم. اما  این دیر شروع شدن موجب شد که کیفیت ، و حتی کمیت برنامه پایین بیاید.
معلوم بود که این دیر شروع شدن ، غرض و قصدی به دنبال نداشته است. معلوم بود که بچه ها معذب هستند. و معذرت خواهی کردند و توضیح اینکه یک اشکال فنی پیش آمد و ...
عذر موجه بود ، کاریش نمیشد کرد. ولی غمگین شدم از اینکه چرا همیشه ، همیشه ، همیشه برنامه های ایرانی با اشکال فنی مواجه میشوند. مگر برنامه های سوئدی از لوازم فنی استفاده نمیکنند که اشکال فنی برایشان پیش بیاید ؟ یا این اشکال فنی با سرنوشت ما ایرانیان گره  کور خورده است. خلاصه بگذریم.
مشکل بزرگتری ، بسیار بزرگتر از مشکل فنی در برنامه به چشم میخورد .
این برنامه گروه خاصی را مورد خطاب قرار داده بود.
در این برنامه ، هیچ کسی که به زبان فارسی آشنایی نداشت ، مخاطب نبود. . هیچ دورنمایی و امبیشنی در اینکه از سوئدی ها و یا ملیت های دیگر در این برنامه شرکت داشته باشند ، در برنامه ریزی این برنامه وجود نداشت. تمام برنامه ، بدون حتی یک کلمه اشتباه تماما به زبان فارسی اجرا شد . هیچ تلاشی برای ترجمه صورت نگرفت.
مخاطب این برنامه ، مهاجران ایرانی نسل اول بودند. و حتی برای نسل دوم نیز متناسب نشده بود. در برنامه از هیچ کدام از جوانان نسل دوم ایرانی خبری نبود. و هیچ توجهی هم به عدم آشنایی جوانان ایرانی به زبان فارسی در این سطح نشده بود. من خیلی از قسمت ها را برای دخترکم ترجمه میکردم ، ولی در مورد اعلامیه ها و اطلاعیه ها خودش هم اصراری نداشت. شعرها را گاهی بهش کمک میکردم ، و گاهی نه.
قسمت اول برنامه با  ترانه خوانی  خانم شمیم شروع شد. این قسمت بسیار کلافه ام کرد   و بهتر است هیچ ننویسم فقط همین را  بنویسم که ایشان تخصص عجیبی در  outplay یا به قول سوئدی ها  överspela  دارند ، و همیشه هم در این تخصص خود موفق هستند. خلاصه ایشان دو آهنگ اجرا کردند و صحنه را خالی کردند.

شعرای شهر ما ، آقایان یاور استوار ، شهریار دادور ، اکبر ذولقرنین و خانم رباب محب ،به سرعت برق و باد ،  انگار که بروند و سک سک کنند و برگردند ، در 5/6 دقیقه شعرهایی خواندند. بی رودروایسی اینقدر زود گذشت که چندان یادم نماند. خودشان هم دلتنگ بودند. معلوم بود.  
لیست شاعران بلند و بالا تر بود ، و متوجه شدم که دوستان دست به ابتکار جالبی زده اند ، و در هر شهری از شاعران همان شهر کمک میگیرند. با این همه جای چند شاعر شهر استکهلم ، خالی بود. بخصوص اینکه تعداد زنان شاعر بسیار کم بود.
خانم شیرین مهربد ، خواننده ی خوبی است. شیرین ساکن کاناداست و صدای خوبی دارد ، دو ترانه ی زیبا که سراینده اش شهریار دادور بود خواند.
بعد از پاس که به قرار بود 15 دقیقه باشد و بیش از 25 دقیقه طول کشید ـ حالا خوبه که همه میدانستند که وقت کم است ها ـ به سالن برگشتیم. من هرگز نفهمیدم آیا اینکه فرصت های تنفس در این برنامه ها بیشتر از وقت تعیین شده طول میکشد تقصیر مسئولان برنامه است یا تقصیر مردم شرکت کننده ، و چرا برنامه های سوئدی با این مشکل دست به گریبان نیستند. 
بعد از آنتراکت ، نوبت به ایرج جنتی عطایی و  ابی شد.
mail.jpg
  
ابی سه ترانه ی سیاه پوشان ، تبر و بگو نه  را خواند ، که هرسه ترانه از  جنتی عطایی است 
و شاهکار ـ واقعا میگویم ـ شعر خوانی ایرج جنتی عطایی بود.
زبان فارسی دخترک من ، مثل بقیه جوانانی که در خارج از کشور بزرگ شده اند ، تعریفی ندارد. با هم همیشه فارسی صحبت میکنیم ولی همیشه او سوئدی می اندازد. من هم گاه برای اینکه معنی کلمه یا جمله ای بداند سوئدی اش را بعد از فارسی به او میگویم.
با این توصیف شاید حال مرا متوجه شوید وقتی که می دیدم در چشمان او به موقع شعر خوانی ایرج ، اشک جمع شده بود.
جنتی عطایی شعرهای ترانه های آشنایی را خواند.
یاور همیشه مومن که در کودکی برایش زمزمه میکردم  

این قسمت آن را همیشه برای دخترک میخواندم :

ای به داد من رسیده ، تو روزای خود شکستن
ای جراغ مهربونی ، تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید
تو شب و از من گرفتی ، تو منو دادی به خورشید.
ناجی عاطفه ی من ، شعر م از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من ، از تن تو خون گرفته .
اگه مدیون تو باشم ، اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره ، که منو دادی نشونم

