February 29, 2008

میگفت :
بعد از ظهر از محل نگهداری اش ـ انستیتو ـ فرار کرد ، تمام عصر و شب را راه میرود ، راهی را که با اتوبوس یک ساعت طول میکشد را پیاده رفت ، و خودش را به گوتنبرگ رساند و قاجاقی سوار قطار شد ، و خودش را به استکهلم رساند.
گفتم :  کی رسید به خانه ؟
گفت : ساعت ربع به هفت بود .
گفتم : یعنی الان خانه است ؟
گفت : نه ، پلیس را خبر کرده بودم و پلیس آمد و برگرداندش انستیتو.
اشک صورتش را پوشانده بود.
گفتم : آه نه ، نه ، خدای من ، نه ... چرا ؟
درد در تمام تنم دوید. نمیدانستم کجا درد میکند فقط جس میکردم که پاهایم قدرت کشیدن وزنم را ندارند.

گفت : اگر نمیکردم یاد میگرفت که فرار کند. 
گفتم : ببین ، اون فقط 16 سالش است ، تو مادرش هستی ، جز تو کسی را ندارد. نکن.
گفت : میاد میره باز با اون دوستای بدش .
گفتم : قبول کن که خیلی ها در مورد او به بچه هایشان همین را میگویند. قبول کن که پسرت جزو همان هاست که آنها را " بد " مینامی عزیزم. ولی یه چیزی را یادت نرود. او بچه است. فقط 16 سالش است. تو هستی که بزرگسال هستی.
گریه میکرد. و حرف میزد : 
میگوید که بقیه ی بچه ها برای تعطیلات به خانه هایشان میروند ، و میگوید که چرا من نباید حق داشته باشم به خانه بیایم ؟
گفتم : و تو کجای این را نمیفهمی ؟
گفت : اگر یک دوست دختر داشت ...
گفتم : این چه حرفی است ؟ از کی تا حالا مشکلات روحی و روانی آدمها با سکس و شور و حال عشق حل شده ؟ چرا مثل مادربرزگها حرف میزنی ؟
گفت : تقصیر سوسیال است ، ازشان خواسته ام که برایش یک خانواده جور کنند که تعطیلات را برود پیششان . ولی هی این پا و آن پا میکنند.
گفتم : اما اون به یک خانواده ی غریبه احتیاج ندارد. اون لازم دارد که به خانه ای که میشناسد و نزد خانواده ای که میشناسد بیاید. 
گریه اش شدیدتر شد.
گفتم : ببین ، من تقصیری متوجه تو نمیدانم. تو را میفهمم. ولی یادت نرود که او بچه است. این تو هستی که بزرگسالی ، تو هستی که مسئولیت داری. و یادت نرود که او دچار ناتوانی روحی و فکری است. 

و او را میفهمم. مادر تنهاست ، تمام در و دیوار خانه اش از جای مشت پسر فرو رفته است و درها بدون استثناء شکسته اند. پسرک قادر به کنترل خشم نیست. مبتلا به آ.د.اج. د است. کمبود تمرکز و عدم کنترل خشم و غضب.  در محلی که زندگی میکند داخل باند های محلی شده است و به ضرب و شتم دیگر باند های هم سن و سال ... و دستگیری و ...

مادر تنهاست ، نزدیک به 40 سال دارد  ، کلمه ای بد نمیتوانم در مورد او بگویم جز این که بگویم مهربان است  ، بسیار مهربان است ولی مادری فقط مهربان بودن نیست. و او تحمل و توان مادر بودن و مادر تنها بودن را از دست داده است. توان یکی به دو کردن با پسر نوجوانی را که دیگر از دست رفته می بیند ندارد.  

انسانهایی هستند که برای والدین بودن آفریده نشده اند. انسانهایی هستند که مسئولیت زندگی و به وجود آوردن محیطی برای تربیت و پرورش انسانهای دیگر را نمیتوانند قبول کنند.

نمیدانم این جمله از آقای هلاکویی است یا آن را قبل از او کسی دیگر گفته است ، ولی من این جمله را از او شنیده ام که میگفت که برای رانندگی اتوموبیل هر انسانی نیازمند  یک اجازه به نام  گواهینامه است. حال آنکه بدون هیچ اجازه  و مدرکی انسانها میتوانند رل والدین را داشته باشند.

او انسان بدی نیست . فقط از عهده ی رلی که داوطلبانه به عهده گرفته است بر نمی آید. او قادر به ایفای نقش خود نیست و مسئولیت خود را به دوش دیگران و مراجع دولتی میگذارد.

حیلی ها که مادر یا پدر بدی هستند ، در اصل شاید انسانهای بدی نباشند. آنها فقط نمیدانند که مادر و پدر بودن یعنی چه و چه خصوصیت ی دارد.

پسرک 16 ساله به کمک پلیس انستیتو بازگردانده شد. ولی باز فرار خواهد کرد. و احتمالا دفعه ی دیگر این راه دراز را برای آمدن به خانه ای که خانه اش نیست طی نکند.  پسرک امنیت را در جای دیگری جستجو خواهد کرد. نزد کسانی که مهربانی شان بی دریغ نیست. 

پسرک بیش از ده ساعت راه پیمایی کرد تا بفهمد که در دنیا تنها رها شده است.

هیچ کاری هم از دست من بر نمی آید. بیچارگی  دارد خفه ام می کند.

  

[ 21:56 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

February 25, 2008

حس بیچارگی همیشگی گریبانم را گرفته است .

از روی بابک خجلم ، از نگاهش ...

فقط 28 سالش است ، فقط چند سال بیشتر از دخترک من یا پسرک تو  عمر کرده است ، آخر چرا باید بمیرد ؟
. لبهایش را دوخته اعتصاب غذا وزنش را از 90 کیلو به 60 رسانده .

و بابک فقط یکی از آنهاست.  

اسامی شان در جلو ی چشمم رژه میروند. دوباره شروع شده ؟ کشتار زندانیان سیاسی دوباره شروع شده ؟

صدایی بهم میگوید :مگر تمام شده بود که دوباره شروع شود ؟

حکم های اعدام ...

چه باید کرد ؟

ساکت ننشینیم ... 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 .وقتی که" چشمان زنان" لوچ میشود

یک زمانی یک آشنایی داشتیم ، کتاب که میخواست بخونه ، فقط تیتر کتاب و توضیح پشتش را میخواند و میگفت خواندم ...
وقتی این نوشته را دیدم گفتم صد رحمت به اون.

این عزیز  ما که فقط سر تیتر ها را خونده و هوار میکشد.

خانم جان اول برو بخوان و بعد اینقدر داد بزن که آی هوار ... آخه کی گفته با دو تا تیتر خوندن راجع به مقاله نظر بدید ؟ یعنی حتی نباید بروید مقاله را بخوانید و بفهمید که نویسنده راجع به چی حرف میزند ؟ واقعا اینقدر حرف در سینه ات تلنبار شده است که اینچنین بی مغز  هر چی دلت میخواهد بریزی بیرون ؟ اصلا برایتان مهم است با چی مخالفت می کنید ؟ یا فقط داد و هوار کردن و مخالف بودن مسئله است ؟ خانم جان حسابی سوتی دادید که ،  بروید و مقاله را بخوانید ، این مقاله در رد همان تیترهایی است که شما آن را هوار میکشید.
اسمش را هم گذاشتید چشمان زنان ؟ میگذاشتی چشمان لوچ که سنگینتر بودی عزیزم . 
میشود بعد از این کمی کمتر حال ملت را به هم بزنید ؟
گرفتار شدیم ها...

 

[ 23:04 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

February 23, 2008

فیدل نازه !!!

