
ا
ایرج جنتی عطایی و ابی
عکسها از س.ا.ز
از برنامه ی شب همبستگی با جنبش دانشجویی و زندانیان سیاسی ایران برمیگردم.
قبل از هر چیز بگویم که فردا و پس فردا این برنامه در یوتبوری و مالمو هم اجرا میشود و اگر در سوئد و در این شهرها هستید ، سعی
کنید آن را از دست ندهید. من انتقاد های خودم را به این برنامه دارم. ولی با تمام انتقادهایی که دارم ، که کم هم نیستند ، از رفتن به این برنامه پشیمان نیستم.
این برنامه به همت ترانه سرای بزرگ کشورمان ، ایرج جنتی عطایی پایه ریزی شده است. و کانون نویسندگان در تبعید برنامه را سازمان دهی کرده است. اول از همه ، یک خسته نباشید به جنتی عطایی عزیز ، بهرام رحمانی عزیز که به عنوان یک انسان شریف و دلسوز میشناسمشان و دورادور شاهد زحماتش بودم ، و دیگر عزیزان که واقعا تلاش کردند. خسته نباشید دوستان.
دیروز با دخترم صحبت کردم ، گفته بود که جمعه هوا خوب است و او هم کار نمیکند و پرسیده بود که مایل هستم بعد از کار با هم باشیم . و گفته بودم که قرار است به این برنامه بیایم. به او گفته بودم که کنسرتی در همبستگی با دانشجویان ایران و زندانیان سیاسی گذاشته اند و او هم گفت که مایل است بیاید. خوب او هم دانشجوست دیگر . چه کسی میتواند بهتر از یک دانشجو ی ایرانی از دانشجویان ایرانی حمایت کند ؟ ـ دخترکم معمولا در برنامه های ایرانی شرکت نمیکند ـ ولی تهدید کرد که اگر خسته کننده بود ، میرود.
دخترکم آمد ، و تا آخر برنامه هم ماند.
.وقتی او را به آقای جنتی عطایی معرفی کردم و دست داد ، از من پرسید : این آقا کی بود ؟ گفتم : این آقای مو سفید ، اکثر ترانه های بسیار زیبای ایرانی را ساخته است. اکثر ترانه هایی که به یاد می مانند ، از اوست. او یکی از ترانه سرایان بزرگ ایران است. و بعد هم که آقای جنتی برنامه اش را اجرا کرد ، دخترکم او را در ترانه هایش باز شناخت.
برنامه قرار بود ساعت 6 شروع شود . و دقیقا ساعت 7 و هفت دقیقه شروع شد. قبلا اعلام شد که قرار بود سالن را ساعت 4 تحویل بگیرند و ساعت 5 تحویل گرفتند. ـ این را از یکی از دوستان که دست اندر کار این قضیه بود پرسیدم و گفت که سالن ساعت 4.5 تحویل داده شد و تازه همه هم حاضر نبودند. ـ خلاصه ساعت 6 و ده دقیقه تازه دوستان داشتند ساند چک میکردند. و سیمها را به این ور و ان ور چسب میزدند. مشکل بزرگ اینجاست که ساختمان آ.ب. اف ، یک ساختمان دولتی است و سر ساعت 10 شب می بندد. وگرنه ما که به دیر شروع شدن برنامه های ایرانی عادت داریم. اما این دیر شروع شدن موجب شد که کیفیت ، و حتی کمیت برنامه پایین بیاید.
معلوم بود که این دیر شروع شدن ، غرض و قصدی به دنبال نداشته است. معلوم بود که بچه ها معذب هستند. و معذرت خواهی کردند و توضیح اینکه یک اشکال فنی پیش آمد و ...
عذر موجه بود ، کاریش نمیشد کرد. ولی غمگین شدم از اینکه چرا همیشه ، همیشه ، همیشه برنامه های ایرانی با اشکال فنی مواجه میشوند. مگر برنامه های سوئدی از لوازم فنی استفاده نمیکنند که اشکال فنی برایشان پیش بیاید ؟ یا این اشکال فنی با سرنوشت ما ایرانیان گره کور خورده است. خلاصه بگذریم.
مشکل بزرگتری ، بسیار بزرگتر از مشکل فنی در برنامه به چشم میخورد .
این برنامه گروه خاصی را مورد خطاب قرار داده بود.