  پل که دخترک آن را به خاطر علاقه اش به گوگوش میشناسد. در اینجا ببینید
ترانه ی ساده و زیبای به من چه .
و چند ترانه ی دیگر.
متاسفانه قرار بود بعد از ترانه خوانی ابی حسن خطام جلسه دکلمه ای از جنتی عطایی باشد ، که نشد.
این قسمت شعر خوانی ایرج جنتی عطایی را در یوتوب پیدا کردم. اما صحنه ی زنده ی شعر خوانی او بسیار زیباتر است. باور کنید.
آقایان یارا و مسعود با سنتیسایزر و گیتار خوانندگان را همراهی میکردند.
این برنامه به معنی  واقعی به دیدنش می ارزد.
همه گی خسته نباشید. به امید برنامه های بهتر . 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اما انتقادی که به دوستان دارم ، مقداری از آن را در همان تشریح جشن نوشتم ، و آن اینکه این برنامه هیچ جایی برای کسی که به زبان فارسی مسلط نباشد نگذاشته است.
نه برای غیر ایرانی ها ، و نه حتی برای جوانان ایرانی بزرگ شده در اینجا.
دخترک مهربان من ، هر چند که به زبان  فارسی  مثل جوانان همسن خود را که در ایران بزرگ شده اند مسلط نیست ، اما ترانه های ایرج را زمزمه میکند و برایش آشنا هستند و این ترانه ها ، و شاید نشکستن دل من او را در سالن باقی نگاه داشت.
اما این سالن و برنامه ی آن برای نسل او و آشنایی نسل او با آنچه در ایران میگذرد نبود.
این برنامه برای آشنایی هیچ نا آشنایی با آنچه در ایران میگذرد نبود. سالن زد ساختمان آ .ب.اف که بزرگترین سالن این ساختمان است مملو از جمعیت بود ـ دقیقا نمیدانم چند نفر آمده بودند و بهتر است حدس نزنم و منتظر اعلام آمار باشم. ـ اما این جمعیت همگی با مسئله ای که این برنامه قصد اطلاع رسانی در موردش را داشت آشنا بودند.
برنامه ی کنسرت برنامه ای مدرن و شیوه ی بسیار مترقی برای فعال کردن نیروها در امر پشتیبانی است. شیوه ای که سالهاست در جوامع مدرن انجام میشود.
این برنامه مسلما از برنامه های همیشگی تظاهرات های 30 و 50 نفره در میدان سرگل و شعارهای مرده زنده باد ، زنده مرده باد و مرگ بر این و درود بر آن بهتر است.
  اگر این برنامه تنها قصدش همین بود که جای یک تظاهرات میدان سرگل را بگیرد ، من حاضرم گواهی بدهم که برنامه ی موفقی بود. تعداد بسیار بیشتر از تظاهرات های میدان سرگل بود . و جمعیت هم بشاش تر بودند .
اما اگر مایل به اطلاع رسانی به جوامع بین المللی هستیم ، اگر مایل هستیم مردم غیر فارسی زبان بدانند در کشور ما چه میگذرد و بر مردم ما چه میرود ، این برنامه فوق العاده ناموفق بود چرا که باز هم از خود به خود گفتیم ، باز هم بلندگو هایمان را به سوی خودمان گرداندیدیم و بر سر هم نالیدیم. و دوستان ِ خوب . این دیگر کافی نیست.
این حرکت را اگر به عنوان شروعی بر یک حرکت پیگیر نگاه کنیم ، میتوانیم با شرکت دادن هنرمندان کشورهایی که در آن مقیم هستیم ، به آن مفهومی دیگر ببخشیم.
هنرمندان رادیکال در تمام کشورها هستند که حاضرند داوطلبانه در چنین برنامه هایی شرکت کنند . دست به سوی ایشان دراز کنیم. من فکر نمیکنم دستمان رد شود.
باور کنیم که در این دنیا تنها نیستیم . باور کنیم که انسانهایی هستند که در گوشه و کنار این دنیا زندگی میکنند و هرچند با ما همزبان نیستند ، اما همدلی شان از بسیاری از همزبانان ما عمیق تر و موثر تر است.
از ایشان کمک بخواهیم.
به یاد بیاوریم فاجعه ی ورزشگاه شیلی را که بعد از مدت کوتاهی از آن ، به گوش تمام دنیا رسید. اکنون حتی کودکان مدرسه ای هم از این فاجعه باخبرند.
اکنون که سالها از فاجعه قتل عام زندانیان سیاسی می گذرد ، هنوز هیچ کسی در دنیا از آن خبر ندارد. و این مسلما به عملکرد خود ما برمیگردد. از پیله ای که به دور خود تنیده ایم بیرون بیاییم.
ما در این دنیا تنها نیستیم. باور کنیم.
توضیح : عکسها از دوست عزیزی است  ، دوربین  من همانطور که گفتم تقش در آمده ، و دوستم به خواهش من دو تا از عکس های قشنگش را برایم فرستاد. این که عکس از تمام برنامه ندارم ، کم کاری من است و دلیل دیگری ندارد.  
[ 22:21 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

امروز در استکهلم و فردا و پس فردا در یوتبوری و مالمو ، کنسرتی به همت آقای ایرج جنتی عطایی در پشتیبانی از دانشجویان و زندانیان سیاسی ایران برگزار خواهد شد.
دقیقا مطمئن نیستم ، ولی فکر میکنم که این کار در مجامع ایرانی  حد خودش منحصر به فرد است،  گفتم که اطمینان ندارم چرا که از  آنچه در کشورهای دیگر میگذرد باخبر نیستم .
تا آنجا که میدانم ، مجاهدین زمانی به جذب خوانندگان روی آورده بودند. ولی آنهم  نه برای دفاع از مبارزات مردم ایران بلکه برای دفاع از خودشان .
و اینکه گروهی به قصد دفاع از مبارزات مردم ایران چنین برنامه را سازمان دهند ، تا انجا که من میدانم سابقه نداشته است.  
این کار جدید است و مدرن است و کاری است مناسب با زمان .
اما حقیقتا امیدوارم که این کار هم مثل اکثریت کارهای ایرانی ، از خودمان و برای خودمان نباشد. امیدوارم که این برنامه روی به بیرون داشته باشد. امیدوارم که قصد دیالوگ با غیر ایرانی ها وجود داشته باشد.
در لیست خوانندگان و شعرایی که در برنامه شرکت میکنند نگاه کردم و شاید من اشتباه متوجه شدم ولی حتی یک اسم غیر ایرانی هم ندیدم . خوانندگانی مثل ابی و شیرین و یارا و شعرایی مثل آقای  یاور استوار و آقای شهریار دادور. هیج گروه یا فرد غیر ایرانی در میان نامهای مطرح شده نبود. در حالی که بسیاری از خوانندگان و شعرای  پیشرو سوئدی هستند که از چنین حرکتی استقبال میکنند. اما سازمان دهندگان این برنامه ـ حد اقل تا آنجایی که من از آن اطلاع دارم ـ به دنبال همگانی کردن این برنامه و دعوت از هنرمندان سوئدی  نبوده اند.( اگر بوده باشند ، من بی اطلاع هستم )
این سوال برایم پیش آمد که آیا باز میخواهیم برای خودمان برنامه بگذاریم ؟ این کنسرت چه هدفی را دنبال میکند ؟ کنسرت های مشابه که در کشورهای آمریکایی و اروپایی رخ میدهد همیشه بجز ساز و آواز ، جنبه ای از اطلاع رسانی را به عهده میگرفتند. اطلاع رسانی هم مسلما نه به زبان شیرین فارسی دری و برای شرکت کنندگان فارسی زبان بلکه باید حداقل به زبان کشور میزبان و برای  آنان باشد.  آیا این خواست در سازماندهی این برنامه وجود دارد ؟ پس چرا هیچ اسم غیر ایرانی در این لیست نیست ؟
اینطور که برنامه های ایرانی سابق را دیده ام ، تمام برنامه به فارسی اجرا میشده . و حتی مترجم هم برای ترجمه برنامه به زبان سوئدی  نداشتند.  امیدوارم این برنامه این طور نباشد. امیدوارم که اگر کار مدرنی انجام میدهیم از شیوه های مدرن نیز استفاده کنیم. مگر نه اینکه میخواهیم به دنیا بگوییم در کشورمان و بر مردممان چه میرود ؟ اگر نه خودمان که اینها را میدانیم و برای دانستن آن به یک برنامه ی مفصل با ساز و آواز نیازی نداریم . داریم ؟.
به هر حال ، نا امید نیستم . امیدوارم که  برنامه خیلی بیشتر از آنکه معرفی شد باشد. امیدوارم که  پیش داوری ای که در مورد همه ی برنامه های سیاسی ایرانی دارم ، در مورد این برنامه به سنگ بخورد و به خودم بگویم : دیدی که میتوانیم .
امیدهای زیادی به این برنامه دارم. برای همین هم خواهم رفت.
بیشترین امیدم این است که سرخورده به خانه بازنگردم .
راستی ، تا اینجایش را گفتم باقی اش را هم تبلیغ کنم دیگر.
برنامه در آ. ب . اف . خیابان سیویا شماره 41 ، ساعت 18.
[ 5:10 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