دوستان چپ همیشه مخالف دیکتاتور ها هستند مگر اینکه دیکتاتور چپ باشد .

به همین دلیل است که وقتی مسئله ی فیدل جان به میان میاید ، رگ های گردن ها باد میکند و انگار به خواهر و مادرشان توهین شده باشد ، از ناموس خود و فیدل جان یکجا دفاع میکنند.
این مسئله تا آنجا پیش میرود که حتی خانم  چپ همجنسگرای فمینیست ایرانی بدون توجه به همجنسگرا ستیزی دولت کوبا در دفاع از سیستم دولتی کوبا رگه ی چپولشان میچربد و در مورد فحشای زنان در کوبا کرامت می فرمایند : آن زنها به خاطر زیاده خواهی شان به فحشا رو می آورند نه به خاطر فقر.
بگذریم ...

من قبلا نظراتم را در مورد فیدل کاسترو و کوبا نوشته ام. فقط چند سوال از دوستان چپول خود دارم :
 ـ آیا شما با دیکتاتوری مخالفید یا فقط  با دیکتاتوری که از طرف دولت های مخالفتان بر نیروهای چپ اعمال میشود ؟
ـ آیا اگر کشوری مورد تهاچم نظامی قرار بگیرد ، مسئله ی دیکتاتوری در آن توجیه شده و قابل پذیرش  است ؟
ـ تکلیف شما با  آزادی های شخصی و اجتماعی چیست ؟ چگونه میتوانید از دیکتاتوری و آزادی با هم دفاع کنید ؟
ـ آیا اگر يک دیکتاتور در کشور خود از محبوبیتی در میان هوادارانش برخوردار باشد ، این مسئله دیکتاتور بودن او را موجه میکند ؟ پس برای حقوق اقلیت ها تنها زمانی اهمیت قائل هستیم که بتوانیم از آن به عنوان ابزار برای بیان مخالفت هایمان استفاده کنیم ؟ 
ـ اگر یک کشور دست راستی از دولت ایران دفاع میکرد ، شما دوستان عزیز بدون استثناء تمبان دولتمداران را بر سر ایشان می کشیدید. چرا وقتی که فیدل کاسترو در مقابل احمدی نژاد از رختخواب بلند میشود و چنین از ایشان و دولت جمهوری اسلامی  دفاع میکند سکوت میکنید و امیدوارید که انشالا گربه باشد؟

 پس نوشت : من از فیدل متنفر نیستم  ، از او بدم نمی آید ، بی رودروایسی جوونی هایش به چشم دوست پسری بد چیزی هم نبوده :) بخصوص که انقلابی هم بود. البته در انتخاب بین او و چه گوارا ، خودتان میدانید که کی میبرد:)). لطفا هی نیایید از فیدل دفاع نکنید. من هم از زندگی او ، از دفعاتی که موضوع ترور قرار گرفت ، از سرسختی اش و از جان سختی اش خبر دارم و برای من هم فیدل زمانی یک الگو بوده است. امروز دیگر نیست . امروز معتقدم که چیزی به نام دیکتاتور ِ خوب وجود ندارد. و هر چند فیدل کاسترو را به عنوان شخص ، انسان بدی نمیدانم. اما او را در قدرت و به عنوان رئیس دولت یک دیکتاتور میشناسم.

[ 12:36 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

February 20, 2008

باز هم انتخابات ایران نزدیک است. انتخابات دوره ی چندم مجلس فلان . 

هر روز سایت ها را که باز میکنی ، مقالاتی میخوانی که نویسنده امر به رای دادن میکند ، یا امر به رای ندادن میکند.

هر روز میل هایی به آدرس میلت میرسد ـ به آدرس میل من که میرسد ـ که نویسنده با دلایل مختلف تو را امر به معروف یا نهی از منکر میکند. که نویسنده فکر میکند از تو عاقلتر است و میتواند برای تو تصمیم بگیرد که چنین کنی ، یا چنین نکنی.

در این نوشته ها ، خواه مقاله باشد خواه میل ،  گروهی پیشنهاد میکنند ، گروهی تهدید میکنند و از آینده ی بد تر میترسانند ، گروهی تحقیر میکنند که نادانان چنین میکنند و چنان نمیکنند ، گروهی خیال میکنند که فتح خیبر کرده اند و تو را با حرفهای خود تکان میدهند و به هوش می آورند ـ چرا که معتقدند بی هوش و در خواب غفلت هستی ـ  و گروهی تو را در صورت رای دادن یا رای ندادن به خیانت و ... متهم میکنند

این هر دو دو روی یک سکه هستند. دو وجه از انسانهایی که به ولایت فقیه معتقدند ، انسانهای کوچک که در تخیل خود بر کرسی ولی فقیه تکیه زده اند و برای مردمی که محروم و نادان میدانند تعیین تکلیف میکنند .ولی های فقیه کوچک.  

این انتخابات مثل همه ی انتخابات های دیگر ایران است. شانسی برای رسیدن به دمکراسی و آزادی از طریق انتخابات دولتی ایران وجود ندارد. و من در انتخاباتی که حق انتخاب آزاد نداشته باشم شرکت نمیکنم.

اما اینکه تو چه میخواهی بکنی ، فقط تو میتوانی تعیین کنی . با شرایط خودت میتوانی بسنجی و ببینی کدام انتخاب ، خواسته های  تو را تامین میکند.

من کسی نیستم که برای تو تصمیم بگیرم. به آزادی اندیشه اعتقاد دارم و فقط میتوانم بگویم که من چه میکنم. این که تو چه میکنی را خود تو تعیین میکنی و بس.

همین. 

[ 9:13 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

February 19, 2008

قیدل جان بلاخره کوتاه آمد و کنار کشید  . دیگه وقتش بود ،به نظر من که دیر هم شده ولی حالا بهتره به روی خودمان نیاوریم.

امیدوارم به نفع رائول کنار نکشیده باشه. امیدوارم کوبا  بتواند انتخابات آزادی داشته باشد که مردم خود رئیس دولت خود را انتخاب کنند.

پس نوشت : نخیر ، هوایی بود .
آقای رائول امور را در دست گرفت . انگار ایشالا کوبا و ایران را با هم آزاد میکنیم.
یعنی منظورم اینه که ما که میریم ایران را آزاد کنیم ، یه تک پا هم میریم کوبا را آزاد میکنیم و بر میگردیم دیگه . یه میان بر میشه.


 

[ 8:30 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]


هنر نزد ایرانیان است و بس ( کمی سربسته و کمی سرباز )

 

نمیدانم این تصویر حقیقی است یا ساختگی است. اما فکر میکنم زبان حال بسیاری باشد . خیلی های ما کمتر جرات میکنیم که چنین تابلویی را بر سر محل زندگی خود بکوبیم ولی در اصل خیلی هایمان کمتر از این معصومه خانم نیستیم.  

