February 25, 2008

حس بیچارگی همیشگی گریبانم را گرفته است .

از روی بابک خجلم ، از نگاهش ...

فقط 28 سالش است ، فقط چند سال بیشتر از دخترک من یا پسرک تو  عمر کرده است ، آخر چرا باید بمیرد ؟
. لبهایش را دوخته اعتصاب غذا وزنش را از 90 کیلو به 60 رسانده .

و بابک فقط یکی از آنهاست.  

اسامی شان در جلو ی چشمم رژه میروند. دوباره شروع شده ؟ کشتار زندانیان سیاسی دوباره شروع شده ؟

صدایی بهم میگوید :مگر تمام شده بود که دوباره شروع شود ؟

حکم های اعدام ...

چه باید کرد ؟

ساکت ننشینیم ... 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 .وقتی که" چشمان زنان" لوچ میشود

یک زمانی یک آشنایی داشتیم ، کتاب که میخواست بخونه ، فقط تیتر کتاب و توضیح پشتش را میخواند و میگفت خواندم ...
وقتی این نوشته را دیدم گفتم صد رحمت به اون.

این عزیز  ما که فقط سر تیتر ها را خونده و هوار میکشد.

خانم جان اول برو بخوان و بعد اینقدر داد بزن که آی هوار ... آخه کی گفته با دو تا تیتر خوندن راجع به مقاله نظر بدید ؟ یعنی حتی نباید بروید مقاله را بخوانید و بفهمید که نویسنده راجع به چی حرف میزند ؟ واقعا اینقدر حرف در سینه ات تلنبار شده است که اینچنین بی مغز  هر چی دلت میخواهد بریزی بیرون ؟ اصلا برایتان مهم است با چی مخالفت می کنید ؟ یا فقط داد و هوار کردن و مخالف بودن مسئله است ؟ خانم جان حسابی سوتی دادید که ،  بروید و مقاله را بخوانید ، این مقاله در رد همان تیترهایی است که شما آن را هوار میکشید.
اسمش را هم گذاشتید چشمان زنان ؟ میگذاشتی چشمان لوچ که سنگینتر بودی عزیزم . 
میشود بعد از این کمی کمتر حال ملت را به هم بزنید ؟
گرفتار شدیم ها...

 

[ 23:04 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]


Powered by MT3.35