April 24, 2008

داستان زنی را که هفت شوهر داشت به ياد می آوريد ؟ اگر نه اين نوشته ی ايرج مصداقی را بخوانيد.
آنچه مرا آزار ميدهد نوشته ی سایت های مردانه  نیست . آقای ابطهی ۶ سال پیش اهمیتی به این مسائل نمیداد. این که یک زن به هفت نفر فروخته شده باشد برای او که خود دستی در حکومت ۶ سال پیش داشت مشکلی را به وجود نمی آورد. ولی امروز که ایشان در اپوزیسیون اصلاحاتی تشریف دارند باید این مسائل به عنوان ابزار بر سر پوزیسیون فرود آید شاید قبایی از این راه برای حکومت آینده دوخته شود. اینها مرا زیاد اذیت نمیکند. آنچه آزارم میدهد اين است که سايت های زنان هم به اين نوشته ها لينک ميدهند ، سايت ميدان توسط همان بچه هايی نوشته شده است که سايت زنان ايران ، که در ۶ سال پيش اين مطلب را انتشار داد.
سايت تغيير برای برابری  نيز نميتواند بدون نگاه به سايت های ديگر زنان خود را مطلع از مسائل زنان ايران بداند.
حالا چرا بعد از ۶ سال اين خبر قديمی دوباره در اين سايت ها بازتاب می يابد من سر در نمی آورم.
آيا بهتر نيست به جای تکرار خبر قديمی به اين فکر باشيم که بعد از ۶ سال چه بر سر اين زن بی چاره آمد ؟ کودکش چه شد ؟ چگونه زندگی ميکند ؟
آيا بهتر نيست به جای لینکیدن به یک خبر قدیمی اين فاجعه را پی گيری کنيم ؟
راستی چه به سر اين زن آمد ؟ برای کسی اهميت دارد ؟
______________________________________

به حمايت شما نياز است .

[ 11:44 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

April 23, 2008

معمولا وقتی در جمع های سوئدی هستم و صحبت مسائل ایران ، مسائل زنان ، و ... میشود و سوئدی ها از وبلاگ نویسی من خبردار میشوند ، با این سوال روبرو میشوم که پس چرا به سوئدی نمینویسم ؟ معمولا وقتی که صحبت وبلاگ و وبلاگ نویسی میشود سوئدی ها خیلی مثبت برخورد میکنند که یک وبلاگ میتواند راهی برای دسترسی به مسائل ایران باشد ، ولی اینکه وبلاگم به فارسی است معمولا لبخند را روی لب آنها می خشکاند و این پرسش که چرا فقط به فارسی ؟

خودم همیشه به دیگران این انتقاد را میکردم که چرا روی صحبتمان را به سمت خودمان گرفتیم و تمام سایت های خبری مان به فارسی است و تمام مراسم یادبود و تظاهراتمان به فارسی . که چرا خود میگوییم و خود میگرییم و همه اش ناله میکنیم که چرا مراجع بین المللی نسبت به مسائل ما بی تفاوتند.

خیلی از این ور و آنور این انتقاد را شنیدم که چرا فقط به فارسی مینویسم ، از ایرانی ها و سوئدی ها . آخرین بار ها در جشن دریافت جایزه ی پروین اردالان  بود و در سخنرانی آسیه که چند نفر از شرکت کنندگان سوئدی این پرسش را بار دیگر در مقابلم گذاشتند و موجب شد که دیگر عزمم را جزم کردم .

بیش از 6 سال است که زنانه ها را می نویسم . ابتدایش دیدی نداشتم از اینکه وبلاگ این که امروز هست باشد. امیدی هم به محبوبیت آن نداشتم .  از تبلیغاتی که در مورد زنان ایرانی در خارج از کشور ، چه در ایران و چه در اینجا میشد  خسته بودم و میخواستم تصویری واقعی از زن ایرانی تبعیدی به خط و زبان خودش ارائه دهم. نمیگویم که قصد الگو بودن برای زن ایرانی خارج از کشور را داشتم ، هرگز نداشتم. ولی میخواستم چیزی برخلاف آنچه گفته میشود ارائه دهم. تصویری از زندگی واقعی زنی که به میل خود طلاق گرفته است ، و همراه فرزندش زندگی  را با تمام فراز و نشیب هایش می گذارند.

وقتی که تصمیم به نوشتن زنانه ها گرفتم ، از آقایی کمک خواستم ، یک آقای ایرانی ، برای کمک به خانه ی من آمد و مشغول کار بر روی کامپیوتر شد و پرسید : اسمش چه باشد ؟ گفتم : زنانه ها. گفت : اِ ، مگه حمام است ؟

زنانه ها اما حمام نشد. دریجه ای شد . برای من که از آن به بیرون بنگرم و برای شمای خواننده اش که مرا ، آنچنان که هستم ، ببینید. 

 اکنون ، بعد از بیش از 6 سال نوشتن زنانه ها ، ورشن سوئدی اش  شروع به کار میکند.
از ابتدای راه نمیدانستم زنانه های من چه گونه خواهد بود. ولی از اینکه هست راضی هستم.
وبلاگ سوئدی ام با همین نام یا صحیح تر بگویم ، زنانه ، را امروز شروع میکنم. نمیدانم چه از آن در خواهد آمد ، ولی فکر میکنم در آنجا هم جز همین که هستم ، نباشم.

در شروع به کار وبلاگ سوئدی ام از چند نفر خیلی زیاد کمک گرفتم. پویای عزیزم کل وبلاگ را درست کرد. از راهنمایی و کمک فکری موناهیتای مهربانم  مثل همیشه برخوردار بودم . هاله مثل همیشه از کمک فکری دریغ نکرد .
فکر کرده بودم که یک نقاشی قشنگ در سر در وبلاگ چهره ای از خود م را ارائه خواهد داد. در وبلاگهای سوئدی اکثرا عکس و  مشخصات میگذارند و من نمیخواستم عکسی از خودم  بگذارم .  یک نقاشی پیدا کردم که طرحش را دوست داشتم ، ولی به تغییرات کلی نیاز داشت و اینجا ، عزیزم سودابه اردوان به دادم رسید و با مقداری آرایش و پیرایش ، یه  نقاشی معرکه تحویلم داد که پویا کمک کرد و گذاشتش سر در خانه ی سوئدی ام. 
خلاصه همسایه ها یاری کردند تا من وبلاگ داری کنم.

