March 31, 2008
نوشت : آی بدم میاد از کوفته که برگ مو دور خودش میپیچه و میگه من مدرنم .
در ذهنم یاد کوفته ی مادر افتادم ، که برگ مو را مثل چادر دور خود پیچیده باشد و این صحنه به خنده ام انداخت.
نوشتم : هی هی هی
نوشت : آه.. دیگه با تو جدی صحبت نمیکنم. هی میخندی ...
 
و با خودم فکر میکردم ، اگر فقط چند قدم ، به اندازه ی قدمهای میان کوفته و دلمه خودشان را مدرن جلوه میدادند ، مشکلی نداشتیم شاید. مشکل آنجاست که سوفله ای که به خوردت میدهند ، مزه ی کله حوش بدهد  ، نه سوفله باشد و نه کله جوش.
شاید مشکل آنجاست که این قدمها را ، قدمهای میان کوفته و دلمه و سوفله را ، به طور طبیعی طی نکرده ایم. از چیزی به چیز دیگر پریده ایم. این پرش ها را عمدتا بی اختیار و به اجبار ، یا از روی تظاهر و برای حفظ ظاهر انجام داده ایم. راه را طی نکرده ایم و با حفظ روحیاتی که در  ابتدای راه  داشته ایم از  انتهای راه سر در آورده ایم ، و برای حفظ ظاهر ، بی آنکه بدانیم ماجرا چیست ، ادا در می آوریم و به روی خود هم نمی آوریم که به اینجا تعلق نداریم.   
 
مدرنیته  . انسان مدرن ایرانی ، در سیاست ، در اجتماع ، در زندگی خصوصی ، کاریکاتوری از مدرنیته را ارائه میدهد. کاریکاتوری که میان سنت و مدرنیته نوسان دارد.  آدمکی که جای خودش را نیافته است.  
  
دنیای مدرن ، روابط خودش را میطلبد . و قوانین خودش را دارد. اما انسانی که پرورده ی دنیای قدیم است و قادر به ترک معنوی آن نیست  ، آیا میتواند روابط دنیای مدرن را بپذیرد ؟
 
کم ندیده ام مردانی را که به راحتی کار کردن همسر را میپذیرند و ادعای مدرن بودند . ولی  وقتی از سر کار برگشتند ، پا روی پا می اندازند و در انتها " در کارهای خانه به همسرشان کمک میکنند "  ( اینطور میگویند و بادی هم به غبغب می اندازند  که مرد مدرن یعنی این ) و میخواهند وقتی که زن از سر کار به خانه برگشت ، آنچنان بشورد و بسابد که  خانه مثل دست گل به سبک مادرشان باشد. مادری که خانه دار بود و خورشت و پلویی درست میکرد که انگشتهایت را هم میخوردی ( آن موقع ها اینطورمیگفتند)
کم ندیده ام زنانی که سر کار میروند و ادعای مدرن بودن دارند ولی وقتی که مسئله ی سهم ایشان در پرداخت اجاره ی خانه و خرج خانه میشود ، چشمانشان گرد میشود که این پول ، در آمد خود من است و وظیفه ی توست که زندگی را تامین کنی مردک بی غیرت. و درب را به هم میزنند و فکر میکنند که مادرانشان چه زندگی خوبی داشتند. و با وجود زندگی در خارج از کشور ، به هنگام ازدواج با مرد ایرانی ، مهریه ای بالاتر از مهریه ی دخترخاله شان تعیین میکنند تا جلوی سر و همسر آبرویشان نرود و خانواده ی شوهر نگوید که دختره ارزون بود.
کم ندیده ام مردانی که با چندین زن غیر ایرانی رفیق بودند ولی وقتی که تصمیم به تشکیل خانواده میدهند ، میروند از ایران زن می آورند.
کم ندیده ام مردانی که با چندین زن غیر ایرانی رفیق بوده اند و هیچ کاری هم به گذشته ی ایشان ندارند ولی همچی که به زن ایرانی میرسند و میبینند که دارد قضیه جدی میشود ، از او  میپرسند که قبلا با چند مرد رابطه داشته است.  
کم ندیده ام دخترانی که در ایران مردانی در لیست خود دارند که  نسبتا  تناسب سنی هم برخوردار هستند  ، ولی به همسری مردی در می آیند که در خارج از کشور زندگی میکند. در بعضی موارد فاصله سنی زیاد هم وجود دارد. فقط برای اینکه به خارج از کشور بیایند و در هلند یا سوئد یا دانمارک  یا انگلیس یا آمریکا زندگی کنند. معمولا هم برای دوستان و نزدیکانشان میگویند : با خارجی نمیسازه ، میگه زن ایرانی یه چیز دیگه است. و این را جزو خصوصیات مثبت مرد حساب میکنند. 
کم ندیده ام زنانی که با مردان غیر ایرانی رابطه داشته اند ، و طبق فرهنگ کشوری که در آن زندگی میکنند ، سهم خود را در مخارج پرداخت میکنند. ولی به محض اینکه رابطه با ایرانی پیش می اید ، این مرد است که باید " خرج کند ".
کم ندیده ام مردانی که تا زنی ایرانی به ایشان " نه " میگوید ، با غضب میگویند : تو همان بهتر که با سوئدی ها طرف بشوی که وقتی یه قهوه میخورید ، هر کسی باید پول خودش را خودش بدهد. کم نشنیده ام از این مردان که این خصوصیت را  جزو نکات مثبت خود میدانند ولی وقتی پای نالیدنشان بنشینی ، از زنانی ایرانی شاکیند که از ایشان توقع دارند که همیشه پول میز را مرد پرداخت کند.
کم ندیده ام زنانی را که بابت اینکه مردان سوئدی به تقسیم مساوی پول میز اعتقاد دارند ، خود را کم ارزش  احساس میکنند.  
 
و بدتر از همه ، زنان و مردانی که با وجود تمام ادعا ها ، قادر به ایجاد  " زندگی " برای خود نیستند. اگر هم زندگی ای داشته باشند ، فقط در انتظار میگذرد . در انتظار پرنس سوار بر اسب سفیدی که ایشان را از آنچه دارند ، آنچه اسمش را زندگی گذاشته بودند ، نجات دهد.
این زنان یا مردان ، خود را به روابط و آشنایی ها برای تلف کردن و گذران وقت  مشغول میکنند و در اصل منتظرند   .  به محض اینکه با کسی آشنا شدند که توانستند رویش حساب باز کنند ، چمدان کوچک خود را می بندند و میروند در زندگی طرف مقابل . روابط او ، روابط ایشان میشود و دوستان او ، دوستان ایشان و حتی طرز فکر او ، طرز فکر ایشان و ایدئولوژی او ، ایدئولوژی ایشان. این افراد به خلعی شباهت دارند که با حضور دیگری ، پر میشوند . از خود چیزی ندارند. و گاه در دل برای ایشان خوشحال میشوی که دوست پسر یا دختری پیدا کرده اند که بتوانند در مجالس و مهمانی ها ،  او را تایید کنند ( همان داستان همیشگی : آقامون میگه :)) چرا که میدانی اگر آقای دوست پسر نبود ، و خانم دوست دختر او را تایید نمیکرد ، باز باید پای حرفهای خانم دوست دختر مینشستی که  زندگی ،دیگران را ، کسانی که تا به حال شاید در عمرت هرگز ندیده ای یا فقط چند بار دیده ای ، برایت افشا میکند. در دل برای ایشان و برای خودت خوشحال میشوی ، برای ایشان که با آمدن آقای دوست پسر ، دارای زندگی شده اند و برای خودت که دیگر از ادامه ی زندگی دیگران ، چیزی به گوشت نمیرسد.
 