در این برنامه ، هیچ کسی که به زبان فارسی آشنایی نداشت ، مخاطب نبود. . هیچ دورنمایی و امبیشنی در اینکه از سوئدی ها و یا ملیت های دیگر در این برنامه شرکت داشته باشند ، در برنامه ریزی این برنامه وجود نداشت. تمام برنامه ، بدون حتی یک کلمه اشتباه تماما به زبان فارسی اجرا شد . هیچ تلاشی برای ترجمه صورت نگرفت.
مخاطب این برنامه ، مهاجران ایرانی نسل اول بودند. و حتی برای نسل دوم نیز متناسب نشده بود. در برنامه از هیچ کدام از جوانان نسل دوم ایرانی خبری نبود. و هیچ توجهی هم به عدم آشنایی جوانان ایرانی به زبان فارسی در این سطح نشده بود. من خیلی از قسمت ها را برای دخترکم ترجمه میکردم ، ولی در مورد اعلامیه ها و اطلاعیه ها خودش هم اصراری نداشت. شعرها را گاهی بهش کمک میکردم ، و گاهی نه.
قسمت اول برنامه با ترانه خوانی خانم شمیم شروع شد. این قسمت بسیار کلافه ام کرد و بهتر است هیچ ننویسم فقط همین را بنویسم که ایشان تخصص عجیبی در outplay یا به قول سوئدی ها överspela دارند ، و همیشه هم در این تخصص خود موفق هستند. خلاصه ایشان دو آهنگ اجرا کردند و صحنه را خالی کردند.
شعرای شهر ما ، آقایان یاور استوار ، شهریار دادور ، اکبر ذولقرنین و خانم رباب محب ،به سرعت برق و باد ، انگار که بروند و سک سک کنند و برگردند ، در 5/6 دقیقه شعرهایی خواندند. بی رودروایسی اینقدر زود گذشت که چندان یادم نماند. خودشان هم دلتنگ بودند. معلوم بود.
لیست شاعران بلند و بالا تر بود ، و متوجه شدم که دوستان دست به ابتکار جالبی زده اند ، و در هر شهری از شاعران همان شهر کمک میگیرند. با این همه جای چند شاعر شهر استکهلم ، خالی بود. بخصوص اینکه تعداد زنان شاعر بسیار کم بود.
خانم شیرین مهربد ، خواننده ی خوبی است. شیرین ساکن کاناداست و صدای خوبی دارد ، دو ترانه ی زیبا که سراینده اش شهریار دادور بود خواند.
بعد از پاس که به قرار بود 15 دقیقه باشد و بیش از 25 دقیقه طول کشید ـ حالا خوبه که همه میدانستند که وقت کم است ها ـ به سالن برگشتیم. من هرگز نفهمیدم آیا اینکه فرصت های تنفس در این برنامه ها بیشتر از وقت تعیین شده طول میکشد تقصیر مسئولان برنامه است یا تقصیر مردم شرکت کننده ، و چرا برنامه های سوئدی با این مشکل دست به گریبان نیستند.
بعد از آنتراکت ، نوبت به ایرج جنتی عطایی و ابی شد.
ابی سه ترانه ی
سیاه پوشان ، تبر و
بگو نه را خواند ، که هرسه ترانه از جنتی عطایی است
و شاهکار ـ واقعا میگویم ـ شعر خوانی ایرج جنتی عطایی بود.
زبان فارسی دخترک من ، مثل بقیه جوانانی که در خارج از کشور بزرگ شده اند ، تعریفی ندارد. با هم همیشه فارسی صحبت میکنیم ولی همیشه او سوئدی می اندازد. من هم گاه برای اینکه معنی کلمه یا جمله ای بداند سوئدی اش را بعد از فارسی به او میگویم.
با این توصیف شاید حال مرا متوجه شوید وقتی که می دیدم در چشمان او به موقع شعر خوانی ایرج ، اشک جمع شده بود.
جنتی عطایی شعرهای ترانه های آشنایی را خواند.
این قسمت آن را همیشه برای دخترک میخواندم :
ای به داد من رسیده ، تو روزای خود شکستن
ای جراغ مهربونی ، تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید
تو شب و از من گرفتی ، تو منو دادی به خورشید.
ناجی عاطفه ی من ، شعر م از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من ، از تن تو خون گرفته .
اگه مدیون تو باشم ، اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره ، که منو دادی نشونم
پل که دخترک آن را به خاطر علاقه اش به گوگوش میشناسد.
در اینجا ببینید
و چند ترانه ی دیگر.
متاسفانه قرار بود بعد از ترانه خوانی ابی حسن خطام جلسه دکلمه ای از جنتی عطایی باشد ، که نشد.