این شد که وبلاگ سوئدی من از امروز رسما شروع به کار کرد.

نپرسید که چرا قبلا به این فکر نیافتادم ، جوابی برای این سوال ندارم و بارها از خودم هم پرسیده ام. اما امروز اینجا هستم و امروز بهتر از فرداست.

www.zananeha.com/se

 

[ 19:55 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

April 22, 2008

در نوشته ی قبل و واکنش های دوستان ، یک مسئله توجهم را جلب کرد.
بسیار گفته میشود که برخوردهای مردها ، در اصل تقصیر مادرها و زنهایی است که در تربیتشان نقش داشته اند. این را به دفعات ، و در مورد نوشته قبل هم دوباره شنیده ام. و دور از واقعیت هم نیست. 

سالها قبل سیمون دوبوار نوشت : انسان  زن به دنیا نمی آید ، بلکه زن تربیت میشود.
و مطمئنا منظور او در مورد مرد هم صادق است. مردان نیز معلول های این جامعه هستند. معلول های همین روابط غلط و غیر انسانی ، آنها نیز به اینگونه که هستند به دنیا نمی آیند و بلکه اینگونه تربیت میشوند. و چون زنان نقش اصلی را در تربیت و بازتولید روابط غلط اجتماعی باز میکنند ، زنان در تربیت مردان به اینگونه که هستند سهم به سزایی دارند. ( به زبان ساده تر بگوییم اگر مردی اخلاقش گه مرغی بود ، مادرش مقصر است ،و نه پدرش البته ، بلکه فقط مادرش چون احتمالا  پدر ها در تربیت موجوداتی پاسیو هستند :)

بسیار خوب ، تا اینجایش را توافق میکنیم و قبول میکنیم و سرش بحث نمیکنیم ، اینکه مردان چرا اینقدر بی عرضه هستند که هیچ نقشی در تربیت شمبول طلای خانه ندارند البته برای من سوال است ، ولی فعلا کوتاه می ایم .
آنچه مشکل من است از اینجا به بعد است. 
 مردها مراحل تحصیل و دانشگاه و شغل و کاریر و سیاست و اجتماع را مثل برق و باد پشت سر میگذارند و همینطور گاز میدهند و میروند. ولی وقتی که به این مسائل میرسند ، دامن مادر را رها نمیکنند ؟
موضوع چیه ؟ چرا این مردان قوی و شجاع که انسانهایی مستقل هستند و  دنیایی را عوض میکنند ،  وقتی پای این چیزها پیش می اید دامن مامان چون را رها نمیکنند ؟
چرا این مردان  با همه ی علم و دانشی که دارند ـ یا لا اقل ادعایش را دارند که فلک را کر میکنند ـ ،در همین پروسه ای که طی میکنند شخصیتی مستقل برای خود کسب نمی کنند ؟
راستی چرا ؟ برایم سوال است .

[ 21:48 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

April 20, 2008
فرق فاحشه و جنده از دیدگاه مرد سنتی

 شوخی ـ جدی در باره ی دو کلمه  به ظاهر مترادف.

شای تیتر این نوشته برای شما موجب تعجب باشد ، ولی واقعیت این است که  مدتی است که در مورد فرق این دو کلمه در بیان و عمل در نظرگاه های مردان سنتی دقت میکنم و متوجه شده ام که مرد سنتی ( نوع ایرانی اش را منظورم است ) برای این دو کلمه معنا و مفهوم و احترام و حرمت متفاوتی قائل است. از این رو تصمیم گرفتم کمی این دو کلمه را از دیدگاه مرد ایرانی برای شما بشکافم . 

