میگفت : بعد از ظهر از محل نگهداری اش ـ انستیتو ـ فرار کرد ، تمام عصر و شب را راه میرود ، راهی را که با اتوبوس یک ساعت طول میکشد را پیاده رفت ، و خودش را به گوتنبرگ رساند و قاجاقی سوار قطار شد ، و خودش را به استکهلم رساند. گفتم : کی رسید به خانه ؟ گفت : ساعت ربع به هفت بود . گفتم : یعنی الان خانه است ؟ گفت : نه ، پلیس را خبر کرده بودم و پلیس آمد و برگرداندش انستیتو. اشک صورتش را پوشانده بود. گفتم : آه نه ، نه ، خدای من ، نه ... چرا ؟ درد در تمام تنم دوید. نمیدانستم کجا درد میکند فقط جس میکردم که پاهایم قدرت کشیدن وزنم را ندارند.
گفت : اگر نمیکردم یاد میگرفت که فرار کند. گفتم : ببین ، اون فقط 16 سالش است ، تو مادرش هستی ، جز تو کسی را ندارد. نکن. گفت : میاد میره باز با اون دوستای بدش . گفتم : قبول کن که خیلی ها در مورد او به بچه هایشان همین را میگویند. قبول کن که پسرت جزو همان هاست که آنها را " بد " مینامی عزیزم. ولی یه چیزی را یادت نرود. او بچه است. فقط 16 سالش است. تو هستی که بزرگسال هستی. گریه میکرد. و حرف میزد : میگوید که بقیه ی بچه ها برای تعطیلات به خانه هایشان میروند ، و میگوید که چرا من نباید حق داشته باشم به خانه بیایم ؟ گفتم : و تو کجای این را نمیفهمی ؟ گفت : اگر یک دوست دختر داشت ... گفتم : این چه حرفی است ؟ از کی تا حالا مشکلات روحی و روانی آدمها با سکس و شور و حال عشق حل شده ؟ چرا مثل مادربرزگها حرف میزنی ؟ گفت : تقصیر سوسیال است ، ازشان خواسته ام که برایش یک خانواده جور کنند که تعطیلات را برود پیششان . ولی هی این پا و آن پا میکنند. گفتم : اما اون به یک خانواده ی غریبه احتیاج ندارد. اون لازم دارد که به خانه ای که میشناسد و نزد خانواده ای که میشناسد بیاید. گریه اش شدیدتر شد. گفتم : ببین ، من تقصیری متوجه تو نمیدانم. تو را میفهمم. ولی یادت نرود که او بچه است. این تو هستی که بزرگسالی ، تو هستی که مسئولیت داری. و یادت نرود که او دچار ناتوانی روحی و فکری است. و او را میفهمم. مادر تنهاست ، تمام در و دیوار خانه اش از جای مشت پسر فرو رفته است و درها بدون استثناء شکسته اند. پسرک قادر به کنترل خشم نیست. مبتلا به آ.د.اج. د است. کمبود تمرکز و عدم کنترل خشم و غضب. در محلی که زندگی میکند داخل باند های محلی شده است و به ضرب و شتم دیگر باند های هم سن و سال ... و دستگیری و ... مادر تنهاست ، نزدیک به 40 سال دارد ، کلمه ای بد نمیتوانم در مورد او بگویم جز این که بگویم مهربان است ، بسیار مهربان است ولی مادری فقط مهربان بودن نیست. و او تحمل و توان مادر بودن و مادر تنها بودن را از دست داده است. توان یکی به دو کردن با پسر نوجوانی را که دیگر از دست رفته می بیند ندارد. انسانهایی هستند که برای والدین بودن آفریده نشده اند. انسانهایی هستند که مسئولیت زندگی و به وجود آوردن محیطی برای تربیت و پرورش انسانهای دیگر را نمیتوانند قبول کنند. نمیدانم این جمله از آقای هلاکویی است یا آن را قبل از او کسی دیگر گفته است ، ولی من این جمله را از او شنیده ام که میگفت که برای رانندگی اتوموبیل هر انسانی نیازمند یک اجازه به نام گواهینامه است. حال آنکه بدون هیچ اجازه و مدرکی انسانها میتوانند رل والدین را داشته باشند. او انسان بدی نیست . فقط از عهده ی رلی که داوطلبانه به عهده گرفته است بر نمی آید. او قادر به ایفای نقش خود نیست و مسئولیت خود را به دوش دیگران و مراجع دولتی میگذارد. حیلی ها که مادر یا پدر بدی هستند ، در اصل شاید انسانهای بدی نباشند. آنها فقط نمیدانند که مادر و پدر بودن یعنی چه و چه خصوصیت ی دارد. پسرک 16 ساله به کمک پلیس انستیتو بازگردانده شد. ولی باز فرار خواهد کرد. و احتمالا دفعه ی دیگر این راه دراز را برای آمدن به خانه ای که خانه اش نیست طی نکند. پسرک امنیت را در جای دیگری جستجو خواهد کرد. نزد کسانی که مهربانی شان بی دریغ نیست.
پسرک بیش از ده ساعت راه پیمایی کرد تا بفهمد که در دنیا تنها رها شده است.
هیچ کاری هم از دست من بر نمی آید. بیچارگی دارد خفه ام می کند.
|