آقایان یارا و مسعود با سنتیسایزر و گیتار خوانندگان را همراهی میکردند.
این برنامه به معنی واقعی به دیدنش می ارزد.
همه گی خسته نباشید. به امید برنامه های بهتر .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و اما انتقادی که به دوستان دارم ، مقداری از آن را در همان تشریح جشن نوشتم ، و آن اینکه این برنامه هیچ جایی برای کسی که به زبان فارسی مسلط نباشد نگذاشته است.
نه برای غیر ایرانی ها ، و نه حتی برای جوانان ایرانی بزرگ شده در اینجا.
دخترک مهربان من ، هر چند که به زبان فارسی مثل جوانان همسن خود را که در ایران بزرگ شده اند مسلط نیست ، اما ترانه های ایرج را زمزمه میکند و برایش آشنا هستند و این ترانه ها ، و شاید نشکستن دل من او را در سالن باقی نگاه داشت.
اما این سالن و برنامه ی آن برای نسل او و آشنایی نسل او با آنچه در ایران میگذرد نبود.
این برنامه برای آشنایی هیچ نا آشنایی با آنچه در ایران میگذرد نبود. سالن زد ساختمان آ .ب.اف که بزرگترین سالن این ساختمان است مملو از جمعیت بود ـ دقیقا نمیدانم چند نفر آمده بودند و بهتر است حدس نزنم و منتظر اعلام آمار باشم. ـ اما این جمعیت همگی با مسئله ای که این برنامه قصد اطلاع رسانی در موردش را داشت آشنا بودند.
برنامه ی کنسرت برنامه ای مدرن و شیوه ی بسیار مترقی برای فعال کردن نیروها در امر پشتیبانی است. شیوه ای که سالهاست در جوامع مدرن انجام میشود.
این برنامه مسلما از برنامه های همیشگی تظاهرات های 30 و 50 نفره در میدان سرگل و شعارهای مرده زنده باد ، زنده مرده باد و مرگ بر این و درود بر آن بهتر است.
اگر این برنامه تنها قصدش همین بود که جای یک تظاهرات میدان سرگل را بگیرد ، من حاضرم گواهی بدهم که برنامه ی موفقی بود. تعداد بسیار بیشتر از تظاهرات های میدان سرگل بود . و جمعیت هم بشاش تر بودند .
اما اگر مایل به اطلاع رسانی به جوامع بین المللی هستیم ، اگر مایل هستیم مردم غیر فارسی زبان بدانند در کشور ما چه میگذرد و بر مردم ما چه میرود ، این برنامه فوق العاده ناموفق بود چرا که باز هم از خود به خود گفتیم ، باز هم بلندگو هایمان را به سوی خودمان گرداندیدیم و بر سر هم نالیدیم. و دوستان ِ خوب . این دیگر کافی نیست.
این حرکت را اگر به عنوان شروعی بر یک حرکت پیگیر نگاه کنیم ، میتوانیم با شرکت دادن هنرمندان کشورهایی که در آن مقیم هستیم ، به آن مفهومی دیگر ببخشیم.
هنرمندان رادیکال در تمام کشورها هستند که حاضرند داوطلبانه در چنین برنامه هایی شرکت کنند . دست به سوی ایشان دراز کنیم. من فکر نمیکنم دستمان رد شود.
باور کنیم که در این دنیا تنها نیستیم . باور کنیم که انسانهایی هستند که در گوشه و کنار این دنیا زندگی میکنند و هرچند با ما همزبان نیستند ، اما همدلی شان از بسیاری از همزبانان ما عمیق تر و موثر تر است.
از ایشان کمک بخواهیم.
به یاد بیاوریم فاجعه ی ورزشگاه شیلی را که بعد از مدت کوتاهی از آن ، به گوش تمام دنیا رسید. اکنون حتی کودکان مدرسه ای هم از این فاجعه باخبرند.
اکنون که سالها از فاجعه قتل عام زندانیان سیاسی می گذرد ، هنوز هیچ کسی در دنیا از آن خبر ندارد. و این مسلما به عملکرد خود ما برمیگردد. از پیله ای که به دور خود تنیده ایم بیرون بیاییم.
ما در این دنیا تنها نیستیم. باور کنیم.
توضیح : عکسها از دوست عزیزی است ، دوربین من همانطور که گفتم تقش در آمده ، و دوستم به خواهش من دو تا از عکس های قشنگش را برایم فرستاد. این که عکس از تمام برنامه ندارم ، کم کاری من است و دلیل دیگری ندارد.