جنده از نظر مرد سنتی ایرانی زنی است که از او پیروی نمیکند. زبان دراز است و سربه هوا و حرف نشنو و ناسازگار. ساز خودش را میزند و گه گاه موجبات سرافکندگی او یا دیگر مردان هم صف او را نیز فراهم می آورد.
جنده زنی است که سزاوار سرکوب و تحقیر و توهین است.
جنده میتواند زن سابق مرد سنتی باشد ، یا همزیست سابق ، یا پارتنر سابق ، یا دوست دختر سابق . خلاصه هر زنی که در  رابطه ی سابقی باشد ، و به میل خود ـ و نه میل یا امر آقای مرد ، رابطه را ترک کرده باشد ، برای مرد سنتی  جنده به حساب می آید و خطاب میشود.
جنده ای که به این خانم گفته میشود معمولا بسیار غلیظ است ، ج اش پررنگ تر از ج های دیگر « مثل جاده و جویبار و جاجیم و ... است و چند تا تشدید هم در جاهای مختلف دارد تا بسیار خوب شنیده شود. و دیگران  که احیانا خطاب این کلمه را به مادر مرده ی سابق میشنوند ، در جنده بودن خانم ، شک و تردیدی نکنند.
جنده معمولا از پایین به بالا به خانم خطاب میشود. فکرتان جای بد نرود ، از پایین به بالا که میگویم منظورم از نقطه نظر جغرافیا است. معمولا آقا وقتی خانم همراه سابق را جنده خطاب میکند که در خیابان و زیر پنجره ی خانم ایستاده باشد ، و خانم هم احتمالا به پلیس زنگ زده است و پلیس هم در راه است. و آقا با داد و فغان و با چند تشدید اضافه ، بدون توجه به این که املای کلمه غلط میشود ، خانم را جنده خطاب میکند. در بعضی موارد  که مهر ایشان خیلی گل میکند ، مادر خانم هم جنده خطاب میشود.
دنیای متمدن امروز موجب سهولت بسیاری کارها شده است. و یکی از آنها استفاده از کلمه ی جنده ـ با همان تشدید های اضافی ـ در تلفن ، و موبایل است. معمولا شب و نصفه شب هم تاثیرش از نظر آقا بیشتر است. عمدتا چند پیاله مشروب هم قبلا صرف شده است.
زنی که جنده خطاب میشود عمدتا ، یکی در میان میشنود که آقا خاطرش را خیلی میخواهد و بسیار دوست داشته میشود و عاشقیت آقا که زد و سوپاپ ایشان را پراند ، بار جندگی خانم سنگین تر میشود.
جنده کلمه ای است عمدتا به زنانی گفته میشود که هیچ رابطه ای با خرید و یا فروش سکس ندارند. زنان عادی هستند. عمدتا شاغل هستند و شاید تحصیلاتی هم در رابطه با شغلشان داشته باشند. جنده بودن ایشان فقط بر مبنای سلیقه ی مردی است که در رابطه ترک شده اند.
گاهی وقتها لازم نیست که با مردی رابطه داشتی باشی تا جنده خطاب شوی .
آقایی که در رادیویی دولتی  کار میکرد ، یکی از خانمهای مسئول رادیو را جنده خطاب میکرد.
آقایی که شاعر بود ، خانم شاعری را جنده خطاب میکرد.
 آقای خواننده ، زنی را که موقع اجرای برنامه جیغ میزد ، جنده خطاب میکرد ( ترانه ی بی تربیت از گروه کیوسک )  
آقای ذیگری خانم دیگری را ـ رابطه شان را با هم هرگز نفهمیدم ـ جنده خطاب میکرد . 
اینجا اصلا لازم نیست که این خانم با آن آقا رابطه ای هم داشته بوده باشد ، مسئله ی اصلی این است که آقا  به دلایلی ، از آن خانم خوشش نمی اید ، و خانم به لقب جنده مفتخر میشود.
لازم نیست تن فروش باشی یا بابت همخوابگی با آقا یا هر کس دیگری ، پولی دریافت کرده باشی . کلمه ی جنده برای تحقیر تو کثیف نشان دادن تو به کار میرود. 
اما فاحشه ،
مرد سنتی ایرانی سمپاتی بسیار شدیدی نسبت به فاحشه دارد. فاحشه ، یعنی زنی که از طریق تن فروشی امرار معاش میکند ، جایگاه ویژه ای در نزد مرد دارد.
یکی از دوستان ـ چون قبلا با ایشان صحبت نکرده ام ، از آوردن اسمشان خود داری میکنم ـ مصاحبه ای رادیویی با زنی تن فروش در ایران انجام داده بود و میگفت که مردان بسیاری به رادیو زنگ میزدند و بسیار متاثر خواستار راهی برای تماس و کمک به زن میکردند. او میگفت که بسیار ی از این مردان حتی گریه میکردند.
مرد سنتی ایرانی معمولا سری به خمره فاحشه خانه ها زده است. شاید اولین تجربه ی  جنسی اش را همراه پدر یا دوستان ، در  فاحشه خانه ای کسب کرده است. رابطه ی پایاپایی که با زن فاحشه دارد ، برایش بیشتر قابل لمس و درک است. پولی میدهد و کارش را انجام میدهد. چرا که از نظر مرد سنتی ، رابطه ی جنسی نیاز او و کار ِ اوست. نه نیازی دوطرفه و کاری دو طرفه.
مرد سنتی نیاز خود را ارضا میکند و نیاز زن را هم ـ همان پول ـ ارضا شده می بیند. پس معامله پایاپای ، صادقانه و بی غل و غش است.
مرد سنتی زنی را که رابطه ی جنسی را خواستار باشد ، و در این رابطه فعال باشد فاحشه نه ، بلکه جنده می داند. از نظر او فاحشه دارای تقدسی خاص است. معمولا از مردان سنتی میشنوی که در مورد زنی ، یا به زنی میگویند که وفا و معرفت یک فاحشه ـ و در اینجا از کلمه ی فاحشه و نه جنده ، استفاده میکنند ـ از او بیشتر است.
مرد سنتی به دنبال وفا و معرفت است. اما در قبال وفا و معرفت ، و فا و معرفت مایه نمیگذارد. او وفا و معرفت را با پول میخرد.
مرد  های سنتی زیاد دیده ام که در کنار همسر خود ، با  زنی تن فروش  هم رابطه دارند. معمولا رابطه با زن تن فروش برای او ارضاء بیشتری به دنبال می آورد. و در مقابل او خود را یک مرد کامل حس میکند. او به زن پول میدهد و نیاز زن را برطرف میکند. چه بسا در چشم خودش ، یک سوپر من است که بدبختی را نجات داده است. و به این نحو ـ در اکثر موارد ـ این نقش ناجی و منجی تا مدتها باقی می ماند و او را از نظر روحی  ارضاء  میکند. در بعضی موارد اگر امکان مالی اش اجازه بدهد ، پولی به زن میدهد تا مثلا آرایشگری یا خیاطی یاد بگیرد  و با نگاهی عاقل اندر عاقل به خود در آینه نگاه میکند و با لحنی کنفوسیوسی  میگوید : به آدم گرسنه ماهی نده ، ماهی گرفتن یادش بده. و این رابطه تا مدتی دنیای او را می سازد ، در حالی که در همان آینه اگر لحظه ای چهره ی زن سابق ، دوست دختر سابق ، یا هر رابطه ی سابقی در مقابلش نمایان شد با همان تشدید ها خطاب میکند : زنیکه ی جــــــــــــــــنده .
فاحشه اما جنده نیست. زبان دراز نیست ، دارای اراده و خواستی نیست. ـ البته از نظر او ـ قربانی است که میشود نجاتش داد . و او می تواند بنا بر شرایط مالی خود را در نقش ریچارد گیر در فیلم پرتی وومن حس کند  
آه که آیا نقش ریچارد گر در پرتی وومن همان نقش آرمانی هر مردی در رابطه با زنی تن فروش نیست ؟ آن ناجی افسانه ای ...
برای مرد سنتی ، فاحشه مقامی بالا دارد . زنی که منتظر است تا او با اسب سفید یا بنز سفید یا ژیان سفید ـ بستگی به وسع طرف ـ از راه برسد و او را نجات دهد. زنی که مقام بالایی دارد. مقامی نسبتا مساوی زن اثیری.
نوشته ی بالا سعی مختصری بود تا فرق دو کلمه ی جنده و فاحشه را از دیدگاه مرد سنتی ایرانی برای شما توضیح دهد.
اما آیا زن سنتی ایرانی در این میان چه نگاهی دارد ؟
فرق جنده و فاحشه از دیدگاه زن سنتی ایرانی :
این دو کلمه از دیدگاه زن سنتی ایرانی هیچ فرقی با هم دیگر ندارند.
زن سنتی ایرانی همیشه در حراس است که کسی مردش را از چنگش در بیاورد. چرا که در حقیقت معامله ای کرده است و چیزی را به چنگ آورده که اکنون باید با تمام سعی او را حفظ کند. زن مجرد  از دیدگاه زن سنتی ایرانی یک تهدید بسیار جدی برای موقعیت او به حساب می اید.
زن سنتی ایرانی ، به هر زن مجردی به عنوان یک پتنسیال برای دستیابی به شوهر خودش نگاه میکند. اگر زنی کارش ، موقعی اجتماعی اش ، رنگ مویش ، هیکل و رفتارش با او متفاوت باشد ، برای او تهدید به حساب می اید و جنده است ، باید به شوهرش به هر قیمتی اثبات کند که این زن وضعش خراب است و با اصلا پاک و نجیب نیست و خبرش را دارد که با هر مردی میرود و تا کنون چندین آشیان گرم خانوادگی را متلاشی کرده است.
او هیچ سمپاتی و دلسوزی به زن تن فروش هم ندارد. به نظر او همیشه زن تن فروش ، آلترناتیو دیگری برای امرار معاش دارد و فقط از روی تنبلی و آسایش طلبی ، و قدری هم به خاطر خرابی خودش و میل جنسی سیر نشدنی اش ، به فحشا روی آورده است.
زن سنتی ایرانی ، ان روی سکه ی مرد سنتی ایرانی است. این هر دو لازمه و مکلمل یکدیگر هستند.  و هر دوی آنها  باهمیاری یکدیگر یک پول سیاه را تشکیل میدهند. این هر دو با هم زندگی میکنند و روح  و روان یکدیگر را می سابند و تحلیل میدهند و به معنای دیگر ، زندگی ای در خور یکدیگر به هم عرضه میکنند.
مرد و زن سنتی ، حق و  سهم  هم هستند. 
[ 22:00 | مهشيـد | 0 دنبالک | 15 ديدگاه ]

