نوشت : آی بدم میاد از کوفته که برگ مو دور خودش میپیچه و میگه من مدرنم .
در ذهنم یاد کوفته ی مادر افتادم ، که برگ مو را مثل چادر دور خود پیچیده باشد و این صحنه به خنده ام انداخت.
نوشتم : هی هی هی
نوشت : آه.. دیگه با تو جدی صحبت نمیکنم. هی میخندی ...
و با خودم فکر میکردم ، اگر فقط چند قدم ، به اندازه ی قدمهای میان کوفته و دلمه خودشان را مدرن جلوه میدادند ، مشکلی نداشتیم شاید. مشکل آنجاست که سوفله ای که به خوردت میدهند ، مزه ی کله حوش بدهد ، نه سوفله باشد و نه کله جوش.
شاید مشکل آنجاست که این قدمها را ، قدمهای میان کوفته و دلمه و سوفله را ، به طور طبیعی طی نکرده ایم. از چیزی به چیز دیگر پریده ایم. این پرش ها را عمدتا بی اختیار و به اجبار ، یا از روی تظاهر و برای حفظ ظاهر انجام داده ایم. راه را طی نکرده ایم و با حفظ روحیاتی که در ابتدای راه داشته ایم از انتهای راه سر در آورده ایم ، و برای حفظ ظاهر ، بی آنکه بدانیم ماجرا چیست ، ادا در می آوریم و به روی خود هم نمی آوریم که به اینجا تعلق نداریم.
مدرنیته . انسان مدرن ایرانی ، در سیاست ، در اجتماع ، در زندگی خصوصی ، کاریکاتوری از مدرنیته را ارائه میدهد. کاریکاتوری که میان سنت و مدرنیته نوسان دارد. آدمکی که جای خودش را نیافته است.
دنیای مدرن ، روابط خودش را میطلبد . و قوانین خودش را دارد. اما انسانی که پرورده ی دنیای قدیم است و قادر به ترک معنوی آن نیست ، آیا میتواند روابط دنیای مدرن را بپذیرد ؟
کم ندیده ام مردانی را که به راحتی کار کردن همسر را میپذیرند و ادعای مدرن بودند . ولی وقتی از سر کار برگشتند ، پا روی پا می اندازند و در انتها " در کارهای خانه به همسرشان کمک میکنند " ( اینطور میگویند و بادی هم به غبغب می اندازند که مرد مدرن یعنی این ) و میخواهند وقتی که زن از سر کار به خانه برگشت ، آنچنان بشورد و بسابد که خانه مثل دست گل به سبک مادرشان باشد. مادری که خانه دار بود و خورشت و پلویی درست میکرد که انگشتهایت را هم میخوردی ( آن موقع ها اینطورمیگفتند)
کم ندیده ام زنانی که سر کار میروند و ادعای مدرن بودن دارند ولی وقتی که مسئله ی سهم ایشان در پرداخت اجاره ی خانه و خرج خانه میشود ، چشمانشان گرد میشود که این پول ، در آمد خود من است و وظیفه ی توست که زندگی را تامین کنی مردک بی غیرت. و درب را به هم میزنند و فکر میکنند که مادرانشان چه زندگی خوبی داشتند. و با وجود زندگی در خارج از کشور ، به هنگام ازدواج با مرد ایرانی ، مهریه ای بالاتر از مهریه ی دخترخاله شان تعیین میکنند تا جلوی سر و همسر آبرویشان نرود و خانواده ی شوهر نگوید که دختره ارزون بود.
کم ندیده ام مردانی که با چندین زن غیر ایرانی رفیق بودند ولی وقتی که تصمیم به تشکیل خانواده میدهند ، میروند از ایران زن می آورند.
کم ندیده ام مردانی که با چندین زن غیر ایرانی رفیق بوده اند و هیچ کاری هم به گذشته ی ایشان ندارند ولی همچی که به زن ایرانی میرسند و میبینند که دارد قضیه جدی میشود ، از او میپرسند که قبلا با چند مرد رابطه داشته است.
کم ندیده ام دخترانی که در ایران مردانی در لیست خود دارند که نسبتا تناسب سنی هم برخوردار هستند ، ولی به همسری مردی در می آیند که در خارج از کشور زندگی میکند. در بعضی موارد فاصله سنی زیاد هم وجود دارد. فقط برای اینکه به خارج از کشور بیایند و در هلند یا سوئد یا دانمارک یا انگلیس یا آمریکا زندگی کنند. معمولا هم برای دوستان و نزدیکانشان میگویند : با خارجی نمیسازه ، میگه زن ایرانی یه چیز دیگه است. و این را جزو خصوصیات مثبت مرد حساب میکنند.
