February 12, 2008

بچه ها رفتند و جايشان خالی است.

________________________________

ضد حال :

ديروز چيزی نوشته بودم ، راجع به خبری که اينروزها همه را کيفور کرده . خبری که همه ميدانند و همه هم به هم ميگويند که به کسی نگی ها ...تا اعلام عمومی بشه. خبری که اين ور آب و آن ور آب همه ميدانند غير از خواجه حافظ آبادانی ( شيرازی اش ميداند ) خلاصه خبر را که نوشتم ،يکی از آشنايان زنگ زد و گفت که برش دار و ... راستش اولين چيزی که به فکرم رسيد اين بود که برای کسی بد نشود. به اين دليل بدون سوال و جواب خبر را  بر داشتم.بعد هر کسی را که دیدم گفت راستی خبر را داری ؟ و خیلی ها زنگ زدند و گفتند راستی خبر داری ؟ و خلاصه همه آشنایان - ایرانی ها حد اقل - میدانستند . 
اما بعد از برداشتن بی سوال خبر  برايم اين سوال پيش آمد که جريان چيست ؟ کسی که ميداند ، که خوب ميداند ...و کسی که نميداند هم که مثل آن آدم بدون تخيل کامنت دانی قبلی حدس های صد تا يه غاز ميزند ديگر . بچه های ديگر هم از جمله عزيز ی که مهمانم بود در وبلاگشان همينطوری از کيفوری خود نوشته بودند. و وقتی گفتم که فلانی زنگ زده و گفته خبر را بردار او هم گيج شد که يک خبر در يک وبلاگ که به اين صورت گفته شده است چه مسئله ای و برای چه کسانی ميتواند به وجود آورد ؟
خلاصه ما که خبر را بی سوال برداشتيم ، و ديگر هم که دوباره نگذاشتيم. و به هیچ کسی هم که چیزی نمیگوییم و همینطوری واسه خودمون تنهايی کيفور ميشيم . ولی نفميديم که چی شد که همچی شد....

[ 11:00 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]


Powered by MT3.35