[ 6:43 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

February 17, 2008

دخترک زنگ زد :
ـ مامانی ، پذیرشم آمد ،از جند  دانشگاه خوب لندن ،  حالا حق انتخاب هم دارم . 
سعی کردم صدایم بدون لرزش باشد :
ـ چه خوب گلم  ، پس ترم دیگر در لندن خواهی بود 
ـ اوهوم. باید حسابی برنامه ریزی کنم

خودم بهش پیشنهاد کرده بودم که اگر میخواهد روانشناسی بخواند ، به زبان انگلیسی بخواند ، چرا که تنها به این کشور بند نخواهد بود. و امکان انتخاب کشور محل زندگی برایش بیشتر خواهد بود. در جریان فرستادن درخواست برای دانشگاه های مختلف برای او بودم. اما تا همین الان اینقدر زانوانم ضعیف نشده بودند که توان حمل تنم را نیاورند.
بر یک صندلی نشستم. کمی حرف زدیم و قرار شد هفته ی دیگر در یکی از روزهایی که کار نمیکند همدیگر را ببینیم. 
مصاحبه را که قطع کردم ، منگ و گیج روی صندلی نشسته بودم. نمیدانم چه مدت ، به خودم نهیب زدم و گفتم : خدا پدر رایان ایر را بیامرزد که سفر را ارزان کرده است  . بیخیال بابا ، دنیا کوچکتر از آن حرفهاست که فکر میکنی . همین اروپاست . لندن همین دو تا کوچه آنطرف تر است . قوی باش

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ 

با یکی از همکاران صحبت میکردم :
گفت : خوب تو که همیشه درس میخوانی دیگه ، مگر همان شیوه را ادامه نمیدهی ؟
گفتم : این یک رشته است ، من قبلا کورس های مختلف میگرفتم.
ـ رشته ؟ چند ساله ؟
ـ جهار یا پنج سال . البته دیستانس میخوانم  دیگه . شاید کمی بیشتر طول بکشد .
ـ دهه ،اونوقت وقتی تمام بشد که پنجاه را گذرانده ای ، این چه کاریه ؟
ـ کار برای این است که دانشم اضافه میشود . و قصد عوض کردن شغل هم دارم. در مورد نظر اولت بگذار رازی را به تو بگویم ، من بالاخره و به هر صورت پنجاه را خواهم گذراند ـ اگر تا آن زمان بلایی سرم نیاید البته ـ اینطوری قدری داناتر به پنجاه سالگی میرسم .
ـ ای بابا ، عجب حوصله ای داری . زندگی کن .
ـ یعنی ببخشید ها ، تو واقعا فکر میکنی من زندگی نمیکنم ؟ فکر میکنی درس خواندن و یاد گرفتن جزئی از زندگی نیست ؟

   ــــــــــــــــــــــــ

ناصر رحیم خانی یکی از آدمهایی است که بسیار دوستش دارم و بسیار خوشحالم که میتوانم او را دوست خود بخوانم. ـ نان قرض نمیدهم. عادت به این کارها ندارم ـ  اکثرا در ضمینه ی تاریخ کار میکند و اطلاعات گسترده و حافظه و حضور ذهن  خارق العاده ای دارد که همیشه در صحبت ، مرا شگفت زده میکند. همیشه در صحبت کردن با او ، می آموزم و هر وقت که از او جدا میشوم ، با خود فکر میکنم که داشتن ناصر در مجموعه ی دوستانم ، برای من شانس بزرگی است. 
مقاله ای که رحیم خانی در رابطه با جمهوری مهاباد نوشته در ابتدا متن سخنرانی او در پالتالک بود که به شکل مقاله در آمد و  برای من که از تاریخ جنبش کردستان اندکی میدانستم ، بسیار آموزنده بود. خواندن این مقاله را به شما که علاقمند به تاریخ جنبش های کشورمان هستید پیشنهاد میکنم 

جمهوری مهاباد   
متن سخنرانی ناصر رحیم خانی در اتاق پالتالکی انجمن سخن در 5 بهمن

ـــــــــــــــــــــــــــــ

دو انتقاد بسیار درست که ناصر عزیز در مورد ترجمه ی دو شعر داشت  یکی اینکه در این ترجمه اشاره کرد که سنت پتر در زبان فارسی پطرس مقدس نام دارد  
و دیگری در ترجمه ی شعر ماگنوس اوگلا ، و ترجمه ای که من کرده ام ـ پرتاب کردن مروارید برای خوک ـ ناصر اشاره کرد که نباید از ترجمه تجت لفظی ـ Kasta  به معنی پرتاب کردن ـ استفاده کنم
او اشاره داشت به این شعر  ناصر خسرو :
من آنم که در پای خوکان نریزم
مر این قیمتی در لفظ دری را 

که در اینجا دقیقا همین اصطلاح ، در ریختن به پای خوکان ، استفاده شده است.  

[ 9:34 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

February 16, 2008

مدتی پیش در جلسه ای در استکهلم شرکت کرده بودم ، دوستان صحبت میکردند که ما چگونه میتوانیم به جنبش زنان داخل کشور کمک کنیم.
من دیگر معمولا در این جلسات کمتر حرف میزنم. اما صحبت ها آنقدر جپ اندر قیجی میزد ( از شیرین عبادی گرفته تا اینکه چرا جنبش زنان ایران از ما خارج از کشوری ها مشاورت نمی طلبد و ... ) که باز زبان باز کردم و گفتم : به نظر من بهترین کاری که ما میتوانیم بکنیم این است که هیچ کاری نکنیم.
و سنگینی نگاه های چپ چپ مرا هر چه بیشتر به صندلی ام فرو برد .
(شاید لازم باشد که بگویم به نظر من کاری که ما خارج از کشوری ها برای جنبش ایران میتوانیم بکنیم این است که بلندگوی ایشان باشیم. متاسفانه بعضی دوستان تصور سرکردگی را در سر دارند و از اینکه به عنوان سرکرده پذیرفته نمیشوند بسیار عصبانی هستند. من معتقدم کمک اصلی به جنبش زنان منعکس کردن جنبش زنان در جامعه بین المللی و کمک گیری از ایشان در مورد فشارهای دولتی بر جنبش زنان است).

یکی از بچه ها با خنده به من گفت : با کاری که کردی بچه های آلمان که دیگر چشم دیدنت را ندارند. اینجا هم که اوضاعت این است، و اشاره به نگاه های چپ چپ کرد . چه میکنی آخر ؟
گفتم : برنامه ی بعدی ام را میپرسی ؟ هوم... به زودی یک سمینار زنان در سانفرانسیسکو است. شاید رفتم  آنجا :))

باید یک کارت ویزیت برای خودم درست کنم : مهشید راستی ، دارای فوق دکترا در رشته خود دشمن تراشی :))

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی از هاب هایی که در برنامه ی دی سی پلاس عضو هستم اینطور نام دارد :
فرض کنیم که تو پارانوئید باشی  ،این  به این معنی نیست که آنها واقعا دنبال تو نباشند :) 

[ 10:03 | مهشيـد | 0 دنبالک | 1 ديدگاه ]

February 15, 2008

حرکت دایره وار است. همه چیز به همه چیز ربط دارد ... 

با یکی از دوستانم صحبت میکردم ، گفت : با آدم خسیس نمیتوانم کنار بیایم. زن خسیس را میتوانم تحمل کنم چرا که خوب میگویم که بالاخره چند ساعتی است و امکان  زندگی مشترک با او را  ندارم، ( دوستم همجنسگرا نیست ) اما با او نیز نمیتوانم صمیمی  و ندار شوم ،  ولی مرد خسیس را اصلا نمیتوانم تحمل کنم. خساست او امکان هر نوع تصور در مورد رابطه ی نزدیکتر را از بین میبرد..
گفتم : منظورت را نمیفهمم ، تو را که میشناسم و زن بسیار مستقلی هستی ، منظورت این نیست که انتظار داری که کسی برایت خرج کند ؟ ها ؟
گفت : نه اصلا ، منظورم این نیست. ولی انسانی که خسیس است ، این خساست فقط در مورد خرج کردن نیست.  چنین انسانی از نظر روان شناختی  در دوره ِ مقعدی باقی مانده است.همه چیز را جمع میکند .  همیشه و از همه انتظار دارد ، نمیتواند از کسی تعریف کند یا اگر تعریف میکند ، از ته دل نیست. همه چیز و همیشه خودش اول است و خودش در صدر قرار میگیرد. انسانی که خسیس است بخشندگی ندارد . نمیتواند دوست بدارد ، نمیتواند عشق بورزد...