اسامی  شاید متفاوتند ،  شاید به طرف خودشان ، زن یا شوهر نگویند ، اسمش  دوست پسر  است ، یا دوست دختر ، اما در اصل همان رابطه ی همیشگی است. زن یا مردی که منتظر مرد یا زنی بوده تا برایش زندگی باشد . تا زندگی او ، دوستان او و تفکر او را از آن خود کند. تقریبا مثل همان دخترک باکره ای که در خانه نشسته است و با دوستان دخترش تلفنی وقت میگذراند یا به کلاس خیاطی میرود و سرخود را گرم میکند تا خواستگار از راه برسد. عملکرد همان است. اسامی و الغاب  متفاوتند.
کم از اینها ندیده ام. کم از اینها در دور و کنار نداریم.
انسانهایی که ذهنیت سنتی خود را با رنگ و لعاب دنیای مدرن تزئین میکنند. ادعایشان دنیای مدرن را تا میکند و در جیب میگذارد ، ولی در اصل یک رابطه ی سنتی را تکرار و باز تکرار میکنند.
 
همان پیتزای قرمه سبزی.
 
کم از اینها ندیده ام. کم از اینها در دور و بر نداریم.  
  
[ 19:35 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

March 28, 2008

دوستان چپول لطفا روشون رو بکنند اون ور :))

من از سرود ای ایران بدم نمی آید (​با عرض معذرت از دوستان چپول البته که هنوز روشون رو اونور نکرده اند ) . اصلا آن را ضد حق و حقوق خلقها و ضد انترناسیونال اول و دوم الا آخر هم نمیدانم.
من فکر میکنم که تعبیری که چپ ایرانی از ناسیونالیسم داشته است ، تعبیر درست و به جايی نبوده است. دوستان چنان ناسيوناليسم را در تضاد با انترناسيوناليسم قرار دادند که انگار  داشتن احساسات ناسیونالیستی گناه کبیره است و خطاب کلمه ی ناسيوناليست به کسی چيزی است در حد فحش خواهر و مادر.
اما کلمات ديگر و احساسات ديگری وجود دارد که در همين معنا تعريف ميشوند بدون اينکه جنبه ی منفی ای داشته باشند.
به همين دليل من سرود ای ايران را با کلام ديگری معنی ميکنم.
اين سرود ابدا هم ناسيوناليستی نيست. اين سرود پاتريوت (​وطن خواهانه ) است.
من فکر ميکنم اکثريت ما ، حس وطن خواهی را در خود داريم. همين که نسبت به مسائل کشور خودمان حساس تر از مثلا مسائل بين النحرين هستيم ، همان حس وطن خواهی ماست.
اين سرود هم سرودی پاتريوت است.

حالا همه ی اين حرفها برای اينکه اجرايی متفاوت و جالب از اين سرود را به شما معرفی کنم.  تعدادی از هنرپيشگان کشور اين سرود را به نحو زيبايی اجرا کرده اند.
در اينجا ببينيد .

[ 12:09 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

March 24, 2008
اگر فیلم پرسپولیس مرجانه ی ستراپی را ندیده اید ، در این آدرس  میتوانید فیلم را با زیر نویس انگلیسی  ببینید .
پس نوشت :
اوا ، نامردا برش داشتند
پس اینجا ببینید.
توضیح اینکه من اصلا این سایت پالتالکی را قبول ندارم. نوشته هایش را قبول ندارم و تحلیل های آبدوغ خیاری اش را قبول ندارم.
یعنی این لینک ابدا نه قرار است تایید این سایت باشد و نه تبلیغ آن. فقط یک امکان است برای دیدن این فیلم. همین.
[ 23:13 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

 سیمون دو بوآر و مارکی دو ساد
 
با  نوشته ها و ترجمه های امین قضایی قبلا آشنا شده ایم. این بار کتابی از ترجمه های او به صورت رایگان روی نت قرار داده شده است.
ـ کتاب " آیا باید ساد را بسوزانیم ؟ " نوشته ی سیمون دوبوآر ، به بحث در باره شخصیت و آثار مارکی دو ساد از نگاه اگزیستانسیالیستی سیمون دوبوآر میپردازد و سعی میکند شخصیت وجودی ساد را بررسی کند که چگونه از خود فردیتی در مقابل جامعه می سازد. جنایت ، هرزگی ، عیاشی از مشخصات زندگی و آثار مارکی دو ساد است که سیمون دو بوآر به جای بررسی روان کاوانه سعی میکند آنرا نوعی مبارزه فردی دوساد قلمداد کند ـ ( بخشی از توضیح سایت مایند موتور در مورد کتاب ).
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
انسان زدایی کاریست که همیشه در حکومت های توتالیتر انجام میشود. باور به اینکه کسی که مثل تو نیست ، موجود ی پست تر است و لایق آنچه بر او میرود.
در وبلاگ پویا لینکهایی از آنسوی جنایت آشویتس دیدم . تصویر هایی از جنایت گران ، که در فضایی که از بوی گوشت سوخته پر است ، به زندگی عادی خود ادامه میدهند. کسانی که حتی اگر مستقیم دست در خون نداشته باشند ، با " روی به سوی دیگر گرداندن " و " به من چه گفتن " جنایت را تایید میکردند.
عکسها را همه ی ما میتوانیم ببینیم. حتی منی که مدتی است دل نازک شده ام و از این دل نازکی ام حالم به هم میخورد . عکسها هیچ صحنه ی زشتی در میان ندارد. انسانهایی را در حال پیک نیک و با لبخند به لب نمایش میدهد. آلبوم عکس شخصی یکی از نازیستها که از زندگی روزمره ی خود در کنار جنایتکده ی آشویتز سند تهیه کرده است. مرگ انسانها ، وقتی که باور به انسان بودنشان نداری ، تاثیری بر روزمرگی های تو ندارد.
 
در همین مورد ، ویدئویی به دستم رسید که بر روی یو توب گذاشته شده است. این ویدئو  را هم میتوانید ببینید. صحنه ی وحشتناکی همراه ندارد. کل ماجراست که وحشتناک است. همان پروسه ی انسان زدایی از غیر خودی ها. کودکی که fucking ugly kid نام داده میشود و کودکانی که برای یک بطری آب خوردنی ، به دنبال اتوموبیل دوانده میشوند. سربازانی که ناتوانی یک ملت در درک زبانی که با آن بزرگ نشده اند را به تمسخر میگیرند و از ملتی برای تفریح خود دلقک میسازند. و توله سگی که به هوا پرتاب میشود ، چرا که او هم یک سگ آمریکایی نیست.
این ویدئو را ببینید. شاید درکی از جنون در جنگ به دست دهد. صحنه ها دردناک هستند ، ولی دهشتناک نیستند. صحنه های کلاسیک  جنایات ارتش آمریکا در عراق به این شکل فیلمبرداری نمیشود.  اما تحقیر و فرودست شمردن یک قوم ، یک ملت ، و پذیراندن این باور به ایشان که فرومایگی در خود ایشان ریشه دارد ، جنایت  کمی نیست . نسلی فرودست در عراق در حال پرورش  است. این خود بزرگترین جنایت است.