April 17, 2008

دوازده ساله بود که برای اولین بار توسط پدربزرگش به خاطر  پرداخت یک بدهی به یکی از مغازه داران محله  فروخته شد و مورد تجاوز قرار گرفت . و در 15 سالگی به یک فاحشه خانه در  Phnom Pehn  واقع در کامبوج فروخته شد.
او سعی میکند مفاومت کند و بارها فرار میکند. اما هر بار پیدایش میکنند و شدیدا کتک میخورد ، مورد تجاوز قرار میگیرد و زندانی میشود. تا آنجا که صاحبان فاحشه خانه میتوانند مقاومت او را بشکنند و آرامش کنند. اما وقتی یک روز دختر بچه ی ده ساله ای به فاحشه خانه آورده میشود ، او تمام پس اندازش را به دخترک میدهد و به او کمک میکند تا فرار کند. به عنوان مجازات ساعتها کتک میخورد و جلوی چشم دختران دیگر شکنجه میشود و در فقس انداخته میشود تا موجب عبرت شود. 
سالها بعد ، وقتی یک مشتری پولدار آمریکایی دلش برایش میسوزد و به او پول زیادی میدهد ، او تمام دختران فاحشه خانه را ـ ده تا بودند ـ  با آن پول میخرد و آنها را آزاد میکند. اینجا مبارزه اصلی سومالی مام بر علیه فحشای اجباری در کامبوج شروع میشود.

 
Somaly Mamبه همراه دخترش  

اکنون  ، سومالی مام ، 37 ساله است و کاندید دریافت جایزه ای که به نوبل کودکان ، World´s Children´s Prize for the Rights of the Child ، مشهور است شده ، و برای دریافت آن به استکهلم آمد. وجه تمایز این جایزه با جوایز دیگر این است که از طرف سازمان دنیای کودکان ، داده میشود و کودکان به کاندیداهای انتخاب شده که به ایشان معرفی میشوند رای میدهند. به این ترتیب ، این کودکان هستند که دریافت کننده ی جایزه را انتخاب میکنند.
سومالی مام سالهاست که مبارزه وسیعی را بر علیه فحشای اجباری و فروش دختربچگان به فاحشه خانه ها شروع کرده است و با تشکیلی سازمانی ،AFESIP  ، سه خانه مخصوص نگاهداری از دختران فروخته شده را تاسیس کرده است. در این خانه ها غذا و جای زندگی ، درمان و بهداشت ، و امکان کار آموزی و تحصیل در اختیار دختران قرار میگیرد. در طول سالها ، سومالی مام بیش از 3000 دختر جوان را از فاحشه خانه ها و فحشای اجباری نجات داده است.

 زندگی او تحت ترور و تهدید های مداوم صاحبان فاحشه خانه ها قرار دارد. منزل مسکونی اش به آتش کشیده شد و وقتی دیدند که از پای نمانده است ، دختر 14 ساله اش را ربودند و بعد از تجاوز به او ، او را به یکی از فاحشه خانه های مرز تایلند فروختند.
سومالی توانست بعد از چهار روز دخترش را پیدا کند ، و تصمیم گرفته بود که تمام فعالیت هایش را به خاطر نجات فرزندانش کنار بگذارد ، اما دختر جوان سومالی او را از این کار باز داشت ، چامپا به مادر گفت : من حالم خوب میشود ، من  تو را دارم ولی آن دختران اگر تو نباشی  ، هیچ کسی را ندارند.

 خودش میگوید : مردم فکر میکنند من زنی بسیار قوی هستم ، ولی اینطور نیست . من به اندازه آن دخترانی که نجاتشان میدهیم و به خاطر رنجی که میکشند خود زنی میکنند ، ضعیف هستم. 
میگوید : از من میپرسند که آیا از مردها متنفرم ؟ چطور میتوانم از مردان متنفر باشم ؟ من از کسانی دختران را شکنجه میدهند و به انها تجاوز میکنند و آنها را میفروشند متنفرم . و تعجب میکنم از اینکه مردانی هستند که در اروپا زندگی میکنند اما برای خرید پیکر های نحیف دختران ، به کشورهای آسیایی سفر میکنند. 

سومالی مام ، یکی از زنهای ساده ی روزگار ماست که نتوانست ظلم را تاب بیاورد ، و نتوانست وقتی موقعیتش برایش به وجود آمد ، تنها  به نجات خود اکتفا کند.
 
 www.childrensworld.org

[ 21:44 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]

April 16, 2008
   مسافران ایران ، گپ ها و گفته ها ، نکته ها و اندیشه ها ...
یکی از آشنایان برای عید به ایران رفته بود. و بعد از برگشتش ،چند روز پیش دیدمش. آدم خوب و ساده ای است و سفرهایش به ایران به رفت و آمد و مهمانی خلاصه میشود. برایش مهم است که بچه هایش این رابطه را با فامیل در ایران داشته باشند چون کسی را  بجز همسر و فرزندانش در اینجا ندارد.  ازش پرسیدم که چه خبر بود و گفت که سر فامیل شلوغ  بود و به عید گرم بود و بچه ها حسابی کیف کردند چون همه ی فامیل تحویلشان میگرفتند. از اوضاع اجتماعی احتیاجی نداشت بپرسم ، چیزی نمیداند. خانواده ی خودش جزو طبقه ی مرفه هستند و کاری به کار کسی ندارند. ولی خودش چیزی گفت که برایم تکان دهنده بود. 