چقدر راست میگفت. با چنین انسانهایی برخورد کرده ام. و من خساست ایشان را یک مسئله قابل گذر میدانستم. به خودم میگفتم که خوب من که نمیخواهم با طرف زندگی کنم ، چه فرقی میکند که یارو زورش می اید یک زنگ به من بزند ( در حالی که پول زنگ زدن در شرایط تلفنی ما فقط حدود نیم کرون سوئد بود ) ، خوب من زنگ میزنم ، من که قرار نیست با او زندگی کنم . نباید خودم را به این مسائل مشغول نگه دارم و این چیزها موجب ناراحتی و به هم خوردن دوستی شوند .
اما چقدر اشتباه میکردم  ، انسانی که حسابگرانه زندگی میکند و حساب دوقران و ده شی را داردو  یاد نگرفته است  ببخشنده باشد ، در همه مراحل زندگی اش چنین است. برای او دوستی تا آنجا مهم است که با حساب کتاب هایش جور در بیاید . ارزش دوستی و عشق و محبت  تا آنجا که در چرتکه اش مهره بیاندازد برایش قابل اهمیت است وگرنه به راحتی میتواند شخصی را جانشین شخصی دیگر کند.

چقدر راست میگفت . 45 ساله هستم و همچنان برای گذران روزمره ی زندگی ام نیاز به آموختن دارم.
من چه وقت از این آموخته هایم استفاده خواهم کرد ؟

 پس نوشت : نمیدانم حقیقتا تا چه حد این مسئله عمومی است. بعضی چیزها که خساست به نظر می آید ، ریشه در کمبود های مالی طرف دارد که قابل درک است. اما بعضی خساست ها هم خصوصیت افراد است و به کمبودهای مالی ایشان ربطی ندارد. مسلم است که این مسئله هم مثل همه مسائل دیگر قابل توسعه به عام نیست. ولی شنیدن این حرف شفافگر یک سری مسائل هر چند جزئی در روابط خودم شد. 

[ 21:51 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

February 13, 2008

اين هم از خبر خوب :)))) 

تبریک ، تبریک به پروین ، به زنان ایران ، و به جنبش آرامش ناپذیر زنان ایران


 

اهدای جایزه‌ی معتبر بنیاد اولاف پالمه به پروین اردلان 

حالا همه با هم کيف کنيم. 
 پروين  واقعا حقشه  . واقعا حقشه ...

در مورد اين جايزه بايد بگم که جايزه ی بسيار معتبری است. بيشتر از همه به اين دليل که بنياد اولاف پالمه يک نهاد مستقل است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و یک خبر خوب دیگر

تعداد زیادی از روزنامه های دانمارک در یک حرکت دسته جمعی  ، برای اعتراض به فتوای قتل کاریکتاوریست دانمارکی و تهدیدهای مکرر روزنامه نگاران و ناشران روزنامه ها  ، اقدام به چاپ کاریکاتور های محمد کرده اند.  اتفاق جالبی است. شاید بتواند راه را بر تهدیدها و فتواهای قتل آینده ببندد.

 

[ 12:12 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

February 12, 2008

بچه ها رفتند و جايشان خالی است.

________________________________

ضد حال :

ديروز چيزی نوشته بودم ، راجع به خبری که اينروزها همه را کيفور کرده . خبری که همه ميدانند و همه هم به هم ميگويند که به کسی نگی ها ...تا اعلام عمومی بشه. خبری که اين ور آب و آن ور آب همه ميدانند غير از خواجه حافظ آبادانی ( شيرازی اش ميداند ) خلاصه خبر را که نوشتم ،يکی از آشنايان زنگ زد و گفت که برش دار و ... راستش اولين چيزی که به فکرم رسيد اين بود که برای کسی بد نشود. به اين دليل بدون سوال و جواب خبر را  بر داشتم.بعد هر کسی را که دیدم گفت راستی خبر را داری ؟ و خیلی ها زنگ زدند و گفتند راستی خبر داری ؟ و خلاصه همه آشنایان - ایرانی ها حد اقل - میدانستند . 
اما بعد از برداشتن بی سوال خبر  برايم اين سوال پيش آمد که جريان چيست ؟ کسی که ميداند ، که خوب ميداند ...و کسی که نميداند هم که مثل آن آدم بدون تخيل کامنت دانی قبلی حدس های صد تا يه غاز ميزند ديگر . بچه های ديگر هم از جمله عزيز ی که مهمانم بود در وبلاگشان همينطوری از کيفوری خود نوشته بودند. و وقتی گفتم که فلانی زنگ زده و گفته خبر را بردار او هم گيج شد که يک خبر در يک وبلاگ که به اين صورت گفته شده است چه مسئله ای و برای چه کسانی ميتواند به وجود آورد ؟
خلاصه ما که خبر را بی سوال برداشتيم ، و ديگر هم که دوباره نگذاشتيم. و به هیچ کسی هم که چیزی نمیگوییم و همینطوری واسه خودمون تنهايی کيفور ميشيم . ولی نفميديم که چی شد که همچی شد....

[ 11:00 | مهشيـد | 0 دنبالک | 4 ديدگاه ]

February 11, 2008

يک ياد آوری به خودم :

با خوک کشتی نگير، کثيف و لجن مال ميشوی ، و ميبينی که خوک از اين کشتی لذت هم ميبرد.

آدم نميشوم ديگر ، آدم نميشوم .....

_________________________________________

[ 8:14 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

February 7, 2008

در ایران در یکی از سازمانهای چپ فعالیت میکردم . فعالیت که چه بگویم ، با سن و سالی که داشتم ، برای خودم خوش دست و پایی میزدم. آنجا هم گوسفند ِ سیاه ِ جمع بودم . این را خیلی زود فهمیدم که شیوه ی بودن ِ من برای کسانی که اهرام را میپذیرند و با آنها مشکلی ندارند  قابل پذیرش نیستند .

یکی از مسائلی که در آنجا مشکل آفرین میشد ، مسئله ی بد فهمی بود. همان که اینجا به آن میس آندرستندینگ می گویند.
من چیزی میگفتم و دیگری آن را آنچنان وارونه میفهمید که اصلا به مغزم خطور نمیکرد که میشود چیزی را تا به این حد 180 درجه وارونه فهمید.

مدتی پیش که برای بار آخر در یک سازمان سیاسی باز هم خوش دست و پایی زدم ، متوجه شدم که این وارونه فهمی ها بیشترین رل را در قبیله گرایی ما بازی میکند.
اگر کسی از قبیله ی تو بود ، ف اول را که گفت تو تا فرحزاد میروی . و اگر نبود  ، تمایل درک و فهم آنچه گفته است وجود ندارد . ابتدا فکر میکردم بد گفته ام و یا طرف حواسش نبوده است و گفتار را وارونه متوجه شده است ولی بعد فهمیدم که مسئله در جای دیگری است.
بدفهمی و وارونه فهمی در میان جوامع مختلف ، میتواند دلایل مختلف داشته باشد. اما به تدریج متوجه شدم که  دلیل اصلی بدفهمی و غلط فهمی و وارونه فهمی نه خود گفته و نه خود ِ نوشته ، بلکه فردی است که نوشته را میخواند و گفته را میشنود.انسانهایی که در چهارچوبها قرار دارند ، درک و فهم خاص خود را از خوانده ها و شنیده ها دارند که از حیطه عملکرد تو به عنوان گوینده یا نویسنده ی نوشته خارج است. ساده تر اگر بگوییم ، تو هر چه میخواهی بگو و بنویس ، او همان چیزی را میفهمد که خودش میخواهد بفهمد . و بالا بروی و پایین بروی هم کار خودش را میکند.