[ 9:51 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

March 23, 2008
سال نو ، امید ها و پیمان ها
 
سالی نو از راه رسید . نمیدانم چرا همیشه فکر میکنم سال نو باید با تغییر ، حتی اگر شده تغییر های کوچک ، همراه باشد.
 .  امیدهایم ، قول ها و  قرار های  کوچک و بزرگی که با خودم میگذارم ، آغازی است بر  این تغییرهاست  .
 
پیمان ها و امیدهای سال جدید :
 
دوباره آموختن را شروع کنم. به طور سیستماتیک و تخصصی . با دورنمای تغییر شغل ، و شاید هم تغییر مشغله .
 
با آدمهای جدیدی آشنا شوم. به انسانهایی که نمیشناسم سلام کنم و دربها را بر آشنایی های جدید باز کنم .  قدر خوبی های  انسانهایی را که دور و برم هستند  بیشتر بدانم و بگذارم که آنها هم متوجه ی قدردانی ام باشند. درخت های کوچک محبت را آب دهم . از بدی ها کمتر دلگیر شوم . خوبی ها را بیشتر از آنکه هست ببینم.
دوستان قدیمی ام را بیشتر ارج بگذارم ، زمان زیادی صرف میشود تا دوستی قدیمی شود . کمتر خورده گیر باشم و بیشتر با گذشت باشم.
دیگر در مورد هیچ دوستی ، با دیگری صحبت نکنم. حتی المکان در مورد هیچ کسی ، با دیگری صحبت نکنم  و حتی المکان  ـ تا جایی که در دست ِ من است ـ سعی کنم وقت های ملاقات و گفتگو به مسائل باارزشتری اختصاص پیدا کند.  

از کینه بیشتر فاصله بگیرم. آنچه افراد میکنند در حد توانایی و درک ایشان است. اگر بد میکنند ، شاید برای این باشد که نمیدانند چگونه خوبی کنند. شاید برای این باشد که درک مشخصی از خوبی و بدی ندارند. شاید یاد نگرفته اند چگونه خوبی کنند .  یا شاید هزار دلیل دیگر ، هر چه باشد . تنفر و کینه از ایشان تنها پنجره های دید مرا کدر می کند . تاثیری در ایشان و روابط آتی شان نمیگذارد . پس هرقدر ممکن است باید خودم را از این کدورت ها کنار نگاه دارم. چرا که وجود بدی در زندگی ضروری است و حضور انسانهای نه چندان خوب ، انسانهای خوب را بیشتر نمایان میکند.
"و اگر خنج نبود ، لطمه میخورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود ، زندگی چیزی کم داشت. "*
از انسانهایی که بد کردن را بد نمیدانند ، فاصله بگیرم. از انسانهایی که خودخواه و خود محورند فاصله بگیرم . از انسانهایی که یاد نگرفته اند دهنده باشند و بی دریغ باشند ، فاصله بگیرم. 
 
بیشتر سفر کنم. سفر همیشه برایم لذت و خاطره و آشنایی با انسانهای جدید و کسب تجارب تازه را به همراه داشته است ، چیزهای مثبتی که انرژی مثبت به همراه دارند و هزار بار زندگی را پربارتر میکنند. جاهایی را ببینم که ندیده ام .
 
از تنهایی ام دلگیر نباشم. و از انسانها دلگیر نباشم ، و یکی را برای گریز از دیگری انتخاب نکنم . و از یکی به دیگری نگریزم.
 
وقت بیشتری را با عزیزانم بگذرانم.
 
سعی کنم  مرتب تر و منظم تر و با انظباط تر  باشم تا آشوب پیرامونم در روحم اثر نگذارد. خودم میدانم که وقتی اطرافم دارای نظم است ، آرامش بیشتری دارم . 
 
 وقت بیشتری را  در روز  برای مطالعه بگذارم . باید که بیشتر بخوانم ، باید که بیشتر بدانم.

  مهربانتر  و امیدوار تر  از این باشم و  سخاوتمند تر  و همدرد تر از این  و شنواتر  و بی پروا تر  از این و   صمیمی تر و شاد تر  و صادق تر و  صبور تر از این و عاقل تر و  آزاد تر و  آگاه تر و توانا تر و  داناتر و زیباتر از این  .
 
ناتوانی هایم را بهتر بشناسم و حماقت هایم را  و  نادانی هایم را  و نقاط ظعفم را  و سعی کنم در بهتر کردن آنها بکوشم.
 
سعی کنم هر از چند گاه ، چند قدمی از خودم فاصله بگیرم و به خودم نگاه کنم.  
 
سعی کنم انسان بهتری بشوم .
 
وقت و بودجه بیشتری را به تاتر و کنسرت اختصاص دهم.
 
 دوباره عاشق شوم.
 ــــــــــــــــــ
* سهراب سپهری  
[ 2:18 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

March 21, 2008
بهارانه های من
 
سرزمین من ، داوود سرخوش
 
 کودکانه ، فرهاد مهرداد
 
آزادی ، جز تو چیزی مقدس نیست
 
گل گلدون ـ این رو  پیش فرناز پیدا کردم . لحجه اش منو کشته :)
 
گل گلدون ، سیمین قانم
 
 
 
و چند ترانه ی خارجکی محبوب من :
 
Johnny cash - Personal jesus

Lars Winnerbäck -
vi är de som förlorar men jublar ändå  
 
 
 
Ani DiFranco : You had time  
 
Leonard Cohen:
 
 
 
 
 
U2 
 
Sting
 
 
Rashid Taha

این لیست را تا فردا میتوانم طول بدهم... ولی فعلا تا اینجا کافی است.
امیدوارم سالی بهتر در پیش داشته باشیم.
 
ضمن بهارانه ها ، این نوشته ی  پویا را هم بخوانید :
 

[ 13:40 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

March 19, 2008
 
 
 نه عادلانه ، نه زیبا بود
                    جهان
پیش از آنکه ما به صحنه بر آییم
 
به عدل دست نایافته اندیشیدیم
                             و زیبایی
                              در وجود آمد
ا حمد شاملو                                        
 
بهاران خجسته باد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
 در تبریک های بهاری ، تبریک یکی از دوستان با بقیه متفاوت بود .  نوشته بود :
سال غلیظ و شدیدی داشته باشی  
:)) 
 
[ 22:17 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

March 18, 2008
 بدون تیتر
 
چند روز پیش با چند تن از دوستان صحبت این ماجرا شد ، از یکی از دوستان که از بچه های قدیمی اینجاست و دست اندر کار خیلی مسائل بوده و همیشه یکی از کسانی است که روی کمک هایش ـ همه جانبه ـ میتوانم حساب کنم ـ و امیدوارم بعد از خواندن این نوشته هم کمافی السابق بتوانم ادامه دهم :)) ـ  ، پرسیدم که روی مصاحبه چه نظری دارد ، و او  برعکس اکثر افرادی که با ایشان صحبت کردم گفت که خوب بود  . چرایش را پرسیدم و گفت که خوب است که مشخص شود که  کسانی  هستند در اینجا که برای این امکانات زحمت میکشند و  اگر چنین مسئله ای پیش می آید ، کماکان که قبلا هم پیش آمده ، مسئله بدیهی فرض نشود .

