حس بیچارگی همیشگی گریبانم را گرفته است . 
از روی بابک خجلم ، از نگاهش ... فقط 28 سالش است ، فقط چند سال بیشتر از دخترک من یا پسرک تو عمر کرده است ، آخر چرا باید بمیرد ؟ . لبهایش را دوخته اعتصاب غذا وزنش را از 90 کیلو به 60 رسانده .
و بابک فقط یکی از آنهاست. اسامی شان در جلو ی چشمم رژه میروند. دوباره شروع شده ؟ کشتار زندانیان سیاسی دوباره شروع شده ؟ صدایی بهم میگوید :مگر تمام شده بود که دوباره شروع شود ؟ حکم های اعدام ... چه باید کرد ؟ ساکت ننشینیم ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .وقتی که" چشمان زنان" لوچ میشود
یک زمانی یک آشنایی داشتیم ، کتاب که میخواست بخونه ، فقط تیتر کتاب و توضیح پشتش را میخواند و میگفت خواندم ... وقتی این نوشته را دیدم گفتم صد رحمت به اون. این عزیز ما که فقط سر تیتر ها را خونده و هوار میکشد. خانم جان اول برو بخوان و بعد اینقدر داد بزن که آی هوار ... آخه کی گفته با دو تا تیتر خوندن راجع به مقاله نظر بدید ؟ یعنی حتی نباید بروید مقاله را بخوانید و بفهمید که نویسنده راجع به چی حرف میزند ؟ واقعا اینقدر حرف در سینه ات تلنبار شده است که اینچنین بی مغز هر چی دلت میخواهد بریزی بیرون ؟ اصلا برایتان مهم است با چی مخالفت می کنید ؟ یا فقط داد و هوار کردن و مخالف بودن مسئله است ؟ خانم جان حسابی سوتی دادید که ، بروید و مقاله را بخوانید ، این مقاله در رد همان تیترهایی است که شما آن را هوار میکشید. اسمش را هم گذاشتید چشمان زنان ؟ میگذاشتی چشمان لوچ که سنگینتر بودی عزیزم . میشود بعد از این کمی کمتر حال ملت را به هم بزنید ؟ گرفتار شدیم ها...
|