نوشته ی خانم شادی امین ، برای من تجلای این شیوه نگرش بود.  نیازی به تحلیل تمام نوشته نیست. یک نمونه ی کوچک برایتان می آورم.

من نوشته ام :

لطیفه ای که در کنفرانس های سالانه ی بنیاد پژوهش بر سر زبانهاست و به خنده و شوخی گفته میشود این است که این کنفرانس هر جا که برگزار شده است بعد از تمام شدن ماجرا هیچ کس با هیچ کس حرف نمیزند . این اگر ناشی از فضای مسموم حاکم نیست ، پس ناشی از چیست ؟
آنچه در استکهلم بعد از کنفرانس پیش آمد به خوبی برای همه روشن است ـ و یا شاید هم نیست ـ که شدیدترین نوعش بود و کار به فحاشی علنی و شاخ و شانه کشیدن طرفین برای همدیگر  هم کشید.
اینها اگر از فضای مسموم ناشی نمیشود  پس نشات در چه دارد ؟ از موج عشق و دوستی و محبت و میل به همکاری و تعاون که در میان ما موج میزند ؟

و او میفهمد :
از "جماعت" ما میخواهند که با هم هیچ جدلی نداشته باشیم و با " موج عشق و دوستی و محبت و میل به همکاری و تعاون" (**) با هم طرف شویم و...

من از این که دیگر کسی ریخت کسی را نمیخواهد ببیند مینویسم ، از اینکه خانمها در استکهلم که من شاهدش بودم کارشان به فحاشی علنی و شاخ و شانه کشیدن و چنین و چنان میکنم رسید مینویسم و اینها را به عنوان فضای مسمومی که وجود دارد مشخص میکنم و او میفهمد که من میگویم که جدل نداشته باشید و با موج عشق و دوستی و...
مخم  سوت کشید، آخر مگر میشود یک نوشته ی روشن  را تا این حد وارونه فهمید ؟

البته اگر کسی از جدل درکی بجز قهر و ادا و فحاشی و شاخ و شانه کشیدن را نداشته باشد ، این موضوع را اینگونه میفهمد  و مرا به ممنوعیت جدل متهم میکند .وگرنه چه کسی میتواند مثل ایشان گودرز را به شقایق بچسباند ؟ مگر اینکه درک درستی از مفاهیم نداشته باشد. حالا من باید بیایم و توضیح بدهم که خانم عزیز ، جدل کردن به معنی فحش دادن و قهر کردن و رو برگرداندن نیست ؟ فکر میکنید این توضیح من چیزی را هم حل میکند یا وارونه فهمی های جدید به وجود خواهد آمد ؟
این نمونه ی کوتاهی بود از آنچه ایشان از نوشته های اخیر درک کرده اند. تمام نوشته پر است از این وارونه فهمی ها.  

در زبان انگلیسی یک سری قوانین مورفی  وجود دارد ، دقیقا نمیدانم این قوانین از کجا آمده اند. ولی قوانین ایرونیک و گاها واقعی ای هستند . یکی از آنها این است :

every thing that can go wrong , will go wrong .

فرقی نمیکند که من چقدر سعی کنم توضیح بدهم که منظور من چه بوده است. بعضی ها مسائل را آنطور که میخواهند می فهمند ، اینها اگر تو چیزی هم ننویسی ، همین میفهمند که وقتی نوشته ی تو در مقابل ایشان قرار گرفته است. تلاش بی فایده است.

در روزهای سالگر انقلاب ، بد نیست که همزمان با تکرار صحنه ی انقلاب از تلویزیون ایران ما نیز صحنه ها را برای خود تکرار کنیم تا شاید بفهمیم چگونه میشد که حرکتی آنقدر بزرگ اینقدر غلط پبش برود. من فکر میکنم  این وارونه فهمی ها ریشه در  امروز و نوشته ی خانم امین ندارد. این وارونه فهمی ها جزئی از تاریخ ماست.

[ 6:26 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

February 4, 2008

بد نگوییم به مهتاب ، اگر تب داریم...

در این نوشته قصد دارم چند نامه ی درونی را که در جمعی از زنان که من نیز در همان گوشه موشه هایش حضور دارم رد و بدل شد ، علنی کنم. مطلب طولانی خواهد شد ولی فکر میکنم برای تمام کسانی که به مسائل زنان و علاقمندند ، خواندن آن بی استفاده نخواهد بود.

این علنی سازی نه به قصد هوچی گری و بردن آبروی دوستانی است که مسلما زحمت کشیده اند ،بلکه به قصد آن است که برخوردهایی را که در میان ما زنان خارج از کشور ـ خارج از کشورش را میگویم چون از زنان داخل کشور از نظر برخوردهای اینچنینی ایشان هیج نمیدانم ـ به نوعی نهادینه شده است و به عنوان یک نیروی سرکوبگر درونی ـ خواسته یا ناخواسته ـ  عمل میکند.   

مدتی پیش سمینار زنان همجنسگرا و دگرجنسگرای ایرانی در برلین برگذار شد. این سمینار سالانه در یکی از کشورهای آلمان برگزار میشود ، من سال گذشته به سمینار که در فرانکفورت برگزار شده بود رفتم و همانجا هم تصمیم گرفتم این بار اول و آخر شرکت من در این سری کنفرانس ها باشد ، مقداری از دلایل را در این نوشته : شهر ِ زنان و زنان بدون شهر ، نوشته ام و مقداری از دلایل خودم را هم برای خودم نگاه داشتم.

چند روز پیش ، در میل گروهی زنان که عضوش هستم ، نامه ای از خانم پروانه زرگر دریافت کردم که یکی از شرکت کنندگان سمینار زنان در برلین بود . تیتر ایرونیک نامه مرا تکان داد . نامه ی خانم زرگر را با اجازه کتبی از او در زیر منتشر میکنم :

 

  01.02.2008
                                                                                                                 پروانه زرگر ، کلن