چند مثال زد ، از کسانی در ایران  که از امکانات  "شهر ایمن" کشورهای اروپایی  استفاده کردند ( شهر ایمن ، امکانی است که در کشورهای اروپایی برای نویسندگان نویسندگان جهان سوم ، بعد از مسئله سلمان رشدی به وجود آمد و  به مدت یک سال محل زیست و امکانات مالی در اختیار نویسنده قرار میدهند که در محیطی امن ، بنشیند و بنویسد. این امکان برای چند نویسنده ی ایرانی نیز فراهم شد. و در سوئد هم چند نویسنده از این امکانات استفاده کردند تا اینکه مسائلی پیش آمد که .... خوب بگذریم ) و یا جوایزی که داده شد و یا تلاشهایی که در بعضی موارد  انجام شده ، مثلا  برای آزادی بعضی ها ، که عمدتا دوستان بسیار بدیهی گرفتند و وقتی پایشان به خارج رسید ، بعضی ها با طلب کاری با بچه ها برخورد میکردند و انگار نه انگار که اگر امکانی در اختیار آنها قرار گرفته است ، از زحمت و تلاش بچه های خارج از کشور است. و اینجا بچه ها کلی هم بدهکار بودند.
این دوست به طور مشخص تر فرج سرکوهی را مثال آورد که بعد از اینکه به خارج آمد شروع کرد به ریدن بر سر همه گی. ( ببخشید از این اصطلاح استفاده کردم ولی یافتن عبارت مناسبتر در مقابل بعضی برخوردهای آقای سرکوهی چندان آسان نیست . )
و گفت و گفت و گفت ...که البته من هرچند  با بعضی صحبتهایش مخالفتی نداشتم ، ولی با کل نتیجه گیری که این میشد که پس چنین مصاحبه ای خوب و حتی لازم بوده است ، همخوانی نداشتم.
 دلایلم را توضیح میدهم.
 
اول اینکه من فکر میکنم بعضی آدمها کاری کرده اند که بچه ها خیلی محتاط و محافظه کار شده اند. یکیشان همین آقای فرج سرکوهی .
اینکه آقای فرج سرکوهی مبتلا به بیماری مزمن و حاد اسهال است ، و جا به جا  گند هایی بالا می آورد را فکر میکنم قبل از ماجراهای دستگیری او هم همه میدانستند. این از خصوصیات فردی اوست و اصلا قابل تعمیم به همگان نیست. ( مثل او چند نمونه دیگر هم بوده است ولی آنها هم همینگونه هستند ) منظورم این است که خصوصیات فردی افراد را نباید به یک مسئله کلی بسط داد .
یادم هست آقای سرکوهی در ملاقاتی در استکهلم ، قبل از اینکه تمام ماجراها پیش بیاید ، در جمعی گفته بود که شما اینجا خیلی راحت  و بی خطر زندگی میکنید ،   و حتی خیابانهایتان آنقدر خلوت است که زیر ماشین هم نمیروید .
گفتاری این چنین  ،   مشخصا از سقف  کوتاه  دید ِ گوینده نشات میگیرد ، از اینکه دنیا را تا سر نوک دماغ خود می بیند. و با عینک خاص خود به دنیا و مسائلش و مشکلاتش نگاه میکند.
چنین آدمی ، درد را نمیشناسد . او فکر میکند که شناختی از درد ِ خود دارد  و فکر میکند که اگر کسی درد ِ مرا ندارد و از رنج خاصی که من میبرم ، رنج نمیبرد ، پس به طور کلی انسان بی درد و رنجی است . این که خود را مرکز عالم بدانی و دنیا را از چهارچوب بسته ی خود نگاه کنی ، خصوصیتی است که متاسفانه خیلی از ما ـ چه در داخل و چه در خارج از کشور ـ از آن رنج میبریم.
 
 در مورد خاص ِ آقای سرکوهی باید بگویم که من فکر میکنم که هر کاری که برای آزادی فرج سرکوهی ، و هر شخص دیگری که به هر دلیلی زندانی سیاسی رژیم بود انجام شد ، به حق و درست بود.  و اینکه ایشان  چه خصوصیات اخلاقی دارند و یا بعدها چه کردند مسئله ای است که از فعالیتهایی که در جهت  آزادی ایشان شده است  باید جدا نگاه داشته شود. در عین حال که هیچ کسی هم از نظر من حقی ندارد که به دلیل تلاشی که در جهت  آزادی کسی کرده است ، از او توقع برخورد یا عملکرد خاصی را داشته باشد.
 
اینکه جوایز ، یا امکاناتی که در اختیار فعالان داخل ایران قرار میگیرد با همت و تلاش بچه های خارج از کشور صورت میگیرد ، امری روشن است و بر کسی پوشیده نیست .
ایران ، به دلیل موقعیت جغرافیایی و سیاسی  و حتی  زبانی ما  ، در جهان آنقدر که باید و شاید ، توجهی کسب نکرده است.  هر اتفاقی که در ایران بیفتد ، حداقل این است که باید ترجمه شود و به اطلاع مجامع عمومی رسانده شود. اینکه فلان کس در ایران زندانی است ، یا فلان کس در ایران فلان فعالیت را داشته است و یا فلان نویسنده در ایران  فلان چیز را نوشته است ، اگر به همت بچه های خارج از کشور در مجامع بین المللی منعکس نشود  ، بخودی خود توجهی جلب نمیکند.
 
در همین روال ،   همانطور که بسیاری از آگاهان ادبی سوئد هم میگویند که اگر زبان شاملو زبانی غیر از فارسی بود ، یا زودتر و حتی بهتر ترجمه میشد تا به آن حد  که توان رساندن زبان خاص شاملو را داشت  ، امکان گرفتن جایزه ادبیات نوبل برای او بسیار زیاد بود. و این تنها از کمبود امکانات در اختیار قرار گرفتن کار او بود.
 
پس فکر نمیکنم که این مسئله از دید واقع بینان  دور باشد که اگر  اتفاقی می افتد ، در پشت آن کار و تلاش بچه های خارج از کشور قرار گرفته است. و فکر نمیکنم که کسی هم از میان فعالان خارج از کشور  توقع تمجید و قدردانی از بابت این تلاش ها از کسی داشته باشد. من فکر میکنم این تلاش از طرف فعالان خارج از کشور ، صادقانه ، بی توقع و به قصد برجسته کردن مسائل جامعه ی ایران صورت میگیرد.
بر همین مبنا است تمام جوایزی که از طرف مجامع بین المللی به فعالان ایرانی داده شده است. بر همین مبناست تمام حمایتهایی که از طرف جوامع و شخصیت های بین المللی از جنبش ها و یا فعالین ایرانی صورت میگیرد.
 
اما من با مطرح شدن این مسئله به این نحو در مصاحبه ای که انجام شد بسیار مشکل دارم ، یکی از عمده ترین مسائل این است که در این مصاحبه اتفاقا به  فعالیت های فعالین خارج از کشور  وزنی داده نشده است و مرکزیت جهان روی " من " قرار دارد.
این مصاحبه متاسفانه مسئله را ـ آگاهانه یا نا آگاهانه ـ به این نحو مطرح  نکرده است که تلاشی در جهت  زیر زره بین بردن مسائل ایران از طرف فعالان خارج از کشور صورت میگیرد . اصولا  در این مصاحبه " ما " نقشی ندارد و  " من " عمده است. شیوه ی بیان در این مصاحبه به شکلی است که  بعضی سوء تفاهم را هم به وجود می آورد که من حتی در این وبلاگ و در نظر خواهی و یا در جواب چند میل و یا در صحبت با چند تن از آشنایان ناچار شدم که توضیح دهم که مثلا جایزه ی نوبل خانم عبادی در اثر تلاش های مصاحبه شونده متحقق نشده است و او اتفاقا یکی از  اولین کسانی بود که به این  اهدای این جایزه  به خانم عبادی اعتراض کرد و خواهان پس گرفتن جایزه شد . 
 