کم ندیده ام زنانی که با مردان غیر ایرانی رابطه داشته اند ، و طبق فرهنگ کشوری که در آن زندگی میکنند ، سهم خود را در مخارج پرداخت میکنند. ولی به محض اینکه رابطه با ایرانی پیش می اید ، این مرد است که باید " خرج کند ".
کم ندیده ام مردانی که تا زنی ایرانی به ایشان " نه " میگوید ، با غضب میگویند : تو همان بهتر که با سوئدی ها طرف بشوی که وقتی یه قهوه میخورید ، هر کسی باید پول خودش را خودش بدهد. کم نشنیده ام از این مردان که این خصوصیت را جزو نکات مثبت خود میدانند ولی وقتی پای نالیدنشان بنشینی ، از زنانی ایرانی شاکیند که از ایشان توقع دارند که همیشه پول میز را مرد پرداخت کند.
کم ندیده ام زنانی را که بابت اینکه مردان سوئدی به تقسیم مساوی پول میز اعتقاد دارند ، خود را کم ارزش احساس میکنند.
و بدتر از همه ، زنان و مردانی که با وجود تمام ادعا ها ، قادر به ایجاد " زندگی " برای خود نیستند. اگر هم زندگی ای داشته باشند ، فقط در انتظار میگذرد . در انتظار پرنس سوار بر اسب سفیدی که ایشان را از آنچه دارند ، آنچه اسمش را زندگی گذاشته بودند ، نجات دهد.
این زنان یا مردان ، خود را به روابط و آشنایی ها برای تلف کردن و گذران وقت مشغول میکنند و در اصل منتظرند . به محض اینکه با کسی آشنا شدند که توانستند رویش حساب باز کنند ، چمدان کوچک خود را می بندند و میروند در زندگی طرف مقابل . روابط او ، روابط ایشان میشود و دوستان او ، دوستان ایشان و حتی طرز فکر او ، طرز فکر ایشان و ایدئولوژی او ، ایدئولوژی ایشان. این افراد به خلعی شباهت دارند که با حضور دیگری ، پر میشوند . از خود چیزی ندارند. و گاه در دل برای ایشان خوشحال میشوی که دوست پسر یا دختری پیدا کرده اند که بتوانند در مجالس و مهمانی ها ، او را تایید کنند ( همان داستان همیشگی : آقامون میگه :)) چرا که میدانی اگر آقای دوست پسر نبود ، و خانم دوست دختر او را تایید نمیکرد ، باز باید پای حرفهای خانم دوست دختر مینشستی که زندگی ،دیگران را ، کسانی که تا به حال شاید در عمرت هرگز ندیده ای یا فقط چند بار دیده ای ، برایت افشا میکند. در دل برای ایشان و برای خودت خوشحال میشوی ، برای ایشان که با آمدن آقای دوست پسر ، دارای زندگی شده اند و برای خودت که دیگر از ادامه ی زندگی دیگران ، چیزی به گوشت نمیرسد.
اسامی شاید متفاوتند ، شاید به طرف خودشان ، زن یا شوهر نگویند ، اسمش دوست پسر است ، یا دوست دختر ، اما در اصل همان رابطه ی همیشگی است. زن یا مردی که منتظر مرد یا زنی بوده تا برایش زندگی باشد . تا زندگی او ، دوستان او و تفکر او را از آن خود کند. تقریبا مثل همان دخترک باکره ای که در خانه نشسته است و با دوستان دخترش تلفنی وقت میگذراند یا به کلاس خیاطی میرود و سرخود را گرم میکند تا خواستگار از راه برسد. عملکرد همان است. اسامی و الغاب متفاوتند.
کم از اینها ندیده ام. کم از اینها در دور و کنار نداریم.
انسانهایی که ذهنیت سنتی خود را با رنگ و لعاب دنیای مدرن تزئین میکنند. ادعایشان دنیای مدرن را تا میکند و در جیب میگذارد ، ولی در اصل یک رابطه ی سنتی را تکرار و باز تکرار میکنند.
همان پیتزای قرمه سبزی.
کم از اینها ندیده ام. کم از اینها در دور و بر نداریم.