                                       
      تشکر برای تجلیل بعد ازمرگم
         
سمینار زنان که دربرلن. از20.01.2008 تا18.01 برگزار شد بود.از شیوا  بنی فا طمی   زن جوان نقاشی که در اثر بیماری در گذشته . در سمینار  زنان ایرانی از ایشان  تجلیل      شد. که  این هنرمند  بیشتر  فعالیت هایش درایران و در خارج از ایران. درمحافل خارجی   بوده  دراین سمینار بعد ازمرگش.   افتخار ارج  نهادنرا  نصیب   خود کرد.     یادش   گرامی.
 و اما من  به  عنوان  زن  زندانی  و  مبارز  سیاسی  سابق. تبعیدی  و  نقاش  و     فعا ل  زنان  بی وطن  . بی مرز   و   هزار   پسوند تأ سف انگیز دیگر که  همگانی   هم هست.
 از قبل به خاطر نبود امکان عذرمرابرای در خوا ست  نمایشگاه  نقاشی هایم  د ر  سمینار رد کرده بودند . که حاضر شدند با مسئو لیت خودم نقاشیهایم رادر این   مکان به    نمایش  بگذارم.که با آن هم خشنود شدم. با دلخوشی وسختی نقاشیهایم را ازکلن تا  برلن   با  قطار حمل  کردم.  که در  آنجا بعضی  از  زنان  مسئول  سمینار  با  من  و  نقاشیها یم   با  بی اعتنایی   برخورد  کردند   و تا  آ خرین  روز هم   مرا نا دیده  گرفتند  در  واقع  به خاطر این تحمیل اجباری .  یکی  از مسئو لین زن با خشونت زبانی و رفتاری (تلویحن)  مرا آزرد. شاهد  چندی   مورد  دیگر هم  در این   محافل بوده ام   یا   با  ترحم   با شخص  رفتار    یا   به  شکلهای  مختلف او را   ایزوله  میکنند  (  خصلتها ی  زنان  سنتی )  بعد با  داد  و فریاد  میخواست   ( زور)  عذر خواهی اش  را   پپذیر م .که  سه   روزه    سمینار  دلگیر  بود م   و  صبح   فردایش به علت اعتراض تصمیم داشتم به مرکز شهر بروم و نقاشیها را برای مردم خیابان بنمایش
بگذارم تا  خودم  را از حال خرابی که  د ر جمع  زنانگی  مرتکب شده  بود  خلاص  کم.
که دوستان همراه  کلن  با  مهربانی  و دخالت و تلاش  مکانی  نسبتا  مناسبتر  لز  قبل  به کارهایم   اختصاص   دادند.  که  البته  با  چندین بار  خواهش از آنها  (مسئولین)  خوا ستم  حضورم     را   به   حضار    شرکت     کننده     اعلام    کنند.    که     بلاخره   کردند.
 از الان این هشداررا  باید دادکه  در محافل زنانه  خصلتهای زنان   مرد مدار  که به طور  وضوع  به  چشم  می خورد. ( که  زمانی هم مردانه  اندیشه  کردن     باعث  افتخاربود)  برای نمونه  مثلا  در سازمانهای سیاسی.  وهمچنین  باید گفت
زنانی   که   چندین   قرن  هویتی   غیر مستقل   و سرکو ب  شده.  به  لحاظ    باور های
 سنتی   تحمیل   شده  از  طرف جامعه   پدر  مرد  سالار   داشته اند . اگربه  خود   آگاهی فمنیستی    ( به طور کلی)     نرسند  می تواند   عواقبش   همان  انتقال  قدرت   ارتجاعی
مرد سالارانه   باشد.  که  وظایفی  بس  مهم.   تا  اندیشه ای   سیال  در  جنبش   فمینستی جریان داشته باشد.
و اما با درد و تاسف  در سمینار زنان ایرانی با اینکه کلمه زن همه جا یدک میشود .  زن  نقاشی که  با ابزار  هنری اش  برای  اثبات  حضور  زنانگی اش  تلاش  میکند چرا  نباید امکان  و مکانی در جمع  خودشان  وجود  داشته  باشد .(به کجای این شب تیره   بیاویزم)        
یادم  به یک نمونه از افکار فمنیستی افتاد  که  می توانیم  به  غیر  از دگر  جنسگرا  هم  عشق  بو ر زیم . با اینکه در آخر با تشکر از آنها   تلاش کردم   آن  احساس عا طفی ام   را  دوباره  .    نه...... صد  باره  برای گذشت    تقویت     کنم  اما   این  بار   موفق     نشدم   با      خودم   دیگر   سازش   کنم. و اما   خوب   می دانم  و  یقین  دارم  که بعد  از  مرگم   از  من  هم   تجلیلی   در   شأ ن 
زنان  و  زنانگی به عمل  خواهد آ مد . از  قبل  از همه   تشکر  میکنم.    

        

در ادامه ی این نامه خانم زرگر ، شعر ی نیز ازخودش نوشته است که با عذرخواهی از  او برای  جلوگیری از بلند شدن مطلب از آوردن شعر ـ که زیبا نیز هست ـ در اینجا خود داری میکنم 
این نامه در اول فوریه دریافت شد.

                                                                                                                                           ******

با دریافت این نامه ، متن بسیار کوتاهی با خط فارسی برای این دوست نادیده نوشتم که با فاصله ی کوتاهی نامه ای از او دریافت کردم که نمیتواند نوشته را بخواند و درخواست کرده بود که نوشته را دوباره بفرستم. آن متن کوتاه را به زبان فینگلیش نوشته و برایش فرستادم . طوری که از میل های رد و بدل شده متوجه شدم ، بجز چند نفر که از خانم زرگر خواسته بودند که نامه را دوباره بفرستد چون نتوانسته اند فایل را باز کنند ، عکس العملی بجز از ناحیه ی من و یکی دیگر از خانمها ـ که نامش در نامه ی بعدی آورده شده است ولی من آن را حذف میکنم ، کسی عکس العملی نشان نداد .

نوشته ی کوتاهی که من برای خانم زرگر فرستادم دقیقا این بود :

پروانه ی عزیز  
نوشته شما برایم در عین اینکه خیلی غم انگیز و تکان دهنده بود ، احساسی را  که در بسیاری جمع های زنان ایرانی تجربه کرده ام زنده کرد
می خواستم از شما سوال کنم آیا حق این را دارم که این نوشته ی شما را در سایت خودم قرار دهم
با تشکر
مهشید راستی

این میل کوتاه  در اول فوریه فرستاده شد  
******

در تاریخ سوم فوریه ، نامه ای از همین میل لیست دریافت کردم . ، تیتر نامه :" جواب خانم زرگر" بود . نامه را در زیر مشاهده میکنید :