گفت : پسر برادرم نوجوان است و مثل بچه های اینجا میگرده ، شلوار تنگ و بلوز تنگ و... و  همه ی اینها یک طرف ، یک گوشش را هم سوراخ کرده ، مثل بچه های اینجا ، ولی همه ی فامیل نگران بودند که اگر گرفتندش چه بلایی سرش می آورند  و هر روز که میرود بیرون کلی دعوا دارند که گوشواره اش را بیاندازد یا نیاندازد  ، که زن داداش بزرگم بهش گفت : هیچی نیست ، اگر گرفتنت ، بگو نظر مادر بزرگم است ، بگو مریض شده بودی و مادر بزرگت نذر کرده که حلقه به گوش علی باشی . و اینطوری همه ی مسئله حل شد.
و اضافه کرد : زرنگند ها ، مگر نه ؟
و من فکر کردم ، نوجوانی که از بزرگترهای خانواده اش یاد میگیرد که راحت دروغ بگوید ، یاد میگیرد که دروغ گفتن پذیرفته شده است ، چه بر سرش خواهد آمد.
واقعیت این است که جمهوری اسلامی فقط یک رژیم دیکتاتوری معمولی نیست ، جمهوری اسلامی ، فرهنگ خاص خود را در عرض نزدیک به سی سال به مردم تزریق کرده است.
چند سال پیش ،  با زوج جوانی که  از ایران آمده بودند و تقاضای پناهندگی کرده بودند برخورد های نزدیکی داشتم. و هر بار سرخورده تر از قبل از آنها جدا میشدم. مدتی طول نکشید که فهمیدم برای هر دوی آنها ، دروغ گفتن مثل آب خوردن است و بی هیچ دلیلی دروغ میگویند.دروغهایشان آنچنان باعث آزارم شد که رابطه را با ایشان کلا قطع کردم.
 
خیلی از موارد میتوانم انسانهایی را که بابت اقامت ، بابت خطر جانی ، یا مسائلی از این قبیل دروغ میگویند ، را بفهمم . ولی اینکه دروغ گرفتن برای کسی عادی باشد و جزو حرفهای روزمره اش باشد ، اینکه  انسانی بی هیچ دلیلی دروغ بگوید برایم بسیار غیر قابل باور بود.
این مسئله را در چند برخورد دیگر نیز متوجه شدم ، که دروغ گفتن برای عده ای ، بسیار ساده است. با بچه هایی که به ایران میروند ، یا از ایران می ایند صحبت میکنم و صحبت از این میکنند که زندگی در آنجا سخت است و همه سر همدیگر را کلاه میگذارند و به کسی نمیشود اعتماد کرد و بعد میپرسم ، پس مردم آنجا چطور زندگی میکنند و معمولا میشنوم که آنها یاد گرفته اند .معمولا گله میشنوم از اخلاقیات دوگانه، و واقعیت این است که جامعه ی ناهمگون ما ، اخلاق دوگانه و سه گانه را در شهروندان پرورش میدهد.  اینکه خارج از خانه یک شخصیت از خود ارائه دهی و داخل خانه یک شخصیت ، و برای نوجوانان و جوانان حتی شخصیت در میان اعضای خانواده با شخصیتی که در جمع دوستان دارند نیز متفاوت است و دارای شخصیت سه گانه میشوند.
وقتی که اینها ، شیوه ی روزمره ی زندگی باشد ، وقتی هر روز و هر روز ، بدون تغییر مجبور به این ارائه ی شخصیت های متفاوت و گاه متضاد از خودت باشی ، این خود  به وجود آورنده ی نوعی نابسامانی رفتاری است.  
‫این مسئله از همان سالهای اول شروع شد ، از همان برخورد های اول با جمهوری اسلامی ، وقتی که جمهوری اسلامی دیگر یک دیکتاتوری دولتی نبود و در خانه و در رختخوابت هم نفوذ کرد. وقتی که  شیشه ی مشروب را در ماشین  لابلای لباس های بچه جاسازی میکردند، وقتی که  برای اینکه خانه ی سازمانی لو نرود ، زوجهایی که ازدواج سازمانی کرده بودند ، بچه دار میشدند تا چهره ی یک خانواده عادی را داشته باشند. وقتی که سر قرار ها ، بچه ی فامیل را به همراه می بردند تا عادی جلوه کنند ، ( تمام این اتفاقات را شخصا خبر دارم که رخ داده است )  اوایل می گفتند که داریم حکومت را بازی می دهیم وکار خودمان را می کنیم ولی نمی دانستند که مثل یک خصلت بصورت فرهنگ و نوع رفتار در می آید .
راستی سر نوجوانی که از بزرگترش یاد میگیرد که چطور دروغ بگوید تا جان بدر برد چه خواهد آمد ؟چگونه از او خواهیم خواست که صادق باشد ؟ آیا صداقت کالایی بی بهاست که خریداری ندارد ؟ آیا ساده بودن ، ساده لوحی قلمداد میشود ؟ 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
دوست دیگری صحبت میکرد که  آخر هفته با فامیل رهسپار کوهستان شدند. گفت در جمعی صحبت از کوه رفتن های آن زمان کردم و اینکه چقدر هوایش را کرده بودم ، و اهل فامیل هم خواستند به من حالی بدهند و گفتیم که برویم کوه. حالا بگذریم که خانمها و آقایانی که آن زمان رفیق راه بودند حداقل دوبرابر وزن دارند ( خود این دوستمان هم البته همین اندازه رشد کرده بود :) . تعریف می کرد که خلاصه راه افتادیم که برویم ، و پایه کوه که رسیدیم و از سربالایی آسفالت که داشتیم میرفتیم بالا تا به خاکی برسیم و کوه را حس کنیم ، دیدیم که گشت وایساده ، جلوی ما را گرفتند ، تو برو ، تو برو ، تو برو ، شما وایسید کنار ، تو برو و تو برو و شما هم کنار وایسید.
میگفت : من که باورم نمیشد ،کسانی که از صف ما جدا شده بودند یک زن و یک مرد بودند که لباس و شکل و شمایلشان با دیگران هیج فرقی نداشت. اما از یک جمع 12 نفری ، این دو نفر فقط به خاطر اینکه آقایان عشقشان کشید ، کنار گذاشته شدند. 
گفت : پرسیدم چرا ؟ گفتند که اگر سوالی دارید تشریف ببرید تو مینی بوس که برای توضیحات در خدمت باشیم. و گفت که فامیل منعش کرده بودند که ادامه دهد. و گفت که از میان آن جمع هم کسی چیزی نگفته بود . گفت که نمیخواستیم بدون آن دو همراه برویم ، هر چند که آنها اصرار داشتند که برویم ، ولی نرفتیم و برگشتیم. به این ترتیب یک روز جمعه ی جمعی که میخواستند روز خوشی داشته باشند ، زهر مار شد.
راستی چطور چند نفر فقط به این دلیل که میتوانند ،  به خودشان حق میدهند اینطور برای دیگران تصمیم بگیرند و روال زندگی ایشان را تحت تسلط بگیرند و انسانها را تحقیر کنند. راستی چه به سر انسانی می آید که به تحقیر شدن عادت کرده است ؟
 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم این نوشته ، توهین به کسی محسوب نشود. منظور من این نیست که بچه های داخل کشور ناصادق و دروغگو هستند و خارج از کشوری ها صادق و راستگو. منظور ابدا این خط کشی ها نیست. منظور بیشتر نگاهی است  عاجل  به فرهنگ و خصوصیات و خصلت هایی که این رژیم به مردم تحمیل کرده است.  
[ 21:31 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

April 14, 2008

 


دیروز برای همه روشن شد .

