همینطوری از سر دلتنگی... فکرش را بکن که مجبور باشی برای خريدن نان ديوار را منفجر کنی . فکرش را بکن که بيايند و بگذارندت در يک قفس بزرگ که تا پايت را از گليمت درازتر کردی برق و آبت را قطع کنند. فکرش را بکن که تمام عمر اينطور زندگی کنی و بابت اينکه کسانی مداخله کنند و آقايان دلشان به رحم بيايد و برق و آبت را برگردانند شاد بشوی ... يک با يک برابر نيست ، هرگز نبوده . بشر تنها دارای حقوق و مزاياست اگر در جای درست و حسابی به دنيا بيايد. بشر جهان سوم فقط بدهکار جهان دوم است. وقتی که آقايان بر سرش نميکوبند ، خودش بر سر خودش ميزند . به جان خودی ها می افتد . و به جان مردم دیگر . مبارزه با معلول را چون دستش به علت نمیرسد برای خودش مشی میکند و با منفجر کردن خودش نامش در ردیف قهرمانان قرار میگیرد از طرف آدمهایی که مهره ها را جا به جا میکنند. عادت به خشونت ، عادت به جنگ ، عادت به اینکه چیزی را حق خودت ندانی ، نه در مقابل دشمن نه در کنار دوست . فقر و خشونت ، فقر و خشونتی که فرهنگ خود را به دنبال می آورد. فرهنگی که حقوق بشر نمیشناسد. نه برای خودت ، نه برای دیگران. نه ، این هالوکاست نیست . این جنایتی دیگر است . مثل همان جنایتی که در نقاط دیگر جهان سوم و فقط برای جهان سومی ها اتفاق می افتد. اما برای تو که جهان سومی باشی فرقش دو تا نمیشود. همه چیز را با همه چیز مقایسه میکنی و بعضی جنایات را حتی مجاز میدانی . مثلا اعدام بعضی ها را ، یا کشتار بعضی ها را ، یا خیلی بعضی های دیگر را به حق میدانی . خیلی ساده بعضی ها بشر تر میشوند ، حتی برای تو . جهان سومی که باشی ، يکی را به ديگری ترجيح ميدهی به اين دليل که اين يکی کمتر کشت . چرا که کشتن و مردن جزئی از روزانه هايت است. کشتن زير سوال نيست ، کميت آن مطرح است. اين است که جهان اول و دوم وقتی که خبر های جهان سوم ميرسد ، کانال تلويزيون را عوض ميکنند و برنامه ی سرگرم کننده ی کانال ديگری را ترجيح ميدهند. جهان سوم که باشی حوصله ی جهان اول و دوم را سر می آوری ...
|