سمینار سراسری  سالانه تشکل های زنان و زنان دگر و هم‌جنس‌گرای ایرانی در آلمان امسال از 18 تا 20 ژانویه در برلن برگزار شد. چند ماه پیش از برگزاری سمینار، طی اطلاعیه‌ای از همه زنانی که مایل  بودند سخنرانی کنند، در خواست کردیم تا چکیده‌ای از سخنرانی‌شان را برای ما بفرستند. در میان ایمیل‌های رسیده، ایمیلی بود از خانم زرگر. ایشان می خواستند که نمایشگاهی با تعدادی  تابلو در سمینار دائر کنند. با این که می دانستیم که نه می‌توانیم مسئولیت چنین کاری را بپذیریم و نه محل سمینار گنجایش برپائی  نمایشگاه را دارد، مسئول کمیته ارتباطات جوابی بسیار محترمانه برای ایشان فرستاد که اجازه بدهند تا پرس و جو کند و جواب بدهد. دوستانی که محل را دیده بودند، او را مطمئن کردند که  فضای بیرونی سمینار چنین امکانی را نمی دهد و دیواری برای نصب تابلو وجود ندارد. خود سالن سمینار هم کوچک است (همین جا باید اضافه کنیم که یکی از مشکلات شرکت کنندگان در سمینار همین تنگی و کوچکی فضا بود)  گفته دوستان برای خانم زرگر نوشته شد. ایشان باز هم اصرار کردند. دوباره همان حرف‌ها  تکرار شد. برای ایشان نوشته شد که ما متاسفانه نمی‌توانیم هیچ مسئولیتی برای برپائی نمایشگاه ایشان  بپذیریم. نه این که نخواهیم! با توجه به تنگی جا و این که محل سمینار فقط در اختیار ما نیست و یک فضای عمومی است عملا امکانی برای انجام چنین خواستی باقی نمی‌ماند. ضمن این که تجربه بد سال قبل  یکی از دوستان نقاش را هم در سمینار فرانکفورت دیده بودیم که چطور نقاشی‌هایش را روی زمین در گوشه‌ای از سالن چیده بود. برای خانم زرگر نوشتیم که اگر ایشان مایل‌اند که با وجود همه شرایط  نامطبوع نمایشگاهی داشته باشند، قدمشان بر چشم؛ اما مسئولیت همه چیز با خودشان است.
روز اول سمینار. روز ثبت نام، دادن کلید و... (دوستانی که  در این سمینارها شرکت کرده‌اند حتما می‌دانند از چه مشکلاتی می گوئیم) یکی از دوستان  گفت که خانمی آمده و می‌گوید شما به من گفته‌اید که امکانات نمایشگاه برایم فراهم می‌کنید. گفتیم این حرف ناصحیح است. چنین قولی به ایشان داده نشده. نمی توانستیم بدهیم. ایشان چند میز برای چیدن آثارشان  می‌خواستند. ما چهار میز از مسئولین ساختمان گرفته بودیم. دو میز برای ثبت نام، دو میز برای میز کتاب. در آن محوطه تنگ نزدیک به در ورودی ساختمان و با توجه به این که  به تدریج شرکت کنندگان با چمدان‌ها و ساک‌هاشان از راه می رسیدند، جای دیگری برای گذاشتن میز نبود.  مشغول کارهای دیگری بودیم. وقتی چند تن از ما برای سرکشی به سالن رفتیم، در گوشه‌ای نزدیک به محل سخنران‌ها، چشممان به  تعدادی سنگ نقاشی شده و تابلوهای نقاشی کوچکی افتاد که چیده شده بودند. فکر کردیم خانم زرگر بالاخره متوجه محدودیت‌های ما شده اند و  کارهای کوچکشان را آورده اند. اما به نظرمان رسید که آن جا، محل خوبی برای  ارائه کارهاشان نیست؛ اما کجا دیگر؟
 سمینار شروع شد. همان شب اول در تنفس میز گرد  یکی از دوستان کمیته برگزار کننده، از پشت بلند گو اعلام کرد که ما به خانم زرگر گفته بودیم که امکان برگزاری نمایشگاه نداریم و از این که ایشان مجبور به برپائی نمایشگاهشان در آن گوشه دوراز دید شده‌اند، اظهار تاسف کرد  و از دوستان شرکت کننده  خواست که در تنفس‌ها به دیدن کارهای خانم زرگر بروند.  خانم زرگر از محل نمایشگاهشان راضی نبودند. حق داشتند؛ اما همه حرف‌ها را قبلا زده بودیم. صحبت بین خانم زرگر و برگزار کنندگان همچنان ادامه داشت. صحبت بر سر مساله‌ای  که به گمان ما قبلا حل شده بود.
خلاصه  پس از ورود شرکت کنندگان و ثبت نام و... آرامشی نسبی برقرار شد و خانم زرگر میزی برای گذاشتن تابلوهای کوچک و سنگ هایشان در خارج از سالن یافتند. این بود کل ماجرا.
متاسفیم که امکانات برپائی نمایشگاه در سمینار نداشتیم. متاسفیم که نمی توانستیم انتظارات خانم زرگر را برآورده کنیم و ایشان ناخشنود از سمینار رفتند، هر چند که  موقع خداحافظی احساس نارضایتی را در ایشان  ندیدیم.  متاسفیم که امکانات نور و... برای اجرای تاتر میترا زاهدی نداشتیم. میترا زاهدی اما با همان امکانات بد! و با خوش‌روئی تاترش را اجرا کرد. او هم از امکانات پرسیده بود و گفته بودیم همین است. اگر سمیناری سه روزه را در فضائی بزرگتر و امکاناتی بهتربرپا می‌کردیم، هزینه برگزاری سه روز سمینار، دو شب خواب ، همراه با  صبحانه و نهار و شام  و دیگر مخلفات دیگر 75 یورونمی‌شد.
هم خانم زرگر، هم خانم  راستی و هم خانم....از فضای "مسموم"  زنانه گفته‌اند و تجربیاتی که تکرار می‌شود. شاید حق با آن‌هاست! اما چگونه می شود  با این فضای " مسموم"  مبارزه کرد؟ شاید یکی از عواملی که می‌تواند کمی "سم" این فضاها را بگیرد، انصاف است و دیدن کل فضا ، نه گوشه‌ای از آن؛  دیدن کل متن، نه جمله‌ای بیرون کشیده شده از آن.
 نه  خانم راستی و نه خانم.... در سمینار حضور نداشتند. اما با این حال از تجربیات گذشته خودشان به این نتیجه رسیدند که...
کمیته برگزاری سمینار سراسری  سالانه تشکل های زنان و زنان دگر و هم‌جنس‌گرای ایرانی در آلمان ـ برلن
 سوم فوریه  2008برلن 

****** 

در همان سوم فوریه ، من جوابی به این نامه نوشتم که در اینجا می آورم. دلیل اصلی جواب من به این نامه این بود که این خانمها به خاطر سه خط نامه ی دوستانه ای که من به خانم زرگر میل کردم ، مرا با لحنی که ابدا دوستانه هم نبود مورد خطاب قرار دادند . نامه را در زیر بخوانید :

خانمهای برگزار کننده ی سمینار زنان آلمان در برلین.
برای اینکه در جوابیه خود به خانم پروانه ی زرگر اسم مرا آوردید ، با اینکه مدتهاست سعی دارم از این گفتگوها برحذر باشم ، تصمیم گرفتم جوابی برایتان بنویسم .