به نظر من جایزه ای که از طرف بنیاد اولاف پالمه به  پروین اردلان اعطا شد ، اولین جایزه ای بود که جناح سکولار جنبش زنان ایران ، و یکی از فروتن ترین و بی ادعا ترین و زحمتکش ترین فعالان جنبش زنان به طور عام  و مشخصا جناح سکولار آن به طور خاص را مورد حمایت قرار داد.
این مسئله به نظر من بسیار پر اهمیت است و قابل تامل . برای اولین بار صدای سکولار یک جنبش اجتماعی در ایران بلند میشود تا توجه جهانی را به وجود چنین صدایی جلب کند.
 
کاری که این مصاحبه ـ چه پرسشهای  مصاحبه گر و چه  پاسخ ها و حرفهای مصاحبه شونده ـ انجام داد این است که تمرکز را از جنبش زنان ایران ، جناح سکولار این جنبش ، و پروین اردلان به عنوان چهره  این جنبش ، به  " من " تغییر دهد. و این کار متاسفانه چیزی جز گل زدن توی دروازه خودی نیست.
 
من با صحبتهایی اینچنین به طور عام ، و این صحبت به طور خاص مسئله دارم و نمیتوانم چنین برخوردی را عاقلانه و صادقانه بدانم.
به نظر من تمام ما ، چه فعالان داخل کشور و چه خارج از کشور ، بابت انتخاب هایی که در زندگی کرده ایم ، بهایی میپردازیم.
مثلا آقای زرافشان انتخابی در زندگی کرد که برایش چندین سال زندان و مشقت به دنبال داشت. دوستانی هم در خارج از کشور بودند که انتخاب کردند که عملکرد او را در نظر مقامات بین المللی برجسته کنند و تلاش کنند که جایزه ای درخور ـ در مورد او در رابطه با آزادی بیان ـ نصیبش بشود که عملکرد یک فعال اجتماعی سکولار در جامعه ی ایرانی را مورد تمرکز قرار دهد.
هر دو طرف از زندگی و انرژی خود برای رسیدن به آنچه به آن معتقدند مایه گذاشتند.
کسی بدهکار کسی نیست.
 
یکی دیگر از معدود دوستانی که به این مصاحبه نظری مثبت داشتند  ،خانمی بود از دوستان که  در مجلسی با دفاع از  این مصاحبه گفتند : خوب مگر چه میشود  که طرف " منم " هم زده باشد ، در ماجرای جایزه نوبل خانم عبادی هم آقای فلانی ـ اسمش را نمی آورم چون این را مستقیما از آن آقا نشنیدم ـ گفته بود که من این جایزه را برای فلانی گرفتم . این دوست با مطرح کردن این مسئله ، چنین برخوردهایی را ـ از نظر من ـ مجاز میدانست و تایید میکرد .
 
من دقیقا نمیدانم آیا چنین برخوردی از طرف آن آقا که نام برده شد یا کسی دیگر  با مسئله جایزه ی صلح  نوبل شده است یا نه . اما کلا چنین برخوردی را محکوم و نتیجه ی یک سری خود محوری های فردی  میدانم. اگر هم تلاشی در جهت شناساندن کارکردهای کسی در خارج از کشور میشود که این تلاش منجر به قدردانی های بین المللی میشود ، این عمل نتیجه ی یک کار جمعی است و نه فردی . و به  هر چه هم که باشد ، به هیچ وجه منتی بر دریافت کننده متوجه نمیشود.
به این سان  نورافکن ها را به سوی خود برگرداندن ، در هر موردی ، چه مورد جایزه ی نوبل یا جایزه ی بنیاد اولاف پالمه یا هر مورد دیگری ، از خود مرکز بینی های افراد ناشی میشود . مسئله ای که باید هشیارانه با آن و گسترش آن مقابله  کنیم.
 
در مصاحبه با رادیو زمانه ، " من " به جای  " ما " نقطه ی تمرکز را به طور کلی از یک حرکت در داخل کشور ، به یک فرد  در خارج از کشور معطوف کرد. چیزی که با اصل اهدای جایزه منافات داشت.

اگر این کار نا آگاهانه هم صورت گرفته باشد ـ که به گفته ی بعضی دوستان چنین بود ـ من این ناآگاهی را مورد سوال قرار میدهم . و اینکه آیا ما با این همه  تجربه و ادعا نباید نقشی بیشتر از نقش "خاله خرسه " در دوستی هایمان بازی کنیم ؟
 
در خاتمه چیز دیگری نیز دلتنگم کرده است. و آن برخورد دیگر دوستان هم نظر من است.
در طول مدتی که گذشت ، در مورد این نوشته ، بسیار مورد تشویق خصوصی قرار گرفتم . دست های تشویق زیادی بر گرده ام زده شد ، میل های زیادی دریافت کردم ، از آدمهایی که بسیار آشنا هم هستند ، تشکر و دمت گرم و ...
بسیاری از دوستان در این مورد با من هم نظر و هم عقیده بوده اند  ، حتی یکی از دوستان قبل از نوشته ی کوتاه من ـ به گفته ی خودش ـ  از دوست دیگری پرسیده بود که چرا عکس العملی در مقابل این مصاحبه ندیده است. ولی تمام این دوستان ، در عمل هیچ برخوردی با خود مصاحبه کننده نکرده اند.
سوال من این است ، چرا ؟
اگر برخوردی را غلط ، و حتی در مواردی خطرناک میدانیم ، چرا با کسانی که چنین عملکردی دارند ، برخورد مستقیم نمیکنیم  و نظر خود را علنی به ایشان نمیگوییم ؟ چرا از عملکرد ایشان انتقاد نمیکنیم و نارضایتی خود را ابراز نمیکنیم ؟

 به دفعات پیش آمده است که دوستان  به من میگویند که  با برخوردهای مستقیم خود با افراد ، برای خودم  دشمن تراشی میکنم ، اما من فکر میکنم این دشمنی ها وقتی پیش می آید که یک نفره با مسائل برخورد کنی . وقتی در مقابل فرد یا جریانی تنها می ایستی و برخورد میکنی ، مسلما نمیتوانی محبوب باشی . هیچ کسی از اینکه کسی در مقابلش بایستد و به او بگوید که اشتباه کرده است ، خوشحال نمیشود. اما اگر تعداد افرادی که با این اشتباهات برخورد میکنند زیاد باشند ، دیگر مسئله ی محبوبیت فردی و دشمنی های فردی پیش نمی اید. آنوقت شاید شخص  احساسات شخصی مثل حس دشمنی و نفرت از فرد را کنار گذاشته و به انتقاد فکر کند.  و شاید حتی در آینده  شیوه ای دیگر گونه  انتخاب کند. تغییر  معمولا همینگونه به وجود می آید. و معمولا نه با تذکر از طرف یک نفر ، که شاید با برخوردی جمعی تر.
.
این را از بابت بیشتر یا کمتر شدن نادوستی ها در پیرامون خودم نمیگویم. من به حمایت گروهی نیازی نداریم و از دشمنی ها و تنهاتر شدن ها  هم نمیترسم ( این هم انتخاب من است و هزینه ای که من برای آن میپردازم ) . این را تنها از این بابت میگویم که فکر میکنم اینگونه  تاثیر گذاری بیشتر است. ما اینجا با برخوردهای فردی از طرف افراد مشخص روبرو هستیم. و به دفعات دیده ایم که  انتقادپذیری افراد ، وقتی که انتقاد از چند سو مطرح شود ، فعالتر میشود ، در مقایسه با وقتی  که تنها یک نفر مسئله ای را مطرح کند .