انگلا ، دختر 10 ساله ای که شنبه ی پیش، بعد از تمرین فوتبال ،  در راه بازگشت به خانه مفقود شده بود. مرده است. به قتل رسیده است.

 

مرد 42 ساله ی سوئدی ، که راننده ی کامیون است . به قتل او اعتراف کرد. این مرد همچنین به قتل زن جوان دیگری که هشت سال است که پرونده ی قتلش باز مانده است اعتراف کرد و پلیس معتقد است که او مسئول مرگ زن دیگری که جسدش چند سال پیش پیدا شده است هم هست.

با اعتراف او به قتل انگلا ، مردمی که بیش از یک هفته ، داوطلبانه و شبانه روزی به طور گروهی به جستجو در پی زنده یا مرده ی انگلا مشغول بودند به خانه هایشان برگشتند. و عزادار دختر بچه ای شدند که یک روز شنبه بعد از ظهر از تمرین فوتبال به خانه برگشت و آن روز پایان عمرش بود.

چند روز پیش به همکارم گفتم ، امیدوارم که خبری بشنویم که پدرش او را دزدیده و به اسپانیا برده است ـ پدر انگلا اسپانیی زبان بود ـ یا به جای دیگری ، امیدوارم که به خاطر آزار دادن مادرش چنین کرده باشد ، امیدوارم که بتوانیم چند فحش به او بدهیم و نفسی به راحتی بکشیم و  انگلا زنده و سالم باز هم فوتبال بازی کند. فقط امیدوارم که گیر یکی از این پدوفیل ها نیافتاده باشد و ...
همکارم گریه اش گرفت. من هم.  

در خانه ها ، شمعی پشت پنجره ها روشن کرده ایم تا دختربچه ای را که هرگز نشناختیم ، از یادها نرود.

هیچ کس از قصاص حرف نمیزند. همه خواستار مجازات قاتل هستند. اما هیچ کس از اعدام حرف نمیزند.
اعدام در فرهنگ این کشور وجود ندارد. کسی به اعدام فکر نمیکند. مجازات آری ، اما اعدام نه.
انگلا فقط 10 سال عمر کرد. از او چیز زیادی نمیدانم جز اینکه حتما فوتبال را خیلی دوست داشت که روز شنبه ی خود را صرف بازی فوتبال کرده است.
از انگلا چیز زیادی نمیدانم . ولی میتوانم بفهمم که مادر او ، که یک مادر تنها بود و انگلا نور خانه اش بود ، در این روزها بدبخت ترین انسان روی زمین است. و زندگی اش هرگز آن که بود نمیشود. 

 

 

[ 20:10 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

April 13, 2008

گفت : تو انگار از قبل تنهاتر شده ای .
گفتم : آره ، اما طوری نیست . 
ـ چرا ؟
ـ گفتم که ، طوری نیست. قدری خسته ام. از تظاهر کردن ها خسته ام.
ـ همه تظاهر میکنند مامانی ، همه .

مدتی در سکوت راه رفتیم . وقتی به قطارش رسیدیم ، بوسیدمش و از هم جدا شدیم. مثل همیشه قول داد که وقتی به خانه رسید زنگ میزند و خبر میدهد.

با خودم فکر میکردم :راست میگوید. حتی من هم .  سالهاست که تظاهر میکنم تنهایی ام را دوست دارم .

[ 22:50 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

April 9, 2008

تصور کن که کسی در دنیا باشد که برایت از همه چیز عزیزتر باشد . تصور کن که این عزیزترین انسان زندگی ات به توسط یک جنایتکار به شدیدترین وجه بخ قنل برسد . تصور کن که حق انتخاب تو بین گذشتن از خون عزیزت ،( یا گرفت خونبها و آزادی این جنایتکار) ، یا اعدام شخص جانی باشد ، در حالی که فکر میکنی ، شاید هم مطمئن هستی که اولین بار نیست که اقدام به قتل می کند و آخرین بار هم نخواهد بود. شاید مطمئنی که به محض اینکه تو از اعدام او صرف نظر کردی و با سلام و صلوات او را به خانه بردند ، دوباره قتل خواهد کرد . تصمیم تو چه خواهد بود ؟

این مثال دردناک و چندش آور را برایتان نوشتم که روشن کننده حقیقتی باشد.

جمهوری اسلامی از مردم ما قاتل می سازد. قوانین ضد انسانی قصاص ، بدون انتخاب هیچ آلترناتیو ، انسان ایرانی را به انسان دوران بربریت تبدیل میکند که یا بهای خون عزیزش را به قیمت گاو و گوساله و شتر  دریافت کند یا خواستار ریختن خون جنایتکار باشد. قوانین جزایی در ایران قوانینی متناسب با دنیای مدنی و مدرن نیستند و  آلترناتیو های غیر انسانی در مقابل بازماندگان قربانی باقی میگذارد. آلترناتیو هایی که انتخاب هر کدامشان ، از انسان ایرانی موجودی غیر مدرن می سازد. آلترناتیو هایی که به نیازها و قوانین جامعه بشری قرن 21 تطابق ندارند.  

یا از خون عزیزت بگذری و مثلا با پول رضایت بدهی ، یا اینکه دستت به خون ـ منتها قانونی ـ آلوده شود و خواستار اعدام مجرم باشی.

این آلترناتیو هایی است که جمهوری اسلامی در مقابل بازماندگان قربانی قرار میدهد که هر دو اشتباه است.

قتل و جنایت یک مسئله ی خصوصی نیست ، کسی که که انسانی را از بین میبرد ، جرمی در مقابل جامعه انجام داده است و این جامعه ـ و نه افراد و بازماندگان قربانی ـ هستند که باید او را مجازات کنند.
قاتل یا بیمار است ، که باید تحت سرپرستی اجتماع قرار گیرد ، از جامعه مدنی جدا شود و در کنار جامعه ، در محیطی تحت کنترل قرار گیرد ـ  قاتل های زنجیره ای ، قاتل قتل های عنکبوتی ، خفاش های شب ، علی بیجه و... انسانهایی بودند که از سلامت روانی برخوردار نبودند. چنین انسانهایی باید تحت سرپرستی و کنترل حامعه قرار گیرند تا امکان صدمه زدن به انسانهای دیگر را پیدا نکنند ـ یا  به دلیلی ، خطایی ، اشتباهی ، تصادفی و.... ، قتلی را انجام داده است . او انسانی را از زندگی محروم و جامعه را از حضور آن انسان محروم کرده است. جنا