اسم مرا آوردید چرا که من برای خانم پروانه ی زرگر نوشته بودم که نوشته ی او برای من احساسی را که در بسیاری از جمع های زنان ایرانی تجربه کرده ام زنده کرد .
و شما میگویید که من از فضای مسموم زنانه گفته ام . ( من کجا از فضای مسموم زنانه سخن گفته ام خانمها ؟ آیا فضای مسمومی که در جمع های زنان ایرانی تجربه کرده ام را میشود به راستی " فضای مسموم زنانه " نام نهاد و آنچه که ما هستیم را به تمام زنان نسبت داد ؟)
 میگویید که من در این سمینار حضور نداشتم و با این حال از تجربیات گذشته ی خود به این نتیجه رسیده ام که ... ( راستی که چی خانمها ؟ این چند تا نقطه ی شما را با چه میشود پر کرد ؟ آیا از این دلگیر شده اید که نبوده ام و این جمع را نیز یکی از هزاران جمعی که چنین برخوردهایی در آنها رواج دارد ارزیابی کرده ام ؟ آیا همین نامه و احساسی که خانم زرگر داشته است بیانگر این حقیقت نیست که چنین است ؟ در هر جمعی یک یا چند نفر آتسایدر میشوند و حذف میشوند . این بارقرعه فال به نام  خانم زرگر بوده است. آن بار، دیگری و آن بار دیگر ، یکی دیگر . این که من نبوده ام این حقیقت را که چنین برخوردی میشود تغییر نمیدهد ، این که شما تحت فشار روحی قرار داشتید و سالن کوچک بوده است هم به شما حق آزار لفظی و روحی دیگری را نمیدهد. واقعیت این است که فردی در جمع شما بوده است که تمایل به حذف خود را در میان شما دیده است. شما با توضیح شرایط نمیتوانید این برخورد را توجیح کنید.  نبودن من نیز مسئله ای نه از شما حل میکند و نه از خانم زرگر . سه نقطه ی شما به چه معنی است ؟ مگر چند بار باید چیزی را تجربه کرد ؟ و باز تجربه کرد ؟ و باز تجربه کرد و راجع به آن خاموش ماند و سخن نگفت و تا کی میشود با چنین کلماتی و با چنین لحن و برخوردهایی و بیان اینکه فلانی نبوده است و اظهار نظر هم میکند  به خاموش ماندن امر کرد ؟)
من در سمینار برلین نبوده ام ، نه . اما در سمینار فرانکفورت بوده ام.
در آنجا دیده ام که با وجود اینکه فضای بسیار بزرگی در اختیار برگزار کنند گان بود ، و میز هم به وفور یافت میشد ، نقاشی های نقاش هنرمند ما که احتمالا بعد از نبودنش ـ اشتباه نشود ، بد برداشت نکنید خانمها ، من لال شوم اگر آرزوی مرگ کسی را داشته باشم ـ برایش بزرگداشتی درخور خواهید گرفت روی زمین به نمایش در آمد.
آیا آنجا هم امکانات نبود ؟ میزها گوشه و کنار به وفور وجود داشت ، خود ِ من با یکی از دوستان میزی را از آن سوی سالن کشیدیم اینطرف که چند تا از نقاشی ها روی آن قرار گیرد. مسئله کمبود امکانات نبود. کمبود تمایل و امبیشن در میان دوستان بیشتر حس میشد
مسئله سمینار فرانکفورت یا برلین یا استکهلم و یا ناکجا آباد نیست. مسئله برخوردی است که در میان ما نهادینه شده است.
من از فضای مسموم زنانه حرفی نزدم . ولی فضای مسمومی را در جمع های زنان ایرانی که خود را فمینیست هم میخوانند دیده ام. فضایی که از دسته بندی های نهفته و پیدای زنان نشآت میگیرد. این فضا را آنها که عضو این جماعت هستند البته حس نمیکنند ، ولی آنها که عضو این جماعت نیستند به خوبی حس میکنند.
لطیفه ای که در کنفرانس های سالانه ی بنیاد پژوهش بر سر زبانهاست و به خنده و شوخی گفته میشود این است که این کنفرانس هر جا که برگزار شده است بعد از تمام شدن ماجرا هیچ کس با هیچ کس حرف نمیزند . این اگر ناشی از فضای مسموم حاکم نیست ، پس ناشی از چیست ؟
آنچه در استکهلم بعد از کنفرانس پیش آمد به خوبی برای همه روشن است ـ و یا شاید هم نیست ـ که شدیدترین نوعش بود و کار به فحاشی علنی و شاخ و شانه کشیدن طرفین برای همدیگر  هم کشید.
اینها اگر از فضای مسموم ناشی نمیشود  پس نشات در چه دارد ؟ از موج عشق و دوستی و محبت و میل به همکاری و تعاون که در میان ما موج میزند ؟
خانمها ... با خودمان دیگر روراست باشیم . با نفی حقیقت نمیتوانیم مسئله را حل کنیم.
انصاف چیزی است که همه دنبال آن هستیم . و معمولا همه دنبال چیزی هستیم که فاقد آن هستیم.
  خانم زرگر از خشونت زبانی و رفتاری صحبت میکند ، از ایزوله کردن صحبت میکند . و از عذر خواهی با داد و بیداد صحبت میکند.
آیا وقتی میگویید من در این جمع حضور نداشته ام ، منظورتان این است که  خانم زرگر دروغ میگوید ؟
آیا فضای این چند روز تنها  برای شما که برنامه گذار بودید با استرس همراه بوده و نه برای کسی که از شهری دیگر شال و  کلاه کرده است و حاصل عمرش را برای نمایش به شما همراه آورده است و در شرایط سفر و بی جا و مکانی خاص این روزها علاوه بر همه چیز باید خشونت زبانی و رفتاری را هم تحمل کند و با او برخورد حذفی شود ؟
تا کی باید به دلیل اینکه یک برنامه ی سه روزه را با کم و کاست و ناقص ارائه میدهیم ، طلبکار هم باشیم و انتظار داشته باشیم که همه برخوردها و بدخلقی ها و ... را با روی خوش رد کنند و به روی خود نیاورند  ؟
شما از خانم میترا زاهدی سخن میگویید  و میان دعوا نرخ تایین میکنید و نمونه رفتار ارائه میدهید ؟ نمیدانم دقیقا برخورد شما با خانم زاهدی چطور بود ، آیا او هم مورد تحقیر و توهین قرار گرفت یا نه. ولی آیا همه باید مثل یک گونی  سیب زمینی همگون باشیم و در مقابل برخوردهای خشونت آمیز برگزار کنندگان صبوری کنیم ؟ که چی بشود ؟ کجا را خواهیم گرفت ؟
شما فکر میکنید خود من چند بار در جمع های زنانه شاهد رفتار" پاسیو اگرسیو" زنان بوده ام ؟ روی برگرداندن ، اخم و تخم کردن ، خود را به آن در زندن که مثلا فلانی را اصلا ندیدم ... و چند بار شاهد بوده ام که با خودم و دیگران در همین جمع ها چنان رفتار شده است که خود ، نبودن  را به حضور فعال ترجیح دهند ؟
آنچه من گفتم این بود که من این برخورد ها را میشناسم و احساسی  که خانم زرگر از آن صحبت کرده است برای من آشنا بود. نباید میگفتم ؟ باید من هم مثل شما سکوت میکردم و خود را به ندیدن میزدم تا خانم زرگر از اینکه مثل همه سکوت نکرده است  پشیمان شود؟ این راه حل پیشنهادی شما برای " مبارزه با سم موجود" در گرد هم آیی های  زنان است ؟ آیا واقعا حضور یا عدم حضور من در این جمع خاص شما میتواند تایین کننده ی باز شناسی روابط  مسمومی باشد که سالها خودم آنها را در جمع هایی این چنین تجربه کرده ام ؟ لطفا نگویید که جمع اخیر با جمع های دیگر فرق عمده ای داشته است. همین نامه ی خانم زرگر ، اگر یک دهم آن نیز درست باشد ـ و من روی همین یک دهم ، و نه بیشتر تکیه میکنم ـ گواه این است که این جمع نیز چیزی بود در حد همه ی جمع های دیگر. نه بیش و نه کم. گزارش هایی هم که در این رابطه نوشته شده و روی نت خوانده ام همین گواهی راـ متاسفانه ـ  داده اند. 

همه ی ما تفکر و تشکل هرمی را در تشکل های زنان دیده ایم و تجربه کرده ایم. این ساختار هیچ دست کمی از ساختار تشکل های مرد مدارانه ی  سازمانهایی که در آنها عضو بوده ایم ندارند ، تفاوت آن این است که ما در تشکل های خودمان ، همان ساختار را با نام " موازی" به خود و دیگران عرضه  کرده ایم. ما هرم هایمان را به اسم موازی معرفی میکنیم و گمان میکنیم چون این اسم زیبا را بر آن گذاشتیم ، تشکل نیز زیبا و رفتار دوستانه و انسانی میشود. اما اینگونه نیست.
بدتر از همه این است که همه ی ما از این رفتار و مردمداری موجود در جمع زنان مینالیم و از آن شاکی هستیم ، ولی همیشه آن را به دیگران نسبت میدهیم. و خود را از آن بری میدانیم. در عین حال از بیان علنی چنین پدیده ای به شدت خودداری میکنیم . با جاروب کردن خاکروبه ها و جای دادن آن زیر فرش و پنهان کردن آن از چشم دیگران ، خانه تمیز نمیشود .
نگاهی به خود بر همه ی ما ضروری است. پیش از اینکه این سم با خونمان کاملا یکی شود ، به خود نگاه کنیم و به دنبال چاره باشیم .

من در سمینار زنان برلین نبوده ام. نه . ولی به اندازه ی کافی با جمع های  زنان فعال ایرانی خارج از کشور در تماس بوده ام که حتی میمیک های صورت خانمی را که احتمالا چهره اش را هم نمیشناسم در عملکرد خشونت آمیز خود و بعد در عذر خواهی اش بازبشناسم.
این برخوردها آنقدر زننده و مشمئز کننده ودر جمع های ما  آنقدر زیاد و تکراری است که من تصور نمیکنم که هیچ کدام از ما فرصت تجربه ی این گونه رفتار را نداشته بوده باشیم ، مگر اینکه خود در مرکز اعمال چنین رفتاری باشیم و پیله ای که ا