ما شاید توانایی چندانی برای  کم کردن هزینه ی فعالان داخل کشور را نداشته باشیم. ولی حد اقل میتوانیم قدمهایی برداریم که از بیشتر کردن بار ایشان خود داری کنیم.
  
[ 22:51 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

دیشب شروع شده بود ولی من زیاد جدی اش نگرفتم . ( یکی نیست بگه مثلا جدی میگرفتی میخواستی چه غلطی بکنی ؟ :))
صبح که بیدار شدم ، تمام منظره ی بیرون پنجره سپید ِ سپید بود .
برف همه جا را پوشانده است.
انگار امسال اگر کریسمس ِ سپیدی نداشتیم ، در عوض نوروز ِ سپیدی خواهیم داشت .
 
 تهاجم فرهنگی  که میگن همیناست دیگه . 
[ 7:16 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

March 15, 2008
این صحنه را چند روز پیش در وبلاگ هاله دیدم . یعنی دیدن که چه عرض کنم. چند لحظه بعد از شروعش قطعش کردم. نمیتوانم ببینم. دیگر طاقت دیدن این چیزها را ندارم. شرمنده ....
شما هم اگر مثل من هستید ، تا آخرش را نبینید. اما اگر از من بهتر هستید ، نگاه کنید .
 
میدانید بین این صحنه و صحنه های زندان ابو قریب چند فرق است.
 
در آنجا متجاوز و قربانی دو ملیت متفاوت هستند.
اینجا نیروهای انتظامی و جوانی که مورد خشونت قرار میگیرد از یک ملیت هستند.
در آنجا میشد ، حتی تصنعا شکایت کرد و دادگاهی برپا شود و چند مهره جا بجا شوند.
در اینجا ، به کی شکایت کنیم ؟ چه کسی میخواهد چه کسی را جابجا کند ؟
در اینجا قربانی است که دادگاهی میشود. نه متجاوز.
اینجا خشونت جزئی از قانون است.
مجری قانون مجری خشونتی است که قانونی شده است.
خشونت قانون است
قربانی حقی ندارد ، وقتی که همه ی ملت قربانی هستند.
این عدل اسلامی است. حقوق بشر وجود ندارد . نیازی به وجودش نیست .
تنها حق بشر در حکومت اسلامی ، انرژی هسته ای است که حق مسلم اوست. 
 
این بود چیزی که با انقلاب به جوانانمان هدیه کردیم ؟ اینکه با آنها مثل حیوان رفتار شود ؟
 چه کردیم ؟
 
پس نوشت : فیلم سنتوری اثر مهرجویی را هم هم الان دیده ام ، آن فیلم و این کلیپ ،  کلا یک نسخه ی کامل است برای اینکه شب شنبه ات تبدیل به یک کابوس شود. کابوسی که جوانان ما با آن زندگی میکنند. 
البته این به معنی سفارش فیلم نیست. من از بازی رادان اصلا خوشم نیامد. این آقا اگر خوشتیپ نبود با این بازی اش هیچ موفقیتی در سینما نداشت. و به درد لای جرز هم نمیخورد . من  نمیفهمم چرا باید بازی نصفه نیمه را به به و چه چه هم بگوییم. 
بازی داستین هافمن  را در فیلم کابوی نیمه شب فراموش کرده اید ؟ یThe Panic in Needle Park آل پاچینو ، یا اصلا راه دور نرویم و بهروز وثوقی در گوزنهای خودمان در بیش از 30 سال پیش . 
چرا امروز باید به بازی تصنعی یک بازیگر فقط برای اینکه خوشگل است دل خوش کنیم ؟ چون جمهوری اسلامی است و  باید این ناتوانان را تشویق کرد ؟
فیلم سنتوری ، بجز بازی گلشیفته فراهانی ، بازی خوبی ارائه نمیدهد. داستان خوبی هم ندارد ، پایان خوبی هم ندارد.
اما بازگویی درد جامعه ای است که جوانانش رهایی را یا در خلسه و نعشه میجویند یا در فرار ... آلترناتیوشان چیست ؟ به دست یک مشت احمق تحقیر شوند ؟
دلم بدجوری گرفته است.  
 
[ 21:45 | مهشيـد | 0 دنبالک | 8 ديدگاه ]

انگار این انتخابات همچی مالی هم نبود. در وبلاگشهر که خبر زیادی نیست و ملت هی برای هم خط و نشون نکشیدند که اگر رای ندی همچی میشه و اگه بدی همچو میشه .
یعنی خلق قهرمان وبلاگشهر متوجه شده اند که رای دادن یا ندادن هم نوعی استفاده از حق انتخاب  است ؟ و این هم حقی است که اتفاقا " حق انتخابش " بیشتر از خود انتخابات ایران است ؟
فرناز گلم ، کمی با عصبانیت البته  ، نوشته که ما خارج نشین ها حق رای در انتخابات پارلمان را نداریم . والا دروغ چرا ، من نمیدانستم اصلا حق رای دارم ، ( آحه من زن هستم ، فمینیست هستم و آتئیست هستم  و خوب خارج نشین هم که هستم ، خوب من در قوانین ایران چه  حقی دارم که حق رای دومیش باشد ؟ )  اما من اگر جای فرناز گلم بودم سخت نمیگرفتم. نیت باید پاک باشد و اصل این است که بعضی  ، بدون در نظر گرفتن جبر جغرافیایی  تصمیم میگیرند که رای ندهند ، مثل بعضی ها ـ مثلا آقای بهنود ـ که تصمیم میگیرند رای بدهند. حالا نمیدونم بهنود رفت دم سفارت و با اصرار ورقه ی رایش را ـ احتمالا همان یاران خاتمی ـ به صندوقی که وجود ندارد انداخت یا نه. در این صورت میشود گفت که یاران خاتمی در تمام پهنای برون مرزی ، یک رای آوردند.

من نمیدانستم این سید خندان  اینقدر یار دارد ، اگر داشت پس چرا هی این دستش به آن دستش میگفت ... ؟و آیا این یاران میخواهند همانگونه با لبخند ملت را سرویس کنند ؟ این که دیگه رای نمیطلبد و کسی را متفاوت نمیکند .
بعد هم این گونه تبلیغ فکر میکنید واقعا موثر است ؟ آحه مسئله ی موش و کله پاچه به گوش این مسئولان تبلیغاتی نخوره است ؟

