March 2, 2008
 
 
22سال پیش در روز هشتم مارس 1986 ، تهران را به قصد یافتن پناهی در دنیای بزرگ ترک کردم. 
امروز از  دوستی که برایم نوشته است که مدتی است وبلاگم را میخواند ، و در کامنت ها تقاضای میل آدرسم را کرده بود ، نامه ای دریافت کردم با چند عکس از شهری که زادگاهم بود و 22 سال پیش در چنین روزهایی برای آخرین بار ، برای خداحافظی به انجا رفته بودم.
 
نامه و عکس ها  خاطرات غم انگیزی را زنده کرد.
خاطره ی فراری بودن ، فرار ها . به خانه ی مادربزرگ پناه آورده بودم و میدیدم که مادربزرگ از حضور من در خانه اش در تشویش است. نگران بود که اگر من در خانه ی او دستگیر شوم ، او را هم با من ببرند و می پرسید که چه بلایی بر سر او می آورند. مادربزرگ سواد خواندن و نوشتن هم نداشت و سوالاتش بابت دستگیری ها و احتمالات در موقعیتی که داشتم امانم را بریده بود و کلافه ام کرده بود. هر روز رادیو را باز میکرد و گو ش میداد و متوجه شدم که منتظر است اسم ِ من از رادیو اعلام شود. برایش توضیح دادم که من کسی نیستم که کسی باشم ،کسی که اسمم را بدانند و اعلام کنند. و فقط عضو کوچکی هستم از جریانی که میخواهند ریشه اش را بزنند و از برگ ها شروع کرده اند. مادربزرگ میپرسید که آیا در شناسنامه ام نوشته  شده است که من خدا را قبول ندارم و آیا نوشته شده است که من عضو فلان سازمان هستم و آیا....
ساعتها ، زیر باران ، انزلی را زیر پا گذاشتم. بی پناهی و رها شدن در دنیایی که جایی برای من نداشت اشکهایم را بر گونه جاری میکرد و اشکها با باران می آمیخت.
ساعت ها در خیابانها راه رفتم ، کنار دریا گوش ماهی ها را زیر پا خورد کردم ، بازار ماهی فروشها ، محل همیشگی شنبه بازار  که  آن موقع  ، زیر باران ، که شنبه هم نبود ، دیگر خالی بود و پرنده پر نمیزد. ، بلوار و سر آخر روی صخره های موج شکن انزلی ساعت ها نشستم و هق هق گریه هایم در خلوت اسکله با صدای جنگ موج و سنگ در هم آمیخت. چرا باید به خاطر تصمیمی که من در زندگی ام گرفته بودم خواب راحت را بر مادربزرگ حرام کنم ؟
در بازگشت به منزل بلیط اتوبوس بازگشت خریدم و به خانه مادربزرگ رفتم و  ساک کوچکم را جمع کردم. به مادربزرگ که باز هم نگران بود که چه خواهم کرد اطمینان دادم که جایی برای خود در تهران دارم. حرفی که ابدا حقیقت نداشت. دروغ گفتم ولی  او چه تقصیری داشت که عذاب وجدان هم داشته باشد ؟ 22 سال پیش در چنین روزهایی بعد از مدتها بی خانمانی برای آخرین بار به این شهر بازگشتم تا از خاطرات خوش کودکی ام خداحافظی کنم ، شهری که هرگز در آن زندگی نکردم شهری که همیشه در آن توریست بودم ، به قول محلی ها " تهرانی ای بودم که برای تعطیلات به آنجا امده " و شاید به همین دلیل هم این شهر برایم همیشه زیبا مانده و برایم همیشه با خوش ترین خاطرات کودکی و نوجوانی ام  آمیخته شده. خاطره ی خنده های بی دلیل کودکانه در کنار دریا و گوش ماهی ها و بلوار و یخ در بهشت و موج شکن و نخ های ماهی گیری و گریه ها و التماسم به بابابزرگ که ماهی ها را دوباره به آب بیاندازد و بابابزرگ مهربان که همیشه چنین میکرد و در بازگشت به مادربزرگ میگفت که این نوه ات نمیگذارد ماهی به خانه بیاورم ، فردا بدون او میروم ، و بغض من . و فردا صبح سحر که بابا بزرگ در خواب تکانم میداد و به آهستگی ، جوری که برادرها نفهمند ، میگفت لباس گرم بپوش و راه بیافت.  انزلی برای من  همان کودکی ای  است که هر کودکی می باید داشته باشد. بی دریغ و بی دغدغه. انزلی به من فرصت این را داد که چند هفته در سال را کودک باشم. حقش نبود که بدون خداحافظی ترکش کنم.

بابابزرگ در 12 سالگی ام مرد. بابابزرگ را بابا صدا میکردم و بهترین پدری بود که داشتم.

مادر بزرگ چند سال بعد از اقامت من در سوئد مرد و دیدار دوباره ی ما هرگز دست نداد.

 عکسهایی که دوست خوب اینترنتی برایم فرستاد ، چندان آشنا نیست. در 22 سال همه چیز تغییر میکند. خیابانها را دیگر نمیشناسم ولی این موج شکن و خاطراتی که از آن برایم باقی مانده است ، همان است که بود.
دوست خوبم ، ممنون بابت عکس ها ، ممنون  از یاد آوری خاطراتی که نقشی از شیرینی و غم را توام دارد. خاطراتی که  نباید فراموش شوند.  
[ 10:22 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]


Powered by MT3.35