مثلا مسئولان تبلیغاتی این آقا خوب کار کرده اند ، اینجا را نگاه کنید  ( خوب معلومه که پستر را از وبلاگ زیتون برداشتم ، من این آخوند چشم سبز را کجا بشناسم آخه ؟ نکنه فکر کردید با صدای گوشخراش قرآن که هکر روی وبلاگم میگذاشت نور ایمان در دلم درخشیده ؟ ها ؟)  ذاکری ، یار یتیمان  (لینک میدهم ، عمرا اگر عکسش را روی وبلاگ بگذارم باز بچه ها فکر میکنند که وبلاگ هک شده و به جای شهید ، یار یتیمان را روی وبلاگ گذاشته اند ) یه نگاهی به عکس بیاندازید ، آیا این دخترک مو طلائی گوگولی ،معرف خوبی برای کودک یتیم ایرانی نیست ؟  یک مقایسه با بچه های خیابانگرد ایرانی بکنید ، یک بچه ی یکی دو ساله که پدر و مادر هم ندارد ، در جامعه ی امن !!! ایران و شرایط بهداشت و تغذیه ای که برای بچه های بی سرپرست وجود دارد ، و همه ی اینها ، آیا غیر از این میشود ؟ این پوست شفاف و موهای شکن دار و ... آیا کودک یتیم ایرانی غیر از این است ؟
خدای نکرده کسی فکر نمیکند که آقای ذاکری کاسه ای زیر نیم کاسه اش باشد که ؟ یا احیانا پدوفیل باشد که ؟ هوم ؟
حالا این انتخابات که گذشت ، ولی برای انتخابات دیگر توصیه میکنم از یک همچی عکسی استفاده کنند : کلیک پلیز !!
و زیرش هم بنویسند : شوهر بیوه زنان ، پدر یتیمان !!! اینطوری دل سنگ هم برایشان کباب میشود و چدن هم که باشی میروی بهش رای میدهی .  
 
دیشب اخبار تلویزویون سوئد وقت زیادی روی انتخابات ایران گذاشت ، با این سوال که " ایران به کجا میرود ؟" مصاحبه های زیادی پخش شد. آقای اینها ، خاتمی هم از خودشان بیانات در کردند که با بیاناتی که قبلا ، و بعدا در کرده بودند مو نمیزد. شیرین عبادی گفت که وقتی حق انتخاب ندارم چرا رای دهم ؟ خاتمی جواب نداد .
اما مصاحبه ی اصلی با رئیس دانا بود . بابا دمش گرم انگلیسی اش را کیف کردم. مخزن لغاتش بسیار گسترده بود و نشان دهنده  ی اینکه زبان انگلیسی برایش فقط هلو ، هاو آریو و ها ماچ ایز ایت نیست ، بلکه از زبان برای مطالعه  ی سیستماتیک استفاده میکند.

رئیس دانا از وضعیت اقتصادی ایران و فقر  اجتماعی و اقتصادی صحبت کرد. و اینکه این انتخابات حق انتخاب به کسی نمیدهد.
با چند فروشنده هم صحبت کرد ـ پسته و آجیل فروش ـ که گفتند که تحقیق کافی نکرده اند و تحقیق میکنند و رای میدهند ـ این مصاحبه ها دو روز قبل از انتخابات انجام شده بود ـ و صحبت از ترس مردم در بیان علنی خود بود.
 
صحبت از انگلیسی شد ،  اینو بگم که کسی فکر نکند لال هستم ، از بچه های ایران یه هوا دلخورم .
خوب اینطور که فهمیدم ، یکی از شرایط ورود به مراحل تحصیلات عالی در ایران ، دانستن زبان خارجی نیست. یعنی تو میتوانی در ایران دو تا دکترا و سه تا لیسانس داشته باشی ، و  به هیچ زبانی غیر از زبان مادری خودت قادر به صحبت نباشی . اما چرا این امبیشن در میان خود بچه ها برای یادگیری زبان وجود ندارد ؟
(  ، برای کلمه ی امبیشن من ترجمه ی خوبی ندارم ، ترجمه هایی که شده است به نظر من مفهوم را به خوبی نمیرساند، یکی از آقایان دکتر پروفسور اینجا ـ خودش سر دکتر بودن یا پروفسور بودنش دجار بهران هویت شده است ـ این کلمه را به نفع خود ، جاه طلبی ترجمه کرده است. اینطور که در مصاحبه ای گفته بود که میگویند فلانی جاه طلب است ، خوب چه اشکالی دارد ، من امبیشن دارم دیگه. اما جاه طلبی ترجمه ی مناسبی برای امبیشن نیست  ) 
 ببینید ، من  مسئله ی اون خانم دکتر  یا آقای مهندس  ـ یا برعکس ـ  را میفهمم که اصل قضیه اش فقط کسب شغل و زندگی خانوادگی باشد و زبان خارجی برایش همانقدر که بتواند در سفرش به اروپا نیازش را در مغازه ها و شاپینگ تامین کند را میفهمم. اما نمیفهمم که یک روزنامه نگار  ، یک نویسنده ، یک وکیل که فعالیت اجتماعی و تلاش برای حقوق بشر را در زندگی اش ارجح میداند ، چگونه میتواند بدون دست یابی به دنیای  بزرگ ، نیازهایش را تامین کند. دنیای بزرگ از طریق ارتباط و تبادل تجربیات در اختیار ما قرار میگیرد و این مهم تنها از طریق دانستن زبان خارجی برآورده میشود. چرا این مسئله در نظر دوستان ما اولویت ندارد ؟
 
همین... این دلخوری را دارم ،  لازم داشتم این را بگویم و گفتم. 
 
[ 9:31 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

March 14, 2008
همه را برق میگیرد ، ما رو باطری ساعت ... 
یکی از بچه ها صبح زنگ زد و گفت : دوباره هکی ...
جل الخالق .. بابا عجب رویی داره ها ...
پرسیدم : باز قرآن هم گذاشته ؟ 
گفت : دیگه  بلند گو ها را باز نکردم .
سر کار سایت را نگاه کردم ... صدای گوش خراش قرآن اتاق  کارم را برداشت.
عجب گیری کردیم. 
دوباره با یه سوت صفحه را برگرداندم سر جایش ، و  یه میل هم به وب مسترم زدم و  چغلی هکر رو پیشش کردم .
اما جدی ها ..  بچه پررو برو جلو سوت بزن بابا . تو به این میگی هک ؟ اگه تو هکری من ماست فروشم.  ذیگه داری حوصله ام را سر میاری ها ، هی به روش خندیدم روش زیاد شد. ایکبیری ... 
 
اینهم برای  شمایی که باز امروز زجه های شوم کلام خدا در خانه هایتان پیچید. تا ببینم چی میشه دیگه .
ترانه ی آزادی را چند بار شنیده بودم و هر بار فکر میکردم که شعرش معرکه است. امروز دوستی به اسم سهیلا  لینک  آن را در کامنت دونی گذاشت. و فهمیدم که ازکجاست که شعر اینقدر زیباست . شاعر که شهیار قنبری باشد ، شعر  زیبا میشود.
 
 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز که داشتم سر کار میرفتم ، در راهروهای قطار زیر زمینی ، سه جوان را دیدم که با داد و فریاد در حال پخش اعلامیه ـ اعلامیه ، نه اطلاعیه ـ بودند. نظرم جلب شد و نزدیکتر که شدم عکس پرچم ناسیونال سوسیالیست ها  ـ نازیسم ـ را روی اعلامیه هایشان تشخیص دادم .
رفتم پیش یکی شان و با شیطنت و داد و بیداد کنان گفتم : یکی به من بده ، یکی به من بده ، به من هم بده دیگه ...
اول یک اعلامیه به من داد و بعد نگاهی به من انداخت و متوجه موهای سیاهم شد و گفت : تو دیگه میخواهی چه کنی ؟
گفتم : به ... نمیدونی که ، اینها که شما مینویسید بهترین مطالب خنده دار احمقانه ی سال هستند.  و قبل از اینکه منتظر عکس العملش باشم از محل دور شدم.
اعلامیه شان سر تا پا تبلیغ سازمانشان و تبلیغ غرور آریایی بود  ( جای دوستان آریا پرست خودمان خالی )
پیش خودم فکر  میکردم در سال 2007 ، با اینهمه امکان برای آموختن انسانیت و انسان بودن ، چطور یک عده جوان میتوانند اینچنین احمق بمانند و از حماقت دفاع کنند ؟
بعد دیدم بابا کوتاه بیا دیگه . مگر در کشور خودت کم از این احمق ها وجود دارد ؟ حالا میگویی بسیجی ها و سپاهی ها امکان دسترسی شان به اطلاعات و انسان بودن محدود است. اما این خارج نشین ها چی ؟ مثلا همین حسین آقای درخشان ، پدر وبلاگستان  . اینطور احمقانه از  جنایت و حماقت دفاع میکند . اینطور احمقانه از فاشیسم و تبعیض جمهوری اسلامی ِ  آدمخوار دفاع میکند . مگر فرقی با این نازیست ها دارد ؟
 
لطفا نیایید و بگویید که تو خودت با حسین درخشان ملاقات داشتی و چه و چه ها.
اولا که من هرگز روی حسین درخشان حسابی  به عنوان یک انسان خوب باز نکرده بودم ، و  لی لی به لالایش نگذاشته بودم. اما در زمان ملاقات با او حس کردم و نوشتم که آدم صادقی است  (کمی البته خر ، ولی صادقانه خر است ) . خوب ، تمام سعیش را کرد که نشان دهد  در همین حد هم  شناختم از او اشتباه بود.
خوب  اشتباه کردم ، خوشبختانه این یکی از اشتباهاتی است که هزینه ی زیادی برایش نپرداختم ، تقریبا 100 کرون ، آنهم قسمتی از  پولی بود که روی زمین پیدا کرده بودم که به درخواست او ، نصفش را به او دادم.
 
حسین درخشان نمونه ی کاملی است از نمایش این حقیقت که برای آزاده بودن ، زندگی در محیط آزاد کافی نیست.
لازمه ی آزادی ، آگاهی است. انسان نا آگاه ، در همه جای دنیا میتواند احمق باقی بماند.
البته در مورد درخشان یک چیز دیگر هم تاثیر گذار است. مادی و کاسب کار بودن این آدم ـ چیزی که همان موقع هم به او گفته بودم ـ راه بر هرنوع پیشرفت مغزی بر او میبندد و در انتها به صورت میمونی در می آمد که در قبال مزد ، جای دوست و دشمن را نشان دهد.    
 
[ 21:32 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

به مناسبت روز انتخابات :

اگر انتخابات قادر به تغییر چیزی بود ، دیکتاتور ها آن را غیر قانونی میکردند !!!

[ 6:56 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

March 13, 2008
نمردیم و حک هم شدیم ...
 
تلفن را که باز کردم ، دیدم یک اس ام اس دارم. یکی از بچه ها بود ، نوشته بود : میدانی که سایتت را  حک کرده اند  ؟  
نمیدانستم ...
برایش اس ام اس زدم : جدا ؟ پیامی هم دارد ؟
که همان زمان یکی از بچه ها زنگ زد و گفت که عکس شهیدی گذاشته اند و صدای قرائت قرآن و ...
فکر کردم که دیگه کلی تحویل گرفتن بابا...  
صحبت از تعقیب قانونی و ...شد و گفتم که باید به خانه برسم و ببینم چه کار باید بکنم.
 به یکی از بچه ها زنگ زدم و از او خواستم آدرس وبلاگ آینه ای را چک کند.
و به خانه رسیدم و صفحه شان را دیدم. سایت را حک نتوانسته بودند بکنند ، بلکه پرده ای رویش کشیده بودند ( چجوری اش را نمیدانم ) که با کمی کلنجار توانستم بردارم . خیلی ساده تر از آن بود که فکر میکردم و این ساده بودنش بیشتر حیرت زده ام کرد.
 
در راه که بودم فکر نوشته هایم افتادم ، اینکه بک آپ ندارم ـ مثل همیشه ـ و همه شان نیست و نابود شده اند. گریه ام گرفته بود . یاد امید میلانی افتادم که مدتها پیش در ارتباط با هک شدن وبلاگ دیگری گفته بود که توانسته بود اکثر وبلاگ را از روی اینترنت دوباره جمع آوری کند. و فکر کردم باز هم شاید بشود نوشته ها را پیدا کرد و جمع و جور کرد. در فکر بودم که چقدر انرژی مصرف این کار خواهد شد و فکر کردم که این کار را یاد بگیرم و این آخر هفته را روی این مسئله نیرو بگذارم تا نوشته هایم را زنده کنم .  تا این لحظه نمیدانستم این وبلاگ اینقدر برایم مهم است. و نوشته هایم اینقدر برایم اهمیت دارند. چرا ؟
 
توی راه ، تو فکر بودم که خوب یعنی چی مثلا ؟ فردا روز انتخابات است و امروز وبلاگ مرا حک میکنند ؟ که چی ؟ فکر میکنند من در وبلاگم قیام عمومی میدهم و انقلاب وبلاگی راه می اندازم ؟ از چی میترسند ؟ از یک وبلاگ فکسنی من ؟ چرا ؟
 
میل ها را که چک کردم ، در میان میل ها ، که بعضی از دوستان پرسیده بودند چی شده ، دو نفر پرسیده بودند که چی شده و آیا حک شده ام یا خودم این کار را کرده ام.
این میل ها را که خواندم دیدم بد نیست کله ام را به دیوار بزنم. آخه آی کیو جان  ... یعنی من از دیشب تا حالا خواب نما شده ام و خودم را نایب برحق امام زمان میدانم که با شهید و قرآن خوانی ـ آنهم سوره ی کفار و از اینا ـ وبلاگم را تزئین کنم ؟ حالا یه چیزی بگم میگن ... لاالا الالالاالای لای ..
 
 شرمنده بابت دوستانی که این خانه را باز کردند و صدای گوشخراش قرآن از بلندگوهایشان پخش شد.و ممنون بابت نگرانی هایتان... 
 
به خاطر این صداهای گوشخراش که یک  روز از این خانه بدون کسب اجازه از صاحب خانه پخش شد ، به این ویدئوی قشنگ نگاه و گوش کنید :
این فیلمبرداری خصوصی است از کنسرت اعظم علی در استکهلم که به دلیل بزرگ بودن فایل نتوانسته بودم روی یوتوب بگذارم و روی گوگل ویدئو گذاشتم.
ترانه ای  زیبایی است که انگار اولین بار توسط هایده خوانده شده است. برای دلتنگی هایمان
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
انتخابات فرداست. امروز در روزنامه ی داگنز سوئد تیتر صفحه ی اصلی با عکس بزرگ و تیتر صفحه ی چهارم  و نیز صفحه شانزدهم  مربوط به این موضوع بود. تیتر صفحه ی اول در مورد  فیلتر شدن نمایندگان توسط شورای نگهبان  بود و تیتر صفحه ی چهارم  این بود :
 
انتخابات در سرزمین ملایان 
 
لازم به تذکر است که در سوئد کلمه ی ملا چیزی است تقریبا هم وزن فحش ِ خیلی خیلی بد. :))
 
در مورد انتخابات یک بار قبلا نوشته ام ، حرفم همان است.
 
 
[ 20:09 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]